April 17, 2012

در بزرگداشت کاکایم، نسیم!

دو روز پیش ایرانیان فرهنگ دوست در شهر ونکوور کانادا مراسمی برای بزرگداشت نسیم خاکسار برگزار کردند که در آن پیام ویدیوئی چند تن از دوستان او به نمایش گذاشته شد. یکی از پیام‌ها را من فرستاده بودم که چون حرف دلم را در باره‌ی کاکای نازنینم نسیم در آن به روشنی زده‌ام، نوشتن را درز می‌گیرم و شما را به دیدن و شنیدن این کلیپ شش هفت دقیقه‌ای دعوت می‌کنم.
Posted by reza at 2:24 PM

January 11, 2012

آقای هالو: سفر چشم و گوش آدم را باز می کند!

گرچه در پند ناپذیری ام تردید نیست اما این پند آقای هالو را هرگز پشتِ گوش نیانداخته ام. هنوز عرقِ سفر به پاریس خشک نشده کوله باز سبکی بسته ام تا برای دو هفته به جزیره ای دور افتاده بروم که نه به تلفن دسترسی داشته باشم و نه به اینترنت.

وقتی برگردم، دستکم برای این صفحه، دستِ خالی برنخواهم گشت.

Posted by reza at 7:57 AM

December 30, 2011

هدیه‌ی سال نو مسیحی

داشتم فکر میکردم در آستانهی سال نو مسیحی چه هدیهای میتوانم به دوستان این صفحه بدهم که کمی بیشتر از کارت تبریکهای دیجیتال که تنها با یک کلیک قابل ارسالند و با یک کلیک هم فراموش میشوند، در ذهن گیرندگانش بماند. هنوز در جستجو بودم که شنیدن یک برنامهی رادیوئی 4 دقیقهای در مورد استاد مسلم موسیقی ایرانی "عبدالوهاب شهیدی" که کار دوست برنامهساز پرسابقهام، "شهرام میریان" است و در اصل برای "رادیو فردا" ساخته شده، همچون شاهدی از غیب رسید و راهم را کوتاه کرد.

یادش بخیر وقتی جوان بودم ته صدای گرفتهای داشتم و همین ترانهی "آن نگاه گرم تو جام شرابه" را با سوزی دلنشین در هر محفلی زمزمه میکردم و خودم خیال میکردم از استاد شهیدی بهتر میخوانم ولی البته من تنها کسی بودم که این خیال باطل را جدی میگرفتم!

حالا از شوخی گذشته، با آرزوی سالی پربار، شاد و آزاد برای هموطنان مسیحی و غیرمسیحی، و آرزوی سلامت و تداوم عمر برای "استاد عبدالوهاب شهیدی" شما را به شنیدن این برنامه‌ی کوتاه که سوز صدای استاد و ساز او در تار و پود آن تنیده شده، دعوت میکنم.

 برای شنیدن برنامه روی عکس استاد کلیک کنید

Posted by reza at 1:18 PM

December 19, 2011

عرق شرم بر پیشانی‌ام

خبر مرگ "رهبر کبیر خلق کره شمالی"، بر عکس خبر مرگ دیکتاتورهای دیگر، صدام حسین و قذافی، خبر دستپاچه کنندهای است؛ یعنی برای من، که یک روز (البته یک روز به معنای سالها!) خیال میکردم جنبش کمونیستی راه رهائی انسانهاست.

حالا مرگ "کیم جونگ-ایل"، خبر مرگش (!)، آنقدر دستپاچه کننده نیست که خبر جانشین شدن پسر تُپلاش "کیم جونک-اون"، که بیشباهت به "احمد شاه" خودمان وقتی به سلطنت رسید نیست، هست (جمله کمی ملغلق شد از بس این خبر دستپاچهام کرد!).

 

به قول آن بزرگ زبان آور، "به جان دوست"، که با دیدن صحنههای مضحک مویه کردن "خلق کره شمالی" برای مرگ "رهبر کبیر"شان در مقابل دوربین تلویزیون، به جای نشستن زهرخند بر لبم، عرق شرم به پیشانیام نشسته است.

Posted by reza at 7:58 PM

October 27, 2011

تولدش مبارک!

 ساعاتی پیش، بعد از انتظاری طولانی بالاخره پدر بزرگ شدم! شصت و هشت سال پیش، دقیقا در همین روز، یعنی پنج آبان، خودم به دنیا آمده بودم. دخترم دیروز به زایشگاه رفت و اگر مثل مادرم تنبلی نمی‌کرد، دخترش "لیلیان" را به جای امروز که پنج آبان است، دیروز که چهارم آبان بود به دنیا می‌آورد و روح پدر خدابیامرزم را در آن دنیا شاد می‌کرد!

اگر بخواهید معنای آن چه گفتم را دریابید باید نگاهی به نوشته زیر که درست پنج سال پیش، در سالروز تولد شصت و سه سالگی‌ام نوشتم، بیاندازید:

شصت و سه سال پیش، با چندین ساعت تاخیر که برای پدرم چندین قرن گذشت، به جای روز با شگون چهارم آبان در بامداد روز بی‌خاصیت پنجم آبان در خانه‌ای که کمترین خاطره‌ای از آن ندارم در شهرستان ساری به دنیا آمدم. پدرم رئیس بانک ملی بهشهر بود و با مقامات شهر نشست و برخاست داشت. وقتی فهمیده بود که قرار است چهارم آبان به دنیا بیایم به آن‌ها گفته بود که اگر زنش پسر بزاید اسمش را به نشانه علاقه‌اش به شاه جوان "محمدرضا" خواهد گذاشت، حالا از روی علاقه واقعی بود یا حرامزادگی نمی‌دانم! سال 1322 بود و محمدرضا، شاه جوان و محبوبی بود که دو سالی می‌شد جای پدر نامحبوبش را گرفته بود. روز چهارم آبان آن سال، برای پدرم روزی سخت و فراموش ناشدنی بود. چپ و راست یک استکان عرق می‌انداخت بالا و یک نگاهی به ساعت زنجیردار آویخته به جلیقه‌اش می‌کرد و از مادرم می‌خواست یک بار دیگر سعی خودش را بکند تا این روز با شگون تمام نشده من را به دنیا بیاورد. مادرم بعدها می‌گفت همین چند ساعت تاخیر من در به دنیا آمدن، رابطه او و شوهرش را تیره کرد و طلاق و بی‌کسی بعدیش نتیجه تنبلی و بی‌تدبیری ذاتی من بود. با این همه پدرم نام من را به احترام شاه جوان همان محمدرضا گذاشت، گرچه رئیس ثبت احوال ساری حاضر نشد تاریخ تولدم را یک روز زودتر در شناسنامه‌ام ثبت کند. این‌گونه بود که سرنوشت من با سرنوشت شاه جوان گره خورد!

         ده ساله بودم که محمدرضا شاه با آلوده شدن به کودتای مرداد سی و دو از یک پادشاه مشروطه به یک دیکتاتور مطلق فرو غلتید و من چقدر خوشحال بودم که همه من را نه با اسم کاملم "محمدرضا"، که به کوتاهی "رضا" صدا می‌زنند. بعدها هم که دست به قلم بردم و سر از فیلمسازی در آورم همه جا با نام رضا خودم را معرفی کردم بی‌آنکه بدانم سرنوشت را با اینگونه دستکاری‌ها نمی‌توان گول زد!

         بند ناف من که به بند ناف محمدرضا شاه بسته شده بود بالاخره کار خودش را کرد. تازه سی ساله بودم و داشتم توی فیلمسازی سری میان سرها در می‌آوردم که به اتهام اقدام برای ترور شاه و تمام خانواده سلطنتی، یکجا، به ییلاقات اوین برده شدم و تا سرنگونی او و نهاد دیرپای پادشاهی در آن جا و ییلاق و قشلاقات دیگر آب خنک خوردم. سرنوشت این گونه رقم خورده بود که با آزادی من از زندان، محمدرضا شاه می‌باید به ناچار برای همیشه ایران را ترک می‌کرد: کشور باستانی و پهناور ایران جای دو "محمدرضا" را نداشت!

         حالا در این اولین ساعات شصت و سه سالگی دارم به این می‌اندیشم که اگر تاریخ به عقب بر‌می‌گشت و من به جای پدرم می‌توانستم نام خودم را خودم تعیین کنم اسم من حالا چه می‌بود. دیدم حتی اگر از "سرنوشت" گریزی باشد از "سرگذشت" دیگر گریزی متصور نیست. نام من همان می‌بود که هست؛ "محمدرضا"ئی که همه "رضا" صدایش می‌زنند، بی‌تردید.

□◊□

Posted by reza at 9:17 AM

October 19, 2011

شکنجه‌گر کیست؟

دو روز قبل، در جلسه‌ای که در زمینه حقوق بشر در ماینس (آلمان) برپا بود و من هم در آن دعوت داشتم، دیداری دست داد که دلم را به درد آورد.

در میانِ دو برنامه، خانم جوانی به سراغم آمد و با اظهار محبت، و با مِن و مِن بسیار گفت که پدرش با من در زندان هم‌پرونده بوده است. او دختر منوجهر مقدم سلیمی بود که وقتی پدرش با من در بند بود فقط ده سال داشت. البته من منوچهر را علیرغم هم‌پرونده بودنش، نه قبل از دستگیری دیده بودم، نه بعد از آزادی‌ام از زندان هرگز دیدم. با او تنها چند ماهی در "اوین" هم‌سلول، و یک سالی در "قصر" هم‌بند بودم.

منوچهر، دو سال قبل از انقلاب، به همراه زندانیان سیاسی بسیاری که بعدها از مقامات رژیم اسلامی شدند مثل حاج مهدی عراقی، شیخ مهدی کروبی، اسدالله لاجوردی و بادامچیان و عسگر اولادی و ... در برنامه‌ی معروف به "سپاس آریامهر" شرکت کرد و از زندان آزاد شد.

معرفی دختر منوچهر به من، با تردید و نگرانی آشکاری انجام شد. بلافاصله علت این تردید را دریافتم. به او گفتم تصویری که من از پدرش در ذهن دارم همان تصویری نیست که در شوی تلویزیونی ساواک از او ساخته شد. گفتم که وقتی کتاب خاطراتم در بیاید خواهد دید که این حرف را برای آرامش او نمی‌گویم. منوچهر یکی از آگاه‌ترین و پرتجربه‌ترین زندانیانی بود که من شناختم که سخت‌ترین شکنجه‌ها را در اوین تحمل کرد. او وقتی بالاخره تاب شکنجه را نیاورد با صداقت کنار کشید و هرگز سعی نکرد خودش و عملش را توجیه کند.

هنوز حرفم تمام نشده، آن خانم جوان، مثل بچه‌ی گمشده‌ای که پدرش را یافته باشد بغلم زد و بر شانه‌ام گریست. در میان گریه گفت که نمی‌دانم چه کشیده است از دست مردمی که به خاطر اظهار ندامت پدرش سال‌ها او را تحقیر کرده‌اند. وقتی این را می‌گفت من هم نتوانستم جلو بغضم را بگیرم.

بعد، به این اندیشیدم که شکنجه و وادار کردن زندانی به ندامت، ابعدادش تا کجاها گسترش دارد. سه دهه است که رژیم شاه سرنگون شده، شکنجه‌گر و شکنجه شده‌ی آن دوران هر دو به فراموشی سپرده شده‌اند، اما داغی که بر دل یک دختر ده ساله نشسته تا پایان زندگی‌اش، تازه خواهد ماند.

شکنجه‌گران، به این درد ناعلاج واقفند که به هر ترفند سعی دارند زندانی را به ندامت وادارند. آن‌ها می‌دانند وقتی زندان و شکنجه پایان گرفت، این فرهنگِ یک جامعه‌ی عقب‌افتاده است که به شکنجه‌ کردن قربانیانِ شکنجه، همچنان ادامه خواهد داد.

□◊□

 

Posted by reza at 10:29 PM

October 11, 2011

عطای "فیسبوک" را به لقایش بخشیدم!

از یکی دو هفته پیش که "فیسبوک" اطلاع داد دیگر پیام های ارسالی دوستان را به صورت ایمیل برای کاربران نمی فرستد، مشکل من که نمی توانم به صورت روزمره به فیسبوک سر بزنم دوچندان شد.

 

قبلا از این که نمی رسیدم به تقاضاهای دوستی پاسخ دهم، یا در مورد پست های دوستان ابراز نظر کنم، کم شرمنده می شدم که حالا دیگر باید شرمسار دوستانی باشم که از طریق فیسبوک برایم پیامی می فرستند.

این بود که فکر کردم دستکم در شرائط فعلی عطای فیسبوک را به لقایش ببخشم. صفحه "از دور بر آتش" که پا برجاست و راه تماس با من هم از طریق این صفحه و هم از طربق صفحه ام در یوتیوب همیشه باز است.

Posted by reza at 9:32 AM

September 24, 2011

احمد باطبی در سالگرد جنایت میکونوس

با نام احمد باطبی مثل بسیارانی دیگر وقتی چهرهی گیرایش به مثابه سمبل مقاومت دانشجوئی بر جلد نشریات نقش بست آشنا شدم. بعدها وقتی دردنامه شجاعانهاش از زندان فقاهتی به بیرون درز کرد کارم از آشنائی گذشت. با او همدرد شدم.

از آن روز تا آزادیاش از دانشگاه جهنمی اوین، و سپس خروجش از وطنی که آن همه درد برایش کشیده بود، دنبالش کردم. این بود که وقتی دو روز پیش به مناسبت سالگرد جنایت میکونوس با من تماس گرفت تا ببیند میتواند صحنهای از فیلم "جنایت مقدس" مرا در گزارشی که برای تلویزیون صدای آمریکا در دست تهیه داشت استفاده کند یا نه، انگار همبند سابقم را پس از سالها یافته باشم، با گرمی از پیشنهادش استقبال کردم. گپ کوتاهی هم در همان زمینه با هم زدیم که حاصلش را دقایقی پیش برایم فرستاد. دیدن و شنیدن گزارش احمد باطبی در سالگر جنایت میکونوس چهار دقیقه بیشتر وقتتان را نمیگیرد.

[گزارش احمد باطبی در سالگر جنایت میکونوس]

Posted by reza at 6:33 PM

August 24, 2011

یادمان خونین جامگان

پوستر برنامه یادمان کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 را که در "خبرنامه گویا" دیدم، یاد "شامیت"، معروف به مهدی اصلانی افتادم! قبلا هم نوشته ام که گمان نمی کنم هیچیک از زندانیانی که از آن کویر وحشت عبور کردند و زنده به بیرون رسیدند پیش و بیش از اصلانی در افشای آن واقعیت دردناک کوشیده باشند.

در کنار او، این بار اسفند منفردزاده هم هست که وقتی اسم ایران را جلواش ببری چشمش تر می شود، حتی اگر داری برایش جوک تعریف می کنی. با همه ی درشتی قامت استوارش وقتی پای ستم و ستمکشان در میان باشد دلش مثل دل گنجشک کوچک می شود.

دیروز شامیت برایم نوشت که در برنامه هائی که دقیقش در پوستر آمده سه تارش را همراه می برد و دوبیتی های منوچهر آتشی را می خواند. به جای جواب، رفتم صندوقچه فیلم هایم را وارسیدم و کلیپی از سه تار زدن و آتشی خواندنش سر هم کردم و در صفحه ام در یوتیوب گذاشتم تا سوز صدای او را با این یادداشت همراه کنم. فکر کنم ده سال پیش بود که در حیاط خانه خودم، در یک روز بارانی، داخل چادر، دوستانی برای دیدار "کاوه گوهرین" که مهمان من بود جمع شده بودند، و مهدی دستی به سه تار و دمی به آواز داد.

در برنامه های اعلام شده انگار قرار است اسفند هم عودش را با خودش ببرد، گرچه در پوستر اشاره ای به آن نشده. چه حالی خواهند کرد دوستان! می دانم جای مرا هم خالی خواهند کرد.

Posted by reza at 3:24 PM

August 22, 2011

دو قدم تا خامنه ای!

با فروپاشی دیکتاتوری به اصطلاح انقلابی معمر قذافی که وقتی به قدرت رسید در یک نمایش اسلامی جز قرآن همه کتاب ها را سوزاند و "کتاب سبز"ش را به عنوان راه و رسم حکومت فردی اش منتشر کرد سرنگونی بشار اسد که مردم ستیزی را از پدر دیکتاتورش به ارث برد و هر روزه نشان می دهد که در بی شرمی و بی شعوری دست کمی از قذافی ندارد در دستور کار مردم آزادی طلب سوریه و وجدان انسان های شریف این جهان پهناور اما در هم تنیده قرار گرفته است.

   

در فردای فروپاشی دیکتاتوری اسد دیکتاتوری علی خامنه ای که در آدم کشی از سلف جانی اش خمینی کم نیاورده است در چشم انداز مردم به جان آمده ی ایران و چشمان باز و نگران جهانیان قرار خواهد گرفت.

چه گفتید؟ مردم ما برای ارسال خامنه ای و همکارانش به دادگاه جنائی لاهه تا سقوط اسد صبر نخواهند کرد؟ چه بهتر!

Posted by reza at 10:13 AM

August 20, 2011

حاشیه ای بر نوشته قبلی

دوست مهربانی لینک مطلب بسیار مفصلی از نشریه "آرش" را برایم فرستاد که در آن چند تن از رهبران چریک ها از حادثه ای درون سازمانی نام می برند که منجر به قتل یکی از اعضاء شد و هادی (احمد لنگرودی) به گفته آنان در آن فاجعه دست داشت. از آن جا که من در مطلب قبلی ام در مورد دیدار فرخزاد از ستاد چریک های فدائی نامی از "هادی" برده بودم لازم دیدم توضیح بدهم که من او را نه قبل و نه بعد از دوره ی کوتاه حضورم در دفتر کارگاه هنر در ستاد چریک های فدائی هیچگاه ندیدم (عمر این ستاد شش ماه هم نبود). از همان نوشته نیز پیداست که از پست سازمانی او، هر چه که در آن روزها، یا پیش و پس از آن بود، بی اطلاع بودم (شاید هم اصلا صحبت بر سر یک هادی دیگر باشد. از این اسم مستعارها در فعالان سیاسی آن دوران کم نبود!).

این توضیح را دستکم به نویسنده خاطره، کیانوش توکلی، بدهکار بودم که تا نمی دادم خلاص نمی شدم. (اگر با خواننده ی این صفحه صادق باشم باید بگویم اصلا از این که مطلب قبلی را نوشتم پشیمانم. وقتی از این بحث ها به دورم آرامش بیشتری دارم.)

Posted by reza at 9:31 AM

August 18, 2011

خاطره ای مغشوش از "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی"

یک سال پیش دوست خوبم "مهدی اصلانی" لینک وب نوشته ای را برایم فرستاد با عنوان "تماس فریدون فرخزاد با چریک های فدائی" به قلم "کیانوش توکلی" که در آن نامی از من برده شده بود. به شکل خصوصی پاسخ پرسش اصلانی را دادم ولی لازم ندیدم واکنشی به آن نوشته نشان بدهم. در طول هفته گذشته چندین و چند بار دوستان دیگری همان خاطره را که به دلیل بیستمین سال کشته شدن زنده نام فریدون فرخزاد بازنشر شده است برایم فرستاده اند و مستقیم و غیرمستقیم خواسته اند صحت و سقم خاطره ی توکلی را بسنجند. برخی حتی گفته اند که اگر توضیحی ندهم ممکن است به نظر برسد که آن را تائید می کنم. از آن جا که در مجموع این خاطره را مغشوش می بینم به ناچار توضیحاتی می دهم. اما اول برای آنانی که خاطره را نخوانده اند بخش اصلی آن را در زیر می آورم:

[بهار 58، بهار آزادی در ایران بود و ستاد چریک ها در خیابان میکده (دهکده) از خیابان های منشعب از بلوار کشاورز، در ساختمان بزرگ 5 طبقه ای با اتاق های فراوانش که متعلق به ساواک بود، پس از انقلاب در اختیار چریک ها قرار گرفت ... جلوی ستاد محوطه نسبتا بزرگی بود که روزانه معیادگاه هزاران بازدیدکننده بود. تعداد چریک های (بی نام و نشان) انگشت شمار ولی تعدا هواداران با نام و نشان آنان هزاران بود. ستاد از بخش های متفاوتی تشکیل می شد که در طبقه اول آن دفتر تدارکات (نظامی) قرار داشت که مسئول آن و یا بعبارت دقیق تر، فرمانده آن چریکی بود به نام هادی (احمد لنگرودی). در کنار این اتاق، دفتر کارگاه هنر بود که رضا علامه‌زاده و تعدادی از هنرمندان سرشناس هوادار چریک ها برای سازماندهی مسایل هنری سازمان در آنجا گرد هم می آمدند. در اردیبشهت 58 کارگاه هنر یک آگهی تبلیغی در روزنامه کیهان منتشر کرد که در آن از هنرمندان کشور می خواست که به ستاد چریک ها آمده و برای همکاری با آنان تماس گیرند.

روز بعد از آگهی تبلیغی من و هادی در اتاق تدارکات نشسته بودیم که فریدون فرخزاد وارد ستاد شد و سراغ کارگاه هنر را گرفت و مطرح کرد که حاضر است که با کارگاه هنر همکاری نماید .... رضا علامه زاده پس از چند دقیقه نزد هادی آمد و در خواست همکاری فریدون را با او در میان گذاشت که ناگهان هادی بر افروخته شد و چهره اش از عصبانیت سرخ شده بود و خطاب به علامه زاده گفت :« فورا این بچه قرتی، کونی را از ستاد بیرون می اندازی... وگرنه با همین مسلسل (که دستش بود) اونو می کشم....»

راستش با برخورد افراطی هادی همه ما جا خوردیم، هر چند در مجموع دید مثبتی به فرخزاد نداشتیم ... شومنی که در تلویزیون شاه برنامه اجرا می کرد و به یک همجنس گرا در بین مردم مشهور بود... چگونه می توانست با چریک ها همکاری کند... غافل از این که فریدون آزاده ای چپگرا و جزء معدود مارکس شناسان ایرانی بود، در حالی که هادی، فرمانده و رهبر مارکسیست ها که چندان از مارکس نخوانده بود.... سر انجام رضا علامه زاده از ترس هادی کوتاه آمد و فریدون را دست بسر کرد.]

 

 این خاطره را مغشوش نامیدم چون اولا اعلامیه ی "کارگاه هنر ایران" که به درستی گفته شده در طبقه همکف ستاد چریک های فدائی در ساختمان ساواک سابق بود، نه دعوت از هنرمندان برای همکاری با کارگاه هنر، که تقاضای ارسال عکس و فیلم و سندهای مربوط به انقلاب بود. من به عنوان مسئول "کارگاه فیلم ایران" - نامی که برای مرکز فعالیت سینمائی هواداران سازمان چریک های فدائی انتخاب کرده بودیم-، نویسنده این اطلاعیه بودم و هدفم جمع آوری اسناد تصویری انقلاب بود، وگرنه سازمان در آن زمان امکان به کارگیری هنرمندان ایرانی را نداشت که از آنان دعوت به همکاری کند. در حاشیه بگویم که من در همان زمان از یکسو عضو فعال "کانون سینماگران پیشرو" و از سوی دیگر مسئول منتخب "سندیکای هنرمندان و کارکنان سینمای ایران" بودم و به این ترتیب تماس روزمره با هنرمندان ایران داشتم و برای جلب همکاری آنان نیاز به چاپ اعلامیه در روزنامه کیهان نداشتم!

و اما در مورد مراجعه ی زنده نام فرخزاد به ستاد و باقی ماجرا.

همانطور که در خاطره ی توکلی آمده است دفتر اسلحه خانه ی ستاد جنب دفتر کارگاه هنر بود و "هادی" (احمد لنگرودی) مسئول آن دفتر بود. (یک اغتشاش دیگر در خاطره آنجاست که نویسنده، هادی، مسئول دفتر اسلحه خانه را "فرمانده و رهبر مارکسیست ها" می نامد!) من آن روز در دفترم بودم که یکی از رفقای سازمان که اسمش یادم نیست ولی اگر اشتباه نکنم مسئول امنیت ستاد بود به دفتر آمد و گفت که از نگهبانان ساختمان ستاد شنیده است که فریدون فرخزاد آمده و تقاضای دیدار با تو را دارد (آن روزها تماس من با ستاد کاملا علنی بود). هیچکس هم در دفتر به جز من و همان رفیق نبود. تا جائی که به یاد دارم با طنز گفت یک جوری دست بسرش کن!

من قبل از به زندان افتادنم در کانال سه تلویزیون ملی کار می کردم و تماس احترام آمیزی با فریدون فرخزاد داشتم. در زندگی روزمره اش هم مثل روی صحنه شوخ و بذله گو و به شکل حیرت انگیزی صادق و رک و راست بود. در تلویزیون مردانی که گرایشات همجنس گرائی داشتند کم نبودند ولی هیچکدام تمایلی نداشتند به این نام شناخته شوند. فرخزاد اما انگار اصرار داشت همه این را بدانند. هر وقت مرا در راهرو تلویزیون می دید، جلو هر کس که بود با خنده ای مهربان و شیرین با صدای بلند می گفت " بالاخره یه روز تورت می زنم!" (من با سبیل سیاه از بناگوش در رفته و چین های عمیق صورتم حتی در جوانی، انگار به نظرش جذاب می آمدم!)

از خاطره خودم در بیایم و برگردم به خاطره ی توکلی.

به هر حال وقتی فهیمدم فرخزاد جلو در ستاد منتظر من است رفتم و با سلام و علیکی گرم به داخل ستاد آوردمش. یادم نمی رود هوادران سازمان که تمام روز در خیابان جلو در می ایستادند و با نگاه کسانی که به ستاد می آمدند را دنبال می کردند، حالا سر می کشیدند تا مشهورترین هنرمند بحث انگیز کشورشان را ببینند. از جلو در تا دفتر کارگاه هنر هم کسی نبود که با کنجکاوی به فرخزاد نگاه نکند. اما این کنجکاوی با یک ظاهر بی تفاوتی نیز همراه بود. کسی دلش نمی خواست وقتی دارد به او نگاه می کند توسط کس دیگری دیده شود! اصلا این اصلی ترین ویژگی شخصیت خارق العاده ی فریدون فرخزاد بود؛ همه دوستش داشتند ولی نشان می دادند که دوستش ندارند!

فکر می کنم حدود یک ربع در دفتر کارگاه هنر در ستاد با هم حرف زدیم. در اتاق بسته بود و کسی از گفتگوی ما خبر نداشت. البته هیچ حرف مهمی هم رد و بدل نشد. می دانستم گرایش مردمگرایانه دارد و اگر یادم مانده باشد بر این نکته کمی بیش از نیاز تاکید کرد. از "فروغ" هم حرف زد که بیشتر به نظرم رسید می خواهد یادآوری کند که برادر همان فروغ است که چپ ها آنقدر دوستش دارند. چیزی که در ذهنم مانده این است که از آن طبیعت ثانوی اش، شوخ طبعی و حاضر جوابی و متلک گوئی شیرین اش، لااقل در آن دقایقی که با من تنها بود فاصله گرفته بود. چیزی که اصلا مطرح نبود پیشنهاد همکاری بود. نمی دانم چطور خاطره نویس فکر نکرده که مگر سازمان چریک ها تلویزیون داشت که به یک شومن نیاز داشته باشد!؟ آمدن فرخزاد به ستاد دلیل متفاوتی داشت. به اعتقاد من او کاملا تنها مانده بود و هیچ گروه مطرح موجود در جامعه را نزدیک تر از سازمان چریک های فدائی به خودش نمی دید. این را به من نگفت ولی من از حالتش حدس زدم چون کاملا نگران به نظر می رسید. همین را البته به تاکید گفت. حسم این بود که نیاز به پناه دارد. ولی ما هم خودمان بی پناه بودیم. از آن روز تا روز حمله به ستاد و مخفی شدن خود من برای مدتی، چند ماهی بیشتر فاصله نبود. نمی دانم واقعا دست به سرش کردم یا نه. چون یادم نمی آید چیز بخصوصی از من خواسته باشد. همانطور که محترمانه به ستاد آورده بودمش تا دم در ستاد، زیر نگاه کنجکاو دیگران مشایعتش کردم و او رفت.

دیگر هرگز با او روبرو نشدم ولی وقتی فیلم "جنایت مقدس" را می ساختم از مزارش در "بن" فیلم گرفتم و فصلی از جنایت مقدس را با شوخی نیشدار و نکته سنجانه اش به پایان بردم.

باز خاطره ها را قاطی کردم!

زنده نام هادی (احمد لنگرودی) که مسئول دفتر اسلحه خانه بود اتفاقا جوانی بسیار شوخ بود (من از خاطره ی توکلی متوجه شدم که او هم به یکی از قربانیان رژیم سفاک اسلامی بدل شد). از آن جا که دفترمان در ستاد کنار هم بود دائم با هادی در تماس بودم. آن چهره جدی و گاهی عبوسی که برخی از اعضای سازمان به آن فخر می فروختند اصلا در هادی نبود. اگر فرخزاد به ستاد می آمد و تقاضای همکاری می کرد چرا من باید از مسئول دفتر اسلحه خانه اجازه می گرفتم!؟ کار هادی این بود که وقتی بچه ها اسلحه هائی را که برخی از مردم و هوادران سازمان به جای تحویل دادن به کمیته های انقلاب در مساجد، به ستاد می آوردند در جائی انبار و از آنان صورت برداری کند. کار دیگرش این بود که اگر تعدادی از بچه ها به ماموریتی فرستاده می شدند اسلحه را از هادی تحویل می گرفتند و دوباره به او تحویل می دادند. و اصلا مگر مسئول دفتر اسلحه خانه در اتاق کارش در یک ساختمان محافظت شده مثل ستاد چریک ها با مسلسل در دست روی صندلی می نشست که وقتی اسم فرخزاد را می شنید واکنشی به آن تندی از او سر بزند!؟

اگر از من بپرسید پس چرا "کیانوش توکلی" این خاطره را به چنین صورتی نوشته پاسخم این است: بی تردید من ماجرای گفتگوی خصوصی ام با فریدون فرخزاد را همان روز برای هادی تعریف کردم و بعید نمی دانم او از سر شوخی و بامزگی حرف هائی را با "کیانوش توکلی" در میان گذاشته باشد که به دلیل فاصله زمانی بسیار زیاد در ذهن توکلی به شکل خاطره ای که نوشته و متاسفانه مغشوش است در آمده باشد.

Posted by reza at 12:56 PM

June 1, 2011

هاله جان ای کاش ذره ای از صبوری ات را برایم جا میگذاشتی

وقتی مقاله "پرستو فروهر" از طریق ایمیل خودش بدستم رسید فکر کردم دیگر در مقابل کابوس امروز جمهوری اسلامی که با مرگ فراواقعیت‌گونه‌ی "هاله سحابی" خواب ما بیدارخوابان ایرانی را یک بار دیگر برآشفته است احساس ناتوانی نمی‌کنم. کافی است در بازنشر متن پرستو بکوشم تا احساس بیهودگی را به عقب برانم. این است که عین مقاله را در اینجا می‌آورم:

خبر آنقدر ناگوار ویکباره بود که باورش را نا ممکن می کرد : هاله سحابی درگذشت. با بهت روبروی این صفحه لعنتی کامپیوتر نشسته بودم ودرحرکت های عصبی لابلای صفحه ها ی ایننترنتی دنبال تکه خبرهایی میگشتم که راوی مرگ عزیزی بودند.

تکرار خبر قطعیت فاجعه بود. هاله تصویر پدر در آغوش گرفته بود تا پیکر عزیز اورا که چراغ زندگی اش بود به خاک بسپارد که زیر ضربه ها ودشنام های ماموران حکومتی از پار درآمد، قلب پاکش از ضربان ایستاد و هلاک شد.

زهر این خبردررگهایم جاری است و توان صبر ، توان باور به عدالت و امید را از من گرفته است . بهار امسال به تهران رفته بودم. مثل همیشه یکی از اولین عزیزانی که درتهران به دیدارش رفتم آقای صدر حاج سیدجوادی بود صدای فرسوده و پرمهرش مثل هربار پای تلفن با شوق به من گفت : بیا دخترم بیا ببینمت من خانه هستم. عمرش پایدار که در تمام این سالهای سخت پشت و پناه من بوده است.

صلابت وجود شکننده او هربار که به دیدارش رفته ام برایم مرهمی بوده است بر زخم های کهنه ام ، بر بی تابی های ماندگارم. اززبان او خبر بستری شدن مهندس سحابی در بیمارستان را شنیدم. می گفت " میرفته وضو بگیرد و به زمین خورده هو استخوان ران اش شکسته است. " می گفت : " ظلم بی وقفه آقایان کافی نیست حالا دیگر دست روزگار هم ما را به زمین می زند. "  غم عالم به دلم نشسته بود که اگر این مردان سالخورده و شریف که سهیم خاطرات زندکی ما بوده اند ، نباشند من به صورت چه کسی نگاه کنم به حرفهای چه کسی کوش بسپارم تا به یاد پدرم بیفتم .

 روزجمعه ، مثل هرجمعه ای که درتهران هستم به سرخاک پدر ومادرم رفتم. بازهم مامورانی آن دور وبر پرسه میزدند تا تهدید حضورشان را براین سنگ سیاه که نام پدر ومادرم برآن حک شده تحمیل کنند. همان روز با دسته گلی باروبان سبز به بیمارستان رفتم برای دیدار مهندس سحابی همسر وخواهر و بستگان او با همان گشاده رویی همیشگی اشان مرا یک به یک درآغوش گرفتند و احوال پرسیدند ... خانم سحابی کفت عزت ببین پرستو آمده ... مهندس سحابی که چشمهایش را بازکرد ... نگاهش خسته و دردکشید ه بود اما با لبخندی از حال و روزم پرسید ، احوال خانواده و مثل همیشه حرفهای پدرانه زد. وقتی که برایش آروزی سلامت کردم باهمان تقوای همیشگی اش گفت : " جان من که عزیزتر از دیگران نیست ، هرچه توانستیم کردیم کاش خدا رحمت اش را از ما دریغ نکند " . وقتی از احوال هاله پرسیدم مادرش گفت که ماموران با مرخصی اش موافقت نکردند ، شرط و شروطی گذاشته اند که هاله نپذیرفته است . در نگاه مهندس سحابی غرور و گلایه به هم آمیخته بود بار دومی که به دیدار مهندس رفتم دیگر او به کما فرورفته بود... کوله بار سنگین تحمل اش را به زمین گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود خانم سحابی که گلهای مرا از دستم میگرفت به گریه افتاد وگفت میدانی که امروزروز تولد عزت است " بعد دستم را گرفت و کنار تخت او در اتاق مراقبت های ویژه برد تا از او خداحافظی کنم . گفت که روزها با او حرف میزند اما نمیداند که او میشنود یانه . کنار تخت همسرش خم شد و آرام در گوش اش گفت عزت ، پرستو برایت گل آورده یک حرفی بزن ، عزت جان....

از اتاق که بیرون آمدم باز غم عالم به دلم نشسته بود که صدای هاله را شنیدم که اسم ام را میگفت روی که برگرداندم ونگاهم به رویش افتاد مثل همیشه مانند آفتابی به من می درخشید. هما ن خنده شیرین و کودکانه همیشگی اش صورتش را بازکرده بود، همان صبوری بی پایانش بر او سایه انداخته بود. حضور هاله مثل آب گوارایی بود که در اوج لجظه تشنگی می نوشی و آرام میگیری.  هاله رستگاری مجسم بود و همیشه بخشش مهر وامید میکرد. آن روز فکر کردم که اکر من جای او بودم اگر ماموران حکومتی مهلت آخرین دیداربا پدرم را به قصد از من سلب کرده بودند ، فحش میدادم ، نفرین می کردم ، و خشم می باریدم. اما هاله همچنان صبور بود . و در آغوش خدای مهربانی که همواره همراه خود داشت آرام نشسته بود. هاله نیازی به خشم نداشت، آن قدر که سیراب از تقوا و مهر بود . سالهای پیش هم هربار که دیده بودم اش، اینجا و آنجا ، در خانه مادران عزادار، در خانه زندانیان سیاسی ، همیشه از لزوم مدارا گفته بود. هاله به ماموران گل داده بود و آنها چماق به سرش کوفته بودند. آنها را به مهر و انسانیت خوانده بود و آنها فحش و ناسزانثارش کرده بودند. اما وقتی که او از این صحنه ها می گفت همان لبخند شیرین و کودکانه را برلب داشت ،همان صبوری بی زمان بر او سایه انداخته بود . در تماشای او همیشه از خشم ماندگار خود شرمنده می شدم. هاله نازنین ما پری کوچکی بود که به عاریت در این دنیا می زیست. اینجا مانده بود تا مارا به دوستی و مدارا بخواند .

هاله ما فرشته مهر بود که زیر ضربه های ماموران حکومتی تلف شد. ومن از خود می پرسم امروز که او مرده است چه کسی ما را به مدارا خواهد خواند ؟ چه کسی دربرابر خشونت لبخند مهر خواهد زد؟ هاله جان  ای کاش ذره ای از صبوری ات را برایم جا می گذاشتی، طاقتم تمام شده است.

Posted by reza at 8:33 PM

March 17, 2011

در سکوت حرف زدن

با یاد کاکا منصور خاکسار در اولین سالگرد نبود خود خواسته‌اش

زنگ که به تلفن خانه‌اش می‌زدی گوشی را زود برمی‌داشت ولی زود حرف نمی‌زد. تا صدایت را نمی‌شنید و نمی‌شناخت "الو" نمی‌گفت. برای من که این را می‌دانستم مشکلی نبود. از همان صدای سکوت تلفن می‌فهمیدم آنکه گوشی را برداشته کاکامنصور است، نه کس دیگری! این در سکوت حرف زدن مشخصه‌ی منصور بود، نه تنها پای تلفن که در گفتگویش با تو از سیاست، از هنر، از سیاست هنر، و از هنر سیاست. در شعرهایش هم بود. یعنی هست. حرف‌هائی که بین سطرها، در سفیدی کاغذ زده گاهی بیش از خود سطرهاست. شک دارید؟ شعرهای پس از سرخوردگی‌اش از زندگی در شوروی سابق را بخوانید. خون دلی که خورده در بیت‌ها کمتر خوانده می‌شود تا در فاصله بیت‌ها. در عاشقانه‌هایش بخوانید که چگونه از وطن می‌سراید بی‌آنکه از وطن گفته باشد.

برخی این در سکوت حرف زدن کاکا را به حجب ذاتی او نسبت داده‌اند. پُر بی‌راه نیست. در میان اهل سیاست، تا آنجا که من از نزدیک دیده‌ام، منصور محجوب‌ترین مبارزان بود. ولی این همانی نیست که من دارم در باره کاکا می‌گویم. در محجوبیت گاهی چیزی از خودکوچک‌بینی نیز هست. در کاکا این نبود. خود بزرگ‌بین که حاشا! نمی‌دانم چگونه بگویم. بزرگوار بود. فکر می‌کنم این همان لغتی است که دنبالش می‌گشتم. بزرگوار. اما به معنائی که لازم است در آن باریک شوم.

منصور یکی از باسوادترین فعالان سیاسی چپ ایران بود. این را به جرات می‌گویم و آگاهانه از صفت "باسواد" استفاده می‌کنم. یعنی بیش از خیلی‌ها کتاب خوانده بود. بیش از خیلی‌ها محتوای خوانده‌هایش را درک کرده بود. و در یک کلام بیش از خیلی‌ها درک سیاسی داشت. اما همو، درست به لحاظ در سکوت حرف زدن، در مقایسه با همان "خیلی‌ها" بسیار کمتر از آنان در پیشبرد سیاست سازمانی که بدان تعلق داشت تاثیر می‌گذاشت. و این همیشه برایم تاسف‌بار بود چرا که کمبود نگاه شفاف او را به زندگی، به مردم و به مبارزه در آن سازمانی که هر دو بدان همبسته بودیم همواره احساس می‌کردم. همین باور عمیق به شعور و شفافیت منصور بود که پس از جدائی اعتراض‌آمیزم از سازمان فدائیان اکثریت در اوائل سال 1360، وقتی که مطمئن بودم دیگر هرگز به هیچ سازمانی نخواهم پیوست دعوت شخص کاکا را برای همکاری با جریانی که او از چهره‌های شاخص آن بود و آنروزها به اعلامیه 16 آذر معروف شد پیوستم گرچه این پیوستگی هم نه برای من و نه برای خود کاکا منصور دوامی نیاورد و هر یک جدا جدا از فعالیت سازمانی بریدیم و از آن پس خود را از هفت دولت آزاد کردیم!

برگردم به برداشتم از شخصیت ویژه منصور. داشتم می‌گفتم او بزرگوار بود. شاید باید اضافه می‌کردم بزرگوار و وزین بود. هر جا که بود مثل سنگ بزرگی در بیابان بود که خسته می‌توانست پشتی به آن دهد و دمی بیارامد. حالا چگونه است که وقتی خودش خسته شد سنگی نیافت تا دمی به آن تکیه کند و ترجیح داد تا مرگ خودخواسته را بپذیرد خود معمائی است که اگر کاکای ما اهل در سکوت حرف زدن نبود جوابش را با صراحت بیشتری داده بود.

اما این چیزی از تکیه‌گاه بودنش، آنوقت که خسته‌ای نیازمندش بود نمی‌کاهد. و این که می‌گویم انشای تکراری برای تجلیل از زنده‌یادی نیست. من در درازای سفر زندگی‌ام، آنجا که شانس همسفری با کاکا را داشتم، خسته‌ای بودم که بارها به این سنگ وزین تکیه کردم.

گویند بوی زلف تو جان تازه می‌کند / سلمان قبول کن که من از جان شنیده‌ام

سال‌های خونبار نیمه اول دهه شصت خودمان بود. کدام سال خونبار نبود البته!؟ فکر می‌کنم تابستان 1362 بود. من و نسیم خاکسار قرار بود آماده سفر غیر قانونی به خارج باشیم. تا امکان فراهم شود نمی‌باید در خانه‌مان می‌ماندیم چون امن نبود. ضربه پشت ضربه بود که می‌خوردیم. روزهائی بود که برادر از برادر می‌گریخت. من گاهی به تنهائی در این و آن خانه نسبتا امن، اغلب فک و فامیل هواداران، و گاهی به همراه نسیم در خانه‌ی امن دیگری به انتظار خبر سفر می‌ماندم.

یک ماه پیش از آن وقتی به من گفته بودند باید کشور را ترک کنم به شدت اعتراض کرده بودم و تا وقتی این را به عنوان یک دستور سازمانی به من ندادند از قبول آن سر باز زدم. اما حالا که دل کنده بودم بی‌تابی غریبی برای گریز از کشور داشتم. انگار با قبول ترک وطن چیزی در درونم شکسته بود. زمان به کندی می‌گذشت و محل امن برای انتظار روز به روز کمتر می‌شد. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم که از خانه هواداری که نگران خانواده‌اش بود بیرون آمدم تا جای دیگری بیابم. جائی دیگر نمانده بود. سری به مطب رفیقی زدم شاید بتوانم شب را در آنجا بگذرانم. فهمیدم دو رفیق بی‌جای دیگر در آنجا پناه گرفته‌اند! به خانه یکی از نزدیکانم که تنها خانه نسبتا امن در فک و فامیل خودم بود رفتم، به بهانه‌ی احوالپرسی. رنگ رخسار و زنگ صدایم آن چنان نگرانشان کرد که حتی یک تعارف شاه‌عبدالعظیمی هم برای ماندنم نکردند! ترجیح دادم خودم را سبک نکنم و راه رفته را برگردم. تا غروب هنوز راه بود اما هیچ جائی برایم باقی نمانده بود تا امتحان کنم. به اولین تلفن عمومی که رسیدم پایم سست شد. گوشی را برداشتم و زنگ زدم. تق تلفن که در آمد از صدای سکوت آن آرام گرفتم. فهمیدم کاکا خودش گوشی را برداشته است! گفتم می‌خواستم ببینمت. گفت بفرما خانه! به همین راحتی.

منصور آن روزها خودش بیش از من در خطر دستگیری بود. اما هنوز مثل سنگی وزین در خانه کنار همسر و فرزندانش نشسته بود و به تلفن جواب می‌داد، گرچه با شیوه خاص خودش! هنوز تا روزی که ناچار شود دست زن و بچه‌هایش را بگیرد و به آنسوی مرزها بگریزد خیلی فاصله داشت.

لازم نبود به او دروغ بگویم که از بی‌جائی آمده‌ام سراغش، چون تردید نداشتم که هم این را ‌می‌داند و هم غیرممکن است مرا با این پرسش دستپاچه کننده روبرو کند. این هم یکی دیگر از آن نوع کاربرد سکوت بود که بیشتر به حرف زدن می‌ماند. وقتی می‌دید نگرانی‌ات را بر زبان نمی‌آوری چون می‌ترسی دیگران بفهمند ترسیده‌ای، بیش از خود تو نگران جریحه دار شدن احساساتت می‌شد.

بی کمترین اغراق می‌گویم وقتی در صف اتوبوس منتظر بودم تا به خانه کاکا بروم، هر منتظر دیگری را پاسدار، و هر رهگذری را بسیجی می‌دیدم.

لبخند گرم و آغوش بازش وقتی جلو در آپارتمان کوچکش به استقبالم آمد دنیای ترسناک دور و برم را قدمی به عقب راند. محکم‌تر از همیشه بغلش زدم تا با گرمای تنش سردی ترس را از وجودم برانم. ساعتی نشستم و کمی از این طرف و آنطرف گپ زدیم. بعد شامی هم با خانواده خوردیم، و وقتی پابپا شدم بروم گفت می‌توانم بمانم اگر راحت‌ترم. این را به همان راحتی گفت که یک سال پیش از آن، وقتی هنوز در خطر نبودیم، می‌گفت. آرامش مثل نگرانی مسری است. گفتم باید بروم کاکاجان. گفت سلام برسان ولی نگفت به کی. آنقدر راحت گفت که انگار داشتم به خانه‌ام می‌رفتم! دم در، دوباره در آغوشم کشید و با گرمای تنش سرمای ترس را باز هم بیشتر از تنم گریزاند.

وقتی گفتم آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم منظورم همین روز بخصوص بود. منصور بی‌آنکه حرفی بزند از من خواسته بود به خانه برگردم و تا وقتی جای امن‌تری نیافته‌ام مثل خود او پیش همسر و فرزندانم بمانم. گرچه چیزی بر زبان نیاورده بود اما راست گفته بود. فعلا جائی امن‌تر از خانه خودم نداشتم. اگر قرار بود دستگیر شوم در خانه خودم سنگین‌تر بودم. دستکم اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را باز می‌یافتم و با تمیز قائل شدن میان مردم جامعه و مشتی پاسدار و بسیجی دنیای دور و برم را تا این حد خصمانه نمی‌دیدم.

بی کمترین اغراق می‌گویم که وقتی برای برگشت به خانه‌ در صف اتوبوس منتظر بودم، بر خلاف ساعتی پیش از آن هر منتظر دیگری را دوست، و هر رهگذری را رفیق می‌دیدم.

□◊□

Posted by reza at 9:57 PM

March 5, 2011

سالروز مرگ مصدق

نه وقتش را دارم نه ضروررتش را می بینم که به تفصیل از کسی حرف بزنم که نمی توان از دموکراسی دم زد ولی از او یاد نکرد: می دانید که را می گویم، مگر جز مصدق کس دیگری در تاریخ معاصر ما تا این حد به معیارهای دموکراسی، چه در قدرت و چه بیرون از آن، پایبند بوده است؟

بی مناسبت نمی بینم نسخه کوتاه نمایش خودم "مصدق" را یک بار دیگر در دسترس دوستان این صفحه قرار دهم تا 14 اسفند را بی نام او پایان نبرده باشم

Posted by reza at 2:08 PM

February 23, 2011

موج دموکراسی طلبی در دنیای عرب، دکان مسلمانان بنیادگرا را کساد کرده است

دیکتاتورهائی که هر کدام دهه‌هاست بر سرنوشت مردم محروم کشورشان تسلط مطلق داشته‌اند دارند یکی یکی به زباله‌دان تاریخ سرازیر می‌شوند. و بر خلاف امید واهی بنیادگرایان مذهبی، چه از قماش دیکتاتورهای حاکم بر ایران، چه از جنس جانیانی چون ملاعمر و بن‌لادن، توده‌های به جان آمده که خروشنده به خیابان‌ها ریخته‌اند تنها چیزی را که فریاد می‌کنند دموکراسی و حاکمیت ملی است.

تعجبی ندارد که کسانی چون بن‌لادن و الظواهری که در رابطه با هر حادثه کم اهمیتی در جهان عرب واکنش نشان می‌دهند و نوار صوتی و تصویری پخش می‌کنند، تا کنون کمترین واکنشی به بزرگترین رویدادها در دنیای عرب نشان نداده‌اند. آن ها که همواره مردم ذله شده از حکومت خودکامگان را به شورش علیه حکامشان دعوت می‌کردند حالا که آنان جان بر کف به پا خاسته‌اند و دیکتاتورها را یکی یکی در تنگنا قرار داده‌اند به وضوح شاهد آنند که موج دموکراسی طلبی و خواست ایجاد دولت‌های مسئول و پاسخگو از طرف توده‌های مردم، دکان دیکتاتوری بنیادگرائی اسلامی آینده را نیز پیشاپیش تخته کرده است

به وضوح آشکار است که افرادی چون خامنه‌ای و بن‌لادن از تداوم حکومت‌های دیکتاتوری مورد حمایت غرب بیشتر استقبال می‌کنند تا از برقراری آزادی و دموکراسی در دنیای عرب، چرا که دیگر ادامه سربازگیری از دنیای اسلام به بهانه دیکتاتور‌ستیزی برایشان عملی نخواهد بود. به همین دلیل ساده است که ایمن الظواهری که اهل مصر است و همواره در مورد کمترین مسائل مربوط به مصر اطلاعیه صادر می‌کند واکنش نسبت به بزرگترین تحولات کشورش را تا کنون پشت گوش انداخته است.

به اعتقاد من جنبش عظیم و تاریخ‌ساز دموکراسی طلبی که دارد خاور میانه و شمال آفریقا را درمی‌نوردد، نه تنها علیه دیکتاتورهای حامی غرب، که نیز علیه چهره‌ی کریهی است که دیکتاتورهای مسلمان بنیادگرا مثل خامنه‌ای و بن‌لادن و ملاعمر از میلیون ها مسلمان محروم در دنیای عرب ترسیم کرده‌اند؛ چهره ای جانی و عبوس و بی‌ترحم و عقب‌مانده، که با چهره‌ی واقعی دوست داشتنی ملت‌هائی که قیام بر حقشان دارد حرمت از دست رفته‌شان را به آنان باز می‌گرداند، تفاوتی ماهوی دارد.

زمامداران غرب اگر درک درستی از منافع دراز مدت مردم خویش داشته باشند، و اگر حمایتشان از دموکراسی صرفا جنبه تبلیغاتی نداشته باشد، باید درک کنند که هر کشوری که به اردوی دموکراسی بپیوندد در نهایت موضع آنان را تقویت خواهد کرد. شکی نیست که دولت‌های دموکراتیکی که جانشین دیکتاتوری‌های مطیع غرب در خاور میانه و شمال افریقا می‌شوند منافع مردم خویش را فدای مصالح غرب نخواهند کرد، و دنباله‌روی از هر سیاست آنان را لازمه‌ی دوام خویش نخواهند یافت. اما اگر غرب اشتباهاتی همچون شرکت در سرنگونی دولت ملی مصدق در ایران، یا دولت دموکراتیک سالوادور آلنده در شیلی را در مورد جوانه‌های تازه‌ی دموکراسی طلبی در دنیای عرب تکرار نکند (که به نظر می‌رسد این درس را از تاریخ گرفته باشد) هیچ دوستی مناسب‌تر و قابل اعتمادتر از دولت‌های دموکراتیک در خاور میانه و شمال آفریقا نخواهد یافت. غربی‌ها اگر چشمشان را باز کنند و منافع دراز مدت ملت‌های خویش و مردم جهان را در نظر داشته باشند باید طغیان دموکراسی طلبی روزافزون در منطقه را، نه شکست یاران دیکتاتورشان، که پیروزی روش مردمسالاری خویش بدانند.

شکست آشکار سیاست ایجاد دموکراسی ظاهری و تحمیلی در عراق و افعانستان، که به دشمن‌تراشی بیش از پیش برای غرب در این دو کشور انجامیده است، با پیروزی جنبش دموکراسی طلبی در کشورهای دیگر، در صورت حمایت فعال غرب از این جنبش‌ها، نهایتا به دوستی ملت‌های آزاد شده از دیکتاتوری، با ملت‌های غرب خواهد انجامید.

Posted by reza at 5:21 AM

February 20, 2011

اگر دوستم داری...

همزمانی روز عشاق با جنبش عاشقان آزادی در وطن استبدادزده‌ی ما، موجب شد ترجمه این شعر عاشقانه‌ی لطیف را چند روزی به عقب بیاندازم. شاعر این عاشقانه‌ی کوتاه، دولسه ماریا لویناز، یکی از نامداران شعر غنائی کوباست که با گذشت نزدیک به دو دهه از مرگش که در کهنسالی کامل رخ داد (او نود و پنج سال عمر کرد) روز به روز به طرفداران شعرش در جهان اسپانیائی زبان افزوده می‌شود.

ربط این شعر کوتاه با روز عاشقان، روشن تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد:

اگر دوستم داری به تمامی دوستم داشته باش،

نه فقط توی آفتاب یا توی سایه...

اگر دوستم داری، سیاه، دوستم داشته باش

سفید، خاکستری، سبز، طلائی، قهوه‌ای.

روز، دوستم داشته باش.

شب، دوستم داشته باش،

و نیمه شب، وقتی پنجره باز است.

اگر دوستم داری، دورم مکن از خویش.

به تمامی دوستم داشته باش،

وگرنه، دوستم نداشته باش.

Posted by reza at 7:33 PM

February 17, 2011

خانواده داغدار "صانع ژاله" و "محمد مختاری" را در کابوس رها نکنیم

گرچه در باور هیچ انسانی که از کمترین وجدان برخوردار باشد نمی‌گنجد، اما متاسفانه این کابوس واقعیت دارد که اوباشان رژیم اسلامی پس از کشتن دو نوجوان آزاده‌ی هموطنمان در یک گردهمائی آرام، نه تنها پیکر بی‌جانشان، که حتی نامشان را نیز رندانه به یغما بردند.

هر رژیم دیکتاتورمآبی، کابوس‌آفرینی بسیاری در رابطه با ملت تحتِ ستمش در کارنامه داشته و دارد، اما در این زمینه کابوس‌هائی که رژیم اسلامی حاکم بر وطن ما برای این ملت آفریده در نوع خود بی‌سابقه است. و این کابوس‌آفرینی البته از دزیدن جسد نام صانع ژاله و محمد مختاری آغاز نشده است.

کشتار هزاران زندانی بی‌پناه به فتوای مستقیم خمینی در تابستان 67، اعتراف‌گیری‌های شنیع از مرد آزاده‌ی قلم، سعیدی سیرجانی و کشتن بی‌سر و صدایش، سناریوی مضحک سفر فرج سرکوهی به خارج و مصاحبه اش در فرودگاه تهران در حالیکه در زندان و زیر شکنجه بوده است، در دوره‌ی یکه تازی رفسنجانی، کشتار وحشیانه‌ی مختاری و پوینده و فروهرها، و ده ها نمونه‌ی دیگر، تنها بخش کوچکی از کابوس‌هائی است که رژیم اسلامی بر این ملت تحمیل کرده است.

قصه‌پردازی‌های وقیحانه‌ی رژیم در توجیه جنایاتش به تنهائی می‌تواند این کابوس‌ها را دردناک‌تر و غیر قابل تحمل‌تر کند. در گفتگوئی که اخیرا با شیرین عبادی داشتم به نکته‌ای اشاره کرد که خود به تنهائی میزان بلاهت حکومتیان در قصه‌پردازی‌هایشان را روشن می‌کند:

[یک روز مأمورین امنیتی ناغافل به دفتر آقای دادخواه می‌ریزند و یکی از مامورین از یک اتاقی فریاد می‌زند "یافتم یافتم"، و ارشمیدس‌وار یک کلت و یک لوله تریاک را می‌آورد و می‌گوید که این‌ها را پیدا کردم! ... آقای دادخواه را به زندان می‌برند و نزدیک به دو ماه او را چنان شکنجه شدید می‌کنند تا وادار به این اعتراف شود که این اسلحه متعلق به ایشان است و نآآابا پولی که من برای "کانون مدافعان" فرستادم آن را خریده است، و این همان اسلحه ایست که "ندا" با آن کشته شده!]

چه قصه ی مضحکی! شیرین عبادی پول فرستاده تا همکارش دادخواه اسلحه بخرد و بدهد به یک جانی تا ندا آقاسلطان را در تظاهرات ضد رژیم بکشد! درد از دست دادن سرو ایستاده‌ی خانواده‌ی آقا سلطان برای مادرش کافی نیست که تحمل این قصه‌های کابوسواره نیز بدان افزوده می‌شود.

و حالا در تازه‌ترین مورد از این دست، رژیم اسلامی تلاش مذبوحانه کرده است تا با آلودن نام صانع ژاله به تشکیلات منفور بسیج کابوس تازه‌ای برای خانواده‌ی این عزیز بیافریند.

بیائیم به نام آزادی و آزادگی با شرکتِ گسترده در مراسم روز یکشنبه اول اسفند، خانواده‌ی این دو نازنین را در این کابوس تازه تنها نگذاریم، و با حضور خروشان خویش در هر کجا که هستیم، به سهم خود کابوس تازه‌ای برای رژیم منفور اسلامی بیافرینیم.

Posted by reza at 6:06 PM

February 14, 2011

به حرمت عشاق سوگند که امروز مرغ عشق را چنان به پرواز در خواهیم آورد تا روز 25 بهمن هر سال را، در تقویم جهانیان به روز "عشق به وطن" فرا برویانیم.

 

Posted by reza at 7:16 AM | Comments (0)

February 12, 2011

هیچ دیکتاتوری برای سرنگونی خودش "اجازه" صادر نمی‌کند!

پایداری مردم مصر در ادامه‌ی بی‌انقطاع نافرمانی مدنی، و سرپیچی بدون ابراز خشونت از فرامین دولتی و نظامی، رژیمی را به زانو در آورد که تا سه هفته پیش هیچ مفسر آینده‌نگری سقوط آن را پیش‌بینی نکرده بود.

در کارآئی نافرمانی مدنی و سرپیچی از مقررات قانونی بدون توسل به خشونت و اغتشاش، با این همه شواهد انکارناپذیر دیگر نیازی به قلمفرسائی نیست.

بیائیم بی‌پروا از تاکتیک‌های کهنه شده‌ی اجازه خواستن از مقامات، و پیام‌های ضد و نقیض فرستادن، بی‌لاپوشی غیر قابل توجیه در بیان صریح و بی‌پرده‌ی خواست هر ایرانی آزاد که چیزی جز سرنگونی رژیم ننگین جمهوری اسلامی ایران و جایگزینی آن با رژیمی دموکرات، پاینبد به اصول جهانشمول دموکراسی، و پاسخگو به خواست و اراده مردم نیست، روز 25 بهمن امسال، روز عشق و عشاق در جهان را، به آغاز پایان شرم سی و دو ساله‌ی ملت‌مان از تحمل رژیم قرون وسطائی حاکم بر ایران بدل کنیم.

عشق، این والاترین احساس انسانی، هرگز عرصه‌ای با شکوه‌تر از حالا برای نورافشانی بر تاریکی تحمیل شده بر ایران امروز نخواهد یافت. بیائید با هم، در روز عشاق، این عشق شریفِ همگانی را در خیابان‌های ایران، و در اقصا نقاط جهان، یک صدا فریاد کنیم.

Posted by reza at 7:04 AM

February 10, 2011

شیرین عبادی: تکنولوژی خواب راحت را از چشم دیکتاتورها ربوده

این یادداشت را در هتلی در سیویل (جنوب اسپانیا) می نویسم, جائی که صبح امروز در هتل محل اقامت خانم شیرین عبادی یک گفتگوی نسبتا مفصل با او داشتم؛ گفتگوئی که از مدتی قبل برنامه ریزی کرده بودم تا در فیلم بلند مستندی که در دست تهیه دارم از آن استفاده کنم. گرچه موضوع فیلم من در مورد مشکل روزافزون بهائیان در ایران اسلامی است و تلاش من در این فیلم این است که ریشه های تجاوزات انکارناپذیر حکومت ها و بی حرمتی های آشکار ما ایرانیان غیر بهائی را نسبت به هموطنان بهائی مان بکاوم, اما پس از پایان فیلمبرداری, در یک نشست مجزا پرسشی متفاوت را با ایشان مطرح کردم که عین آن را از روی نوار ضبط صدا در زیر می آورم.

رضا علامه زاده: با توجه به جنبش روزافزون دموکراسی طلبی در دنیای عرب, وضعیت ایران را چگونه می بینید؟

شیرین عبادی: ببینید, تکنولوژی خواب راحت را از چشم دیکتاتورها ربوده زیرا باعث شده مردم هم آگاه تر و هم به یکدیگر نزدیکتر شوند. سئوال اصلی این است که چرا مردم در خاورمیانه اسلامی قیام کردند و خواهان دموکراسی شدند. چرا الان, و چرا ده سال قبل نه؟ جواب خیلی طبیعی است, ده سال قبل مردم از این تکنولوژی و از اینترنت برخوردار نبودند و الان این نزدیکی پیش آمده. در سال 1367, در مورد کشتار و تیرباران زندانیان سیاسی در ایران, که فقط در زندان تهران سه هزار نفر اعدام شدند, به علت این که این دسترسی به اطلاعات میسر نبود, دیدید که سر و صدای چندانی به پا نشد و فقط نزدیکان و بستگان آن ها متوجه چنین فاجعه ای شدند. اما حالا یک نفر را که اعدام می کنند تمام دنیا به پا می خیزد. این را ما به مدد و کمک تکنولوژی داریم. بر همین قیاس مردم خاور میانه از جمله مردم تونس و مصر متوجه شدند که دنیا در چه وضعیتی است و لذا در پی کسب حقوق مشروع خودشان برآمدند. و خوشبختانه موفق هم شدند زیرا بر خلاف سابق که دنیا از دیکتاتورها حمایت می کرد غرب دست حمایتش را از پشت دیکتاتورها برداشته است. این شهامتی داد به مردم منطقه. دیدیم در اردن, در یمن, در کویت و در الجزایر همین اتفاق ها دارد می افتد. و این نشان از ارتباط مردم با یکدیگر و آگاهی از مسائل همدیگر دارد.

و اما در ایران بحث فرق می کند چون این اعتراضات از ژوئن 2009 شروع شد. شعار مردم در آغاز "رای من کجاست؟" بود, اما به تدریج رادیکال تر, و خواست ها بیشتر و بیشتر شد. مردم بسیار مسالمت آمیز اعتراض کردند اما جواب آن ها گلوله بود و زندان. طبیعتا جنبش سرکوب شد اما ساکت نشد. بین سرکوب با سکوت تفاوت بسیار است؛ مثل خاکستری که روی آتش بریزند. این خاکستر هر لحظه ممکن است به کوچکترین نسیمی کنار برود. زمینه نارضایتی در مردم ایران بسیار زیاد است, خصوصا به دلیل وضعیت بد اقتصادی. علاوه بر وضعیت نقض حقوق بشر, علاوه بر نبود دموکراسی, مسئله اقتصادی هم به موضوع اضافه شده است. بنابراین جنبش سبز همچنان ادامه دارد. و ما می بینیم که حتی سه روز بعد از سالگرد 22 بهمن اعلام راهپیمائی کردند. علت اینکه این راهپیمائی را 22 بهمن نگذاشتند به نظر من این است که آن روز روز راهپیمائی دولتی است. و چون طبق قانون اساسی راهپیمائی مسالمت آمیز مشروط بر اینکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است و نیاز به کسب اجازه ندارد بنابراین راهپیمائی 25 بهمن نیاز به موافقت دولت ندارد. علت اینکه به دولت اطلاع داده اند این بود که در آن روز راهپیمائی می شود و دولت وظیفه دارد که امنیت مردم را حفظ بکند.

علامه زاده: ولی رهبران جنبش برای راهپیمائی درخواست اجازه کرده اند و برخوردشان با شما کمی فرق می کند.

عبادی: من به عنوان یک حقوق دان این را مطرح می کنم. من مدافع کسی نیستم و از نظر سیاسی بی طرف هستم. به موجب قانون اساسی مردم می توانند روز 25 بهمن راهپیمائی کنند و دولت چون از این راهپیمائی اطلاع پیدا کرده مکلف است امنیت آنان را حفظ کند.

Posted by reza at 10:42 PM

شیرین عبادی در گفتگو با رضا علامه زاده: "به موجب قانون اساسی مردم می توانند روز 25 بهمن راهپیمائی کنند و دولت چون از این راهپیمائی اطلاع پیدا کرده مکلف است امنیت آنان را حفظ کند."

Posted by reza at 3:35 PM

February 6, 2011

گرمای عرب و سرمای عجم!

در میانه ی سفر از این سو به آنسوی جهان برای فیلمبرداری فیلم تازه ام تا جائی که می توانم موج خوش نوای دموکراسی طلبی در دنیای عرب را با شور و هیجان برخاسته از آن دنبال می کنم. اما وقتی بازتاب این نوای شیرین را در ایران خودمان پی می گیرم به شدت مایوس می شوم. رهبران جنبش سبزی که بسیاری آن را مادر جنبش امروز دنیای عرب می خوانند دوباره از "مجوز گرفتن از وزیر محترم کشور", وزیر دولتی که خودشان آن را دولت کودتا می خوانند برای راهپیمائی حرف می زنند. آن ها با اینکه می دانند مردم مصر نه تنها برای گردهمائی اجازه نگرفته, بلکه مقررات رسمی حکومت نظامی را نیز زیرپا گذاشته اند باز چشمشان را به واقعیت می بندند و باز هم فرق آشکار میان "مبارزه بدون خشونت" با "مبارزه در چهارچوب مقررات رژیم" را درک نمی کنند.

از آنجا که من مدت ها پیش این مقوله را در مقاله ای با عنوان "مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چهارچوب قانون نیست" باز کرده ام از تکرار آن خودداری می کنم و به کسانی که در جستجوی این پاسخ هستند که چرا جنبشی با عظمت جنبش سبز به سکونی این چنین تاسف بار انجامید دوباره خوانی آن را توصیه می کنم.

Posted by reza at 2:47 PM

January 5, 2011

دل‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند (در سوگ علیرضا پهلوی)

از دیشب که خبر خودکشی علیرضا پهلوی را شنیدم تا این لحظه که دارم این یادداشت را می‌نویسم دمی از فکر دردی که بازماندگان این جوان از یک چنین فاجعه‌ای می‌کشند در امان نبوده‌ام. من خود دردِ مرگ برادر و خواهر کشیده‌ام و حال و روز امروز برادر و خواهر او را با تمام وجود درک می‌کنم. درکِ دردِ جانکاهِ مادر داغدیده‌اش اما از توان درک من بیرون است. جز اینکه برای ایشان آرزوی شکیبائی کنم جمله دیگری بر قلمم جاری نمی‌شود.

دیری است بر این باورم که دلم هرگز به من دروغ نگفته است. منطق و استدلال و احتجاج، چرا. بارها از طریق منطق و استدلال و احتجاج به کجراهه رفته‌ام. دلم اما هرگز ندای غلط به ذهنم نداده است. و حالا این دلِ من است که قلم به دست گرفته و دارد بی‌توجه به افتراق فکری و سیاسی من با خانواده‌ی دردمند پهلوی، با مادری که امروز در سوگ پسر جوانش نشسته همدردی می‌کند. این دل البته از طرفداران پادشاهی توقع همنوائی ندارد چرا که من همچنان بر این باورم که انحراف محمدرضا شاه در سرنگونی دولت ملی مصدق و استقرار دیکتاتوری فردی‌اش آغاز انحرافی بزرگ در تاریخ معاصر ایران بود (و من همین معنا را در فیلم "شب بعد از انقلاب" و نمایش "مصدق" به صراحت بازگفته‌ام).

پس آنچه دلم، تا با بازماندگان رنجدیده‌ی علیرضا پهلوی در میان نگذارد راضی نمی شود، به سادگی این است: هر که هستم مرا به عنوان یک هموطن ایرانی در غم سنگینی که امروز بر شانه دارید سهیم بدانید.

Posted by reza at 10:00 PM

November 18, 2010

یادواره‌ی سوگ ساعدی

عازم پاریس‌ام، هم در رابطه با دوندگی‌های کاری‌ام، و هم به قصد شرکت در یادواره‌ی دکتر غلامحسین ساعدی. به جای دوباره نویسی احساسم در این لحظه، شما را به خواندن نوشته‌ی قبلی‌ام در باره آن عزیز، یا دیدن فیلم کوتاهی که بیست و پنج سال پیش از مراسم خاکسپاری‌اش ساختم، و یا هر دو دعوت می‌کنم.

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاری در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را میسوزاند دارم برای اولين بار به ديدار دکتر ساعدی در مطبش میِروم. يکی کرامت دانشيان دوست و همکلاسیام در مدرسه سينماست و ديگری يوسف آلياری است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفی ندارد اما شايد بد نباشد يادآوری کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوری جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه برای ساختن فيلم پايان سال تحصيلیمان هستيم به ديدار دکتر ساعدی که يوسف را از روی همشهريگری می شناسد ميرويم. ساعدی که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکی و بیرياست ما را که جوانانی از راه رسيده بيش نيستيم به گرمی میپذيرد و از هر سوژهای که به ذهنش میرسد برايمان حرف میزند. يکی از آنها به دل من مینشيند و همان فيلمی میشود که چند ماه بعد با نام "ما گوش میکنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائی من مینشيند. چند سال بعد، وقتی من در زندان هستم، ساعدی همين فيلمنامه را با عنوان "ما نمیشنويم" منتشر میکند.

زخمه دوم: چند ماهی از پيروزی انقلاب میگذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمی که به تازگی مسئول بخش فيلمسازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهی سياه کوچولوی دانا" را برای کانون دست میگيرم. برای بازسازی زندگی کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر میکشم و با هر کس که نشانی از او داشته استٍ، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن میشوم؛ ساعدی که جای خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداری در خانه ساعدی در تهران به خواست او گروهم را میفرستم تا در تنهائی لبی تر کنيم. کلهمان که گرم میشود ساعدی از نوشتهای که در دست دارد حرف میزند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبی را که شعار ملاهاست بزند. اين را که میگويد گيلاسش را به گيلاس من میزند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگی!" سر میکشد.

زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفتهام که برای ديدار دوستان به پاريس میروم. از آپارتمان ناصر رحمانینژاد که پنجرهاش به رود سن چشمانداز دارد تلفنی با ساعدی حرف میزنم. میگويد دارد ديدش را از دست میدهد و مهربانانه از من میخواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نمیتواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفانی میآيد و مرا به خانه ساعدی میبرد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرمای روز اول ديدارمان را به يادم می آورد. يک بطر جانی واکر کنار دستش است وآنرا گرم گرم و بیوقفه مینوشد. برای اينکه حرف را از بيماری بگردانم و روحيهاش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاری میاندازم که برای اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيهاش که عوض نمیشود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روی سينه خستهاش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس میکند وبرای مدتی بیآنکه حرفی بزند فقط مینوشد. در دلم میدانم او از اين مهلکه جان به در نمی‌برد.

زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگیام را بر مبنای قصهای از ساعدی ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصهای از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستی نمیشناسم که خبر را میشنوم و فردای آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشنای هلندی، با يک سواری اجارهای به پارِيس میشتابم تا ازمراسم خاکسپاری آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدی" به نمايش در میآيد.

Posted by reza at 5:05 PM

September 11, 2010

نسل سرفراز

چند بار پیش آمده است که در نوشتن از نسل حاضر هموطنانم، چه آن پیکره‌ی شکوهمندی که در ایران است و چه این اندام پرورش یافته در خارج، قلمم به سوی صفتِ سرافرازانه‌ی  "سرفراز" گردیده است. بعد گاهی از خود پرسیده‌ام چرا دستم نمی‌رود بی توصیف این نسل به سرفراز چیزی از آنان بنویسم. پاسخم به خودم این است:

این نسل حاضر، آن روزی سرفرازی‌اش را نه به من که به جهان اعلام کرد که ساعاتی پس از فاجعه‌ی سهمناک یازده سپتامبر، درست نُه سال پیش، با شمع روشن به خیابان آمد و بی‌وحشت از برادران خونی همان آدمکشان مسلمان که در ایران ما بر ارابه‌ی قدرت نشسته‌اند، همدردی شریفش را به ستمدیگان آمریکائی بی پرده‌پوشی ابراز کرد؛ کاری که شیخ دودوزه‌باز ما را در روزهائی که هنوز بر منبر نجاست‌بار نماز جمعه بروبیائی داشت بر آن داشت تا آن جوانان را مشتی "سوسول" بنامد.

این نسل سرفرازی‌اش را در طول سال گذشته به اوج خود رسانید. در حرکتی حماسه‌وار که به جنبش سبز شهره شد، این نسل نه تنها سرفرازی خود را به اثبات رساند بلکه نام ایران را که خوار شده‌ی رژیم منحوس اسلامی بود نیز سرفراز کرد. من و تو، و تک تک ما ایرانیان را به عنوان یک ایرانی چنان سرفراز کرد که پس از نردیک به سه دهه سرافکندگی دیری است که با گردن افراشته به ایرانی بودن خویش در هر گوشه از جان که هستیم فخر می‌کنیم.

این نسل سرفراز که پیکره اصلی‌اش در وطن به شکوفائی چشمکیری برخاسته، و اندام زیبای نوجوان دور از وطنش فرزند من و توی تبعیدی و مهاجر است حتی اگر در مصاف شریفی که با ناشریف‌ترین نیروی اهریمنی در وطنمان دارد شکست خورده باشد، یا روزی وادار به پذیرش شکست شود باز همچون شیرزنان و شیرمردان انقلاب مشروطیت، و نهضت ملی به رهبری مصدق به چنان حیثیت انسانی دست یافته است که جز شرم تاریخی برای پیروزان این نبرد چیزی باقی نگذاشته است. همان شرم تاریخی که حلقوم پیروزان کودتای 28 مرداد را تا ایران ایران است رها نخواهد کرد.

شکست و پیروزی در عرصه‌ی اجتماعی با سنجه‌ی مسابقات ورزشی سنجیده نمی‌شود. انقلاب اسلامی نه به دلیل شکست که دقیقا به دلیل پیروزی‌اش ننگی ابدی بر چهره رهبران و هواداران و دنباله‌روانش، و حتی برای خودِ اسلام به مثابه یک آئین به بار آورد که تا دنیا دنباست از چهره اش پاک شدنی نیست.

Posted by reza at 6:24 PM

September 5, 2010

آنچه از دوست برآید نیکوست

از آنجا که اطلاعیه‌ی زیر بسیار رسا و گویاست تنها می‌ماند که از دوستان نازنینی که زحمت این کار را می‌کشند پیشاپیش سپاسگزاری کنم.

Posted by reza at 2:11 PM

August 26, 2010

کوچکترین فرزندم دیروز هفت ساله شد!

بیست و پنجم آگوست دو هزار سه میلادی کوچکترین فرزندم با نام "از دور بر آتش" با یک نوشته کوتاه متولد شد و دیروز وقتی در هواپیما از لندن به هلند بازمی‌گشتم تولد هفت سالگیش را بر فراز ابرهای بارانی هلند با بازنویسی اولین یادداشت منتشر شده در وبلاگم جشن گرفتم؛ همین یادداشتی که درست هفت سال پیش نوشتم و در زیر برایتان تکرارش می‌کنم:

آتش به جان شمع فتد کين بنا نهاد

اين رفيق نازنين ما، عباس جان معروفی، بالاخره ما را گذاشت سر کار. آنهم با يک جمله: «بچه ها توی ايرون می تونن مستقيم نوشته هاتو بخونن و باهات تماس بگيرن.» رگ خواب من را می داند اين آتش به جان فتاده!
با همين چند کلام، رشته گسيخته ی «از دور بر آتش» را که سال ها پيش در نشريه ی آرش دنبال می کردم اينجا پی می گيرم تا ببينم چه می شود. هرچه باشد يادمان سفری است کوتاه اما پربار به برلين برای ديدار دوستی که در رفاقت همانقدر استخواندار است که در رمان نويسی.
باقی را می گذارم برای اولين فرصتی که به دست بياورم.

Posted by reza at 3:53 PM

سفر بی‌سوغات!

سه چهار روزی از هلند ابری گریختم تا برای شرکت در نشست دو روزه‌ی "ایران ندا"در لندن بارانی گیر بیافتم. چقدر عکس تکی، دو به دوئی، و دسته‌جمعی گرفته باشیم خوب است!؟ صدتا؟ هزارتا؟

 آدم دو سه روز با "رضا دقتی"، این عکاس شهره‌ی جهان که اگر دست راستش را جدا کنند دوربین از شانه‌اش جدا نمی‌شود باشد و به رسم سوغات یک عکس با خودش نباورده باشد! حالا از "نیک‌آهنگ کوثر" نمی‌گویم که مثل بعضی از ما قدیمی‌ها شوق پرحرفی نداشت و به جای یادداشت برداشتن از فرمایشات ما، مرتب روی کاغذهای آبچین کاریکاتورمان را می‌کشید و برای روز مبادا انبار می‌کرد! و چه شیرین و دلچسب بود لبخند مهربانش که به آن قامت ستبر، نرمش متوازنی می‌داد.

و یا "مسیح علی‌نژاد"، آن دختر جوان که مثل گیس سیاهِ افشان و کلاه درشکه‌چی‌های دوره نوجوانی ما، دستش هم بوی وطن می‌داد و زبانش زبان شیرین جوانان داخل ایران بود. و چه فرصت خوبی بود برای منی که معمولا در جلسات شبیه به این، در سال‌های پیشین کمتر شانس دیدار و همصحبتی با این نسل سرفراز را داشتم.

دیدار آنانی از نسل خودم، دوستانی که سال‌های سال، و بارهای بار با هم نشسته و برخاسته‌ایم که البته جای خود داشت. "ناصر زراعتی" و "داریوش آشوری" و "شهرنوش پارسی‌پور"  و دیگرانی از این دست. و دیگرانی که بیش از آشنائی حضوری، با نام و قلم و قدمشان آشنا بوده‌ام مثل "مهران براتی" و "کاظم علمداری" و "مهرانگیز کار" و... و نیز "مهدی جامی"، آن که اگر بار برگزاری نشست را بردبارانه بر دوش نمی‌کشید این فرصت شیرین از من دریغ شده بود.

حالا از این همه عزیز که نام بردم، و از آن‌همه عکس که برداشته شد، یکی نکرد یکی‌شان را برایم بفرستد تا این سفرنامه بی‌سوغات نماند!

Posted by reza at 2:40 PM

August 20, 2010

زخم کهنه‌ی کودتا

خواستم به مناسبت سالگرد کودتای ضد ملی بیست و هشت مرداد چند کلامی در این صفحه بنویسم دیدم از این زخم کهنه چه بنویسم که در نمایشنامه "مصدق" نگفته باشم. زحمت خواندن را برایتان کم می‌کنم و از شما دعوت می‌کنم حتی اگر نمایش مصدق را دیده‌اید یکبار دیگر به یاد این بزرگمرد تاریخ معاصر وطنمان به نسخه کوتاهی از  این ویدئو نگاه کنید. اعتقاد راسخ دارم که جامعه ما هیچوقت به اندازه امروز به سیاستمداری مثل او، دموکراسی‌طلب، صادق در گفتار، شریف در رفتار، و مردم‌دوست نیازمند نبوده است.

Posted by reza at 12:52 PM

August 18, 2010

سه نازنین

دو سه روزی من و فرناز مهماندار سه نازنین، علی اشرف درویشیان، شهناز و بهرنگ، همسر و پسرش بودیم. معمولا در این گونه دید و بازدیدها کم عکس گرفته نمی‌شود. دیجیتال است و خرجی برنمی‌دارد!

به هر حال، سه عکس از این‌همه عکس را برایتان در این صفحه می‌گذارم چون حیفم می‌آید در این یادگار با شما سهیم نباشم. عکس‌ها را خودم از این عزیزان در جنگلی نزدیک خانه‌ام گرفته‌ام.

 

Posted by reza at 12:35 PM

July 24, 2010

یادی از آنکس که از یادها نمی‌رود

قرار است تا ساعتی دیگر دوستداران شاعر نامدار ملت ما، احمد شاملو، بر مزار آن هماره جاوید گرد بیایند. از دیروز که این خبر را در اطلاعیه کانون نویسندگان ایران خواندم خودم اینجا اما دلم فرسنگ‌ها دورتر پیش آن‌هاست. چند بار خواستم چیزی بنویسم دیدم از آدمی بدان عظمت چه کم می‌شود اگر در دهمین سالمرگش چیزی ننویسم. ولی ذهنم قانع نمی‌شد و عذابم می‌داد. آنقدر که رفتم پوشه قطوری را که مدارک مکاتبات مربوط به فیلمنامه «وصیت‌نامه ققنوس» در آن است را باز کردم تا تمرکز بیابم. یافتم. هم تمرکز، و هم چیزی برای خالی نگذاشتن این صفحه از شاملو در این روز و ساعت بخصوص.

در زیر دو عکس از این بزرگمرد روزگار را که یک سال قبل از مرگش به خواهش من توسط دوست مهربانم "کاوه گوهرین" گرفته شده، برایتان می‌گذارم.

 

در ادامه، بخشی از گزارش هیئت ژوری «بنیاد شاعران همه ملت‌ها» در مورد اهدای جایزه «واژه آزاد» به احمد شاملو را می‌آورم و سپس متن کوتاه سخنان خودم وقتی جایزه را از سوی شاملو دریافت می‌کردم.

[جایره واژه آزاد هر ساله به شاعری تعلق می‌گیرد که در راه خلاقیت ادبیش با مشکلات جدی سیاسی مواجه است... شاعری که جایزه واژه آزاد سال 1999 به او تعلق گرفته است احمد شاملو از ایران است. او در سال 1925 در تهران متولد شد و آثار وسیعی در شعر به نام او ثبت است. در عرصه سیاسی او بارها در رژیم شاه زیر فشار قرار گرفت. در سال 1976 به تبعید رفت و درست پس از سقوط شاه به ایران بازگشت. از آن پس با شهامت در مقابل تمامی خطراتی که از سوی رژیم اسلامی وجود داشت در موضع یک منتقد باقی ماند...

[هیئت ژوری احمد شاملو را به خاطر هنر شعریش و شرائط مشکل سرزمینی که در آن می‌زید برنده جایزه واژه آزاد 1999 اعلام می‌کند. از آنجا که به دلائل یاد شده او نمی‌توانست در اینجا حضور داشته باشد جایزه را رضا علامه‌زاده نویسنده و فیلمساز مقیم هلند از سوی او دریافت خواهد کرد.]

و این هم سخنان کوتاه من در مراسم بزرگ اهدای این جایزه به شاملو در رتردام هلند:

[«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که اگرچه منطقا عمری دراز نمی‌تواند داشت اما از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار ساخته است و استقرار خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می‌جوید... پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است... اکنون ما در آستان طوفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است.»

[شاملو این سرمقاله را بیست سال پیش در اولین شماره کتاب جمعه نوشته است، زمانیکه اکثریت مردم ایران، از جمله اغلب روشنفکران ایرانی همصدا با بسیاری از روشنفکران سراسر جهان نسبت به جابجائی قدرت سیاسی در ایران ابراز خوشبینی می‌کردند. اما متاسفانه تاریخ نشان داد که حق با شاملو بود. درست یک سال پیش بود که زنجیره تازه‌ای از کشتار در ایران رخ داد که در آن محمد مختاری، شاعر، جعفر پوینده، نویسنده و پروانه و داریوش فروهر، دو فعال سیاسی به طرز فجیعی به قتل رسیدند.

[اهدا جایزه واژه آزاد در این لجظه معین به شاملو، ‌بعنوان برجسته‌ترین چهره شعر معاصر فارسی، برای مردم ایران معنائی عمیق دارد. اجازه می‌خواهم از سوی احمد شاملو که همین چند روز پیش خبر مسرت‌بخش دریافت این جایزه را از خود من شنیده است از هیئت ژوری "بنیاد شعرای همه ملت‌ها" و از شخص "مارتین موی" سپاسگزاری کنم.]

Posted by reza at 1:33 PM

July 12, 2010

دوشنبه ساکت

در این ربع قرنی که در هلند زندگی می‌کنم هرگز دوشنبه‌ای به این ساکتی ندیده بودم. دیشب تیم ملی فوتبال هلند از بردن جام جهانی محروم شد و از همان لحظه این سکوت کشدار را در خودم، همسایه‌هایم، همشهری‌هایم و هموطنان وطن دومم احساس کردم.

چقدر خوشحالم که این شکست در مقابل آلمان نبود. شکست دیشب در مقابل اسپانیا گرچه سنگین ولی بالاخره تنها یک شکست در ورزش بود. شکست در مقابل آلمان اما باری به مراتب سنگین‌تر را بر دوش این ملت می‌گذاشت. ملت هلند به دلائل بسیار،‌ از جمله اشغال هلند توسط آلمان نازی، هنوز که هنوز است از زخم شکست تیم ملی فوتبال خود، سی و شش سال پیش، در مقابل تیم ملی آلمان رنج می‌برد. این رنج ابعادی به مراتب بزرگتر از شکستی دارد که همان تیم چهار سال بعد از تیم ملی آرژانتین خورد. اسم جام جهانی که بیاید داغ شکست از آلمان دل هر هلندی را می‌سوزاند. چقدر خوشحالم که تیم مقابل هلند دیشب آلمان نبود. اگر می‌بود و با همین نتیجه پایان می‌یافت گمان نمی‌کنم ده نسل آینده در هلند از سوزش این زخم نالان نمی‌شدند.

در اینجا که من زندگی می‌کنم، شهرکی نسبتا مذهبی، حتی یکشنبه‌ها اینقدر ساکت نیست که حالا هست. همسایه‌هایم در کمال بی‌سروصدائی می‌آیند و می‌روند و همه سعی دارند با کسی روبرو نشوند. به نظر می‌رسد همه در قراری گذاشته نشده می‌خواهند غم مشترکشان را جدا جدا و در سکوت کامل پشت سر بگذارند. من از صمیم قلب شریک غمشان هستم. امیدوارم آن‌ها هم من غریبه را شریک غم خودشان بدانند.

Posted by reza at 2:32 PM

May 25, 2010

انسان موجود غریبی است

نمی‌توانم شادمانی‌ام را از آزادی جعفر پناهی پنهان کنم. نه اینکه نمی‌دانم هنوز هزاران زندانی بی‌پناه، نام آشنا و ناشناس، در زندان‌های رژیم اسلامی دربندند. نه اینکه نمی‌دانم اگر تمامی آنان نیز یکشبه آزاد شوند باز هم دل‌ها از این همه ستم که بر مردم رفته است، نه تنها پس از انتخابات اخیر، که در درازی این کابوس دهشتناک سی ساله، برای نسل‌های نسل خونین خواهد ماند؛ از آن همه کشته و شکنجه و تجاوز شده، باز تکرار می‌کنم نه تنها پس از انتخابات اخیر که در درازای این شب بلند استبداد دینی. اما انسان موجود غریبی است و تحمل رنج و شادی توامان را به راحتی دارد.

بیش از این، شادمانی‌ام از درسی است که یک بار دیگر از نیروی "دست در دست و صدا در صدا افکندن" گرفتیم. فرصت‌نگری آگاهانه جعفر پناهی در اعلام اعتصاب غذا، همگام با فریاد اعتراض درون و بیرون ایران، ایرانی و غیر ایرانی، هنرمند و غیر هنرمند، دیو بیداد را به زانو در آورد. این به زانو در آمدن حتی اگر تنها ساعتی بپاید درس بزرگ تاریخ را تکرار می‌کند که اهریمنی‌ترین رژیم‌ها نیز تاب مقابله با نیروی متحد آزادی‌طلبان را ندارند.

Posted by reza at 1:51 PM

May 20, 2010

احساسی مثل گمشدگی

از پریشب که خبر اعتصاب غذای جعفر پناهی را شنیدم و نامه کوتاهش را خواندم احساسی مثل احساس گمشدگی به من دست داده است. ناگهان ذهنم چنان از واژه خالی شد که نوشتن، این کار روزمره، برایم شد مثل بالا کشیدن از گردنه با پای لنگ. به تلفن کسی که پرسید چرا چیزی نمی‌نویسی، حرفی نمی‌زنی، پاسخ دادم چه بگویم که تا حالا نگقته‌ام؟ باز هم بیایم برای هزارمین بار رژیم بی‌عاطفه اسلامی را محکوم کنم که چرا انسان‌های آزاده را به بند می‌کشد؟ در پاسخ کس دیگری که ایمیل زد و نوشت که به نظرش سکوت با معنائی کرده‌ام نوشتم کاش معنایش را برایم می‌نوشتید چون خودم معنائی در آن نمی‌بینم!

و از پاسخ به آن دو دوست مهم‌تر، پرسش و پاسخ بی‌وقفه‌ای است که دو روز است میان من و ذهنم در جریان است. پیله کرده است که چرا بیانیه نمی‌دهی؟ می‌گویم مگر حزب و سازمانم که بیانیه بدهم. آدمی که به هیچ دسته‌ای تعلق ندارد که بیانیه صادر نمی‌کند. می‌گوید پس پیامی برای پناهی بفرست تا دست از اعتصاب غذا بردارد. بگو سینمای ایران مگر چند کارگردان مسئول دارد که به این راحتی یکی را از دست بدهد. می‌گویم قبول دارم ولی می‌ترسم بیش از پناهی بازجوهایش خوشحال شوند. می‌گوید بشوند. جان پناهی عزیزتر است یا خوشحالی و بدحالی چهار تا جعلق؟

باز مثل گمشده‌ها می‌نشینم یک گوشه و با ذهنم بازی می‌کنم. می‌گویم شابد بروم فرودگاه و اولین هواپیما را بگیرم و بروم "کن" و شخصا از ژولیت بینوش خواهش کنم که اگر خواست نامه قبلی کیارستمی در حمایت از جعفر پناهی را بخواند آن عبارت «من شاید مدافع شیوه‌های تند و جنجالی جعفر پناهی نباشم» را نخواند چون ممکن است پناهی را که چند روز است در اعتصاب غدای خشک به سر می‌برد غمگین‌تر کند. می‌پرسد حالا تو چرا بروی این را بگوئی؟ می‌گویم آخر من هم فیلمسازم، هم زندانی سیاسی بوده‌ام، و هم در زندان اعتصاب غذا کرده‌ام. بنابراین شاید کمی بیشتر از دیگران شرائط پناهی را درک کنم. می‌گوید باز هم دیر جنبیدی چون خبر خوانده شدن آن نامه ساعت‌هاست منتشر شده است.

می‌گویم پس تنها کاری که برایم مانده این است که بروم جائی بنشینم و در حمایت از پناهی اعلام اعتصاب غذا کنم. می‌گوید تو هم که مثل او فقط به «شیوه‌های تند و جنجالی» می‌اندیشی! می‌پرسم پس تو بگو چه کنم. ذهنم، آشفته‌تر از همیشه، با صداقت پاسخ می‌دهد که مرا ببخش چون من از خود تو گمشده‌ترم.

Posted by reza at 1:55 PM

May 19, 2010

آزادی یک قاتل

وقتی طعم تلخ یک بده بستان ناشریف میان رژیم اسلامی و دولت فرانسه را تا مغز استخوانم چشیدم باز به سراغ فیلم، این پادزهر همیشگی زندگی‌ام رفتم و سکانسی از فیلم جنایت مقدس خودم را که به کشتن دکتر شاپور بختیار مربوط می‌شد از آن قیچی کردم، و این کلیپ هفت دقیقه‌ای را در صفحه‌ام در یوتیوپ گذاشتم تا بتوانم دستکم نفسی بکشم. اگر از این همه نامردمی برای دمی نیاز به هوا احساس می‌کنید شاید پادزهری که یک کلیک با آن فاصله دارید به کار شما هم بیاید.

 

Posted by reza at 11:10 AM

May 16, 2010

محض اطلاع

دارم آماده می‌شوم بروم در استودیوئی در آمستردام تا در برنامه امشب تفسیر خبر تلویزیون صدای آمریکا شرکت کنم. موضوع بحث اعدام‌های اخیر، جشنواره کن، و وضعیت دردناک بهائیان در ایران است.

Posted by reza at 11:44 AM

May 12, 2010

فاجعه اعدام، و من و شما

آقای علامه زاده عزيز

با سلام. ميدونم كه نوشتن از يك چنين فاجعه ای كار راحتي نمی‌باشد ولی آيا سكوت در برابر اين همه بيداد گری آسان است؟ من هر روز به سايت شما سر ميزدم و متاسفانه با همان پرسش و پاسخ بر می‌خوردم. چه بر ما گذشته كه اعدام 5 تن از بهترين، اصلا نه، معمولی ترين انسانهای مملكت ما اعدام می‌شوند و ما از كنار آن به راحتی ميگذريم؟ من نه نويسنده هستم، نه كارگردان نه فيلمساز نه آدم مشهور و... و نه ميتونم در اين زمينه اقدامي كنم چون اصلا توان و توشه مسائل سياسي را ندارم ولی از اين همه عداوت هم بسيار وحشت زده‌ام چرا كه شكنجه و اعدام به قدري با انسانهای مملكت ما عجين شده است كه انگار چيز عجيبي نيست. به نظر من  اين شكنجه ها و اعدام ها بايد هر روز و هر روز  به كرات و بي شمار گفته شود و گردهمايی بر پا شود و انجمن تشكلي پيدا كند كه حتي يك لحظه كوتاه هم از ياد آنان كه در زير شكنجه هستند و آنان كه اعدام شده اند فارغ نشويم. خواهشمندم در اين زمينه اصلا كوتاهی نكنيد. موفق باشيد.

 

دوست نازنین

من هم مثل شما از این همه شقاوت و بیدادگری در تب و تابم و کاش با نوشتن و محکوم کردن این جنایات می‌شد جلو آن را گرفت ولی واقعیت این است که با صرف نوشتن یادداشتی در سایت، بار سنگینی که بر دوش همه ماست کمتر نمی‌شود  ننوشتن از یک درد به معنای سکوت در برابر آن نیست بلکه به معنای جستجو برای یافتن راه‌هائی موثرتر است. مثلا قرار گذاشته ام همین آخر هفته در یک برنامه تلویزیونی در این باره حرف بزنم. یا بی تردید در گردهمائی‌هائی که دارد شکل می گیرد شرکت فعال خواهم داشت.

با آرزوی روزی که بختک منحوس رژیم اسلامی از سر این ملت کم شود و ما شاهد اینهمه بیداد بر جوانان وطنمان نباشیم.

با مهر. رضا علامه زاده

 

Posted by reza at 4:08 PM

March 29, 2010

باز هم از تجاوز

دوست خوبم امیر جواهری که برنامه هائی پرمحتوا برای رادیو راه کارگر تدارک می بیند مصاحبه ای داشت با من در مورد ویدئو کلیپ های مربوط به تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی که لینک صوتی آن را برای کسانی که علاقمندند در زیر می آورم. حقیقت این است که حرف زدن از کارهائی که ساختنش همراه با یادآوری خاطرات دردناک است برایم آسان نیست. ولی از آن مشکل تر رد کردن تقاضای دوستان دردآشنائی مثل امیر است. به هر حال تا شنیدن این مصاحبه فقط یک کلیک فاصله دارید. [مصاحبه]

Posted by reza at 6:44 PM

March 24, 2010

نوروز در زندان

ماندن جعفر پناهی، سینماگر آگاه وطنمان، در ایام نوروز در زندان رژیم اسلامی موجب شد دوست خوبم شهرام میریان مصاحبه ای کوتاه با من داشته باشد که دیروز از رادیو فردا پخش شد. آرزویم همواره این بوده است که هرگز هیچکس به خاطر اندیشیدن و پایبندی به آزادی در زندان نماند؛ چه هنرمند باشد چه نباشد، چه نوروز باشد چه نباشد. اگر تمایل به شنیدن این گفتگو دارید روی همین [فایل صوتی] کلیک کنید.

Posted by reza at 11:12 AM

March 19, 2010

چاک شده است آسمان

نمی‌دانستم چرا قلمم نمی‌چرخد بهاریه ای به مناسبت فرا رسیدن بهار بنویسم. از دیشب تا حالا ابیاتی از غزل تخیل برانگیز شاعر شاعران، مولانا، در سرم می‌چرخید ولی پیش نمی‌رفت: "آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد". تا اینکه خبر رسید یکی از عزیزترین عزیزانم، برادر کاکای نازنینم نسیم، یعنی منصور خاکسار، در لس آنجلس درگذشته است. نمی‌خواهم در این لحظه چیزی از منصور بنویسم. اهل ادب با کارهای قلمی او بخوبی آشنایند. همینقدر می ‌گویم که منصور، مرد سرد و گرم چشیده روزگار، رفیق شفیقی برای یارانش بود که داغ از دست رفتنش به راحتی از دل پاک نمی‌شود. نسیم را، که هم اکنون داغی عمیق‌تر بر سینه دارد، به دوستی در آغوش می‌فشارم و به یادش می‌آورم که اگر نه امروز که همین فردا به گفته مولانا "باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد."

Posted by reza at 12:53 PM

March 14, 2010

آزمون آتش در چهارشنبه سوری امسال

آتش در فرهنگ ما ایرانی‌ها بسیار بیش از آب و باد و خاک، دیگر عناصر چهارگانه‌ی طبیعت، در شکل گیری اسطوره‌هایمان نقش داشته است. اگر پرومته با هدیه آتش به انسان روشنائی و گرما را از طریق ذهنیت خلاق یونانیان باستان به بشر ارزانی داشت این ما ایرانیان باستانی بوده‌ایم که با ذات خلاقمان آتش را پاک کننده همه‌ی ناپاکی‌ها، و حتی ورای آن، آزمون پاکی از ناپاکی به جهان شناساندیم. برگذشتِ مظهر پاکی و صداقت، سیاووش، از آتش شعله‌ور بی‌آنکه زبانه‌ای بر دامنش بگیرد نه تنها نشان از پاکدامنی سیاووش، که از پاکی گوهرین آتش نیز دارد. از این روست که در فرهنگ اساطیری ما، و از طریق آن در ذهن تک تک ما ایرانی‌ها، آزمون آتش برترین آزمون برای تمیز پاکی از ناپاکی، و پاکان از ناپاکان بوده و هست.

چرا این یادداشت را می‌نویسم، چون شنیدم که ضحاکِ ذلیل زمان، سیدعلی خامنه‌ای، فتوا داده است که مراسم چهارشنبه سوری "مبنای شرعی ندارد و باید از آن اجتناب شود". چه فتوای بجائی!

با تمام وجود امیدوارم که ایرانیان معتقد به ولایت خامنه‌ای و رژیم اسلامی‌اش، شب چهارشنبه سوری امسال در تبعیت از نماینده دین و مذهب و خدا و پیغمبر بر زمین، در خانه‌هایشان بمانند و سرشان را از پنجره در نیاورند تا ایرانیانی که با این غاصبان مخالفند این فرصت را بیابند که به تنهائی به خیابان بیایند، آجیل مشکل گشا به همدیگر تعارف کنند، از بته‌های آتش بپرند، آواز شادی سر دهند، و همراه با خواندن "زردی من از تو، سرخی تو از من"، شعار دلچسب و به دور از مرگ‌باوری "ننگ بر دیکتاتور" را همصدا سر دهند تا در آزمون آتش چهارشنبه سوری امسال معلوم شود تعداد مخالفان استبداد دینی چقدر است. هر ایرانی که در چهارشنبه سوری امسال از آتش می‌پرد همچون سیاووش به پاکدامنی خویش ایمان دارد، و هر که به فتوای رهبر دین فروشان ایران از آزمون آتش پرهیز می‌کند و می‌گریزد باید بداند که آتش، این رسوا کننده‌ی پلیدی‌ها، دیر یا زود بر دامن ترش در خواهد گرفت و رسوایش خواهد کرد.

Posted by reza at 8:09 PM

March 6, 2010

تف سر بالا!

داشتم فکر می کردم برای روز هشت مارس، روز جهانی بزرگداشت زن، چه هدیه ای در چنته دارم تا به دوستان تقدیم کنم که یادم به مطلبی از خودم آمد در باره ترانه «آن مرد» با اجرای «روسیو خورادو» که دل خنک کننده ترین ترانه ای است که یک زن می تواند در مورد یک مرد بسازد! توضیح بیشتر و ترجمه ترانه، و حتی اجرای آن را می‌توانید با کلیک روی طرح زیبای زیر بخوانید و بشنوید و ببینید.

Posted by reza at 9:56 AM

March 1, 2010

«چارشنبه سوری» به هفت دلیل

زمزمه برگزاری مراسم چهارشنبه سوری امسال با محتوای ضد دیکتاتوری دارد آرام آرام به یک هلهله شادی بدل می‌شود. و می‌دانیم که هیچ چیز بیش از شادی و شادمانی، روضه خوانان مرگ پرست را مشوش نمی‌کند!

به هفت دلیل روشن، باید تمامی شب‌گریزان ایرانی، دست در دست، چهارشنبه سوری امسال را به عنوان شبی به روشنی روز در تاریخ مبارزات دموکراسی طلبی وطنمان ثبت کنند:

یک: چهارشنبه سوری، جشن باستانی و ملی ما ایرانیان است که نشان از قدمت تاریخی سه هزار ساله‌ی ملتی بزرگ دارد که چون آتشی فروزان از گردبادهای سهمناک تاریخ برگذشته، و گرمابخش‌تر از همیشه همچنان می‌درخشد. همین ویژگی یگانه، یعنی باستانی و ملی بودن، به تنهائی کافی است تا فرصت طلائی چهارشنبه سوری را برای نشان دادن برتری نور بر تاریکی از دست ندهیم.

دو: شبِ چهارشنبه سوری شبِ شادمانی و سرور و پایکوبی است و همین خصیصه، این شب را از شب‌های زاری و گریه و مویه متمایز می‌کند؛ شب‌هائی که دین فروشان حاکم برای پنهان داشتن نامردمی‌هایشان از دین‌باوران واقعی، با تمام توان به آن توسل می‌جویند و از احساسات مذهبیشان سوءاستفاده می‌کنند.

سه: تا آنجا که من اطلاع دارم جشنی به این طولانی و به این تنوع در هیچ فرهنگ بشری وجود ندارد. منظورم جشن نوروز ما ایرانیان است که از شب آخرین چهارشنبه سال آغاز می‌شود و تا مراسم سیزده به در، که دستکم دو هفته پس از آن است ادامه می‌یابد. مردم ما می‌توانند مراسم چهارشنبه سوری امسال را به عنوان سرآغاز نمایشی شاد و دل انگیز تلقی کنند که تا سیزده به در سال تازه ادامه خواهد یافت.

چهار: یکی از مهمترین ویژگی‌های چهارشنبه سوری، سراسری و کشوری بودن آن است. هیچ ده و قصبه و شهری نیست که محله‌هایش در چهارشبنه سوری مملو از پیران و جوانانی که شادمانانه از روی آتش می‌پرند نباشد. مرزهای جغرافیائی پایتخت و استان و شهرستان و روستا برچیده می‌شود و ایران یکپارچه فریاد شادمانه‌ی آزادی می شود

پنج: چهارشنبه سوری به عنوان سرآغاز نوروز، همواره جشنی فرامذهبی بوده و خواهد بود. بجز مشتی قشریون دین فروش که بویژه در طول امسال دستشان برای مذهبی‌ها هم رو شده و حنایشان پیش آن‌ها هم دیگر رنگی ندارد، همه‌ی مردم ایران با هر نگرش و اعتقادی در آن شرکت می کنند. مرزهای دروغین و غیر انسانی، که توسط دین فروشان معمم و مکلا میان خداباوران و بی‌خدایان، میان مسلمانان و یهودیان و بهائیان و مسیحیان و زرتشتیان و... کشیده شده برچیده می‌شود و ملت ایران در تمامیتِ با شکوهش جلوه‌گر می‌شود.

شش: فراقومی بودن چهارشنبه سوری نیز ویژگی برجسته دیگر آن است. این جشن شادمانه، کُرد و لُر و فارس و بلوچ نمی‌شناسد. ترکمن همانگونه از آتشی که در پشت اُبه‌اش در دشت ترکمن صحرا برافروخته می‌پرد که هموطن عرب‌تبار اهوازی در مقابل کلبه‌اش در نخلستان جنوب. دختر و پسر تهرانی با همان زبان با آتش حرف می‌زنند که زن و مرد گیلک: "زردی من از تو، سرخی تو از من!"

هفت: و بالاخره، و شاید از همه مهم‌تر، همین هفتمین ویژگی است که تنها به شرائط چهارشنبه سوری امسال ارتباط دارد. دنیا می‌داند که مرگ پرستان حاکم بر ایران از هرچه بوی ایرانی بودن بدهد بیزارند چرا که می‌دانند مرگشان در اتحاد همه ایرانیان با هم است. ندادن یک اجازه ساده برای گردهمائی مخالفان، و جلوگیری به هر حیلت از بیرون آمدن مردم، از همین وحشت ریشه می‌گیرد. «چارشنبه سوری» اما پادزهر هر حیلت را در گوهر خود دارد؛ گوهری که تلاش کردم رگه‌هائی از درخشش آن را در شش بند بالا بیاورم. مرگ‌سالاران در برخورد با این گردهمائی پراکنده در ابعاد میهن، به کلی عاجز خواهند بود. تمام ایران را با صدها هزار کوی و برزن که تجلی‌گاه مخالفان در شب چهارشنبه سوری خواهد بود را نمی‌توان اشغال نظامی کرد! طرفداران مرگ باوران حاکم، تنها ایرانیانی هستند که از هر جشنی بیزارند چه رسد به چهارشنبه سوری، نماد شادمانی. پس نمی‌توان آنان را از طریق سیمای زشت رهبری، و منبر زشت‌تر رمالان جمعه به این جشن فراخواند و با اتوبوس و قطار از اینجا و آنجا به جای معینی کشاند! و از همه شیرین‌تر فضای شادمانه‌ی حاکم بر شب چهارشنبه سوری است که نه فضای غم و آه و سینه و رنجیر زدن، که هوای پایکوبی و ترنم و لبخند است به فردای روشن آزادی که طلیعه‌اش از هم اکنون پیداست.

Posted by reza at 8:03 AM

February 15, 2010

هدیه‌ای برای روز عشاق

تا روز عشاق را دست خالی نباشم - گرچه با یک روز تاخیر - برگردان فارسی ترانه‌ای عاشقانه که قبلا شاید در این صفحه خوانده باشیدش را تقدیمتان می‌کنم که عنوانش «آغاز و پایان یک بامداد سبز» است و با کلیک روی همین عنوان می‌توانید آن را بخوانید. 

Posted by reza at 3:18 PM

February 12, 2010

چشم اسفندیار جنبش سبز

بیان عریان واقعیت به همانگونه که رخ داده است هرگز به ضرر هیچ نیروی بالنده‌ای تمام نمی‌شود. بعکس، آنچه از شتابِ بالندگی آن می‌کاهد تلاش برای عرضه مخدوش واقعیت به نیت دفاع از آن است. دستکاری در واقعیت با هر نیت شریفی، کاری ناشریف، و با هر قصد مثبتی، کاری منفی است که در دراز مدت موجب وارد آوردن لطمات جبران ناپذیری به اهداف همان نیرو می‌شود. نیروئی که نیاز به دستکاری در واقعیت داشته باشد نیروی پسمانده‌ای است که بر خلاف حرکت زمان می‌گردد و به ناچار برای عقب راندن مرگِ محتومش به مخدوش کردن واقعیت نیازمند است، نه نیروئی که در جهت زمان در جریان است. به باور من، بزرگترین ضربه‌ای که دوری از واقعیت به یک نیروی بالنده می‌زند به سادگی این است که آن را از ارزش والای انتقاد پذیری تهی کرده و در نتیجه از شناخت نقاط ضعفش محروم می‌کند؛ ضربه‌ای که مثل بیماری ایدز سیستم دفاعی انسان را از کار می‌اندازد تا در بی‌دفاعی مطلق با یک سرماخوردگی از پا درش بیاورد.

بیان این اصل خدشه‌ناپذیر در آغاز این مقاله از این روست که انتظار دارم خواننده بدون عینک خوش یا بدبینی به آنچه در بیست و دوم بهمن امسال در ایران و بویژه در تهران گذشت به قصد درس آموزی از تجربه، آن را بخواند. اول بیائیم به این پرسش پاسخ دهیم: برنامه ریزی استبداد دینی برای این مصاف چه بود؟

در یک کلام پاسخ این پرسش به باور من این است که همان بود که همه پیش بینی می‌کردند، یعنی حضور سنگین نظامی، چه آشکار و چه پنهان، بستن و کنترل راه‌های ورود به محل برگزاری مراسم، ضرب و شتم و دستگیری و گاز اشک آور و تیر هوائی، و اگر لازم می‌آمد دست یازیدن به خون مخالفین. البته همه‌ی این‌ها با پیش زمینه دستگیری‌های گسترده، حبس‌های سنگین و حتی اعدام، و نیز خط و نشان کشیدن و تهدید برای بازگرداندن عنصر ترس به جان کسانی که به نظر می‌رسید ترسشان دیگر ریخته باشد.

حالا از تجربه سی سال استبداد دینی سخن نمی‌گویم ولی کدام یک از این‌ها که برشمردم در شش ماه گذشته در انظار جهانیان رخ نداده که تکرارش کسی را غافلگیر کند؟

پر کردن میدان آزادی با آوردن طرفداران حکومت از تهران و شهرستان‌ها با اتوبوس به تطمیع و تزویر، و پول و غذا دادن به نیازمندان هم تاکتیک نوئی نیست که کسی را غافلگیر کرده باشد. نه تنها تجربه‌های بسیاری در همین دوره سی ساله از اینگونه ترفندها از همین رژیم مقابل چشممان داریم که ده‌ها تجربه مشابه در رژیم‌های خودکامه، از رژیم شاه خودمان گرفته تا صدام و چائوشسکو در خاطره‌ی تاریخی‌مان مانده است. بنابراین پرسشی که پاسخش آسان نیست اما تعیین کننده است باید این باشد که: برنامه ریزی جنبش سبز برای مصاف بیست و دوم بهمن چه بود؟

این واقعیتی آشکار است که جنبش سبز جنبشی محروم از رهبریتی منسجم و قابل اتکاء است. این را به اعتبار همه‌ی واقعیت‌های موجود و حتی گفتار و عمکرد آقایان موسوی و کروبی که در آغاز این حرکت در موقعیت رهبری قرار گرفته بودند و با گسترش آن به در حاشیه ماندن اکتفاء کرده‌اند می‌گویم. لغت رهبری نه تنها به دلیل عنوانی که سیدعلی خامنه‌ای به خودش بسته است، که نیز به خاطر عمکرد اغلب رهبران جریانات سیاسی مختلف در ایران، لغتی ناخوشایند و یادآور خودرائی و تکبر و انحراف و انتقادناپذیری است. از این روست که گاهی ضعف جنبش سبز به خاطر نداشتن رهبر به نقطه قوت آن تعبیر می‌شود و این واقعیت بسیار روشن ندیده گرفته می‌شود که هیچ عمل جمعی، حتی اگر منظور جمعی چند نفره باشد، بدون داشتن رهبر و برنامه‌ریز و هماهنگ کننده، به سرانجام مطلوب نمی‌رسد چه رسد به جنبشی که میلیون‌ها نفر در آن سهیم هستند و هزینه‌ی اشتباهات و انحرافات در آن به قیمت گزاف جان آدمیان، و سرنوشت یک ملت تمام می‌شود. آنچه نقش رهبر را در ذهن ما ایرانیان امروز بی‌اعتبار کرده است درک نادرست ما از محدوده‌ی اختیارات و مسئولیت‌های یک رهبر است. ما یا کسی را به رهبری نمی‌پذیریم یا اگر بپذیریم همه اختیارات را بی‌آنکه کمترین مسئولتی از او بطلبیم برای همیشه در اختیارش می‌گذاریم. این کار را به وضوح در مورد روح الله خمینی کردیم و عجیب نیست که قانون اساسی ما تنها قانون اساسی جهان است که عملا و بدون پرده‌پوشی رهبری مطلقه و دائم‌العمر یک فرد را بر تمامی مردم و نهادهای یک جامعه به شکل قانونی به رسمیت می‌شناسد؛ چیزی که گرچه سابقا در عمل وجود داشت اما هرگز در قانون اساسی سلطنتی ایران از زمان مظفرالدینشاه بدینسو رسمیت نیافته بود.

با این پسزمینه ذهنی، کمبود رهبری در جنبش سبز را کسی جدی نمی‌گیرد. نبود رهبری و برنامه‌ریزی واحد برای نیروهای معترض، بیش از همه در بیست و دوم بهمن خود را نشان داد. موسوی و کروبی با اینکه مردم را به این راهپیمائی دعوت کرده بودند اما به لحاظ محدودیت‌های قابل فهم، مثل همیشه از صراحت لهجه در بیان خواست راهپیمایان معترض سر باز زدند و هیچگونه پیشنهادی برای جدا کردن صف معترضین از طرفداران استبداد دینی ارائه ندادند. از این سردرگم کننده‌تر پیشنهاداتی بود که در سایت‌های طرفدار جنبش سبز به ویژه سایت جرس طرح شده بود مثل اینکه برای انگشت‌نما نشدن «لباس‌های محافظه کارانه» بپوشید که یعنی رعایت همان حجاب اسلامی. این راهنمای عمل تا آنجا پیش رفت که در میان شعارهای پیشنهادی‌اش نه تنها «الله اکبر» که «آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی» را نیز گنجانده بود!

نبود رهبری در جنبش سبز موجب شده است خواست‌های اصلی این حرکت اجتماعی در هاله‌ای از کلی‌گوئی‌ها، ابهام و بازی با لغات پنهان بماند. هنوز پس از صد و اندی سال که از جنبش مردم ایران برای دموکراسی می‌گذرد، و چندین حرکت اجتماعی عظیم را در کارنامه‌ی خود دارد، بسیاری از مدافعان جنبش سبز از داشتن صراحت لهجه در مورد دموکراسی و حقوق بشر به عنوان آرمان این جنبش طفره می‌روند. برخی از فعالان سکولار تبعیدی، که عمیقا به این جنبش باور دارند و با تمام توان برای بارورکردن آن می‌کوشند، بی‌آنکه مذهبی بوده باشند یا در داخل ایران زندگی کنند و در نتیجه محدودیت‌های ایدئولوژیک و جغرافیائی موسوی و کروبی را داشته باشند، به تاسی از آنان از بیان خواست‌های برحقشان که چیزی جز استقرار دموکراسی در ایران نیست سر باز می‌زنند و به خیال خود برای کمک به همبستگی، نگاه نقاد خود را برنارسائی‌های جنبش می‌بندند. تو گوئی در این زمانه دفاع علنی و آشکار از دموکراسی برای مردم ما زود است و فعالان باید به شکلی از دموکراسی طلبی مخفی رو بیاورند! در حالیکه اگر جنبش سبز در چشم آگاهان جهان حرمتی دارد به خاطر دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در مقابل استبداد و نقض این حقوق در ایران اسلامی است، نه به خاطر شهامت و از خود گذشتگی فعالان جنبش سبز در راه آرمان اولیه انقلاب اسلامی،‌ آنطور که گاهی از زبان چهره‌های شاخص این جنبش شنیده می‌شود. اگر صِرفِ از خودگذشتگی به خاطر آرمان به خودی خود حرمتی می‌داشت حالا باید بمب‌گذاران انتحاری طالبان به خاطر از جان گذشتگی آشکار در راه آرمانشان در قلب آزادگان جهان برای همیشه جا می‌گرفتند، نه اینکه به عنوان مشتی تروریست عقب مانده از آن‌ها یاد شود. جنبش سبز آنگاه باید به مدرن و به‌روز بودن خود ببالد که آرمانش آشکارا و بی‌پرده پوشی استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر در ایران، یعنی آرمانی مدرن باشد، وگرنه به کارگیری ابزار مدرن و به‌روز مثل اینترنت، همانطور که هر روزه شاهدیم، از غارنشینان القاعده هم برمی‌آید.

علاوه بر نبود یک رهبر پیشرو و مسئول که منتخب و مورد تائید اکثریت پویندگان جنبش سبز باشد، همین در ابهام قرار دادن و به روشنی عنوان نکردن آرمان این جنبش، یکی دیگر از دلائل سردرگرمی مردم ایران است. وقتی به اهمیت این امر پی می‌بریم که بپذیریم تمام شعارها، چه مقطعی چه استراتژیک، قاعدتا باید از دل همین آرمان ناروشن استخراج شود. از جنبش بی‌رهبری که آرمان و خواستش را با لکنت زبان اعلام می‌کند انتظاری جز این نمی‌توان داشت که شعارهایش در یک روز معین هم «الله اکبر» باشد که شعار همین امروز حزب الله ایران و لبنان، و شعار حماس در مقابله با حکومت سوکولار فلسطین است، هم «جمهوری ایرانی»، که یعنی جمهوری غیراسلامی و سکولار!

جدا از چهره‌های شاخص جنبش سبز بارها از قلم چهره‌های شاخص سیاسی سکولار تبعیدی نیز نگرانی از تندروی در شعارها که آن را به اصطلاح «ساختارشکن» می‌نامند تراوش کرده است ولی هرگز ندیده‌ام همان‌ها از شعارهائی که ساختار جنبش سبز، یعنی اتحاد برای دموکراسی را می‌شکنند ابراز نگرانی کرده باشند. دنباله‌روی از یک صدا آن هم در یک جنبش فراگیر که سرکردگان همان صدا خود به چند صدائی بودن آن اذعان دارند از آن پدیده‌هائی است که در فرهنگ سیاسی کج فهمیده شده ما ریشه‌ی عمیق دارد؛ اگر مثل هم حرف نزنیم در مقابل هم هستیم حتی اگر دست در دست همدیگر راهی هدفی مشترک باشیم! و عجیب اینکه این حرف غلط، نه تنها از دهان کسی که جلوتر ایستاده در می‌آید، که از زبان دنباله‌روان او نیز تکرار می‌شود.

البته اینان برای توجیه موضعشان دلائل ظاهرا موجهی ارائه می‌دهند. شعاری مثل «رفراندوم، این است شعار مردم» که گوهر آرمانی این جنبش را در خود دارد، از نظر آن‌ها برای سرکوب بهانه به دست رژیم می‌‌دهد. و وقتی می‌بینند در یک تظاهرات سکوت هم «ندا»هائی کشته می‌شوند متوجه نمی‌شوند که در استبداد دینی ایران، صِرفِ مخالفت با خواست رهبر، حتی اگر به صورت انتشار یک مقاله فردی باشد چه رسد به راهپیمائی جمعی، عملی ساختارشکنانه محسوب می‌شود. اگر قرار باشد بهانه برای سرکوب به دست رژیم ندهیم تنها راهش بلند کردن همان پرچمی است که دیروز در دست بسیاری از هواداران رژیم در میدان آزادی بود، با این نوشته که: ما مطیع رهبریم! و این ذلتی است که هیچ انسان آزاده‌ای به آن تن نخواهد داد.

پنهان کردن ضعف‌های جنبش سبز، و دستکاری در واقعیت به منظور مخفی کردن آن‌ها، نه تنها خدمتی به جنبش نمی‌کند که از پویائی آن نیز می‌کاهد. این جنبش باید برای برونرفت از درجا زدن راهی بیاندیشد. تا برآمدن رهبری مسئول و آگاه از درون خود این جنبش، هماهنگی و برنامه‌ریزی برای حرکات بعدی باید با تشکیل شورائی مورد اعتماد سازمانگری شود. تعیین شعارهائی که نه با یکدیگر در تناقض، و نه با گوهر دموکراسی طلبی در تضاد باشند حلقه‌ی واصل گروه‌های اجتماعی متفاوت به یکدیگر است. این را نیز باید پذیرفت که تظاهرات خیابانی تنها یکی از اشکال مبارزه مدنی است. حرکت آرام اما مداوم به سوی اعتصابات عمومی باید در چشم انداز جنبش سبز قرار بگیرد. این حرکت می‌تواند از مدارس و دانشگاه‌ها آغاز، و به ادارات دولتی و در نهایت به کارخانه‌ها سرایت کند.

راه دراز رسیدن به دموکراسی میانبر ندارد. پیگیری صبورانه، شرط اول برای عبور از فراز و نشیب‌های پیش روست.

Posted by reza at 9:52 AM

February 9, 2010

بیست و دوم بهمن: رویا، واقعیت، کابوس

صف‌ آرائی سرنوشت سازی که از فردای درگیری خونین عاشورا در میان جنبش سبز دموکراسی طلبی مردم ایران از یکسو، و حاکمیت سیاه استبداد دینی از سوی دیگر آغاز شده بود شکل نهائی خود را یافته و حالا هر طرف دارد ابزار مبارزه خود را برای روز حادثه صیقل می‌دهد.

ابزار جنبش سبز، این صف متحد تازه شکل گرفته‌ی دموکراسی طلبی، انسانی‌ترین، مدرن‌ترین و کاراترین سلاحی است که در زرادخانه‌ی بشر قرن بیست و یکمی یافت می‌شود: همسرائی صداهای متفاوت اما موزونی که به وسعت وطن آواز گوشنواز آزادی را فریاد می‌کنند؛ امواج آرام اقیانوسی از پیکره‌‌های مواج آدمی که با نماد سبزشان به جنگلی با سرشاخه‌های نورسته ماننده‌ است؛ میلیون‌ها بازوی برافراخته با انگشت‌های باز شده به علامت پیروزی؛ و از همه برتر، گام زدنی بلند و پر توان برای واقعیت بخشیدن به رویای شیرین آزادی؛ و این همه با انگشتی بر دوربین‌های دیجیتال و انگشتی دیگر بر کیبورد کامپیوتر تا با انتشار بی‌وقفه‌ی واقعیت، از حقیقت در مقابل دروغ محافظت شود.

حاکمیت سیاه استبداد مذهبی، این سیاه‌ترین نوع استبداد، به ظاهر با دبدبه و کبکبه نظامی ولی در واقعیت با هیبتی پوشالی، غیرانسانی‌ترین ابزار سرکوبش را آماده کرده است: پاهائی متزلزل و سست که در پشت هیبت لباس‌های ضد شورش پنهان شده‌اند؛ خیل عظیمی از انسان‌های اجیر شده بسیجی و سپاهی شخصی پوش؛ خیل دیگری از مردم ناآگاهی که هنوز چشمشان به دروغ بزرگ حکومت دروغ پرداز باز نشده؛ گاز اشک آور و فلفل؛ تیر هوائی و زمینی؛ عربده‌ی ترسخورده‌ای که از گلوی گشاد بلندگوهائی دولتی بیرون می‌زند؛ و از همه مضحک‌تر، ادعای پوچ دولتیان در مورد پایه‌های مردمی «انقلاب شکوهمند اسلامی» که قرار است از سکوی رسمی میدان بی‌مسمای آزادی اعلام شود، تا واقعیتِ کابوس مانند بیست و دوم بهمن امسال را برای دشمنان آزادی قابل تحمل کند.

واقعیت، این سنجه‌ی خدشه‌ناپذیر حقیقت، بر هر سوی این صف‌آرائی اثر متفاوتی دارد. صف متحد دموکراسی طلبی، آبدیده‌تر از همیشه، با بهره‌وری از تجربه‌های موفق بشریت امروز، و تجربه روز بروز نیمسال گذشته خویش، با استواری بی‌سابقه‌ای ایستاده است. این صف بر آن است که با تکیه بر آگاهیش رویای شیرین آزادی را یک قدم بلند به واقعیت نزدیک کند.

صف متزلزل استبداد دینی با چشم بستن به واقعیت خیال دارد با پس زدن کابوسی که خوابش را آشفته کرده است به کابوس سی ساله‌ تسلطش بر این مردم به پا خاسته ادامه دهد. هر کس که دلی خواهان آزادی در سینه دارد، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، در بیست و دوم بهمن امسال چشم انتظار حماسه تازه‌ای است که مردم حماسه ساز ایران در کار ساختنش هستند: حماسه‌ای متکی بر واقعیت برای طرد کابوس استبداد، و تحقق رویای آزادی.

Posted by reza at 11:16 AM

February 8, 2010

مادر توماج

هدیه‌ای به زیبائی دشت سبز ترکمن صحرا، از احمد برادر توماج، یکی از داغ‌های همیشه تازه‌ی وطنمان، با این یادداشت کوتاه: «آقای علامه زاده یک عکسی برایتان ارسال می‌کنم با سی سال فاصله».

کسالت قلبی باعث شد سفرم به گوتبرگ سوئد را ملغی کنم. آخر همین هفته قرار است فیلم مستند من «حرف بزن ترکمن» در آنجا به نمایش درآید. یکی از برگزار کنندگان، همین احمد برادر نازنین شهید توماج است. قرار بود مادرش هم از ایران برای این مراسم بیاید. همین امروز احمد تلفنی خبر داد که مادرش نمی‌تواند بیاید. گفتم شاید از خودخواهی باشد ولی از این خبر خوشحال شدم چون خیلی غبطه می‌خوردم اگر حالا که من نمی‌توانم سفر کنم ایشان می‌آمد!

Posted by reza at 10:45 AM

«یَدو» هم رفت

یداله خسروشاهی، یکی از نازنین ترین همبندان زندانم در سال‌های پیش از انقلاب، در لندن به سکته مغزی درگذشت. خبرش را همین دیروز شنیدم و با شنیدنش موجی از خاطرات تلخ و شیرین سال‌های بندی ام به مغزم هجوم برد.

«یدو» کارگر شرکت نفت آبادان بود که به جرم نماینده کارگران صنعت نفت بودن زندانی شده بود در سال‌هائی که اکثر مدافعان کارگران ابزاری سنگین‌تر از قلم و مداد به دست نگرفته بودند. او از بطن کار برآمده بود و به دانشی متکی به واقعیت‌های زمانه مسلح بود. در عین سادگی و نجابت که در چشمان شفافش می‌درخشید، از هوشی سرشار بهره داشت که به روشنی در ابراز نظرات آگاهانه‌اش جلوه می‌کرد. در سال‌های همبندی، یکی از پیگیرترین شاگردان کلاس کوچک انگلیسی من بود که در گوشه‌ی حیاط بند شش زندان قصر تهران برپا بود. من خودم انگلیسی‌ام را در همان زندان یاد گرفته بودم. یدو، پس از انقلاب هر وقت فرصت دیداری دست می‌داد به شوخی دوست داشت به یادم بیاورد که شاگرد من بوده است!

دیروز هم خبر از دست دادنش را همبند سابق دیگری از لندن با یاد‌آوری همین نکته که به ظرافت بغضش را پشت آن پنهان کرده بود به من داد: «یدو، شاگرد کلاس انگلیسی‌ات درگذشت.»، آن هم تنها یک روز پس از آن که خودم سایه مرگ را از نزدیک دیده بودم.

Posted by reza at 10:11 AM

February 6, 2010

ای دل من، دل من، دل من!

ساعت سه بامداد شنبه است و من چنان بی‌خوابی به سرم زده است که روی تختم در بخش قلب بیمارستان نشسته‌ام و این یادداشت را می‌نویسم. دیروز صبح پس از یک عمل موفقیت آمیز قلب در بیمارستانی در آمستردام، با آمبولانس به بیمارستانی نزدیک محل زندگیم منتقل شدم تا یک شب را تحت نظر بگذرانم. حالا در این نیمه شب، در این اتاق چهار نفره که جز من کسی در آن نیست، چنان خواب از سرم پریده است که گمان نمی‌کنم دیگر به این زودی‌ها برگشتنی باشد.

خوب شد به فکرم رسید لپتاپ کوچکم را با خودم بیاورم. وگرنه حالا به جای گوش سپردن به پنجه‌ی تلخ-شیرین زنده یاد علی اصغر بهاری که نوای کمانچه‌اش را مثل سرُمی آرامبخش از طریق گوشی کامپیوتر در جانم روان کرده است، و دل سپردن به تو که خواننده‌ی مهربان تراواشات مغز خسته‌ی منی، باید چشم به سقف اتاق بیمارستان می‌دوختم و برای باز گرداندن خواب به چشمانم دقیقه شماری می‌کردم.

علیرغم بی‌خوابی‌ها و انتظار کشیدن‌ها و نگرانی‌هائی که در طول یک ماه گذشته، هم در ذهن خودم و هم در نگاه عزیزانی که دوره‌ام کرده بودند می‌دیدم، حالا با همه‌ی کم‌خوابی احساس سرزندگی تازه‌ای می‌کنم. می‌دانم باید روی تخت همچنان دراز بکشم، نه تنها امروز در این بیمارستان که سه چهار روز آینده هم در خانه، ولی اگر ولم می‌کردند لباس ورزشم را تنم می‌کردم و پیش از اینکه اولین رگه‌ی نور از پنجره اتاقم به درون بتابد می‌زدم بیرون و در جنگل اطراف بیمارستان که وجب به وجبش را خوب می‌شناسم می‌دویدم و دلِ تازه تعمیر شده‌ام را جلا می‌دادم.

یا می‌رفتم و کفش و کلاه می‌کردم و موتور خوش‌دستم را که یک ماهی است استارت نخورده به غرش درمی‌آوردم و سرمای خشک این بامداد زمستانی را با اشتیاق به ریه‌هایم می‌کشیدم و آخرین نشانه‌های حضور یکماهه مرگ در حول و حوشم را به دور دست‌های زمان می‌تاراندم.

از دیروز که روی تخت عمل، بر مونیتوری تلویزیون مانند،تصویر سیاه و سفید و تار شیئی را دیدم که شبیه به تصویر اولین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت در رگ‌های قلبم حرکت می‌کرد، احساس می‌کنم کهکشان کوچک وجودم به دست قدرتمند انسان فتح شده است. دست که به سینه‌ام می‌کشم آن ماهواره‌ای را که پانزده میلی‌متر طول و سه میلی‌متر قطر دارد و به فنری ظریف ماننده است را احساس می‌کنم که دست توانای انسان بر مدار قلبم قرار داده است.

به زیبائی بامداد سوگند که اگر دل، پایداری نمی‌کرد و در طول عمل از حرکت می‌ایستاد تنها داغی که بر آن بجا می‌ماند داغ ندیدن استقرار دموکراسی در وطنم ‌بود.

Posted by reza at 10:22 AM

January 30, 2010

دو قطره باران بر رنگین کمان دموکراسی طلبی

 خون آرش رحمانی پور و محمدرضا علی‌زمانی، که آرزوی آزادی برای مردم، و دموکراسی برای وطنشان را زیر پرچم ایران پادشاهی فریاد کرده‌اند، همراه با خون خواهرزاده موسوی و فرزند روح‌الامینی که مثل بسیارانی دیگر آزادی را در چهارچوب قانون اساسی همین جمهوری اسلامی دست یافتنی می‌دانند، در همان جوئی روان است که خون ندا و سهراب و ده‌ها شهید دیگر که برای رسیدن به همان آزادی و دموکراسی، ریشه‌کن کردن رژیم اسلامی ایران از بن را ضرورت می‌شمارند، در جریان است.

این معجزه‌ی دموکراسی طلبی است که فریاد برآمده برای آزادی را از هر گلو که باشد باور دارد و ارج می‌نهد. رنگین کمان آزادیخواهی با هر قطره بارانی که در پسزمینه‌ی آفتاب می‌بارد جلوه‌ی تازه‌ای می‌یابد و چشم جهانیان را بیشتر از پیش خیره می‌کند.

برخی از جریانات دموکراسی طلبِ برآمده از چپ، همچون آن دسته از تلاشگران دین‌باوری که در عمل از رژیم اسلامی بریده و صدای دموکراسی طلبیشان را در صدای دموکراسی‌ طلبان ملی و لائیک و سکولار انداخته‌اند هنوز که هنوز است از به رسمیت شناختن بخشی از جنبش دمکراسی طلبی که از سلطنت‌باوری برآمده سر باز می‌زنند و به این نمی‌اندیشند که اگر قرار بود دموکراسی‌طلبانی که دستکم سی سال است علیه رژیم اسلامی مبارزه می‌کنند، با همین معیارهای نادرست به سره و ناسره کردن دموکراسی طلبان بپردازند، دموکراسی‌طلبی امروز خود آنان نیز زیر علامت سئوال می‌رفت.

من که در مخالفتم با رژیم دیکتاتوری شاه سابق تردیدی وجود ندارد و حتی اگر کسی از سابقه محکومیت سیاسی‌ام در آن رژیم بی‌خبر باشد دستکم نمایش «مصدق» یا فیلم «شب بعد از انقلاب» مرا دیده یا از آن‌ها مطلع است، مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی را با مخالفت با طرفداران رژیم پادشاهی مبتنی بر دموکراسی و رعایت حقوق بشر، یکی نمی‌پندارم. اولی را یکی از اشکال دیکتاتوری و دومی را شکلی از دموکراسی که مصدق می‌خواست و بعدها بختیار به خاطرش جان داد می‌دانم؛ نوعی از دموکراسی که بیست و پنج سال است در وطن دومم هلند تجربه‌اش می‌کنم. اعدام آرش و محمدرضا، این دو گل نورسته در باغ دموکراسی طلبی ایران، گرچه از سرچشمه متفاوت از من آبیاری شده بودند اما این احساس مسئولیت را در من برانگیخت تا با نوشتن این مطلب بر اهمیت ایجاد صف متحد دموکراسی طلبی تاکید مجدد کنم.

شانزده هفده سال پیش، من در حین ساختن فیلم «جنایت مقدس» با این پرسش اساسی روبرو شدم که برخوردم با جانباختگان جنایات رژیم اسلامی در خارج از کشور، که هر یک برآمده از خواستگاه‌های فکری مختلف‌ بودند چگونه باید باشد. و این مربوط به چندین سال پیش از زمانی است که مبارزان تازه نفس دموکراسی طلبی، چه آنان که از خواستگاه چپ برآمدند و با ترک حزب و سازمان و گروه و فرقه‌شان، و پیوستن به جنبش دمکراسی طلبی، توش تازه‌ای به آن بخشیدند، و چه آنانی که از خواستگاه دین‌باورانه سربرآوردند و با ترک سپاه و بسیج و مجلس و دولت و حوزه و دانشگاه، رنگی بر رنگین کمان دموکراسی طلبی افزودند. اکنون آرزومندم که اگر آن پرسش برای چپ دموکرات و مذهبیون سکولار پیش نیامده حالا با بر دار رفتن دو پیکر جوان آرش و محمدرضا برای آنان نیز پیش بیاید. آرزوی برترم البته این است که پاسخ آنان نیز به این پرسش مثل پاسخ من در فیلم «جنایت مقدس» باشد؛ فیلمی که در آن همانقدر به شرفکندی سکولار و رجوی مذهبی پرداختم که به بختیار مشروطه طلب؛ همانقدر از قربانیان کمونیست و سوسیالیست و ملی‌گرا نامبرده شده که از مذهبیون و سلطنت طلبان. و از این واهمه نداشته باشند که به حمایت از رژیم دیکتاتوری گذشته که خود برای سرنگونیش کوشیده‌اند متهم شوند.

همبستگی و همگامی ملی‌گرایان و چپ دموکرات با خداباوران معتقد به جدائی دین از دولت، و سلطنت‌طلبان معتقد به دموکراسی نه تنها امروزه ضرورت مبارزه با دیکتاتوری اسلامی حاکم بر وطن ماست بلکه در آینده، یعنی در ایران آزاد و سکولار نیز برای حفظ دستاوردهای دموکراتیک مردم، و به یغما نرفتن آن توسط جریانات تمامیت‌خواه، از هر شکل آن، جنبه حیاتی دارد.

Posted by reza at 4:24 PM

January 20, 2010

نیروی محرکه جنبش سبز کدام است؟

تا آنجا که از نوشته‌ها و اظهار نظرهای مختلف برمی‌آید کسی در خصلت چندصدائی بودن جنبش مردم ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، تردید ندارد. یکی آن را تکثرگرا می‌خواند و دیگری تنوع‌گرا. یکی آن را چندوجهی می‌نامد و دیگری چندگرایشی. ولی همه یک معنا را مد نظر دارند؛ این که ترکیب این جنبش، یعنی نیروهائی که در این جنبش وجود دارند از یک خواستگاه اجتماعی و عقیدتی واحد برنیامده‌اند.

ولی مگر خواستگاه اجتماعی و عقیدتی نیروهای حاضر در جنبش‌های دیگر، یا مشخصا در جنبش انقلابی ضد سلطنتی ایران سی سال پیش از این، برآمده از یک منشاء بود؟ به هیچوجه. آنچه کمر رژیم پادشاهی را شکست شرکت وسیع نیروهای متنوع، از کارگر و کارمند، دانش آموز و دانشجو، روستائی و شهری، مذهبی و بی‌مذهب، ملی‌گرا و جهان‌وطن گرفته تا روحانی و بازاری، کپرنشین جنوب و آپارتمان‌نشین شمال بود. حالا از تشکلات و سازمان‌ها و احزابی که هر یک بخش کوچکی از این توده وسیع را سازماندهی کرده بودند می‌گذرم.

طبیعی است که هر دسته و گروهی از این نیروهای پوینده‌ی جنبش سی سال پیش با خواسته‌هائی معین، گرچه ناروشن، ولی به هر حال متفاوت با دیگران به میدان آمده بودند. بنابراین تا آنجا که به خصلت جنبش انقلابی 57 مربوط می‌شود آن را نیز نمی‌توان جنبشی تک صدائی، تکثرگریز، تنوع‌گریز، تک وجهی یا تک‌گرایشی نامید. نکته قابل ملاحظه در این بحث البته این است که آن جنبش که پس از پیروزی، انقلاب اسلامی نامیده شد، از وقتی آقای خمینی به فرانسه رفت و رهبریش بر جنبش تثبیت شد روز به روز به سمت و سوی خواست یک نیرو از نیروهای موجود در جنبش تمایل یافت تا وقتی که با ورود خمینی به ایران، حتی چند ماه پیش از سقوط رژیم پادشاهی، نیروی مذهبی متشکل از روحانیت سنتی شیعه و بازاریان به نیروی محرکه‌ بلامنازغ جنبش بدل شد، بدین معنا که از آن پس این نیرو حتی بدون حمایت نیروهای دیگری که تا آنزمان با آن همگام بودند می‌توانست جنبش را به سرانجام مورد نظرش، یعنی سقوط پادشاهی و ایجاد جمهوری اسلامی، راهبر باشد.

اینکه چگونه شد که علیرغم آن طیف وسیع نیروهای درون جنبش، ملی‌گرایان، ملی-مذهبی‌ها، مجاهدین، فدائیان، توده‌ای‌ها و و ... مذهبیون سنتی توانستند نه تنها رهبری را به دست بگیرند که حتی به نیروی محرکه جنبش بدل شوند تا کنون موضوع صدها مقاله و کتاب بوده است که اغلب در یک پاسخ با هم مشترکند: سرکوب شدید نیروهای ملی و دموکراسی طلب، و چپ گرایان از هر دسته و گروهی، در طول ربع قرن پس از کودتای 28 مرداد 32، و همزمان با آن بازگذاردن دست مذهبیون سنتی در ایجاد تشکل‌های مذهبی؛ تشکیلات وسیعی که با آغاز جنبش اعتراضی مردم در سال 56 توانست در غیاب احزاب سیاسی واقعی جای خالی آن را به راحتی پر کند.

چه با تحلیل فوق موافق باشیم چه نه، این واقعیت را باید بپذیریم که گرچه جنبش انقلابی سال 57 نیز با چندصدائی آغاز شد اما به تدریج خواست نیروی مذهبیون سنتی به عنوان نیروی محرکه انقلاب که چیزی جز ایجاد جمهوری اسلامی ایران نبود به خواست اصلی انقلاب بدل شد. حال ببینیم نیروی محرکه جنبشی که سبز نامیده می‌شود کدامیک از نیروهای متفاوت موجود در درون این جنبش، و خواست اصلی این نیرو کدام است؟

بی‌آنکه در تقدم و تاخر سیاهه زیر قصدی نهفته باشد به راحتی می‌توان فعالین گروه‌های مختلف ملی‌گرا، چپ سوسیالیست، طرفداران پادشاهی مشروطه، مذهبیون سکولار، اصلاح‌طلبان مذهبی و روحانیت غیر دولتی را در صفوف متحد جنبش سبز از یکدیگر تشخیص داد که تماما، چه آشکارا و چه با کمی مِن و مِن، خواست اصلی‌اشان را جدائی دین از دولت، رعایت حقوق شهروندی، آزادی احزاب و اجتماعات، و در یک کلام، دموکراسی اعلام می‌کنند. در میان همین صفوف که با حاکمیت اسلامی رودررو ایستاده‌اند البته نیروهای دیگری نیز قابل تمیزند که خواسته‌هائی متفاوت از این جمع دارند مثل چپ سنتی یا به قول خودش انقلابی که خواستار استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست، یا مذهبیون غیرسنتی مثل مجاهدین خلق که روزی خواستار برپائی جامعه بی‌طبقه توحیدی بودند و حالا نمی‌دانم خواهان چگونه جامعه‌ای هستند، و یا طرفداران سلطنت مطلقه پادشاهی که آرزوی بازگرداندن ایران به دوران استبداد پهلوی‌ها را دارند.

پاسخ خود من به پرسشی که در عنوان این مطلب طرح شده به روشنی این است که نیروی محرکه جنبش سبز ترکیبی است از گروه‌هائی از جامعه امروز ایران که علیرغم خواستگاه‌های مختلف اجتماعی و نگرش‌های سیاسی متفاوت، رسیدن به دموکراسی را بعنوان خواست اصلیشان مطرح کرده‌اند. سی سال پیش جنبشی چندصدائی به انقلابی تک‌صدائی فرو غلتید چرا که خاموش کردن صدای دگراندیشان لازمه‌ی استقرار رژیم تمامیت خواه جمهوری اسلامی ایران بود. اما امروز خصلت چندصدائی جنبش سبز در هیچ مرحله از تکاملش نمی‌تواند به تک‌صدائی کاهش یابد چرا که تک صدائی با روح خواست این جنبش که همانا دموکراسی‌طلبی باشد در تناقض خواهد افتاد. ایرانِ دموکراتیک یعنی ایرانِ چندصدائی. مگر اینکه مثل گذشته به دموکراسی باور نداشته باشیم و آن را مرحله‌ای برای گذار به شکل دیگری از تمامیت‌خواهی ببینیم.

از آنجا که من خود از یکسو برآمده از چپ، و از سوی دیگر تلاشگر جنبش دموکراسی‌طلبی مردم ایران هستم تمایل دارم در برخورد برخی از سرشناسان چپ با جنبش سبز بیشتر باریک شوم. گروهی از میان چپ‌های طرفدار دموکراسی وجود دارند که کلا به این نکته باور ندارند که جنبش سبز با گرایش دموکراسی‌طلبانه همخوانی دارد. آن‌ها با تکیه بر برخی از اظهار نظرات چهره‌های شاخص جنبش، این حرکت را تلاشی برای بازگشت به معیارهای آغازین انقلاب اسلامی و در یک کلام عقب‌گرد بیشتر ارزیابی می‌کنند. اما دسته‌ای هم وجود دارند که به خصلت دموکراسی‌طلبانه جنبش سبز باور دارند و با تمام امکانات به آن یاری می‌رسانند اما با پنهان کردن خواست‌های روشن و قابل دفاع خویش به نوعی تقیه دست می‌زنند. مشکل این نگاه یکی هم این است که به اصلاح‌طلبان این تصور غلط را می‌دهد که آن‌ها از امتیازاتی برخوردارند که دیگر نیروهای جنبش سبز از آن بی‌بهره‌اند. این برخورد موجب می‌شود که نقد اصلاح‌طلبان از طرف نیروهای دیگر جنبش سبز، به عنوان سنگ اندازی در راه اتحاد تمامی نیروها تلقی شده، و این گروه از موهبت نقدپذیری محروم بماند. و از این نیز بدتر تصویر مخدوشی است که اینان از خود و جنبش چپِ دموکراسی‌طلبِ ایران به دست می‌دهند؛ تصویری از کسانی که همواره چیزی برای پنهان کردن از مردم خود دارند.

و حرف آخر اینکه: آنان که گمان می‌کنند برای حفظ همبستگی در جنبش سبز باید پشت زبان و ادبیات یکی از نیروهای متشکله‌ی این جنبش، یعنی اصلاح‌طلبان پنهان شد ناخواسته رنگی از این رنگین کمان زیبا را حذف می‌کنند؛ رنگین کمانی که نه تنها در گام به گام جنبش باید مقابل چشم جهانیان بدرخشد بلکه بویژه باید در فردای رسیدن این جنبش به اهدافش،‌ یعنی در ایرانی دموکراتیک، مثل تخم چشم از آن محافظت شود.

Posted by reza at 7:48 PM

January 14, 2010

اظهار محبت مجدد کیهان تهران به این حقیر!

روزنامه کیهان تهران (امروز پنجشنبه 24 دیماه، 14 ژانویه)

يك فيلمساز ضد انقلاب كه در پروژه هاي شبكه ناتوي فرهنگي همكاري مي كند، مهدي كروبي و ميرحسين را قابل اعتماد و هاشمي رفسنجاني را غيرقابل اعتماد معرفي كرد.
رضا علامه زاده پس از فرار برخي از عناصر مورد استناد و ادعاي كروبي، به مصاحبه با آنها پرداخت تا در سناريوي اتهام پراكني در جمهوري اسلامي به شبكه هايي نظير بي بي سي كمك كند. خروج اين افراد از كشور و همكاري بعدي با كارگردان بدسابقه و آلوده نظير علامه زاده، قوت بيشتري به اين احتمال داد كه آغاز تا پايان اين ماجرا، يك سناريوي از پيش نوشته شده بود كه كروبي فقط در آغاز آن به بازي گرفته شده است.
نامبرده طي مقاله اي در سايت گويانيوز به برخي اظهارنظرها درباره ايفاي نقش هاشمي به نفع جنبش سبز اشاره كرد و نوشت: دوباره خبر از تلاش هاي پشت پرده آقاي هاشمي رفسنجاني براي سوار شدن بر موج اعتراض به گوش مي رسد. اينكه جنبش سبز يكبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خيابان بيايد؛ اينكه در آن نماز جمعه هاشمي رفسنجاني راه ميانه پيش گرفت و يكي به نعل و يكي به ميخ زد آيا كافي است تا او را واسطه شايسته اي براي پيشبرد مذاكره ميان اين جنبش دموكراسي طلبانه و حاكميت ديكتاتوري در ايران بدانيم؟... من از آن دسته كساني نيستم كه باور دارند انسان ها تغيير نمي كنند و اگر كسي روزي در موضع معيني قرار داشت هرگونه تغيير موضعش را تاكتيكي يا رياكارانه مي دانند. اگر اينگونه بود احترام عميقي براي آقايان ميرحسين موسوي و مهدي كروبي قائل نمي بودم و شخصيتي چون زنده نام آقاي منتظري را يكي از چهره هاي كمياب تاريخ سياسي ايران نمي دانستم. اما يك كاسه كردن و به خوب و بد تقسيم كردن اين و آن را هم نوعي خلط مبحث مي دانم. آيا آقاي رفسنجاني كه در دوره هشت ساله رياست جمهوري اش تجاوزات آشكار به حريم مطبوعات ثبت شده (كه ماجراي تكاندهنده فرج سركوهي فقط يك نمونه از آن است)، مي تواند آزادي مطبوعات، كه تنها يكي از خواست هاي معترضين است را تحمل كند؟ ... تنها خواست مشترك آقاي رفسنجاني با مخالفان رژيم، كنار زدن احمدي نژاد است.

Posted by reza at 8:30 PM

January 12, 2010

عقلای قوم، صفتی برای فرار از نامبردن بدنامان

دوباره از هر گوشه خبر از تلاش‌های پشت پرده‌ی آقای هاشمی رفسنجانی برای سوار شدن بر موج اعتراضات به گوش می‌رسد. گاهی با نام بردن از او، و اغلب با پنهان شدن پشت صفت تازه‌ای که زیرکان برایش دست و پا کرده‌اند تا ناچار نباشند نامش ببرند!

اینکه جنبش سبز یکبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خیابان بیاید؛ اینکه در آن نماز جمعه هاشمی رفسنجانی راه میانه پیش گرفت و یکی به نعل و یکی به میخ زد آیا کافی است تا او را واسطه‌ی شایسته‌ای برای پیشبرد مذاکره میان این جنبش دموکراسی طلبانه و حاکمیت دیکتاتوری در ایران بدانیم؟

برای پاسخ به این پرسش باید به دو پرسش بنیادی دیگر پاسخ داد:

یک) آیا باور داریم که گوهر جنبش کنونی مردم ایران که جنبش سبز نامیده می‌شود تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران است یا نه؟ دو) آیا باور داریم که آقای رفسنجانی کسی است که تا همین چند ماه پیش دومین شخص در تمامی تصمیم گیری‌های ضد دموکراتیک رژیم اسلامی بوده است یا نه؟

با کسانی که به این دو پرسش پاسخ منفی می‌دهند کاری ندارم اما اگر پاسخ به این دو پرسش مثبت باشد جواب دادن به پرسش قبلی آسان می‌شود. واسطه‌گریِ کسی مثل آقای هاشمی تنها با هدف بیرون کشیدن تمامیت رژیم از بحرانی است که حضور مردم آزادی طلب موجب آن شده است. اینکه آیا او قادر خواهد بود بحران را مهار کند یا نه البته پرسش دیگری است که به جای خود اهمیت ویژه‌ای دارد، اما برای تمرکز بر موضوع این مقاله به آن نمی‌پردازم.

من از آن دسته کسانی نیستم که باور دارند انسان‌ها تغییر نمی‌کنند و اگر کسی روزی در موضع معینی قرار داشت هرگونه تغییر موضعش را تاکتیکی یا ریاکارانه می‌دانند. اگر اینگونه بود احترام عمیقی برای آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی قائل نمی‌بودم و شخصیتی چون زنده‌نام آقای منتظری را یکی از چهره‌های کمیاب تاریخ سیاسی ایران نمی‌دانستم. اما یک کاسه کردن و به خوب و بد تقسیم کردن این و آن را هم نوعی خلط مبحث می‌دانم. آیا آقای رفسنجانی که در دوره هشت ساله‌ی ریاست جمهوری‌اش تجاوزات آشکار به حریم مطبوعات ثبت شده (که ماجرای تکاندهنده‌ی فرج سرکوهی فقط یک نمونه از آن است)، می‌تواند آزادی مطبوعات، که تنها یکی از خواست‌های معترضین است را تحمل کند؟ ایشان فقط وقتی حسابش را کمی از کلیت نظام جدا کرد که دید احمدی نژاد از «آزادی بیان»ی که رهبر به او داد استفاده کرد و در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به چپاول مالی او و فرزندانش اشاره کرد. بعلاوه رفسنجانی بعنوان دومین فرد نظام پیش از هر کس دیگری شاهد برنامه‌ریزی بیت رهبری برای تقلب گسترده در انتخاباتِ پیش رو بود؛ انتخاباتی که قرار بود به دستور رهبری در هر شرائطی احمدی نژاد را از صندوق در آورد. همین اطلاعات موجب شد که آقای هاشمی پیش از انتخابات در نامه سرگشاده‌اش به رهبر او را از خطرات تقلب در انتخابات بهراساند.

راستی اگر احمدی نژاد آنچنان به او و فرزندانش نمی‌تاخت و در مقابل میلیون‌ها تماشاگر مستقیما دست روی نقطه ضعف بزرگ او نمی‌گذاشت آقای هاشمی باز هم از احتمال تقلب در انتخابات نگران می‌شد و نگرانیش را در نامه‌ای سرگشاده به رهبر با مردم در میان می‌گذاشت؟ آیا در تمام این سی سال گذشته در این همه انتخابات که انجام شد هیچ تخلفی صورت نگرفت و تقلبی در کار نبود؟

برخی اینگونه تحلیل می‌کنند که هاشمی رفسنجانی به چنان وزنه‌ای در سیاست ایران بدل شده که همراهی‌اش با باند رهبری به ضرر جنبش تازه پا گرفته‌ی سبز است. در این تردیدی ندارم. اما مگر عدم همراهی او با باند رهبری در اثر حمایت از جنبش سبز صورت گرفته است؟ خیر! آقای خامنه‌ای که از آغاز رهبر شدنش بدون تکیه بر آقای رفسنجانی کارش پیش نمی‌رفت وقتی گمان برد از یکسو نسلی از ذوب شدگان در ولایتش را در سپاه و بسیج و ارگان‌های اطلاعاتی به باردهی نشانده و از سوی دیگر بخش عظیمی از ملایان ریز و درشت را در مواضع کلیدی روحانیت به خدمت گمارده، اراده‌ی تمامیت‌خواهش بر این قرار گرفت تا یکبار برای همیشه از حق السهم دادن به یار غارش در تمامی فجایع، از قتل مخالفان در خارج و داخل گرفته تا سانسور و شکنجه و چپاول بی‌بندوبار، شانه خالی کند و مزه‌ی واقعی ولایت «مطلقه» فقیه را بی باج دادن به او بچشد!

حالا برخی نه تنها در داخل رژیم که در بیرون از آن نیز تلاش می‌کنند اینگونه جلوه دهند که رفت و آمد پشت پرده آقای هاشمی، که او را یکی از عقلای قوم می‌خوانند، به بیت رهبری برای این است که رسیدن به برخی از خواست های معترضینی که برای اینکار خون داده‌اند را تسهیل کند. عجیب است کسانی اینگونه شبهات را ترویج می‌کنند که بعضا امضاء کننده بیانیه‌ی تقاضا برای محاکمه سران جمهوری اسلامی در دادگاه جنائی بین‌المللی نیز هستند. باید از آنان پرسید پس چه کسانی قرار است در این دادگاه به میز محاکمه کشیده شوند اگر آقای رفسنجانی با آنهمه سوابق سیاه جزو آنان نیست؟ عامل اینهمه فجایع در طول اینهمه سال تنها خامنه‌ای و آقا مجتبی بوده و هستند!؟

برخی حتی خلط مبحث را تا آنجا پیش می‌برند که خصلت ارزشمندِ به دور از خشونت بودن جنبش سبز را به باری به هر جهت بودن آن تعبیر می‌کنند. گوئی برای این جنبش مهم نیست چه کس یا کسانی آن را نمایندگی می‌کنند. یا چون اصل مذاکره و سازش برای رسیدن به اهداف جنبش، پذیرفته و مقبول است هر شکلی از مذاکره و هر نوعی از سازش را با اهداف آن همخوان می‌بینند؛ حتی اگر این مذاکره میان رهبر و رفسنجانی در پشت درهای بسته بیت رهبری صورت بگیرد، و موضوع سازش یافتن راهی برای توافق میان خواست‌های این دو نفر باشد.

آن‌ها فراموش می‌کنند که تنها خواست مشترکی که آقای رفسنجانی با میلیون‌ها مخالف رژیم اسلامی دارد کنار زدن احمدی‌نژاد از ریاست جمهوری است. اما نه به انگیزه‌ای مشابه آن‌ها، بلکه به خاطر همه‌ی امتیازاتی که خود و فرزندانش از آن بهره‌مند بوده و هستند و حالا در خطر افتاده است. تردید ندارم که در پشت درهای بسته‌ی بیت رهبری تنها سخنی که میان این «عاقل قوم» و «رهبر عظیم الشان» نمی‌رود خواست‌های فریاد شده از گلوی ندا و سهراب و میلیون‌ها کوشنده‌ی جنبش سبز در ایران و بیرون از آن است. اگر رهبر دست آشتی ایشان را با تضمین مجدد این امتیازات بفشارد تا آنجائی که به رفسنجانی مربوط می‌شود او به خواستش رسیده است.

اما آیا این توافق در شرائطی که تعادل در رابطه مردم و حاکمیت به سود مردم به هم ریخته است مشکلی از رهبر می‌گشاید؟ بدون تردید پاسخ منفی است. اگر این امکان وجود داشت خیلی پیشتر این توافق بین این دو یار قدیمی صورت گرفته بود و آقای هاشمی نامه‌ی سرگشاده‌ای به هیچکس نمی‌نوشت. جنبش سبزی که برای استقرار دموکراسی در ایران آغاز و با حمایت معنوی تمامی آزاداندیشان جهان روبرو شده ریشه‌ای‌تر از آن است که در دست «عقلای قوم» به بازی گرفته شود. چهره‌های شاخص این جنبش در ایران نیز تا کنون بر پیمانشان با مردم ایستاده‌اند و راهی برای رژیم اسلامی جز عقب نشینی باقی نگذاشته‌اند. این بار مردمی که آگاهانه با خواست روشن دموکراسی طلبی و انتخاب شیوه مبارزه به دور از خشونت برای تثبیت گام به گام دستاوردهای حرکت اعتراضیشان در طول این راه دراز آماده‌ی مذاکره و سازش نیز هستند خودشان بهتر می‌دانند چه کسانی شایستگی نمایندگیشان را دارند.

Posted by reza at 3:00 PM

January 11, 2010

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را // چندان امان نداد که شب را سحر کند

قتل زهرا کاظمی در اثر ضربه‌ی مغزی در زندان بی‌تردید تنها جنایتی نیست که ارتکابش به دست قاضی مرتضوی صورت گرفته است. چندین بار دیگر پیش از آن نیز اسم این مومن ذوب شده در ولایتِ خامنه‌ای به عنوان آمر یا عامل شکنجه و قتل این یا آن زندانی بر زبان‌ها رانده شده بود. اثر این افشاء شدن‌ها اما جز ارتقاء درجه در سیستم جانی‌پرور ولایت مطلقه فقیه و نزدیکی بیشتر او به بیت رهبری نتیجه‌ای نداشت. چرا که ولایت، سکوت مردم در مقابل نابکاری‌های حکومتش را مدیون همینگونه رفتارها از سوی قاضی مرتضوی‌ها می‌دید. اما وقتی مردم معترض علیرغم اینهمه سال سرکوب و تجاوز وارد صحنه شدند، معادلات بهم خورد. و این طبیعی‌ترین تاثیر حضور مردم معترض در خیابان‌هاست. نه امروز، که همیشه.

انگار همین دیروز بود که شاه با دستگیری تیمسار نصیری، رئیس ساواکش موافقت کرد و او به دست تیمسار ازهاری که از خودش خوشنام‌تر نبود به زندان افکنده شد. و از سرنوشتش همه خبر دارند. آنروز دیگر به تیمسار نصیری به عنوان یکی از عوامل استمرار سکوت معترضین در نزدیک به دو دهه نگاه نشد بلکه بعنوان عامل شکستن آن سکوت دیده شد. اگر پیش از آن «عقلای قوم»ِ آن زمان باز گذاشتن دست او را در هر جنایتی لازمه‌ی بقای رژیم پادشاهی می‌دانستند، آنروز دست بسته به زندان فرستادنش را برای تداوم رژیم ضروری تشخیص دادند.

از وقتی حرکت اعتراضی مردم وطنمان از سطح «الله اکبر» و «یا حسین میر حسین» به عمق «مرگ بر دیکتاتور» و «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» رسید پیدا بود که دیر یا زود رژیم ولایت مطلقه فقیه به موازات تشدید سرکوب و فشار و سانسور ناچار می‌شود به قربانی کردن برخی از مهره‌هایش تن در دهد. و همین یعنی آغاز فروپاشی ساختار رژیم از درون. فرقی نمی‌کند چه کسانی به دست چه کسانی از کار کنار زده، محاکمه یا زندانی می‌شوند. همینقدر که این روند آغاز شود به این معناست که مردمی که برای رسیدن به آزادی اینگونه مصمم به میدان آمده‌اند دارند میوه شیرین نهالی که کاشته‌اند را برداشت می‌کنند.

شاید برخی در داخل و خارج رژیم به این امید بسته باشند که به اصطلاح خودشان «عقلای قوم» بتوانند جنبش دموکراسی طلبانه مردم ما را مهار کنند. من از این بابت نگرانی ندارم. این «عقلای قوم» اگر واقعا عاقل بودند آنوقت که زمام امور را در دست داشتند تا این حد پا از گلیمشان درازتر نمی‌کردند و کمی به خواست مردم ایران اهمیت می‌دادند. شاه هم وقتی زیر فشار تظاهرات خیابانی و آغاز اعتصابات، شریف امامی را به عنوان نخست وزیر انتصاب کرد و به آزادی زندانیان سیاسی رضایت داد خیال کرد کار را به دست عقلای قوم زمان خودش سپرده است. او گمان می‌کرد شریف امامی که نخست وزیری‌اش حدود دو دهه پیش از آن با قتل دکتر خانعلی در تظاهرات مسالمت‌آمیز آموزگاران و فرهنگیان ساقط شده بود از ذهن مردم به اندازه کافی دور مانده است. دور گرفتن عقلای قوم در آخرین ماه‌های قبل از خروج شاه از کشور جز تشدید مبارزه نتیجه‌ای برای او نداشت. رژیم شاه به روشنی در بن بست قرار گرفته بود. نه راه پیش داشت نه راه پس. تندروان به وضوح نشان داده بودند که دیگر قادر به مهار جنبش نیستند و میانه‌روان هم به عینه دریافتند که پس از آن همه سال تندروی تمامی پل‌های پشت سر برای میانه‌روان فرو ریخته است. وضعیتی که امروزه رژیم ولایت مطلقه فقیه با آن روبروست. بن بست! در شرائط فعلی باز گذاشتن دست تندروان برای سرکوب و جنایت بیشتر، به وضوح نتیجه‌ای جز تشدید نارضایتی و سرعت گرفتن جنبش مردم نخواهد داشت، و عقب نشینی و قربانی کردن چهره‌هائی همچون قاضی مرتضوی به دست کسانی که در تجاوز به حقوق مردم دستکمی از خود او ندارند نیز نیروبخش جنبش اعتراضی مردم خواهد بود.

متهم شناخته شدن قاضی مرتضوی در سه قتل در بازداشتگاه کهریزک که تنها مشتی از خروار است گام آغازین در برپائی محاکماتی است که دیر یا زود سران جمهوری اسلامی، از رهبرشان گرفته تا آنان که «عقلای قوم» نامیده می‌شوند را انتظار می‌کشد؛ دادگاهی با نظارت بین‌المللی و رعایت تمامی حقوق متهمان؛ حقوقی که زهرا کاظمی و هزاران هزار زندانی سیاسی دیگر در تمام این سال‌های سیاه رژیم اسلامی به تمامی از آن محروم بوده‌اند.

Posted by reza at 11:46 AM

December 11, 2009

"غزل مثنوی پائیزی"

اگر این "غزل مثنوی پائیزی" را از هیلدا صدیقی، شاعر جوان نازک خیال و سخت اراده، ببینید و بشنوید و قلبتان نلرزد و چشمتان تر نشود باید به قدرت کنترل احساساتتان آفرین گفت

Posted by reza at 10:42 AM

December 4, 2009

شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست

  می دانم که خارج از گود نشستن و شعار دادن کار آسانی است. ولی این را هم می دانم که از خارج از گود هم می توان بر نتیجه ی مبارزه ی داخل گود تاثیر گذاشت. بسیارانی در همین خارج از گود وجود دارند که برترین آرزویشان پیوستن به داخل گود است. این مبارزه ی شریف برای دست یافتن به آزادی که هم اکنون در ابعاد وطن ما با گرمائی بی سابقه در جریان است از دیروز آغاز نشده و به امروز ختم نمی شود. هزاران هزار بیرون از گود نشینان امروز در مرکز مبارزه پنجه در پنجه ی سرکوب گران آزادی انداخته بودند و حالا یا تنها نامی از آنان باقی مانده که زینت بخش صفحات تاریخ تلخ تلاش برای رهائی یک ملت است، و یا اگر سر به سلامت به در برده اند با همه ی توان خویش سعی کرده اند تا ابعاد گود مبارزه را تا دور دست های جهان گسترش دهند.

فرقی نمی کند مادر دو فرزند باشیم یا پدر بزرگ سه نوه. فرقی نمی کند که کارگر کارخانه نخ ریسی باشیم یا کارمند اداره ای دولتی. روز شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست. دانشجوئی که بیش از نیم قرن است که در این روز تاریخی که با یک جنبش شریف ملی پیوند دارد هر ساله شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» را فریاد کرده است.

«اتحاد» برای همبستگی همه ی دموکراسی طلبان ایران از هر رنگ و سنخ و رده ای. «مبارزه» ای متحدانه، متمدنانه، پیگیر و به دور از خشونت با پلیدی در هر کجا که لانه کرده است. و بالاخره «پیروزی» بر نیروهای اهریمنی حاکم بر وطن اشغال شده مان ایران.

Posted by reza at 1:48 PM

November 19, 2009

سالگرد فروهرها: آزمونی برای جنبش سبز

اطلاعیه کوتاه زیر که به امضای پرستو و آرش فروهر انتشار یافته را آزمونی برای جنبش سبز می‌دانم تا نشان دهد تا چه میزان به ریشه‌های درد حساس است:

[هم میهنان، یازده سال از فاجعه قتل داریوش و پروانه فروهر می‌گذرد. ما فرزندان همیشه داغدر را در بزرگداشت آن دو سردار میهن تنها مگذارید.

زمان: یکشنبه یکم آذرماه، از چهار و نیم تا هفت بعد از ظهر

مکان: خیابان سعدی شمالی، خیابان هدایت، کوچه شهید مردزاده، پلاک 22.]

جنبش سبز در هیئت رشد یافته‌ی اکنونی اش نمی تواند آرش و پرستو فروهر را در سالگرد جنایتی که به اعتراف خود رژیم اسلامی به دست مقامات رسمی همین رژیم انجام گرفت تنها بگذارد. جنایاتی از این دست البته نه با پاره پاره کردن تن زنده نامان، داریوش و پروانه فروهر اغاز شد و نه با آنان پایان گرفت. تاریخ سی ساله‌ی تسلط دین فروشان بر میهن ما از این صفحات خونین بسیار دارد. و درست به دلیل مکرر در مکرر بودن این جنایات می‌توان ادعا کرد که آدمکشی یکی از خصیصه‌های ذاتی این رژیم است. و اگر ما برای جنبش سرافراز سبز اعتباری تاریخی قائل باشیم باید بپذیریم که این جنبش برای مقابله با پلیدی‌های این رژیم، از جمله جنایاتی از همین دست، شکل گرفته است.

تا این لحظه که این یادداشت را می‌نویسم جائی ندیده‌ام که شخصیت‌هائی که در موقعیت رهبری این جنبش قرار گرفته‌اند به این دعوت به حق فرزندان فروهرها پاسخ مثبت داده باشند اما این واقعیت تامل برانگیز نباید موجب شود که جنبش سبز را از حرکت در روز یکشنبه باز دارد چرا که رهبران این جنبش از آغاز تا کنون بیش از اینکه پیشاپیش آن گام زده باشند به دنبال آن کشیده شده‌اند.

فرصت سازی و استفاده‌ی آگاهانه از امکانات موجود تا کنون یکی از ویژگی‌های چشمگیر پویندگان جنبش سبز بوده است. شما جوانانی که با حماسه آفرینی‌های مکررتان چشم جهانیان را خیره کرده‌اید بیائید با همصدائی با آرش و پرستو فروهر در روز یکشنبه آینده به روشنی نشان دهید که خواست تاریخی‌تان بسیار والاتر از رای چپاول شده‌تان در مضحکه‌ی انتخابات گذشته است.

Posted by reza at 12:20 PM

October 27, 2009

جشن تولد استثنائی

  با اینکه در این دیار غربت در غربت، انتظار جشن تولدی نداشتم اما دلم طور دیگری گواهی می‌داد. دیروز عصر وقتی از کلاس درس خلاص شدم و داشتم به دفترم می‌رفتم «کریس»، معلم صدابرداری، تا مرا در راهرو دید انگار هول شده باشد گفت اگر وقت دارم برویم پائین یک قهوه با هم بخوریم. گفتم خیلی خسته‌ام و با تشکر ازش جدا شدم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که «انت»، معلم فیلمنامه‌نویسی، از اتاقش در آمد و او هم تا مرا دید با همان دستپاچگی همان پیشنهاد را تکرار کرد. همان جواب را دادم و وقتی «لارا»، معلم فیلمبرداری، قبل از اینکه در اتاقم را باز کنم از دفترش در آمد و پیشنهاد آن دو را تکرار کرد، آن هم با همان دستپاچگی، دیگر مطمئن شدم دلم بیراه گواهی نداده است.

اول فکر کردم لابد همکاران یک دسته گل گرفته‌اند و گذاشته اند روی میز کارم. بعد فکر کردم اگر این کار را کرده باشند دیگر نباید جلوم را می‌گرفتند که به دفترم بروم. فکر کردم لابد در کافه‌ی زیر دانشکده جمع شده‌اند. این فکر عاقلانه‌تر بود. رفتم توی دفترم و اثاثم را برداشتم و وقتی داشتم در را قفل می‌کردم «جنیفر»، معلم بازیگری، سینه به سینه‌ام شد و گفت اگر میل دارم برویم کافه‌ی زیر دانشکده لبی تر کنیم. دیدم لوس بازی در نیاورم بهتر است. اگر کسی بخواهد سورپریزم کند خوشم نمی‌آید خیطش کنم.

به کافه که وارد شدیم جای سوزن انداز نبود. زیرچشمی سرگرداندم تا همکارانم را ببینم و اگر دیدم یکباره جا بخورم و نشان دهم اصلا حدسش را نمی‌زدم. ولی هیچکدام را ندیدم. حتی کریس و انت و لارا را. جنیفر قهوه گرفت و من یک جام شراب قرمز. هنوز لب به قهوه‌اش نزده بود که تلفن دستی‌اش زنگ زد. به بهانه سر و صدا از من دور شد و در حالیکه پیدا بود حواسش به من است چند دقیقه‌ای حرف زد و برگشت. بی‌اینکه سئوالی از او بکنم شروع کرد به توضیح اینکه پسرش بود که از لندن زنگ می‌زد. و هنوز دو قلپ نزده بود که قهوه را زمین گذاشت و گفت باید همین حالا برگردد به دفترش. پرسید برنامه امشبم چیست. گفتم شرابم را خوردم می‌روم خانه. گفت پس تا زود. فکر کردم به جای تا زود باید می‌گفت تا فردا. وقتی من جوابش دادم تا فردا لبخندی مرموزی زد و رفت.

توی اتوبوس وقتی به طرف خانه می‌رفتم نمی‌توانستم جلو پرواز ذهنم را بگیرم. حرف‌ها و نگاه همکاران و از آن مهم‌تر گواهی دلم به من اطمینان می‌داد که با سورپریزی مواجه خواهم شد. و هر چه می‌کردم ذهنم را کنترل کنم تا دست به پیش‌بینی نزند موفق نمی‌شدم.

پشت در خانه‌ لحظه‌ای مکث کردم تا ببینم صدائی می‌شنوم یا نه. بلافاصله فکر کردم کار درستی نیست موشکافی کنم. سرم را زیر انداختم و در زدم. صاحبخانه که با یکی از همکارانم نسبت دارد و اتاقی به من اجاره داده است، در را باز کرد. در نگاهش چیزی مثل یک راز برای پنهان کردن بود. به روی خودم نیاوردم و داخل شدم. توی راهرو نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و قبل از اینکه مثل معمول به اتاقم در طبقه بالا بروم سری به اتاق بزرگ پذیرائی نزنم.

در را که باز کردم با همان که دلم گواهی داده بود روبرو شدم. اتاق پذیرائی مملو از دوستانم بود. دوستانی که با دیدن من بیکباره فریاد شادی کشیدند و مهربانانه دوره‌ام کردند. نمی‌دانستم کدامشان را اول ببوسم. تک تکشان را به نام و به چهره می‌شناختم گرچه اکثرشان را هرگز ندیده بودم. از همه جای دنیا آمده بودند. از کانادا، از آمریکا، از همین اروپا. و از همه هیجان‌انگیرتر، از ایران. آن هم نه فقط دوستان قدیمی که از پیش می‌شناختم، بلکه دوستان تازه‌ای از نسل جوان وطنم که در همین چند ماه اخیر با من در ارتباط قرار گرفته‌اند.

ناباوارنه و از سر شادمانی با سرعت برق به اتاقم در طبقه دوم دویدم، بطری شراب نیمه نوشیده را برداشتم و با همان سرعت به اتاق پذیرائی برگشتم. روی یک صندلی راحتی در گوشه دنجی از اتاق در آرامش کامل نشستم و جامی شراب سرخ را به یاد همه‌ی دوستان مهربان دنیای مجازی‌ام، در تنهائی نوشیدم.

Posted by reza at 7:37 PM

October 18, 2009

بوچلی و ترانه مرا ببوس

دقایقی پیش دیدم که عزیزی در فیس بوک لینکی داده است به ترانه ای با صدای جاودانه آندره‌آ بوچلی که دلم نیامد برای دوستانی که ممکن است با زبان اسپانیائی آشنا نباشند به فارسی برش نگردانم. چند دقیقه ای فرصت اگر دارید اول نگاهی به ترجمه بیاندازید و سپس به این ترانه که نزدیک به سه میلیون نفر تا کنون در یوتیوپ آنرا دیده اند گوش بسپارید.

مرا ببوس، بسیار

طوری که انگار امشب آخرین شبمان است.

مرا ببوس، بسیار

چرا که می‌ترسم پس از این از دستت بدهم.

می‌خواهم کنارم باشی

در چشمانت خیره شوم

نزدیک خود ببینمت

فکر می‌کنم فردا، شاید

دور از تو باشم

بسیار دور از تو.

مرا ببوس، بسیار...  

Posted by reza at 9:22 PM

امان از «ره و رسم سفر»

بیست سال پیش در اولین نمای فیلم «میهمانان هتل آستوریا» به بیتی از حافظ شیراز متوسل شدم که هم با پیام فیلم می‌خواند و هم با حال و هوای سرگردانی آن زمانی‌ام، آنجا که می‌گفت: به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار // که از جهان ره و رسم سفر براندازم.

«ره و رسم سفر» اما برانداخته که نشد هیچ، چیزی نمانده است که دودمان خودم را براندازد! در این سه هفته‌ای که از سفرم به انگلستان می‌گذرد هم از سفر خلاصی نداشته‌ام و دو آخر هفته‌ی گذشته را باز در سفرهای اضطراری بودم، یکبار به هلند و یکبار به لندن. و این تنها آخر هفته است که جائی نرفته‌ام و می‌توانم بنشینم و بنویسم.

اما با این فاصله‌ای که افتاده است از چه می‌توانم بنویسم؟ از رجزخوانی‌ها و شاخ و شانه کشیدن‌های ذوب شدگان در ولایت و تهدید آقای کروبی به محاکمه به خاطر افشای تجاوز در زندان؟ از جوابیه او که از محاکمه استقبال می‌کند چون می‌تواند فجایع دیگری را هم افشاء کند؟ اگر از این جور چیزها بنویسم ناچار می‌شوم از این شیخ شریف بپرسم که چرا افشاگری را به عنوان تهدیدی برای پیشگیری از محاکمه مطرح می‌کنید؟ شما که شجاعت به خرج دادید و از تجاوز در زندان پرده برداشتید چرا باید برای افشای فجایع دیگر تا روز محاکمه احتمالی صبر کنید؟ آمد و محاکمه‌تان نکردند می‌خواهید این رازها را با خود به کجا ببرید؟ مگر ندیدید این ملت شریف و پر گذشت به محض اینکه شما صداقت را بر پرده پوشی ترجیح دادید خطای سنگین شما را در ماجرای معروف به «حکم حکومتی»، آنوقت که رئیس مجلس بودید، نادیده گرفت؟ افشای فجایع و نامردمی وظیفه‌ای اخلاقی است نه وسیله‌ای برای دفاع از خویش. شما برای افشاگری نیازی به تریبون دادگاه ندارید. آنچه نیاز دارید پایبندی کامل به قولتان است.

از این اگر ننویسم از کدام بنویسم پس؟ از دادن جایزه‌ی صلح نوبل به باراک اوباما به این خاطر که موضعش را در امیدی که به صلح در جهان آفریده تقویت کنند؟ کدام امید؟ سرمنشاء جنگ خانمانسوزی که در خاورمیانه، افغانستان، پاکستان و حتی در بخش عظیمی از افریقا در جریان است از کوره‌ی سوزان جنگ فعلا خاموش اسرائیل و فلسطین گرما می‌گیرد. آیا اوباما در این رابطه‌ی معین جز عقب نشینی گام به گام در مقابل اسرائیل قدم دیگری برداشته است؟ اگر جواب شما هم به این پرسش نه باشد شاید منظور کمیته جایزه نوبل از دادن جایزه صلح به او این بوده باشد که موضع اوباما را در مقابل اسرائیل تقویت کند. اگر جایزه صلح در عمل این اثر را داشته باشد باید گفت کمیته صلح بهترین انتخاب را کرده است.

از این‌ها اگر ننویسم باید از محاکمه‌ای دیگر که در جمهوری اسلامی در پیش است بنویسم؛ از محاکمه هفت بهائی که اعلام شده از سران بهائیت ایرانند و اتهامشان سنگین‌ترین اتهامی است که در جمهوری اسلامی می‌توان به کسی زد: جاسوسی برای اسرائیل! گفتن ندارد که هیچ اقلیت مذهبی مثل بهائیان وحشیگری رژیم اسلامی را تجربه نکرده است. سی سال اخراج، زندان، اعدام، چپاول اموال منقول و غیرمنقول، تکفیر، توهین و حتی بلدوزر زدن گورستان‌های بهائیان جائی برای سرپوش گذاشتن بر این فجایع باقی نگذاشته است.

به این هم اگر نمی‌پرداختم لابد باید از ده‌ها چشم جوان و شفاف و هشیار می‌گفتم که بعنوان دانشجوی کارگردانی سینما هر روزه در کلاس‌های درس من در دانشگاه متروپولیتن لیدز می‌نشینند و با اشتیاق به تنها استاد ایرانی‌الاصلشان گوش می‌سپارند و من را به یاد دوره‌ی دانشجوئی خودم در مدرسه عالی تلویزیون و سینمای ایران می‌اندازند که خوره وار حرف‌های زنده‌نامان فریدون رهنما و هژیر داریوش را می‌بلعیدم.

و جز این، می‌ماند همان حرف اولم که: امان از این «ره و رسم سفر»! دروغ نگفته باشم کمی ورزش و شنای هر روزه پس از پایان کلاس‌های درس اگر نمی‌بود تا همین جایش فغانم از دوری «یار و دیار» به عرش رسیده بود.

Posted by reza at 11:55 AM

September 27, 2009

برای عزیزی که تو باشی

  در یکی دو هفته گذشته، مقدمه چینی سفری که از ساعتی دیگر آغاز و تا حدود سه ماه به طول خواهد انجامید، بدجوری بین من و توئی که به این قلم محبت داری فاصله انداخت. دیرترک، طبق معمول سال‌های اخیر، برای تدریس کارگردانی سینما در دانشگاه متروپولیتن لیدز به انگلستان پرواز خواهم کرد و برای مدت سه ماه، جز در برخی از آخر هفته ها، از وطن دوم نازنینم، هلند، به دور خواهم بود.

به تجربه می‌دانم بر خلاف روزهای اول که فرصت پرداختن به این صفحه را نخواهم یافت در هفته های بعد به اندازه کافی وقت خواهم داشت که به نوشتن ادامه دهم و حس خوبِ بودن با عزیزی که تو باشی را گم نکنم.

Posted by reza at 2:17 PM

September 18, 2009

قدس آینده ساز

  نازنین جوانان وطن! بگذارید بی هیچ کم و بیشی، با صراحتی به زلالی چشمان بیدار شما، به عنوان فردی از نسلی سوخته و به خطا رفته که با کمترین آگاهی از منافع مردمش نوجوانی و جوانی اش را برای سعادت آن‌ها سودا کرد، به شما نازنین جوانان وطنم که در اوج هُشیاری و آگاهی به منافع خود و ملت خویش و نسل‌های آینده میدان مبارزه را ترک نمی‌کنید و شعار تقیه آمیز «الله اکبر» را به شعار آشکار «مرگ بر دیکتاتور»، که من آن را «مرگ بر دیکتاتوری» می‌فهمم فرا رویاندید، و نیز به خاطر حماسه ای که در این روز موسوم به قدس آفریدید دست مریزاد بگویم و چشمان شفاف‌تان را با همه وجود ببوسم.

بگذارید به شما اطمینان دهم که مردم تحت ستم و آگاه فلسطین، نه آن‌ها که با کالای دین در کار دکان باز کردن برای دین فروشی‌اند و اتفاقا شعار الله اکبر سر می‌دهند، بلکه آنان که به دنبال احقاق حق خود به عنوان یک ملت‌ درگیر مبازره‌ای مدنی هستند حرکت شکوهمند امروز شما را سر آغازی برای رابطه ای شریف میان دو ملت ایران و فلسطین می‌شناسند و در آینده ای نزدیک این آنان هستند که به سپاس از شما جوانان نازنین ایرانی، روز قدس را هر ساله در کشور فلسطین مستقل، آزاد و دموکراتیک گرامی خواهند داشت.

Posted by reza at 6:50 PM

September 17, 2009

فحش از دهن تو طیبات است!

 فيلمساز فراري قباي كروبي را لاي درگذاشت (خبر ويژه)

 [عین مقاله کیهان تهران در مورد فیلم‌های تجاوز]

شاهد ادعايي كروبي، در يك سناريوي از پيش طراحي شده به سراغ وي رفته بود و در واقع، از سوي يك ضد انقلاب فيلمساز كه در خارج از كشور اقامت دارد و در سناريويي در زمينه سياه نمايي عليه جمهوري اسلامي داراي سابقه است، به خدمت گرفته شده بود
.
چند روز پس از آن كه كروبي ادعا كرد «الف-ش» شاهد مورد نظر وي (كسي كه ادعا مي كند در جريان بازداشت مورد تجاوز جنسي قرار گرفته) مفقود شده، رضا علامه زاده ماركسيست فراري در وبلاگ خود فيلم ويدئويي از «الف-ش» را در سايت خود گذاشت كه در آن فرد ياد شده ادعا مي كرد مورد تهديد قرار گرفته و مخفي شده است. علامه زاده ادعا كرد چون «ش» از وي درخواست كرده، ويدئوي وي در توضيح جزئيات بازداشت و تجاوز را در وبلاگ خود مي گذارد، اين در حالي است كه بلافاصله فيلم مذكور از سوي رسانه ها و سايت هاي زنجيره اي آمريكايي و انگليسي منتشر شد.
آنچه در اين ميان جالب است اينكه علامه زاده- كه زيگزاگ هاي فكري و سياسي فراواني در زندگي خود داشته- عنصري سابقه دار در توليد و توزيع فيلم و سي دي هاي مشابه است به نحوي كه از وي به عنوان پيمانكار محافل اطلاعاتي آمريكا در زمينه نوارسازي هاي جعلي ياد مي شود. وي پيش از اين چند تن از بازيگران ضد انقلاب (نظير كتايون - الف) را نيز جلوي دوربين برده تا از طريق آنها ادعا شود كه بازداشت شدگان در زندان هاي جمهوري اسلامي مورد تعرض جنسي قرار مي گيرند.
علامه زاده از جمله عناصر ضد انقلاب مقيم هلند است و در شبكه رسانه اي جنگ نرم فعاليت مي كند. پيش از اين رد پاي عناصري چون الهه هيكس، شيرين عبادي و محسن - ر (روحاني چپ نما) در پرونده نوارسازان هم ديده مي شد.
سازمان هاي جاسوسي بيگانه در ماجراي اغتشاشات از پيش طراحي شده اخير، سرمايه گذاري گسترده اي روي صحنه سازي و تصويربرداري از صحنه هاي نمايشي و سپس انتشار گسترده اي در سطح اينترنت انجام دادند. قتل مشكوك خانم ندا آقا سلطان و تصويربرداري از آن و سپس انتشار آن در بي بي سي نيز از مدل و ترفند مشابهي پيروي مي كرد. آرش حجازي شاهد صحنه قتل چند روز قبل از اين ترور، به تهران آمد و روز بعد بلافاصله به انگلستان بازگشت تا تحليل و نريشن مورد نظر بي بي سي انگليس را روي تصاوير جان سپردن يك دختر جوان قرائت كند.
به احتمال قوي الف-ش شاهد قلابي آقاي كروبي هم پس از بازي دادن وي و بازي با آبروي جمهوري اسلامي، بلافاصله از كشور خارج شده است و حالا به قول خود آقاي كروبي «كروبي مانده و قباي وي كه لاي در گير كرده است». به عبارت ديگر كروبي در كنار الف-ش يكي از آكتورهاي سياه بازي عناصري نظير علامه زاده بوده است.
پيش از اين دادستان كل كشور محتواي سي دي ارائه شده از سوي كروبي را مخدوش و جعلي و غير واقعي عنوان كرده.
ذكر اين نكته هم ضروري است كه الف-ش با يكي از سفارتخانه هاي خارجي به بهانه اخذ ويزا مرتبط بوده است.
نامبرده در ويديوي ساخته شده از سوي علامه زاده ادعا مي كند در بازداشتگاهي بوده كه مأموران با شعار يا حسين يا حسين به شكنجه بازداشت شدگان مي پرداختند.

Posted by reza at 9:23 AM

September 16, 2009

افشاگری محسنی اژه‌ای در مورد فیلم اخیر من!

  بخشی از سخنان غلامحسین محسنی اژه‌ای معاون دادستان کل کشور و یکی از اعضای هیات سه نفره تحقیق در باره حوادث پس از انتخابات که دو شب پیش در گفت‌و‌گوی ویژه خبری ساعت 22:30 شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی به زبان آورد: [به نقل از روز آنلاین]

محسنی اژه‌ای در ارتباط با یکی از این افراد که با عنوان "الف.ش" معرفی شده، ابتدا به نحوه دستگیری او اشاره کرد که در خیابان جردن و خارج از تظاهرات و درگیری‌های خیابانی و در حالی که از یک سفارتخانه بیرون آمده، انجام شده است. این فرد که پس از مراجعه به کروبی و باز جویی توسط ماموران امنیتی و قضایی مخفی شده، دیروز فیلمی برای رضا علامه زاده، فیلمساز مقیم خارج فرستاده که در آن با جزییات ماجرای دستگیری و تجاوز به خویش را توضیح داده و گفته است توسط عده ای دستگیر و به مکان نامعلومی برده شده و پس از ضرب و شتم و تجاوز در حوالی تهران رها شده است. محسنی اژه‌ای ضمن رد ادعاهای مطرح شده از جانب "الف.ش" اعلام کرد که "با بررسی‌های کارشناسی و اطلاعاتی، تماما محرز و مشخص شده است که فیلم تهیه شده کاملا حساب شده بوده و دیالوگ‌ها به کلی تمرین شده بوده است و قبلا چندین بار تصویربرداری و دوباره اصلاح شده است."

 

Posted by reza at 10:47 PM

September 15, 2009

نامه شاهد شجاع تجاوز، ابراهیم شریفی، به من و به جوانان ایران

  سلام آقای علامه زاده شب و روز هائی که گذشت از تلخ‌ترین ساعت‌های عمرم بود.

مصاحبه خیلی‌ سخت بود اما ناگزیر بودم چون اگر این کار انجام نمی‌شد جان خیلی‌‌ها در خطر می‌‌افتاد. جان کسانی‌ مثل من که حکومت برای حذف آنها به دفتر آقای کروبی حمله کرد. اما چیزی که قّوت قلب زیادی بهم داد لطف مردم بود که بر خلاف گفتار آن‌ مامور قضایی که میگفت خودتو بی‌ آبرو کردی من بی‌ آبرو نشدم. من دوست دارم با مردم از طریقه ایمیل شخصی خودم در ارتباط باشم لطفا email من را در وبلاگت منتشر کن.

ebysharifi@gmail.com

و همچنین صفحه فیس بوک من را

http://www.facebook.com/ebysharifi

 اما یه خواهشی هم از مردم ایران دارم، از برادرها و خواهرهایی که من با گفتن این موضوع نمی خواستم عملی‌ که با من شده با اونها بشه. ازشون خواهش می‌کنم که نگذارند خانواده من در تهران توسط نیروهای حکومتی مورد تعارض قرار بگیرن. دیروز وقتی‌ آقای کروبی تو نامه اش گفته بود موتور سوار مسلح در خونه ما رفته خیلی‌ نگران شدم. من تمام تلاشم رو کردم از شما هم می‌خوام نگذارید آسیبی به خانواده من برسه.

از لطف تک تک شما متشکر و سپاسگزارم

Posted by reza at 9:11 AM

September 14, 2009

تجاوز: پلیدترین نوع شکنجه

  هنوز یک روز از پخش ویدئوی شاهد سوم «ابرهیم شریفی» که در گزارش رسمی گروه سه نفره ی سرپوش گذاران به تجاوز در جمهوری اسلامی با حروف اختصاری «ا.ش» نامیده شده نگذشته که ساعتی دو هزار نفر از آن دیدن کرده‌ اند. دست تمام دوستانم، چه در فیس بوک و چه جز آن، درد نکند که با احساس مسئولیت در پخش سریع و وسیع این ویدئو، خستگی جسمی و روحی این دو روزه را از تن من در آوردند.

همانطور که دیشب در مصاحبه ای گفتم گمان نکنید خیلی برایم شیرین است که با دستی لرزان و بغضی در گلو ساعت‌ها و بلکه روزها بنشینم و کاری روح خراش مثل همین سه ویدئوی مربوط به تجاوز را برای نمایش آماده کنم. جانم از این همه شرارت و نامردمی که بر جوانان وطنم می رود به لبم می رسد تا کاری از این دست را به سرانجام می رسانم. نمی شود هم که سکوت کرد. در سکوت است که جانیان اشغالگر وطن من و شما می توانند با پلیدترین نوع شکنجه جوانان ما را زجر بدهند و به سکوت وادارند.

وه که چه لذتی می برم وقتی نظرتان را در زیر این ویدئوها می خوانم که این جوان شریف، ابراهیم شریفی را، مثل آن دو شیرزن قبلی قهرمان خطاب می کنید. ما ملتی حساس و سپاسگزار هستیم. رنج هر انسانی قلبمان را می لرزاند و هر خدمتی به آنان را ارج می نهیم. وقتی دلمان برای یک بچه بی پناه در این سو و آن سوی جهان می لرزد چگونه می توانیم به آنچه بر بچه های خودمان می رود چشم ببیندیم.

دست مهربان تک تک شما را که با پخش هرچه وسیع تر این ویدئو به وظیفه انسانیتان عمل می کنید و با پیام‌های محبت‌بارتان قهرمانان قربانی وطنتان را می‌ستائید از صمیم قلب می‌فشارم.

Posted by reza at 6:37 AM

September 13, 2009

شاهد تجاوز در زندان پس از انتخابات اخیر

  در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که بیش از بیست و چهار ساعت است که چشم به هم نگذاشته ام و دستکم دوازده ساعت است که از پشت کامپیوتر برای تدوین فیلمی که در زیر برایتان می گذارم برنخاسته ام. چون نه این فیلم نیاز به توضیح دارد و نه من جان توضیح دادن، تنها آرزو می کنم که آن را بپسندید.

Posted by reza at 7:58 AM

September 10, 2009

مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست

  رژیم دیکتاتوری اسلامی در ایران روز به روز حلقه محاصره را بر گرد اصلاح طلبان حکومتی از یکسو، و مردم به ستوه آمده از سوی دیگر تنگ‌تر می‌کند. رهبران جنبش سبز اما هنوز از به فعل در آوردن توان تاریخساز جنبش مردمی نگرانی دارند.

به نظر می‌رسد رهبران جنبش به تفاوت میان «مبارزه بدون خشونت» و «مبارزه در چارچوب قانون» توجه ندارند. در جوامعی با حکومت‌های غیر دمکراتیک، این دو تعبیر به کلی از هم جدایند. اولی شیوه ای از مبارزه با حکومت است که در مقابل مبارزه‌ی خشونت‌بار مثل عملیات تروریستی قرار دارد، و دومی مبارزه ای است که ابعادش را خود حکومت تعیین کرده است تا هر حرکتی بیرون از آن را با توجیه غیرقانونی بودن سرکوب کند.

اگر گاندی، پدر جنبش بدون خشونت، می خواست در قالب قانون مستعمره‌گران انگلیسی مردمش را به استقلال رهبری کند راه به جائی می‌برد؟ آیا نلسون ماندلا می‌توانست در چهارچوب قانون آپارتاید سیاهان را به موضع برابری با سفیدان برساند؟

پس چگونه است که در طول چند ماه گذشته چندین بار اطلاعیه‌ای برای گردهمائی از سوی رهبران جنبش صادر می‌شود ولی یک روز مانده به مراسم از طرف همان‌ها به توجیه نداشتن «مجوز قانونی» لغو می‌شود؟ حتی اگر تقاضای مجوز قانونی از رژیمی که پیداست جواب مثبت بدان نخواهد داد را تاکتیکی قابل پذیرش بدانم لغو مراسم بر مبنای جواب رد گرفتن را به هیچ رو قابل توجیه نمی‌دانم. آیا تکرار این کار موجب نشده است که نیروی عظیم جنبش به تدریج فرسایش یابد؟ آیا همین فرسایش امکان سرکوب و تعقیب و آزار بیشتر برای سرکوبگران حکومتی فراهم نکرده است؟

این را همه قبول دارند که دیکتاتورها از تاریخ درس نمی‌گیرند و باور ندارند که دیر یا زود به سرنوشت شوم دیکتاتورهای پیش از خود مبتلا خواهند شد. ولی این را شک دارم که همه قبول داشته باشند که برخی از رهبران جنبش‌های اجتماعی هم از تاریخ این درس را نمی‌گیرند که نیروی تاریخساز مردم سرمایه دائمی آنان نیست که هر وقت اراده کردند به کارش بزنند. جنبشی که روز به روز به تعمیق نرود هرچند می‌تواند ذخیره‌ای باشد برای زمانی دیگر با شعارهائی عمیق‌تر، اما به هر حال رو به سردی خواهد گرائید. بازگشت از شعار «الله اکبر»ی که با فریاد رسای «مرگ بر دیکتاتور» معنا می‌یافت به الله و اکبری خشک و خالی نه تنها بر امنیت شعاردهندگان نمی‌افزاید که دیکتاتور را هم جری‌تر خواهد کرد؛ همانطور که کرده است، به خبرهای دستگیری و پلمپ کردن و مصاحبه از زندانی گرفتن و جز این‌ها نگاه کنید.

این درس را تاریخ یک بار به آقای خاتمی داده است. آن روزها که مردم ایران تشنه تغییر پشت سر او صف کشیدند همین «قانون» حکومتی بود که پای او را در پوست گردو گذاشت و با آن همه امکان که مردم برایش فراهم آورده بودند به وظیفه خطیرش در مقابل آنان عمل نکرد. این درس را تاریخ باید به آقای کروبی نیز داده باشد که وقتی در قدرتمندترین جایگاه قانون گزاری قرار داشت دستور دیکتاتورمآبانه خامنه‌ای را «حکم حکومتی» نامید و خود و وکلا را از انجام ابتدائی‌تری وظایفشان بازداشت. سرپیچی شرافتمدانه‌ی امروز آقای کروبی از احکام حکومتی خامنه‌ای که هر روزه از بیت متزلزلش صادر می‌شود نشان از درس آموختگی ایشان دارد.

بر گردم به حرف اولم. مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست. ما در آستانه‌ی بازشدن مدارس و دانشگاه‌ها، یعنی کانون همیشه گرم مبارزه برای آزادی هستیم. قوانین موجود از صدر تا ذیل، از خود قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران گرفته تا قوانین جزئی و آئین‌نامه‌های مربوط به مراکز علمی بدون استثنا برای خاموش کردن ندای آزادی تدوین شده‌اند و پایبندی به آن‌ها هیچ افتخاری برای هیچکسی نیست. مبارزه بدون خشونت به عنوان درکی انسانی، امروزه و کارآمد نباید به مبارزه در چهارچوب قانون تدوین شده توسط دیکتاتورها و جیره‌خواران آن‌ها تعبیر شود. مبازره بدون خشونت تنها به یک قانون پایبند است: تداوم مبارزه تا پیروزی.

Posted by reza at 12:19 PM

September 7, 2009

پاسخ به یک دوست

  دوستی برایم نوشته مگر از کسی دلخور شده ام که تک گوئی گربه مرتضی علی را نوشتم. جوابش دادم مگر آدم تا دلخور نباشد حق ندارد به کسی متلک بگوید! تازه این ساز را من برای او کوک نکرده ام. همان مردمی که سی سال از او و هم پیمانانش کشیده اند این صفت را به او داده اند؛ که چه به جا هم داده اند. همین یکی به میخ و یکی به نعل زدن های هفته های اخیرش را به دقت دنبال بکن تا ببینی با چه جور آدمی طرفی. آن سوی متلک هم خود ما هستیم که گاهی وقت ها به چه راحتی به آدمی با این سوابق آشکار متوسل می شویم.

حالا که داشتم این پاسخ را می نوشتم فهمیدم حق با این دوست است. من باید از کسی دلخور شده باشم که آن مطلب را نوشتم. اما براستی از کی؟ اگر دروغ نگویم از خودم و از تو!

Posted by reza at 10:17 PM

تک گوئی گربه مرتضی علی!

این ملت هر چه از دست بدهد ذوق متلک پرانی اش را از دست نمی‌دهد. همیشه هم می‌زند وسط خال! از اولین ورجه ای که از روی بام جماران زدم و چهار دست و پا، قبراق، روی زمین فرود آمدم اسمم را گذاشتند گربه مرتضی علی.

البته پیش از آن هم ذوق سرشارشان را در مورد من کم به کار نبرده بودند: کوسه ریش پهن مثلا یکی از آن نام‌هائی است که به من داده بودند. لابد حالا با پشتک تازه ای که زدم اسمم را می‌گذارند شریک دزد و رفیق قافله!

ولی من هم اگر قرار باشد می توانم برایشان مضمون کوک کنم و بگویم که این‌ها ملت زنده باد مرده بادند. با یک جمله ای که خلاف میلشان از دهان آدم در بیاید آدم را سکه یک پول می کنند و بعد با یک جمله مطابق میلشان چنان به نماز جمعه آدم هجوم می‌برند که با گاز اشک آور هم نمی‌شود پراکنده‌شان کرد!

حالا بعد از ابراز نظرات جدیدم اسمم را گذاشته‌اند چوب دو سر طلا. منظورشان البته این است که از هر طرف بخواهند این چوب را بگیرند دستشان نجس می‌شود! من هم می گویم شمائی که تا خلایتان نگیرد سراغ من نمی‌آئید نباید توقع بیجا از من داشته باشید. وقتی هم که به این چوب، که من باشم، نیازتان بیافتد چنان دو دستی مرا می‌چسبید که نگو!

بیخودی نیست که عقلای قوم به من شیخ الشیوخ لقب داده‌اند!

Posted by reza at 6:38 PM

September 2, 2009

پارلمان اروپا

  تا فرصتی دست دهد و از جلسه دیروز در پارلمان اروپا بنویسم دوستان می توانند با تماشای ویدئوی کوتاه زیر که خلاصه ای از جلسه را پوشش داده است تصوری از فضای آن داشته باشند.

Posted by reza at 8:01 AM

August 28, 2009

چنان خشک سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق!

 ده روزی می‌شود فرصت نکردم چیزی در این صفحه بنویسم. در روزهای آینده نیز سرم خیلی شلوغ است. فردا بعد از ظهر باید در شهر آمسفورد هلند در برنامه‌ای که چند نهاد ایرانی به همراهی سازمان عفو بین الملل برای یادمان قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 ترتیب داده‌اند، هم حرف بزنم و هم یکی از فیلم‌هایم را به تماشا بگذارم. روز سه شنبه اول سپتامبر هم می‌روم بروکسل تا در جلسه‌ی کمیسیون حقوق بشر پارلمان اروپا از نقض مداوم حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران بگویم. آذر آل کنعان، بانوی شجاعی که شهادتش در مورد تجاوز در زندان‌های رژیم اسلامی همه را تکان داد هم در جلسه حضور خواهد داشت.

این‌ها را اضافه کنید به برنامه‌ریزی تدریس سینما در انگستان که طبق معمول از اواخر سپتامبر آغاز و برای مدت سه ماه ادامه خواهد یافت تا به من حق بدهید که وقت برای این صفحه کم بیاورم.

Posted by reza at 9:32 PM

August 19, 2009

دو نامه از مشهد در مورد «حاج آقا صفائی»

دوستانی که ویدئوی مصاحبه من با شاهد دوم را دیده اند مسلما نام حاج آقا صفائی را به یاد دارند. نامه ای که دیروز از مشهد دریافت کردم، به همراه پاسخ خودم و پاسخ مجددی که به دستم رسید را بدون هیچ اظهار نظری در زیر می آورم. 

سلام آقای علامه‌ زاده. من جوان تازه ازدواج کرده ای در دیار بی عدالتی ایران هستم. چون من این قدر در این دیار مادری شما زیادند که مدرک تحصیلی دارند، فوق لیسانس دارند، درس خوانده اند، حتی سابقه ی سیاسی منفی ای هم ندارند، سوء پیشینه هم ندارند، به خدا معتاد هم نیستند اما حتی مثل من منتظر هم نیستند که شش ماه بعد هم حقوق دریافت کنند چون کاری برایشان نیست. این است مرام ما، مرام تحمل، مرام زجر، مرام سختی های روزانه برای تامین حداقل ها در زندگی، مرام دهانی بسته، مرام انتقاد نکردن برای اینکه مبادا از حداقل زندگی محروم شوی، این مرام امروز جوان سر به راه ایرانی است. مرام من، مرام خیلی از دوستان ام. بماند! شاید دیدن فیلمهای زجرآور و کشنده و کمر شکنی که گذاشته بودید مرا برای درد دل کردن پر رو کرده است. این ایمیل را زدم تا بگویم این آقای صفائی که این خانوم از او نام برده است اکنون هنوز متاسفانه به حیات نحس خود ادامه می دهد و در مشهد زندگی می کند . . . من از سوابق و خودسری های این آدم خیلی شنیده ام اما واقعا باور این عمل از سوی کسی که بارها در حال حرم رفتن در مشهد و یا قدم زدن دیده امش سخت بود، گرچه هیچ چیز برایم غیر قابل باور نیست این روزها.

آری هنوز این آدم زنده است و در خانه ی مجللی زندگی میکند. دوست دارم به آن خانوم محترم بگوئید این حرفهای مرا، که همین آدم اکنون به اطرافیانش می گوید ما نمی خواستیم این انقلاب به اینجا بکشد . . . ما اصلا هدفمان این نبود . . .فکر نمی کردیم این چیزی که حالا هست بشود . به این خانوم بگوئید که همین صفائی پسری دارد که یک ازدواج ناموفق داشت و طلاق گرفت . . .به این خانوم بگوئید که همین صفائی دختر معلولی دارد که نیاز به مراقبت دائمی دارد. به این خانوم بگوئید ظلم در دستگاه خدا هیچ کجا مخفی نمی ماند و خدا عوضش را گونه ی دیگری به انسانها می دهد. به این خانوم عزیز و محترم بگوئید اکنون که تو با فرزندانت، با همسرت می نشینی و چای می خوری و میخندی، صفائی در مشهد حرم می رود و توبه می کند از کرده هایش، بگوئید که نگاه می کند به دختر معلولش و آه میکشد. بگوئید که نمی داند برای پسر معلق اش چه کند. بگوئید به این خانوم محترم که آه مظلوم روزگاری دامن ظالم را خواهد ستاند، گرچه اکنون این بانو در آن سوی دنیاست و این اقا هنوز در همین مشهد زندگی کند. بگوئید گرچه ممکن است برخی از آدمهای کور و کر مطالب او را ساخته و پرداخته ی بیگانه و دسیسه بدانند و بگویند دروغ است من حرفهایش را باور میکنم چون با چشمهایم دارم می بینم که چگونه صفائی به خاک سیاه آه کشیدن و ندامت و فلاکت درونی افتاده است وچگونه می ترسند از سایه ی خودشان برای یک قدم زدن ساده و عادی در خیابان. تازه حالا که حکومت هنوز علی الظاهر پابرجاست و روزگاری اگر این حکومت برگردد چه خواهد شد؟
آه می کشم و اشک چشمانم را پاک می کنم از فیلم دردناکی که این بانوی محترم در آن سخن گفت، و برای صبرش رو به حضرت رضا می کنم و دعا خواهم کرد. مشهد مقدس. علی


دوست گرامی
با تشکر از اینکه با من تماس گرفتید می خواستم بپرسم آیا شما مطمئن هستید که کسی که شما می شناسید همان صفائی است که بازجو بوده. اگر مطمئن نباشید درست نیست که نامه تان را منتشر کنم، وگرنه انتشارش بسیار مفید خواهد بود. موفق باشید.

 

جناب علامه زاده سلام
در آن سالهای اول انقلاب تنها یک بازجو "صفائی " در مشهد مشغول به کار بوده است که معروف به خلخالی مشهد یا خراسان بوده، و گویا در ابتدای انقلاب حکم حاکم شرعی داشته است و همه کاره بوده، یعنی خودش میگرفته خودش بازجوئی می کرده خودش فتوا میداده و حکم صادر می کرده، خودش زندانی می کرده خودش میکشته خودش مجازات می کرده و حد می زده.
از آنجائی که فردی که شما با او مصاحبه گرفته اید چند بار تاکید می کند که حاج اقا صفائی چنین کرده، حاج آقا صفائی چنان کرده، و از قرینه ی سیگار کشیدن وی در اوائل انقلاب می توان به تقارن این دو شخصیت پی برد . در عین حال باید عرض کنم این فرد در ابتدای انقلاب گویا لباس روحانیت به تن داشته است. چند تن از دوستان من که این ناآدم را می شناسند از جاهای مختلف دنیا این فیلمی که شما گذاشته اید را دیده اند و همه با هم توافق داریم که این فرد احتمالا باید همان صفائی باشد چون بعید به نظر می رسد که یک صفائی دیگر بتواند این همه اختیارات داشته باشد که هر کار خودش می خواهد انجام دهد. علی . مشهد

Posted by reza at 4:24 PM

August 18, 2009

گفتگوی من با یک قربانی دیگر تجاوز جنسی

  پس از سه روز کار سنگین و بی‌وقفه، ساعتی پیش ویدئوی گفتگویم با یک بانوی با شهامت دیگر را در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران، با کمک بیژن شاهمرادی در تدوین و ترجمه و زیرنویس انگلیسی، به پایان بردم که در زیر برایتان به تماشا می‌گذارم.

نوشتن در این باره، بویژه پس از این روزهای سنگین که سخت درگیر آماده کردن این ویدئوها بودم، در این ساعت شب برایم عملی نیست. بنابراین سخن را کوتاه، و شما را به دیدن این گفتگو که عنوانش «الان خیلی خسته‌ام» است، دعوت می‌کنم.

Posted by reza at 1:00 AM

August 14, 2009

ماجرای زیرنویس انگلیسی

  هنوز مشغول زیرنویس انگلیسی ویدئو مصاحبه در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی بودم که ایمیلی رسید از دوستی ناشناس که زحمت زیرنویس را کشیده بود و فیلم را در صفحه خودش در یوتیوب گذاشته بود! راستش اول جا خوردم ولی بعد بدم نیامد چون خیلی خسته‌ام و زیرنویس کردن هم کاری وقت گیر و خسته کننده است.

معمولا ویدئوی بیش از ده دقیقه را نمی‌شود در یوتیوب گذاشت (البته من این محدودیت را ندارم) و از این رو این دوست ویدئو را به دو بخش تقسیم کرده که من با سپاس از او به هردو بخش در زیر لینک می‌دهم و از یاران این صفحه تقاضا دارم آنان را برای دوستان غیر ایرانیشان بفرستند. با سپاس پیشاپیش.

 

 

Posted by reza at 3:48 PM

جامی آب زلال

  از نیمه شبِ پریشب که پس از یک شب بلند بی‌خوابی تدوین مصاحبه با نازنین زنِ وطنم، خواهر معصومم آذر، را به پایان بردم و منتشر کردم تا حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم این بغض گلوگیر رهایم نکرده است. نه اینکه اشک نریخته باشم. از مرگ نابهنگام جوادم تا امروز که دوازده سال از آن می‌گذرد اینقدر اشک نریخته بودم. همین حالا هم این اشک است که نمی‌گذارد این چند کلام را بنویسم و خودم را خالی کنم.

با هر پیامی که می‌خوانم قلبم برای دختر آذر که باید به سن دختر من، بیست و هفت هشت ساله باشد می‌گیرد؛ گرچه دهسال پیش از این، همین ها را از دهن مادرش شنیده است باز نمی دانم چرا فکرش رهایم نمی‌کند. گاهی از اینکه در بازتاب بی‌نظیر این شهادت تکاندهنده سهم داشته‌ام شادمان می‌شوم و گاهی غمگین. غمگین از اینکه چرا باید این همه درد داشته باشیم که بیانش تن خودمان را هم بلرزاند.

با تو هستم آذر. یادت باشد کی دارم این را حرف می‌زنم. تو در تاریخ وطن تجاوز شده‌ی من، نمونه‌ی شرافت، پاکی، صداقت و از خود گذشتگی برای همیشه باقی خواهی ماند چرا که وقتی ملتت در التهاب تشنگی حقیقت می‌سوخت جام آب زلال روحت را به آن‌ها پیشکش کردی.

Posted by reza at 10:14 AM

August 11, 2009

گفتگوی من با یکی از قربانیان تجاوز جنسی

چهار سال پیش به دعوت آقای «بابک عماد»، یکی از مسئولان «کانون زندانیان سیاسی ایران – در تبعید»، برای مصاحبه و فیلمبرداری از دو شیرزن ایرانی که با شهامت آمادگیشان را برای شهادت دادن در مورد فاجعه‌ی تجاوز جنسی در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی اعلام کرده بودند به استکهم رفتم، جائی که آندو نیز از انگلستان و آلمان، محل سکونتشان، به آنجا آمده بودند.

در طول این چهار سال منتظر فرصتی بودم تا توجه عمومی به این درد بزرگ اجتماعی در جامعه ما جلب شود تا این دو سند تاریخی را منتشر کنم. در طول بیست و چهار ساعت گذشته کاری جز این نکردم که گفتگویم را با یکی از این دو قربانی به ساده‌ترین شکل ممکن تدوین کنم تا کمترین خدشه‌ای به سندیت غیر قابل انکار آن وارد نشود.

ویدئوی پانزده دقیقه‌ای زیر حاصل این تلاش است. در فرصتی دیگر گفتگو با قربانی دیگر را هم به تماشا خواهم گذاشت.

Posted by reza at 10:21 PM

July 31, 2009

همراه شو رفیق، همراه شو عزیز، همراه شو...

  آدم این روزها نمی‌داند از چه حرف بزند. از ژرفا گرفتن شعارها از «رای من کجاست؟» در روز شهادت تکاندهنده‌ی «ندا» تا «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» در مراسم چهلم همان عزیز، یا از فضاحت شرم آور شرائط زندان‌ها در ایران که با افشای قتلگاه کهریزک برای جهانیان برملا شد.

من اما در این نوشته می‌خواهم به وظیفه‌ای که ما ایرانیان تبعیدی و مهاجر بر عهده داریم تاکیدی چندباره بکنم. حرکات اعتراضی ما در این مدت چهل روزه به واقع تحسین برانگیز بوده است. تظاهرات در هر گوشه از جهان در حمایت از جنبش مردم ایران، اعتصاب غذا در اینسو و آنسوی دنیا، پیوستن به دعوت سازمان عفو بین‌الملل و برپائی اجتماعات چشمگیر در دهها شهر گیتی تاثیری به سزا در روحیه دادن به مردم به جان رسیده‌ای که در مقابل گلوله ایستاده‌اند، و نقشی موثر در بازگوئی درد مردم ما به مردم و دولتمردان کشورهای میزبان داشته است.

این‌ها وظیفه‌ای است که تا دستیابی مردممان به آزادی باید بر دوشمان حس کنیم و یک لحظه از آن غافل نمانیم. اما در کنار آن بسیار ضروری است که به راهکارهائی با ژرفا و کارآئی بیشتر نیز بیندیشیم. یکی از این راهکارها همان است که اکبر گنجی، همراه پیگیر جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ما، در دو مقاله اخیرش پیشنهاد کرده است، یعنی پیوستن به کارزاری که در آن قرار است «نامه‌ای خطاب به کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل نوشته شود و از او خواسته شود که پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل ارسال کند.» زیرا رژیم اسلامی ایران «طی سه دهه‌ی گذشته جنایات سازمان یافته‌ی بسیاری صورت داده است: قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367، ترور ده‌ها دگراندیش در داخل و خارج از ایران، حمله به کوی دانشگاه تهران در سال 1378، به گلوله بستن مردم معترض به تقلب انتخاباتی و کشتن د‌ه تن از آن‌ها، برخی از مصادیق مدعای ماست.» این‌ها که برشمرده شد نمونه‌هائی از جنایات قابل اثبات‌اند که زمینه لازم را برای کشاندن سرکردگان این رژیم ضد مردمی به دادگاه جنائی بین‌المللی لاهه فراهم خواهد کرد.

من به عنوان ادای وظیفه از همین حالا امضایم را زیر این نامه‌ای که قرار است در چند روز آینده منتشر شود می‌گذارم و امیدوارم هموطنانی که با هر نگرشی تنها به آزادی برای ایران می‌اندیشند با امضای این نامه توان اجرائی آن را افزایش داده و جلوه دیگری از همبستگی ملی و مردمی را در مجامع بین‌المللی به نمایش بگذارند.

Posted by reza at 7:44 AM

July 30, 2009

از «رای من کجاست؟» تا «استقلال، آزادی، جموری ایرانی

وه که با چه سرعتی شعارهای مردم ژرفا می‌گیرد!

Posted by reza at 8:12 PM

July 26, 2009

کامبیز روستا، موجی که آرام گرفت

  خبر درگذشت یکی از مبارزان خستگی ناپذیر راه رهائی مردم، کامبیز روستا، مرا بر آن داشت تا به جای هر سوگواره و یادنامه ای صحنه آغازین فیلم «موج و آرامش» را که ده دوازده سال پیش با همکاری و شرکت خود او ساختم برایتان به تماشا بگذارم. این صحنه، پنج دقیقه از آغاز فیلم «موج و آرامش» است که مدت آن پنجاه دقیقه بوده و نسخه هلندی و انگلیسی آن تا کنون بارها از تلویزیون های مختلف اروپا و آمریکا پخش شده و من آن را به زندانیان سیاسی ایران تقدیم کرده بودم. یادم نرود بگویم که موسیقی زیبائی که در این فیلم می شنوید کار دوستِ هنرمند نازنینم اسفندیار منفردزاده است.

یاد کامبیز روستا گرامی باد!

Posted by reza at 12:37 PM

July 22, 2009

نامه دیگری از تهران: جای شاملو خالی!

رضا جان، گفتی از شرایط داخل برایت بنویسم. راستش اوضاع قدری درهم و برهم است.  همه تا حدی گیجیم. از یک سو مشروعیت از دست رفته حضرات قابل برگشت نیست و همه با نفرت از آنها حرف می زنند. مردم عادی، مذهبی ها و حتی بچه های چهارساله این روزها به خامنه ای و دار و دسته اش فحش می دهند. از طرف دیگر این جو ارعاب که راه انداخته اند شوخی بردار نیست.

در هر تجمعی اقلا سی چهل نفر را می برند و هیچکس تا مدتها از اینکه کجا هستند خبر نمی شود. اگر این لامروتها قدری رعایت حقوق عادی انسانی را می کردند مبارزه می توانست شکل هدف‌دارتری را به خود بگیرد. چیزی که این حکومت نظامی ثابت کرده است این است که وقاحت هم حدی ندارد و در این امر با بلاهت همداستان است.

از بعضی دوستانم که همان روزهای اول گرفتار شدند هیچ خبری نداریم. همه جور پرس و جویی به درهای بسته می خورد. یکی از دوستان بعد از هفده روز کتک خوردن و دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره موفق شد از زندان به بیمارستان برود و از آمبولانس حامل فرار کند و خود را به سفارت ایتالیا برساند. بعد از دیداری  که سراپا خونی رویت شد دیگر هیچ خبری از او نداریم. راستش به خیر این دولتهای فی المثل مدرن هم امید نداریم.

ما سخت گرفتار برنامه های دوم مردادیم برای شاملو. روزنامه اعتماد ملی کاری انتحاری قرار است بکند. پاره ای از نوشته های شاملو را که تا به حال چاپ نشده اند در اختیارشان گذاشته‌ایم تا شاملو تیتر اول بشود و اقلا سه صفحه ويژه داشته باشد.

به هر حال وضعیت پیچیده ایست. حرفهای رفسنجانی قدری فضا را برای مردم عادی بازتر کرد و تا حدی هم به نفع جبهه موسوی یارگیری کرد ولی چیزی که هست مردم هنوز از اثر ضربت این سرکوب سخت بیرون نیامده اند. آدمهای با دل و جرات کم نیستند ولی وقاحت اینها هم حد و مرز ندارد. به هر تقدیر مبارزه ادامه دارد و این خشم و تلخی عمیقی که در دل مردم خانه کرده است، سکونتش را تا سقوط آنها ادامه می دهد.

رضا جان پیشنهاد می کنم در برنامه تحصن خود از صدای شاملو استفاده کنید .اگر هم بخواهی می توانم برایت چیزهایی بفرستم از او که منتشر نشده و به درد این شرایط می خورد. بد نیست با دوستان دیگر هماهنگی صورت دهیم برای برگزاری جشن تولد با شکوهی از شاملو در بیست و یک آذر امسال. بغض امانم نمی دهد و نگاه پیرمرد را به خاطر میاورم در روزی که از او خواستم بیاید و برای لورکا در دانشگاه تهران سخنرانی کند. اول قبول کرد و بعد که به دیدنش رفتم نگران سلامت من و دوستان شد و گفت نمی خواهم در خطر بیفتید. آن برنامه را لغو کردند. هنوز به ماجرای کوی دانشگاه نرسیده بودیم. شاملو در روزهای کوی سخت بیمار بود. این روزها هم دلم برای دستهایش تنگ می شود، برای بوسیدن صورتی که بوی سیگار می دهد و ته ریش مختصری دارد.

می‌بوسمت.

Posted by reza at 8:59 AM

July 21, 2009

قرص خواب!

ساعتی بیش نیست که از استودیوئی در آمستردام برگشته ام در مصاحبه ای زنده و از راه دور با تلویزیون صدای آمریکا. من این روزها بر خلاف گذشته دعوت هیچ دوست برنامه ساز رادیو و تلویزیونی فارسی زبان را رد نمی کنم چون برای انتشار اخبار حرکات اعتراضی در خارج از کشور در حمایت از جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ایران، بلندگوئی از آن رساتر در اختیار ندارم.

امشب هم در برنامه دیدنی تفسیر خبر که دوست خوبم جمشید چالنگی اداره و اجرایش می‌کند ضمن بحث و فحص‌های مختلف، فرصتی به دست آوردم تا نه فقط از اعتصاب غذای اعلام شده‌ی روشنفکران و هنرمندان ایرانی در نیویورک حمایتی مجدد بکنم بلکه خبر اعتصاب غذای ایرانیان مقیم هلند در لاهه، در روزهای بیست چهار تا بیست شش جولای، و نیز گردهمائی در آمستردام به دعوت سازمان عفو بین‌الملل، در روز بیست و پنج جولای، که خودم در هر دو شرکت خواهم داشت را به گوش کسانی که ممکن است آن را نشنیده باشند برسانم.

این چند خط را دیر وقت شب نوشتم تا بتوانم راحت‌تر بخوابم!

Posted by reza at 12:39 AM

July 18, 2009

بیائید دست در دست، و صدا در صدای هم بیاندازیم

آتش گرمابخشی که حضور با شکوه میلیون‌ها هموطن در اعتراض به تقلب در انتخابات بر پا کرده بود و داشت با بسته شدن سرکوب گرانه ی تمامی راه‌های تنفسی اش به خموشی می‌گرائید دیروز یکبار دیگر زبانه کشید و روح سرمازده ی یک ملت را گرم کرد.

گر چه دوست و دشمن آیت الله رفسنجانی در آلوده بودنش به چپاولگری اقتصادی و دست داشتنش در جنایات رژیم مثل ترور قاسملو و شرفکندی با یکدیگر همداستان نیستند اما در دودوزه بازی کردن و یکی به میخ و یکی به نعل زدنش بی‌تردید همآوازند.  دیروز او با شامه سیاسی قوی، پس از سکوتی طولانی که برای سبک سنگین کردن شرائط به خاطر تعیین جهتش بدان نیاز داشت، در چرخشی چشمگیر از مواضع دو دهه‌ی گذشته‌اش، عملا اگر نه مستقیما در مقابل رهبر، دستکم در جهتی مغایر با او ایستاد.

شاه بیت زیبای غزل نه چندان نغزش تکرار اهمیت نقش خواست مردم در امر دولتمداری بود که با ذکر حدیث از بزرگان دین و خاطره از آیت الله خمینی به آن ابهت بخشید. و این ابهت همانوقت در مقابل چشمان  او و جهانیان قابل رویت بود. جمعیتی چند صد هزار نفره، ابهت شکوهمند با هم بودن یک ملت را در خیابان‌های اطراف دانشگاه به نمایش گذاشته بودند.

دیروز را باید نقطه عطفی در جنبش آزادی طلبانه‌ی نسل سبز نامید. این اولین بار بود که پس از سرکوب خونین حکومت، مردم یکبار دیگر فرصت قدرت نمائی یافتند و شکاف میان بالاترین رده‌ی حکومت را بازتر و نمایان‌تر از پیش کردند.

حالا دیگر مردم با خلاقیتی که با ایجاد فرصت‌ها از خود نشان داده‌اند می‌باید به چرخ این جنبش سرعت بیشتری ببخشند و رهبرانشان را وادارند تا به چیزی کمتر از انحلال انتخابات و آزادی تمام زندانیان سیاسی قانع نشوند. تن دادن حکومت به همین دو خواست کاملا دست یافتنی، ستون فقرات آن را خواهد شکست.

ما اما، ایرانیان خارج از کشور که در بیرون از قدرت سرکوب رژیم قرار داریم نیز باید به تلاشمان برای بازتاب صدای مردممان به هر طریق ممکن بکوشیم. خوشبختانه اکثر ایرانیان در خارج به این مهم واقفند و هر هفته چندین گردهمائی در اینسو و آنسوی جهان برپاست. کاش این امکان وجود می‌داشت که این حرکاتِ خودجوش به حرکتی همگانی و متحدانه در خارج بدل می‌شد تا تاثیری چشمگیرتر بر روند جنبش در داخل می‌گذاشت.

اطلاعیه‌ی گروهی از مبارزین و روشنفکران و هنرمندان ایرانی در خارج برای اعلام اعتصاب غذای سه روزه در هفته آینده در مقابل سازمان ملل متحد در نیویورک، از این نظر که توانسته است رنگین کمانی از شخصیت‌ها با عقاید و آرای مختلف را گرد هم آورد می‌تواند نطفه‌ی یک هماهنگی در حرکات خارج کشور را در خود داشته باشد. بیائید با پیوستن به این جمع و حمایت از آن در دفاع از زندانیان سیاسی و پشتیبانی از جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ایران، همانطور که از مردم در ایران توقع داریم، ما نیز دست در دست هم و صدا در صدای هم بیاندازیم.

Posted by reza at 9:51 AM

July 16, 2009

نماز جمعه ی فردا: سناریو بد، سناریو خوب

سناریو بد:

بیرونی / دانشگاه تهران / ظهر

[نمائی از بالا]: فضای دانشگاه دودآلود است و ابری تیره آن را پوشانده است. دوربین بر فراز چند هزار نمازگزار که محوطه دانشگاه و خیابان‌های جنبی آن را پوشانده‌اند می‌چرخد.

[نمائی متوسط] از: خطیب نمازجمعه (آیت الله رفسنجانی) که دارد هم از ستمی که به مردم و موسوی و کروبی شد، و هم از جفائی که به خودش و به رهبر رفت حرف می‌زند، بی‌آنکه تنافضی در آن ببیند.

[نمائی درشت] از: سید حسین موسوی که در حال سجده سر بر مُهر می‌فشارد.

سناریو خوب:

بیرونی/ شهر تهران / ظهر

[نمائی از بالا]: هوای تهران صاف و آفتابی است. دوربین روی جمعیت میلیونی که خیابان‌های اصلی تهران را انباشته‌اند می‌گردد. اقیانوسی سبز و آرام تا افق شهر گسترده است.

[نمائی متوسط] از: سید حسین موسوی که از بالای سقف ماشینی به مردم اطمینان می‌دهد که بر سر پیمانش با آنان هست و دستکم تا ابطال انتخابات و رای گیری مجدد در کنارشان می‌ماند.

[نمائی درشت] از: خطیب نمازجمعه (آیت الله رفسنجانی) که چشم به این اقیانوس مواج دوخته و سکوت کرده است، چرا که می‌داند فرقی نمی‌کند چه بگوید!

[پایان]

Posted by reza at 1:41 PM

July 13, 2009

دکتر قاسملو: هم کُردِ ایرانی، هم ایرانیِ کرُد

تردیدی نیست که جهان معاصر دکتر عبدالرحمن قاسملو را بعنوان یکی از رهبران بزرگ حزب دموکرات کردستان ایران می‌شناسد. بی‌تردیدتر از آن، این است که دکتر قاسملو یکی از رهبران بزرگ تمامی مردم کردستان ایران بوده است، چه عضو و پیرو حزب دموکرات کردستان ایران بوده باشند چه نبوده باشند. ایده‌ها و آرمان‌های شریف او برای رفع تبعیضات قومی و زبانی و مذهبی در قلمرو کرد نشین ایران، مبارزه‌ی پیگیر و سازمان یافته‌ی او چه در چهارچوب حزب دموکرات کردستان و چه در عرصه وسیعتر میهن همه‌ی ما، ایران، دکتر قاسملو را بر فراز چهارچوب حزبی‌اش، در قلب تمام مردم کُرد جای داده است.

آگاهی و برنامه‌دار بودن حزب دموکرات کردستان ایران زیر رهبری دکتر قاسملو در سال‌های طوفانی 1357 به بعد را به راحتی می‌توان در شعار آگاهانه‌ی این حزب، دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردستان، دید.

اما آنچه من می‌خواهم به این دو واقعیت پذیرفته شده بیافزایم این است که دکتر قاسملو در تاریخ معاصر وطن ما، ایران، یکی از معدود رهبران سیاسی آگاه و با برنامه در کل جامعه‌ی ایران بوده است و به همین مناسبت است که ایرانیانِ غیر کُرد هم او را یکی از شریفترین مبارزان راه آزادی، برابری و عدالت اجتماعی در ایران می‌شناسند و جائی شایسته در قلب خود برای او باز کرده‌اند.

دکتر قاسملو، چه در خصوصیات عام و چه در ویژگی‌های فردی‌اش، سیاستمداری استثنائی بود. تمایل دارم هر چند گذرا در این ادعا باریک شوم:

قاسملو در زمانه‌ا‌ی که بر خلاف امروز نه مردم و نه حتی اکثریت روشنفکران جامعه و رهبران احزاب سیاسی دیگر به دموکراسی باور داشتند، شعار دموکراسی برای ایران را بر خودمختاری برای کردستان ارجحیت می‌داد.

قاسملو فردی مدرن با تحصیلات عالیه و آشنا به مسائل اجتماعی و سیاسی جهانِ زمان خود بود. او به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران آشنائی عمیق داشت و چهارچوب نظام سیاسی ایران، نقاط قوت و ضعف آن را به دقت می‌شناخت.

قاسملو به وطنش ایران عشق می‌ورزید و به مردم ایران، از هر تیره و طایفه‌ای، می‌اندیشید و برای رهبری مردم کُرد ایرانی به سوی بهروزی برنامه‌ای عملی، حساب شده و عقلائی داشت.

و بالاخره، و شاید والاتر از همه این‌ها، قاسملو پاکدامن و صادق بود. زیر این دو لغت خط قطوری می‌کشم تا بر این واقعیت دردناک تاکید کنم که متاسفانه کمبود این دو خصیصه، یعنی پاکدامنی و صداقت، در میان زمامداران کشورمان، دستکم در طول تاریخ معاصر و بویژه امروز، لطمات جبران ناپذیری به معنای سیاست و سیاستمداری در میان مردم ما زده است. و از این روست که ارج گذاری به شخصیت‌های تاریخی وطنمان همچون دکتر قاسملو که نمونه‌ی پاکدامنی و صداقت بوده‌اند اهمیت ویژه‌ای می‌یابد.

و اما همین پاکدامنی و صداقت، یعنی نقطه‌ی قوت شخصیت دکتر قاسملو، «پاشنه‌ی آشیل» یا «چشم اسفندیار» او از کار در آمد. جانیان حاکم بر اریکه قدرت در ایران، توطئه‌ی خائنانه‌ی ترور او و یار همرامش قادری آذر را بر مبنای همین نقطه‌ی قوت دکتر قاسملو طراحی کردند. آن‌ها می‌دانستند که قاسملو هیچ امکانی، هر چند کوچک و هر اندازه مخاطره آمیز را برای راهبری مردمش به زندگی بهتر از دست نمی‌نهد.

جنگ بی حاصل هشت ساله با عراق با نوشیدن جام زهری که رهبر سر کشید پایان یافته بود و به قول نماینده حزب دموکرات کردستان ایران در اروپا، در مقابل دوربین خود من، که در فیلم مستند «جنایت مقدس» آمده است این حزب فکر کرد وقتی رژیم اسلامی با صدام حسین که سال‌ها او را کافر می‌نامید حاضر به مذاکره شده چرا با رهبران کرد که ایرانی هستند پای میز مذاکره نرود.

ساختار حکومت اسلامی که با مرگ آیت الله خمینی، و به رهبری برکشیده شدنِ خامنه‌ای، و به ریاست جمهوری رسیدنِ رفسنجانی تغییر چهره داده بود این امید را بیدار کرد که شاید ساختار تازه بخواهد زیر شعار سازندگی از سیاست ترور و ارعاب فاصله بگیرد. تماس‌های دفتر رفسنجانی با مخالفین رژیم اسلامی در اولین سال ریاست جمهوری او بر همین امید واهی مخالفین استوار شده بود و تا وقتی پهنه‌ی سوءقصدها و ترورهای مخالفین، چه در داخل و چه در خارج کشور، گسترده‌تر از دوره‌ی خمینی نگشت، و با ترور دکتر شرفکندی جانشین شریف دکتر قاسملو و همرزمانش، نوری و فتاح و اردلان، در جنایت میکونوس کامل نشد کسی نفهمید که اصلی‌ترین برنامه‌ریزان ترور این مخالفین شخص خامنه‌ای و رفسنجانی در مقام رهبر و رئیس جمهور حکومت اسلامی بوده‌اند.

بر مبنای همین تحلیل و در عرصه‌ای به این شکل که یاد کردم بود که دکتر قاسملو به این امید که جنگ برادرکشی در ایران هر چه زودتر پایان بگیرد و مردم کردستانِ ایران حتی اگر شده یک قدم به خواست بر حقشان نزدیک شوند، درست بیست سال پیش از این، در همین روز، دعوت توطئه گران را با پاکدلی و صداقت ذاتی‌اش پذیرفت و همانطور که می‌دانیم متاسفانه جان بر سر  آرمان خود و مردمش باخت.

یاد او و همه‌ی همرزمانش جاودنه باد!

Posted by reza at 8:30 PM

July 11, 2009

ویدئوی مراسم هنرمندان ایرانی در آمستردام در دفاع از مردم ایران

ویدئو زیر مربوط به مراسمی است که گروهی از هنرمندان ایرانی مقیم هلند برای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر در ایران در کلیسائی در مرکز آمستردام در روز پنجم جولای برپا کردند. تا به آن‌ها خسته نباشید گفته باشم این ویدئو کوتاه را تدوین کرده و در اینجا آوردم.

Posted by reza at 12:20 PM

July 10, 2009

شهادتی خواندنی از یک دردآشنا در تهران

 رضای عزیز، یادداشت تو را برای تجمع ایرانیان در بروکسل خواندم و لمس کردم معنای خطابت را که «با توایم چه ساکت باشی و چه در خروش». می‌نویسم برایت تا شهادت داده باشم. شهادت داده باشم از آنچه در دل این خاک می‌گذرد. خاک من  و خاک تو.

پیش از انتخابات هرکدام از ما به نحوی و به توجیهی سعی کردیم  از مردم بخواهیم در این دوره شرکت کنند. در دل امواج سبز خیابان‌های تهران و  شهرستانها به یقین می‌دانستیم که در بدترین شرایط هم آقای موسوی به دور دوم خواهد رسید و نهایتا در آن دور برنده‌ی انتخابات، سبزها خواهند بود. با این حال بدبینی شگفتی در من موج می‌زد. شب قبل از انتخابات بعضی‌ها از احتمال قریب به یقین کودتا حرف می‌زدند.

تلخی من بی‌سابقه نبود. ضمن اینکه هرگز تلخی خود را دستمایه‌ی قهر و اخم نکردم. هرجا که می‌شد مشارکت کنم، مشارکت می‌کردم. صمیمانه آرزو داشتم که همه‌ی تلخی تحلیل‌هایم ریشه در تجربه‌های شخصی‌ام، ذهن تراژیک‌ام و خلاصه بدبینی تاریخی‌ام داشته باشد و اینبار بتوانم در ذهن و خاطراتم تجدید نظر کنم. اما نشد. من همه‌ی تلاشم را کردم، اما نشد. همگام با من، همه‌ی تاریخ هم تلاش می‌کرد و نشد که تلخ نباشد.

در این روزها تقریبا همه جا بودم، در همه‌ی تظاهرات‌ها، در دیوار نویسی‌ها، در تعقیب و گریزها، کتک خوردم، فرار کردم، دوستان زخمی‌ام را در خانه پناه دادم. امروز اما سکوت را در خیابان‌ها می‌بینم. دولت وقیح احمدی‌نژاد، روش روشنی دارد: یک سرکوب سخت، کش دادن همه‌چیز با امروز و فردا کردن، سلب انرژی مردم با مهارتی تاریخی‌اش در زمان‌خریدن، شیوع ناامیدی در آحاد مردم، ایجاد فضای بی‌اعتمادی و شک و در آخر سرکوب نهایی با کشتارها و دستگیری‌هایی که صدایش همیشه دیر در می‌آید، دیر مثل خاوران. تا اینجایش هم موفق بوده‌است، توانسته‌است ذهن دولت‌های غربی را با دستگیری کارمندان شریف سفارت انگلیس منحرف کند و کم کم، موضوعات تازه‌تری هم خلق خواهد کرد. هدف این است که توجه غرب از خواست به حق مردم ایران برای خود، به سمت وقاحت دولت ایران در برابر غرب معطوف شود. توانسته‌است فضای هراس را در داخل کشور حاکم کند تا مشتاق‌ترین مردم هم در نومیدی کار خود را در خفا بکنند.   

نسل قبل که سال‌های شصت را به یاد دارد، هر امکانی را محال می‌داند ضمن اینکه با همه‌ی وجودش می‌خواهد که تغییری رخ دهد بنابراین نسل انقلاب ۵۷ آمیزه‌ای از ناامیدی و تمنا ست. نسل بعد، که دهه‌ی شصت دهه‌ی کودکیش بود، هنوز امیدوار است اما به خمودی و کسالت سی‌ساله‌ای خو کرده‌است. پرشورترین مردم امروز ایران، نسلی است که پس از جنگ ایران و عراق بدنیا آمد، بخصوص دختران این نسل. توده‌ای که حدود بیست سال سن دارد و تقاضاهای بسیار. اینترنت، موبایل، تفریح، رقص، شعر و دموکراسی را می‌فهمد بسی بیشتر از هر دو نسل قبل. مسئولیت ما بیشتر آن است که نگذاریم این نسل نوپا ناامید بشود. تکرار یک دهه‌ی شصت دیگر با ابعاد بزرگتر، نتیجه‌ای جز ناامیدی این نسل نوپا نخواهد داشت و این یعنی انتظار تا دموکراسی بیست سال دیگر دوباره بخواهد بر در بکوبد و دولت احمدی نژاد همین نسل را هدف قرار داده‌است. درست است که امروز همه‌ی رسانه‌های غربی بر حوادث داخل ایران تمرکز کرده‌اند ولی چندان دور نیست که توجه آن‌ها به جای خواست دموکراتیک مردم ایران به بحران‌ها، لاف‌ها و تهاجم‌های دولت ایران معطوف شود.

تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم این‌همه فیلم و عکس از این اتفاقات وجود دارد و در دو زمینه کم‌کاری می‌شود: تو و دوستان دیگر فیلمسازمان می‌توانید شرح ماوقع این روزها را به شکل تاثیرگذاری مستند کنید.

و نکته دیگر: تهیه‌ی دادخواست علیه رهبران حکومت اسلامی و تلاش برای ممنوع‌الخروج کردن آن‌ها اقدامی است که شما می‌توانید بکنید. شما می‌توانید کمک کنید که دولت‌های غربی دنباله‌روی تهاجم دولت فاشیستی احمدی‌نژاد نشوند که به عکس با تقویت مردم داخل ایران بتوانند عملا به دولت احمدی‌نژاد حمله کنند. استراتژی دفاعی در مقابل احمدی‌نژاد فقط به او وقت و فرصت بیشتری می‌دهد تا حمله‌ی نهایی را بکند. کاری که باید کرد، مجبورکردن دولت فاسشیتی به پذیرش روش دفاعی است. اگر این دولت در لاک دفاع برود به جای حمله، می‌تواند شکست بخورد ولی مادامی که با یک دست حمله می‌کند با دست دیگر کارش را به پیش می‌برد. تحریم‌های اقتصادی مردم را فلج می‌کند، تحریم‌های نظامی آن‌ها را. پس بهتر است غرب بفهمد که تحریم باید با برنامه‌هایی همراه ‌باشد به قصد تقویت مردم، نه به قصد فشار به مفهوم عامی چون «ایران» که مردم و دولت را با هم در بر بگیرد.

حفظ وحدت در استراتژی خیلی مهم است. بابا، مردم ما فعلا فقط دموکراسی می‌خواهند. نباید کاری کرد که جنبش ریزش داشته‌باشد. دعواهای قومیتی، دعواهای ایدئولوژیک را فعلا باید گذاشت در کوزه و آبش را خورد. تجربه‌ی تلخ حکومت ولایت فقیه به مردم یاد داده که دیگر اتفاق دهه‌ی شصت نیفتد. بخصوص با جمعیتی که نصف آن زیر سی‌سال است عملا ممکن نیست کلاه گشاد سال‌های شصت بر سر ما برود. حنای ولایت دیگر رنگی ندارد که آواز مرگ بر دیکتاتور و «ما دیگه رهبر نمی‌خوایم، آخوند سرخر نمی‌خوایم» را همه شنیده‌اند. بهتر است مطالبات ما محتوی ایدئولوژیک به خود نگیرد و فقط بر یک ساخت تمرکز کند، ساخت دموکراتیکی که محتوایش را مردم به رای خود با نظارت نهادهای بین‌المللی تعیین خواهند کرد. هم مارکسیست‌ها در آن محترم اند، هم لیبرال‌ها، هم روحانیت سنتی غیر حکومتی.

رضای عزیز سرت را به درد آوردم.  نمی‌توانستم واگویه نکنم این دغدغه‌ها را. ممکن است امروز و فردا در خانه‌ی مرا هم بزنند و مرا با خود ببرند. می‌ترسیدم زمان گفتن این حرف‌ها، گواهی‌ها و شهادت‌ها دیر بشود. بس دیر! نمی‌خواستم مثل همیشه‌ی تاریخمان دیر رسیده‌باشیم. می‌بوسمت، تهران، تیرماه ۱۳۸۸

Posted by reza at 12:48 PM

July 8, 2009

از ندا و با ندا

از روزی که ندای وطنمان به خاک افتاد طرح های بسیاری از او در این جا و آن جا دیده ام که یکی از آن ها، پوستری از هنرمند نامدار «بزرگ خضرائی» ست که هم اکنون برایم فرستاده، بی تردید از یاد رفتنی نیست. با سپاس از او شما را به دیدن این اثر خلاقه دعوت می کنم.

و تا با سطح بالای کار آقا بزرگ آشنا شوید، اگر نیستید، این کار چشمگیر او را نیز برایتان می‌آورم. آیا شما هم مثل من شباهتی بین این چهره و چهره‌ی ندا می‌بینید؟

Posted by reza at 10:35 AM

July 7, 2009

ویدئوی تظاهرات ایرانیان در بروکسل

در فرصتی که دست داد ویدئو کوتاه زیر را تدوین کردم و در صفحه ام در یوتیوب گذاشنم. گمان نمی کنم نیازی به توضیخ اضافی داشته باشد.

 

Posted by reza at 5:24 PM

July 5, 2009

در این نیمه شب

  دروغ نگفته باشم سخت خسته ام. هنوز عرق شرکت در جمع پرشور گردهمائی شنبه عصر بروکسل را از پیشانیم پاک نکرده باید می‌کوبیدم برمی‌گشتم هلند تا امروز عصر در گردهمائی گرم دیگری در آمستردام شرکت کنم. دیروز همراه با بقولی دو هزار هموطن – و به قول خودم نه بیش از هزار و پانصد نفر - که نیمی از آنان از هلند و آلمان و فرانسه راه سپرده بودند، در میدان بزرگ مقابل پارلمان اروپا زیر آفتاب گزنده‌ی جولای گرد هم آمدیم تا صدای اعتراض سرکوب شده‌ی مردم وطنمان را یکبار دیگر به گوش دولت‌های اروپائی برسانیم. و امروز به همراه بیش از دویست و پنجاه هموطن دیگر در کلیسائی مجلل در میدان واترلوی آمستردام دور هم جمع شدیم تا با زبان هنر همان وظیفه را انجام دهیم؛ دو شکل متفاوت برای ابراز همبستگی با مردم در بندمان ایران که با خروش خود در هفته‌های گذشته قلب جهان را لرزانند و امروز با رنجی که از سرکوب وحشیانه‌ی رژیم اسلامی می‌کشند چشم جهان را تر کرده‌اند.

عزیز همراهم، به خواهش من با دوربین کوچکی از هر دو رویداد به تفصیل فیلم گرفته است که اگر فرصت یاری کند تدوینشان خواهم کرد و به تماشایشان خواهم گذشت.

حالا اما، در این نیمه شب، پس از دو روز پر دغدغه، اگر دروغ نگفته باشم خسته‌تر از آنم که بتوانم به کاری بیش از لب زدن به شراب و اندیشیدن به چشمان ترسیده‌ی جوانانی که این شب‌ها نگران یورش‌های شبانه‌ی بسیجیان کینه‌جو به خانه‌هایشان هستند، دست بیازم.

Posted by reza at 10:38 PM

July 3, 2009

با توایم، چه ساکت باشی چه در خروش

  عزیز مانده در بند، چه فکر کرده ای؟ دارد سه دهه می‌شود که از دردی که تو می‌کشی ما هم نالانیم. این طور نیست که وقتی می‌خروشی و با ندایت آزادی را فریاد می‌کنی، و به ما دور ماندگان از وطن حیثیت و اعتبار می‌بخشی از تو یاد می‌کنیم. نه عزیزتر از همه‌ی عزیزان، با توائیم همین حالا که بغض کرده‌ای و گوشه گرفته‌ای. حتی بیشتر از دیروز که در خیابان بانوم و گلوله می‌خوردی با توایم. مگر نمی‌دانیم امروز که غمی بدین سنگینی بر چشمانت نشسته است به دست نوازشگر ما نیازمندتری؟ چرا، می‌دانیم عزیز، خوب هم می‌دانیم. این همه سال منتظر مانده بودیم تا تو، فقط تو، عزیزترین عزیران، چیزی از ما بخواهی. شرم بر ما اگر این دم را در نیابیم و از بازتاب فریاد خاموشت سر بزنیم.

حالا خواهی دید. فردا، شنبه چهارم جولای، در مقابل پارلمان اروپا در بروکسل وعده کرده‌ایم تا هم «ندا» با تو فریادت را تکرار کنیم. باش تا ببینی.

Posted by reza at 2:26 PM

June 30, 2009

نامه سرگشاده یک ناشناس به ندا

 نه من و نه همکاری که این نامه را در اینترنت یافته و از مدرسه سینمائی کوبا برایم فرستاده نویسنده این نامه را که باید یک اسپانیائی از مادرید باشد، نمی‌شناسیم. اتفاقا اهمیت مطلب در همین است. جنبش مردم وطنمان، و نام نجیب ندا که به نماد این جنبش بدل شده است، قلبی نیست که در دنیا نلرزانده باشد. این است که عجیب نیست کسی از یک سرزمین تشنه‌ی آزادی دیگر مثل کوبا این نامه را در جائی ببیند و برای دوست ایرانی ساکن هلندش،‌ که من باشم، بفرستد با این یادداشت کوتاه که: «این را بخوان تا بدانی شما ایرانی‌ها در مبارزه‌تان برای آزادی تنها نیستید. با اتحاد همه چیز دست یافتنی است.»

برگردان فارسی پاراگراف اول این نامه سرگشاده را در زیر می‌آورم و خواندن تمام نامه را که واقعا شنیدنی است می‌گذارم برای فرصتی دیگر، شاید در گردهمائی بزرگ شنبه آینده در بروکسل. یادتان باشد که این نامه بلافاصله پس از پخش ویدئوی قتل ندا نوشته شده وقتی که هنوز گمان می‌رفت آموزگار همراه او پدرش بوده است.

[نمی‌توانم بخوابم. از شب مادرید سرب داغ می‌بارد و شب از سیاهی خویش به سوی نور زرد چراغ خیابان می‌گریزد. چند لحظه پیش ویدئوی مرگ ندا در ایران را دیدم. خاکستری اسفالت خیابان را دیده‌ام که از خون بنفش او رنگین شد، مثل چشمان سیاهش که از حالت افتاد وقتی خون از دهان و بینی‌اش راه گرفت. پدرش را دیده‌ام که ناامید به سویش دوید و هوا به سینه‌اش دمید گوئی می‌خواست زندگی را در جسم دختری که جلو چشمش جان می‌داد حبس کند؛ با سرعتی زیاد تا اولین کسی باشد که کمکش می‌کند؛ با سرعتی زیاد تا به او بگوید نرود، که دوستش دارد، که به او عشق می‌ورزد. چهره‌اش را دیده‌ام که سر بلند کرد و به جستجوی کمک به جمعیت هیجانزده چشم گرداند، با موهای سیاهش پریشان در باد، و با ناامیدی، گوئی بخواهد با مرگ رودررو شده تا بگویدش که او را به جای دخترش ببرد. بالاخره و در پایان، نه با او مواجه شد و نه چیزی از اینهمه دریافت. دست‌هائی را دیده‌ام که بر سینه‌اش فشار می‌آورد با این امید که حفره‌ی بجا مانده از رقص سیاه و متفرعن مرگ را بپوشاند. پوست سفید و چهره‌ی پوشیده از خون فوران یافته‌اش را دیده‌ام که با چه سرعت شگفتی راه گرفته بود و نشانه‌های زندگی را از او محو می‌کرد. ناله‌های دردناک و فریاد پدری که از خود گم شده بود را شنیدم که در آغاز پرسش وار بود، ندا؟ ندا؟، آنگاه شگفت زده شد، ندا! ندا! و سرانجام مثل بغضی ترکید: نداااااااااا! ن... د.... ا...!

Posted by reza at 2:37 PM

June 28, 2009

صدای رسای ایرانیان اروپا در بروکسل

از روزی که فریاد بلند مردم به جان آمده در ایران، در اثر شدت شقاوت نیروهای سرکوب رژیم اسلامی به بغضی فروخورده بدل شد این پرسش در ذهن هزاران هزار ایرانی که بیرون از دایره‌ی قساوت ولایت فقیه زندگی می‌کنند مطرح شد که برای همنوائی با مردم ایران چه کار از دستشان برمی‌آید. پاسخ به اعتقاد من این است که ما در حرکتی مشترک دست در دست هم تظاهراتی عظیم سازماندهی کنیم و نیروهای پراکنده‌ای که در طول سه هفته گذشته دست به حرکت‌های خودجوش و مستقل از یکدیگر زده بودند را در حرکاتی سراسری متشکل نمائیم.

اولین صدا در این زمینه بلند شده است: دعوت برای یک گردهمائی بزرگ در بروکسل، پایتخت اتحادیه اروپا، در ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه چهارم جولای در مقایل ساختمان اتحادیه اروپا.

تا آنجا که اطلاع دارم دهها انجمن ایرانی، و شخصیت‌های هنری، سیاسی، و اجتماعی در سراسر اروپا، به این دعوت پاسخ مثبت داده‌اند و این گردهمائی می‌رود تا همانگونه که شایسته است به یک همنوائی درخشان در حمایت از جنبش مردم وطنمان بدل شود.

از تو خواننده این صفحه در هر کجا که هستی تقاضا دارم به هر طریق که می‌توانی این خبر را به دیگران برسانی و در هرچه پربارتر کردن این حرکت حمایتی بکوشی.

Posted by reza at 12:29 PM

June 27, 2009

از ما دلسوختگان

با اینکه مدتهاست سایت من در ایران فیلتر شده ولی گهگاه یادداشت ها و نامه هائی از ایران به دستم می رسد که بسیار خواندنی اند. یکی از آن ها نامه زیر است که دوستی ناآشنا برایم فرستاده که سرشار از نکات خواندنی است. دلم نیامد متن کامل این نامه را که بیشتر به درد دل یک پدربزرگ دلسوخته می ماند و به همین خاطر گاهی شیرین و گاهی تلخ است، با تو خواننده سایت خودم شریک نشوم:

جناب علامه زاده سلام . مرا ببخشید اگر دوست خطابتان نکردم . راستش این جرأت را در خود نیافتم . من و شما همدیگررا ندیده ایم . شما از من شناختی ندارید . من نیز از شما. چه، اندک زمانی است با برخی از نوشته ها و ترجمه ها و روایاتتان آنهم از طریق رایانه آشنا شده ام. من، انگلیسی نخوانده ام . زمانی که دانش آموز بودم اینجا فرانسه، تدریس میشد . آدمها،در روستا پوشاکشان کرباس بافته شده «پاچاله»هایشان بود. قبایی داشتند و شالی به کمر و کلاه نمدی برسر. اغلب از شهرنشین ها کراوات یا پاپیون بر یقه داشتند و کلاه شاپوشان را به احترام یکدیگر، از سر برمیداشتند . عوام الناس هم با مرسی، بن ژور و بن سوار به هم تعارف میکردند. دریغ از آنروزگار و آن حرمتها و آن سنتها. به هر تقدیر، من فرانسه خوانده ام که آنهم الآن برایم قابل استفاده نیست و وقتی آدم از برون و درون ویران است و سه ربع قرن را رایگان و باری به هر جهت گذرانده یادگیری زبان بیگانه نه چندان سهل است. تعجب نکنید. موهای سر و صورتم سفید است .در بهمن ماه آینده هفتاد و سه سال من کامل میشود. آشنایی و مرور در رایانه با این سن و سال و با ندانستن زبان انگلیسی دشوار است. اینگونه است که بخود اجازه ندادم شما را دوست خطاب کنم . ساده تر اینکه در صلاحیت خود از این بابت تردید کردم. متاسفانه سایت شما چندی است در دسترس نیست، آنرا مثل بسیاری از سایتهای دیگر مسدود کرده اند. می بینید؛ دانایی و هنر و اصولاً فرهنگ در چمبره سیاست و قدرت حلق آویز شده است . من ازسیاست بیزار شده ام، یکی ازمفاهیم رایج این کلمه «تدبیر» است و تدبیر یعنی چاره جویی که در آن حسن یا قبح در نفس عمل ملاک نیست بلکه عامل و در حقیقت سیاستمدار به سود یا زیان خویش توجه دارد و به عبارتی مصلحت های شخصی و خصوصی ملحوظ میگردد و در نتیجه دروغی راست یا غیرواقعی، واقع نمایانده میشود. شما افکار و عقاید گذشته تان را صمیمانه نقد کرده بودید و گفته بودید احساس خوشایندی از گذشته « نقل به مفهوم» ندارید. من این صداقت شما را ارج مینهم. منهم در سطحی بسیار نازل تر، به دلیل چنان تفکری خود را سرزنش کرده ام. البته من پیچ و خمهای زندگی شما را نداشته ام. شمازندانی بوده ایدکه داغ و درفش از توابع و لوازم آنست و زندانی ازآن بی نصیب نمیماند. من زندانی نبوده ام؛ لاکن به مناسبتهایی بکرات زندان را دیده ام. امیدوارم به ذهنتان خطور نکند که نباشد زندانبان بوده ام!! من و شما ظاهرا در نوع عقیده خط مشی مشترکی داشته ایم چنانی که انسانهای بیشمار دیگری؛ اگر نه در پهنه عالم بلکه در همین مرز و بوم اینگونه بوده اند و اکنون احساس میکنند ناخواسته بازی خورده اند و خود را سزاوار سرزنش میدانند.

آقای علامه زاده، اینکه انسان نوع خاصی از تفکر را برگزیده باشد و سالها با آن زندگی کرده باشد و همه آبرو و اعتبارش را در گرو آن نهاده باشد و ناگهان گردونه روزگار در مسیر واقعات و واقعیات بر شعور و وجدان انسان هوار شود و نهیب بزند که آنچه آموخته است و در ذهن و باور خود در طول سالها اندوخته است و بدان اعتقاد داشته و عشق ورزیده و ایثارکرده است سرابی بوده بی اصل وبی ریشه؛ و آدم رافریفته و بازی داده است . من به همین دلیل از سیاست و از سیاست یپیشگان نومید شده ام. در روزگار ما هرشئی و هر پدیده ای باید رنگ و بو و شکل خاص و پیش یینی شده ای داشته باشد قالب هایی ساخته شده که هر چیز منحصراً باید در آن بگنجد و مظروف همان ظرف باشد و لاغیر، همین است که کتابتان، نظمتان، نشرتان، موسیقیتان، فلسفه و حکمت و اخلاقتان، و عکس العملهای رفتاریتان الزاماً باید منطبق با حجم آن قالبها باشد و اینگونه است که آ گاهیها محدود و منابع آنها مسدود و انسان اسیر دغدغه ها و نومیدیها وخلجانات ذهنی میشود. آرزو میکنم همواره حقیقت و بر مبنای آن عدالت و انصاف بر روابط انسانها حاکم شود و امیدوارم شیفتگان قلم شما موانعی را که آنان را از خواندن نوشتارتان محروم کرده است از سر بگذرانند. خداوند یارتان باشد. ح. ل

Posted by reza at 12:20 PM

June 24, 2009

همای اوج سعادت

  «همای» نام تیره ای از بازهای شکاری است که در فرهنگ کهن ایران زمین به پرنده‌ی سعادت تعبیر شده که به راحتی بر شانه‌ی کسی نمی‌نشیند. اما اگر نشست این امکان را به او می‌دهد تا چنانچه لیاقت داشت به اوج سعادت پر بکشد. کسی از معیارهای این مرغ اساطیری برای انتخاب خبر ندارد ولی باور بر این است که این مرغ کهن تا جَنَم پرواز را در کسی نبیند بر شانه‌اش نمی‌نشیند.

در تعبیر جامعه‌شناختیِ این افسانه، به باور من، این خرد جمعی توده است که وقتی به عزم رهائی از بندِ زمین، و پرواز به اوج آزادی به دنبال راهبری می‌گردد، همای سعادت را به پرواز در می‌آورد و آن را بر شانه‌ی کسی که به شناخت او جَنَم پرواز دارد می‌نشاند. آن کس با این سعادتی که نصبیش شده چه می‌کند، پاسش می‌دارد یا پشت پایش می‌زند، بسته به خود اوست.

اگر من از قصه‌های اساطیری شاهنامه در گذرم و جای پای این افسانه را در تاریخ معاصر کشورمان، تا آنجا که سن و خاطره‌ی خودم اجازه می‌دهد دنبال کنم باید از جنبش ملی و نشستن همای سعادتِ خدمت به ملت - والا سعادتی که در نگاه من والاتر ندارد - به شانه‌ی محمد مصدق یاد کنم. او با درک ارزش والای این مسئولیتِ شریف، با شرافتِ مثال زدنی به انجام این وظیفه‌ی خطیر کمر بست و تا جان داشت بر آن وفادار ماند. اینکه دستاوردش برای ملت چه بود در این مختصر گفتنی نیست اما چه کم و چه بیش، این درس بزرگ را به دیگران آموخت که: «وزن اشخاص در جامعه به قدر شدائدی است که در راه مردم تحمل می کنند.»

دومین بار، در طول زندگی من، همای سعادتِ خدمت به ملت بر شانه‌ی روح الله خمینی نشست. تو خواننده‌ی این سطور، هر قدر هم که سن و سالت از من کمتر باشد، به خوبی می‌دانی که او با این شانس بزرگ خود، و با انقلاب ملت ایران چه کرد. از انحراف آمال این ملت، از خیانت در امانت، و از نان خوردن و نمکدان شکستنش آنقدر می‌دانید که برشمردنش به بیهوده کاری می‌ماند.

پس از او شانه‌ی محمد خاتمی نشستنگاه همای سعادتی شد که ملت به جان آمده‌ی ما به پرواز در آورده بودند؛ که البته ننشسته پر گرفت! بی‌تدبیری، فرصت سوزی، به نعل و به میخ زدن و بیش از همه بی‌ثباتی در کردار از او نه راهبری برای خلق که عبرتی برای خلایق ساخت!

حالا یکبار دیگر همای سعادت بر شانه‌ی کس دیگری نشسته است: سیدحسین موسوی. در این دقایق که دارم این را می‌نویسم این پرسش در ذهن میلیون‌ها مردم وطن من، و میلیون‌ها انسان آزاده‌ی غیر ایرانی که به سرنوشت مبارزه‌ی تاریخساز جوانان امروز ایران بی‌اعتنا نیستند دور می‌زند که آیا موسوی می‌داند که هزاران هزار عاشقان خدمت به مردم که در هر زمانه‌ای آماده‌ی سودا کردن تمامی هستی‌شانند این آرزو را به گور می‌برند و این فرصت تاریخی به آنان داده نمی‌شود تا در مقام راهبری مردم آنان را در پرواز بلندشان همراهی کنند؟ آیا او در این روزهای حساس، صدای پرزدن این همای بلندپرواز را که دور شانه‌اش در پرواز است می‌شنود؟ و اگر آری، آیا حرمت والای این همای اوج سعادت را پاس می‌دارد؟

Posted by reza at 10:41 PM

June 22, 2009

در این اولین بامداد بی تو

  ندا، ندای من! این قلم خشک می‌شود اگر هم اکنون از تو ننویسد.

اما  خودت بگو در این گرگ و میش سحری که پشت به نیمه شبی تیره، و رو به بامدادی روشن دارد از تو ندا، ندای من، چه بنویسم که پرندگان صبحگاهی در چهچه غمناکشان تا حالا سر نداده باشند؟

ندا، ندای من، خدا را، خودت بگو از تو چه بگویم که ساقه‌های اطلسی تا کنون در آواز سبزشان آن را نسروده باشند؟

خودت بگو، کدام سوگواره در شاهنامه از درد تو نگفته است؟

کدام غزل حافظ رعنائی تو را نسروده است؟

کدام عاشقانه‌ی شاملو از تو نشان ندارد؟

ندا، ندای من، در این اولین بامداد بی تو، اندام رعنای بر زمین مانده‌اند ورای سوگواره‌ها، ورای غزل‌ها، و ورای عاشقانه‌ها به ترانه‌ای به ماندگاری همه‌ی آن‌ها بدل شده‌ است.

ندا، ندای من، حالا دانستم تو که هستی،

تو همان دور مانده از تک تک ما،

تو عشق، تو آزادی، تو عروس رعنای وطن منی.

Posted by reza at 5:43 AM

June 20, 2009

این دقایق کشدار

  در این دقایق کشدار مثل میلیون‌ها هموطن دور مانده از وطن، دل نگران، از این سایت به آن سایت سر می‌زنم، و از این رادیو به آن تلویزیون می‌پرم تا بدانم آیا تا ساعاتی دیگر، همانگونه که قرار بود، دشت سبز مردم بر سرزمین مادری‌ام فرش می‌شود یا نه.

نه، دل نگرانیم این نیست. می‌دانم سبزه‌های باران خورده از روئیدن باز نمی‌مانند. دل نگرانیم جای دیگر است. آنجا که مبادا دست مرگ‌باوران پائیزی سرسبزی پر طراوت آن را به سرخی خون بیالایند.

اگر آنجا بودم، با کراواتی به رنگ سبز، بر این سبزه‌ی گسترده افزوده می‌شدم، نه تا تنها چیزی بدان بیافزایم، بلکه تا یک قطره از آن خون سرخ را همچون سنجاق درخشانی بر سینه‌ام بیاویزم.

Posted by reza at 11:12 AM

June 15, 2009

قطره اشکی با عطر خوش آزادی

  دور از وطن، آنجا که تو چند روزی است هوایش را به عطر خوش آزادی آغشته‌ای، من با قطره اشکی در چشم، با تو در خیابانم، با تو کتک می‌خورم، با تو فریاد می‌کشم، و با تو به روزی شایسته خودم و تو، هموطن نازنینم، می‌اندیشم.

تو را نمی‌دانم، ولی من چیزی با شکوه‌تر از حضور آرام اما معترض صدها هزار نفر انسان در خیابان‌ها، نمی‌شناسم: هر کجا که باشد، در زیمبابوه، در پرو، در بنگلادش یا در پاریس. حالا ببین چه می‌کشم وقتی تو را در میان جمع می‌بینم و خودم دستم از جمع کوتاه است.

وه که چه شکوهی دارد همبستگی در ابعاد میلیونی! دست خالی سنگین‌ترین ماشین‌های کشتار را از کار می‌اندازد؛ مخوف‌ترین اندیشه‌ها را به تسلیم وامی‌دارد؛ و بالاتر از همه، عطر خوش آزادی را در فضا می‌افشاند، عطری که فرسنگ‌ها دور از وطن در این چند  روزه به مشامم رسانده‌ای و سرمستم کرده‌ای از باده‌ی غرور. دست مریزاد!

Posted by reza at 7:16 PM

May 26, 2009

افسار گسیختگان

این هفت هشت روزی که دستم بندِ عروسی دخترم بود، خبرسازان جهان تا سر مرا دور دیدند زنجیر پاره کردند و هر کاری که قرار نبود بکنند کردند. اول از همه گل سر سبد ما، باراک اوباما بود که یکباره زد زیر قولش و جلوی انتشار عکس‌های تازه‌ای از شکنجه زندانیان را توسط زندانبانان آمریکائی گرفت. اگر دستم بند نبود همانوقت می‌نوشتم که همه‌ی توجیهات اوباما را شنیدم ولی باز نمی‌پذیرم که هیچ خبری در دنیا وجود داشته باشد که سانسور کردنش به نفع سانسورگر باشد.

بعد خود خدا بود که در حرکتی شیطانی یکی از محبوبترین شاعران و نویسندگان آمریکای لاتین را از ما گرفت. «ماریو بنه‌دتی»، هنرمندی که به عشق، عدالت، همبستگی، صداقت، و دلبستگی به زندگی باور داشت، هفته پیش در مونته‌ویدئو، پایتخت اوروگوئه، با حضور هزاران هزار سوگوار به خاک سپرده شد (در اولین فرصت در باره او بیشتر خواهم نوشت).

بعد نوبتِ رهبر کره شمالی بود که از غیبت این قلم سوء استفاده کند و علاوه بر پرتاب چند موشک به یکباره دست به آزمایش بمب اتمی بزند و صدای جهان را دربیاورد. البته این افسار گسیختگی یک حسن هم داشت و آن این بود که به دنیا نشان داد چقدر خطرناک است که بمب اتم به دست حکومت‌های دیکتاتوری بیافتد. وقتی بمب اتم به دست دموکراسی فاجعه فراموش ناشدنی هیروشیما و ناکازاکی را به وجود آورد حالا ببین به دست دیکتاتوری تا کجا پیش خواهد رفت.

و بالاخره، رهبر حکومت اسلامی ایران هم برای اینکه در این فرصت استثنائی از دیگران عقب نیافتد، چون زنجیری نبود که تا کنون پاره نکرده باشد، یکباره دستور توقیف سایت "فیس بوک" را صادر کرد تا فک و فامیل مرا در ایران از دیدن عکس‌های عروسی دخترم محروم کند!

Posted by reza at 12:50 PM

May 13, 2009

مشغله‌ی شیرین

  این روزها جدا از مشغله‌های دیگر مشغول تدارک مقدمات مراسم ازدواج دختر نازنینم، نسیم، هستم با سباستین، دوستِ پسر هلندیش که چهار سالی است با یکدیگر همخانه‌اند.

تا می‌آیم بنشینم و یکی از مطالبی که ذهنم را گرفته است را بنویسم تلفن زنگ می‌زند و مسئله تازه‌ای طرح می‌شود و رشته‌ی افکارم را می‌گسلد. این یادداشت را برای توجیه کم‌کاریم می‌نویسم با این امید که قبول افتد.

Posted by reza at 1:09 PM

May 6, 2009

بارانی

قصه‌ی بارانی از آخرین ایمیلی شروع شد که از برگزارکنندگان کنفرانس تورنتو، روز پیش از سفر به کانادا، به دستم رسید و در آن، ضمن دادن اطلاعات ضروری دیگر، توصیه شده بود یک بارانی هم با خودم بردارم. وقتی داشتم بارانی‌ام را در چمدان می‌گذاشتم متوجه لکه سیاهی روی آستینش شدم. و همین لکه باعث شد که آستین بارانی را بشورم و بگذارم خشک شود، و فردایش، در فرودگاه آمستردام متوجه شوم که در خانه جایش گذاشته‌ام!
سفرم به کانادا را چهار روز پیش از شروع کنفرانس در تورنتو برنامه‌ریزی کرده بودم تا قبل از آن سری به مونترآل بزنم؛ شهری که درست سیزده سال پیش، پاره‌ای از تنم را در گورستانش دفن کرده بودم؛ برادر کوچکترم جواد را.
و حالا جواد لابد نمی‌داند جز همسر و دو فرزندی که ناگاه و بی‌گاه ترکشان کرد، دو تا نوه پنح و دو ساله هم دارد که من با همه‌ی تماس مداومم، قبل از این سفر آندو را ندیده بودم. از تلخ/شیرینی‌های این دیدار حرفی نمی‌زنم جز اینکه وقتی همان روز اول با علویه (بیوه جواد) و نوه دو ساله‌اش برای خرید بیرون رفتیم چنان قلبم گرفت که نتوانستم جلو اشکم را بگیرم. علویه فهمید طاقت ندارم تا فردا که سالگرد فوت جواد بود صبر کنم و گفت همین حالا می‌برمت گورستان. بعد نوبت نوه‌اش بود که به گریه بیافتد. علویه گفت دارد بهانه می‌گیرد ولی خودش گفت دارد برای بستنی گریه می‌کند. به علویه گفتم ما که باید سر راه یک جائی بایستیم تا دسته گلی بخریم، یک بستنی هم برای او می‌خریم. همین قول ساکتش کرد.
آنجا، بر سر مزار، وقتی بچه را در بغلم می‌فشردم ـ طوری که اگر جواد بود می‌کرد - در جواب پرسش تلخی که با زبان شیرین بچه‌گانه‌اش کرد گفتم من هم دارم برای بستنی گریه می‌کنم!
همان شب هوا گرفت و باران زد و مرا به یاد بارانی جامانده‌ام انداخت. به علویه گفتم فردا اگر رفتیم بیرون مرا ببرد یک بارانی سبک بخرم. نه گفت نه، و نه گفت باشد، اما چشمش برقی زد که مثل برق الماس چشمم را زد. گفت سیزده سال است بارانی جواد را نگه داشته و اگر بخواهم...
یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد، حتی زمان. و در این بی‌زمانی:
جواد بود به سن نوه‌ی کوچکش، اما بیمار و نحیف، تصویری مانده در ذهنم از کودکی‌های او که سه سال از من کوچکتر بود.
جوادِ نوجوان بود با سری فرو برده در کتاب، در نور زرد یک گردسوز.
جوادِ جوان بود که از بی‌پولی گاهی پای پیاده از فوزیه تا دانشکده فنی می‌رفت و برمی‌گشت تا از درس عقب نماند.
جوادِ دور مانده از من بود که به همراه پسرم، پشت میله‌های اتاق ملاقات به دیدارم می‌آمد، همواره بی‌تاخیر، پنج سال تمام، چه زندان قصر تهران، چه زندان شهربانی کرمان.
جوادِ عاشق خانواده بود که هنوز به پنجاه نرسیده در سردخانه‌‌ای در مونترآل، برهنه و رنگ پریده دراز کشیده بود...
وقتی حرکتِ زمان برگشت، علویه با ترسی که در نگاهش بود گفت که از پیشنهادش حالتی به من دست داد که قابل توضیح نیست، و کاش نویسنده بود و می‌توانست تصویرش کند.
فردای آنروز وقتی علویه مرا جلو ایستگاه قطار گذاشت تا به تورنتو بروم بارانی جواد را که عطر بهار نارنج داشت تنم کردم و او را همانطور که اگر جواد بود می‌کرد، با همه‌ی وجود به سینه‌ام فشردم.

Posted by reza at 2:39 PM

April 20, 2009

فیل‌ام هوای هندوستان کرده است!

  پس از چند ماهی دوری از فرودگاه و هواپیما، و بند شدن در خانه، دوباره فیل‌ام هوای هندوستان کرده است و به دعوت دانشگاه یورک در تورنتوی کانادا باید بار سفر را ببندم و عازم شوم. علت سفر، شرکت در یک کنفرانس بین‌المللی است در مورد عقب نشینی سکولاریسم در مقابل اسلامگرائی، یا چیزی در این حدود،‌ که من یکی از سخنرانان آن هستم. بسیاری از چهره‌های شناخته شده‌ی ایرانی و غیرایرانی نیز جزو سخنرانانند که لابد خبرش تا حالا در سایت‌های دیگر منتشر شده است.

من اما از آنجا که سخنرانی کردن آخرین کاری است که دوست دارم (چه به عنوان سخنران و چه به عنوان شنونده) بیشتر وقت داده شده را به نمایش چند کلیپ از فیلم‌های خودم که به این موضوع ربط دارند (یا به زور و ضربِ سخنرانی‌ام ربطشان می‌دهم!) اختصاص خواهم داد: سه کلیپ کوتاه، یکی از «جنایت مقدس»، «یکی از شب بعد از انقلاب»  و یکی هم از «مصدق». این روزها سخت درگیر تدارک نوشته و انتخاب کلیپ‌ها و برنامه ریزی این سفر بوده‌ام.

چیز دیگری که مدت‌ها از درگیر شدن با آن طفره رفته بودم ولی بالاخره تسلیمش شدم پیوستن به سایت «فیس بوک» بود. از پریروز که به آن پیوسته‌ام بقدری از دوستان و آشنایانِ با محبت پیام گرفته‌ام و پاسخ داده‌ام، که اگر بخواهد اینطور پیش برود باید همه‌ی کارها را رها کنم و فقط بچسبم به فیس بوک!

با این حال این تلکنیک‌های تازه برایم جذابیت ویژه‌ای دارند و نمی‌توانم خودم را از آنان دور نگه‌دارم چرا که به هر پندی باور نداشته باشم به این یکی باور دارم که می‌گوید: فرزند زمان خویشتن باش!

Posted by reza at 6:56 AM

April 1, 2009

بدرود با بابای دَدَری‌مان!

امروز صبح، من که اسمم «تپوسک» است، مثل هر روز زودتر از جفتم «شوپن» آمدم در حیاط، پشت دری که از  اتاق نشیمن به حیاط باز می‌شود نشستم تا بابایمان بیاید و سهمیه غذای روزانه‌ام را در ظرفم بریزد. معمولا وقتی صدای دوش گرفتنش را در حمام طبقه دوم می‌شنیدیم می‌دانستیم که یکربع نیمساعت بعد می‌آید پائین و در حالیکه قوطی غذای ما را در دست دارد در را باز می‌کند و می‌آید بیرون. این شوپن خیلی لوس است و تا بابا چند بار با قاشق به ظرف غذایش نزند از مزرعه‌ی روبرو نمی‌آید غذایش را بخورد.
فکر می‌کنم تا اینجا فهمیده باشید که من یک گربه‌ی وقت شناس هستم که با جفت بی‌انضباطم دوازده سیزده سال است که پیش بابایمان،‌که مردی است با هزار مشغله‌ی خارج از فهم ما، زندگی می‌کنم.
امروز صبح رفتار بابای ما خیلی عجیب بود. قبل از اینکه صدای دوش گرفتنش بیاید غذا به دست آمد در حیاط و شروع کرد به صدا زدن من و شوپن. من مثل برق از نرده پریدم تو ولی او به جای اینکه غذا برایم بریزد هی صدا زد: شوپن! شوپن!
ده بار دستش را لیسیدم و چشمم را به چشمش دوختم ولی سعی می‌کرد به من نگاه نکند. رفتارش خیلی عجیب بود. انگار بغض داشت. آنقدر قاشق را به ظرف غذای شوپن زد تا آن تنبل بالاخره آمد. بابا بی‌آنکه حتی یکبار به چشم من و شوپن نگاه کند فقط یک قاشق غذا برای هر کداممان ریخت و تا آمدیم آن را بخوریم با کمک زن همسایه ـ همانکه وقتی این بابای دَدَری ما هفته‌ها و گاهی ماه‌ها خانه نیست هر روز صبح می‌آید اینجا و غذای ما را می‌دهد – پسِ کله‌ی من و شوپن را گرفت و هر کدام را در یک جعبه‌ی مخصوص حمل گربه گذاشت. بابا و آن خانم مو جوگندمی که هفته‌ای یکی دو روز می‌آید پیشش – که بالاخره من و شوپن نفهمیدیم مادرمان است یا زن‌بابایمان! – هر کدام یکی از جعبه‌ها را برداشتند و گذاشتند در صندوق عقب ماشین، و نیمساعتی هر چه میومیو کردیم اهمیتی ندادند تا رسیدیم به یک جائی که ماشین ایستاد و آندو ما را که هنوز در جعبه‌هایمان بودیم برداشتند و بردند داخل یک ساختمان.
شوپن از نگرانی ساکت ساکت بود ولی من گاهی میومیو می‌کردم تا بابایمان یادش نرود کجائیم. بعد دیدم بابایمان با یک خانمی که پشت یک میز نشسته بود شروع به حرف زدن کرد. خانم در مورد من و شوپن سئوال می‌کرد و جواب‌های بابایمان را در پرسشنامه‌ای پر می‌کرد.
- بیمارند؟
- نخیر.
- شرورند؟
- نخیر، خیلی هم مهربانند.
- چرا می‌خواهید برای همیشه بگذاریدشان اینجا؟
- چون دو سه هفته دیگر دارم می‌روم کانادا برای شرکت در یک کنفرانس در مورد عقب نشینی دموکراسی غربی در مقابل اسلام بنیادگرا.
- چه موضوع جالبی! اما، می‌توانید آن‌ها را موقت در این پانسیون بگذارید و وقتی برگشتید برشان دارید.
- آخر از شروع سال تحصیلی آینده هم برای سه ماه باید برگردم انگلستان برای تدریس. زن همسایه‌ام هم دیگر صدایش در آمده.
- ولی تلفنی گفته بودید که بازنشسته‌اید.
- بله، درست است ولی وقتی بحران اقتصاد جهانی ادامه دارد، و پیشنهاد کار هم به آدم بشود معقول نیست قبول نکنم.
- مطمئن هستید که دیگر آن‌ها را نمی‌خواهید؟
هرچه گوشم را تیز کردم تا جواب بابای دَدَری‌ام را به این پرسش آخری بشنوم نتوانستم. شاید خیلی یواش گفت: نه. شاید دلش نیامد با صدای بلند بگوید: بله. شاید هم فقط با سر جواب داد. ولی باید جوابش مثبت بوده باشد چون بلافاصله دو تا دختر آمدند و ما را با جعبه‌هایمان برداشتند و بردند داخل تا باقی عمرمان را با گربه‌های بی‌صاحب مانده‌ی دیگر بگذرانیم.
نمی‌دانم چقدر در مورد ما اطلاع دارید. متوسط عمر ما گربه‌های هلندی دوازده سیزده سال بیشتر نیست. من و شوپن در واقع عمرمان را کرده‌ایم و گله‌ای از کسی نداریم. عمر متوسط مردهای هلندی هفتاد و دو سه سال است. اما بابای ما هلندی نیست. از آن خارجی‌هاست که بیست بیست پنجسال پیش در رفته و آمده است هلند. عمر متوسط این جور آدم‌ها زیر شصت سال است. این بابای دَدَری ما پنج شش سال است قسر در رفته و خودش خبر ندارد. همانطور که امروز پس کله‌ی ما را گرفت و گذاشت توی جعبه و آورد اینجا، یک روزی هم یکی پس کله‌ی خودش را می‌گیرد و می‌گذاردش توی یک جعبه و می‌فرستد آنجا که عرب نی انداحت! این چیزها دیر و زود دارد اما سوخت و سور ندارد.

Posted by reza at 9:42 PM

March 19, 2009

دمب شما سه چارک!

  داشتم دنبال چیزی می‌گشتم که به مناسبت عید نوروز در این صفحه بیاورم تا رندان نگویند در این ربع قرنی که خارج‌نشین شده است برای سال نو مسیحی و روز عشاق و مثل این‌ها چیزیکی هم که شده می‌نویسد ولی به عید نوروز خودمان که می‌رسد خفقان می‌گیرد!

اول گشتم دنبال «نوروزخوانی» که سنتی شاد و شیرین است در مازندران و گیلان؛ ساروی‌ام دیگر! دیدم در اینترنت تا دلتان بخواهد در این باره مطلب نوشته‌اند. تازه من که از چهار پنج سالگی در محله‌های فقیرنشین شرق تهران بزرگ شده‌ام کجا از نوروزخوانی در مازندران خاطره دارم که بخواهم از آن بنویسم!؟

بعد رفتم سر وقت بهاریه‌های موجود در آثار شعرای بزرگ‌مان؛ هر چه دندانگیر بود قبلا دیگران سر ضرب برده بودند، تازه همراه با طرح و عکس و حتی گاهی با یک موسیقی دلچسب. یادم آمد خودم هم دو سه سال پیش در همین ارتباط دستبردی به بهاریه‌ای از مولانا زده بودم!

این شد که دیدم هیچ چیز از روراستی دلنشین‌تر نیست.

در این شبِ پیش از باززائی شگفت‌انگیز طبیعت، با دستی به دور از آتشی که گرمایش را در این ساعات پایانی سالی که دارد پوست می‌اندازد بیش از همیشه احساس می‌کنم، با تمام قلبم به تو هم‌فرهنگ و هم‌سنت و هم‌وطنم، در هر کجای این جهانِ قبلا پهناور که هستی، عید مبارک می‌گویم و برایت سالی سرشار از سلامت و شادمانی و آزادی آرزو می‌کنم.

Posted by reza at 10:13 PM

March 10, 2009

هفتِ بیجار!

  دستی که ده روزی وبال گردنم بود و مرا از دو لذت مهم زندگی روزمره‌ام، نوشتن و موتور سواری، محروم کرده بود رو به بهبود است! تصمیم گرفتم مطلب امروز را به صورت هفتِ بیجار، یا به زبان ادبی، از هر دری سخنی بنویسم تا عقب‌ماندگی در نوشتن را جبران کنم.

خوشبختانه وقتی دست آدم کار نمی‌کند امکان رمان خواندن و فیلم دیدن اگر زیاد نشود کم نمی‌شود. یکی از مطالبی که می‌خواستم بنویسم و نتوانستم، در مورد فیلم «میلک» و بازی شگفت انگیز «شان پن» در آن، و نیز ربط آن فیلم با مقاله‌ای که اخیرا از خود او خوانده بودم در مورد دیدار چند سال پیشش با فیدل کاسترو و بحث و گفتگوی دختر چهارده ساله‌اش با فیدل در مورد نقض حقوق همجنسگرایان در کوبا. این مطلبی است که بزودی در باره‌اش خواهم نوشت.

مطلب دیگری که نتوانستم بنویسم و به زودی از آن هم خواهم نوشت، در باره‌ی رمان تکان دهنده‌ی «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره» است؛ همان نویسنده‌ای که قبلا در این صفحه رمان کم‌نظیر«واقعه‌نگاری سنگی»‌اش را معرفی کردم و یک فصل از همان رمان را با عنوان «عمو اَودو» برایتان به فارسی برگرداندم. رمان «جانشین» که از مالیخولیای رژیم استالینیستی «انور خوجه» در آلبانی حرف می‌زند، و بیش از یک دهه پس از سرنگونی آن رژیم نوشته شده، تصویری شوم از رویائی که به کابوس بدل شد ترسیم می‌کند که خواندنش برای شخص من به دو دلیل مشخص دردناک‌تر از هر رمان دردناکی بود. یکی اینکه هر صفحه‌اش مرا به کابوسی فرو می‌برد که سه دهه است ملت ایران درگیر آنند؛ کابوس رژیم ایدئولوژیک اسلامی ایران.

و دوم، دردناک‌تر از اولی حتی، شرمی است که به من دست می‌داد وقتی به یاد می‌آوردم سال‌هائی را که آرزوی برقراری رژیمی مبتنی بر ایدئولوژی چپ در کشور خودم داشتم، و بی‌آنکه از واقعیتِ کابوسواره‌اش آگاه باشم برای تحقق آن «رویا» تلاش می‌کردم.

می‌دانم اینگونه حرف زدن به دل برخی از خوانندگان این صفحه نمی‌چسبد. می‌شناسم دوستان همدلی را که همین شرمندگی را در خلوت خودشان احساس می‌کنند، و حتی در مقابل آدمی مثل من آن را به زبان هم می‌آورند ولی از بیان صریح و علنی آن پروا دارند. من اما، خوب یا بد، با پنهان نکردن شرمساریم خودم را ایدئولوژی-درمانی می‌کنم. این کار را با ساختن فیلم «دست‌نوشته نمی‌سوزد» و انتشار کتاب مرتبط با آن، «سیاحت‌نامه‌ی محرمانه» که در مورد مالیخولیای عصر استالین بود، سالیان سال پیش انجام دادم و هر کجا هم که مناسبتی بیابم، مثل حالا، با اعتراف به شرمساریم احساس آرامش می‌کنم.

Posted by reza at 3:03 PM

February 25, 2009

«سخت‌ترین روز شاه»

  شاید از عنوان این مطلب فکر کنید می‌خواهم از روزی که محمدرضا شاه ایران را ترک کرد، یا از روزی که در غربت درگذشت، و یا شاید حتی از پیش از آن‌ها، از شب بیست و پنجم مرداد سی و دو شمسی بنویسم که او بالاخره به وسوسه‌ی طراحان سرنگونی مصدق تسلیم شد و فرمان خلع نخست وزیر قانونی را امضاء کرد و به سرهنگ نصیری سپرد، و پس از بازداشت نصیری توسط گارد محافظ مصدق، به همراه ملکه ثریا از کاخ رامسر به بغداد پرواز کرد.

نه. گرچه همه‌ی این‌ها تمام شب در ذهنم چرخیده‌اند اما عنوان این مطلب نه به این رویدادها، که به فیلمی مربوط است که در باره‌ی کودتای شکست خورده‌ی ۲۳ فوریه ۱۹۸۱ میلادی در اسپانیا، ساخته شده و همین دیشب از تلویزیون آن کشور پخش شد، و من در تمام طول نمایش این فیلم نمی‌توانستم از مقایسه‌ی برخورد شاه اسپانیا با نظامیان کشورش که به نام خود او کودتا کرده بودند، با برخورد شاه ایران در کودتای شکست خورده‌ی ۲۵ مرداد که منجر به کودتای موفق ۲۸ مرداد شد، خودداری کنم.

بطور خلاصه بگویم که در روز ۲۳ فوریه ۱۹۸۱، تنها شش سال پس ار مرگ ژنرال فرانکو و آغاز پادشاهی «دُن خوان کارلوس»، وقتی اولین نخست وزیر منتخب مردم، «آدولفو سوآرز» استعفا کرد و مجلس نمایندگان مردم آماده‌ی رای اعتماد دادن به «لئوپولدو کالبو سوته‌لو» بود که حالا رهبری «جبهه‌ی دمواکرتیک میانه» را به عهده داشت و مورد حمایت حزب سوسیالیت و کمونیست نیز بود، ناگهان کلنل «آنتونیو ته‌خه‌رو» فرمانده گارد شهری به همراه دویست پلیس مسلح به مجلس حمله برد و با تیراندازی و ایجاد وحشت نمایندگان را گروگان گرفت. ویدئوی مستند ۴۵ ثانیه‌ای زیر، همین لحظه تاریخی را ثبت کرده است.

 

شاه اسپانیا که این کودتا به نام او، و به ظاهر برای جلوگیری از نابودی کشور توسط کمونیست‌ها انجام گرفته بود، در تماس با فرماندهان نیروهای مسلح در سطح کشور، به ابعاد وسیع این طرح که در میان نظامیان حامیان بسیار داشت پی برد، اما با این وجود طی مذاکرات چندین ساعته با مقامات سیاسی کشور به این تصمیم آگاهانه رسید که تسلیم خواست نظامیانی که ظاهرا از او طرفداری می‌کردند نشود و بر مبنای قانون اساسی به دموکراسی تازه شکل گرفته‌ی پس از دیکتاتوری فرانکو پایبند بماند. او که در آن ساعات سنگین، در کاخش عملا محبوس بود، لباس نظامی به تن کرد و در مقابل دوربین چند خبرنگار پیام کوتاهی که تنها ۲۵ ثانیه طول کشید خواند و به عنوان فرمانده نیروهای مسلح کشورش چنین گفت: پادشاه، سمبل وحدت دائمی کشور، نمی‌تواند در هیچ شکلی، عمل افرادی را تحمل کند که سعی دارند با زور روند دموکراتیک قانون اساسی منتخب مردم اسپانیا را که به مردم این حق را داده است تا از طریق رفراندوم حاکم بر سرنوشت خود باشند، متوقف کنند.

[ویدئو مستند زیر همین پیام تاریخی را ثبت کرده است.]

پخش این پیام شجاعانه‌ی شاه اسپانیا از تلویزیون، کار خود را کرد؛ کودتا بیش از هیجده ساعت دوام نیاورد، و اسپانیا از فرو رفتن در محاق دیکتاتوری تازه‌ای نجات یافت.

می‌دانم در تاریخ نگاری نه جای تخیل است، و نه امکان آرزو، هرچه هست واقعیت‌های خشک تلخ و شیرین است که تغییر ناپذیرند. اما من، نه تاریخ‌نگارم و نه ادعایش را دارم. به عنوان یک هنرمند، هم جای وسیعی برای تخیل دارم، و هم امکان بسیاری برای آرزو.

با اینکه می‌دانم این دو کودتا در شرائط مشابهی رخ نداده‌اند، باز داشتم فکر می‌کردم که اگر محمدرضا شاه تسلیم وسوسه‌ی حکومت به جای سلطنت نمی‌شد، و در مقابل خواست بیگانگان و نظامیانِ ظاهرا هوادار خودش می‌ایستاد، حتی اگر مثل مورد اسپانیا، کودتائی در ایران رخ می‌داد ولی او در دفاع از قانون اساسی و رای نمایندگان مردم با کودتاگران هم‌آوا نمی‌شد، امروز پیکر خودش در مزاری شایسته یک پادشاه وفادار به قانون اساسی در خاک وطنش دفن بود؛ فرح دیبا، شهبانوی سابق، امروز در ایران، بعنوان ملکه‌ی مادر، به امور خیریه و هنری، که آنقدر به آن علاقه داشت می‌رسید؛ رضا پهلوی، ولیعهد سابق، بعنوان پادشاهی جوان و نشانه‌ی وحدت ملی، بر تخت سلطنت ایران نشسته بود؛ هر از گاهی دولتی به رای مردم زمام امور را به دست می‌گرفت و چندی بعد به رای همان مردم زمام امور را از دست می‌داد؛ و و و... و بالاخره آیت‌الله خامنه‌ای، حالا به عنوان پیشنماز مسجدی در مشهد، به عبادت و راز و نیاز با خدایش مشغول بود، و به رسم سال‌های پیش از «رهبر عظیم الشان انقلاب» شدن، در جمع اهل دل آن ولایت، درویشانه دستی به تار، و لبی به شراب داشت!

Posted by reza at 7:04 AM

February 9, 2009

شب قبل از انقلاب

 بعید می‌دانم کسی این قلم را بشناسد و فیلم «شب بعد از انقلاب» را که هفده هیجده سال پیش در مورد تاریخ دردناک سانسور در ایرانِ شاه و شیخ‌زده ساختم ندیده باشد. دقایقی پیش متوجه شدم که امشب شب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است و این بازیِ میان قبل و بعد مرا به یاد فیلم یادشده انداخت، و این که شاید بد نباشد خاطره‌ام را از شب قبل از انقلاب، یعنی سی سال پیش در همین شب، برایتان بنویسم.

آن شب، به مهمانی در منزل برادر همسرم، از تهران به بابل رفته بودیم. مثل اغلب شب‌ها، در آن سه چهار ماهی که از آزاد‌ شدن نامنتظره‌ام از حبسِ ابد می‌گذشت، من، و همسر و فرزند بازیافته‌ام، هر شب جائی با دوستان و نزدیکان دور هم بودیم، گاهی به بحث و فحص و هماره به سور و سات!

شب به نیمه نرسیده بود که سر و صدای زیادی از خیابان برخاست. همه به خیابان دویدیم و با دویست سیصد نفر مردمی که بعد معلوم شد به سوی ساختمان شهربانی بابل در حرکت بودند همراه شدیم. از برخی شنیدیم که سرکردگان مذهبی تظاهرات در ماه‌های اخیر در بابل، بدون درگیری ساختمان‌های دولتی را در اختیار گرفته‌اند و در تهران هم ارتش بدون مقاومت تسلیم شده است.

دلیلی برای ادامه راه نداشتیم و به خانه برگشتیم تا از طریق رادیو اخبار دقیق‌تری بشنویم. یادم نیست چه شنیدیم ولی یادم می‌آید وقتی ساعت یک و دو بعد از نیمه شب همه خوابیدند من و برادر و خواهرزاده‌ام، سه مرد پر شور، تصمیم گرفتیم قبل از باز شدن روز بهترین ماشینی که جلو در خانه بود و مال یکی از منسوبینی بود که با خود ما از تهران آمده بود را برداریم و به طرف تهران برانیم (ماشین خود من برای رانندگی در جاده‌ی برف‌زده‌ی هراز در آن ساعت شب مطمئن نبود، و تا آنجا که به یاد دارم نه بخاری سالمی داشت و نه رادیوئی که بتوانیم اخبار را دنبال کنیم.)

بی‌سر و صدا برخاستیم و یادداشتی حاکی از معذرت روی میز گذاشتیم و ماشین دوستِ در خواب مانده را برداشتیم و به جاده‌ی پوشیده از برف زدیم. رادیوی ماشین، با اینکه در یک سوی کوه می‌گرفت و در سوی دیگر خِرخِر می‌کرد، و با هر پیچ در جاده‌ی پیچاپیچِ هَراز، قطع و وصل می‌شد، با آهنگ‌های شورانگیز و خبرهای شورانگیزتر جانِ جوان ما را می‌سوخت و شعله‌ور می‌کرد، و از اینکه در تهران نبودیم تا اینهمه را با چشم خود شاهد باشیم با فشردن بی‌پروای پدال گاز و خطر کردنِ دیوانه‌وار جبران می‌کردیم.

فکر کنم هنوز ساعت هفت صبح نشده بود که به تهران رسیدیم: تهران، در بامداد بیست و دو بهمن پنجاه و هفت؛ کامانکارهای ارتشی و کامیون‌های باربری مملو از مردمی مسلح به تفنگ و تپانچه و چماق و چوب؛ فریادهای شادمانه‌ی پیروزی از حلقوم‌های ملی‌گرایان و مجاهدین و فدائیان که در بانگ رساتر و هولناک «الله اکبر، خمینی رهبر»، گم می‌شد و به حساب نمی‌آمد؛ هجوم مردم عادی برای بوسیدن سربازان جوانِ آبی‌پوشِ نیروی هوائی کشور، که حسابشان را از ارتش تسلیم شده‌ی شاه جدا می‌دانستند و در پیروزی انقلاب سهیم بودند، در نفربرهای روباز؛ راه‌بندان کامل خیابان‌های منتهی به دانشگاه تهران در اثر ازدحام مردمی که مدتی بود در خانه بند شدنی نبودند؛ دانشجویان و جوانان هوادار چریک‌های فدائی که در مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران، که حالا مقر چریک‌‌ها شده بود صف کشیده بودند و با ورود و خروج هر نفر فریاد درود بر فدائی سر می‌دادند...

و من، در آن بامدادِ شب قبل از انقلاب، مثل بسیارانی دیگر، یا بهتر، مثل میلیون‌‌ها هموطن دیگرم، تا درک این که برای دیدن چه فاجعه‌ای سر از پا نشناخته بودیم، کمتر از یکسال فاصله داشتم.

Posted by reza at 4:21 PM

January 23, 2009

باراکراسی!

  سی و اندی سال پیش، وقتی جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد، و مسئولان رژیم شاه در زندان‌های سیاسی ایران زیر فشار او رفتار نرم‌تری با زندانیان سیاسی پیش گرفتند، در زندان قصر تهران اصطلاحی رایج شد به نام «جیمیکراسی»، که ترکیبی خلاق و کمی هم طنز‌الود بود از جیمی کارتر و دموکراسی.

   

دیروز، وقتی باراک اوباما، رئیس جمهور تازه‌ی آمریکا، دستور بسته شدن زندان گوانتانامو را صادر کرد یکباره لغت «باراکراسی» به ذهنم رسید. هرچند در شرائط خاص میان رژیم اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا، نمی‌دانم آیا زندانیان سیاسیِ در بندِ این حکومت بوئی از باراکراسی خواهند شنید یا نه، ولی تردیدی ندارم که زندانیان سیاسی امروز در بسیاری از کشورهای خاورمیانه و به طور کلی در سرزمین های دیکتاتور زده‌ی جهان، در دوره‌ی باراکراسی، کمی فرصت نفس کشیدن خواهند یافت، که همین برای انسانِ در بند چیز کمی نیست.

Posted by reza at 11:23 AM

January 8, 2009

خائن کیست؟

  ساعتی پیش، یک ویدئوی سه دقیقه‌ای از بخشی از سخنرانی یک دانشجو در یکی از دانشگاه‌های ایران، که همین امروز در یوتیوب آمده، برایم ارسال شد، و با اینکه نه سخنران و نه فرستنده ویدئو را می‌شناسم و نه می‌دانم کی و کجا فیلمبرداری شده، صرفا به خاطر حمایت از شهامت دانشجویان ایرانی که در سخت‌ترین شرائط ممکن صدای اعتراضشان را خاموش نمی‌کنند از خوانندگان این صفحه می‌خواهم که با کلیک روی عکس زیر به این ویدئو کوتاه نگاه کنند.

Posted by reza at 5:33 PM

January 5, 2009

غزه، و مشکل عزیز دردانه‌ی آمریکا

  می‌دانم هبچ کس برای گرفتن خبری در مورد فاجعه‌ی غزه به این صفحه مراجعه نمی‌کند. این را هم می‌دانم که نظر من در این مورد نه تنها به گوش بازیگران اصلی این تراژدی نمی‌رسد بلکه اگر هم اتفاقا مشابه نظر صاحبنظری شناخته شده و متنفذ باشد باز هم تاثیری در حل مشکل ندارد. اما من که خودم این را می‌دانم، چرا باز سرم را زیر نمی‌اندازم و نان و ماست خودم را نمی‌خورم، برمی‌گردد به این واقعیت که گاهی نکته‌ای را در جائی می‌بینم که هر چه جستجو می‌کنم در تعبیر و تفسیرهای دیگران نمی‌بینم. و آن نکته در این مورد بخصوص این است:

    

اسرائیل فقط نام یک کشور، مثل باقی کشورها، چه کوچک چه بزرگ، چه باستانی چه جدید، چه قوی چه ضعیف، چه پیشرفته چه پسمانده، و چه ثروتمند چه‌ فقیر، بر روی کره زمین نیست. اسرائیل ضمنا نام عزیزدردانه‌ی یکی از بزرگ‌ترین، جدید‌ترین، قوی‌ترین، پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشورها بر روی کره زمین است که در کتاب جغرافیا، ایالات متحده آمریکا نامیده می‌شود.

از این رو همه باید در گفتار و رفتارشان با اسرائیل نکاتی را رعایت کنند که در مورد هیچ کشور دیگری بر روی کره زمین، حتی کشور ایالات متحده امریکا، مجبور به رعایت آن نیستند. گفتم همه، منظورم به معنای دقیق کلمه، همه‌ی کسانی است که به حقوق بشر باور دارند و دنیا را از خشم و نفرت و دشمنی خالی می‌خواهند، و همانقدر از عمکرد «حماس» و اعمال تروریستی‌شان رنج می‌برند که از قانون‌شکنی‌های خود اسرائیلی‌ها، می‌خواهد رئیس جمهور فرانسه باشد یا پادشاه اسپانیا، می‌خواهد خبرنگار بی‌بی‌سی باشد یا گزارشگر سی‌ان‌ان، می‌خواهد منِ وبلاگ‌نویس باشد یا توی وبلاگ‌خوان؛ مگر اینکه پیهِ اتهام ضدیهود و نئونازی بودن را به تنشان بمالند و از اینکه آن‌ها را با کج‌اندبشانی همچون محمود احمدی‌نژاد یکی بپندارند ککشان نگزد.

یک نمونه‌ی آشکار به دست می‌دهم و بیش از این خطر نمی‌کنم! امشب دهمین شب است که بمباران غزه ادامه دارد و هنوز اسرائیل به هیچیک از صدها خبرنگار رسانه‌های عمومی که در مرزهای غزه مستقرند اجازه ورود به آنجا را نداده است. این عمل در تاریخ خبررسانیِ دو دهه اخیر، که اوج عصر ارتباطات به حساب می‌آید، بی‌سابقه است. بستن تمام راه‌های ارتباطی، نه تنها برای رساندن آب و غذا و دارو، که حتی برای ورود نمایندگان رسانه‌های معتبر جهانی که عموما دوستان قسم خورده‌ی خود آنانند با هیچ معیاری قابل توجیه نیست. هم اکنون ایالات متحده آمریکا در دو جنگ درگیر است و در هیچکدام از آن‌ها راه برای خبررسانی رسانه‌ها بسته نیست، ولی این بار، در فاجعه‌ای که هم اکنون در غزه در جریان است، چون این ممنوعیت نه به دست خود آمریکا که توسط عزیزدردانه‌اش اعمال می‌شود هیچکس حق اعتراض ندارد، حتی خبرنگاران شبکه‌های خبری خود آمریکا!

Posted by reza at 9:25 PM

December 15, 2008

پوزش

آن‌ها که هزار سال پیش با من در زندان قصر همبند بوده‌اند مسلما به یاد دارند که من به قدری سرم گرم کتاب خواندن و کتاب نوشتن و زبان یادگرفتن و زبان یاددادن و ترجمه کردن بود که گاهی فرصت دور حیاط قدم زدن با دوستانم را نداشتم. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند تو که در زندان با داشتن حبس ابد وقت کم می‌آوری اگر بیرون بودی چکار می‌کردی!؟

حالا چرا یاد این افتادم، به این خاطر است که از یکی دو ماه پیش که با آغاز بازنشستگی کار تدریسم تعطیل شده، عوض اینکه بیشتر به «از دور بر آتش» برسم و مطالبم را زودتر از پیش به‌روز کنم، بعکس، چنان خودم را سر کار گذاشته‌ام که فرصت ندارم حتی چند خط ناقابل برای این صفحه قلمی کنم.

برگردان فارسی رمان بزرگ «میگل دِ سروانتِس»، با عنوان کاملش «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا»، از زبان اصلی به فارسی، کاری که دو سه سالی بود برای انجامش خیز برداشته بودم، چنان درگیرم کرده است که گاهی تمام روز پا از خانه بیرون نمی‌گذارم. با این که می‌دانم انجام این مهم کار یکی دو ماه، که سهل است، کار یکی دو سال نیست، اما در همین آغاز راه چنان ذهنم درگیر آن است که دستم به کار دیگری نمی‌رود.

اول به این فکر بودم که گهگاه فصل‌هائی از ترجمه‌ام را در این صفحه بیاورم تا از «دور بر آتش» خیلی بی‌مطلب نماند اما بعد فکر کردم شاید با این کار به کلِ اثر لطمه بخورد. بنابراین چاره را در این دیدم که این یادداشت را بنویسم و علت تاخیر روزافزون در به‌روز شدن وبلاگم را به اطلاع دوستانی که به این قلم محبت دارند برسانم و از آنان بدین طریق پوزش بخواهم. باشد که این پوزش پذیرفته افتد!

Posted by reza at 3:12 PM

December 5, 2008

از آن دیدار

  این روزها در این جا و آنجای جهان، به جز در وطن در بندمان ایران، مراسم کوچک و بزرگی به مناسبت دهمین سالگرد جان باختگان قتل‌های زنجیره‌ای در جریان است (همین دیروز شنیدم به خانواده مختاری و پوینده در تهران اطلاع داده‌اند که حتی برای رفتن بر سر مزار عزیزانشان باید از کلانتری محل - دقیقا همین را گفته‌اند، از کلانتری محل - اجازه بگیرند!)

این خبر مرا دوباره به یاد دیدارهای اخیرم با بازماندگان قربانیان این جنایات باورنکردنی انداخت. از دیدار با سیاوش و سهراب مختاری در مراسم ششمین سالگرد این فاجعه (چهار سال پیش) که در مطالبی با عنوان «آوازهائی نو از حنجره‌هائی جوان» و «یادی از گمشدگان» در این صفحه از آنان نوشتم؛ از دیدار مجدد با سهراب مختاری، هم در خانه دانشجوئی‌اش در برلین، و هم در خانه خود من در هلند که در مطلب «سهراب مختاری از قتل پدرش می‌گوید» انعکاس یافت؛ و از دیدار با پرستو فروهر در خانه‌اش در حوالی فرانکفورت که موضوع نوشته‌ی دیگرم با عنوان «دو شمع و صد ضربه چاقو» قرار گرفت؛ اما نمی‌دانم چطور شد که از دیدار خاطره‌انگیزم با «نازنین پوینده»، دختر هنرمند و خلاق قربانی دیگر اهل قلم، «محمد جعفر پوینده» چیزی بر قلمم جاری نشد.

شاید لازم بود تا چند ماهی می‌گذشت و به دهمین سالگرد قتل فجیع پدرش به دست رژیم کینه‌ورز اسلامی نزدیک می‌شدیم تا می‌توانستم از این دیدار بنویسم.

یکی از آن غروب‌های بارانی اوائل ماه سپتامبر همین امسال بود، از آن غروب‌های بارانی که هرچه غم عالم است می‌ریزد به دلِ آدم. غمی همراهِ دلشوره. رفته بودم پاریس. تنها نرفته بودم. بیژن شاهمرادی هم همراهم بود. با نازنین قرار داشتیم در رستورانی در شانزه‌لیزه، به همراه یکی دو دوست دیگر، شام بخوریم و کمی حرف بزنیم. می‌دانستم غم و دلشوره‌ای که به جانم افتاده است تنها به خاطر هوای تیره و بارانی پاریس نیست. بیش از آن است. دیدار با بازمانده‌ی یک قربانی دیگر. چقدر من این سال‌های غربت با بازماندگان قربانیان دیدار کرده باشم خوب است؟ از هر طیف و رنگی، از برادر شرفکندی بگیر تا پسر بختیار.

اما این دلشوره مثل برف بر سنگفرش داغ، به محض دیدار نازنین بخار شد و به هوا رفت. نازنین، با آن موی خیس از باران، و چتری که با فشار باد دوتا شده بود، با سینه‌ای پر از حرف، و با تلالوی شوری که از چهره‌‌ی بسیار جوانش می‌تراوید، به جمع کوچک ما پیوست و یکریز یا حرف زد، یا پرسید، یا توضیح داد، یا تشریح کرد، و تنها وقتی کمی خسته شد گذاشت برایش بگویم اصلا چرا دلمان می‌خواست از نزدیک ببینیمش!

چنان گرم و پر حرارت بود که همه ما را گرم کرد. یک کتابچه از نقاشی‌های چاپ شده‌اش برایم آورده بود. کارهائی داشت دیدنی. شام خورده نخورده تمام قرار و مدارهایمان را کنار گذاشتیم و من و بیژن و نازنین یک تاکسی گرفتیم و رفتیم به آتلیه‌اش در آن سر پاریس تا اصل کارها را ببینیم. کارهائی بود سخت شخصی با ته رنگی از سوررئالیسم و با سوژه‌هائی اغلب اروتیک. آن دسته از کارها که سخت به دلم نشست پرتره‌هائی از کودکان خردسال بود که با چشمانی سخت گیرا، پرسان به جهان خیره شده بودند.

 

با همان تاکسی که دم در آتلیه در انتظارمان بود به خانه نازنین که چندان دور نبود رفتیم. همراه با چای گرمی که برایمان درست کرد گنجینه‌ی تلخ عکس‌های روز تشییع جنازه پدرش را از صندوقچه‌ای درآورد و نشانمان داد. دوباره داشت آن دلشوره‌ی آغشته به غم به سراغم می‌آمد که تاکسی را که بیرون منتظرمان مانده بود بهانه کردم و راه افتادیم. توی تاکسی وقت بازگشت، چشمم به بارانی بود که بی‌وقفه می‌بارید اما ذهنم به چشمان نازنین بود که مثل قطره‌های باران بر شیشه جلو تاکسی، با چشم پرسانِ کودکان نقاشی‌اش درهم می‌آمیخت و جدا می‌شد، جدا می‌شد و درهم می‌آمیخت. 

Posted by reza at 6:59 PM

November 25, 2008

کس نخارد پشت من...!

دیروز یادداشتی با عنوان «توضیح لازم» برای «رادیو زمانه» ایمیل کردم با این امید که در وبلاگ این رادیو منتشر شود تا پاسخی باشد به پرسش برخی از شنوندگان این رادیو در مورد علت بازپحش ویدئوی کوتاه «درختی فراسوی سکوت» در «سایت زمانه». از آنجا که این یادداشت هنوز منتشر نشده زحمتشان را کم می‌کنم و آن را عینا در همین صفحه‌ی کوچک خودم می‌آورم چرا که از قدیم گفته‌اند: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!

[در تاریخ ۲۶ سپتامبر ویدئوی کوتاه «درختی فراسوی سکوت» را در صفحه‌ام در «یوتیوب» گذاشتم به همراه متنی با همان عنوان در وبلاگ شخصی‌ام «از دور بر آتش». درست یک ماه بعد، ایمیلی دریافت کردم از آقای «مهدی جامی»، مدیر وقتِ «ردیو زمانه» که در زیر آن را نقل می‌کنم:
[آقای علامه زاده عزیز: ویدئوی زیبای شما را در باره کلارا و شاملو و لورکا دیدم. دست مریزاد! می خواستم اگر موافق باشید آن را برای انتشار در وبسایت زمانه هم به ما بسپارید. امکان استفاده از یوتیوب به صورت مستقیم نیست و باید اجازه خود شما باشد و نسخه ای از فیلم را از خود شما بگیریم. لطفا می کنید اگر به من خبر دهید که موافق هستید و اینکه در صورت موافقت چطور فیلم را به دست بیاوریم].
 
روز بعد در پاسخ ایشان ایمیل زیر را برایشان فرستادم:
[آقای جامی عزیز : با سلام و تشکر از لطفتان، مسلما از اینکه این فیلم را در وبسایت زمانه بگذارید موافقم تنها خواهشمندم توضیحی بدهید که از سایت من در یوتیوب برداشته شده. من البته نسخه قابل استفاده شما را در اختیارتان قرار خواهم داد.]

و بلافاصله ایمیل زیر را از ایشان دریافت کردم:

[استاد عزیز: از لطف شما ممنون ام و البته تمام کپی رایت آن بدقت نقل و ارجاع خواهد شد.]
دیشب مطلع شدم به لطف دست اندرکاران سایت «رادیو زمانه» مدتی است این ویدئو و نوشته‌ی مرتبط با آن باز نشر شده است. از آنجا که هیچ ذکری از ماخذ آن‌ها به میان نیامده این یادداشت را نوشتم تا به پرسش‌هائی که در این مورد طرح شده پاسخ روشنی داده باشم.]
 

Posted by reza at 9:41 AM

November 12, 2008

دو شمع و صد ضربه چاقو

در آستانه‌ی دهمین سالگرد جنایاتی که به «قتل‌های زنجیره‌ای» موسوم شد، فرصتی دست داد تا در حوالی فرانکفورت دیداری داشته باشم با «پرستو»، دختر هنرمند دو تن از قربانیان این جنایات، زنده‌یادان «داریوش و پروانه فروهر».

    

من قبلا چند عکس از کارهای پرستو دیده بودم ولی این بار وقتی در آتلیه‌ی کوچکش با فرصت بیشتری به نمونه کارهای تصویری‌اش، از طرح و نقش گرفته تا کاغذ دیواری و بادکنک‌هائی که با تصاویری از شکنجه پوشیده شده بود، نگاه کردم دریافتم که با هنرمندی سخت حساس و آشنا به زبان هنر روبرو هستم. در دو سه ساعتی که به سرعت برق گذشت، من سعی کردم فقط گوش باشم و به قصه‌ی غریب او در مورد کشتار پدر و مادرش گوش دهم. هر وقت کمی خسته می‌شد با سئوالی کوتاه دوباره به حرفش می‌آوردم و با رنجی که در صدایش و غمی که در چشمانش، وقت حرف زدن بود، همدرد می‌شدم.
چند کتابچه از کارهای چاپ شده‌اش را به من داد که عموما متاثر از همان حادثه‌ی دردناک بود که به شکل بسیار هنرمندانه‌ای بازتاب یافته بود. هر ضربه‌‌ی چاقو که بر پیکر داریوش و پروانه فرود آورده شده در دست هنرورز پرستو به نقشی ماندنی بدل شده است؛ نقش‌هائی مملو از چاقو، چاقو، چاقو و چاقو.

عازم ایران بود برای سالگرد فاجعه. پرسیدم مراسمی در پیش است، گفت نه، نمی‌گذارند. از صبح مامورین سر کوچه می‌ایستند و اگر کسی به خانه نزدیک شود با کتک هم شده ردش می‌کنند. فقط خودش در خانه خواهد بود و یکی دو فامیل نزدیک که از شب قبل می‌آیند تا در قتلگاه داریوش و پروانه یادشان را گرامی بدارند.
می‌گفت سال پیش، در شب سالگرد، دو تا شمع کوچکِ روشن، از آن‌ها که ما زیر قوری چای می‌گذاریم تا گرم بماند، برده بود و در کوچه جلو در خانه گذاشته بود. چند دقیقه بعد ماموری آمده بود در خانه، و گفته بود دستور آمده تا شمع‌ها را برداریم. خودتان برشان دارید وگرنه خاموششان می‌کنیم.

Posted by reza at 5:08 PM

October 30, 2008

بر سر آنم که گر ز دست برآید...

بازگشتم از تدریس در انگلستان همزمان شد با سالروز شصت و پنجمین سال تولدم، سنی که به شکل رسمی پایان فعالیت شغلی انسان، و به شکل غیررسمی آغاز پایان فعالیت اجتماعی او شناخته می‌شود. دریافت اولین چندرِغاز ماهانه‌ی بازنشستگی، بی‌آنکه برای به دست آوردنش زحمت کشیده باشی، بیشتر به حق السکوت می‌ماند تا باز پرداخت آنچه از پیش برای این روزها پس انداز کرده‌ای!
روز آخر تدریسم، دانشجوئی کارتی در پاکتی در بسته به من داد که رویش نوشته بود تا روز تولدم بازش نکنم. بازش که کردم تصویری دیدم از «استیو مک کوتین» سوار بر یک موتورسیکلت که زیرش نقل قولی از او آمده بود: «زندگی مسابقه است. آنچه قبل و بعد از آن می‌آید تنها انتظار است!»
روی کیک جشن تولدم هم، که «فرناز» با حضور تنی چند از دوستان نزدیکم در خانه‌ خودش تدارک دیده بود، دو موتور کوچک اسباب بازی مانند قرار داشت. ظاهرا شیرینی فروش فکر کرده بود که کیک را برای جشن تولد یک پسربچه‌ی پنج شش ساله می‌خواهند! خود من هم داشتم فکر می‌کردم کاش هنوز کودک بودم که چشمم به کادوی نامنتظری افتاد که خالقش خودِ فرناز بود: یک نقاشی از چهره‌ی مردی شصت و پنجساله
که با قلم موی عشق کشیده شده بود.

از حاشیه‌روی که بگذریم، من از مدت‌ها پیش در فکر این بودم که به بازنشستگی‌ام نه به عنوان پایان چیزی، که به عنوان آغاز چیزی تازه نگاه کنم. دستکم یکی دو سال است که وسوسه شده‌ام که «گر ز دست برآید، دست به کاری زنم که غصه سر آید». و این وسوسه چیزی نیست جز آستین بالا زدنِ سه چهار ساله برای ترجمه رمانِ رمان‌های جهان، «دن کیخوته» اثر جاوادانه‌ی «سروانتس»، مستقیما از زبان اصلی به فارسی؛ رمانی که ترجمه شیوائی از زبان فرانسه‌ با عنوان «دن کیشوت» به همت مترجم فقیدِ عالیقدر، محمد قاضی، سالیان سال است که زینت‌بخش کتابخانه‌های اهل ادب هموطنانم است.

     
ترجمه مجدد از آثار کلاسیک که امری بسیار طبیعی و ضروری در فرهنگ‌های پویای زمانه است متاسفانه در ایران به دلایلی که در اینجا فرصت برشمردنشان نیست کاری گاهی عبث، و گاهی حتی ناسپاسی به مترجم قبلی تلقی می‌شود. در حالیکه همین کتاب که جلد اولش در مادرید به سال ۱۶۰۵ منتشر شد و هفت سال بعد اولین نسخه انگلیسی‌اش با ترجمه «تاماس شلتون» درآمد، در طول این چهارصد سال تا کنون ده‌ها ترجمه دیگر از این کتاب به انگلیسی در آمده که آخرینش ترجمه «ادیث گروسمن» است که در سال ۲۰۰۳ یعنی فقط پنج سال پیش، منتشر شده است.
ترجمه فرانسه «دن کیشوت» نیز برای اولین بار در سال‌های ۱۶۱۴ و ۱۶۱۸ (اولی برای جلد اول و دومی برای جلد دوم) توسط دو مترجم فرانسوی «سزار اودن» و «فرانسوا دوروسه» منتشر شد و اگر تعداد مترجمان فرانسوی این اثر از قرن هفده تا کنون بیش از مترجمان انگلیسی آن نباشد مسلما کمتر نیست.
به زبان فارسی اما، جز ترجمه‌ی شیوای محمد قاضی که آن هم از زبان اصلی صورت نگرفته است هیچ ترجمه دیگری از این اثر که مادر رمان به معنای امروزی آن در تاریخ ادبیات جهان محسوب می‌شود، در دسترس نیست. این مختصر توضیح را دادم تا هم جائی برای تردید نسبت به احترامم به استاد برجسته‌ای همچون محمد قاضی نگذاشته باشم و هم خودم را به این کار خطیر که بی‌شک چند سالی از وقتم را می‌باید وقفش کنم ملتزم کرده باشم.
حرفی هم دارم در مورد نحوه‌ی ورود نام‌های خاص خارجی به زبان فارسی که از هیچ قاعده‌ای تبعیت نمی‌کند جز قاعده‌ی هر کس اول گفت! این هم بحثش در این مختصر نمی‌گنجد فقط اشاره می‌‌کنم به این که چون حرف «خ» در الفبای انگلیسی وجود ندارد و در نتیجه به راحتی تلفظ نمی‌شود عنوان اصلی رمان که نام خاص یک آدم است در ترجمه انگلیسی از «دن کیخوته» به «دن کای‌زوت» تغییر یافته، و درست به همین دلیل در فرانسه هم به «دن کیشوت» مبدل شده،. ولی ما که در الفبای‌مان حرف «خ» وجود دارد چه مشکلی با نام واقعی این پهلوان کهنسالِ خوش طینت داریم؟ یا با تلفظ نام آن همراهِ ساده‌دل دوست داشتنیش که «سانچو پانزا» باشد چه مشکلی داریم که مثل فرانسوی‌ها باید «سانکو» صدایش کنیم!؟

Posted by reza at 1:29 PM

August 1, 2008

«آن مرد»

چندی پیش قصه‌ای برایتان ترجمه کردم با عنوان «آن زن» از «خوزه دونوسو» نویسنده شیلیائی، و ساعتی پیش که برای هزارمین بار به ترانه‌های «روسیو خورادو»، خواننده فقید اسپانیائی، گوش می‌کردم متوجه شدم که عنوان یکی از ترانه‌های بسیار معروف او «آن مرد» است. فکر کردم با ترجمه این ترانه به فارسی تعادلی ایجاد کنم بین «زن» و «مرد» در انتخاب مطالبم برای ترجمه!
اگر کمی فمینیست، به معنای غلط فهمیده شده‌اش در میان برخی از زنان ایرانیِ خارج از کشور باشید، با این ترانه چنان دلتان از دست مردها خنک می‌شود که از شنیدنش سیر نمی‌شوید! ببینید چگونه شروع می‌کند:
مردی که آنجا می‌بینی،
که خیلی باوقار به نظر می‌رسد،
هشیار و جلوه‌فروش،
من او را مثل کفِ دستم می‌شناسم.

مردی که آنجا می‌بینی،
که خودش را جاودانه جلوه می‌دهد،
مهربان و وفادار،
فقط رنجاندن بلد است.

تا اینجا گله گلایه‌هائی است که هر زنی ممکن است از مردی داشته باشد. اما قسمت دل‌خنک‌کن آن اینجاست:

یک بی‌شعورِ تمام عیار است،
یک مغرورِ احمق،
یک دلقکِ دست و دلباز،
ناآگاه و خودپسند،
کینه‌جویِ کوتوله‌ی دورغین،
که دلی در سینه ندارد.

حالا که تا اینجا را ترجمه کردم بگذارید کار را تمام کنم، گرچه به عنوان یک مرد که با مردِ این ترانه احساس «این‌همانی» می‌کنم، کارم به تفِ سربالا می‌ماند!

لبریز از حسادت،
بی‌هیچ دلیل و انگیزه‌ای،
مثل باد، بی‌رحم،
بندرت مهربان،
بی‌اعتماد به خود،
تحمل‌پذیر به عنوان دوست،
غیرقابل تحمل به عنوان عشق.

مردی که آنجا می‌بینی،
که خیلی صمیمی به نظر می‌رسد،
بخشنده و مهربان،
من او را مثل کفِ دستم می‌شناسم.

مردی که آنجا می‌بینی،
که خیلی با اطمینان
پا بر زمین در این جهان می‌کوبد،
فقط رنجاندن بلد است.

برای این‌که اجرای پرخشمِ این ترانه را از «روسیو خورادو» ببینید کافی است روی عکس زیر کلیک کنید. البته اگر مرد هستید و به‌تان برخورد، مسئولیتش با خودتان است!

Posted by reza at 1:16 PM

July 23, 2008

آدمکشان نازکدل!

بی‌تردید عکسِ تازه‌ی جنایتکار جنگ بالکان، رادوان کارادزیچ را دیده‌اید. من وقتی برای اولین بار او را در هیئت تازه‌اش دیدم بلافاصله قیافه‌اش به نظرم آشنا آمد. مطئمن بودم او را به همین شکل و شمایل جائی دیده‌ام. شما هم شاید مثل من در وحله اول دقت نکرده باشید که اگر او به جای گیره‌ی مو، عمامه سرش می‌گذاشت عین همپای دیگرش آقای حامنه‌ای می‌شد. می‌گوئید نه، به این دو عکس نگاه کنید:

 

البته این شباهت ظاهری وقتی تکمیل می‌شود که بدانید رادوان کارادزیچ در این سال‌های مخفی زندگی کردنش، علاوه بر روانکاوی و پزشکی، شعر هم برای کودکان می‌سروده. این کارش مرا به یاد یکی دیگر از همپاهای سابقش انداخت که وقتی با دستی آلوده به خونِ هزاران زندانی سیاسی در ایران از این دنیا رفت، پسرش احمد خمینی، دیوانی از اشعار عارفانه او را منتشر کرد. وای از این نازک‌دلانِ آدمکش!

Posted by reza at 10:42 AM

June 19, 2008

فیلتر شدن «از دور بر آتش» در ایران

چند روزی بود که از طریق آمارگیرهای مختلف متوجه شده بودم که مراجعین سایت من در ایران، از سی و هفت در صدِ کلِ بازدیدکنندگان روزانه، به پنج در صد تقلیل یافته‌اند تا اینکه نامه زیر از خواننده‌ای مهربان (آروین...) از ایران بدستم رسید و از فیلتر شدن سایت من در ایران خبر داد. او نوشته است:
[سال‌ها پیش با فیلم جنایت مقدس افتخار آشنائی با شما را پیدا کردم. جناب علامه‌زاده اغراق نمی‌کنم اگر بگویم که فیلم جنایت مقدس شما به تنهائی برابری می‌کند با تمام مبارزات و تلاش‌هائی که مبارزان ایرانی طی این سال‌ها در خارج از کشور انجام داده‌اند. بیش از یک سال است که شما را بر روی اینترنت پیدا کرده‌ام و از این بابت خوشحالم که می‌توانم بصورت مستمر از دانش شما بهره‌مند شوم و همواره از تحلیل‌های شما لذت می‌برم و استفاده می‌کنم. بعنوان یک شنونده و خواننده، بسیار علاقمند به موسیقی و فرهنگ آمریکای لاتین هستم و مشتاقانه نوشته‌های شما را دنبال می‌کنم اما متاسفانه برنامه‌های «دست در دست» را به دلیل حجم زیاد نمی‌توانم دانلود کنم چون رژیم در داخل ایران به هر شکل ممکن از دسترسی مردم به اینترنت جلوگیری می‌کند که موثرترین شیوه، سرعت بسیار پائین خط اینترنت است، به تازگی هم سایت شما را فیلتر کرده‌اند و من از طریق فیلترشکن می‌توانم به سایت شما دسترسی پیدا کنم...]
پس از این نامه، نامه‌ای هم از خواننده مهربان دیگری (رضا...) در همین زمینه داشتم که برایم نوشته است:
[واقعا از اینکه وبلاگتان فیلتر شده متاسفم. البته با وجود فیلترشکن هائی مثل freegate و امکاناتی مثل s s reader این فیلترها اثر چندانی ندارد و ما همیشه خواننده وبلاگ شما باقی می‌مانیم. من احتمال می‌دهم که مسئولین فیلتر کردن سایت‌ها قبل از پُست آخر شما در باره خودتان و شاه نمی‌دانستند شما کی هستید و چه سوابقی دارید.]
من برای یافتن راه حل، در یادداشتی از آروین تقاضا کردم کُد فیلترشکنی که از آن استفاده می‌کند را برای من بفرستد تا در این صفحه برای اطلاع دیگر علاقمندان به این سایت در ایران بگذارم. توضیح او این است:
[با استفاده از نرم افزار free-gate که همراه همین ایمیل خدمت شما فرستادم می‌شود به راحتی از سد فیلتر گذشت، فقط کافی است پس از اجرا برنامه را مینی‌مایز کنید و بعد هر سایتی را که بخواهید باز کنید. روش دیگر استفاده از آدرس: www.pd3.info است. در خود سایت آدرس‌های متعدد دیگری از همین سایت وجود دارد برای جلوگیری از فیلتر کردن آنان که هموطنان می‌توانند آن ها را یادداشت کنند و هر بار از یکی از آن‌ها استفاده کنند. چند آدرس دیگر از همین سایت:
PD7.INFO PE7.INFO PF1.INFO PJ3.INFO PJ4.INFO
PJ6.INFO PL6.INFO PV4.INFO
PW3.INFO PY3.INFO PY4.INFO
با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برای شما، آروین.]


جدا از این مسئله و علیرغم این مشکل، برای این که دوستداران این صفحه در ایران از شنیدن برنامه رادیوئی «دست در دست» محروم نمانند هر شش برنامه را در فایل‌های صوتی‌ای که پنج بار از فایل‌های قبلی سبک‌ترند (بی‌آنکه به کیفیت صدایشان لطمه خورده باشد، البته) در همین جا برای آروین و رضا و دیگر خوانندگانم در داخل ایران می‌گذارم. امیدوارم با این کار موفق به شنیدن برنامه‌ها بشوند.

[«دست در دست» برنامه اول] [«دست در دست» برنامه دوم] [«دست در دست» برنامه سوم] [«دست در دست» برنامه چهارم] [«دست در دست» برنامه پنجم] [«دست در دست» برنامه ششم]  

Posted by reza at 11:13 AM

June 17, 2008

شاه و من و موتورسیکلت!

اول بیائید این تکه‌ی جالب را از کتاب «یادداشت های عَلَم»، جلد دوم، صفحه ۵۱ بخوانید تا ربطش را به مطلب امروزم دریابید:

 [شنبه ۲۶/۲/۱۳۴۹، بعد از ظهر شرفیاب شدم. ابتدا در خصوص عکسی که [شاهنشاه را در حال موتور سیکلت سواری نشان می‌دهد] عرض کردم، من موافق نبودم در روزنامه‌ها چاپ شود. فرمودند، چرا؟ عرض کردم «شاهنشاه پدر ملت هستند، ماشاالله پنجاه سال دارید، دیگر موتورسواری به شما نمی‌آید.» فرمودند «تو هم مثل خان‌های پنجاه سال قبل خراسان فکر می‌کنی.» عرض کردم «ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست.» فرمودند، «چرا نباشد؟» همانطور که کارگر من موتورسیکلت سوار می‌شود، من هم می‌شوم.» عرض کردم، «کارگر به عنوان احتیاج که دارد سوار می‌شود و شاهنشاه، اگر جسارت نکنم، به عنوان بازی سوار شده‌اید. این فرق دارد. ممکن است این عکس برای اروپا خیلی خوب باشد، ولی برای ایران خوب نیست.» فرمودند، «خیر، باید چاپ شود.» عرض کردم، «چشم، ولی غلط است.» .. ماشاالله به چیزی که پیله کنند، محال است از سرشان خارج شود.]

دیروز عصر دو سه ساعتی در خانه خودم در اختیار یک خانم عکاس ایرانی ساکن هلند، ثریا ابراهیمی، بودم که با همراهی همسرش مشغول انجام پروژه‌ای هستند برای چاپ کتابی از عکس‌های ایرانیانی که به نوعی در هلند نامی دارند. من چون خودم کارگردانم و از کسانی که دعوت مرا به همکاری می‌پذیرند توقع دارم امر و نهی‌ام را تحمل کنند وقتی دعوت کسی را هم می‌پذیرم خودم را در اختیارش می‌گذارم، مثل دیروز که ثریا هر کجا که دلش خواست، در اتاق کار و در اتاق نشیمن، ده‌ها عکس از من به هر ژستی که خواست گرفت، ولی وقتی از شوهرش، داوود، که دستیاری‌اش می‌کرد، خواست یک پرده سیاه در حیاط، پشت موتورم برپا کند تا از من در مقابل موتورم عکس بگیرد قند در دلم آب شد! همان لحظه بود که به یاد آن تکه از یادداشت‌های علم افتادم که در بالا برایتان آوردم (دقایقی پیش وقتی داشتم این تکه را از روی کتاب رونویسی می‌کردم یک لحظه از ذهنم گذشت چرا ساواک با این همه شباهت که من با آن خدا بیامرز داشتم اصرار داشت اثبات کند که من می‌خواستم شاه را بکشم! من قبلا نیز در مطلبی با عنوان «تولدم مبارک!» از شباهت اسمی‌ام با شاه، گرچه به شوخی، یادی کرده‌ام.)

حالا که صحبت از کتاب «یادداشت‌های علم» و اتهام شاه‌کشی من شد بیائید این دو تکه کوتاه را هم از یادداشت‌های علم در مورد این پرونده‌ بخوانید:

[دوشنبه ۲۶/۶/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... مدتی راجع به رادیو تلویزیون صحبت فرمودند که به طور قطع افراد خرابکار در آن رخنه کرده‌اند. با سپهبد نصیری رئیس ساواک بنشین و آن جا را کاملا تصفیه کنید. «جلد سوم، صفحه ۱۴۵»]

[دوشنبه ۹/۷/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... یک عده بچه احمق پیدا شده بودند که خواستند به جان شاهنشاه و شهبانو و ولیعهد سوءقصد کنند. عرض کردم چه لزومی دارد این خبر منتشر شود؟ فرمودند لازم است، چون بعد باید محاکمه شوند. عرض کردم با وصف این مصلحت نیست. فرمودند چرا مصلحت هست، تو نمی‌فهمی! «جلد سوم، صفحه ۱۷۳»]

محض اطلاع بگویم که من در فاصله‌ی این دو تاریخ، یعنی صبح روز شنبه اول مهرماه ۵۲ در خانه‌ام دستگیر شدم.

از این قصه بگذریم و برگردیم به پروژه عکاسی ثریا و داوود. من البته هنوز عکس‌های ثریا و داود را ندیده‌ام اما خودم از آندو وقتی مشغول سوار کردن پرده سیاه بودند عکسی گرفتم که بد نیست برای تزئین این مطلب در اینجا بگذارمش.

Posted by reza at 12:26 PM

June 1, 2008

سهراب مختاری از قتل پدرش می‌گوید

دو سه روز گذشته، جوان نازنینی مهمانم بود که از هر نظر برایم استثنائی بود. نه اینکه تازه‌آشنا باشد. خودش که هیچ، آبا اجدادش را هم می‌شناسم؛ که البته کاش نمی‌شناختم چرا که یکی از مرهم‌ناپذیرترین دردهای زندگی‌ام به قنل فجیع پدر او مربوط می‌شود که همان محمد مختاریِ نویسنده و شاعر، و به اعتقاد شخصی من متفکرِ جستجوگر کم‌همتائی باشد که نفرینِ تاریخی وطن من، درازنای مواج اندیشه‌اش را به خشن‌‌ترین شکل ممکن به ریسمان کینه خفه کرد.
 نه من حوصله‌ی درد دل دارم، و نه تو، خواننده‌ی پیگیر، یا گذرنده‌ی عبوری این صفحه را سنگ صبور می‌پندارم. پس بگذار به جای مرگ برایت از زندگی، از حرکت، از شور و از عشق بگویم که اگر نباشند فاصله‌ی گهواره تا گور به مفت نمی‌ارزد!
وقتی سهراب را که به دعوت خودم از برلین با هواپیما به آمستردام و از آنجا با قطار به اوترخت آمده بود در ایستگاه گرفتم و ده دوازده کیلومتر آنطرفتر، جلو درِ خانه‌ی کوچک روستائی‌ام پیاده‌اش کردم، تا موتورم را در حیاط دید پرسید: عموجان شما موتور سوار می‌شوید؟ گفتم معلوم است! بلافاصله گفت: من از موتور خیلی می‌ترسم! فهمیدم می‌خواهد گربه را درِ حجله بکُشد که مبادا این دو سه روزی که مهمان من است سوارِ موتورش کنم. فهمیدم، ولی حرفی نزدم.
کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند دستکم در شب اولی که خانه‌ی من می‌خوابند تا لنگِ ظهر در رختخواب می‌مانند. گذاشتم سهراب تا می‌تواند بخوابد. نمِ لطیف بارانی می‌زد و من در زیر سایبانم در حیاط کتاب می‌خواندم که با بند آمدن باران سهراب هم از خواب سیراب شد. چای‌اش را که دادم بی‌آنکه به رویم بیاورم که دیروز با دیدن موتورم چه گفته است گفتم آماده بشود با ماتور برویم دور و برها را نشانش بدهم. واکنشش را ندیدم چون می‌خواستم به رویم، یا به روی او نیاورم که می‌دانم چه احساسی در مورد موتورسواری دارد. گفت شلوار اضافی نیاورده است. گفتم شلوار اضافی، آن هم مخصوص موتورسواری، برایش دارم. گفت کاپشن هم ندارد. کاپشنی که برای فرناز خریده بودم تا بهانه برای همراهمی با من در موتورسواری نداشته باشد را هم به تنِ سهراب آزمایش کردم که به او خورد. گفت کلاه کاسکت چی؟ کلاه اضافه‌ام را که سرش کردم دیگر فهمید راهی برای تغییر سرنوشت برایش باقی نمانده است!
چرخی شیرین با موتور خوش‌دست‌ام با سهراب در روستاهای دور و بر زدیم و بعدترک، نهارکی بر اسکله‌ی چوبی یک رستوران، که بر دریاچه کوچکی سوار است، خوردیم و من از او که سخت از پسزمینه‌ی آب و قایق‌ها به هیجان آمده بود عکسی گرفتم که می‌بینید.

وقتی خواستیم برگردیم خانه، از یکی از کارکنان رستوران خواستم تا کنار موتور عکسی از من و سهراب بگیرد. اگر نخواهم دروغ بگویم، از سال پیش که جوان نازنین دیگری، مجتبی نام، در شهر لیدز انگستان از من خواست عکسی با موتورم در این صفحه بگذارم (مجتبی همان جوانی است که دارد در دانشگاه متروپولیتن لیدز سینما می‌خواند و اگر امسال رفوزه نشود سال آینده وقتی به لیدز برمی‌گردم افتخار استادی او را پیدا خواهم کرد!!) اگر بخواهم حرف را کوتاه کنم باید بگویم حالا بهانه خوبی به دست آورده‌ام تا به توجیه سهراب عکس زیر را در اینجا بگذارم! وقتی بالاخره با موتور  به خانه برگشتیم سهراب چنان سر حال شده بود که گفت: عموجان اگر این بار به هلند بیایم برای موتورسواری خواهم آمد!

روز و شب اول را، من و سهراب تماما با هم تنها بودیم. از تلاشی که داشت تا از آشنایان پدرش مطلب بگیرد حرف زد، و اینکه خیال دارد تا شش ماه دیگر به مناسبت دهمین سالگرد آن جنون اسلامی که قتل‌های زنجیره‌ای نام گرفت و پدرش در مرکز این دایره نابود شد، یادواره‌مانندی منتشر کند. در حیاط نشسته بودیم و لبی هم به شراب می‌زدیم که گفت خودش هم یادمانش را از آن روز که پدرش ناپدید شد قلمی کرده است. رفت کامپیوتر کوچکش را آورد توی حیاط و در نوری که به غروب نزدیک می‌شد شروع به خواندن کرد. هنوز صفحه‌ای نخوانده بود که خواهش کردم ادامه ندهد تا چراغی بیاورم و خواندنش را بر دوربین کوچک ویدیوئی ضبط کنم. همین کار را کردم. بعد که دو باره و سه باره این ویدئو ده دقیقه‌ای را دیدم دلم نیامد توی خواننده پیگیر، یا بازدیدکننده‌ی گذری این صفحه را با خودم شریک نکنم. نه تپق‌های ناگزیر سهراب، و نه لغزش‌های آشکار تصویربرداری خودم را با رموز تکنیکی پوشاندم چرا که مثل همیشه از تدوینی که برای لاپوشانی اشتباهات تکنیکی از آن استفاده می‌شود بیزارم. دیگر چیزی نمی‌گویم و حرف اصلی را می‌گذارم به عهده سهراب که در متنی کوتاه ولی سخت گیرا از روزی سخن بگوید که پدرش را گم کرد، و حالا شما با کلیک روی عکس زیر می‌توانید آن را ببینید.


 

Posted by reza at 8:53 PM

March 4, 2008

پاسخی از یک عزیز

یادداشتی از اندیشمند مبارز، اکبر گنجی، به دستم رسید که عینا در زیر آن را می‌آورم با این توضیح کوتاه که من در انتقادم هرگز ایشان را به فریب کسی متهم نکردم و اگر چنین مفهومی از قلم من مستفاد شدنی باشد از ایشان پوزش می‌خواهم. و این را نیز می‌پذیرم که نباید این معنای اثبات ناشده را که ایشان به خاطر دفاع از مذهب صفت «رژیم سلطانی» را بر صفت «رژیم دیکتاتوری مذهبی» برای حکومت فعلی در ایران ترجیح داده‌اند به کار می‌بردم.  با همین صمیمیت این را هم پنهان نمی‌کنم که با خواندن مقاله دیگری از آقای گنجی در همین زمینه، بیشتر معتقد شدم که اصطلاح رژیم سلطانی هیچ مناسبتی با خصوصیات رژیم جمهوری اسلامی ایران ندارد.
[جناب علامه زاده
با تشکر از شما به دلیل لطفی که در سایت خود فرموده بودید.
 رژیم سلطانی یک مفهوم جا افتاده جامعه شناختی است که به وسیله ماکس وبر ابداع شده است و بعدها به وسیله ی دیگر جامعه شناسان پرورش و توسعه یافته و به روز شده است. این اصطلاح در جامعه شناسی سیاسی ، اصطلاحی جا افتاده است.
 من هرگز قصد پرده پوشی و فریب کسی را نداشته ام. به نظر من این اصطلاح به خوبی وضعیت جمهوری اسلامی را بیان می کند. من همیشه از یک جمهوری تمام عیار( سکولار، ملتزم به آزادی و حقوق بشر، کثرت گرا و ...) دفاع کرده ام.اینکه جمهوری اسلامی یک نوع نظام دیکتاتوری است که دین را هم به مردم تحمیل می کند ، حرفی نیست.از این نظر می توان آن را استبداد دینی یا دیکتاتوری دینی هم نامید.
 اما در جامعه شناسی سیاسی تا آنجا که من اطلاع دارم، دیکتاتوری ها را به توتالیتر و فاشیست ی و نظامی و سلطانی تقسیم می کنند. شاید تحلیل من در خصوص جمهوری اسلامی اشتباه باشد، اما به هیچ وجه قصد پرده پوشی یا عدم شفافیت یا فریب کسی را نداشته و ندارم. اگر هم بزرگی تحلیل مرا نادرست می داند ، باید به طور مستدل نشان دهد نظام جمهوری اسلامی مصداق کدامیک از انواع نظام های غیر دموکراتیک است.
 به گمان من درجوامعی چون جامعه  ما، نقد قدرت از راه نقد دین می گذرد ومن به حد خود این کار را انجام داده ام و  نوشته های  دیگری هم دارم که به مرور منتشر خواهم کرد.
 امید وارم این توضیح کوتاه روشنگر باشد. در عین حال آخرین مقاله خود را در این زمینه به پیوست ارسال می دارم شاید تا حدودی نشان دهد که هیچگونه پرده پوشی در میان نیست.
 اکبر گنجی]

Posted by reza at 9:02 PM

March 3, 2008

آیت الله حلیمه خانوم

 باید مسجدی بوده باشید و در دهه‌ی اول پس از انقلاب در شهرآرای تهران ساکن بوده باشید تا حلیمه خانوم را بشناسید. من البته نه مسجدی بودم و نه ساکن شهرآرا، ولی حلیمه خانوم را خوب می‌شناسم، خیلی بیشتر از مسجدی‌های شهرآرا که نه از سر شوخی که از روی ارج‌گذاری او را آیت الله حلیمه خانوم می‌نامیدند. حلیمه‌خانوم در واقع عمه‌ی من بود یعنی یکی از خواهرهای چهارگانه‌‌ی پدرم، گرچه برای من و برادر خواهرهایم بیشتر مادری کرده بود تا عمه‌گی (اگر این لغت خیلی من در آوردی نباشد).

من اعتقاد دارم که اگر حلیمه خانوم با همین خصوصیاتش یک مسیحی اروپائی بود بعید نبود مثل «مادر ترزا» به مقام «مقدس» در کلیسای کاتولیک می‌رسید. او هرگز شوهر نکرده بود، البته اگر دقیق بگویم فقط یک بار شوهر کرده بود آن هم برای یک روز. قضیه طوری که خودش با شیرینی تعریف می‌کرد این بود که همان شب زفاف شوهرش او را برده بود جائی مثل میگون یا فَشَم تا شب را به شکلی رمانتیک در چادر بخوابند. همان سر شب تازه دادماد بیچاره قبل از اینکه دست به کار شود نمی‌تواند جلو نفخ معده‌اش را بگیرد و تیزی در می‌دهد که حلیمه خانومِ تازه عروس را از جا می‌پراند. حلیمه خانوم همان ساعت اثاثش را جمع می‌کند و می‌آید منزل تنها برادرش - که پدر من باشد   و تا طلاقش را نمی‌گیرد از پا نمی‌نشیند. دیگر هم با اینکه همچنان باکره بود و خواستگاران بسیاری داشت تا آخر عمر تن به شوهر کردن نداد (البته اگر بخواهم دقیق بگویم در سن پنجاه سالگی برای مدت کوتاهی با مرد علیلِ دم مرگی ازدواج کرد تا وقتی تر و خشکش می‌کند دستش به نامحرم نخورد).

حلیمه خانوم قبل از اینکه به صفت آیت الله از طرف زنان مسجدی شهر‌آرا ملقب شود هم - که طبعا بعد از انقلاب اسلامی و بروبرو پیدا کردن آیت الله‌ها بود - زن خداترسی بود و بدون تظاهر و مومن‌نمائی نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد. یکی از منابع در آمدش پیش از انقلاب سفره انداختن برای در و همسایه بود. خرمائی می‌خرید و حلوائی می‌پخت و در جمع زنان در اتاق پذیرائی خانه ما به روانی یک حافظِ قرآن سوره‌های مناسب را با تلفظی دقیق و درست می‌خواند و با تسلطی باورنکردنی به فارسی ترجمه می‌کرد. سواد قرآنی را همراه با سه خواهر دیگرش از اوان کودکی از میرزاهای پدرش که روحانی بود آموخته بود (هر چهار خواهر تسلط غریبی به قرآن خوانی داشتند و عجیب اینکه تنها برادرشان پدرم- از این هنر بی‌بهره بود).

او که نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد نه تنها از این که هیچیک از ما اهل این کار نبودیم ککش نمی‌گزید جواب هر کس هم که این پرسش را پیش می‌کشید با متلک می‌داد «هیچکس با دولا راست شدن به بهشت نمی‌رود.» ظاهرا حرف‌هائی از همین دست بود که به گوش ملای مسجد شهرآرا خوش نیامده بود و گاهی به بهانه‌های مختلف از جمع شدن زن‌ها به دور او شاکی بود.

حلیمه خانوم از میان من و برادر و خواهرهایم که همه را البته دوست می‌داشت به یکی از ما پیله‌ی بیش از حد داشت. جواد برادر کوچکترم را بچه خودش می‌دانست و من و باقی را برادرزاده‌هایش. جواد از همه ما مظلوم‌تر و اغلب مریض احوال بود. می‌گفتند وقتی چند ماهه بود تا دم مرگ رفت و تنها وقتی حلیمه خانوم پیشنهاد کرد اسمش را عوض کنند و جواد بنامندش از کام مرگ گریخت - جواد قبلا اسمش ابوالحسن بود. البته جواد برای همیشه از کام مرگ نگریخت ـ مگر از مرگ اصلا گریزی هست؟ او همین ده دوازده سال پیش با یک سکته قلبی نامنتظره در غربت داغش را به دل همه‌ی ما گذاشت. دو سال قبل از آن برای اولین بار رفته بود ایران و وقتی برگشته بود برایم گفته بود که رفته بود امامزاده عبدالله سر قبر حلیمه خانوم و متولی گورستان گفته بود روزی نیست که کسی نیاید و دسته گلی روی سنگ آیت الله حلیمه خانوم نگذارد.

علاقه‌ی بیش از حد خودش را به جواد، وقتی سر حال بود و دل و دماغ شوخی داشت، خود حلیمه خانوم به شیرینی اینجوری توصیف می‌کرد: «یک روز سفره ابولفضل را تمام کرده و زن‌های مهمان را تا دم در بدرقه کرده بودم و برگشته بودم تا سفره را جمع کنم که دیدم یک تکه حلوا، قد یک بند انگشت افتاده روی گلیم. حلوا را برداشتم و چون دلم نیامد نعمت خدا را بیاندازم دور، درسته گذاشتم توی دهنم. چنان بوی گندی ‌داد که همه را همانجا تف کردم روی گلیم. عین مدفوع بود. وقتی چشمم به جواد افتاد که داشت با کون برهنه چهار دست و پا توی اتاق راه می‌رفت فهمیدم عین مدفوع نبود، خود مدفوع بود. از آن روز مهرم به پسرم ده برابر شد!»

انقلاب که شد حلیمه خانوم شصت سالی داشت. در سال‌های جنگ و بمباران و حجله و مرگ و شیون، زنان شوهر مرده و پسر از دست داده‌ی شهرآرا تنها با نشستن در جمع کوچکی که هر روز غروب پیش از نماز مغرب در کنج قسمت زنانه مسجد شهرآرا به دور حلیمه خانوم تشکیل می‌شد آرامش می‌یافتند. سیران خانم ارمنی هم از وقتی خبر ریموند، پسر بیست ساله‌اش را از جبهه‌ی دزفول آوردند هر روز غروب نیمساعتی به جمع آن‌ها می‌پیوست و دلش که کمی سبک می‌شد پیش از نماز از مسجد می‌رفت خانه.

اولین باری که حرفی به صراحت علیه امام خمینی پیش ما زد وقتی بود که خمینی با آیت الله شریعتمداری در افتاد. با این که مقلد امام بود اما معتقد بود خمینی باید حیثیت یک پیرمرد روحانی را نگه می‌داشت. یک سال بعد به تقلیدش از امام با این جمله پایان داد «خدا از سر گناهانش بگذرد. هیچ کارش به آدم نمی‌رود.» و این را وقتی گفته بود که پسر عموزاده‌ی جوان من چه کسِ او می‌شد؟ - یک روز صبح در بابل دستگیر و همان فردایش اعدام شد.

چند ماه بعد وقتی خواهرزاده‌ی جوانش که پسرِ عمه‌ی کوچکتر من بود در جبهه‌ی خرمشهر شهید شد دیگر مسجد رفتنش را هم ترک کرد. زنان مسجدی شهرآرا از آن به بعد به خانه‌ی او می‌رفتند و نمازشان را با او می‌خواندند و سفره می‌انداختند.

آن سال‌ها تفسیر قرآن هم به سفره انداختنش اضافه شد. ولی از هیچ یک از این کارها بر خلاف قبل چشمداشت مالی نداشت. حقوق تقاعدی که از شوهر دومش به او داده می‌شد برای زندگی ساده‌اش کفایت می‌کرد. هر کس که او را می‌شناخت این درآمد مستمر را یک معجزه تعبیر می‌کرد چرا که او با شوهر دومش چند ماهی بیشتر زندگی نکرده بود. شوهر، کارمند بازنشسته‌ی هفتاد و پنج ساله‌ای بود که حلیمه‌خانم را از طریق دختران شوهر کرده‌اش شناخته بود. دختران او برای اینکه پیرمرد در پایان زندگی سربار آن‌ها نشود و پذیرائی کن داشته باشد حلیمه‌خانم را که آنوقت پنجاه سالی داشت از طریقی پیدا کرده بودند. حلیمه خانم هم با این شرط که شوهرش شب‌ها در اتاق مجزا بخوابد به ازدواج تن داده بود. خدمت حلیمه‌خان به شوهر پیر بیمارش بیش از این که در دوره‌ی چند ماهه‌ی زندگی مشترکشان انجام شده باشد پس از مرگ او انجام شد؛ حلیمه خانم روزی چندین رکعت نماز خوانده نشده‌ی شوهرش را می‌خواند، روز‌ه‌های نگرفته‌اش را تا جائی که جان داشت می‌گرفت، و هر شب جمعه سر قبرش می‌رفت و برایش فاتحه می‌خواند. گاهی هم وقتی سر شوخی‌اش باز می‌شد، در حالی که قطره اشکی پلکش را تر می‌کرد می‌گفت:‌ «خدا مرا به خاطر سنگدلی‌ام نخواهد بخشید. چه شب‌ها که پیرمرد التماس می‌کرد کنارم بخوابد و من نمی‌گذاشتم. قبری کنار قبرش خریده‌ام که تا ابدالدهر بغلش بخوابم!»

برای رسیدن به این آرزوی اخیرش خیلی نباید انتظار می‌کشید. من که نبودم و ندیدم ولی بعدا برایم تعریف کردند که در شب آخر زندگی اش به زنان مریدش گفته بود بعد از نماز مغرب و عشاء یکی دو رکعت اضافی هم به جای نماز میت خواهد خواند تا فردا که به امامزاده عبدالله برای پیوستن به شوهر ناکامش می‌برندش نیاز به آوردن آخوند از مسجد شهرآرا نباشد. □□□

Posted by reza at 3:55 PM

February 17, 2008

برای «روز عشاق» با تاخیری سه روزه!

چه کسی بر پای ظریفت کفش خواهد کرد
چه کسی بر دست‌هایت دستکش خواهد پوشاند
چه کسی لب‌های سرخابی‌ات را خواهد بوسید
وقتی من در سرزمین‌های دورم؟

آه، تو می‌دانی زاغ سیاهِ سیاه است
اگر روزی رنگ زاغ به آبی بنفشه‌ای برگردد
آنگاه عزیزم من از عشق ورزیدن به تو دست خواهم کشید
چرا که می‌دانی من تمام شده‌ام.
[از کتاب: آوازهای کولی]

Posted by reza at 12:12 PM

January 28, 2008

سلطانی = ؟

خواننده عزیزی با ارسال یادداشت کوتاه زیر، مرا از خالق اصلی اصطلاح «سلطانی» آگاه کرد که من در نوشته‌ی قبلی‌ام به اشتباه به آقای اکبر گنجی نسبت داده بودم. ضمن سپاس از ایشان به همراه درج یادداشتشان توضیح مختصری هم دارم که شاید به خواندنش بیارزد:.
«جناب علامه‌زاده، امیدوارم حالتان خوب باشد. خیال ندارم از نظر گنجی در باره اسلام دفاع یا انتقاد کنم. فقط فکر کردم شما را  از اصطلاح «سلطانیزم» که توسط ماکس وبر خلق شده مطلع کنم. به لینک‌های زیر مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Sultanism
http://books.google.com/books?id=rPNSnRYzIdgC&pg=PA6&lpg=PA6&dq=sultanism+weber...
ارادتمند، پیمان»

تردیدی نیست که متفکرین در هر دوره‌ای برای بیان افکارشان دست به خلق اصطلاحات و ترکیبات تازه‌ای می‌زنند اما تنها آن بخش از این مخلوقات عمرشان از عمر خالقشان تجاوز می‌کند که در پالایش بی‌وقفه‌ی زبان دوام می‌آورند و برای مدتی یا حتی برای همیشه بر زبان و قلم دیگران می‌گردند و جاری می‌شوند. من که، اگر نه به شکل حرفه‌ای، ولی روزی نیست که یکی دو مطلب در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی مبتلابه مردم ما و دیگر نقاط جهان نخوانم و نشنوم دستکم در سی سال گذشته با لغت «سلطانی» به معنای نوع مشخص و متمایزی از دیکتاتوری برخورد نداشته‌ام جز در همین یکی دو سال اخیر که آقای گنجی به آن گیر داده است. ولی اما جدا از این، کاش آقای پیمان لینکی که برای من فرستاده‌اند را برای آقای گنجی هم می‌فرستاد تا معنای دقیق لغت «سلطانیزم» یا «سلطانی» به تعبیر «ماکس وبر»ی آن  را می‌خواندند، و می‌دیدند که تا چه حد این اصطلاح با مشخصات آشکارِ «حکومت جمهوری اسلامی ایران» بی‌ارتباط است. برای روشن شدن مطلب کافی است دو سه جمله از آن را برایتان به فارسی برگردانم:
«اصطلاح سلطانیزم از لغت سلطان برآمده که عنوانی است در جوامع اسلامی برای پادشاه مستبد و خودرای. سلطان به صورت سنتی بر خلاف خلیفه نهادی سکولار بود... در سلطانیزم، سلطان می‌تواند بر ایدئولوژی جاری ملتزم باشد یا نباشد اما هرگز به هیچ قانون یا ایدئولوژی‌ای وابسته نیست حتی ایدئولوژی خودش.... نمونه‌های روشن حکومت‌های سلطانی این‌هایند، فیلیپین در دوره‌ی مارکوس، ایران در دوره‌ی شاه، رومانی در دوره‌ی چائوشسکو و کره شمالی در دوره‌ی کیم ایل سونگ.»
به یادتان می‌آورم که این جملات را از لینکی که آقای پیمان برای روشن شدن من فرستاده‌اند ترجمه کرده‌ام و فقط می‌خواهم بدانم صفت مبهم و مهجور «دیکتاتوری سلطانی» با معنائی که ذکرش رفت بیشتر به حکومت جمهوری اسلامی ایران می‌خورد، یا صفت روشن و جاریِ «دیکتاتوری مذهبی»؟
 

Posted by reza at 7:12 PM

January 27, 2008

سلطانی= مذهبی

من هم مثل بسیاری از شما با نام «اکبر گنجی» وقتی با پیش رفتن به کام مرگ در زندان، به رسوائی بیشتر رژیم رسوای اسلامی ایران دست زد آشنا شدم و مثل برخی از شما در دفاع از او در حد توان کوتاهی نکردم. وقتی هم که خوشبختانه از بختک جمهوری اسلامی رهید و از ما خارج‌نشینان دعوت به حرکت نمادین اعتصاب غذای سه روزه کرد گرچه در گوشه‌ی دورافتاده‌ای از این جهانِ دنگال، به دور از جمع هموطنان تبعیدی و مهاجر بودم و نتوانستم در عمل به آنان بپیوندم ولی دلم در آن سه روز با همان گروه‌های کوچک و پراکنده بود، و نگاهم را به آن در مطلبی با عنوان «به چه می‌اندیشم» در همین صفحه باز کردم. پس از آن فقط یکی دو باری گپ کوتاه تلفنی با او زدم و یک بار هم، وقتی به همت دوستانِ «رادیو زمانه» به آمستردام دعوت شده بود دیداری از نزدیک داشتیم و شامی به اتفاق صرف کردیم. از آن پس اغلب مطالبی را که نوشته، سرسری هم که شده، خوانده‌ام و همواره از نکته‌بینی او و دقت در انتقال مفاهیم مورد نظرش لذت برده‌ام جز آنجا که مثل مطلب امروزش در «خبرنامه گویا»، از عبارتِ خوددرآوردیِ «رژیم سلطانی» اسم می‌بَرَد. او این عبارت را البته قبلا هم به کار برده بود ـ که من کمی هم از آن خنده‌ام می‌گرفت چون مرا بیشتر به یاد نوعی چلوکباب می‌انداخت! – ولی این بار دیگر طوری به آن پرداخته که گوئی عبارتی جاافتاده و با معنا و مصداقی روشن است که مثل دیکتاتوری نظامی یا فاشیستی همگان دریافت نزدیک به هم از آن دارند. ببینید چه می‌گوید:
«رژيم های غير دموکراتيک چند نوع اند:
۱- ديکتاتوری های نظامی.
۲-  ديکتاتوری های فاشيستی و توتاليتر.
۳-  ديکتاتوری های سلطانی.»
من گرچه سرِ بحث با گنجی عزیز در مورد این مقاله‌ی مفصلش ندارم ولی نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و با خلوص نیت به ایشان نگویم که عزیز من چرا هنوز هم که هنوز است وقتی پای مذهب، آن هم مذهبی که خودت پایش را خورده‌ای، در میان می‌آید به لکنت می‌افتی و آن صداقت و شفافیت دائمی‌ات را مخدوش و کدر می‌کنی؟ واقعا کجای دنیا خراب می‌شود اگر به جای «دیکتاتوری‌های سلطانی» بی‌پرده پوشی بنویسی «دیکتاتوری‌های مذهبی»؟ مگر حکومت‌های قرون وسطای اروپا دیکتاتوری‌های مذهبی نبودند؟ مگر حکومت طالبان در افغانستان دیکتاتوری مذهبی نبود؟ وقتی در ایران ما دیکتاتوری مذهبی از نوع اسلامی شیعه برقرار است چه نیازی موجب می‌شود که عبارت «دیکتاتوری سلطانی» را با تعریفی نامعین به کار بگیری و هم خودت، و هم خواننده‌ات را به بیراهه بکشی؟ تو که از نوشته‌هایت بر می‌آید که حالا نه تنها مخالف رژیم اسلامی حاکم بر ایران، بلکه طرفدار جدائی دین از دولت در هر جامعه‌ای شده‌ای، چرا با لطمه زدن به شفافیت نوشته‌هایت تلاش بیهوده‌ای به خرج می‌دهی تا لغت «مذهب» را از اعتراضِ به حقِ کسانی که از آن صدمه‌ای بدین سنگینی خورده‌اند مصون بداری؟

Posted by reza at 2:55 PM

January 12, 2008

دیدار با آن غول زیبا بر صندلی چرخدار

  دیروز داشتم به شعر «زخم و مرگ» از فدریکو گارسیا لورکا که با صدای خودش از یک رادیو اینترنتی به نام «رادیو سر وانتس» پخش می‌شد گوش می‌دادم که به یاد ترجمه شیوای شاملو از همین شعر افتادم. بعد، برای ساعت‌ها ذهنم از شاملو جدا نشد. یاد تماس‌های تلفنی‌ام با او، دو سالی پیش از مرگش، وقتی با آن همه شور و اشتیاق در آرزوی ساختن فیلمی از او بر مبنای فیلمنامه‌ام، «وصیت‌نامه ققنوس» بودم افتادم؛ به یاد آن همه ناسزا که در روزنامه‌ی کیهان و رسالت و حتی مجلس شورای اسلامی به خاطر همین طرح به من و شاملو داده شد؛ به یاد آن همه افترا که هم‌دهنان کیهان و رسالت در خارج از کشور به من زدند. و باز از زخم بی‌پروائی که نادوستانی چند در همین رابطه بر من وارد آوردند دلم گرفت. اما همان لحظه به یاد ویدیوئی کوتاه که در همان زمان «کلارا خانز»، شاعره‌ی اسپانیائی، از شاملو و خودش از ایران برایم به ارمغان آورده بود افتادم و دردم فراموشم شد. چرخی در توده‌ی بی‌شکل ویدئوهایم زدم و تا پیدایش نکردم قرار نگرفتم. دستی به سر و روی آن کشیدم و بی‌آنکه تدوینش کنم (چرا که جای تدوین نداشت) این ویدیوی خانگی را که پنج دقیقه بیشتر نیست برای دیدن شما در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتمش که با کلیک روی عکس زیر می‌توانید آن غول زیبا را پس از بریده شدن پا، بر صندلی چرخدار ببینید.

Posted by reza at 11:01 AM

January 8, 2008

هر دم از این باغ بری می‌رسد!

 خبرِ زشت ، شوم ، رعشه‌آور و شرم‌انگیز قطع دست و پای چند متهم در ایران اسلامی مفسران مسائل داخلی ایران را به سرگیجه انداخته است. اگر به خلاصه بخواهم بنویسم که چه می‌گویند باید به این سه نظر اشاره کنم:

۱.  با یک دست شدن حاکمان در ایران، قوانین مجازات اسلامی از جمله قطع دست و پای متهمین امکان اجرای بیشتری یافته‌اند.

۲. حکومت اسلامی خطر تجزیه‌طلبان را در استان‌های سنی مذهب ایران جدی گرفته و دارد به جدائی‌طلبان هشدار می‌دهد.

۳. دولت ایران درگیری‌های مرزی را نتیجه‌ی اخلال غرب می‌داند و می‌خواهد بگوید هرچه این اخلالگری ادامه یابد به زیان معیارهای حقوق بشر غربی تمام خواهد شد.

من که طبق معمول تفسیر خودم را از حرکات وحشیانه رژیم اسلامی دارم نظر سه‌گانه متفاوتم را به صورت زیر برایتان می‌نویسم:

۱. رژیم اسلامی می‌خواهد با بریدن دست و پای متهمین که هزار بار از اعدام کردنشان بدتر است، دهان مخالفان اعدام را ببندد و بهانه به دست آن‌ها ندهد.

۲. در سال‌های اول پس از پایان جنگ ایران و عراق همواره معلولین ایرانی در مسابقات المپیک معلولین جهان به مقام قهرمانی می‌رسیدند اما چند سالی است که به دلیل کمبود معلول این رشته ورزشی عقب مانده است که حالا با آغاز اجرای احکام دست و پا بریدن اسلامی جبران مافات خواهد شد.

۳. دولت ایران می‌خواهد به این طریق چراغ سبزی به طالبان و القاعده نشان دهد تا بدانند شیعیان بنیادگرای حاکم بر ایران در اجرای قوانین شرع در هیچ زمینه‌ای از سنی‌های متعصب کم نمی‌آورند.

تا شما کدام تحلیل را بهتر بپسندید!

Posted by reza at 2:51 PM

December 29, 2007

شریک دزد و رفیق قافله

از وقتی ماهیت واقعی رژیم اسلامی ایران بر جهانیان روشن شد، یعنی از همان اولین سالگرد انقلاب، این پرسش همچنان بر ذهن پیر و جوان سنگینی می‌کند که چگونه ملتی به دست خود یک مشت ملای عقب مانده را بر سر کار آورد تا بر سرنوشتشان حاکم شود. این پرسش بویژه برای کسانی که برای مردم یک جامعه حرمت قائلند و تصمیمات جمعی را به دور از خطا می‌شناسند دردناک‌تر است چرا که مثل دیگران نمی‌توانند از ناآگاهی و ندانم‌کاری یک ملت در کلیت آن حرف بزنند.
من که خودم را جزو همین دسته‌ی مردم‌‌گرا می‌دانم گاهی با شنیدن خبری و یا حتی شایعه‌ای امیدوار می‌شوم که پاسخ این پرسش را یافته‌ باشم. مثلا شنیده‌ام که مردم سیسیل در ایتالیا از میان کاندیداهای شهرداری در انتخابات، فقط به کسی رای می‌دهند که از عضویت او در مافیای بین‌المللی مطمئن باشند. این مردم ساده که عموما ماهیگیرند و نه اهل دزدی و آدمکشی و نه اهل قاچاق مواد مخدرند، به تجربه دریافته‌اند که یک شهردار وابسته به مافیا با همه‌ی دردسرهائی که برایشان دارد، بیش از هر کسی می‌تواند امنیت آن‌ها را تامین کند و دست مافیای بیرون از سیسیل را از سر مردم سیسیل کوتاه کند.
من هم از دو روز پیش که بی‌نظیر بوتو، امید مردم پاکستان به دستیابی به دموکراسی، در روز روشن ترور شد و پاکستان در هرج و مرجی بیش از گذشته گرفتار آمد فکر می‌کنم این ملت ما، حدود سی سال پیش با نگرشی پیامبرگونه به آینده‌ی منطقه‌ای که در آن می‌زیست، با چشم باز یک مشت ملای شریک دزد و رفیق قافله را بر سر کار آورد تا ایران در میان خون و آتشی که همسایگانش، عراق و افغانستان و پاکستان، امروزه در آن می‌سوزند از چشم زخم دزدان دیگر مصون بماند!
البته این استدلال دیری بر ذهنم نمی‌پاید چون بلافاصله به این می‌اندیشم که اگر ما ملت، ملاها را بر اریکه قدرت و ثروت ننشانده بودیم آتشی که امروز دور و بر ما زبانه می‌کشد امکان شعله‌ور شدن نمی‌یافت، و هر رمالی در منطقه ما به فکر رسیدن به مقام رهبری مریدانش را به آدمکشی ترغیب نمی‌کرد.
ولی این ذهن مغشوش من در همین جا هم توقف نمی‌کند و به این می‌اندیشد که اگر ما ملت، بیست و پنج سال پیش از آن انقلاب، درِ خانه‌مان را به روی نسیم دموکراسی که بر کشورمان وزیدن گرفته بود نمی‌بستیم این فرصت را برای رمالان فراهم نمی‌آوردیم که بیست و پنج سال بعد، اولین سنگ بنای کجِ اسلام بنیادگرا را در خاک میهن ما بنشانند و الگوئی وسوسه‌انگیز برای بنیادگرایانِ قدرت طلبِ منطقه بیافرینند.

Posted by reza at 12:23 PM

December 12, 2007

جایزه صلح نوبل و فرصت‌سوزی‌های ما

  از چهار سال پیش تا به حال در روزی مثل دیروز، یعنی وقتی برنده جایزه صلح نوبل اعلام می‌شود، به یاد روزی می‌افتم که در همین «مدرسه بین المللی رادیو و تلویزیون» هلند سر کلاس بودم که رئیس مدرسه با شادمانی وارد شد و مرا در آغوش کشید و خبر برنده شدن خانم شیرین عبادی را به خاطر ایرانی بودنم به من داد. یادم می‌آید چنان سرشار از غرور شدم که باقی درس را نفهمیدم چگونه سرهم‌بندی کردم تا خودم را به اینترنت برسانم و این خبر مسرت بخش را مستقیما بخوانم. فردای همانروز هم، در یادداشت کوتاهی در همین صفحه به ایشان تبریک گفتم. این یادآوری را از آن رو لازم دانستم تا به یادتان بیاورم که من مثل «شریعتمدارانِ» دورن و برونمرزی البته «شریعتمداران» به معنی «شریعتمداری»‌ها، و نه «شریعتمدار»ها! -  اهدای این جایزه صلح به شیرین عبادی را توطئه شیطان بزرگ، یا امپریالسیم جهانی نمی‌دانم بلکه آن را حرکتی سنجیده از سوی یک نهاد ارزشمند می‌شناسم که به بهانه سپاسگزاری از تلاش انسانی ایشان در دفاع از حقوق شهروندی ایرانیان، و در حقیقت به منظور تعمیق و پیشبرد سریع‌تر جنبش دموکراسی‌طلبی در ایران انجام گرفت، همچنان که جایزه امسال به دو شخصیت تلاشگر در مسئله گرم شدن کره‌ی زمین تنها به منظور سپاس نیست بلکه وسیله‌ای برای پیشبرد و کارآئی سریع‌تر در یافتن راه حل این مسئله است.

    

داشتم می‌گفتم از چهار سال پیش که این جایزه به یک هموطن من اهدا شد هر سال در روز اهدا این جایزه به یاد آن روز می‌افتم. به یاد این هم می‌افتم که چه امیدی یافته بودم که حالا با این همه توجه رسانه‌ها و شخصیت‌های تاثیر گذار به ایشان، خانم عبادی با چه پشتوانه‌ی پرباری می‌تواند گام‌های تعیین کننده‌ای در رساندن صدای معترض مردم ما به گوش جهانیان بردارد. این را هم البته می‌دانستم که بیشترین توجه رسانه‌ها و شخصیت‌های بین المللی در همان یک سال اول است، و از این رو بود که هر وقت می‌دیدم بیشترین وقتشان صرف مسائل جنبی می‌شود احساس می‌کردم چه فرصتی در حال سوختن است. بگذارید منظورم را از مسائل جنبی روشن کنم:

بخش اعظم نیروی ایشان در زمانی که بیشترین توجه جهانی به ایشان معطوف بود صرف «اثبات» این شد که اسلام راستین با دموکراسی در تضاد نیست. جدا از این که به این حرف باور داشته باشیم یا نه بحث در این مورد را توسط غیر مجتهدین وقت تلف کردن می‌دانم چرا که مخاطبین این بحث مسلمانان، بویژه مسلمانان تندرو باید باشند و آن‌ها‌ هم به نظر کسی مثل ایشان که اصلا ادعای مسلمانی ندارد اهمیتی نمی‌دهند. هم اکنون در ایران و در خارج از ایران از آیت الله العظمی گرفته تا طلبه‌های میانه‌روی بسیاری را می‌شناسیم که به زبانی آشنا برای مسلمانان در تلاش تفهیم همین معنایند.

بخش دیگری از تلاش ایشان هم به نشان دادن این واقعیت آشکار گذشت که دولت آمریکا در برخوردش با دیگران بویژه ایران صادق نبوده و از نظر پایبندی به حقوق بشر هم کم و کسری فراوانی دارد. این واقعیت انکار ناپذیر نیز هر روزه از ده‌ها بلندگوی رساتر به گوش جهانیان می‌رسد؛ از آن بلندگو‌هائی که فاجعه‌ی زندان ابوغریب را در خود آمریکا افشا کردند گرفته، تا بلندگوی هزاران فعال سیاسی ایرانی و غیر ایرانی که به شکل حرفه‌ای و تخصصی به این مسئله می‌پردازند. بنابراین دستکم در این دو زمینه که نام بردم جای خالی‌ای باقی نمانده بود که بخواهد با پشتوانه‌ی جایزه صلح توسط شیرین عبادی پر شود. شاید این را نیز بتوان گفت که برخورد خود ما ایرانیان با برنده شدن یک هموطنمان چنان مغشوش و متناقض بوده است که شیرین عبادی را در همان سال اول، یعنی درست در طول مدتی که حرفش بازتاب جهانی بسیاری داشت، به موضع دفاعی و توجیهی کشاند تا اتهامات «شریعتمدارانِ» درون و برون مرزی را خنثی کند. اما به هر حال این فرصت سوزی، به هر دلیلی که رخ داده باشد، جای تاسف دارد.

امیدوارم اینگونه فکر نشود که من تلاش انسانی ایشان را در زمینه‌ی پذیرش وکالت متهمین سیاسی در شرائط دردناک ایران نمی‌بینم و ارزش نمی‌گذارم. و یا تلاشی که در زمینه‌ی دفاع از زنان و کودکان بی‌پناه می‌کنند، یعنی همان تلاش ارزشمندی که ایشان را در صف نامزدهای جایزه نوبل قرار داد. این کاری است ارزشمند که خوشبختانه ده‌ها وکیل انساندوست دیگر هم در ایران شجاعانه به آن می‌پردازند. آنچه می‌خواهم بگویم این است که دریافت جایزه نوبل فرصتی استثنائی و اختصاصی در اختیار شخص ایشان گذاشته بود تا همین تلاش‌ها را تعمیق داده، تسریع کرده و گسترش دهند، و اگر این اتفاق نیافتاده باشد می‌شود نتیجه گرفت که از توان ورای تصور این جایزه بزرگ برای دفاع از حقوق شهروندی ما ایرانیان بهره‌برداری شایسته نشده است.

Posted by reza at 11:24 AM

December 6, 2007

پیمان شکنی!

  دیشب، تا خود صبح از شوق این که دستکم تا آخر سال جاری خاج‌پرستی ناچار نیستم کله سحر از خواب بپرم و برای تدریس از خانه بیرون بزنم یک ساعت هم خواب به چشمم راه نیافت! ذهنم، آهوئی رمیده، از تپه‌ای به تپه‌ی دیگر می‌جهید و زیر هیچ بوته‌ای قرار نمی‌گرفت. یکی از موضوعاتی که اندیشیدن به آن خواب را از چشمم ربوده بود همین موضوع وبلاگ نویسی بود.

فکر کردم اگر این بار شروع به نوشتن کنم، سرمست از اینکه یک ماهی آزادم تا هر کاری دلم می‌خواهد بکنم، پیمانه و پیمان را یکباره می‌شکنم و نه به اندرز نازنینی که گفته بود اینقدر از خودت ننویس چون ممکن است به من من زدن تعبیر شود گوش می‌کنم، و نه به پند نازنین دیگری که خواسته بود هی ننویسم کجا هستم و چه می‌کنم چون ممکن است شیر پاک خورده‌ای ردم را بزند و گلوله‌ای حرامم کند!

خیلی راحت می‌نویسم که بالاخره پس از یکسال و نیمی که جز در روزهائی گذرا  از وطن دومم، هلند، دور بودم در کاشانه‌ام هستم و هر روز به دست خودم به «تپوسک» و «شوپن»، دو گربه‌ی نازنین زبان بسته‌ام غذا می‌دهم، و باران که هیچ، سنگ هم اگر از هوا ببارد از سوار شدن بر موتور خوش دست تازه‌ام که همین چند روز پیش با موتور قبلی‌ام تاختش زدم دست نمی‌کشم. در اولین فرصت هم از خجالت دوستان فلامنکوپسندم در می‌آیم و ترانه‌های تازه‌ای در همین صفحه تقدیمشان خواهم کرد که خودم دلم برای این کار بیش از آن‌ها تنگ شده است.

Posted by reza at 5:34 AM

November 25, 2007

شادخواری دستاربندان

  با نزدیک شدن ماه دسامبر مقدمات یک پذیرائی مجلل در اندرونی و بیرونی دستاربندان نشسته بر منابر (منابع؟) نفت ایران در حال تدارک است. متولیان این پذیرائی بی‌نظیر، سیدعلی خامنه‌ای و مشاور امنیتی‌اش علی فلاحیان از یک سو، و هاشمی رفسنجانی و هم‌پیمان با سابقه‌اش سید حسین موسویان از سوی دیگر هستند. و آن‌که این بساط مقدس دارد برایش تدارک دیده می‌شود کسی نیست جز کاظم دارابی، تروریست نامداری که پس از پانزده سال زندانی بودن در آلمان به زودی آزاد شده و به تهران پرواز خواهد کرد.

      

از آخرین باری که یک پذیرائی جانانه از این دست در اندرونی و بیرونی دستاربندان در ایران انجام گرفت شانزده هفده سالی می‌گذرد، و آن وقتی بود که انیس نقاش، یک تروریست نامدار دیگر، به لطف فرانسوا میتران‌، رئیس جمهور وقت فرانسه، با این که در جریان سوء قصد ناموفق به شاپور بختیار یک زن و یک پلیس فرانسوی را کشته بود پس از ده سال از زندان آزاد شد.

شکی نیست که کاظم دارابی با امکاناتی که زندانیان در زندان‌های اروپا دارند از زیر و بم تحولات داخلی و خارجی مربوط به دولت متبوعش در طول این پانزده سال با خبر است. او بی‌تردید می‌داند که در میان اربابانش آن هماهنگی پانزده سال پیش وجود ندارد. سید حسین موسویان که در زمان ترور شرفکندی و یارانش در رستوران میکونوس به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران در بُن، رابط اصلی او با مقامات حکومت اسلامی بود حالا خود در بلبشوی خلافت دستاربندان به یک مظنون به جاسوسی، و به عنصری خطرناک بدل شده است. و نیز می‌داند هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس جمهور بود و به حکم صریح همان دادگاه میکونوس یکی از کسانی بود که مجوز ترور رهبران کرد را صادر کرده بود، با همه‌ی زیرکی‌اش نه توانسته است به کرسی ریاست مجلس، و نه به کرسی ریاست جمهوری بازگردد. گرچه او حالا رئیس مجلس خبرگان رژیم است اما از کمترین حیثیتی در میان مردم برخوردار نیست (دارابی بی‌تردید مقاله‌ی اخیر ابراهیم نبوی را خوانده است که در دفاع از حمایتش از رفسنجانی در مقابل احمدی نژاد در انتخابات اخیر، نوشته است که او برای مقام ریاست جمهوری «دزد» را به «تروریست» ترجیح می‌دهد! البته کاظم دارابی و همه کسانی که اسناد دادگاه میکونوس را دنبال کرده‌اند، حتی اگر به دزد بودن رفسنجانی شک کنند به تروریست بودنش تردید ندارند.)

دارابی این را هم می‌داند که علی فلاحیان، وزیر اطلاعات در زمانی که دستور ترور صادر شد، و مشاور امنیتی رهبر جمهوری اسلامی در حال حاضر، پایش را اگر از ایران بیرون بگذارد توسط پلیس بین‌المللی دستگیر خواهد شد، نه تنها به خاطر جنایت مشترکشان در میکونوس بلکه به خاطر جنایات دیگری که در اقصاء نقاط دنیا مرتکب شده است. ولی گمان نمی‌کنم این همه چیزی از شادمانی کاظم دارابی بکاهد. اصلی‌ترین ارباب او، مراد و مرجع تقلیدش، سیدعلی خامنه‌ای، هرگز در طول فرمانروائی‌اش از قدرتی به این بالائی برخوردار نبوده است؛ رهبریت مادام‌العمر نظام؛ فرماندهی کل قوای مسلح؛ مجلس شورای اسلامی گوش به فرمان؛ ریاست جمهوری ذوب در ولایت؛ دولت دست نشانده؛ و قوه‌ی قضائیه‌ی منتسب. این از موقعیت داخلی او.

درمنطقه‌ی خاور میانه هم دارابی بخوبی می‌داند که به یمن بی‌سیاستی و کوته‌بینی مقامات فعلی امریکا و همدستانشان، سیدعلی خامنه‌ای بهترین سوء استفاده را از آشوب دردآوری که دو همسایه ایران، افعانستان و عراق، با آن دست بگریبانند برده است و می‌برد. تازه این یک سوی مسئله است. دارابی وقتی به زندان افتاد تروریسم، بویژه تروریسم به سبک اسلامی‌اش، یک حرکت کوچک و گهگاهی در این سو و آن سوی دنیا بود که سالی سه چهار بار، و هر بار سه چهار قربانی می‌گرفت اما حالا تروریسم اسلامی به یک جنبش بین المللی بدل شده است که روزی صدها نفر در آتش کینه‌ی برخاسته از آن جزغاله می‌شوند. شاید مقامات کشور آلمان به همین نکات یاد شده توجه داشته‌اند که این زمان بخصوص را برای آزادی کاظم دارابی برگزیده‌اند تا شادخواری دستاربندان نشسته بر منابر نفت را تکمیل کنند!

اما تا آنجا که به ما، مخالفان رژیم اسلامی ساکن اروپا، مربوط می‌شود باید یادآوری کنم که گرچه حکم جسورانه‌ی دادگاه میکونوس در پانزده سال پیش سد بزرگی در مقابل ادامه‌ی سیاست ترور مخالفان توسط رژیم اسلامی ایران ایجاد کرد، اما حالا با آزادی کاظم دارابی، سمبل سیاست ترور دولتی ایران، شاید بتوان آن را آغازی بر پایان این دوره‌ی پانزده ساله تلقی کرد.

Posted by reza at 2:59 PM

November 21, 2007

چلستون و بیستون

  یکی دو خواننده‌‌ی این صفحه از من خواسته‌اند کمی روشن‌تر انگیزه‌ام را از نوشتن نمایشنامه «مصدق» و از این که گهگاه برخوردی با نظرات این یا آن اهل قلم در این زمینه می‌کنم روشن کنم. وقتی داشتم به پاسخ آن می‌اندیشیدم نمی‌دانم چرا به یاد این طنز ظریف و این نکته‌ی نغز افتادم که خاطرم نیست در کجا آن را خوانده، و یا از زبان که  آن را شنیده‌ام؛ اینکه ما ایرانی‌ها، همیشه اهل افراط و تفریط هستیم، عمارتی اگر بنا کنیم یا چلستون می‌سازیم یا بیستون!

در سیاست هم این افراط و تفریط را به روشنی می‌توان دید. یک نگاه حتی گذرا به مواضعی که بویژه در همین یکی دو سال اخیر در مورد یکی از گره‌گاه‌های عمده‌ی تاریخ معاصر کشورمان یعنی کودتای ۲۸ مرداد  گرفته شده است نشانگر این رویکرد اغراق آمیز است. سرنگونی مصدق که بر مبنای اسناد سال‌ها آشکار شده‌ی داخلی و خارجی یک کودتای شناخته شده در تاریخ معاصر جهان است حالا در تحلیل برخی از تاریخ ‌نویسان ما گاهی «حادثه»، گاهی «شورش»، و حتی گاهی مجددا چیزی در ردیف «قیام ملی» نامیده می‌شود. یکی را در این میان ندیده‌ام که نلسون ماندلاوار بر آشکار کردن واقعیت‌های تاریخی اصرار بورزد، از بیان واقعیات آشکار شده نهراسد، با تکیه بر اسناد سُست به لاپوشانی آنچه رخ داده دست نیازد، ولی در عین حال به کینه‌ورزی و تداوم دور باطل خشونت بیزاری نشان دهد، و راه را برای گذار همدلانه از این گره‌گاه برای همیشه هموار کند؛ آن‌گونه که جامعه اسپانیا از تلخ‌زمان فرانکو گذر کرد.

برای مرحم گذاشتن بر زخم کهنه‌ی یک ملت تنها راه، بیان بی‌پرده‌ی واقعیت است با هدف شریف آشتی ملی و دوری گزیدن از کینه‌ورزی و انتقام‌کشی. من به گمان خود در نمایشنامه مصدق از همین زاویه به موضوع نزدیک شده‌ام. آنان که گمان می‌کنند با دستکاری واقعیت‌ها و تغییر نام «کودتا» به «حادثه» یا «شورش» و امثال این‌ها آسان‌تر به التیام جامعه خدمت می‌کنند متاسفانه باید بدانند که دارند نمک بر این زخم کهنه می‌پاشند و همگرائی ملی را باز هم بیش از این به تعویق می‌اندازند.

Posted by reza at 7:57 PM

September 5, 2007

از «من من» زدنِ‌های من

 

دوست نازنینی، در دیداری دلچسب، به محبت و به شکلی کاملا غیر مستقیم هشدار داد که استفاده‌ی بیش از اندازه از ضمیر «من» در روزنوشت‌هایم ممکن است به نوعی به «من من زدن» تعبیر شود. یاد پرسش دوست اهل قلمی افتادم که چند ماه پیش از آن در واشینگتن از من پرسیده بود آیا غلط است اگر در نوشتار به جای «من را»، «مرا» به کار ببریم. گفته بودم، نه. و پرسیده بودم چرا این پرسش را طرح کرده است. گفت «چون همیشه در روزنوشت‌هایت به جای ضمیر متصل فاعلی ضمیر منفصل فاعلی به کار می‌بری، فکر کردم شاید اشکالی در آن می‌بینی.»

این چند روز گذشته داشتم فکر می‌کردم که راستی چرا دستم نمی‌رود مثلا بنویسم «روزنوشت‌هایم» به جای «روزنوشت‌های من» در حالیکه هیچ کدام غلط نیستند. اول فکر کردم از زنگِ صدای «من» در یک عبارت بیشتر خوشم می‌آید تا «میمِ» خالی. مگر نه اینکه مجموعه‌ی قصه‌ای با عنوان «راز بزرگ من»، و فیلمنامه‌ای با عنوان «لالا و ناپدری من» منتشر کرده‌ام که موضوع هیچکدام به خود من - ببخشید به خودم! ربطی ندارد. یا مگر عنوان فیلمنامه‌ای که روزی تا پای ساخت پیش رفت و هنوز هم دلم می‌خواهد بسازمش، «کسب و کار کوچک من» نیست که به همه کس مربوط است جز به من؟

اما این پاسخ، خودم را خیلی قانع نکرد. بعد یاد نکته مهمتری افتادم؛ یاد اصلیت مازندرانی‌ام. مازندرانی‌ها مثل گیلانی‌ها از ضمیر متصل فاعلی بسیار کم استفاده می‌کنند. اما فکر کردم من که از کودکی در تهران بزرگ شده‌ام و در خانه کسی مازندرانی حرف نمی‌زد چرا باید به این طریق حرف زدن عادت داشته باشم. آنوقت یادم به آن همولایتیِ خدابیامرزِ نور به قبر باریده‌ام افتاد حریف سرنگون شده‌ی بازی سیاسی دوران جوانی‌‌ام را می‌گویم! -  که از کودکی در آغوشِ پرستارهای فرانسوی بزرگ شده بود و در سوئیس تحصیل کرده بود و قصرش در نیاوران بود و گمان نکنم یک بار در عمرش مازندرانی صحبت کرده بود ولی همنسلان من مسلما به یاد دارند که اگر می‌آمد تلویزیون و می‌خواست بر خلاف معمولِ همیشگی، خودمانی باشد و «ما، ما» نکند، نه تنها زبانش نمی‌چرخید بگوید «مرا»، بلکه همین «من را» را هم به لهجه‌ی دهاتی‌های اَلشت می‌گفت «من ر ِ»: «خواب دیدم که حضرت عباس دست دراز کرد و من ر ِ از زمین بلند کرد و...»!

تازه دریافتم که لهجه‌ی آدمیزاده هم مثل مِهر مادری است که «با شیر اندرون شد و با جان به در شود

Posted by reza at 9:31 AM

August 21, 2007

یاران مجازی من

گفتن ندارد که سه چهار دهه‌ای از حضور من در دنیای هنر می‌گذرد؛ سه چهار دهه‌ای که در طول آن یا نوشته‌ای از من منتشر شده یا فیلمی از من بر پرده سینما یا تلویزیون رفته (یا خبر بر پرده نرفتنش شنیده شده!). اما همه این سال‌ها به یک طرف، این سه سالی که این پنجره کوچک به سوی مخاطبین مجازی‌ام باز شده به یک طرف.

     دیگر اگر روزی روزگاری به حُسن اتفاق، با کسی که کارهای من را دنبال کرده است در جائی از دنیا روبرو شوم این جمله‌‌ی چند دهه شنیده شده را نمی‌شنوم که: «اصلا فکر نمی‌کردم شما این شکلی باشین، آقای علامه‌زاده!»، گیرم که به معنای بسیار خوب و دلگرم کننده‌اش! یا اگر شبی به مهمانی مهربانانه‌ای در خانه‌شان دعوتم کنند دیگر از روی رودرواسی ناچار نیستند تمام شب در باره جنایات جمهوری اسلامی حرف بزنند (چون فیلم جنایت مقدس من را دیده‌اند)، یا به آوازهای کشدار کلاسیک فارسی گوش بدهند (به این خیال که دارند حرمت سنگین رنگینی من را نگه می‌دارند). حالا، به یمن حضور در این دنیای مجازی، یاران مجازی من، من را دیگر نه از طریق فیلم‌ها و کتاب‌های نمایش داده و منتشر شده‌ام، که از طریق همین نوشته‌های رتوش نشده‌ی روزمره‌ام می‌شناسند؛ شناختی که هزار بار دقیق‌تر، و به زندگی واقعی من نزدیک‌تر است. این است که حالا تعجب ندارد وقتی کسی از من حال گربه‌هایم را بپرسد، و یا بخواهد مدل موتورسیکلتم را بداند!

     حالا اگر بپرسید چه شد که به این مطلب پرداختم، برایتان می‌گویم که آخر هفته گذشته را به همت یکی از همین یاران مجازی، «پرستو»، عازم ادینبورو (پایتخت اسکاتلند) شدم ویکی دو روزی را به همراه او و دیگر یاران مجازی‌ام، «میثم» و «آیدین» و «نسیم» و «یاسین»، یک آخر هفته‌ی استثنائی را پشت سر گذاشتم. شاید بدانید که این ماه، ماهِ جشنواره‌ها در ادینبورو است. چندین جشنواره به شکل همزمان در جریانند؛ جشنواره فیلم، جشنواره تئاتر، جشنواره کتاب، جشنواره موسیقی و شاید جشنواره‌های دیگر هم. این یاران مجازی من هم سنگ تمام گذاشتند. شب اول رفتیم به تماشای یک تئاتر کمدی- موزیکال از یک گروه نیویورکی با عنوان «جهاد»! نمایش با نمکی بود که فلسفه‌ی شهادت‌طلبی در اسلام بنیادگرا را به تمسخر گرفته بود و به زبان طنز از نقش مخرب رسانه‌های گروهی غربی در دامن‌زدن به این بیماری مزمن انتقاد می‌کرد. روز آخر هم یک سری از فیلم‌های کوتاه بریتانیائی را دیدیم که در بخش مسابقه‌ی جشنواره جهانی فیلم ادینبورو هستند. اما شاهکار یاران مجازی‌ام در انتخاب برنامه‌های دیدنیِ این جشنواره، بردن من بود به یک کنسرت رقص و آواز فلامنکو که آخرین چیز گرمی بود که در اسکاتلند سرد انتظارش را داشتم!

Posted by reza at 3:51 PM

August 17, 2007

بهشت موعود!

 

[امیدوارم تمام یزیدی های ... سرطان بگیرند. امیدوارم تمام خواهر و مادرتان مورد تجاوز قرار بگیرند و تیر توی سرتان خالی شود. من خوشحالم که پیانصدنفر یزیدی با بمب کشته شدند. مسلمانها همه تان را می کشند. آن دختر به بهشت می رود.]

 این واکنش یک مدعی مسلمانی است به فیلم کوتاه من با عنوان "زیارت لالش" در مورد مراسم سالانه ی معتقدان به فرقه یزیدی (معروف به شیطان پرستان) در روستای لالش در کردستان عراق. مسلما شنیده اید که دو روز پیش در یک فرقه کشی وحشیانه ی تازه، بیش از دویست و پنجاه نفر در دو روستای یزیدی نشین کشته شدند. می گویند که این جنایت باورنکردنی به تلافی کشته شدن دختری یزیدی که به اسلام گرویده بود و به دست یزیدیان سنگسار شد، انجام گرفته است. به راستی که دین باوران مسلمان در کار ساختن چه بهشتی بر این خاک نحوست زده اند!

            و اما اگر علاقمندید از فرقه یزیدی چیزی بدانید، و مطلب من را با عنوان "مراسم حج شیطان پرستان" نخوانده اید، می توانید با کلیک روی عنوانش آن را بخوانید. فیلم کوتاه این مراسم را هم همین جا در دسترستان می گذارم تا اگر ندیده اید، بتوانید با کلیک روی عكس زير نگاهی به آن بیاندازید.

Posted by reza at 1:24 PM

August 3, 2007

دردمندانِ درمان ناشناس

خبر، اگر از دیار از دست شده‌مان برسد، یا بوی مرگ می‌دهد یا از مرگ بدتر، که همان شلاق و سنگسار و دیگر جلوه‌های نانجیب تقدس یافته در شریعت اسلامی است.
          اسم و رسم و آدرس ایمیل و نشانی وبلاگم را در جدول داده شده از سوی «گزارشگران بدون مرز» می‌نویسم و دکمه را می‌فشارم و امضایم را به امضای هزاران هزار معترض دیگر می‌افزایم تا شاید وجدانم را از شنیدن و خواندن خبر اعدام قریب الوقوع دو روزنامه‌نگار جوان کُرد، «عدنان حسن‌پور» و «عبدالواحد بوتیمار» تسکین دهم، و به خودم گفته باشم اگر کاری از دستت بربیاید شانه خالی نمی‌کنی. ولی از آنسوی دیگرِ وجدانم، کسی ندا در می‌دهد که این را هم بگو که به ناکارآئی این امضاء و اینگونه طومارنویسی‌ها مدت‌هاست واقفی. آن دوره‌ای که صدای معترضین به گوش کسی می‌رسید و تاثیری گاها تعیین کننده داشت، دنیای معترضین اینگونه آشفته و بی‌سامان نبود و خصومت‌های شخصی و گروهی به اصلی‌ترین انگیزه‌ی تحرک آن‌ها بدل نشده بود. آن روزها جهان اگر از دهان ما معترضین رنجی را که بر «سعیدی سیرجانی» رفته بود نمی‌شنید ممکن بود هرگز از این واقعیت دردناک آگاهی نمی‌یافت؛ اگر جهان از آن نامردمی که بر «فرج سرکوهی» روا داشته شده بود از زبان ما آشنا نشده بود ممکن بود او نیز به سرنوشت «سیرجانی» اسیر می‌آمد و هرگز روی آزادی را نمی‌دید. آن روزِ ما، اما با امروزمان تفاوتی ماهوی داشت. آن روز، وقتی «عباس معروفی» که در وطن اسلام‌زده‌ی ما به بی‌حرمتیِ زندان و شلاق محکوم شده بود از این تحقیر گریخت و به دنیای معترض ما پناه آورد من و همین نسیم خاکسار که هر دو در آن روزها نه تنها عضو، بلکه از دبیرانِ «کانون نویسندگان ایران در تبعید» بودیم با اینکه هیچگونه سابقه آشنائی، نه از نزدیک و نه از دور، با «معروفی» نداشتیم، و نه از نظر فکری و عقیدتی به او نزدیک بودیم، با شاخه گلی در دست به دیدارش در آلمان رفتیم و به او و خانواده‌اش خیرمقدم گفتیم. آن روزها، دنیای معترضین وسعتی به مراتب گسترده‌تر از این داشت که امروزه شاهدش هستیم. مورد دفاع از «اکبر گنجی» در خارج از ایران، وقتی او در زندان رژیم اسلامی در اعتصاب غذائی تا دم مرگ قرار داشت را امروزه می‌توان یک مورد استثنائی برشمرد چرا که پس از آن در مورد هیچ انسان در بند دیگری هیچ حرکت چشمگیری از معترضینی که ما باشیم سر نزد. اتحاد عملی که لازمه‌ی هر حرکت اعتراضی است مدت‌هاست از دستور کار همه حذف شده است.
          همین «اکبر گنجی»، و هم‌فکر دیگرش، «محسن سازگارا» که او هم تجربه‌ی دردناک مشابهی را در زندان رژیم از سر گذرانده بود و مثل او از دام مرگ گریخته بود، وقتی به خارج رسیدند رابطه‌شان به یک نشست و برخاست ساده هم نرسید چه رسد به همکاری برای مبارزه با رژیمی که هر دو از آن روی برتافته‌اند. این را صرفا به نمونه آوردم و قصدم از نام بردن این دو هرگز شماتت ایشان نیست چرا که هر دو به نیکی از احترام من به خودشان آگاهند. رابطه «معروفی» و «سرکوهی» و کسانی که برای رهائی این دو فریاد سردادند هم امروز رابطه‌ای در خور رابطه‌ی دو دسته از درد کشیدگانِ درمان آشنا نیست.
          این را نوشتم تا بگویم شرائط امروز ما با شرائط همین هفت هشت سال پیش چه تفاوت بنیادینی کرده است. ما در شرائط امروز جهانی، از دردکشیدگان درمان‌آشنا، به دردکشیدگان ناآشنا با درمان بدل شده‌ایم و روز به روز هم از درمان دردمان بیشتر فاصله می‌گیریم.

Posted by reza at 12:05 AM

July 21, 2007

پرچم عراق بر فراز خانه همسایه

دیروز عصر وقتی از پنجره اتاقم ماشین پست آمریکا را دیدم، به این خیال که فیلمی را که از طریق اینترنت سفارش داده بودم رسیده است، از خانه بیرون آمدم. ماشین پست، چند خانه جلوتر ایستاد. منتظرش ماندم تا بیاید. وقتی آمد به آرامی از جلو خانه من گذشت و فقط پستچی دستی برایم تکان داد و رفت.
          دمدمای غروب، وقتی کفش و کلاه کردم تا قدم زنان بروم به سالن نمایش دانشگاه برای دیدن فیلمی از یکی از مطرح‌ترین زنان فیلمساز هلندی که چند روزی مهمان دانشگاه هالینز است، و ده دوازه سال پیش جایزه اسکار بهترین فیلم به زبان غیرانگلیسی را نیز برده است، متوجه شدم یکی از همسایه‌هایم یک پرچم بزرگ عراق را جلو در خانه‌اش به اهتزاز در آورده است. بلافاصله به خانه برگشتم و دوربین عکاسی دیجیتالم را برداشتم و چند عکس از آن گرفتم، و بعد در حالی‌که ذهنم پر از پرسش بود به تماشای فیلم نشستم.

 

فیلم که تمام شد، و وقتی با همکاران دور هم جمع شدیم گپی بزنیم، متوجه شدم هیچیک از آنان تا کنون متوجه پرچم عراق که بر فراز خانه همسایه من، در خیابانی در همین مجتمع دانشگاهی نصب است، نشده. وقتی عکس‌ها را در صفحه کوچک دوربینم نشانشان دادم بحث گرمی در گرفت. یکی گفت «این روزها هر کسی سعی دارد مخالفتش را با جنگ عراق نشان دهد، این هم لابد به همین خاطر است » یکی دیگر پرسید «یعنی با اهتراز پرچم دشمن؟» و سومی توضیح داد «پرچم عراق پرچم یک دولت دوست است، نه دشمن.» و چهارمی گفت «از کجا معلوم نمی‌خواهد موافقتش را با جنگ عراق نشان دهد؟» و پنجمی گفت «در جنگ ویتنام، نه موافق و نه موافق هرگز پرچم ویتنام را به دست نمی‌گرفت...» و بحث به درازا کشید.
          امروز، اولین کاری که کردم، رفتم بیرون ببینم هنوز پرچم در اهتزاز است یا نه. بود. همان لحظه یکی از اساتیدی که درست روبروی خانه من اقامت دارد و در طول سال تحصیلی ادبیات انگلیسی تدریس می‌کند و فعلا که تابستان است دارد نفسی می‌کشد، از راه رسید. او هم تا آنوقت متوجه پرچم نشده بود. وقتی نشانش دادم اول جا خورد، ولی بعد گفت در آن خانه یکی از همکاران او که استاد علوم سیاسی دانشگاه است با خانواده‌اش سکونت دارد که خیلی دست راستی است و مطمئنا این پرچم را به نشانه حمایت از سیاست دولت بوش در عراق بر دیوار خانه‌اش آویزان کرده است. هنوز داشتیم حرف می زدیم که پسر نوجوانی از همان خانه در آمد. استاد ادبیات انگلیسی گفت «این هم پسرش است.»
          پسرک وقتی به ما رسید سلامی کرد ولی پیش از این که برود متوجه پرسش در چهره ما شد و ایستاد. پرسیدم «توی این جای پرت، بابات از کجا این پرچم را پیدا کرد؟» گفت «از اینترنت. پریروز که طرح دموکرات‌ها در کنگره آمریکا برای خروج از عراق رای نیاورد پدرم پرچم عراق را سفارش داد، و دیروز عصر از طریق پست در خانه آن را تحویل گرفت!»

Posted by reza at 8:00 PM

July 15, 2007

زندگی نه مرگ...

در این یکی دو هفته که دستم به نوشتن برای این صفحه نرفت، جدا از کار و بار روزانه در این سرزمینِ دور از هر دو وطنم، ایران و هلند، میهماندارِ «فرناز»، میزبانِ سال‌های تنهائی‌ام هم بودم. اما این به معنای دور ماندن از شما نیست به این دلیل روشن که فیلم کوتاهی که در پایان این مطلب برایتان خواهم گذاشت نتیجه همین دیدار است.
          من در این چند سالی که تابستان‌هایم را در ویرجینیا به درس و مشق سینما می‌گذرانم همیشه دلم می‌خواست سری به مزار پدر داستان کوتاه نویسی آمریکا، «شروود اندرسون» بزنم ولی هر بار به علتی آن را پشت گوش می‌انداختم. این بار اما عزمم را جزم کردم. تعطیلیِ چهارم جولای، روز سالگرد استقلال آمریکا که فرارسید ماشینی به اجاره گرفتم، دوربین را به دست فرناز دادم و به شهرک «ماریون» که دو ساعتی از دانشگاه هالینز فاصله دارد راندم. پیدا کردن گورستان قدیمی «راند هیل»، و یافتن گور «شروود اندرسون»، نویسنده‌ای که با همه‌ی اهمیت جهانی‌اش، در آمریکا و حتی در ویرجینیا که همه‌ی عمرش را در آن سپری کرد، همچنان ناشناس است کار ساده‌ای نبود. اما کدام مشکل است که با پیگیری آسان نشود!؟
          حاصل، همین ویدئوی چهار دقیقه‌ای است که برایتان تدارک دیده‌ام با عنوان «زندگی نه مرگ...»

Posted by reza at 2:48 AM

June 21, 2007

عرق شرم بر پیشانی ما

داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم آلمان در زمان هیتلر با تکیه بر توده‌های ناآگاه به سرکوب هر مخالفی دست نمی‌آزید؛ حتی اگر به بهانه‌ی تنگی فضای تنفس به کشورهای مجاورش هجوم نمی‌برد و سرزمین‌های دیگران را اشغال نمی‌کرد؛ حتی اگر کشتن یهودیان و کمونیست‌ها و کولی‌ها و همجنسگرایان توجیه قابل قبول برای بشریت آنروز و امروز داشت، باز هم همین که تا بدین حد درنده‌خوئی از خود نشان داد که به جای تیرباران کردنشان، میلیون‌ها نفر را در کوره‌های آدمسوزی سوزاند و خاکستر کرد کافی است تا ننگ ضد انسانی بودن برای همیشه بر پیشانی‌اش بنشیند.
          و نیز داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم اسلامی ایران در طول نیم قرن گذشته سرمایه‌های طبیعی و انسانی این ملت را به تاراج نمی‌داد؛ حتی اگر هیچ روزنامه‌نگار و دانشجوی معترضِ دگراندیشی را به سلول‌های شکنجه نمی‌فرستاد؛ حتی اگر به تمام بندهای پذیرفته شده‌ی حقوق بشر پایبندی عملی نشان می‌داد؛ حتی اگر در تابستان ۶۷ دستش را به خون هزاران زندانیِ بی پناه نمی‌آلود، باز هم همین که هر چند صباحی زنی یا مردی را به هر جرمی، چه به حق باشد و چه نه، در ملاء عام سنگسار می‌کند کافی است تا لعنت ابدی را با نام خود پیوند زند.
          سخن از نجات جان دو نفری که قرار است همین فردا در بهشت زهرای تاکستان به فتوای یک ملا، و به ضرب هزاران پاره سنگ کشته شوند نیست، چرا که همه می‌دانند در کشوری مثل ایران ارزش جان آدمیان، همانطور که آن عزیز از دست رفته سروده است، از مزد گورکن هم بیشتر نیست. سخن اما از زشتی و ناپاکی و سبعیت در کردار است. سخن از خصلت‌‌های شنیعی است که بشر در طول قرن‌ها تلاش کرده است تا از زندگی روزمره‌ی خود دورشان بدارد ولی حالا در شکل سربریدن گروگان‌ها با خنجر در عراق و افغانستان، و سنگسار زن و مرد در ملاء عام در ایران اسلامی، همچنان سخت‌جانی می‌کند و عرق شرم بر پیشانی انسان می‌نشاند.

Posted by reza at 4:48 AM

June 15, 2007

طاعون

من فکر نمی‌کنم هیچ ملتی مثل ملت فلسطین بلد باشد دل دوستارانش را به درد بیاورد. اگر قتل عام «صبرا» و« شتیلا» به تاریخ بپیوندد، اگر در بمباران روستاهای فقرزده‌ی غزه و ساحل غربی فاصله‌ای بیافتد، تازه آن وقت خودشان با یک خودزنیِ جنون آمیز دل دیگران را به درد می‌آورند. از وقتی ترشحی از رنگ سبز اسلام بنیادگرا بر رنگین کمان رویای آزادیِ این مردم بی‌پناه پاشیده شده است دیگر حتی حس همدردی‌برانگیزِ مظلومیت را نیز از دست داده‌اند.

هرچه هست سلطه جوئی است و شعارهای رعشه‌آوری که از گورهای ‌هزار و چهارصد ساله برمی‌خیزد، و می‌رود تا دنیا را بیش از پیش به این طاعون تازه آلوده کند.

Posted by reza at 10:39 PM

June 13, 2007

زنده‌نام «دکتر پرویز ورجاوند» و سینما

[از دیروز که خبر تاسف‌بار مرگ ایران‌دوست فرهیخته، «دکتر پرویز ورجاوند» را شنیدم در این فکر بوده‌ام چه در موردش بنویسم که دیگران ننوشته‌اند. نگاهی به فصل اول کتاب «سراب سینمای اسلامی ایران»، نوشته‌ی خودم، که شانزده سال پیش منتشر شد، انداختم و دیدم هیچ چیز بیش از آن چه در مورد او در فصل اول این کتاب آورده‌ام نمی‌تواند شخصیت واقعی این انسان شریف را نشان دهد. این است که همراه با تسلیت به همه‌ی کسانی که به ایران می‌اندیشند و فقدان فرهیختگانی چون زنده نام «دکتر پرویز ورجاوند» را در شرائط دردناک وطن ما ضایعه‌ای جبران ناپذیر برای ملت ایران می‌دانند، به بازنشر بخشی از فصل «دولت موقت و سینما» از کتاب نامبرده می‌پردازم.] 

دولت موقت مهندس مهدی بازرگان که به دستور رهبر انقلاب چند روزی قبل از سرنگونی کامل رژیم شاه تشکیل می‌شود، دکتر پرویز ورجاوند، داستاد دانشگاه تهران را در سمت قائم‌مقام وزارت فرهنگ و هنر در خدمت خود دارد. دکتر ورجاوند همچون دیگر وزرای دولت موقت، وزارت‌خانه‌ای متلاشی و سامان گسیخته را تحویل می‌گیرد. وزارت فرهنگ و هنر به دو دلیلِ بسیار مشخص از سایر وزارت‌خانه‌های طاغوتی «طاغوتی‌تر» محسوب می‌شود. وزیر این وزارت‌خانه سالیان سال مهرداد پهلبد، شوهرخواهر شاه فراری بوده و ریشه‌ی همه‌ی قرطی‌بازی‌ها و رقص شتری کردن‌ها و جلوه‌فروشی‌های رژیم در جشن هنر شیراز و جشنواره فیلم تهران، و نیز تبلیغ و گسترش مبتذل‌ترین اشکال هنر، از سینما و تئاتر گرفته تا موسیقی و رقص از همین وزارت‌خانه آب می‌خورده است؛ مقولاتی که رژیم تازه نه تنها به خاطر ادعای مخالفتش با هنر منحط، که نیز به خاطر حرام و نجس شمردشان، نفرتی عصبی نسبت به آن‌ها دارد. دولت موقت بازرگان اما، با رهبری انقلاب، دستکم در زمینه‌ی فرهنگ و هنر ایران هماهنگ نیست. دکتر ورجاوند بین هنر منحط وابسته به رژیم سرنگون‌شده‌ی شاه با فرهنگ و هنر ملت ایران تمیز قائل است. تا آن‌جا که به سینما مربوط می‌شود، «اداره نظارت و نمایش» که وظیفه سانسور فیلم را سالیان سال به عهده داشت منحل شده است و هیچ ارگان رسمی دولتی بر نمایش و تولید فیلم نظارت ندارد.

            ضرورت تدوین اساسنامه تازه و ضوابطی نوین برای راهبری فعالیت‌های فرهنگی، بویژه سینما، احساس می‌شود. تهیه‌کنندگان فیلم به لحاظ ناروشن بودن این ضوابط از سرمایه‌گذاری جدی در سینما خودداری می‌ورزند. صاحبان فیلم‌ها، قیچی به دست به جان فیلم‌های قدیمی افتاده‌اند و صحنه‌هائی را که خود گمان می‌کنند مورد پسند رژیم نیست از فیلم‌ها در می‌آورند، تغییراتی جزئی در گفتگوها می‌دهند و به سرعت فیلم‌ها را به پرده می‌کشانند. فیلمفارسی سازان حرفه‌ای با تغییر سطحی فیلم‌های نیمه تمام قبل از انقلاب، و ساختن عجولانه‌ی فیلم‌های مبتذلِ به ظاهر مذهبی و انقلابی، با راه یافتن به دفتر امام و دفتر دیگر آیات عظام، و گرفتن نامه از آن‌ها فیلم‌هایشان را به نمایش می‌گذارند. تعدادی از جوانان مذهبیِ جویای نام، که در گذشته به شکلی بسیار محدود با سینما آشنائی داشته‌اند، در قم از این اندرونی به آن بیرونی می‌دوند و سفارش‌نامه و تائیدیه از آیات عظام می‌آورند تا پست کلیدی «اداره نظارت و نمایش» وزارت فرهنگ و هنر را به چنگ آورند. این پست هرچند خالی است اما تنها با موافقت قائم‌مقام وزارت‌خانه می‌تواند به آن‌ها تفویض شود. دکتر ورجاوند اما آن‌ها را سر می‌دواند و عملا زیر بار فشار دفاتر آیات عظام نمی‌رود، و از مدعیان این پست می‌خواهد که با جامعه سینمائی که چیزی جز« سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما» نیست تماس بگیرند.

            سندیکا اما درگیر مسائل و مشکلات خود است. اولین نشست همگانی هنرمندان و کارکنان سینمای ایران به دعوت رئیس هیئت مدیره سندیکا، حمید قنبری، در اسفند ۱۳۵۷، چند هفته‌ای پس از پیروزی انقلاب در محل خانه‌ی هنرمندان برگزار می‌شود. عده بسیار زیادی از دست اندرکاران فیلم،‌ از کارگر فنی تا بازیگران و کارگردانان سینما در این نشستِ پرهیاهو جمع شده‌اند. در میان درگیری‌ها و اتهام‌زنی‌ها و جنجال‌های بسیار، بالاخره از هر رسته‌ی صنفی یک نفر با رای مخفی انتخاب شده است تا در مدت معینی پرونده سندیکا، چه از نظر مالی و چه از نظر فرهنگی، و رابطه‌اش با وزارت فرهنگ و هنر را بررسی کند، و گزارش را به مجمع عمومی ارائه دهد. کارگران فنی حسین حقیقی، هنرپیشگان حسین گیل، فیلمبرداران هوشنگ بهارلو را انتخاب کرده‌اند و من هم از طرف کارگردانان انتخاب شده‌ام. بررسی کارنامه‌ی هیئت مدیره سابق تا اول اردیبهشت ۱۳۵۸ طول می‌کشد و گزارش به مجمع عمومی داده می‌شود. تلاش بر این است که برای کسی پاپوش درست نشود. شرائط آماده است تا لغزش‌های هنرمندان را با کیفری سنگین پاسخ گوید. دوری از بهانه‌جوئی سیاست بررسی کنندگان است. حمید قنبری و یارانش که سالیان سال سندیکائی قلابی و وزارتخانه‌ساخته را می‌گرداندند و نگران عریان شدن لفت و لیس‌ها و بادمجان دور قاب‌چینی‌هایشان بوده‌اند شادمان و سپاسگزار کنار می‌کشند، و این بار هر رسته‌ی صنفی پنج نماینده از صنف خود بر می‌گزیند. اولین گزینش را کارگردانان و فیلمنامه‌نویسان برای شورای موسس سندیکای خود انجام می‌دهند. «در این جلسه که از همه گروه‌های سینماگر و از تمام قشرها گرد هم آمده بودند به ترتیب: ۱. رضا علامه‌زاده، ۲. سعید مطلبی، ۳. کارمان شیردل، ۴. محمد متوسلانی، ۵. مسعود کیمیائی، به عنوان اعضای اصلی انتخاب شدند.» (کیهان، دوم اردیبهشت ۵۸)

            همین سندیکاست که مورد خطاب دکتر ورجاوند است چرا که با پیوستن اعضاء «کانون سینماگران پیشرو» به آن، حالا از نظر حیثیتی بالاترین مقام رندگی خود را داراست.

            «کانون سینماگران پیشرو» که در سال ۱۳۵۲ با جدائی چندین تن از فیلمسازان آگاه از سندیکا شکل گرفت، هرچند به جز تهیه دو سه فیلم سینمائی به صورت تعاونی، حرکت مستقل قابل ملاحظه‌ای انجام نداد اما با نپیوستن به سندیکائی که به شدت بدنام بود همچون یک کانون غیرفعال اما معتبر باقی ماند. این کانون بلافاصله پس از انقلاب احیاء و به شدت فعال شد. در طول دو ماهه‌ی اول پس از انقلاب در مسائل مختلف مربوط به سینما اعلامیه‌هائی با امضای کانون منتشر می‌شد، و کانون به طور منظم در دفتر پخش فیلم «ایران بیوگراف»، که به بهمن فرمان‌آرا تعلق داشت تشکیل جلسه می‌داد. تقریبا تمامی افراد صاحب‌نام سینمای ایران در این جلسات شرکت می‌کردند و نقش فعال داشتند؛ کامران شیردل، علی حاتمی، عباس کیارستمی، بهمن فرمان‌آرا، هژیر داریوش، مسعود کیمیائی، داریوش مهرجوئی، هوشنگ بهارلو... و خود من.

            کامران شیردل، مسعود کیمیائی و من که هر سه در سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما فعال بودیم مدافع پیوستن اعضای کانون به سندیکا بودیم که بالاخره با موافقت دیگر اعضاء، این مهم به وقوع پیوست. در گرماگرم همین مسئله بود که مسعود کیمیائی در یکی از آخرین جلسات کانون سینماگران پیشرو، سه تن از کسانی که به گفته او با سینما آشنائی‌هائی داشتند و مورد تائید مقامات دولتی بودند را به کانون می‌آورد. این سه تن، محمدعلی نجفی، سید محمد بهشتی، و محمدعلی هاشمی، همان کسانی هستند که دکتر ورجاوند به سفارشنامه‌هاشان وقعی نگذاشته و از آن‌ها خواسته است تا با جامعه سینمائی کشور تماس بگیرند!...

            محمدعلی نجفی، سابقه آشنائیش را با مسعود کیمیائی به خاطر سفارش ویژه‌ای عنوان می‌کند که دکتر شریعتی قبل از «شهادتش» از او کرده است. دکتر شریعتی با دیدن چند فیلم از مسعود کیمیائی به او و محمد بهشتی گفته بود که کیمیائی تنها فیلمسازی است که «آیت فیلم»ی‌ها خوب است به او نزدیک شوند. آشنائی دیگری که لابد موجب شد آن‌ها بتوانند به کانون سینماگران پیشرو راه بیابند تماس نزدیک محمدعلی نجفی با بهمن فرمان‌آرا است. فرمان‌آرا در گرماگرم انقلاب این هوشیاری را دارد که «جُنگ اطهر»، فیلم روی دست «آیت فیلم» مانده را برای پخش در دفتر «ایران بیوگراف» بپذیرد.

            سید محمد بهشتی که جز همکاری در «آیت فیلم» سابقه هنری دیگری ندارد ساکت می‌ماند... سومی اما، جوانی است ساده و کم تجربه. فارغ‌التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک تهران است و مدتی هم در پاریس با بورس دولتی تحصیلات سینمائی کرده است. همانجا همراه دیگر فرصت طلبان به خدمت امام بار یافته و مدعی است که یکی از نزدیکان امام از او خواسته است که در مورد تاریخ سینمای ایران نظرش را تدوین کند. او هم در شش هفت صفحه، تاریخ سینمای ایران را از دیدگاه اسلام بررسی کرده و نسخه‌ای از آن را در اختیار ما اعضای کانون سینماگران پیشرو می‌گذارد. سینمای ایران از نظر او تا مقطع انقلاب عموما مبتذلِ عامه‌پسند، و بعضا مبتذلِ روشنفکرپسند است و جز فیلم آخر مسعود کیمیائی سفر سنگ بوئی از اسلام نبرده است.

            به هر حال تیر به هدف می‌خورد. آن‌ها به کانون نویسندگان پیشرو راه یافته‌اند و کانون می‌رود تا به سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما بپیوندد. محمدعلی نجفی بلافاصله حکم سرپرستی «اداره کل نظارت و نمایش وزارت فرهنگ و هنر» را از دکتر پرویز ورجاوند می‌گیرد و مسعود کیمیائی را به عنوان مشاور سرپرستی اداره کل منصوب می‌کند.

            در این مرحله اما پیشبرد اهداف او و یارانش بدون هماهنگی با سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما غیر عملی می‌نماید. این سندیکا با ترکیبی که هیئت مدیره‌اش دارد زیر بار اداره کل نظارت و نمایش که همان اداره سانسور تازه منحل شده‌ی رژیم گذشته است نمی‌رود.

            دکتر پرویز ورجاوند که از هر سو تحت فشار است تا پست‌های کلیدی را در ادارات متعدد وزارت فرهنگ و هنر به مدعیان مکتبی سفارشی بسپارد، امیدوار است با تکیه بر نیروهای متخصص و فرهنگ دوستان و هنرمندان کشور جلوی این تاراج فرهنگی را بگیرد. او برای پیشبرد این هدف «شورای تعیین خط مشی و سیاست فرهنگی کشور» را پایه‌گذاری می‌کند. این شورا از ۲۰ کمیته تشکیل می‌شود که هر کمیته مسئول بررسی یکی ار بخش‌های فرهنگی و هنری است. یکی از این بیست کمیته برای بررسی مسائل سینمای ایران تشکیل می‌شود. «دکتر ورجاوند در مورد هیاتی که مامور رسیدگی به وضع و کار سینمای ایران شده گفت که گروهی متشکل از ۱۵ نفر مشغول تحقیقاتی در باره سینما هستند تا با ساختاری جدید بتوانیم سینمای مدرنی داشته باشیم. (کیهان ۲۳ فروردین ۵۸)

            سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما با داشتن سه نماینده (کامران شیردل، هوشنگ بهارلو، و من) در این کمیته ۱۵ نفره شرکت می‌کند. فضای کمیته بررسی مسائل سینمای ایران فضائی متفاوت است. اعضاء هر کدام به نوعی با مسئله مورد نظر آشنائی دارند و از بحث‌های مکتبی و اعتقادی مد روز خبری نیست.

            دکتر ورجاوند یکی دو ماه بعد وقتی مجبور به استعفا می‌شود در نامه سرگشاده مفصلش تحت عنوان «سخنی چند در باره فرهنگ و هنر در دوران بعد از انقلاب، با مردم ایران» که در مطبوعات چاپ شد در باره این شورا می‌نویسد:

            «به یاری خدای توانا و به همت دانشمندان آزاده و آگاه و معتقد به فرهنگ پربار ایران، با تشکیل «شورای تعیین هدف‌ها و خط مشی فرهنگ ملی» و ۲۵ کمیته وابسته که در جمع بیش از ۱۶۰ نفر شخصیت روحانی، فرهنگی، متخصص و هنرمند را در بر می‌گیرد از بیستم اسفندماه انجام این مهم آغاز و با پشتکار قابل تحسین همکاران وابسته موجبات امیدواری گروهی عظیم از فرهنگ دوستان این سرزمین را فراهم ساخت، در نهایت تاسف موجبات نارحتی و نگرانی گروهی که با دیدی بسته و قشری به مسائل می‌نگرند را نیز فراهم آورد. این گروه که در تجزیه تحلیل چگونگی انقلاب ملت ایران تنها از یک بعد خاص به مسئله می‌نگرند و با تعصب بسیار چنین می‌پندارند که میان این انقلاب و نهضت‌های آزادیخواهانه و استقلال طلبانه ملت ایران پیوندهای ناگسستنی وجود ندارد، بر آن شدند تا همه‌ی پیشینه فرهنگی بسیار کهن و عظیم این ملت را نادیده انگارند و به اعتباری با نسبت دادن همه‌ی آن به دودمان طاغوت، آن را باطل و بی‌اعتبار بشمارند. درحالی‌که به اعتقاد بسیاری از اندیشمندان این مرز و بوم، فرهنگ دیرپای ایران، استقرار، تنوع، وحدت و تعالی خود را مدیون متفکران، پژوهندگان و آفرینش‌گرانی می‌داند که در ارتباطی تنگاتنگ با مردم بازتابی از گرایش‌ها و باورهای اقوام ایرانی را به دست داده، و تجلیات معنوی این ملت باستانی را از آسیب ضد ارزش‌ها و فرهنگ‌های مهاجم حفظ کرده‌اند. بر این اساس است که ما معتقد بوده و هستیم که برای ایجاد مدار باز برای فعالیت‌های فرهنگی، و جلوگیری از سلطه‌ی یک نهاد خاص بر فرهنگ کشور، باید با تمام قوا تلاش کرد و در برابر مطلق‌اندیشان مقاومت نمود.» (کیهان، ۲۶ خرداد ۵۸)

همزمان با تشکیل «شورای تعیین هدف‌ها و خط مشی فرهنگ ملی» و «کمیته بررسی مسائل سینمای ایران» وابسته به آن، دکتر ورجاوند برای سر و سامان دادن به مسائل روزمره اداره کل نظارت و نمایش وزارت فرهنگ و هنر، «شورای موقت فیلم و سینما» را تاسیس کرد.

او در احکامی که برای نمایندگان سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما شیردل، بهارلو، کیمیائی، و من صادر می‌کند، می‌نویسد:

«نظر به تحولات و دگرگونی‌های بنیادی ناشی از انقلاب شکوهمند ملت ایران، ضرورت‌های فرهنگی و معنوی ایجاب می‌نمایند که رسالت‌های فرهنگی و هنری با معیارهای مطمئن و ارزش‌های فرهنگی این سرزمین و ویژگی‌های انقلاب اسلامی ملت ایران هماهنگ گردد.» (نامه ضمیمه کتاب)

هماهنگی اما در میان اعضاء این شورا کیمیاست! محمدعلی نجفی، به عنوان سرپرست اداره کل نظارت و نمایش، و مسئول این شورا، راه حل را در کنار گذاشتن من از شورا می‌بیند. او با دعوت از نماینده تهیه‌کنندگان فیلم ایرانی و چند یار تازه نفس دیگر، این شورا را دو باره تشکیل می‌دهد... کامران شیردل و هوشنگ بهارلو بلافاصله واکنشی شدید نشان می‌دهند:

«نظر به اینکه اینجانبان، کامران شیردل و هوشنگ بهارلو، کنار گذاردن آقای رضا علامه‌زاده را که تنها نماینده‌ی کارگردانان و سناریست‌ها... می‌باشد، و نیز با ابلاغ قاتم مقام وزیر فرهنگ و آموزش عالی [دکتر ورجاوند]، عضو شورای موقت فیلم و سینما بوده است، نه به خاطر عدم صلاحیت فرهنگی و هنری بلکه به خاطر مسائل عقیدتی تلقی می‌نمائیم، لذا به عنوان اعتراض به این تصمیم فردی استعفای خود را از شورای فیلم و سینما اعلام می‌داریم.» (نامه ضمیمه کتاب)

دکتر ورجاوند که شورای فیلم و سینما را بدون حضور نمایندگان سندیکا قبول ندارد پادرمیانی می‌کند. کار اما به جائی نمی‌رسد. خود او درگیرتر از آن است که فرصت حل و فصل مسئله را داشته باشد. چند صباحی به استعفایش نمانده است؛ استعفائی که نه تنها به خاطر فشار در مورد مسئله سینما، بلکه فشار از همه سو برای عقیم گذاردن تلاش‌های «شورای تعیین هدف‌ها و خط مشی فرهنگ ملی» که سینما نیز بخشی از آن است اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

            «به همین دلیل است که مخالفان ایجاد یک فضای آزاد و به دور از تعصب، همه‌ی کوشش خود را به این متکی ساخته‌اند تا قبل از عرضه گشتن نتیجه کار شورا که بعد از انقلاب، استثنائی‌ترین اقدام سازنده انقلابی و مردمی در این سرزمین به شمار می‌رود، با قطعی ساختن مسئله ادغام وزارت فرهنگ و هنر، و محدود ساختن دائره فعالیت‌های آن با حذف بخش عظیم از اعتبارات و بودجه‌های مربوطه، جامعه را در برابر امری انجام شده قرار دهند، و همه‌ی تلاش‌هائی را که تا کنون اعضای این شورا و کمیته‌ها، با صمیمیت به عمل آورده‌اند به این بهانه که با ضوابط مورد نظر آن‌ها انطباق ندارد و در قالب‌های پیش‌ساخته‌ی آن‌ها نمی‌گنجد، نقش بر آب سازند» (از همان نامه‌ی سرگشاده‌ی ورجاوند به ملت ایران)

همه چیر نقش بر آب می‌شود و طرح ادغام وزارت فرهنگ و هنر به سرعت عملی می‌شود. بخش مربوط به سینما در وزارت منحل شده‌ی فرهنگ و هنر، به وزارت فرهنگ و آموزش عالی منتقل می‌شود و محمدعلی نجفی به عنوان معاون وزیر فرهنگ و آموزش عالی و سرپرست امور سینمائی کشور در وزارتخانه‌ی فرهنگ و آموزش عالی بالاترین مقام رسمی سینمائی کشور را اشغال می‌کند. سندیکای هنرمندان و کارکنان سینما با کارشکنی‌های «امور سینمائی کشور» منحل می‌شود. دوره کوتاه کشمکش بر سر آینده سینمای ایران جایش را به کشمکشی خصم‌آلود بر سر چپاول سینماها می‌دهد. دو سوی این کشمکش حالا، ادراه امور سینمائی کشور، و بخش فرهنگی بنیاد مستضعفان هستند.

□◊□

Posted by reza at 7:30 PM

April 5, 2007

بوی گند سیاست‌بازی

برای آدمی مثل من که این توهم را ندارد که پاسخ رفع مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ایرانیان و جهانیان را می‌داند، و یا خیال نمی‌کند که با ساختن دو تا فیلم و نوشتن چهارتا مقاله دنیا را در آستانه‌ی تغییرات شگرفی قرار داده است، و یا باور ندارد که همین فردا زمام امور جهان در کف با کفایت او و همفکرانش (اگر وجود خارجی داشته باشند) قرار خواهد گرفت تا یک بار برای همیشه بشریت را از درد نابرابری و بی‌عدالتی برهاند، ولی با این‌همه، دلِ این را هم ندارد که بر واقعیت‌های جاری و روزمزه‌ی زندگیِ مردم این کره‌ی خاکی (که معمولا هم دردناکند) چشم ببندد و آن‌ها را نادیده بینگارد، و روزش را با خیره شدن بر صفحه تلویزیون و تعقیب اخبار شروع، و شبش را با گوش سپردن به تفسیر خبر در رادیو پایان می‌بخشد، و با وسواس خبرهای ایران و جهان را از منابع مختلف با هم می‌سنجد و مقایسه می‌کند، گاهی وقت‌ها چنان فضای تنفسی‌اش تنگ می‌شود که حتی اگر بتواند تمام پنجره‌های جهان را چهارطاق باز بگذارد باز هم به سختی می‌تواند برای یک دم و بازدم ساده، کمی هوای تازه به سینه‌اش برساند.
          یکی از این لحظاتِ نفس‌تنگی، همین دیشب با دیدن تصویر احمدی‌نژاد وقتی داشت با ملوانان اسیر انگلیسی خوش و بش می‌کرد به من دست داد. پیش از این که نفسم از بوی گند این سیاست‌بازی حقیر بند بیاید تلویزیون را خاموش کردم، هر چه در و پنجره در اطرافم بود باز گذاشتم، سرپوشِ تمام بوگیرهای مستراح را که برای مصرف یک سال خریده بودم یکجا برداشتم، لباس چرمی موتورم را بر کردم، مرکبِ راهوار خوش‌دستم را برداشتم و به حالت فرار به جنگل بزرگ حاشیه‌ی روستای محل زندگی‌ام راندم، و تا وقتی مطمئن نشدم بوی گند سیاست‌بازی از خانه‌ام بیرون رانده شده است به منزل بازنگشتم.

Posted by reza at 8:57 AM

March 3, 2007

این بچه‌های خوبِ هموطن

کار روزمره با دانشجویان انگلیسی، که مشغول فیلمبرداری و تدوین قسمت‌هائی که می‌باید از قبل آماده شود برای مجله‌ی تلویزیونی‌شان که به آن عنوانِ "آتافوکوس out of focus" داده‌اند هستند، و غلط‌گیری روزمره‌ی بخش های هنوز تصحیح نشده‌ی رمان "آلبوم خصوصی" که به نظر می‌رسد خوانندگان پیگیری پیدا کرده است، این فرصت را به من نمی‌دهد که به شب‌نوشت‌هایم برسم و کمی از آن‌چه روزمره در شهر "لیدز" بر من می‌گذرد بنویسم. امشب اما عزمم را جزم کرده‌ام که به هر قیمت شده دستکم در مورد یکی از بچه‌های خوب هموطن ساکن لیدز بنویسم به نام "مجتبی یوسفی‌پور"، که همسن و سال انقلاب است و سرشار از پرسش در مورد گذشته‌ی نه چندان دور پیش از تولدش، که حالا به نظر چند قرن می‌آید. مجتبی پیش از این که من به لیدز بیایم از طریق همین صفحه از سفر من مطلع شد و با ارسال ایمیل تماسش را با من ادامه داد تا یک روز که با هم در کافه‌ای نزدیک دانشکده قهوه خوردیم. جوانی است خوش قد و قامت و تا دلتان بخواهد مطلع از دنیای هنر، چه مربوط به ایران و چه غیر آن. همانروز نمایشنامه‌ای را که خودش سه چهار سال پیش، قبل از آمدنش به انگلیس نوشته بود و اجازه‌ی اجرا در ایران نگرفته بود، از کیفش در آورد و برای اظهار نظر به من داد. همانشب تا نخواندمش نخوابیدم. کاری است بسیار خوب، با زبانی روان که با فضا و زمانه‌ی قصه هماهنگی ظریفی دارد، و سرشار از لحظات زیبای نمایشی است (نمایش در دوره‌ی قیام معروف "بابک" علیه خلافت اسلامی می‌گذرد، و اشاراتی به وضوح به بیدادی که در جمهوری اسلامی، بویژه بر جوانانمان می‌رود دارد). 

            مجتبی که اگر قرار بود من فیلمی در مورد مسیح بسازم نقش عیسی را قبل از ادعای پیغمبری به او می دادم، بچه‌ی آبادان است و مثل همه‌ی بچه‌های آن خطه، عاشق کاکای من، "نسیم خاکسار" است! نه تنها او را که همه‌ی طایفه‌اش را از نزدیک می‌شناسد. وقتی فهمید من و نسیم از روزی که در سال 1353 خودمان، در بند شش زندان قصر با هم آشنا و همبند شدیم تا حالا که سی و دو سال از آن تاریخ می‌گذرد مثل دو درویش بر یک گلیم خوابیده‌ایم محبتش به من دو چندان شد. برایش گفتم آخرین بار، دو سه هفته پیش از آمدنم، نسیم با دوچرخه به خانه‌ام آمد. پرسید با دوچرخه؟ گفتم آره، با دوچرخه.

            چند روز بعد دعوتم کرد که با برادر بزرگترش، که چند سال پیش از او به لیدز آمده، در خانه‌شان شام بخوریم. پیش از شام باز با اشتیاق پرسش‌هایش را در باره سال‌های پیش از انقلاب پی گرفت و من تا آنجا که عقلم می‌رسید و اطلاع داشتم پرسش‌هایش را بی‌پاسخ نگذاشتم. بعد چند جام شراب که زدیم و کمی سرش گرم شد، در اوج صمیمیت چند انتقاد از من کرد. بیشتر در مورد همین سایتم بود. از اول تا آخرش را خوانده بود. می‌گفت ویژگی وبلاگ نویسی این است که آدم خودش را همانطور که هست، بدون رتوش، به خواننده نشان دهد. وقتی وبلاگ می‌نویسید باید فراموش کنید نویسنده و فیلمساز هستید و راحت‌تر با خوانندگانتان روبرو شوید. جوان‌ها دلشان می‌خواهد شماها را نه از خلال آثارتان که مستقیما بشناسند. آن وقت به عنوان نمونه پرسید چرا من فکر می‌کنم چون نویسنده و فیلم‌سازم نباید عکس خودم را در لباس موتور سواری در سایتم بگذارم. گفتم من خودم قبلا در مورد موتور سواری‌ام در وبلاگم نوشته‌ام. گفت پس چرا عکستان را با موتور نگذاشتید؟ توی دلم گفتم "ترسیدم نظرم بزنند چون در لباس چرمی خیلی خوش‌تیپ‌تر می‌شوم!" ولی به مجتبی قول دادم در اولین فرصت این کار را بکنم. گفت وقتی آن روز گفتید آقای خاکسار با دوچرخه آمد منزل شما، فکر کردم چقدر بچه‌های آبادان حال می‌کنند اگر عکس ایشان را سوار بر دوچرخه ببینند! قول دادم اولین بار که کاکا را دیدم عکسی از او با دوچرخه‌اش، برای بچه‌های خوب هموطن خوزستانی بگیرم و در وبلاگم بگذارم.

           حالا اگر علاقمندید بیشتر مجتبی، این بچه‌ی خوب هموطن را بشناسید، سری به وبلاگ خودش بزنید که عنوان زیبای "دور از چشم خدا" را برایش برگزیده است.

Posted by reza at 4:59 PM | Comments (2)

March 2, 2007

دلتنگی

کاش یکی از زائرانِ پاکدلِ این صفحه بداند و به من بگوید این سوره از کدام پیامبر است که با این آیه آغاز می‌شود که:

"هرچه شکفتم، تو ندیدی مرا

رفتی و افسوس نچیدی مرا"

و با این آبه پایان می‌یابد:

"می‌رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر!"

Posted by reza at 10:45 PM | Comments (1)

February 24, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (7)

اگر خوانده باشید، شب‌نوشت پیشین‌ام را به بهانه‌ی پاسخ به دوستی که نگران دلسردی من از کمبود ابراز نظر خوانندگان این صفحه بود، به روشن کردن وجه تازه‌ای از ذهنیت خودم در رابطه با مخاطب  اختصاص دادم. اگر نظرهای طرح شده در این رابطه را هم، در روزهای اخیر خوانده باشید متوجه شده‌اید که نگرانی دوست ناشناخته‌ام موجب تحرک محسوسی در ابراز واکنش خوانندگان این صفحه شده‌است. من اما شخصا همواره با دوست ناشناخته‌ی دیگری که برایم نوشت "تعداد كامنت ها مشخص كننده سليقه خوانندگان يا مبين تعداد مشتاقان و خوانندگان نيست" هم‌نظر بوده‌ام چرا که دلائل روشن و آشکاری برای این هم‌نظری در اختیار داشته و دارم. اگر شما خودتان همین حالا با کلیک روی عنوان "جنایت مقدس" آمار تماشاگران این فیلم را در صفحه‌ی متعلق به من در "یوتیوب" ببینید ملاحظه خواهید کرد که از میان بیش از سی و سه هزار و پانصد نفر که این فیلم را از طریق اینترنت دیده‌اند تنها چهارده نفر نظردهی کرده‌اند؛ یعنی چیزی نزدیک به یک نفر از دوهزار و چهارصد نفر! باقی فیلم‌ها هم از این زاویه وضع مشابهی دارند. فیلم کوتاهی که از آخرین کارم، نمایش "مصدق"، به عنوان نمونه‌ی کار تهیه کرده و در این صفحه گذاشته‌ام تا امروز بیش از چهارهزار و سیصد تماشاگر داشته است که از این میان تنها دو نفر زحمت اظهار نظر را به خود داده‌اند [این ارقام را هم می‌توانید خودتان با کلیک روی"مصدق"  ببینید] . بنابراین تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود همین‌قدر که از طریق اینترنت صدایم به گوش مشتاقان کارم می‌رسد سرشار از اشتیاقم، و نظردهی گرچه باعث دلگرمی است اما نقش تعیین کننده‌ای در تداوم کارم ندارد.

Posted by reza at 8:54 PM | Comments (0)

February 21, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (6)

"ترس از مخاطب"

شاید نام این شبه‌بیماری برایتان آشنا نباشد ولی اگر به بیماری‌گونه‌هائی همچون "ترس از ارتفاع" یا "ترس از تاریکی" بیاندیشید می‌توانید منظور مرا درک کنید. "ترس از مخاطب" یکی از ضایعات ناشی از سانسور است که به هنرمندانی دست می‌دهد که نتوانسته باشند به طور طبیعی، و با تداومی منطقی، هماهنگ با اعتلای آثار هنریشان، با مخاطبین خود در تماس بوده باشند. به یمن سانسور مداوم شاه و شیخ، من سالیان سال است که به ابتلای خود به بیماری "ترس از مخاطب" آگاهم. آنانی که در دو دهه‌ی گذشته، در نمایش فیلم‌های من در این سو و آن سوی جهان، که با حضوز خودم انجام شده است بوده‌اند، حتما متوجه شده‌اند که من به محض خاموش شدن چراغ محل نمایش، و شروع فیلم، سالن را بی سروصدا ترک می‌کردم و دقایقی مانده به پایان نمایش باز می‌گشتم. این تنها به نمایش فیلم‌هایم در مجامع هموطنان ایرانی محدود نمی‌شود. من در هر یک از جشنواره‌های حهانی که به خاطر حضور یکی از فیلم‌هایم شرکت داشتم هم، اگر امکانش را می‌یافتم، از مخاطبینم می‌گریختم. 

           حالا اگر بپرسید چه پیش آمده است که من بدینگونه در خود دقیق شده و به کالبد شکافی خود پرداخته‌ام، پاسخم این است که با این کار دارم سعی می‌کنم به آن خواننده‌ی نازنینی که دو روز پیش برایم نوشت "با توجه به ارزش بالای ادبيات متن و محتوای آن، كمتر كامنت‌گذار داريد. ايا اين دلسردتان نمي كند؟ " پاسخی شایسته بدهم. دوست نازنین! من از نسلی از هنرمندان ایرانم که اگر نیاز اجتناب ناپذیر به نوشتن نداشت از همان آغاز، عطای قلم را به لقایش بخشیده بود. من سال‌ها در زندان قصر تهران رمان و قصه نوشته‌ام که هیچکدام پیش از جر و واجر شدن در بازرسی‌های ماهانه، بیش از پنج شش خواننده نداشته است. اگر کمی سابقه فیلمسازی من را دنبال کرده باشید می‌دانید که من از شانس بسیار طبیعی دیدن فیلم همراه با تماشاچی، در بخش بزرگی از فعالیت سینمائی‌ام، در پیش و پس از انقلاب، محروم بوده‌ام. هر کس که اینترنت و وبلاگ را اختراع کرده است باید این کار را برای من و نویسندگانی مثل من کرده باشد که سالیان سال پیش از این که تعبیر "مخاطب مجازی" به گوش کسی خورده باشد برای مخاطبین مجازی‌اش قصه گفته و فیلم ساخته است بی‌آنکه انتظار واکنشی از آنان داشته باشد.

Posted by reza at 8:48 PM | Comments (4)

February 17, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (5)

تصور این بود، نه تنها برای من، که لابد برای خواننده‌ی این سطور نیز هم، که "شب‌نوشت‌های لیدز" اگرنه به تمامی، که دستکم در شکل کلی‌اش به "لیدز" و آنچه من در اینجا بدان مشغولم ارتباط داشته باشد. ولی حالا که درست یک هفته از اقامتم در لیدز می‌گذرد هنوز با چیزی که ذهنم را قلقلک دهد و احساس کنم نیاز به بیانش دارم روبرو نشده‌ام. نه این که در این هفته کم دیده یا شنیده باشم. در همین شهر لیدز، فردای ورود من، یکی از تکان دهنده‌ترین جنایات ممکن رخ داده که بخش عظیمی از اخبار روزهای اخیر را به خود اختصاص داده است. دخترکی دو ساله، شیرین و سرزنده، با نگاهی امیدوار به جهان، مورد تجاوز جنسی قرار گرفته و سپس کشته شده است. شهر از این خبر تکان خورده است. متهم کیست؟ عمویش، یا دائی‌اش. بالاخره نفهمیدم کدامشان. این روزها از این خبرها البته در دنیا کم نیست. ماجرای کشته شدن روزمره‌ی جوانان نوسال در محله‌های خارجی‌نشین لندن به ضرب گلوله را، لابد خودتان دنبال می‌کنید و گوشتان از این اخبار پُر است.

            من اما در این حیص و بیص، به کار خودم مشغولم. هفته‌ی اول از کورس شش هفته‌ای‌ام را دیروز عصر به پایان بردم، و سری آسوده بر بالین نهادم. تا تصوری از کاری که به آن عشق می‌ورزم، یعنی انتقال تجربه‌ام به نسل جوان، داشته باشید یکی دو عکس از کلاس درسم، یک استودیوی کوچک تلویزیونی در "دانشگاه متروپولتن لیدز"، نشانتان می‌دهم که دانشجویانم در آن مشغول تمرین‌اند. در هفت هشت سال گذشته که بیشترین نیرویم را برای تدریس صرف کرده‌ام، چیزی برایم لذت‌بخش‌تر از این نبوده که دانشجویان باور کنند که می‌توانند خالق آثار هنری باشند، و جرات کنند دست به کار آفرینش هنری بزنند.

 

عکس دیگری را هم نشانتان می‌دهم با توضیحی کوتاه. اینجا "مِلنیوم اسکوئر"، یکی از میادین مرکزی شهر است که دانشکده ما موسوم به "دانشکده هنرها و جامعه"، در آن قرار دارد. پرده نمایش بزرگی را که می‌بینید متعلق به شهرداری است که برخی از برنامه‌های بی.بی.سی. از آن پخش می‌شود.

مجله‌ی تلویزیونی اجتماعی/فرهنگی در مورد شهر لیدز، که دانشجویان من مشغول ساختنش هستند، قرار است بر این پرده بزرگ به نمایش در آید (راستش را بخواهید دانشجویانم فکر می‌کنند که مجله‌شان بلافاصله روی این پرده پخش خواهد شد ولی واقعیت این است که برنامه آنها روی نوار ضبط می‌شود و پس از رفع اشکالات، که طبعا به خاطر خامدستی کم هم نخواهد بود، قابل پخش می‌شود. خوب است هیچ‌کدام فارسی نمی‌دانند وگرنه دروغم در می‌آمد!)

Posted by reza at 9:00 PM | Comments (0)

February 15, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (4)

دیشب بند اول یک شعر بلند از "ویکتور هوگو" را به مناسبت روز گرامی‌داشت عشق، از زبانی غیر از زبان اصلی آن، برایتان به فارسی برگرداندم. اینک دو بند دیگر را هم به آن می‌افزایم تا امشب را بی شب‌نوشت پشت سر نگذارم:

"برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی."

Posted by reza at 10:03 PM | Comments (0)

February 14, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (3)

گرامی باد عشق!

این آمریکائی‌ها، گرچه کم نفرت در جهان نکاشته‌اند و همچنان هم نمی‌کارند، اما این کارشان حرف ندارد که روزی را برای بزرگداشت عشق تعیین کرده‌اند و مثل همه‌ی کارهای دیگرشان، به ضرب زور هم که شده در دنیا جا انداخته‌اند. از آشنائی ساکن ایران، شنیدم که بسیاری از ایرانیان، "والنتاین دِی" را بیخ گوش نفرت‌آفرینان حکومتی، در داخل کشور خودمان بزرگ می‌دارند.

در کشورهای اروپائی که گفتن ندارد. در همین هلند تا ده پانزده سال پیش کمتر کسی روز گرامی‌داشت عشق را می‌شناخت اما حالا کمتر کسی از آن بی‌اطلاع است. می‌دانم انگیزه‌های اقتصادی نقش تعیین کننده‌ای در جا انداختن روزهائی از این دست دارد. کسب و کار کادو فروشان در این روزها سکه است. اما به این هم می‌اندیشم که کاش انگیزه‌های اقتصادی همیشه به گسترش شادمانی، ابراز عشق به دیگران، قدردانی از یکدیگر و محترم شناختن انسان و احساسات شریف انسانی محدود شود و راهش را به سوی برانگیختن نفرت‌های قومی و دینی و ملی، جنگ‌آفرینی و آتش افروزی، و دشمنی و عداوت و کینه‌ورزی باز نکند. به هر حال، در این روز گرامی‌داشت عشق، به بازنویسی بند کوتاهی از شعر بلندی از "ویکتور هوگو" اکتفا می‌کنم که حرف دل من را در این روز به خواننده‌ام می‌زند:

"اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی."

Posted by reza at 10:05 PM | Comments (1)

February 13, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (2)

جشن تولد هشتصد سالگی "مولانا" در مادرید

ساعتی پیش از ترک هلند به مقصد لیدز، ایمیلی برایم رسید از "کلارا خانِز"، شاعر صاحب نام اسپانیائی، که نزدیک به دو دهه از آشنائی بسیار نزدیکمان می‌گذرد و ماهی نیست که از پشتکار او در تداوم خلاقیت هنری‌اش شگفت زده نشوم. ایمیل پریروزش می‌گفت که آخر هفته (10 فوریه جاری)، انجمنی به نام "مرکز فرهنگی پرسپولیس" در مادرید، به بهانه هشتصدمین سال تولد "مولای رومی"، شاعر شاعران [به قول "اسماعیل خوئی" عزیز]، جشنی برپا خواهد کرد که در آن علاوه بر ساز و آواز صوفیانه، اشعار مولانا به ترجمه خود او (یعنی کلارا) بازخوانی خواهد شد. آرزو کردم کاش بار سفر را به جای لیدز برای مادرید بسته بودم! این را البته برای او ننوشتم چون خودش این را هم اضافه کرده بود که روز ششم ژوئن آینده، در شهر اوترختِ هلند که بیخ گوش دهِ محل سکونت من است، سخنرانی خواهد داشت، آن هم در باره‌ی موسیقی اسپانیائی (کور از خدا چی می‌خاد...!؟).

          من بارها از کلارا خانز و ویژگی کارهایش حرف زده‌ام. و بویژه از دانش او نسبت به شعر فارسی، چه کلاسیک و چه معاصر، نوشته‌ام. اگر بخواهید راجع به او بیشتر بدانید علاوه بر مروری بر نوشته‌های خود من در باره او، می‌توانید ترجمه‌های فارسی احمد شاملو از برخی از اشعار کلارا را  بیابید و بخوانید. یا فقط نام او را، البته به لاتین "Clara Janés" در جستجوگر "گوگل" بزنید و ده‌ها صفحه مطلب به زبان‌های مختلف در مورد او بیابید. فرصت خوبی بود تا ویدئو کوتاهی را که از دیدار کلارا خانز و احمد شاملو، که تنها چند ماه پیش از مرگ آن عزیز در خانه‌اش در کرج گرفته شده بود، و من نسخه‌ای از آن را در اختیار دارم برایتان همین‌جا می‌گذاشتم. یا تصاویری را که خودم از کلارا، شانزده هفده سال پیش، برای فیلم "شعر عمل است" گرفتم این‌جا می‌آوردم (هیچکدام از این دو فیلم در این خانه‌ی موقت در "لیدز" در اخیتارم نیست. پایم که به کاشانه برگردد ترتیبش را می‌دهم.)

در همین زمینه و به همین قلم: "کلارا خانز و شاعران معاصر ایرانی"، "کلارا خانز، شاملو و ابوسعید ابوالخیر"

Posted by reza at 8:35 PM | Comments (0)

February 12, 2007

شب‌نوشت‌های "لیدز" (1)

با خودم قرار گذاشته بودم که از روز ورودم به شهر "لیدز"، جائی که مدت شش هفته برای تدریس در آن اقامت خواهم داشت، هر شب، چند خط هم که شده، برای این صفحه "شب‌نوشت" بنویسم. اما از شنبه غروب که به آپارتمانم رسیدم تا امروز موفق نشدم محل اتصال کابل اینترنت را در این اتاق نشیمن کوچک پیدا کنم! در این مجتمع بزرگ که "شوگر-ول کورت" نامیده می‌شود و متعلق به "دانشگاه متروپولیتن لیدز" است، در روزهای آخر هفته، جز یک مسئول امنیتی حضور ندارد و هیچکسی که در زمینه‌های غیرامنیتی کمک حال آدم باشد پیدا نمی‌شود. بالاخره امروز، ساعتی قبل از شروع درسم، کسی از راه رسید و سوراخ دعا را نشانم داد!

            اول، خیلی از این که چرا دو شب گذشته چیزی ننوشتم، غمگین شدم. بعد که رابطه وصل شد از خودم پرسیدم چه چیز دندانگیری وجود داشت که به نوشتن در باره‌اش می‌ارزید. اول فکر کردم، هیچ. اما بعد یادم به نامه‌ای آمد که یکی دو هفته پیش از آمدنم به "لیدز"، از طریق ایمیل برای دانشجویانم فرستاده بودم. در آن نامه، که البته به انگیسی بود، به نکاتی پرداختم که تکرارش در این صفحه خالی از فایده نخواهد بود. به آن‌ها نوشتم:

"در کمتر از دو هفته، ما دور هم جمع خواهیم شد تا سفری شش-هفته‌ای را در هیجان‌انگیزترین جاده‌ی فیلمسازی آغاز کنیم. سفری که با شکل دادن به یک گروه تولیدی تلویزیونی آغاز، و با ساختن یک "مجله تلویزیونی" یکساعته در مورد مسائل اجتماعی و فرهنگی شهر "لیدز" خاتمه خواهد یافت. در خلق هر اثر هنری تخیل همانقدر نقش دارد که واقعیت. من از شما انتظاری بیش از این ندارم که قبل از ملاقاتمان در روز دوشنبه 12 فوریه تخیلتان را به کار بگیرید: تجسم کنید که شهرداری شهر "لیدز" بودجه‌ی کافی دارد تا مخارج یک برنامه تلویزیونی هفتگی را برای مدت یک سال تقبل کند. فرض کنید که اعضای شهرداری می‌خواهند از این طریق با مردم شهر در تماس باشند،‌ به آنان در مورد حوادث اجتماعی و فرهنگی جاری اطلاعات بدهند، مسائل مردم را بشناسند، و راه حل آن‌ها را بیابند. تجسم کنید که بودجه‌ی ساختن اولین قسمت این مجله تلویزیونی آماده است. بسم‌الله! خیابان‌های هر شهری سرشار از قصه‌های ناگفته است. برای پیدا کردنشان، و شکل دادنشان به طوری که مناسب برای یک مجله تلویزیونی بشوند، به یک چشم باز برای دیدن واقعیت، و به کمی قدرت تخیل نیاز دارید. آیا نویسنده یا کارگردان تئاتری را می‌شناسید که قرار است اثرش به زودی بر صحنه برود؟ آیا خالق اثر حاضر است در مورد اثرش مقابل دوربین شما بنشیند؟ اگر جواب مثبت باشد کار تمام است. از این جالب‌تر، آیا محله‌ای را می‌شناسید که در ماه‌های اخیر محل درگیری خشنی بین دارندگان عقاید مذهبی مختلف بوده باشد؟ چه سوژه‌ی جالبی برای ساختن یک فیلم مستند کوتاه، که می‌تواند با یک بحث گرم میان نمایندگان دو گروه درگیر، در استودیو ادامه ‌یابد. حتی از این هم هیجان‌انگیزتر، آیا شهامت این را دارید که در حلقه‌ی بسته‌ی مصرف کنندگان مواد مخدر در شهر "لیدز" حضور یابید و گزارشی دست اول از مشکل جوانان معتاد به دست بدهید؟ شما برای فیلمبرداری از آن‌ها، و ضبط گفتگویتان با ایشان، نیاز به یک گروه فیلمبرداری حرفه‌ای ندارید. در چنین شرائطی می‌توانید از دوربین تلفن موبایلتان بهره بگیرید و مثل یک دوربین نیمه مخفی از آن استفاده کنید، یا حتی دوربین کوچک عکاسی دیجیتالتان را به کار بگیرید (گاهی می‌توان بیش از ده دقیقه در دوربین عکاسی دیجیتال، ویدئو و صدا ضبط کرد). دلیل این که از این نمونه‌ها نام می‌برم این است که می‌خواهم چشم و مغزتان را تحریک کنم تا به دنبال سوژه برای مجله تلویزیونی‌تان بگردید. باقی، ساده است. در چند جلسه درس، و چند جلسه تمرین در استودیو، تمام کلک‌های لازم و تکنیک کار را یاد خواهید گرفت، و تا دلتان بخواهد تفریح خواهید کرد! باور کنید."

وقتی داشتم این نامه را به فارسی برمی‌گرداندم به فکر آن دسته از جوانان هموطنم بودم که مستعد و علاقمند به فیلمسازی هستند و من این شانس را ندارم که با آن‌ها کار کنم. اگر بگویم بزرگترین آرزویم این است که روزی در کلاس‌هائی حاضر بشوم که دانشجویانم ایرانی باشند، سخنی به گزاف نگفته‌ام. اما این که به این آرزویم خواهم رسید یا نه، به هزار و یک عامل بستگی دارد که تماما خارج از قدرت من است. آنچه در قدرت من است اما، همین است که رابطه‌ام را از طریق همین صفحه با آن‌ها تحکیم کنم. کاری که در حد توانم به آن پرداخته‌ام و خواهم پرداخت.

Posted by reza at 9:53 PM | Comments (0)

December 31, 2006

نان و جسد

آنان که "احمد رضا احمدی"، شاعر نازک‌خیال و نوآور ما را از نزدیک می‌شناسند می‌دانند تا چه حد نکته‌سنج و طنزپرداز نیز هست. یادم نمی‌رود یک روز در آن سال‌های اولیه پس از انقلاب که در کنار اعدام‌های هر روزه‌ی مخالفان سیاسی حکومت اسلامی، بمباران‌های حکومت عراق هم در این گوشه و آن گوشه ایران ادامه داشت، وقتی داشتم از "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" در می‌آمدم با "احمدرضا" که داشت وارد کانون می‌شد روبرو شدم. پس از چاق سلامتی معموله، در پاسخ احوالپرسی من که روزگار چگونه می‌گذرد گفت هیچ، صبح به صبح کارمان را با خوردن یک لقمه نان و جسد شروع می‌کنیم!

            از آن روز که شاید دستکم بیست و پنج سال از آن می‌گذرد، اگر بگویم بیش از بیست و پنجهزار بار به یاد این طنز تلخ احمدرضا افتاده‌ام دروغ نگفته‌ام. آخرینش همین دیروز بود که روزم را با لقمه‌ای نان و دیدن جسد "صدام حسین" در تلویزیون شروع کردم. می‌دانم خوانندگان این قلم هیچ حرف تازه‌ای را از من در مورد "صدام" انتظار ندارند. حدیث جنایت‌پیشگی و تجاوزات او به مردم وطن خودش و همسایگانش از این حرف‌ها گذشته است. ولی من در رابطه با اعدام صدام برای خودم حرف تازه‌ای دارم که بد نیست شما هم آن را بدانید.

            شاید پانزده سالی می‌شود که من هم اعلامیه حذف مجازات اعدام در جهان را امضاء کرده باشم، اما بارها از خودم پرسیده‌ بودم که براستی اگر دیکتاتوری مثل صدام پای اعدام برود جائی در کُنه وجودت احساس رضایت نمی‌کنی؟ پاسخم البته همواره منفی بود، اما خودم پاسخ منفی‌ام را جائی در کُنه وجودم باور نمی‌کردم. دیروز اما وقتی این "لقمه تازه" از گلویم پائین نرفت دیگر اطمینان یافتم که بی‌چون و چرا با اعدام هر کسی، به هر دلیلی، در هر دادگاهی که محاکمه شده باشد، و به دست هر کسی، را عملی خلاف انسانیت، و مایه شرم آدمیتِ آدمیان می‌دانم.

Posted by reza at 4:32 PM | Comments (5)

December 13, 2006

بازی اشکنک دارد..!

شاید سی سال هم پیش‌تر باشد که کارتونی پنج شش قسمتی در یکی از نشریات ایران دیدم که هنوز که هنوز است از ذهنم پاک نمی‌شود. اگر دستی در طراحی داشتم سعی می‌کردم آن را دو باره بکشم تا ناچار نباشم توضیحشان بدهم. حالا که طراح نیستم سعی کنید تصاویری را که شرح می‌دهم در ذهنتان تجسم کنید تا مطلب دستتان بیاید. تمام طرح‌ها داخل اتوبوسی را نشان می‌دهد که یک مرد که دارد روزنامه می‌خواند پشت سر خانمی نشسته است که این خانم بچه دو ساله ساله‌ای را در بغل دارد. بچه طوری در بغل مادر ایستاده است که رویش به سمت عقب اتوبوس، یعنی رو در روی مرد روزنامه به دست است. در اولین طرح، بچه در حالی که چشم در چشم مرد دوخته است زبانش را تا ته در آورده و به مرد دهن کجی کرده است. مرد اما اعتنائی به او ندارد و به خواندن روزنامه‌اش مشغول است. در دومین طرح، پسرک پنجه دست‌هایش را روی دماغش گذاشته و برای مرد شکلک در آورده است، در حالی که مرد بی‌اعتنا به او به خواندن روزنامه ادامه می‌دهد، و مادر بچه هم از حرکات او آگاه نیست. در دو سه طرح بعدی هم پسرک هر بار به شکل تازه‌ای برای مرد شکلک در می‌آورد. یک بار با پائین کشیدن لاله‌های گوشش، و بار دیگر با چپ کردن چشمانش و ... و بالاخره در طرح نهائی، مرد را می‌بینیم که از سر شوخی نوک زبانش را برای بچه در آورده است، اما بچه چنان از بغل مادرش با گریه و فریاد و فغان به هوا پریده است که نه تنها مادر بچه که همه‌ی مسافران اتوبوس با تعجب به مرد روزنامه‌خوان سر بر گردانده‌اند تا ببینند این مرد بی‌ظرفیت با این طفل معصوم چه کرده است که دانه‌های اشک مثل حبه‌های انگور از چشمانش بیرون می‌جهند!

           آخرین باری که به یاد این کارتون بسیار گویا افتادم همین چند روز پیش بود که مطلبی به دستم رسید با عنوان "معمای آقای علامه‌زاده یا معمای من"، در واکنشی شبیه به ورجهیدن بچه‌ی داخل اتوبوس به قصه کوتاه من، "لطفا قرصتان را به موقع بخورید"، که در آن از سر شوحی نوک زبانم را  برای کسی در آورده بودم که خودش سال‌هاست به هر طریقی که بلد است دارد برای جلب توجه من شکلک در می‌آورد و هرگز هم از من اعتنائی ندیده است.

Posted by reza at 10:30 AM | Comments (1)

November 27, 2006

چراغی که به خانه رواست...

چندی است با خواننده‌ای که تو باشی رو در رو همسخن نشده‌ام. منظورم این است که مستقیما از طریق این صفحه تو را مخاطب قرار نداده‌ام. به جبران این تاخیر سعی می‌کنم امشب به یکی دو پرسش اساسی‌‌ات پاسخ بدهم، و نیز از مشغله‌ی شیرین هفته گذشته نیز یاد کنم:

معما!

هر وقت قصه تازه‌ای از من در می‌آید، شاید به دلیل شهرتم در مستندسازی، خوانندگانم به دنبال انطباق موضوع قصه من با مسائل دور و برم می‌گردند و اگر پاسخ روشنی نیابند این مسئله مثل یک معمای حل نشده ذهنشان را آزار می‌دهد. اخیرا هم با انتشار قصه کوتاه "لطفا قرصتان را بموقع بخورید!" در ذهن برخی از خوانندگانم معمای تازه‌ای طرح شده است. در طول چند هفته‌ای که از انتشار این قصه می‌گذرد بارها و بارها از طرق مختلف، حضوری و تلفنی و ایمیلی و جز این‌ها، این پرسش از من شده است که در این قصه به چه کس بخصوصی اشاره داشته‌ام. پاسخم تا کنون به همه همین بوده است که اگر نیشی در این قصه هست باید کف پای کسی را قلقلک بدهد که خود را بر همه مسائل عالم و آدم بصیر می‌داند بی‌آنکه کمترین نصیبی از باریک‌بینی و درایت برده باشد. آخر حرفی به این روشنی هم شد معما!

فیلم "صمد بهرنگی"

بسیاری از شما خواسته‌اید که فیلم "ماهی سیاه کوچولوی دانا" را در این صفحه برایتان به نمایش بگذارم. کاش می‌توانستم! من نسخه‌ای، نه تنها از این فیلم، که از هیچیک از فیلم‌هائی که در ایران ساخته‌ام، ندارم وگرنه لحظه ای در اجابت این تقاضا تردید نمی‌کردم.

نمایشگاه خانگی!

آخر هفته گذشته در خانه مسکونی خودم، در این روستای کوچک هلندی که ده پانزده سالی است در آن ساکنم، نمایشگاه نقاشی "فرناز صداقت‌بین" را برگزار کردم که با استقبال بسیاری از همسایگان و هم ولایتی‌هایم(!) روبرو شد. من همیشه از نوشتن در باره کسانی که به آن‌ها نزدیک هستم طفره می‌روم چه برسد به یکی از نزدیکترین کسانم که "فرناز" باشد. این را البته می‌دانم که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است اما باز می‌ترسم نوشته‌ام ناخواسته طعم و رنگ تبلیغ بگیرد. این است که بهتر دیدم به جای نوشتن در مورد نقاشی‌های او ویدئو کلیپ کوتاهی از همین نماییشگاه خانگی را برایتان در اینجا به نمایش بگذارم، و نیز شما را به دیدن کارهای دیگرش در سایت "Canvas" دعوت کنم.

Posted by reza at 10:50 PM | Comments (6)

November 24, 2006

دیری است دروغ واقعیت را بلعیده است

[از "حمزه فراهتی" تا "صمد" در غرقآب ارس]

همنسلان من اگر اهل هنر بوده باشند اجرای کم‌نظیر نمایش "آندورا" نوشته‌ی نمایشنامه‌نویس سوئیسی "ماکس فریش" را به کارگردانی استادانه‌ی"حمید سمندریان" در سال 1346 خودمان، در سالن تئاتر "انجمن فرهنگی ایران و آمریکا" به یاد می‌آورند. 

            من البته قصد ندارم به این نمایش فکر برانگیز، و یا اجرای چشمگیر آن در آن سال‌ها در ایران بپردازم، گرچه مطلبم را با یادآوری آن آغاز کرده‌ام. آنچه مرا به یاد این نمایش انداخت، اما، گزارشی بود به قلم "مسعود بهنود" از کتاب خاطرات تازه انتشار یافته‌ی "حمزه فراهتی" که در سایت بی.بی.سی آمده بود و بخش قابل ملاحظه‌ای از آن به خاطره تلخ نویسنده از غرق شدن "صمد بهرنگی" در رود ارس اختصاص داشت. افشای این واقعیت که صمد بهرنگی، این ماهی سیاه کوچولوی دانای ادبیات کودک ما، نه در یک توطئه از سوی "ساواک" که در یک حادثه اتفاقی در ارس غرق شده است، از سوی تنها شاهد حادثه "حمزه فراهتی" دوست و همفکر نزدیک او، البته تازگی ندارد چرا که "حمزه"، خود ده دوازده سال پیش از این، شهامت به خرج داده و در مقاله‌ای آن را برملا کرده بود. ذهن من همان وقت هم ناخودآگاه به سوی نمایشنامه "آندورا" کشیده شد و گوهر کلام "ماکس فریش" در این نوشته چون خطی زرین مقابل دیدگانم نقش بست.

            اجازه بدهید برای کسانی که این کار نمایشی را ندیده، یا این اثر را نخوانده‌اند طرح سریعی از قصه‌ی آن بزنم تا خط اتصال این دو را در ذهنم نشان دهم. در این نمایشنامه، آموزگاری از اهالی "آندورا" [یک کشور کوچک اروپائی]، در کشور همسایه [آلمان] در اثر رابطه‌ای نامشروع صاحب پسری می‌شود. وقتی به کشورش بر می‌گردد برای پنهان کردن هویت واقعی فرزندش "آندری"، پسرک را کودکی یهودی معرفی می‌کند و اینگونه جلوه می‌دهد که چون یهودیان در کشور همسایه در خطر پیگرد قرار دارند از روی نوع دوستی پناهش داده است. ماجراهای بسیاری می‌گذرد و کشور همسایه [کنایه از آلمان نازی] در ادامه کشورگشائیش به "آندورا" می‌رسد، و مردم وحشت‌زده و تسلیم شده‌ی "آندورا"، یهودیان را به مهاجمین لو می‌دهند. "آندری" فرزند "آموزگار" اولین قربانی آن‌هاست. "آموزگار" در پرده پایانی نمایش تمام سعی‌اش را می‌کند تا واقعیت را در مورد فرزندش "آندری" به مردم شهرش بباوراند، اما دیگر دیر شده است زیرا دروغ مدتهاست که واقعیت را بلعیده است. 

            اوائل سال 1358 خودمان، یعنی تنها چند ماه پس از انقلاب، از سوی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" دست به کار ساختن فیلم مستندی در مورد "صمد بهرنگی" شدم با عنوان "ماهی سیاه کوچولوی دانا" که یک سال ساختنش طول کشید و بعد هم توسط همان کانون توقیف شد. در این فیلم همه کسانی که به هر طریق با "صمد" در رابطه بودند حضور دارند، از مادر و برادر او گرفته تا زنده یاد دکتر ساعدی و نسیم خاکسار و قدسی قاضی‌نور. از رحیم رئیس‌نیا و غلامحسین فرنود گرفته تا قهوه‌چی آذر شهری و عاشق حسن تبریزی. همانروزها تمام سعی‌ام را کردم تا با "حمزه فراهتی" هم مصاحبه‌ای داشته‌باشم. من حمزه را در زندان قصر ندیده بودم چرا که حبس او سبک‌تر بود و من در بند حبس‌های سنگین بودم. اما پس از آزادی از زندان، وقتی برای یک ماه (حدود آذر ماه 1357) به اروپا سفر کردم، دو سه روزی را در آپارتمان یک وجبی زنده‌نام "مهرداد پاکزاد"، که بعدها در زندان رژیم اسلامی اعدام شد و داغش هرگز از دلم پاک نمی‌شود، در پاریس با "حمزه" و "سعید سلطانپور" سر کردم، و از همانجا به ایران برگشتم.

            بگذریم، می‌دانستم فیلمم بدون "حمزه" کامل نخواهد بود ولی تا وقتی فیلمبرداری به پایان نرسید موفق به دیدارش نشدم. پیدا بود نمی‌خواهد مقابل دوربین بنشیند و در این باره حرف بزند. بعد البته آمد و فیلم را هم خصوصی با همدیگر دیدیم (من علیرغم ممنوعیت فیلم، یک نسخه از آن را داشتم و حتی چند بار هم بدون اجازه در جمع‌های مختلف نمایشش دادم). وقتی نمایش فیلم پایان گرفت "حمزه" خوشحال بود که در فیلم بر خلاف آنچه در افواه جاری بود علت غرق شدن صمد در ارس توطئه ساواک نامیده نمی‌شد هرچند با اتکاء به اسناد ساواک آذرشهر پرونده‌سازی علیه او به عنوان "عنصر خطرناک چپ" نشان داده می‌شد. من آن روزها با توجه به ناروشنی و رازگونه بودن مرگ صمد سعی کردم اصل را بر شناخت او و افکارش بگذارم تا رازگشائی غرق شدنش. این بود که فیلم را با آواز "عاشق حسن" که در قهوه‌خانه‌ای در تبریز "صمدعمی گلمدی=عمو صمد نیامد" را می‌خواند به پایان برده بودم.

            دیروز که مطلب "مسعود بهنود" را در سایت بی.بی.سی خواندم دوباره به این اندیشه افتادم که راستی اگر "حمزه" آن روزها در بیان واقعیت شهامت امروزش را می‌داشت چه پیش می‌آمد. مطمئن نیستم ولی شاید دروغ آن چنان بزرگ نمی‌شد که واقعیت را ببلعد.

Posted by reza at 1:35 AM | Comments (11)

November 10, 2006

سفرنامه‌ی چند سطری!

ساعات آخر اقامت سه روزه‌ام را در شهر قدیمی لیدز انگلستان با نوشتن این یادداشت کوتاه به پایان می‌برم. بعد، اسباب مختصر سفر را دوباره می‌بندم، مجددا سری به "دانشگاه متروپولیتن لیدز" که فقط پنج دقیقه با هتلی که برایم گرفته‌‌اند فاصله دارد می‌زنم تا در جلسه‌ای برای نهائی کردن برنامه یک کورس تلویزیونی شرکت کنم. این کورس را من از نیمه فوریه آغاز خواهم کرد که به مدت شش هفته، تا اواخر مارس، ادامه خواهد یافت. بعد از جلسه دانشگاه، از همانجا راهی فرودگاه می‌شوم تا به کاشانه‌ام در هلند برگردم. 

            دیروز اما روز بسیار خلاق و جالبی بود. به پیشنهاد رئیس دانشکده فیلم یک به اصطلاح "ماستر کلاس" یک روزه برای دانشجویان سال آخر گذاشتم که بسیار پربار از آب در آمد. حدود سی دانشجو در این "ماستر کلاس" شرکت کردند. در آغاز من چهار تصویر از چهار صحنه واقعی را که در زمان‌ها و مکان‌های مختلف به طور اتفاقی و بدون ارتباط با هم دیده بودم برایشان تعریف کردم و سپس با نمایش یکی از فیلم‌های خودم (چند جمله ساده)، این چهار تصویر مستقل و بی‌ارتباط به هم را که حالا در فیلمنامه من در ساختاری واحد و مرتبط به هم بازسازی شده‌اند، نشانشان دادم. سپس دو ساعت به آن‌ها وقت دادم تا چند تصویر که اتفاقی دیده‌اند و در ذهنشان مانده را به یاد بیاورند و روی کاغذ بنویسند. سپس سعی کنند با خلق یک طرح کوتاه داستانی این تصاویر را در ارتباط با هم قرار بدهند و ساختاری داستانی به آن ببخشند. باور کنید نتیجه کار فوق‌العاده بود. وقتی دو باره سر کلاس جمع شدند پر از تصویر و طرح داستانی بودند. به خاطر محدودیت وقت، من البته فقط شش طرح فیلمنامه را که از این طریق آماده شده بود توانستم بشنوم. ولی همان شش‌تا یکی از دیگری جالب‌تر بود. عموما به دوران کودکی‌شان باز گشته بودند و تصاویری از آن دوره را به یاد آورده بودند. هر کدام که پیش می‌آمدند تا تصاویر و طرح فیلمنامه‌شان را برای من و جمع بگویند با یادآوری خاطرات کودکی‌شان هیجان‌زده می‌شدند. به ایشان تاکید کردم که به باور من خاطرات دوران کودکی و نوجوانی هر هنرمند گنجینه‌ای یکتا و گران‌بهاست که هر ذره‌اش همچون گوهری اختصاصی و بی‌همتا به یک اثر هنری تشخص و یگانگی می‌بخشد؛ عقیده ای که شخصا سخت بدان باور دارم و همواره دانشجویانم را به بهره‌‌وری از آن ترغیب می‌کنم. این را نوشتم تا هنرمندان جوان هموطن خودم را که جز از این راه و به طور مجازی به ایشان دسترسی ندارم به ارزش گنجینه‌ای که در اختیار دارند آگاه کنم.

Posted by reza at 10:45 AM | Comments (1)

November 1, 2006

"بهترین سال‌های زندگی ما"

دوستی از تهران مجموعه برگزیده‌ی یک استعداد جوان در هنر عکاسی را به نام  "کیان امانی"، با ارسال 9 قطعه عکس که مثل فتورمانی قصه دردناک جوانان امروز ایران را که بهترین سال‌های زندگی‌شان را در بدترین شرائط احتماعی ممکن می‌گذرانند، برایم فرستاده است. به محض دیدن این مجموعه عکس‌ها که با همین عنوان طنزآلود "بهترین سال‌های زندگی ما" نامیده شده است، چنان تکان خوردم که تا آن‌ها را در ساختاری قابل ارائه به شکل ودیدئوکلیپ درنیاوردم دستم به کار دیگر نرفت. قصه‌ای که "کیان امانی" با این 9 قطعه عکس نوشته ‌است چنان گویاست که در صدها صفحه بازگفتنی نیست. خودتان با  کلیک روی ویدئوکلیپ زیر عکس‌ها را ببینید و قضاوت کنید.

Posted by reza at 8:28 AM | Comments (3)

October 30, 2006

دلمشغولی‌های من

من همانطور که لابد متوجه شده‌اید عادت ندارم به نظرات و انتقاداتی که به برخی از نوشته‌هایم ارجاع دارند پاسخ بدهم. معمولا آن‌هائی را که قبول دارم به دیده می‌گیرم تا تکرار نشود، و باقی را هم پشت گوش می‌اندازم. ولی گاهی از فرصت به دست آمده از یک خرده‌گیری استفاده می‌کنم تا زوایای دیگری از ذهنم را با تو که خواننده‌ام باشی در میان بگذارم (من از روزنوشت برداشتم جز این نیست که باید تک تک شما را با آنچه روزانه دلمشغولم می‌کند، و ارزش بازگوئی دارد سهیم کنم). یکی از این فرصت‌ها را خواننده عزیزی با یادداشتی که در بخش اظهار نظر در مورد مطلب قبلی‌ام نوشت به دستم داد. او که ترجیح داده نام خوانائی از خود به دست ندهد، برایم نوشت: "گراما همان كيهان خودمان است.  چه عبارت جالبی. در حقيقت اصلا مهم نيست پای چه پرچمی مشغول سينه زدن باشيم. مهم اينه كه مشغول باشيم."

            اگر درست فهمیده باشم ایشان تشبیه روزنامه "گراما" به "کیهان تهران" را درست نمی‌دانند. اگر برداشتم درست باشد دلم می‌خواهد از این خواننده عزیز بپرسم که آیا با روزنامه "گراما" آشنائی نزدیک دارند و شماره‌هائی از آن را خوانده‌اند که تشبیه من را نپسندیده‌اند یا حدس می‌زنند که نباید روزنامه بدی باشد. من که این تشبیه را کرده‌ام با این روزنامه بسیار آشنایم و باور کنید که این روزنامه در قلب واقعیت و پرونده‌سازی برای هر کس که کمترین مخالفتی با سیاست‌های حزب کمونیست کوبا بکند دقیقا همپای کیهان تهران است. آخرین نمونه از پرونده‌سازی این روزنامه برای برخی از روزنامه‌نگاران و هنرمندان کوبائی منتقد دولت را من از نزدیک دنبال کرده‌ام و از سوابق شریف بسیاری از قربانیان این پرونده‌سازی آگاهم. اگر سخن به درازا نمی‌کشید می‌توانستم با جزئیات بیشتری به آن بپردازم. سابقه مردمی و انسان‌دوستانه روزنامه گراما را هم خوب می‌شناسم. اما بر این باورم که سابقه شریف گذشته‌های دور یک روزنامه را نمی‌توان توجیه عمکرد غلط چندین دهه اخیر آن دانست. و اما نکته‌ای هم در مورد سینه‌زنی که نوشته‌اند بگویم. آدمی که سینه‌زن باشد البته پرچم کم نمی‌آورد. من به شهادت همین صفحه که می‌خوانیدش مشکلم این است که از سینه‌زنی بیزارم نه از پرچم این و آن.

            دوست عزیز دیگری به نام حمید هم فرصت دیگری در اختیارم گذاشت که بخش دیگری از ذهنیتم را عریان کنم. او نوشته است: "در زمان جوانی ما، فيدل اسطوره بود همينطور كه گلسرخی كه هم رزم شما بود برايمان اسطوره شد. حال ما به ويران  كردن اسطوره ها بر خاسته ايم. اكنون برای اميدوار كردن جوانانمان برای ساختن جامعه ای انسانی چه الگوهايی را به آنها معرفی می‌كنيم؟"

            حمید عزیز، من با انتقاد به کاسترو به ویران کردن اسطوره جوانی خودم و تو برنخاسته‌ام. من به باز کردن چشم جوانانی برخاسته‌ام که یاد بگیرند تا از انحرافات هیچکس، حتی اسطوره‌هایشان، نگذرند. از گلسرخی گفتی که اسطوره شد. چرا نشود؟ اگر او به قدرت می‌رسید و چهل سال بر مردم یک مملکت به شکل مطلق حکومت می‌کرد و در سن هشتاد سالگی و در بستر بیماری هم حاضر نمی‌شد قدرت را به تمامی به برادرش حتی واگذار کند باز هم اسطوره باقی می‌ماند؟ آیا فرقی بین اسطوره کاسترو و اسطوره چه گوارا نمی‌بینید؟ می‌گوئی چه الگوئی برای جوانان دارم. البته که دارم. نلسون ماندلا. کسی که تا نیرو داشت برای مردمش زحمت کشید بعد هم خودش را بازنشسته کرد. اگر او هم مثل حافظ اسد تا آخرین روز بر قدرت می‌ماند و بعد هم این ارثیه را به پسرش وامی‌گذاشت باز هم اسطوره باقی می‌ماند؟ البته که نه! چرا راه دور می‌رویم. خمینی تا به قدرت نرسیده بود چیزی از گاندی کم نداشت. شما خودتان بگوئید که در ذهن آگاهان جهان گاندی امروز کجاست، و خمینی کجا. آیا امروز من و شما که از خمینی به عنوان عامل اصلی جنایات بی‌شمار سال‌های پس از انقلاب نام می‌بریم اسطوره میلیون‌ها جوان سابق ایرانی را ویران نمی‌کنیم؟ چه باک! اسطوره‌ای که قدرت آلوده‌اش نکرده باشد اسطوره واقعی باقی می‌ماند. وگرنه من که هیچ، پدر جد من هم نمی‌تواند ویرانش کند. مصدق را به یاد بیاورید که چگونه از ویرانگری شاه و شیخ‌پرستان هر باره سرفرازتر سر بر کرده است. سخن را کوتاه کنم. در پاسخ این پرسش که: "برای اميدوار كردن جوانانمان برای ساختن جامعه ای انسانی چه الگوهايی را به آنها معرفی می‌كنيم" باید بگویم که هر نسلی الگوی خودش را خودش پیدا می‌کند. مگر الگوهای ما را پدرانمان به ما معرفی کردند؟ اگر نسل حاضر اهل یادگیری از نسل ما باشد باید فقط این یک نکته را بیاموزد که سینه‌زدن زیر هر پرچمی که باشد آن‌ها را از ساختن یک جامعه انسانی باز می‌دارد.

Posted by reza at 8:33 PM | Comments (2)

October 27, 2006

تولدم مبارک!

شصت و سه سال پیش، با چندین ساعت تاخیر که برای پدرم چندین قرن گذشت، به جای روز با شگون چهارم آبان در بامداد روز بی‌خاصیت پنجم آبان در خانه‌ای که کمترین خاطره‌ای از آن ندارم در شهرستان ساری به دنیا آمدم. پدرم رئیس بانک ملی بهشهر بود و با مقامات شهر نشست و برخاست داشت. وقتی فهمیده بود که قرار است چهارم آبان به دنیا بیایم به آن‌ها گفته بود که اگر زنش پسر بزاید اسمش را به نشانه علاقه‌اش به شاه جوان "محمدرضا" خواهد گذاشت، حالا از روی علاقه واقعی بود یا حرامزادگی نمی‌دانم! سال 1322 بود و محمدرضا، شاه جوان و محبوبی بود که دو سالی می‌شد جای پدر نامحبوبش را گرفته بود. روز چهارم آبان آن سال، برای پدرم روزی سخت و فراموش ناشدنی بود. چپ و راست یک استکان عرق می‌انداخت بالا و یک نگاهی به ساعت زنجیردار آویخته به جلیقه‌اش می‌کرد و از مادرم می‌خواست یک بار دیگر سعی خودش را بکند تا این روز با شگون تمام نشده من را به دنیا بیاورد. مادرم بعدها می‌گفت همین چند ساعت تاخیر من در به دنیا آمدن، رابطه او و شوهرش را تیره کرد و طلاق و بی‌کسی بعدیش نتیجه تنبلی و بی‌تدبیری ذاتی من بود. با این همه پدرم نام من را به احترام شاه جوان همان محمدرضا گذاشت، گرچه رئیس ثبت احوال ساری حاضر نشد تاریخ تولدم را یک روز زودتر در شناسنامه‌ام ثبت کند. این‌گونه بود که سرنوشت من با سرنوشت شاه جوان گره خورد!

            ده ساله بودم که محمدرضا شاه با آلوده شدن به کودتای مرداد سی و دو از یک پادشاه مشروطه به یک دیکتاتور مطلق فرو غلتید و من چقدر خوشحال بودم که همه من را نه با اسم کاملم "محمدرضا"، که به کوتاهی "رضا" صدا می‌زنند. بعدها هم که دست به قلم بردم و سر از فیلمسازی در آورم همه جا با نام رضا خودم را معرفی کردم بی‌آنکه بدانم سرنوشت را با اینگونه دستکاری‌ها نمی‌توان گول زد!

            بند ناف من که به بند ناف محمدرضا شاه بسته شده بود بالاخره کار خودش را کرد. تازه سی ساله بودم و داشتم توی فیلمسازی سری میان سرها در می‌آوردم که به اتهام اقدام برای ترور شاه و تمام خانواده سلطنتی، یکجا، به ییلاقات اوین برده شدم و تا سرنگونی او و نهاد دیرپای پادشاهی در آن جا و ییلاق و قشلاقات دیگر آب خنک خوردم. سرنوشت این گونه رقم خورده بود که با آزادی من از زندان، محمدرضا شاه می‌باید به ناچار برای همیشه ایران را ترک می‌کرد: کشور باستانی و پهناور ایران جای دو "محمدرضا" را نداشت!

            حالا در این اولین ساعات شصت و سه سالگی دارم به این می‌اندیشم که اگر تاریخ به عقب بر‌می‌گشت و من به جای پدرم می‌توانستم نام خودم را خودم تعیین کنم اسم من حالا چه می‌بود. دیدم حتی اگر از "سرنوشت" گریزی باشد از "سرگذشت" دیگر گریزی متصور نیست. نام من همان می‌بود که هست؛ "محمدرضا"ئی که همه "رضا" صدایش می‌زنند، بی‌تردید.

Posted by reza at 11:30 AM | Comments (12)

October 23, 2006

قوقولی قوقو به سبک آخوندی!

سری به ویدئو کلیپ‌های دوست نادیده‌ام آقای بیدجانی در "سایت یوتیوب" زدم و کلی دلم را باز کردم [ایشان همان است که چندی پیش راه دانلود کردن فیلم‌ها را نشانم داده بود و من نامه‌شان را در همین صفحه منعکس کرده‌ام]. یکی از ویدئوکلیپ‌ها را که بیشتر از همه برایم جالب بود، با عنوانی که در پیشانی این مطلب می‌بینید، بدون هیچ شرح و تفسیری، در زیر برایتان می‌آورم تا دل شما را هم باز کنم. دو سه دقیقه بیشتر وقتتان را نمی‌گیرد.

برای دیدن ویدئوکلیپ‌های دیگر، اگر خواستید می‌توانید به صفحه ایشان در یوتیوب، به آدرس:  http://www.youtube.com/profile?user=BIDGANI  مراجعه کنید.

Posted by reza at 5:57 PM | Comments (5)

October 17, 2006

لطفا قرصتان را به موقع بخورید!

دوست روانکاوی از ساکنین آلمان می‌گفت زبانم مو در آورد از بس به یکی از مریض‌هایم گفتم آقا جان، لطفا قرصتان را به موقع بخورید. دوست من با این که بعید نمی‌دانست من نامی از بیمارش شنیده باشم اما به حرمتِ سوگند پزشکی، اسمی از او نبرد. من هم پاپی‌اش نشدم. می‌گفت علاج این بیماری [که اسمش را به یونانی با لهجه آلمانی چند بار ذکر کرد ولی باز هم در خاطر من نماند] خیلی ساده است، اما به شرطی که بیمار به موقع قرصش را بخورد. پرسیدم خوب حالا اگر به موقع قرصش را نخورد مگر چه می‌شود؟ گفت همین می‌شود که می‌بینی. قلم را برمی‌دارد و هر چه از ذهن بیمارش می‌گذرد روی کاغذ می‌آورد. موضوع بحث هم برایش فرقی نمی‌کند. چشمش به اولین مقاله‌ای در روزنامه که بیافتد می‌نشیند و نویسنده را به باد ناسزا می‌گیرد. حالا در باره سیاست باشد یا صحت مزاج، در باره سینما باشد یا دستور آشپزی. گفتم می‌نویسد که بنویسد تو چرا نگرانش می‌شوی؟ دنیا دنیای آزادی است، و هر که بخواهد می‌تواند در باره هر مطلبی بنویسد. گفت انگار تو هم به موقع قرص‌هایت را نمی‌خوری! من که حرفی ندارم اگر بنشیند و بنویسد. اصلا برای سلامتی‌اش بهتر است. من خودم بارها تشویقش کرده‌ام که وقتش را با جروبحث با این و آن تلف نکند و بنشیند در زمینه‌ای که علاقه و اطلاعاتی دارد مطلب بنویسد. ولی حرف این است که او اصلا اهل نوشتن نیست. آن وقت که در ایران – دوره شاه فقید را می‌گویم - دکان و دستگاهی داشت سال تا سال سر قلم نمی‌رفت اما حالا قلم روشَش بند نمی‌آید!

            دیدم دوست روانکاوم دارد زیادی اصطلاحات پزشکی به کار می‌برد سر حرف را گرداندم. گفتم شاید اگر برایش کاری دست و پا کنی سرش گرم بشود و آرام بگیرد. گفت لطفا کُنسه‌های روانپزشکی را بگذار برای عمه‌ات! دیدم انگار خودش هم قرص‌هایش را به موقع نخورده است! حرف دیگری نزدم و فقط به نطق یک طرفه‌اش گوش سپردم.

            "ببین! اگر از من بخواهی گور پدر هر چه نویسنده و هنرمند و سیاستمدار و سیاست‌باز. من یک خال از موی همین مریض بیچاره‌ام را نمی‌دهم به صدتا از این آدم‌ها. ار هر قماش و هر دسته‌شان. فکر نکن دلم برای آن ها می‌سوزد. گور پدرشان. تازه این جور آدم‌ها فحش‌خورشان مَلَس است. اصلا خیلی‌هاشان کِرم فحش خوردن دارند اگر کسانی مثل این مریض من گاهی به آن‌ها بند نکند خمار می‌شوند. من دکترم و تنها به سلامت بیمارم فکر می‌کنم. اما آخر این که اولین و آخرین مریض من نیست. من این کله را که می‌بینی در همین راه طاس کرده‌ام. من می‌دانم اگر او قرص‌هایش را به موقع نخورد چه بلائی به سر خودش می‌آورد. می‌دانی چه بلائی؟"

            سرم را بالا و پائین بردم یعنی که نه. سرش را به چپ و راست گرداند یعنی که چقدر بی‌خبری تو از دنیا! بعد دو باره رفت روی منبر.

            "ترسم این است که وقتی از گیر دادن به این و آن خسته شود شروع کند گیر دادن به خودش. باور کن راست می‌گویم. ده‌تا از این مریض‌ها دیده‌ام. شروع می‌کنند جستجو کردن در زندگی خودشان. با همان معیارهای صدتا یک غاز که دیگران را به باد اتهام گرفته‌اند می‌افتند به جان خودشان. این یک مرحله پیشرفته در همین بیماری است. مریضی که به این مرحله می‌رسد دیگر به خودش هم رحم نمی‌کند. اگر مثلا در رژیم گذشته کارمند اداره قند و شکر هم بوده باشد خودش را جیره‌خوار رژیم شاه می‌نامد و از خودش متنفر می‌شود، جه رسد به اینکه روز و روزگاری دهشاهی صناری لفت و لیس کرده باشد. باور کن آخرین بار که عیادتش کردم ازش ترسیدم. عین مریض دیگری که سال‌ها پیش داشتم حرف می‌زد. می‌دانی آن بیچاره چه به سر خودش آورد؟ یک چارپایه گذاشت روی مستراح فرنگی خانه‌اش و خودش را از زنجیر سیفون مستراح دار زد!"

            دیدم دیگر حوصله بقیه نطق پر مغز دکتر را ندارم. وقتی دید پا به پا می‌شوم گفت حالا جه عجله‌ای داری؟ دارم برایت حرف می‌زنم. گفتم دکتر جان باید بروم خانه تا دیر نشده قرص‌هایم را به موقع بخورم!

Posted by reza at 9:19 PM | Comments (6)

October 14, 2006

چوب حراج!

حالا که به قول ظریفی با گذاشتن فیلم‌هایم در این سایت چوب حراج به اموالم زده‌ام خوب است خودم راه دانلود کردن آن‌‌ها را هم نشان دهم تا با خیال آسوده سر بر بالین بگذارم! از شوخی گذشته بارها و بارها از طرق مختلف از جمله از طریق پیامگیر یوتیوب از من خواسته شد تا راه دانلود کردن این فیلم‌ها را بگویم: سئوالی که پاسخش را تا همین امروز که پیام آقای "بیدجانی" را از طریق یوتیوب دریافت کردم نمی‌دانستم. بخشی از نامه ایشان که به این مطلب ارتباط دارد این است:

[بنده راه داونلود سایت یوتیوب را به صورت تجربی یافتم. مایل بودم به شما هم اعلام کنم تا اگر دوستانی مشکل دانلود داشته باشند راهنمائی بفرمائید. و اما راه حل:

تمام فایل‌هائی که از وب گرفته می‌شوند در فهرستی از فهرست‌های سیستمی به نام  "Temporary Internet Files"  می‌‌نشیند. در مورد یوتیوب اسم فایل ویدئوهائی که مشاهده کرده‌ایم به نام "getvideo" با ایندکس 1، 2، 3 بسته به این که چند تا ویدئو مشاهده کرده باشی. این فایل‌ها را با جستجو در "Temporary Internet Files" می‌توان پیدا کرد و در محل مناسبی در هارد-دیسک کپی کرد. بعد از این باید این فایل را rename  کرده و پسوند یا (extention) ".flv" به آنها اختصاص داد، چون فرمت این فایل‌ها فلاش ویدئو است. مرحله آخر هم با "flv player"  می‌توان آن را اجرا کرد و دید. "flv player"  را هم با جستجو در گوگل می‌توان دانلود و نصب کرد.]

با سپاس از ایشان آدرس وب-سایتشان را برایتان می‌آورم که اگر پرسشی در این زمینه داشتید بتوانید با ایشان تماس بگیرید. ایمیل‌شان را نتوانستم بیابم. http://tobre.blogspot.com  

Posted by reza at 3:26 PM | Comments (2)

October 9, 2006

غنیمتِ فرصت

در پایان هفته‌ای که گذشت با نمایش شش فیلم کوتاه برای کودکان و نوجوانان که توسط دوازده دانشجوی من از ملیت‌های مختلف (از کوستاریکای آمریکای لاتین گرفته تا نیجریه و پاکستان) ساخته شده بودند، یک مرحله از کار این فصل را به پایان بردم، و حالا فرصت را غنیمت می‌شمارم تا کمی هم به خواندن و نوشتن، این دو معشوقه‌ی دیرسالم، برسم پیش از این‌که دور بعدی تدریس را آغاز کنم. قصه کوتاهی از شروود اندرسون را برای ترجمه و ارائه در این صفحه انتخاب کرده‌ام و دم دستم گذاشته‌ام که به زودی خواهیدش خواند. همین امروز هم تا توانستم به سمت راست این صفحه رسیدم و دستی به سر و رویش کشیدم و بزک و دوزکش کردم تا بیشتر جلوه‌فروشی کنم! چیزی هم نمانده بود که به جای گرفتن زیر ابروی عروس چشمش را کور کنم که داریوش میم، صاحب عرش ملکوت، به دادم رسید و قال قضیه را کند.

            و اما باز هم فرصت را غنیمت می‌شمارم تا به یکی از پرسش‌های بسیار طرح شده در این روزها پاسخ دهم. بسیاری از دوستان از ایران برایم نوشته‌اند که سایت "یوتیوب" در ایران فیلتر شده و آن‌ها نمی‌توانند فیلم‌های مرا ببینند و می‌خواستند بدانند که "جنایت مقدس" و "شب بعد از انقلاب" را از کجا می‌توانند تهیه کنند. دوستان دیگری هم از خارج همین پرسش را داشتند. در پاسخ باید بگویم که این دو فیلم سال‌ها قبل در آمریکا به صورت ویدئو تکثیر و عرضه شد که مدت‌هاست تمام نسخه‌های آن‌ها فروش رفته‌اند و حتی خودم هم نسخه‌ای از آن سری را ندارم. سال پیش این دو فیلم را در یک دی.وی.دی در آلمان تکثیر کردم که نسخه‌هائی از آن هم در جریان اجرای نمایش "مصدق" در اروپا به معرض فروش گذاشته شد، ولی بعد متوجه شدم که تمام نسخه‌ها ایراد جدی تکنیکی دارند و در لحظاتی تصاویر به اصطلاح گیر می‌کنند. این بود که تصمیم گرفتم از توزیع بیشتر آن‌ها خودداری کنم و جعبه‌های در بسته‌ی آن‌ها در انبار خانه تلنبارند! البته سایت‌های سینمائی بسیاری هستند که از روی نسخه‌های ویدیوئی قبلی، بدون اجازه من، دی.وی.دی زده‌اند و سال‌هاست به صورت آن-لاین هر دو فیلم را می‌فروشند و صنار هم به من نمی‌دهند. سختم می‌آید آدرسشان را در این‌جا بیاورم ولی اگر اصرار داشته باشید می‌توانید خودتان از طریق جستجوی نام فیلم‌ها در "گوگل"، سایت‌های فروشنده این فیلم‌ها را پیدا کنید!

            و بالاخره این‌که، دیدن آمار بینندگان فیلم "شب بعد از انقلاب" که در چهار روز گذشته حدود سه هزار نفر بوده‌، و "جنایت مقدس" که در یک ماه گذشته از سیزده هزار نفر هم تجاوز کرده است، آن هم پس از این همه سال که از ساخته شدنشان می‌گذرد، این باور قدیمی را یک بار دیگر اثبات می‌کند که: "ٱن چه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند".

Posted by reza at 1:02 AM | Comments (0)

September 11, 2006

سخنی دیگر با دوستان این صفحه

گرچه تا آنجا که وقتم اجازه می‌دهد سعی می‌کنم هیچ نامه‌ای را بی‌پاسخ نگذارم اما باز هم هر از گاهی لازم می‌آید نکاتی را با دوستان این صفحه در میان بگذارم که بیشتر جنبه عمومی دارد. و برای اینکه چیزی از قلم نیافتد بهتر است هر نکته را جدا جدا طرح کنم تا خیالم آسوده شود:

  1. در پاسخ دوستان بسیاری که از پخش نمایش "مصدق" به صورت دی.وی.دی پرسیده‌اند باید بگویم که با اینکه تدوین ویدئوی این نمایش مدتی است آماده است اما کار ترجمه نمایش به انگلیسی، و آماده کردن متن انگلیسی به شکل زیرنویس، بیش از آنچه تصور می‌شد به درازا کشید. البته گرفتاری کاری خود من در عقب افتادن زیرنویس تاثیر اصلی را داشت. با این همه مطمئن هستم که پخش "مصدق" به صورت دی.وی.دی به پایان سال مسیحی جاری نخواهد کشید و پیش از آن به بازار خواهد آمد.

  2. تایپ رمان "آلبوم خصوصی" که همچون دو رمان دیگرم "غوک" و "تابستان تلخ" زحمتش به گردن برادر صبورم "سعید" افتاده است به دلیل گرفتاری‌های او بدجوری طول کشیده است. چند روز پیش شنیدم که پس از وقفه‌ای طولانی کار تایپ را از سر گرفته است. قول می‌دهم به محض تمام شدنش رمان را یکجا در اختیار علاقمندان بگذارم. (راستی کسی در میان خوانندگان این صفحه پیدا می‌شود که حوصله و انگیزه‌ی تایپ کردن کتابی دیگر از من را داشته باشد؟ مثلا فیلمنامه‌ی کم حجم "وصیت‌نامه‌ی ققنوس"، یا کتاب پر حجم "سراب سینمای اسلامی" را؟ اگر کسی آستین بالا بزند نسخه‌ای از کتاب را برایش خواهم فرستاد، و متن تایپ شده را با سپاس فراوان از او در همین صفحه برای استفاده دیگران خواهم گذاشت.

  3. استقبال از فیلم‌هائی که در این صفحه گذاشته‌ام بسیار بیش از انتظارم بود. بر مبنای آمار دقیق "یو تیوب" در همین مدت کوتاه بیش از هشت هزار و پانصد نفر فیلم "جنایت مقدس" را دیده‌اند. (همین جا لازم است از تمام کسانی که به این فیلم لینک داده‌اند یا آن را در سایت خودشان به نمایش گذاشته‌‌اند سپاسگزاری کنم). فیلم‌های دیگری را هم آماده کرده‌ام که به تدریج خواهید دید. در پاسخ کسانی که خواستار دیدن فیلم "شب بعد از انقلاب" هستند بگویم که این فیلم را هم در اولین فرصت مناسب در این صفحه عرضه خواهم کرد.

  4. و حرف آخر را به سپاس از دوستانی اختصاص می‌دهم که به ویژه از مطلب کمی متفاوت "نوبت ترانه‌های عشق لاتی" لذت بردند و به اشکال مختلف نظرشان را با من در میان گذاشتند. دم همه‌شان گرم!
Posted by reza at 11:43 PM | Comments (3)

August 28, 2006

نوبتِ ترانه‌های "عشق لاتی" (2)

دلم می‌خواهد بخش دوم و پایانی "ترانه‌نامه" عشق لاتی را با قطعه ای از ترانه‌ی "دختر خوشگل" از خواننده‌ای که نامش به لقب پُر افتخار "خاکی" مزین شده بود، یعنی نعمت‌الله آغاسی، آغاز کنم. از "آغاسی"، یک سال پیش از اینکه با ترانه "جومه نارنجی" به شهرت برسد، خاطره‌ای دارم که به شنیدنش می‌ارزد. سال دوم درس خواندنمان در مدرسه تلویزیون و سینما بود. شاید سال 1348 خودمان بود. یک برنامه تلویزیونی با عنوان "پگاه" را به شکل آزمایشی ظبط کرده بودیم که نویسنده و کارگردانش من بودم. برنامه‌ای بود در مورد نویسندگان نوپای آن زمان که اولین و تنها قسمتی که ظبط کردیم به نویسنده‌ای گیلانی اختصاص داشت که نامش را اکنون به یاد نمی‌آورم. 

            کار ظبط که تمام شد تهیه کننده، دوست دیرینه‌ام محسن داوری، گفت که مقداری پول از بودجه برنامه باقی مانده است، و من و بچه‌های دیگر را به مهمانی شبانه دعوت کرد. اول رفتیم لاله‌زارنو، سراغ رستوران "آقا رضا سهیلا" و دلی از عزا در آوردیم. شکممان که پُر، و کله‌مان که گرم شد رفتیم توی یک کاباره کوچک زیرزمینی همان دور و برها. آخر شب بود و برنامه‌های رقص و آواز داشت ته می‌کشید. آخرین خواننده، مردی که کمی می‌شلید، موقعی روی سن آمد که دیگر مست‌های آخر شب هم داشتند کافه را ترک می‌کردند. ما، اما، به احترام خواننده نامعروفی که با صدائی که انگار از ته چاه در می‌آمد آوازهائی با ته‌لهجه جنوبی می‌خواند، تا پایان برنامه‌اش ماندیم و برایش کف زدیم، بی‌آنکه بدانیم یک سال بعد از او خواننده‌ای ساخته خواهد شد که پیر و جوان با آهنگش دستمال بالای سرشان خواهند گرفت و تکان تکان حواهند داد.

برگردیم به ترانه "دختر خوشگل"، یکی از ترانه‌های "کوچه بازاری" این خواننده‌ی خاکی که در مقوله "ترانه‌های عشق لاتی" می‌گنجد. البته باید در شهر شلوغ و بی‌در و پیکری مثل تهران رانندگی تاکسی کرده باشید تا ترجیع‌بند نوآورانه‌ی این ترانه را با تمام وجود حس کنید:

[] با هر نگات هزار تا دل خون می‌شه / هر جا می‌ذاری پا، راه‌بندون می‌شه!

از نظر نوآوری در ترجیع بند از هر ترانه‌ای می‌شود گذشت جز از ترانه "انار دون دون" که قطعه‌ای از آن را با صدای "جواد یساری" در اینجا می‌آورم:

[] قسم به اون گوشواره‌های گیلاس / قسم به اون سیب‌های کال باغت // به اون انار سرخ دون دون قسم / هر جا بری بازم میام سراغت

حالا که خواهی نخواهی به ترجیع بند ترانه‌های عشق لاتی گیر داده‌ام بد نیست قطعه‌ای از ترانه "غریبه" را برایتان بگذارم با صدای "آفت"، که روز و روزگاری چه بروبیائی داشت در کافه کاباره‌های لاله‌زار.

[] چقدر تحمل، چه قدر التماس / یادت بمونه بالا سر هم خداست

و اما از ترانه‌های عشق لاتی نمی‌توان نوشت بی‌آنکه از یک خواننده "خاکی" دیگر نام برد که با صدای گرفته‌اش سالیان سال دل سوخته‌دلان را کباب‌تر از آنچه بود کرد؛ از "سوسن"

[] گفتی عشق ما شده مثل عشق یکسره

ننه پیره میگه که عشق ما در بدره

جز خدا و غیر تو کی می‌دونه دردم چیه

غم من با غم اون لک لک پیر یکیه

گرچه شاید انصاف نباشد در این مقوله از خوانندگانی چون "تاجیک" و "داوود مقامی" و "عباس قادری" و "حسین موفق" و... یاد نکرد، اما چون فرصت تنگ و سخن در زمینه‌های دیگر بسیار است تنها به یک ترانه‌ی دیگر اشاره‌ای می‌کنم و می‌گذرم، چرا که این ترانه‌ی "عشق لاتی" برای من به گونه‌ای بوی سیاست هم می‌دهد:ترانه‌ی "نیمه شب" با صدای "حسن شجاعی".

[] نیمه شب وقتی میرم به خونه

خونه ای که چن ساله ویرونه ...

صدای الله اکبر تنمو می‌لرزونه

منو یاد زندگیم می‌اندازه و می‌گریونه! 

Posted by reza at 11:00 PM | Comments (4)

August 25, 2006

نوبتِ ترانه‌های "عشق لاتی" (1)

دروغ نگفته باشم مدتهاست به فکر نوشتن این "ترانه‌نامه" هستم، اما مگر این کُشت و کشتار لعنتی در خاور میانه دل و دماغی برای رسیدن به کار دل برای ما باقی می‌گذارد! حالا که دنیا کمی آرام گرفته است فکر کردم بجنبم و تا آتش تازه‌ای جای دیگری از دنیا بر پا نشده، شما را به سیر و سیاحتی در دنیای ترانه‌های عشق لاتی دعوت کنم. اگر شما هم اتفاقا مثل من با همه‌ی تعلق خاطرتان به دنیای به اصطلاح روشنفکری، و دل نگران بودن برای سرنوشت بشر، و پایبندیتان به هنر سازنده و خلاق، باز هم وقتی دو پیاله شراب در کاسه سرتان می‌ریزید دلتان هوای ترانه‌های عشق لاتی خودمان را می‌کند لبی تر کنید و دقایقی با من بمانید. قول می‌دهم اگر به زبان هم نیاورید، تهِ دلتان شاد خواهید شد! می‌گوئید نه، فقط به این یک تکه از ترانه‌ی "دریا" با صدای "پریوش" گوش بدهید که دو دقیقه هم طول نمی‌کشد.‌ اگر دلتان نکشید باقی راه را با من نیائید!

[] از مردم زمونه ز بس حیله دیده‌ام

چون آهوان ز سایه خود هم رمیده‌ام

یک یار با محبت و یک مونس صدیق

ای دل تو شاهدی که به عمرم ندیده‌ام

اگر تشریفتان را بردید که دست خدا به همراهتان، ولی اگر مانده‌اید این تکه کوتاه از ترانه‌ی "عاشقی غمش خوبه" با صدای خانم "روح‌پرور" را برایتان می‌گذارم، به رسم سپاس. بیائید از پیش در آمدش آغاز کنیم.

[] دل من از عشق بی‌رنج و عذاب بیزاره

عشق بی‌غم با گل بی‌بو چه فرقی داره؟

عاشقی غمش خوبه، گریه و ماتمش خوبه

انتظار کشیدن و اشک دمادمش خوبه

راستی مگر آن شاعر عاشق دلسوخته‌ی خراسانی ــ عماد را می‌گویم ــ با این ترانه‌سرا هم نظر نبود که گفت: ای آتش عشق خانمان سوز / ای جانده و جانستان و جانسوز // هر چند که حاصل تو غم بود / قربان غمت شوم که کم بود.

حالا که قاپتان را دزدیدم و تا اینجا شما را کشاندم بخشی از یک ترانه‌ی عشق لاتی ناب را برایتان می‌گذارم که اتفاقا عنوانش "عشق لاتی" است با صدای "فیروزه". قسمت اولش را بشنویم:

[] به سر به زیر بودن سمپاتی دارم / به سر هوای عشق لاتی دارم

وقتی کار به اینحا می‌رسد شاعر قصه‌ی تازه‌ای آغاز می‌کند که کم شیرین نیست. ببینید چه می‌گوید: []

واقعا عنوان با مسمائی داشت، نه؟

برای اینکه مثل دریای خزر در جمهوری اسلامی، کار را زنانه مردانه نکرده نباشم "آفت" و "سوسن" و "گیتا"و زنان دیگر را می‌گذارم برای بخش دوم این "ترانه‌نامه" و می‌پردازم به یکی از نامدارترین خوانندگان مرد ترانه‌های عشق لاتی: قاسم جبلی با بخشی از ترانه‌ی "کاسه‌ی صبر".

[] نگفت به من اون بی‌خبر رفت کجا / کاسه‌ی صبر من سر اومد خدا...

حالا برای اینکه مبادا کاسه‌ی صبر شما را از ترانه‌های غم و غصه دار سر بیاورم تکه‌ای از ترانه‌ی "گُل و خار" را با صدای خواننده‌ی کمتر معروف "شهرستانی" برایتان می‌گذارم که اگر به شعرش دقت کنید همچون دوبیتی‌های خیام پندهای عاشقانه‌ای با خود دارد، گیرم با زبانی عشق لاتی!

[] من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت / از اهل بهشت کرد، یا دوزخ زشت

جامی و بُتی و بربطی بر لب کِشت / این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

و حالا بخش اول این "ترانه‌نامه" را با تکه‌ای از ترانه‌ای به پایان می‌برم با صدای خاتم عشق لاتی خوانان زمانه، "معین"، با عنوان "یکی را دوست می‌دارم"، که اگر هنوز جرعه‌ای در جامتان باقی است به سلامتی آنها که به گفته‌ی ترانه‌سرا "به خاکستر نشینی عادتی دیرینه"، "اما، دلی بی‌کینه" دارند در چاله گلویتان خالی کنید که جائی برود که درد و غم نرود!

[] کار هر کس نیست مکتب‌داری این پاکبازان

هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم  

Posted by reza at 2:42 AM | Comments (0)

July 25, 2006

یادداشت برای خواننده‌ای که تو باشی

آخرین روزهای اقامتم را در ویرجینیا با نمایش فیلم‌های ساخته شده توسط دانشجویان، که فردا شب برگزار خواهد شد، به پایان می‌برم، و آخر همین هفته برای یک سال با همکاران و دانشجویانم خداحافظی می‌کنم. به گواهی مطالبی که در این صفحه خوانده‌ای، شش هفته دوری از یار و دیار، تاخیری در تماس با تو ایجاد نکرد. یادآوری می‌کنم که اگر سری به من زدی و مطلب تازه‌ای ندیدی، پیش از خداحافظی سری هم به ستون ثابت‌تر این صفحه، یعنی ستون سمت راست، بزن چرا که ممکن است ترانه‌های تازه‌ای در بخش ترانه‌های فلامنکو، یا ترانه‌های آمریکای لاتین، و یا ویدئوکلیپ‌های تازه‌ای از رقص و آواز فلامنکو برایت گذاشته باشم. در همین یکی دو هفته جاری ترانه‌های بسیار شنیدنی با صدای "نینیا پاستوری"، "ویکتور خارا"، و "گروه لوس پانچوس" را اضافه کرده‌ام.

            راستی، دقت کن که برخی از ترانه‌ها را برایت ترجمه کرده‌ام که با یک کلیک روی عبارت [برگردان فارسی]، که در کنار ترانه گذاشته‌ام، می‌توانی همزمان با شنیدن ترانه متن فارسی آن را نیز بخوانی.

            از ویدئوکلیپ اسم بردم، اجازه بده بگویم که با امکان تازه‌ای که یافته‌ام می‌توانم از این پس ویدئوکلیپ‌های متعلق به خودم را با مدتی طولانی‌تر و کیفیتی بسیار خوب در اختیارت بگذارم. وقتی برگردم، برخی از ویدئوکلیپ‌های موجود در این صفحه را با نسخه‌های بهتری از همان ویدئوکلیپ‌ها عوض خواهم کرد. 

            همانطور که در سمت راست می‌بینی فعلا دو رمان "غوک" و "تابستان تلخ" را به طور کامل در دسترست گذاشته‌ام که می‌توانی آنان را بخوانی، در کامپیورت ضبطشان کنی، و یا حتی اگر بخواهی، چاپشان کنی. رمان دیگری از من، که در دست تایپ شدن است، "آلبوم خصوصی" است که وقتی تمام شد یکجا در اختیارت می‌گذارم تا کسی از نیمه‌کاره خواندنش گله‌مند نشود! 

            و بالاخره، تا مطلب تازه، شاداب و سربلند بمانی!

Posted by reza at 11:25 PM | Comments (1)

July 11, 2006

به چه می‌اندیشم؟

تک و تنها، در ناکجائی که ویرجینای آمریکا نامیده می‌شود، در کنار کلاس و درس و بحث و فحص، تا وقت گیر می‌آورم به اتاقم عقب می‌نشینم و رفیق تازه‌سال و ریزنقشم را روی زانویم می‌گذارم و از طریق صفحه درخشانش با بخشی از جهان، عزیزترینش برای من، رابطه می‌گیرم. از سایت‌های داخل ایران شروع می‌کنم و واکنش دل‌نگرانان دانشجو و فعالین حقوق بشر، در مورد تب تازه‌ی دردآشنایان هموطن، یعنی اعتصاب غذای سه روزه در همدردی با زندانیان سیاسی ایران را دنبال می‌کنم. بعد می‌آیم به "گویا" و از آن طریق به سایت‌های خارج ار کشور سر می‌کشم و نظر این و آن را می‌خوانم. نظر کسانی را که بی‌تابانه منتظر فرصتی هر چند کوچک هستند تا دستکم به بخشی از وظایفی که برای خودشان در مقابل وطن ستمدیده‌شان قائلند پاسخ گویند. و نیز نظرات دیگرانی را که با هر حرکتی، از هر سو و هر طریق، به مخالفت برمی‌خیزند. نه به حمابت از رژیم، که به خاطر بی‌ثمر دانستن آن حرکت. یا به دلیل عدم اعتماد به بانیان آن. و یا به ترکیبی از این دو.

            من اما در این گوشه از دنیا، به دور از این گفتگوهای فرساینده – و یا شاید هم سازنده-، به گوهر این اقدام می‌‌اندیشم. من به آن زندانیانی می‌اندیشم که وقتی از طریقی خبر می‌شوند که کسانی در این سو و آن سوی دنیا به خاطر همدردی با آن‌ها گامی برداشته‌اند چگونه سرشار از غرور می‌شوند و چه توشه‌ی پرباری می‌اندوزند تا ناروائی‌های زندان و زندانبانان را تاب بیاورند. من به آن قدرتمداران غاصبی می‌اندیشم که چگونه برای سه شب هم شده به راحتی خواب به چشمشان در نخواهد آمد. من به آن آینده‌ای می‌اندیشم که حرکاتی از این دست می‌تواند زمینه‌چین‌اش باشد: آینده‌ای که در آن مخالفان دیکتاتوری در هر نام و شکلش، در صف متحدی درآیند و یک صدا جامعه‌ای آزاد مبتی بر اصول شناخته شده‌ی حقوق بشر را برای ایرانمان بخواهند...

            و اما حالا، هر روز که به آخر هفته نزدیک می‌شوم، به این می‌اندیشم که من، به دور از محیط مالوف، در جائی که حتی یک ایرانی در آن سراغ ندارم، چگونه باید وظیفه‌ام را به سرانجام برسانم. اعتصاب غذا به تنهائی در دانشگاهی که نه یک استاد و نه یک دانشجوی ایرانی در آن است، و نه هیچکس خبری در این مورد شنیده است، باید برای همه سخت غریب باشد. به این می‌اندیشم که بلیتی بگیرم و به نیویورک پرواز کنم تا در کنار هموطنان دیگرم باشم. حتی امکان پرواز را هم از طریق همین رفیق روی زانویم چک کردم. نغمه‌ی مرخصی را هم با رئیس دپارتمان فیلم سردادم، البته غیر مستقیم، چون خودم تردید دارم که ترک دانشگاه در روزهائی که دانشجویانم در حال فیلمبرداری و مونتاژ هشت فیلم داستانی کوتاه، به طور همزمان زیر نظر من هستند، و هر ساعت به من نیازمندند، اصلا منطقی باشد. و نیز به این می‌اندیشم که به هر حال این فرصتی است که نباید از دست برود. البته تعجیلی نیست.  از حالا که دارم اندیشه‌هایم را می‌نویسم تا آخر هفته هنوز چند روزی برای پیدا کردن راه حل باقی است.

            ذهنم می‌رود به دو اعتصاب غذا که در زندان داشتم. اولی در تابستان 1355 بود. ما نُه نفر بودیم که به اتهام اخلال در نظم زندان سیاسی شماره یک قصر (تهران) برای ماه‌ها به عنوان تنبیه به زندان انفرادی کمیته، و بعد به زندان عادی قصر فرستاده شده بودیم. در هیمن زندان عادی قصر بود که ساواک زیر فشار صلیب سرخ که پایش به زندان‌های ایران باز شده بود ناچار شد ما نُه نفر را در یک اتاق بگذارد. فرصتی طلائی بود برای دیدار دوستان و رای زنی. ببینم کی‌ها با من بودند، اگر این ذهن خسته راه بدهد: شهاب لبیب بود، عباس سماکار بود و اصغر کهوند. دو تا از بچه‌های مجاهد هم بودند. عنایت ...، نه ذهنم یاری نمی‌کند. به هر حال اعتصاب غذای نامحدود اعلام کردیم و خواستمان بازگشت به زندان سیاسی بود. حدود یک هفته اعتصابمان ادامه داشت. پس از یک هفته، به خواستمان ر سیدیم. ولی به حای اینکه ما را به زندان سیاسی شماره یک، جائی که سال‌ها در آن بودیم ببرند، هر کدام را با سه ژاندارم مستقیما از همان زندان عادی به زندان‌های یکی از شهرهای دوردست تبعید کردند. عباس افتاد آبادان، شهاب افتاد خرمشهر، دبگران هم هر کدام به شهر دیگری افتادند، و من افتادم کرمان. یادم نمی‌رود چند نفر از ما که در گاراژ لوان‌تور منتظر حرکت اتوبوس‌هایمان بودیم، پیروزیمان را در کنار ژاندارم‌هایمان با خوردن آبِ خالی آبگوشت جشن گرفتیم!

            دومین اعتصاب غذا را در کرمان داشتم ولی در شرائطی به کلی متقاوت. سال 57 بود و ایران در تب انقلاب می‌سوخت. بند کوچک زندان سیاسی کرمان که نزدیک به دو سال من تنها زندانی سیاسی با سابقه‌اش بودم حالا پر از دانشجویان تازه نفس بود. امیر ممبینی، که در زندان تهران با هم بودیم هم حالا به کرمان تبعید شده بود و من را از تنهائی در آورده بود! وقتی خبر تیراندازی در میدان ژاله را شنیدیم من و او و هفت هشت زندانی محلی، تصمیم به اعتصاب غذای محدود، صرفا برای اعلام همدردی با بازماندگان فاجعه گرفتیم که بازتاب چشمگیری داشت...

            و حالا در آستانه‌ی سومین اعتصاب غذا به این می‌اندیشم که کجا و چگونه به این مهم بپردازم که تاثیر بیشتری بر روحیه انسان‌های شریفِ مانده در بند داشته باشد.

Posted by reza at 6:33 PM | Comments (7)

June 25, 2006

دنیای وارونه‌ی وارونه‌ی وارونه

سه سال پیش در همین روزها و هفته ها بود که خبر کشته شدن "زهرا کاظمی" در بازداشت، همه جا پخش شد. اشتباه نمی‌کنم چون من مثل حالا در همین دانشگاه هالینز در ویرجینای آمریکا مشغول تدریس بودم و وقتی با خواندن مقاله‌ای دریافتم که قربانی تازه‌ی دستگاه امنیتی ایران همان "زیبا"ی مدرسه سینمائی خودمان است مثل آدمک پارچه‌ای روی صندلی‌ام وارفتم و تا وقتی احساس دردناکم را در مقاله‌مانندی روی کاغذ نیاوردم و منتشر نکردم دستم به ادامه کار نرفت.

این یکی دو روزه با خواندن خبر قرار سخنرانی قاضی مرتضوی در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد همان احساس دردناک به سراغم آمده است. مردی که بر مبنای تحقیقات کمیسیون مجلس خودشان متهم به شکنجه و ایراد ضرب منجر به مرگ "زیبا" در بازداشت است، و دهها شواهد آشکار برای محکومیت او از طرف همان کمیسییون ارائه شده است (حالا شواهد گویاتر دیگر را ندیده می‌گیریم) نه تنها به فرمان "رهبر"ش ارتقاء مقام می‌یابد بلکه برای دهن کجی به جهان به عنوان عضو هیئت ایرانی حقوق بشر هم تعیین می‌شود. واقعا که در چه دنیای وارونه‌ای زندگی می‌کنیم!

حاکمان بزرگترین قدرت زمانه که در چهارچوب کشور خودشان به قوانین حقوق بشر پایبندند و به ناچار هم شده، هم در حرف و هم در عمل، آن را رعایت می‌کنند پایشان را که از آنجا بیرون می‌گذارند مسئولیت وجدانی‌اشان را فراموش می‌کنند و زندان‌هائی از نوع زندان "گوانتانامو" راه می‌اندازند که بتوانند مظنونین را بدون پایبندی به ‌رعایت حقوق بازداشت شدگان، تا هر وقت و به هر شکلی که می‌خواهند زندانی کنند؛ دست سربازانشان را برای ارتکاب شنیع‌ترین رفتارها با زندانیان "ابوغریب" باز می‌گذارند؛ بازداشتیان را به کشورهائی که شکنجه در آنها "نهادینه (!)" شده است اعزام می‌کنند؛ زندانهای بی‌نام و نشان در کشورهای اروپای شرقی که وابستگی مالی به آنها دارند راه می‌اندازند؛ و حتی پروازهای امنیتی بسیاری بی‌اجازه از کشورهای دوست غربی بر فراز اروپا انجام می‌دهند. با اینهمه، دست شهروندان خودشان در رسانه‌های عمومی چنان باز است که خبر این فجایع پیش از همه از سوی خود آنان به گوش جهانیان می‌رسد. اگر دنیا اینقدر وارونه نبود، نه ما به این زودی‌ها از کم و کیف زندان "گوانتانامو" با خبر می‌شدیم، و نه عکس‌های تکاندهنده و کابوس‌وار "ابوغریب" را می‌دیدیم، و نه خبری از زندان‌های مخفی و پروازهای پنهانی می‌یافتیم. واقعا که در چه دنیای وارونه‌ای زندگی می‌کنیم!

        اگر واقعا در دنیای وارونه‌ای زندگی نمی کنیم پس چرا رئیس جمهور "رهبر" [واقعا دستم نمی‌گردد بنویسم رئیس حمهور ایران] در سخنرانی‌های بچه‌گانه‌اش چفی‌عگال، که نشانه‌ای فلسطینی است، به گردن می‌اندازد در حالیکه نه تنها "محمود عباس"، رئیس جمهور خود مردم فلسطین، که حتی "اسماعیل هنیه"، رهبر جنبش مسلمان افراطی "حماس" هم بی‌کراوات در جلسات رسمی‌اشان شرکت نمی‌کند؟

  

اگر واقعا در دنیای وارونه‌ای زندگی نمی کنیم پس چرا باید کشور ما که در سایه "حکومت اسلامی" چند ملیون نفر را آواره کرده و به عنوان پناهنده به این سو و آن سوی جهان پرتاب کرده است در راس کشورهای پناهنده‌پذیر در سیاهه کمیساریای پناهندگی سازمان ملل قرار داشته باشد؟

        و بالاخره، اگر واقعا در دنیای وارونه‌ای زندگی نمی کنیم پس چرا باید رئیس جمهور کانادا از دولت آلمان بخواهد که "قاضی مرتضوی" را، که سر راهش به ژنو در آلمان توقف کوتاهی خواهد داشت، به اتهام قتل "زهرا کاظمی" دستگیر کند در حالیکه سفارتخانه جمهوری اسلامی در کشور خود او همچنان برجاست و همکاران "قاضی مرتضوی" راست راست در آنجا می‌گردند؟ واقعا اگر ...؟

Posted by reza at 11:30 AM | Comments (9)

June 16, 2006

خیر پیش!

پیش از اینکه همین کامپیوتر را هم جمع کنم و کنار بار و بندیل بسته‌ام بگذارم تا فردا اول وقت به فرودگاه برای سفر به ویرجینیای آمریکا برای تدریس بروم، بالاخره نیمچه وقتی گیر آوردم تا میان دوندگی‌های معمول پیش از سفر، و تعقیب بی‌وقفه بازی‌های جام جهانی فوتبال، چند خطی قلمی کنم که فکر نکنید از این صفحه خدای ناکرده غافل شده‌ام. اگر اهل دل باشید – که البته هستید وگرنه سری به ما نمی‌زدید!- لابد متوجه ترانه‌ها و ویدئو کلیپ‌های تازه‌ای شده‌اید که در یکی دو روز اخیر در سمت راست همین صفحه برایتان گذاشته‌ام. همانجا یکی دو ترانه با صدای "پابلو میلانِس" را می‌توانید بشنوید که همین هفته در مادرید کنسرت داشت که بخت یاری نکرد در آن شرکت کنم (پیش از این در مورد این آوازه‌خوان نامدار کوبائی در همین صفحه مطالبی داشته‌ام).

            و اما با همه اشتیاقی که به نوشتن در مورد مراسم آخرین بدرود با "روسیو خورادو"، و کنسرت‌های "چانو لوباتو" و "خوزه مرسه" در جشنواره‌ی "چکیده فلامنکو" داشتم، فرصت نکردم فیلم‌هایم را ادیت کنم تا ملات لازمه برای مطالبم فراهم شود. این است که فیلم‌ها را برداشته‌ام تا اگر در ویرجینیا فرصتی دست داد تدوینشان کنم. فعلا چند ترانه با صدای "روسیو خورادو" در سمت راست گذاشته‌ام که از اخرین آلبومی که در زمینه موسیقی فلامنکو، همین چند سال پیش، ضبط کرده است برداشته‌ام (می‌دانید که او سال‌ها بود که از فلامنکو فاصله گرفته بود). تا شما بیائید این چند آهنگ را بشنوید و از آن‌ها لذت ببرید من رسیده‌ام به مقصدم در ینگه دنیا، و نوشتن برای این صفحه را از سر گرفته‌ام. تا آنوقت، خیر پیش!

Posted by reza at 11:43 PM | Comments (1)

May 1, 2006

"مینچ"

نمی‌دانم با بازی "مینچ" آشنا هستید یا نه. بازی بچگانه‌ای است برای سرگرمی، که از یک صفحه جدول مانند تشکیل شده با چند مهره به رنگهای مختلف و یک تاس مثل مال تخته نرد. هر بازیگر مهره‌اش را در پائین‌ترین خانه‌ی جدول می‌گذارد و هر بار که نوبتش بشود تاس می‌ریزد و مهره‌اش را به تعداد عدد تاسی که آورده چند خانه جلو می‌برد. این کار را باید آن قدر ادامه دهد تا مهره اش به بالاترین خانه جدول برسد. آن چه البته بازی را جالب می‌کند این است که در مسیر پائین‌ترین تا بالاترین خانه‌ای این جدول، خانه‌هائی وجود دارد که ورود مهره‌ها به آن‌ها نشانه شانس یا بدشانسی است. اگر مهره به خانه‌ای بنشیند که پایه نردبانی در آن نقاشی شده، بازیگر شانس آورده و می‌تواند مهره‌اش را به خانه‌ای که سر نردبان در آن قرار دارد بالا ببرد. هر چه نردبان بلندتر، حرکت مهره به سوی بالا سریع‌تر. و اما خانه‌هائی هم در جدول وجود دارد که سر ماری در آن نقاشی شده. اگر مهره بازیگری به این خانه بیاید بازیگر بدشانس باید مهره‌اش را تا خانه‌ای که دم مار در آن قرار دارد پائین بیاورد. به این ترتیب پیش و پس بودن مهره‌ها دلیل بیشتر بودن شانس پیروزی نیست چرا که کله مارهای کوتاه و بلندی در مسیر می توانند مهره آدم را چندین رده پائین بکشند.

            و اما در این سالهای پس از "انقلاب شکوهمند"مان، بارها فکر کرده‌ام که مردم نجیب کشور ما، بطور دائم مشغول بازی مینچ‌اند. در هر زمینه که فکرش را بکنید، تا می‌آیند چیزی به دست بیاورند که با احساسی از موفقیت همراه باشد، ناگهان مهره‌اشان می‌رود در خانه‌ای که سر مار در آن قرار دارد و تا بیایند بجنبند، تا دُم مار سُر می‌خورند پائین. آنقدر هم صبورند و به قاعده بازی مینچ پایبندند که بی‌درگیری و قیل و قال باز هم تاس می‌ریزند و با هر مشقتی شده چند ردیفی بالا می‌روند تا کی دو باره پایشان روی سر مار برود و روز از نو، روزی از نو.

            آخرین باری که یاد بازی بی‌پایان مینچ در ایران اسلامی افتادم همین اعلام اجازه ورود بانوان به استادیوم‌های ورزشی بود که توسط رئیس جمهور ذوب در ولایت مطرح شد و پیش از اینکه زنان وطن ما را قدمی به خواست‌شان در این زمینه نزدیک کند، مهره‌شان را روی سر مار فرود آورد. خانم‌های ورزش دوست، تا بیایند به خودشان بجنبد با فتواهائی که افعی‌های حافظ  گنجینه سنّت صادر کردند، سُر خوردند و خیلی عقب‌تر از آنجا که بودند پائین آمدند. ولی ما ایرانی‌ها که مثل این فرانسوی‌های بی‌طاقت نیستیم که تا با یک بند از قانونی مخالف باشیم آنقدر به خیابان بیائیم تا مقامات را با همه هارت و پورت‌شان به زانو در بیاوریم. دستکم پس از پیروزی "انقلاب شکوهمند"مان، ما ایرانی‌ها دیگر تصمیم گرفته‌ایم به مقررات بازی مینچ پایبند بمانیم و اگر هزار بار هم مهره‌مان روی سر مار رفت بی‌قیل و قال عقب بنشینیم و صبورانه تاس بریزیم و بازی را به هم نزنیم.

Posted by reza at 3:20 AM | Comments (8)

April 18, 2006

کشتی‌بان را سیاستی دگر آمد!

با بازگشت یاران از سفر  نوروزی و فشردن دست کمک نیازمندان که مدتی به سویشان دراز بود، تغییراتی در ارائه این صفحه کوچک میسر شد که ملاحظه می‌کنید. از همه مهم‌تر باز شدن پنجره اظهار نظرهاست، که مورد تقاضای بسیاری از دوستان این صفحه بود. با سیستم تازه‌ای که در این زمینه تدارک دیده شده، نظرات ارسالی پیش از انتشار قابل بازبینی است و دیگر نظراتی که به موضوع اصلی مرتبط نیستند یا از نشانی‌های ناشناخته ارسال می‌شوند به نمایش در نخواهند آمد.

و دوم، باز شدن راه برای ارائه رمان‌هایم است که فعلا با در دسترس گذاشتن فصل به فصل رمان "غوک"، در سمت راست همین صفحه، آغاز کرده‌ام و امیدوارم کار تایپ آن که به لطف برادرم "سعید" در حال انجام است، با سرعت بیشتری پیش برود تا زودتر تمام رمان را یک جا در اختیار دوستداران این قلم بگذارم (تایپ اولیه رمان قابل انتقال به وبلاگ نیست).

سخت چشم انتظار اظهار نظرهاتان، به ویژه در مورد رمان "غوک" می‌مانم.

 

Posted by reza at 2:14 PM | Comments (3)

April 2, 2006

سیزده بدر از یاد رفته

سیزده بدر در ذهن من بیش از اینکه یادآور بیرون زدن و به دامان دشت و دمن پناه بردن برای فرار از نحوست باشد، یادمان شخصیتی از یاد رفته است با ویژگیهائی که همواره بیشترین جذابیت را برای من داشته است. انسانی ساده دل و شریف، سربازی رزمدیده و در عین حال شاعر مسلک، و شعر دوستی با احساس، همانقدر ورزیده در خلبانی و تیراندازی که آگاه به رمز و راز موسیقی و نوازندگی پیانو، کسی که اولین سرودهای نظامی میهنی را شخصا سرود و نواخت و اولین مدرسه نظام به معنای علمی اش را در خراسان به راه انداخت، در حالیکه نزدیکترین رابطه و صمیمیت را نه با سیاستمداران که با شاعران نامدار زمان خود داشت . 

            دیگر اگر اهل تاریخ معاصر باشید باید بدانید که دارم از آن جوان رعنای وطن دوست حرف می زنم که درست 85 سال پیش از این، یعنی در سال 1300، در همین روز سیزده بدر، قیامش را در مشهد با دستگیری قوام السلطنه، والی وقت خراسان، آغاز کرد و او را کت بسته به تهران فرستاد، ولی شش ماه بعد به فرمان همان قوام السلطنه که حالا با بازی تلخ سیاست، در تهران به مقام ریاست وزرائی رسیده بود، در عرصه نبرد کشته شد و قاتلینش سر بریده اش را برای اثبات مرگ او به تلگرافخانه قوچان آوردند، یعنی در باره "کلنل محمد تقی خان پسیان". (از پسزمینه قیام کلنل، یعنی از کودتای اسفند 1299 و ظهور و سقوط کابینه سیاه و مسائل مرتبط به آن، به دو دلیل می گذرم: اول، تا این مطلب به درازا نکشد، و دوم، تا پا در گلیم تاریخ پژوهان ارجمندی همچون "مسعود بهنود" دراز نکرده باشم!)

کلنل محمد تقی خان پسیان

در سوگی که تا آن روز خراسان به خود ندیده بود هزارها نفر در تشییع جنازه کلنل شرکت کردند و پیکر او را در کنار مقبره نادرشاه به خاک سپردند (هر چند مدتی بیش نگذشت که به دستور رئیس الوزرا، نبش قبر کردند و جنازه را پنهانی به گورستان عمومی انتقال دادند). در همان سوگواری بزرگ بود که "عارف قزوینی"، شاعر وطن دوست زمانه و یار نزدیک کلنل، این دوبیتی جاودانه را سرود و با خط خوش بر پارچه ای نوشت که بر تابوت او نصب کردند:

این سر که نشان سرپرستی است / وین گونه رها ز قید هستی است

با دیده عبرتش ببینید / این عاقبت وطن پرستی است.

عارف قزوینی که قلبی به غایت حساس و آوازی به نهایت خوش داشت پس از مرگ کلنل که به گفته خودش کمرش را شکست، در کنسرتی در تهران چنان به شیدائی در فراق یار خواند که چشمی که هیچ، دلی نبود که بر آن نگرید. او در فرازی از این ترانه غمگین، این چنین ناله سر می دهد:

دامنی که ناموس عشق داشت، می دَرندش

هر سری که سرّی ز عشق داشت، می بُرندش

کو به کوی و برزن به برزن، همچو گو بَرندَش

ای سرم فدای همچو سر باد

یا فدای آن تنی که سر داد

سر دهد زبان سرخ بر باد

مملکت دگر، نخل بارور، کو دهد ثمر،

جز تو هیچ یک نفر ندارد

چون تو با شرف پسر ندارد.

حالا اگر با این حرفها در روز سیزده بدر دلتان را کمی گیراندم، نگران نشوید، مطلبم را با هجوی از شاعر وطن دوست دیگر زمانه، "ایرج میرزا"، در مورد رئیس الوزرا شدن قوام السلطنه به پایان می برم که کمی هم لبخند بر لبانتان بنشانم، گیرم لبخندی تلخ (!):

که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد / هرچه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد

دور ظلمت بدل از دور ضیاء خواهد شد / دزد کت بسته رئیس الوزرا خواهد شد

ممکت باز همان آش و همان کاسه شود

لعل ما سنگ شود، لولو ما ماسه شود.

این رئیس الوزرا قابل فراشی نیست / لایق آنکه تو دل بسته آن باشی نیست

همتش جز پی اخاذی و کلاشی نیست / در بساطش بجز مرتشی و راشی نیست

گر جهان را بسپاریش، جهان را بخورد

ور وطن لقمه نانی شود، آن را بخورد.

Posted by reza at 1:26 PM

March 21, 2006

عید و خیال و خاطره

دیشب یکی دیگر از آن عیدهای یخزده ی غربت را پشت سر گذاشتم. خیال نکنید دارم از دنیای تبعید و غربت شکایت می کنم. یک بار وقتی زنده نام محمد درخشش معرفی نامه کوتاهی از من خواست تا در پانوشت مطلبی که برای گاهنامه اش "مهرگان" نوشته بودم بیاورد، نوشتم که هر سختی و مرارتی از سالهای تبعید کشیده باشم به آزادی بیان اندیشه هایم در این سالها می ارزد. حالا هم همین را تکرار می کنم، ولی این دلیل نمی شود که گهگاه برای ایران، این پاره گمشده ی وجودم، دلتنگی نکنم. شاید همین دلتنگی در زاویه ای از ذهنم بود که با دیدن یک ماشین نعش کش که یکی دوباری از کوچه مان گذشت قصه ای پرداختم که لابد آن راخوانده اید؛ قصه ای که بیش از هر نوشته دیگرم دوستانم را نگران کرد. یکی برایم نوشت "مطلب جالبی بود. شاید در حال خواندن رمان ساراماگو هستید که به فکر مرگ افتاده اید." جوان خوش قلبی در نامه ای گرم برایم نوشت: "ما به شما نیاز داریم، ما به توان و تجربه شما نیاز داریم، ما به ایده ها و تفکرات شما نیاز داریم. ما به شما نیاز داریم زیرا که "مصدق" پایان توقعات ما از شما نیست." یا آن دوست دیگرم که نوشت: "نگران آن ماشین سیاه نباش. می توانی بخواهی جای دیگری پارکش کنند!"

          از این واکنشهای مکتوب که بگذریم یکی هم حرف برادرم از آمریکا بود که تلفنی از این که چرا با این همه فعالیت موفقیت آمیز هنری باید این گونه دلم گرفته باشد که از مرگ بنویسم، پرسش داشت. و یکی هم یار غارم نسیم خاکسار بود که دوستی و همراهی هزار ساله امان برای بسیاری از نادوستان رشک برانگیز بوده و هست. نسیم که از "قصه" خیلی خوشش آمده بود گفت جدا از آن وقتی خواندمش دلم خیلی برایت گرفت. گفتم "کاکا جان"، قربان دل کوچکت بروم، قصه است دیگر. قصه را که نباید جدی گرفت. گفت باشد اما چون مدتی نبودی و بعد این را نوشتی نگرانت شدم. گفتم به خدا ما نه در کوچه مان کسی به نام "وینست" داریم و نه هنوز فرصت کرده ام از زن همسایه بغلی به خاطر مراقبت از گربه هایم تشکر کنم، چه رسد به گفتگو در مورد مرگ و زندگی! این را اما یادم رفت به نسیم بگویم که اصلا طبق معمول این قصه را پیش از این که روی کاغذ بیاورم در ذهنم پرداختم، آن هم وقتی که در لباس چرمی سوار موتور قدیمی اما خوش دستم بودم و در جاده های باریک پر درخت با سرعت می راندم و سرشار از زندگی بودم، اما...

          اما این کاکای من همیشه نگران من است. حق هم دارد. هر وقت گندکاری بار بیاورم اوست که باید راست و ریستش کند. خودش اگر سرحال باشد و بخواهد جلوی دوستان سر به سرم بگذارد از یک خاطره ای که مطمئن نیستم من در آوردی نباشد یاد می کند! و آنهم قضیه برادر بزرگی است در آبادان، در آن سالهای قدیم، که یک برادر شیطان داشت که هر روز خدا خلافی می کرد و پایش به کلانتری باز می شد و چون برادر بزرگتر آدم محترمی بود به او زنگ می زدند تا بیاید بردار خلاف کارش را ببرد. این قصه را با آب و تاب می گوید تا انگولکم کند. ناشکری نکرده باشم نسیم بارها همین نقش برادر محترم و بزرگتر را برای من بازی کرده است. هرچند یکی دو ماهی از من کوچکتر است و نشد حرف سن بشود و این اختلاف سن یکی دو ماهه را به رخم نکشد! من هم سالی یکبار فرصت می یابم تلافی اش را در بیاورم. در گردش هر زمستان به بهار، از لحظه سال تحویل منتظر می مانم تا او که خود را جوانتر می داند زنگ بزند و عید را به من که بزرگتر هستم تبریک بگوید. اگر نزند خودم زنگ می زنم و به یادش می آورم که تبریک عید به بزرگترها را فراموش نکند! این کار را همین سال گذشته کردم. دیروز اما شش هفت ساعت به سال تحویل، زنگ زد. گفت موقع سال تحویل خانه نخواهد بود و اگر اشکال ندارد اجازه بدهم فردا صبح وظیفه کوچکتری بزرگتری اش را انجام بدهد. چاره ای جز موافقت نداشتم. هرچه باشد ما دوستان هزار ساله ی همدیگر هستیم و باید نسبت به هم گذشت داشته باشیم!

Posted by reza at 12:07 PM

February 14, 2006

یک مطلب در چند فراز

فراز اول: نمی دانم کانادا چه دارد که حتی نامش را که می برم دلشوره ای در من ایجاد می شود. شاید هم می دانم و نمی خواهم به زبانش بیاورم. من با این خاک پیوندی خونی دارم. دو پاره از تنم را چند سال پیش با فاصله ی زمانی کوتاهی در زیر خاک پهناور این کشور سرمازده دفن کرده ام. جوانه های این دو ریشه ی پر بار همچنان میهمان این سرزمین اند. چرا پیچیده حرف می زنم؟ نازنین ترین پاره های تنم، برادرم جواد و  خواهرم سیمین را در همین خاک دفن کرده ام و این است که این خاک یخزده برایم عطر تن دو عزیز از دست رفته ام را دارد؛ عطری به سنگینی بهار نارنج آغشته به تیزآب کافور. 

فراز دوم: اجرای نمایش "مصدق" در تورنتوی کانادا به شهادت پانصد نفر تماشاگر دوراندیش که تهیه بلیتهایشان را به روزهای آخر نیانداخته بودند و گرنه مثل صدها متقاضی دیگر موفق به دیدار نمایش نمی شدند، علیرغم مشکلی که در نوشته قبلی به آن اشاره داشتم بسیار گرم و موفق انجام شد که این توفیق را بیش از همه به "فرزین بستجانی" مدیونم که روز و شبش را وقف آمادگی برای جایگزینی موقتی "هومن آذرکلاه" در این اجرا کرد، و نیز به تماشاگران پر شوری که یک لحظه از آنچه بر پرده و صحنه می گذشت غافل نبودند و با نفس به نفس بازیگران دادن اوج توانائی شان را طلب می کردند.

فراز سوم: جدا از ملاقات با دوستان فراوانی که در تورنتو دارم دیدار "عباس جوانمرد" و "نصرت پرتوی"، این نامآورن تئاتر ایران، سخت شادمانم کرد. به پیشنهاد "جوانمرد" بود که ما اجرای آن شب را به بزرگ بانوی از دست شده ی تئاتر کشورمان، مهین اسکوئی، تقدیم کردیم . و این تقدیمنامه کوتاه را هنرمند خوب تئاتر، "حسین افصحی"، که زحمت برگزاری نمایش ما را در تورنتو با دلسوزی به عهده گرفته بود، از طرف گروه نمایش مصدق، پیش از اجرا برای تماشاگران خواند.

فراز چهارم: اجرای ما در شیکاگو بر خلاف تمام اجراهائی که تا کنون داشته ایم با بحث و فحصهای جنبی همراه بود که از یکی دو هفته پیش از این جسته و گریخته به گوشم خورده بود و پس از اجرا در یک مهمانی دوستانه به وضوح مطرح شد. چند تن از افراد انجمنی که خود را ملی گرا می دانند به این انگیزه که برگزار کننده برنامه ما در شیکاگو به سلطنت طلبی شهرت دارد حمایتشان را از نمایش مصدق دربغ کردند و جمعی از افراد سلطنت طلب هم از اینکه چرا برنامه ریز ما به جای نمایشی در دفاع از "شاه" نمایش "مصدق" را آورده او را سرزنش کردند! پاسخ من به دسته اول این بود که اگر یک طرفدار سلطنت اینقدر تحمل شنیدن نظرات مخالفانش را داشته باشد که مثل آقای "فضی ریاحی" دست بالا بزند و بدون چشمداشت مالی کمال همکاری را با هنرمندان کشورش بکند، باید کلاهمان را به احترام اخلاق سنجیده اش برداریم و تاسف بخوریم از اینکه چرا مدعیان طرفداری از مصدق کمی از بلند نظری این شخصیت برجسته تاریخ ایران به ارث نبرده اند. و پاسخم به گروه دوم هم این است که اگر خود را مشروطه خواه می دانید باید از دربار شاه و اطرافیان آنها شاکی باشید که چرا به جای ارج نهادن به انسان شریفی چون مصدق به دشمنی با او دست زدند و با این کار چاه سرنگونی را جلو پای خودشان گشودند. ولی اگر نه مشروطه خواه که حامی دیکتاتوری پادشاهی هستید حتما به دیدن این نمایش نیائید چرا که این نمایش هیچ نیست جز تقبیح دیکتاتوری در هر نام و شکلش.

Posted by reza at 11:58 PM

February 7, 2006

دو گام به پیش و نیم گام به پس!

اجرای افتتاحیه فیلم-نمایش "مصدق" در "ارونج کاونتی" در سالنی با شکوه که حضور پانصد نفر تماشاگر مشتاق با شکوهترش کرده بود با توفیقی چشمگیر، شنبه شب گذشته، به سرانجام رسید و من و همکارانم که مستِ تشویقهای پُر شور تماشاگران بودیم همان شبانه بار و بندیل صحنه امان را در وانتی چپاندیم تا به "سن دیه گو" برای اجرای روز یکشنبه برسیم؛ اجرائی که اگر دروغ نگفته باشم گرمتر و پرشورتر از اجرای افتتاحیه از کار در آمد. و چه حالی دادند به تک تک ما این تماشاگران قدرشناس در هر دو اجرای نامبرده. [راستی کی بود می گفت ایرانیان مقیم کالیفرنیا از هر کار جدی و سیاسی گریزانند!؟]

از گذشته بگذریم و به آینده بپردازیم؛ به آینده نزدیک که به همین اجرای شنبه آینده ما در تورنتوی کانادا مربوط می شود و در طول هفته جاری اصلی ترین مشغله ذهنی من بوده است. و عجیب اینکه این گرفتاری هم به مسئله ویزای هومن آذرکلاه بازیگر نقش سرتیپ آزموده باز می گردد. ماجرا این است که ویزای آمریکای هومن فقط برای یک بار ورود به آمریکاست و اگر او با ما به تورنتو بیاید دیگر نمی تواند به آمریکا برگردد. چنانچه از برنامه ریزی نمایش ما پیداست ما بلافاصله پس از اجرای تورنتو باید به آمریکا بازگردیم و اجراهای بعدی را پی بگیریم. این است که وقتی هفته پیش وکیل ما در مورد تبدیل ویزای تک ورودی هومن به ویزای چند ورودی، آب پاکی را روی دستمان ریخت چاره ای جز قبول این واقعیت نداشتیم که اجرای تورنتو، و البته تنها همین یک اجرا را، باید بدون هومن به انجام ببریم به ویژه آن که تمام بلیتهای این اجرا پیش فروش شده اند و سخن از به تعویق انداختن این برنامه نمی توان گفت.

راه حلی که به اعتقاد من و همکارانم تنها راه حل عملی در این لحظه بود این بود که کس دیگری را برای اجرای نقش سرتیپ آزموده در نظر بگیریم و تمرین بدهیم. حالا ببینید در بحبوحه ی گرفتاریهای آمادگی برای اجرای آخر هفته پیش، چه کار حساس دیگری به کار ما افزوده شد. این است که از چند روز پیش "فرزین بُستجانی" که در نقش کوتاه "حسین نواب" وزیر مختار ایران در هلند ظاهر می شود دارد خودش را برای تغییر نقش آماده می کند تا جای خالی هومن را در تورنتو پر کند؛ کاری که در این فرصت کوتاه سخت و طاقت فرساست. اما هیچ کاری نیست که با پیگیری و پشتکار به سامان نرسد و این خصلت نیکو را من در همولایتی هنرمندم فرزین بستجانی به خوبی سراغ دارم.

Posted by reza at 10:57 PM

January 29, 2006

خدا قوّت!

استقبال از نمایش "مصدق" به حدی است که مشکل ما این شده است که چگونه به این همه اشتیاق پاسخ بدهیم. از همین حالا برگزارکنندگان برنامه در "اورنج کانتی" و "سن دیه گو" و "تورنتو"ی کانادا، از پیش فروش بیش از نود در صد بلیتهایشان حرف می زنند و برخی تقاضای یک اجرای اضافه از ما می کنند؛ کاری که با توجه به مشکلات برنامه ریزی امکان پذیر به نظر نمی رسد. با اینکه سالنهای نمایش ما بین پانصد تا هفتصد نفر گنجایش دارد ما در تمامی اجراهای تور تازه با مشکل کمبود جا روبرو خواهیم بود.

      از سوی دیگر تعداد کسانی که از کشورها و شهرهای دیگر از طریق ایمیل و تلفن مصرانه از ما می خواهند که به شهرهای آنها برویم و "مصدق" را به صحنه ببریم روز به روز افزایش می یابد و من و تهیه کننده، بیژن شاهمرادی، در حالیکه از استقبال هموطنانمان به سختی شادمانیم، از اینکه برنامه ریزی های تازه به سادگی عملی نیستند تاسف می خوریم.

      روی دیگر  سکه ی استقبال، تعهد سنگینی است که این اشتیاق بر شانه من و تک تک همکارانم در این نمایش قرار می دهد. احساس احترام ما به تماشاگرانمان، آنها که با حضور در سالنهای نمایش ما به روشنی نشان می دهند که از کارهای اصیل هنری استقبال می کنند، به قدری است که هرچه بیشتر کار و تلاش می کنیم بیشتر و بیشتر نسبت به آنها احساس تعهد می کنیم.

       امروز که تمرین ها را زودتر تمام کردم تا به کارهای دیگر از جمله نوشتن این چند جمله بپردازم تنها یک هفته به اجرای افتتاحییه ما در سالن با شکوه "O. C. Pavilion" مانده است. در کنار آماده کردن دکور و تمرینات سنگینی که هر روز انجام می شود مصاحبه نوشتاری و گفتاری و تصویری را هم اضافه کنید تا بدانید در چه اوضاعی به سر می برم. چند روز قبل در مصاحبه تلویزیونی که مستقیما پخش می شد با آقای بیژن خلیلی، مدیر شرکت کتاب، به گفتگوئی شیرین نشستیم. دو روز پیش هم با آقای علی لیمونادی، مدیر تلویزیون IRTV، از مصدق گپ زدیم. پیش از این دو، البته در فرصتی سخت شیرین در برنامه تلویزیونی دوست هنرمندم پرویز کاردان مصاحبه ای داشتم. دیروز هم با خانم آزیتا شیرازی گوینده خوش صدای رادیو ایران مصاحبه ای یک ساعته و مستقیم داشتم که به دل خودم خیلی نشست چرا که حرف و بحث از یک مقوله جدی تاریخی به حیطه لطیف طنز و مطایبه کشیده شد و از حالت خشک و رسمی در آمد. در همین رادیوی پر شنونده مصاحبه مفصل دیگری با آقای مهرداد حقیقی داشتم که یکی دو روز دیگر پخش خواهد شد. این ها را گفتم تا با شنیدن "یک خدا قوّت!" از زبان شما خواننده ی مهربان این صفحه، دو باره جان بگیرم و به ادامه کار بپردازم.

Posted by reza at 1:26 AM

January 25, 2006

یک دو بیتی جانانه!

دوست نازنینی از بوستون در رابطه با مطلب قبلی من در مورد بیماری "کامران نوزاد" و آمدن به موقع "هومن آذرکلاه" برای اجرای نقش "سرتیپ آزموده" در نمایش "مصدق"، یک دو بیتی جانانه سروده و برایم فرستاده که دلم نیامد شما را از فیض آن بی نصیب بگذارم.

گر "کامران" ز صحنه برون گشته، غم مخور

"هومن" که آزموده ی نقش است در ره است.

 تا "آذر" است همره وی، کام او رواست

عشق ار مدد کُنَدش، سلامت میسر است.

Posted by reza at 6:35 AM

December 18, 2005

هر دم ازاین باغ بری می رسد!

برنامه ریزی نمایش مصدق در ده شهر بزرگ آمریکا و کانادا بالاخره به سرانجام رسید و به موازات آن پوستر و آنونسهای تلویزیونی جدید آماده شد و من تا یکی دو روز دیگر می توانم با خیالی آسوده به هلندِ از بیرون یخزده و از درون گرم و گرمابخش، برگردم. پوستر تازه را این بار دوست هنرمندم "فرهاد" طراحی و اجرا کرده که از شکسته نفسی دوست ندارد نامی از او بیاورم!

 

 و اما دوست هنرمند دیگری که اسم کوچکش را هم نمی دانم، لوگوئی را که مشاهده می کنید درست کرده و فرستاده که سخت به دلم نشسته است.

با سپاس از این دو عزیز، و از شما یاران پیگیری که مرتب به این صفحه سر می زنید یادداشت کوتاه امروزم را با ارائه این دو کار هنری جالب خاتمه می دهم.

Posted by reza at 6:46 PM

December 8, 2005

دو ایمیل مصور

دو ایمیل از دو دوست عزیز داشتم که بیش از اینکه به من مربوط باشند به دو عزیز دیگر مربوط می شدند. از فرستندگان، یکی آقای پستچی است که عکسی از سنگ گور زهرا کاظمی برایم فرستاده و نوشته است که عکسهای بیشتری هم دارد که اگر هنوز با استفان هاشمی، فرزند او تماس دارم برایش بفرستد.

نامه دیگر را خانم افسانه دقیقیان برایم فرستاده که طرح روی جلد کتاب "از دور بر آتش" من کار او بوده است، نامی که اکنون روی وبلاگ من است (این کتاب سالها پیش در کانادا به همت نشر افرا در آمده است). افسانه هم از من خواسته اگر با سهراب مختاری پسر محمد مختاری در تماس هستم به او بگویم که او عکسهای بسیاری از دیدار پدرش از کانادا در اختیار دارد که باید برای سهراب جالب باشند، بخصوص عکسی که از محمد در نزدیک آبشار نیاگارا گرفته است.

این را نوشتم تا به گوش این دو جوان عزیز برسد و این فرصت را از دست ننهند. من البته از هر دوی آنها خواهش کردم که عکسها را برای من هم بفرستند اما تا رسیدن آنها همان عکسی که آقای پستچی برایم فرستاده را در اینجا برای شما می آورم با این شعار که از عمق قلبم بر این قلم جاری می شود:

ننگ آمران و عاملان این جنایات، همچون نام نجیب این دو قربانی شب پرستان، جاودان باد!

Posted by reza at 4:50 AM

December 5, 2005

شبهای لس آنجلس!

هنوز به هوای بادآلود و سرد وطن دومم، هلند، عادت نکرده به لس آنجلس خوش آب و هوا برگشتم. گرفتاریهای کاری هر عیبی داشته باشند این حسن را دارند که آدم را یکجا بند نمی کنند. دوری از یار و دیار به جای خود اما باید پذیرفت که سفر هم سیر و سیاحتهای خاص خودش را دارد. همان شب اولی که رسیدم، یعنی پریشب، به مهمانی دلچسبی دعوت شدم که صاحب خانه، خانم دکتر پروین شهلاپور، دوستان بسیاری را یکجا گرد هم آورده بود. او که از اساتید فرهیخته دانشگاه است و در میان دانشگاهیان و پژوهشگران و هنرمندان ایرانی نامی آشناست، زحمت یافتن سالنی برای نمایش "مصدق" را در دانشگاه "یو سی ال ای" برای ما کشیده است و از این بابت خود را مدیون ایشان می دانم.

و اما در میان مهمانان، دوستان نزدیکی را دیدم که برخی را مثل پرویز صیاد و هادی خرسندی همین هفته پیش هم شانس دیدارشان را داشتم (و اگر اشتهایتان تحریک نشود باید بگویم که روز پیش از پروازم به هلند یک نهار خوشمزه ای هم با هم در چلوکبابی جوان خورده بودیم!) و برخی دیگر را مثل پرویز قریب افشار و همسر هنرمندش زویا و پرویز کاردان و ... را پس از مدتها می دیدم که دیدارشان پس از چند سال برایم سخت شیرین بود. از دیگرانی که نام و کار خلاقه شان را مثل همه ایرانیان می شناختم اما فرصت دیدارشان را پیش از آن نداشتم یکی نویسنده خلاق وطنمان ایرج پزشکزاد بود و دیگری خواننده پرآوازه شهرام ناظری.

و اما، متاسفانه امشب به دلیل قراری که برای دیدن سالن نمایشی در اورنج کانتی داشتم موفق به حضور در جلسه سخنرانی پزشکزاد در کانون فیلم لس آنجلس نشدم ولی یکشنبه آینده فرصت حضور در کنسرت ناظری را از کف نخواهم گذاشت. همچنان که دیشب در برنامه جالب توجه "خرسندآپ کمدی" حضور داشتم که بیش از 1700 نفر به مدتی بیش از دو ساعت خنده از لبانشان ترک نشد مگر لحظاتی که خرسندی با آگاهی و حساب شده به ظرافت نیشتری بر تار جانشان می زد تا درد مشترکشان را، یا بهتر مشترکمان را، فراموش نکنیم. من اما جدا از اینها خودم را مدیون "هادی" می دانم که روی صحنه با اشاره به اجراهای آینده "مصدق" در امریکای شمالی، نامی از من برد و تماشاگران را به دیدن این کار تشویق کرد. دَمش گرم و مجلسش پُر بیننده تر!

Posted by reza at 8:23 AM

November 27, 2005

یادی از گمشدگان

همین دیروز وقتی از سفر ینگه دنیا به خانه برگشتم ایمیلی دریافت کردم از سهراب مختاری، پسر کوچکتر گمشده ی اهل قلم، محمد مختاری، که از من خواسته بود عکسهائی را که در مراسم بزرگداشت پدرش و محمد جعفر پوینده، دیگر گمشده ی اهل قلم، یکی دو سال پیش در پاریس گرفته بودیم برایش بفرستم. چند عکس داشتم که فرستادم. یکی از آنها را در اینجا می آورم که شما و دیگران هم بتوانید آنرا ببینید.

آن که کراوات به گردن دارد سیاوش پسر بزرگ مختاری است. جوانی که در سوی دیگر من نشسته همان سهراب است، و دختر کنار او، زویا، دختر ناصر زرافشان، وکیل شجاع پرونده قتلهای زنجیره ای است که هم چنان در زندان جهالت اسلامی به سر می برد. یکبار دیگر هم گفته ام (در باره استفان، پسر گمشده ی اهل تصویر، زهرا کاظمی، بود به گمانم) و باز تکرار می کنم که آنچه نسل من را به نسل  این جوانان پیوند می دهد رگه هائی از خونی است که هرگز خشک نخواهد شد.

در همین زمینه، به همین قلم:

آوازهائی نو از حنجره هائی جوان، خانه ای در آب سردار، یادی از زهرا کاظمی   

Posted by reza at 6:21 AM

November 1, 2005

پایان یک دوره

با آخرین اجرای نمایش "مصدق" در گوتنبرگ سوئد همکارانم پس از یک ماه کار فشرده و سخت اما دلچسب و پربار به محلهای اقامتشان بازگشتند، به استکهلم و پاریس و فرانکفورت و لس انجلس و سانفرانسیسکو و شهرهای مختلف هلند. خودم هم باورم نمی شود که توانسته باشم این همه آدم را از این گوشه و آن گوشه جهان دور هم جمع کنم و با دو ماشین بزرگ کرایه ای در طول یکماه بیش از هشت هزار کیلومتر در سراسر اروپا بگردانم.

بازتاب اینکار را مسلما در رسانه های مختلف دیده اید. در پایان همین مطلب هم گزارش کوتاه "صدای آمریکا" را برایتان خواهم گذاشت که اگر تمایل داشتید بتوانید بشنوید، با این قول و قرار که در روزهای آینده کمتر از "مصدق" حرف بزنم و تا جائی که می توانم به مطالب دیگری که بدانها نیز علاقمندید بپردازم، مثل راز موسیقی کولیها، رمز سربسته قصه پردازی، و قصه بی پایان عشق!

[فایل صوتی] مصاحبه با صدای آمریکا

Posted by reza at 12:00 PM

September 14, 2005

سه مشکل بر سر راه

سه مشکل سبب شد کار نوشتن چند روزی برای من ناممکن شود. اول تغییر رنگ نوشته قبلی ام از سفید به سیاه که خواندن آن را در وبلاگ من ناممکن کرد و هر چه به دنبال صاحب ارض ملکوت گشتم تا رفع مشکل کند دستم به دامانش نرسید و خودم بالاخره با کلک تازه ای آن را قابل خواندن کردم. دوم همان مشکل دیرینه ای بود که بارها از آن یاد کرده ام: سفر.

من به دعوت کانون زندانیان سیاسی سه روزی در استکهلم بودم و با دستی پُر باز گشتم یعنی با دو ساعت مصاحبه با دو خانمی که با شهامت چهره ی دردناک دیگری از شکنجه در زندانهای جمهوری جهالت اسلامی را در مقابل دوربین من افشاء کردند: چهره ی غیر انسانی تجاوز جنسی به آنها توسط بازجویانشان. شرح این خون جگر خوردن را می گذارم برای وقتی دیگر که به زبان تصویر به بیانش بپردازم.

و سومین مشکل، از کار افتادن کامپیوتر بلافاصله پس از بازگشتم از استکهلم بود که خوشبختانه یک روز بیشتر بطول نیانجامید وگرنه با اینهمه گرفتاری که برای آماده شدن اجرای نمایش مصدق دارم کارم زارتر از این می شد که هست!

اما علیرغم مشکلاتی که بر شمردم تا دلتان بخواهد مطلب تازه برای نوشتن در این صفحه دارم که در اولین فرصت بدانها خواهم پرداخت. اولینش در باره کتاب بسیار جالبی خواهد بود که در دست خواندن دارم با عنوان "جهود کُشان" که می توان با مصحح اش همعقیده بود و آن را "نخستین رمان ایرانی" دانست که می باید بیش از صد سال پیش در اواخر سلطنت محمدشاه قاجار نوشته شده باشد... باقی بماند برای فرصتی دیگر.

Posted by reza at 6:49 PM

August 18, 2005

سفر چشم و گوش آدم را باز می کند!

سالهاست که بار سفر را باز نکرده می بندم. می خواستم بگویم از وقتی به این غربت بی حرمت تن داده ام چمدانم باز باز نشده بسته می شود. بعد دیدم این حرف بوی شعارهای کشکی صدتا یک غاز می دهد. ایران هم که بودم به دلیل شغل دربدر کننده ی فیلمسازی یک روز در روستائی در هزار جریب مازندران بودم و روز دیگر در بازار نمدمالان کازرون. پس بهتر است راسته حسینی بگویم بار سفر را بسته ام که دو سه هفته ای برای آغاز تمرین مجدد نمایش "مصدق" به کالیفرنیا بروم. هشت ده روز اخیر هم که از نوشتن باز مانده بودم درگیر برنامه ریزی همین کار بودم. به همین خاطر است که لوگوی مربوطه را که آقای پرویز (حسین) هراتی نژاد، نازنین دوست تازه آشنایم، درست کرده است در پیشانی این نوشته قرار داده ام. سفر اما دیگر به معنای دور ماندن از این صفحه نیست. بعکس می تواند موجب تنوع بیشتر مطالب شود.  حالا اگر هم نباشد دستکم به قول "آقای هالو"ی خودمان چشم و گوش آدم را که باز می کند!

Posted by reza at 8:33 PM

August 9, 2005

جنایت از پیش طراحی شده

آیا دستمالی که برای خاموش کردن صدای اکبر گنجی بر دهانش بسته شده بود تا بستن راه نفسش فشرده خواهد شد؟ یک هفته از قطع ارتباط کامل او با دنیای خارج می گذرد و هیچ خبری از او به بیرون درز نمی کند. آن همه رابطه و امکانات که نامه های او به آزادگان جهان و تفسیرهای سیاسی جسورانه اش را به بیرون از دیوارهای قطور زندان و بیمارستان هدایت می کرد یکباره محو و بی اثر شدند. خانواده نگرانش امیدوارند اگر صدای گنجی به کسی نمی رسد دستکم صدای آنها به گوش او برسد؛ صدای استمداد برای شکستن اعتصاب غذا و ناکام گذاردن یک جنایت از پیش طراحی شده ی دیگر. ولی حتی اگر برسد و حتی اگر گنجی آن را بپذیرد چه تضمینی وجود دارد که قادر به انجام آن باشد؟

            گنجی از تنگ ترین جا فریادی را بر آورده است که دیگران از فراخ ترین جا به نجوائی از آن اکتفا کرده اند؛ فریاد ملتی که می گوید "خامنه ای باید برود" و با این جمله ساده ولی سهمگین آینده ی این آخرین حکومت ولائی بر زمین را روشن می کند. آینده ی خود گنجی اما چیست؟ پاسخش سهل و ممتنع است. سهل است چرا که او چه بماند و چه برود هیچگاه از ذهن ملت ایران و جهانیان آزاده نخواهد رفت. فردای ناگزیر ایرانِ آزاد از بند جمهوری جهالت، به او و امثال او که امروزه زندانهای متعدد جمهوری اسلامی را انباشته اند مدیون است. و چه شیرین است که او خود آنقدر بماند تا این روز خجسته را به چشم ببیند. و ممتنع است از این رو که نخ زندگی او امروز به دست کسانی افتاده است که در بریدن رشته ی زندگی هزاران اسیر دیگر در تابستان  67 تردیدی به خود راه نداده اند.

Posted by reza at 7:49 AM

July 26, 2005

قاتل "تئو وان گوگ" "جنایت"ش را "مقدس" نامید

ساعتی پیش رای دادگاه جنائی هلند در مورد جوانک مسلمان تندروئی که سال پیش "تئو وان گوگ" فیلمساز هلندی را به ضرب چندین گلوله در خیابان از پا در آورده بود و با خنجر حنجره و سینه او را هم وحشیانه دریده بود در مقابل دوربین تلویزیون صادر شد: حبس ابد.

            به گفته رئیس دادگاه او در آخرین دفاعش جنایت خود را مقدس دانست و گفت اگر باز هم به جامعه برگردد همین کار را تکرار خواهد کرد. جمله اش برایم بسیار آشنا بود. یادم آمد که در فیلم "جنایت مقدس" تصویری از مردی را گذاشته ام که در مقابل دوربین با اشاره به سلمان رشدی به صراحت می گوید "اگر دستم به او برسد او را خواهم کشت."

دست یازیدن به جنایت مقدس که با ترور مخالفان رژیم اسلامی ایران توسط ماموران این رژیم آغاز شد حالا با ترور فردی و جمعی هرگونه مخالفی از هر ملیت و نژاد توسط هر مسلمان تندروی معتقد به خشونت در هر کجای جهان دنبال می شود. فاجعه 11 سپتامبر نیویورک و 11 می مادرید و بمب گذاریهای اخیر لندن تنها نمونه های آشنائی هستند که چون در غرب رخداده اند بیش از آنهای دیگر رسانه های جمعی را تکان داده اند. من نه پیشگویم و نه شّم تیزی در مسائل سیاسی دارم اما واقعیت این است که در همان فیلم جنایت مقدس که ده دوازده سال پیش از بسیاری از تلویزیونها پخش شده به صراحت گفته ام: "حفظ امنیت در اروپا در یافتن معلول به جای علت خلاصه شده است. ترور ناشر نروژی کتاب آیه های شیطانی تنها به عنوان حادثه ای مجزا تعقیب می شود نه مثل یک حلقه از زنجیره ترورهائی که رژیم اسلامی ایران الهام بخش آن بوده است."

            هنوز هم پس از گسترش هولناک جنایت مقدس در سراسر جهان توسط تندروان مسلمان که امنیت کشورهای اروپائی را نیز مختل کرده اند رهبران این کشورها با این که می دانند رژیم اسلامی ایران آغازگر و الهام دهنده در این راه بوده و هست باز ملاحظات اقتصادی و سیاسی را بر امنیت جهانی ترجیح می دهند. همین دیروز تلویزیون هلند فیلمی در مورد سپاه انتخاری "دختران زیتون" در ایران، پخش کرد ولی مقامات دولتی هلند همچنان چشمشان را بر این واقعیتها بسته اند. نمونه آشکار آن نامه ای است که ماه گذشته وزیر خارجه هلند به رئیس مجلس این کشور نوشته و یکی از شروط اجرای طرح "تلویزیون ماهواره ای فارسی زبان" را که ماهها پیش به تصویب مجلس رسیده بود، به صراحت "همکاری با مقامات ایرانی" ذکر کرده است؛ شرطی که پذیرشش هیچ معنائی جز مرگ این پروژه ندارد.

            گاهی به نظرم می رسد با اینکه مردم جوامع اروپا به راحتی قادرند طیف متنوع رنگهای مختلف را ببینند و رنگ هر پدیده را به سیاه یا سفید تقلیل ندهند رهبرانشان در مورد رابطه با کشورهای دیگر به کوررنگی دردناکی دچارند. یا همکاری همه جانبه را می خواهند یا از حمله نظامی و اشغال کشورها حمایت می کنند. همین انگلستان را در نظر بیاورید. من با چندین فیلمساز و مدرس سینمائی عراقی الاصل مقیم انگلستان آشنایم که در تمام سالهای دیکتاتوری سیاه صدام موفق نشدند یک کار اساسی هنری در مورد کشورشان با کمک دولت انگلیس انجام دهند. هیچ بودجه ای برای راه اندازی رادیو یا تلویزیونی که از حقوق بشر در عراق دفاع کند در اختیارشان قرار داده نشد. اما وقتی قرعه به نام جنگ افتاد یک لحظه هم در تامین هزینه سهمگین مالی و انسانی آن تردید نکردند.

            بگذریم. مبارزه با جنایت مقدسی که جهان را عرصه ی تاخت و تاز بیرحمانه اش قرار داده بدون یک تصمیم گیری جدی برای خشکاندن ریشه های آن به سامان نمی رسد؛ ریشه های فرهنگی، ریشه های اجتماعی و سیاسی و ریشه های اقتصادی اش.

Posted by reza at 2:02 PM

July 10, 2005

هر کس می تواند یک کمی گنجی بشود!

وضعیت نگران کننده اکبر گنجی که فاصله اش تا مرگ ممکن است از حالا تا نشر این نوشته هم کمتر باشد همه اذهان آگاه ایرانی و غیر ایرانی را اشغال کرده است. چند گروه در ایران روز سه شنبه را برای یک گردهمائی اعتراضی در مقابل دانشگاه تهران انتخاب کرده اند. بسیاری با نشر و پخش اعلامیه و اطلاعیه و هشدار و جز اینها ادای دین می کنند و برخی با آگاهی به تنگی وقت راه های موثرتری را می جویند. دوست درد آشنائی در فکسی که همین دیشب برایم زد از من و همه کسانی که به هر دلیل امکان بیشتری برای نشر افکار و عقایدشان دارند خواست تا دیر نشده گامهای موثرتری برای نجات جان اکبر گنجی بردارند. او می نویسد: "گنجی کلید مبارزه با استبداد را پیدا کرده است. او می داند تنها شانس زنده ماندنش، هرچند اندک، در گرو اطلاع رسانی به مردم است. سلاح استبداد خاموشی است. استبداد از خاموشی مطبوعات، از خاموشی اهل قلم، از خاموشی روشنفکران و از بی تفاوتی مردم تغذیه و رشد می کند." در بخش دیگری از این نامه در مورد اعتصاب غذای شجاعانه گنجی آمده است که: "گنجی نه تنها خامنه ای و رژیم اسلامی را به رویاروئی دعوت کرده است بلکه با اینکار اپوزیسیون داخل و خارج کشور را هم به آزمون می طلبد. باید نشان داد چند مرده حلاجیم. باید به هر طریق که می توانیم خاموشی را بشکنیم و وضعیت گنجی را به اطلاع جهانیان برسانیم. زنده ماندن گنجی و سربلند درآمدنش از این مصاف مرگ و زندگی به صورت مستقیم به بزرگی رقم آدمهائی بستگی دارد که در سراسر جهان از وضعیت او آگاهند."

            این دوست دردآشنا آنگاه راهکارهائی را برای موثرتر کردن دفاع از اکبر گنجی توصیه می کند که شاه بیتش این است: "سازمانگری یک اعتصاب غذای محدود همراه با تحصن در برابر ساختمان پارلمان اروپا در بروکسل توسط چهره های سرشناس هنری، فرهنگی، سیاسی و فعالین ایرانی دفاع از حقوق بشر برای کشاندن وضعیت اکبر گنجی به رسانه های پر بیننده بین المللی."

            من حالا چرا با این تفصیل از این نامه حرف می زنم؟ به سادگی برای اینکه محتوای آن را قبول دارم و آماده ی پیوستن به هر جنبش اعتراضی در این زمینه هستم چرا که این کار را نه تنها دفاع از جان یک انسان شریف که به مراتب بالاتر از آن، یعنی دفاع از تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران می دانم که در صدها زندان آشنا و ناآشنای سراسر ایران محبوسند و صدایشان به ما و جهانیان که هیچ به همبندان خودشان هم نمی رسد. دفاع از گنجی مبارزه آشکار با شخص خامنه ای است که خود را یکه تاز میدان استبداد دینی کرده است و گنجی به درستی در آخرین نامه اش رودروی او ایستاده. کار کوچکی نکرده است. سعیدی سیرجانی سالها پیش در توهین نامه ی مشهورش به خامنه ای همین کار را کرد و به ناچار جام شوکران را سرکشید. محسن سازگارا هم یک بار تیغ حمله را به سوی او گرفت و گرفتار عفریت مرگ شد هرچند معجزه وار تن بیمار و خسته اش را از چنگال آن بیرون کشید. بر گنجی حالا چه خواهد رفت قصه ای است که پایانش را تنها خود او یا خامنه ای و اعوان و انصارش نمی نویسند. ما هم در پایان بندی این فصل از کتاب می توانیم سهیم باشیم.

دوست دردآشنایم در پایان نامه اش می نویسد: " منتظر مرگ گنجی نباشیم. بجای آن بیائیم هر کدام یک کمی گنجی باشیم!"

Posted by reza at 2:11 PM

July 7, 2005

که عشق آسان نمود اول...

هشت ده روزی از نوشتن برای این صفحه دور افتادم. تمام این مدت را در کالیفرنیا به همراه بیژن شاهمرادی، تهیه کننده فیلم/نمایش "مصدق: تابستان، پائیز، زمستان"، به دنبال برنامه ریزی برای اجرای آن در آنسوی اقیانوس (امریکا و کانادا) بودم. کاری که بالاخره به خاطر مشکلی که در مورد ویزای "هومن آذرکلاه" بازیگر این نمایشنامه پیش آمد به عهده تعویق افتاد. ما به همت "پرویز صیاد"، دوست نازنینی که در تمام این سالها از هیچ کمکی به من دریغ نکرده است، مشغول تدارک اجرای کار در شهرهای لس آنجلس، سان فرانسیسکو، ونکوور، تورنتو و واشینگتن برای ماه آگوست بودیم که حالا با عدم اطمینانی که در مورد ویزای به موقع "هومن" پیش آمده ناچار اجرای کار در آنسوی آب را به ماه نوامبر انداختیم و من از همین امروز کار تدارک برای اجرا در چند شهر اروپا را برای ماه سپتامبر آغاز خواهم کرد. این از عذر غیبت! و اما من در تمام این روزهای کشدار، ذهن و دلم نه در اینجا، خانه ام، و نه در آنسوی آب، که در پشت دیوارهای بلندی در کوهپایه های شمال تهران بود که پشت آن انسانهای درد آشنائی چون "ناصر زرافشان" و "اکبر گنجی" در مصافی سرنوشت ساز از جان مایه گذاشته اند. و این اما اشاره ای است به آنچه جداگانه خواهم نوشت به رسم ادای دینی.

Posted by reza at 7:55 AM

June 27, 2005

گنجی بازی را بُرد!

برای اثبات ادعائی که در عنوان این مطلب کرده ام اجازه بدهید از قضیه خُلف استفاده کنم، یعنی نشان دهم که چه کس یا کسانی بازنده ی بازی انتخابات اخیر در ایران بودند. شورای نگهبان از همانروز که مثل گذشته دست به تعیین صلاحیت برخی و رد صلاحیت باقی متقاضیان نامزدی ریاست جمهوری زد خود را بازنده اصلی این بازی ساخت چون هیچ انسان آگاهی در ایران و جهان نظارت استصوابی را به رسمیت نمی شناسد و نخواهد شناخت. "رهبر" هم بازی را بیش از همه به خاطر افشاگری مهدی کروبی که سنگینی قبول شکست برای یک روز مصلحت نظام را از یادش برد و دست پسر رهبر را در تقلب انتخاباتی رو کرد، در نزد همه باخت. بازنده بودن خود کروبی هم همچون باقی کاندیداهائی که به دور دوم نرسیدند دیگر نیاز به اثبات ندارد. آن گروهی که انتخابات را تحریم کرده بود هم با صفهای طویلی که در حوزه های رای گیری تشکیل شد، با همه این که ممکن است بخشی از آن هم ظاهر سازی بوده باشد، بازی را باخت. توده مردم ایران هم با از صندوق در آمدن یک حزب اللهی دو آتشه به عنوان رئیس چمهور تازه اش شاید نه اگر بازنده اصلی که دستکم یکی از بازندگان اصلی است. باقی می ماند آن دسته از هنرمندان، روشنفکران، روزنامه نگاران و فعالین سیاسی که به هر دلیل به هاشمی رفسنبحانی دخیل بستند که خودشان بهتر از هر کس می دانند تا چه حد بازنده شده اند. و آخرین و سرافکنده ترین بازندگان، خود آقای رفسنجانی است که سالها پیش در مصاف با اکبر گنجی رسوا، و دیروز با تیپای ملت از بازی اخراج شد. با این همه بازنده در بازی انتخابات اگر اکبر گنجی برنده نیست پس کیست؟

Posted by reza at 5:33 AM

June 20, 2005

تراژدی گنجی

می دانم کسی نیست که ایرانی باشد و این روزهای اخیر بزرگترین دلمشغولی اش مسئله انتخابات ریاست جمهوری در ایران نبوده باشد. تا دیروز هم اگر نبود حالا که اره تا نیمه در کُنده فرو رفته است چاره ای جز بیرون کشیدنش ندارد، چه از سر و چه از ته. هر کس البته به نحو و سلیقه خودش. من اما بیش از اینها به تراژدی آدمها فکر می کنم. تراژدی ناصر زرافشان و بویژه تراژدی اکبر گنجی. می گویم "بویژه" چون تنها به این واقعیت که آنها دارند با مرگی دردناک دست و پنجه نرم می کنند و ذهن جهانیان که چند صباحی با آنان همراه بود حالا رفته است روی نتیجه انتخابات، نظر ندارم. اینهم در نوع خودش البته تراژیک است اما  نه با بار دراماتیک تراژدی اکبر گنجی در مصافش با هاشمی رفسنجانی.

            این واقعیت برای همه روشن است که نور خیره کننده ای که اکبر گنجی با افشاگریهایش بر تاریکخانه اشباح انداخت بیش از همه هاشمی رفسنجانی را عریان کرد و کینه این مرد قدرتمند رژیم اسلامی را برای خود خرید، کینه ای که هنوز پس از گذشت پنح سال فروکش نکرده است. گنجی که همچون زرافشان و بسیاری از دیگران فضای نسبتا باز هفته های پیش از انتخابات را برای پیشبرد نظراتش مساعد می دید از جان مایه گذاشت تا شاید حرکتی در این "مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک" به این "چند تن خواب آلود، چند تن ناهشیار، چند تن ناهموار" بدهد اما سیر حوادث به سوئی گردیده است که نزدیکترین دوستان و حامیان اکبر گنجی از سر ناچاری از دیگران می خواهند که به دشمن کینه دار او هاشمی رفسنجانی رای بدهند. گمان نکنید دارم از آنها انتقاد می کنم. می دانم اغلبشان مثل خود من هاشمی را نه تنها مال اندوز و توطئه گر که حتی بر مبنای رای دادگاه میکونوس و ماجرای فرج سرکوهی او را مجرم می دانند. من مشکل آنها و پیچیدگی شرائط را تا حدودی درک می کنم هرچند نه آنقدر که با آنها همآوا شوم (چقدر خوشحالم که در موقعیتی نیستم که کسی انتظار رهنمود گرفتن از من داشته باشد وگرنه من هم مثل بسیاری دیگران کارم این روزها زار بود!)

من اما هدفم از نوشتن این یادداشت به روشنی و صرفا ابراز همدردی با اکبر گنجی است که در وضعیت تراژیکی قرار گرفته است. شاید او هم اگر سر از بستر مرگ بردارد با بغضی شکسته در گلو همان راهی را توصیه کند که حامیانش می کنند، شاید هم بعکس با زهرخندی چشم از جهان ببندد و مشکل زندگان را به خودشان واگذارد. در هر دو حالت تراژدی او به اوج شگفت انگیزی خواهد رسید. اما... ایکاش اینهمه تنها طرح قصه ای بود برای خلق یک اثر هنری تراژیک زیبا و تکان دهنده. اما متاسفانه چنین نیست و من دارم از واقعیتی حرف می زنم که همچنان در حال "شدن" است. در مقام تماشاگر این تراژدی زنده تنها می توانم مثل نیمای یوش از خودم بپرسم: "به کجای این شب تیره بیاوزم قبای ژنده خود را؟"

Posted by reza at 12:37 PM

May 3, 2005

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

اگر این روزها مثل سابق هفته ای دو سه بار پشت این کامپیوتر نمی نشینم و به امید تماس با شما مطلب تازه ای نمی نویسم به این معنا نیست که به زبان شیرین همولایتی ام "نیمای یوش" از یادتان کاسته باشم. نشانه اش این که تا وقت گیر می آورم و بهانه ای برای تجدید تماس می یابم چند خطی قلمی می کنم. مثل حالا که پس از چند روز فرصت کردم مصاحبه "هومن آذرکلاه" را از طریق اینترنت در باره کاری که به دست دارم بشنوم و بلافاصله فرصت را غنیمت شمردم تا با گذاشتن آن در این صفحه راهی به دل دوست باز کنم. و برای اینکه در صفحه آرائی هم کم نیاورم دو عکس از "ناصر رحمانی نژاد" و "هومن" را که در حین تمرین برداشته ام همینجا می آورم. همانطور که پیش از این نیز گفته ام "ناصر " در نقش "دکتر مصدق" و "هومن" در لباس "سرتیپ آزموده" در کار من ظاهر می شوند. این دو عکس را فعلا داشته باشید تا باز هم بهانه ای برای تماس با شما بتراشم!

برای شنیدن مصاحبه هومن آذرکلاه با رادیو فردا روی [فایل صوتی] کلیک کنید.

Posted by reza at 9:20 PM

April 24, 2005

با سلامی دوباره

گرچه به دلیل کار سنگین آماده شدن برای اجرای 21 ماه می در مراسم بزرگداشت دکتر محمد مصدق در کلن موقتا نوشتن منظم روزنوشتها را به تعویق انداخته ام اما از آنجا که دوستان پر مهرم همچنان به این صفحه کوچک سر می زنند فکر کردم فایل صوتی مصاحبه ای که دیروز از "رادیو فردا" پخش شد و دوست خوبم "شهرام میریان" باعث و بانی اش بود را همینجا برایتان بگذارم تا اگر مایل باشید بیشتر در مورد فیلم/ نمایش "مصدق: تابستان، پائیز، زمستان" بدانید به آن گوش کنید. سه چهار دقیقه بیشتر طول نمی کشد.

[فایل صوتی مصاحبه]

Posted by reza at 7:17 PM

March 3, 2005

هلند در برف

"رجب محمدین" دوست خوب و عکاس خوش ذوق و خلاق ساکن هلند گهگاه برخی از کارهایش را برایم می فرستد و شادمانم می کند. حیف است یک دو عکس تازه اش را که از هلند در برف انداخته نبینید و لذت نبرید.

 

 

Posted by reza at 7:17 AM

February 28, 2005

"بهارم مثل زمستون می مونه"

هرچه گشتم کتاب "زمزمه های یک شب سی ساله" را که مجموعه ای از ترانه های فراموش نشدنی "ایرج جنتی عطائی" است پیدا نکردم تا اشتباهی که در مطلب "ایراژ آمد" مرتکب شده بودم را تصحیح کنم تا اینکه دیروز بالاخره دست به دامن خودش شدم. ایرج همین الان ترانه مربوطه را با ایمیل برایم فرستاد که با کپی کردن آن در این صفحه خودم را از  "ناراحتی وجدان" یکی دو هفته اخیر خلاص می کنم!  

بهارم مثل زمستون می مونه

 

به نازی علامه زاده

 

دنياي‌ به‌ اين‌ بزرگي‌ واسه‌ من‌

 وقتي‌ نيستي

مثل زندون‌ مي‌مونه‌ 

 وقتي‌ نيستي‌

گلا ماتم‌ مي‌گيرن

 بهارم‌ مثل زمستون‌ مي‌مونه‌ 

 

 وقتي‌ نيستي

من‌ هواي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 ديگه‌ اين‌جا

 بي‌تو جاي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 

 وقتي‌ رفتي‌ آينه‌ چين خورد و شكست‌ 

 باغبون،‌ درهاي‌ گل‌خونه‌ رو بست‌ 

 عروس‌ سفيدپوشت‌ تا دَم مرگ‌

 لباس سياه‌ به‌ تن‌ كرد و

نشست‌ 

 

 تو مي‌خواستي‌ ديوارا رو وَرداري‌ 

 جاي‌ هر ديوار يه‌ باغچه‌ بكاري‌ 

 تو مي‌خواستي‌ پرده‌ رو پَس‌ بزني‌ 

 پُشت هر پنجره‌

خورشيد بذاري‌ 

 

 وقتي‌ نيستي‌

 كي‌ به‌ ما نشون‌ بده‌

 عكس خورشيد توی آب‌ چه‌ رنگيه‌؟

 كي‌ مي‌خواد به‌ ما بگه‌:

 «بدون عشق‌

 اين‌جا پُر از آدماي‌ سنگيه‌»؟

 

 وقتي‌ نيستي‌

 من‌ هواي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 ديگه‌ اين‌جا

 بي‌تو جاي‌ موندنم‌ نيست ‌...  

 

 

اين ترانه با آهنگ پرويز اتابکی، تنظيم زنده‌ياد، واروژان و صدای گوگوش اجرا شده است.

Posted by reza at 2:35 PM

February 17, 2005

بالای ابر، آسمان همیشه صاف است

شروود اندرسُن، قصه نویس فقید آمریکائی (1914-1876) که یکی از صاحب سبک ترین نویسندگان داستانهای کوتاه در میان دو جنگ جهانی شناخته می شود در قصه کوتاه "پیروزی تخم مرغ" از زبان نوجوان قصه اش که در مزرعه جوجه کشی پدرش کار می کرد و هر روزه شاهد مرگ صدها جوجه و از تخم در آمدن صدها جوجه دیگر بود، با اشاره به این واقعیت که فیلسوف ها همواره در معنای مرگ و زندگی و جسم و روح باریک می شوند به این نتیجه می رسد که "بیشتر فلاسفه باید در جوجه کشی ها رشد کرده باشند!"

          من اما بی آنکه در جوجه کشی بزرگ شده باشم گاهی اوقات به حس غریب فیلسوفانه ای مبتلا می شوم که خوشبختانه چند دقیقه ای بیش به طول نمی انجامد و از این رو اسباب نگرانی فراهم نمی کند. یکی از این لحظات، وقتی است که باران ببارد و من در هواپیما به انتظار پرواز نشسته باشم. مثل دیروز عصر که از سان فرانسیسکو به لس آنجلس باز می گشتم. با آنکه بیست و چهار ساعت از مصاحبه تلویزیونی ام با آقای جلالی، جوانی مستعد و تازه نفس در تلویزیون آپادانا، می گذشت هنوز ذهنم درگیر پرسشهای او و پاسخهای خودم بود که به سالهای بندی بودن من و ماههای خون و آتش انقلاب و دهه های تبعید و هجرت اجباری مربوط می شد. پرسشهائی که برای پاسخ مسئولانه دادن بدانها می باید ذهنم را به تیرگی بارانی و نمناک روزها و شبهای گذشته ام بازپس می کشیدم تا سخنی از دل برآرم. به روزها و شبهای گزنده ای که دیرگاهی بود سوزش زخمشان را حس نکرده بودم به مرهم فراموشی. این همه در دقایق انتظار پرواز زیر بارانی تیره که بارشش را گوئی پایانی نبود بر فکر خسته ام بار شد و تا اولین تکان هواپیما دوام آورد. بعد هواپیما آرام بر باند باران شسته پیش راند و در نیمه راه به سبکی یک کبوتر چاهی از باند فرودگاه کنده شد و دقایقی بعد قطر ضخیم ابرهای باران زا را شکافت و تن خیس پولادینش را به ورای آن توده فشرده انبوه بالا کشید. آن حس فیلسوفانه که در آغاز بدان اشاره کردم با دیدن آسمان صاف آنسوی ابرها در من بیدار شد. حسی که به شکلی پیچیده تلاش می کرد حرف ساده ای را یادآرم شود که: بالای ابر، آسمان همیشه صاف است.

Posted by reza at 1:05 AM

February 12, 2005

دیدار دوست

عازم سفری در سفرم، عازم سان فرانسیسکو، برای دیدار دوست. یکی از عزیزانی که هرگز از دیدارش سیرائی ندارم؛ ناصر رحمانی نژاد. او برای خوانندگان این صفحه بی تردید شناخته تر از آن است که نیاز به معرفی من داشته باشد. تئاتر اجتماعی معاصر ایران با نام او عجین است چه به عنوان بنیانگزار "انجمن تئاتر ایران"، چه بعنوان بازیگر توانای صحنه تئاتر و پرده سینما، و چه بعنوان کارگردان صاحب سبک نمایش که در این آخری بی تردید برجستگی غیر قابل تردیدی دارد. کافی است نمایش "کله گردها، کله تیزها" ی برشت را به کارگردانی او دیده باشید تا باور کنید که غلو نمی کنم.

من اما شور و شوق همیشه ام برای دیدار "دوست" فراتر از حرمتی است که برای کارهایش قائلم. من و ناصر جدا از همکاریهای حرفه ای خاطرات و حرفهای مشترک بسیاری داریم که همواره دیدارهایمان را رنگین می کند. یکی از آنها را به سرعت بازگو می کنم تا از سفر عقب نمانم!

          سالهای 1354 و 55 به تقویم خودمان، من و ناصر در بند شش زندان قصر بودیم؛ بندی که به "حبس سنگین" ها اختصاص داشت. ناصر به دوازده سال زندان محکوم بود و من به حبس ابد. ناصر تازه سال 51 دستگیر شده بود و من یک سال بعد از آن. یادم نمی رود که یک بار کنار استخر حیاط بند شش نشسته بودیم (استخری بود بسیار کم عمق که وجودش در تابستانها غنیمتی بود باور نکردنی). من که رویاپردازیم را هرگز از دست نمی دادم به ناصر اطمیان دادم که همانطور که حالا اینجا نشسته ایم یک روز با هم کنار دریای مدیترانه خواهیم نشست. هیچ زنگی از شوخی در صدایم نبود. وقتی یک بار دیگر با همان اطمینان پیش بینی ام را تکرار کردم حس کردم دل ناصر برایم گرفت چرا که این آرزو برای یک حبس ابدی چیزی مثل آرزوی محال می نمود. سالها بعد وقتی به قدرت "انقلاب" هر دو زندان در آمدیم و هنوز نفسی به راحتی نکشیده به ضرب همان "انقلاب" از وطن رانده شدیم نه تنها کنار مدیترانه که بارها کنار اقیانوس آرام با هم قدم زده و درد دل کرده ایم!

Posted by reza at 8:33 PM

یک اشتباه لپی!

با همه تلاشم برای اینکه زیر بار صفت "پیری" نروم گاهی این ذهن کار کرده مرتکب اشتباهاتی می شود که خود من را هم به فکر می اندازد مبادا واقعا سنی از من گذشته باشد. دیروز که در محله "وست وود" که به تهرانجلس شهرت دارد مشغول خرید سوقات از کتاب و موزیک فروشیهای ایرانی بودم با خواندن پشت جلد یکی از سی دی های آهنگهای قدیمی خانم گوگوش متوجه شدم که در مطلبی که با عنوان "ایراژ آمد!" نوشته ام ترانه بسیار زیبا و خاطره انگیز "من و گنجشکهای خونه..." را که سروده ترانه سرای نامدار "اردلان سرفراز" است به اشتباه به دوست خوبم "ایرج جنتی عطائی" نسبت داده ام. همانجا به دنبال کتاب "زمزمه های یک شب سی ساله" ی ایرج گشتم تا ترانه اصلی مورد نظرم را بیابم ولی خود کتاب را نیافتم. به ناچار با این توضیح مختصر از هر سه، اردلان و ایرج و خود شما خواننده این سطور، پوزش می خواهم و به محض بازگشت به هلند و دسترسی به کتاب نامبرده مطلب را تصحیح خواهم کرد به این شرط که قول بدهید این اشتباه لپی را به حساب "پیری و فراموشی" نگذارید!

Posted by reza at 2:57 PM

February 4, 2005

"ایراژ" آمد

من ایرج را معمولا "ایراژ" صدا می زنم. در واقع ادای "واروژان" را در می آورم؛ آهنگ سازی که به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران و در رأسشان خود "ایرج جنتی عطائی" حقش در اعتلای موسیقی فیلم و موسیقی پاپ ایران نادیده گرفته شده است. از وقتی فیلم "فدائی" را می ساختم که فیلمنامه اش کار ایرج بود و موسیقی اش را واروژان می ساخت به تقلید از او "ایراژ" در دهانم افتاد. می خواستم بگویم که "ایراژ" هم حالا به "حلقه ملکوت" پیوسته است (منظورم به وبلاگ نویسان این حلقه است، نه زبانم لال به خودِ حلقه ملکوت!). جایش واقعا خالی بود. همچنان که جای بسیارانی دیگر خالی است. یکی دو ماه پیش که لندن بودم و شبی را در خانه درویشی شهین و ایرج گذراندم دعوتش کردم که دست به نوشتن روزنوشتهایش بزند. در حلقه ملکوت باشد چه بهتر. اما گفت گرفتارتر از این است که فرصت کاری از این دست را داشته باشد. حالا دَم کِه کارگر افتاد که تن به کار داد خدا می داند. هر که بود دَمش گرم!

            ایرج از دوستان عهد نوجوانی من است. چه کسی از نسل من و نسلهای بعد من است که با ترانه های او زندگی نکرده باشد؟ من اما علاوه بر آن گاهی با تک تک ابیاتش رابطه گرفته ام. یادم نمی رود وقتی که برای اولین بار ترانه "همخونه" اش را که با اجرای "گوگوش" پخش شد از رادیوی بند شش زندان سیاسی قصر شنیدم به بچه های همبندم گفتم باز "ایرج" و "شهین" با هم حرفشان شده!

            "همخونه من ای خدا از من دیگه خسته شده

کتاب عشقمون دیگه خونده شده، بسته شده،

خونه دیگه جای غمه، اون داره از من دور میشه

این خونه قشنگ ما داره برامون گور میشه،

ای دل من ای دیوونه، بذار برم از این خونه."

یا آن شب که برای بار اول ترانه دیگرش "بهارم مثل زمستون می مونه" را باز هم با صدای گوگوش در همان زندان شنیدم و بارها با یادآوریش زیر لحاف، پنهان از چشم همبندانم، اشک ریختم.

           

وقتي‌ نيستي

من‌ هواي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 ديگه‌ اين‌جا

 بي‌تو جاي‌ موندنم‌ نيست‌ 

 

 وقتي‌ رفتي‌ آينه‌ چين خورد و شكست‌ 

 باغبون،‌ درهاي‌ گل‌خونه‌ رو بست‌ 

 عروس‌ سفيدپوشت‌ تا دَم مرگ‌

 لباس سياه‌ به‌ تن‌ كرد و

نشست‌ 

 

و بعد از سالهای سال وقتی کتاب ترانه های ایرج در آمد دیدم همین ترانه را به همسر من وقتی در زندان بودم تقدیم کرده بود. یا ترانه دیگرش که با صدای "داریوش" پخش شد و تا نامم را زیر این ترانه در کتاب "زمزمه های یک شب سی ساله" ی او ندیدم و از زبان خودش در جلسه ای نشنیدم باورم نشد که همانروزها آنرا برای من سروده بوده است.

            "یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

            غم من نخور که دوری برای من شده عادت"

بگذریم. من بیست شش هفت ساله بودم وقتی با ایرج روی فیلم "فدائی" کار می کردم. ایرج تازه چند سالی از من کوچکتر است. با این همه در همان سن کم شهرتی باور نکردنی داشت. ترانه هایش دهان به دهان می گشت. همانروزها یکی از همکاران من در تلویزیون ایران که شنیده بود من با ایرج جنتی عطائی ترانه سرای نامدار مشغول کارم از من خواست او را با ایرج آشنا کنم. عاشق ترانه های او بویژه ترانه "گل سرخ" بود که "ویگن" آن را خوانده بود:

            "آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد

            آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد"

گفتم فلان روز بیاید خانه من. آمد و ایرج را دید و رفت. بعد پشت سرم گفت که علامه زاده یک جوانک فیلمنامه نویس را می خواست جای ایرج جنتی عطائی معروف به ما قالب کند! البته ایرج تنها چوب جوانی اش را نمی خورد. چوب اسم فامیلش را هم می خورد. نام "جنتی عطائی" به درد افراد زیر چهل سال نمی خورَد. من اگر جای ایرج بودم مثل زنده نام "واروژان" که نام اصلی اش "واروژ هاخباندیان" بود از همان اول اسم هنری ام را می گذاشتم "ایراژ" و خودم را راحت می کردم!

 

در همین زمینه و به همین قلم:

خاطرات پشت صحنه (3) 

Posted by reza at 7:11 AM

January 16, 2005

به یاد "قَدَر کَل"، کمانچه کش مازندرانی

با عنوان "خاطرات پشت صحنه" قبلا مطالبی را در همین صفحه برایتان قلمی کرده ام که سیاهه آنرا برای بازنگری در پایان این مطلب خواهم آورد. و اما این هم خاطره ای دیگر از پشت صحنه فیلمی دیگر:

گمان کنم سال هزار و سیصد پنجاه و یک خودمان بود که من با یک گروه کوچک فیلمبرداری از تلویزیون ملی ایران و چند بازیگر پر اشتیاق در روستاهای اطراف نکاء و کوهپایه های هزار جریب با جیب خالی و شوقی سرشار  مشغول ساختن فیلمی داستانی به نام "چوب" بودم که قبلا از آن در رابطه با قتل فجیع زیبا (زهرا) کاظمی، که بازیگر آن بود، در همین صفحه یاد کرده ام. عنوان آن مطلب این است: "یادی از زهرا کاظمی"

سال پنجاه و یک بود و ما هر روز صحنه ای را در پسکوچه های دهکده ای، در پهنه ی گسترده ی پنبه زاری یا بر فراز مرتفع نِفاری فیلمبرداری می کردیم. چند صحنه دیگر را برای روزهای بعد برنامه ریزی کرده بودیم که تازه متوجه شدیم به ماه محرم رسیده ایم و به خاطر حرمت به معتقدات روستائیان باید برنامه هایمان را دستکم در دهه اول این ماه تعطیل و یا تعدیل کنیم. اما این کار ساده ای نبود. ما خیلی از برنامه عقب بودیم. وقفه در کار و بازگشت به تهران معنائی جز تعطیل فیلمبرداری نمی داد. از سه چهار صحنه ای که باقیمانده بود، البته، فقط یکی درد سر آفرین می توانست باشد. اتفاقا همان که بیشترین امکانات را طلب می کرد و ما برای تدارکش زحمتها کشیده و خرجها تراشیده بودیم بی آنکه هیچکدام متوجه بوده باشیم که روز فیلمبرداری را مصادف با هفتم ماه محرم یعنی تنها دو روز پیش از تاسوعا تعیین کرده ایم، آنهم فیلمبرداری از صحنه ی مراسم ختنه سوران پسر قهرمان قصه (که بهزاد فراهانی نقشش را بازی می کرد) و قَدَر کَل، کمانچه کش محبوب خطه ی شمال در آن ساز می زد!

کدخدای روستای کوچکی که در وسط جنگلهای هزار جریب مازندران قرار داشت و محل فیلمبرداری ما بود معتقد بود اگر نمی شود برنامه را عقب انداخت خیلی مهم نیست چرا که مردم چون می دانند شما از طرف تلویزیون آمده اید جرات مخالفت ندارند فقط ممکن است مشارکت نکنند. بعد توصیه کرد که برای به دست آوردن دل آنها و بویژه دل آخوند روستا یک چراغ زنبوری بزرگ از طرف تلویزیون به مسجد هدیه کنیم. کاری که بلافاصله انجام شد!

            شبی که فردایش فیلمبرداری داشتیم قرار گذاشتیم که ورود قَدَر کَل و یکی دو نوازنده همراهش را تا نیمه شب به تعویق بیندازیم تا کسی متوجه حضور آنها در ده نشود. من از ترس اینکه مبادا مردم روستا برای تماشای ختنه سوران و کُشتی محلی گرفتن در وسط حیاط خانه، که بخشی از شادمانی مراسم بود، نیایند و ما بی سیاهی لشگر بمانیم طوری دکوپاژ (فیلمنامه فنی) را تنظیم کردم که تمام صحنه را  بدون قَدَر کَل و ساززنهای دیگر فیلمبرداری کنیم و اگر همه چیز پیش رفت قَدَر کَل را بیاوریم و کمی از او فیلم بگیریم و باقی را به تدوین فیلم محول کنیم؛ کاری که البته لطمه ای جدی به کیفیت صحنه می زد.

            صبح، قَدَر کَل را در خانه گذاشتیم و گفتیم پایش را بیرون نگذارد تا صدایش کنیم و خودمان رفتیم سر صحنه و آماده تدارک شدیم. اولین کسی که برای تماشا آمد از من که تنها کسی از گروه بودم که مازندانی می دانستم پرسید "پس قَدَر کَل کجاست؟" گفتم قَدَر کَل قرار نبود باشد. سری تکان داد و رفت. بعد دو سه تا پیرزن آمدند و همان پرسش را تکرار کردند. فکر کردم کارمان زار است و رازمان از پرده بیرون افتاده. پاسخ پیرزنها را اما از سر کنجکاوی کمی متفاوت دادم "مگر شما برای قَدَر کَل آمده اید؟"، "پس برای چه آمده ایم!؟" با تردید گفتم "شاید هم بیاید، خدا را چه دیده ای!" و دیدم که پیرزنها همانجا کنار حوض در حیاط نشستند. ته دلم خوشحال شدم و از یکیشان پرسیدم آیا هیچوقت قَدَر کَل را از نزدیک دیده است. به جای او پیرزن بغل دستی اش گفت: "هزار سال پیش توی عروسی هر سه تای ما کمانچه کشیده است!" هنوز صحنه آرائی تمام نشده بود که روی رواق و هره دیوار پر شد از زن و مرد و پیر و جوان که بیصبرانه منتظر قَدَر کَل، محبوبترین نوازنده ی خطه شمال بودند تا برایشان کمانچه بزند و "کتولی" و "امیری" زمزمه کند. و ما که مستِ این حادثه بودیم حلقه پشت حلقه بود که فیلم می گرفتیم!

 

در همین زمینه و به همین قلم:

خاطرات پشت صحنه (1)

خاطرات پشت صحنه (2)

خاطرات پشت صحنه (2+1)

خاطرات پشت صحنه (3)

 

Posted by reza at 1:20 PM

January 13, 2005

خوشترین خبر سال!

همین الساعه ایمیلی داشتم از "محفوظ" دانشجوی اندونزیائی سال گذشته ام که در "آچه" محل زندگیش در اثر آوار آب ناپدید شده بود . خبر سلامتی اش را چند روز قبل غیر مستقیم دریافت کرده بودم ولی این اولین تماس خود اوست با من و دیگر همکارانم. به جای توضیح بیشتر عین نامه اش را از انگلیسی به فارسی برایتان ترجمه می کنم:

"همین الان به جاکارتا رسیدم، پس از دو هفته در مِدان و آچه. شکر خدا معجزه شد که من و همسر و خانواده اصلی ام در میان هزاران کشته سالم ماندیم. من البته خانواده بزرگترم مادر بزرگ، عمو و دیگر نزدیکانم (حدود پنجاه نفر) را از دست داده ام که نزدیک هم در دهکده ای مجاور به مسجد بزرگ "باندا آچه" در چهار کیلومتری ساحل شمالی زندگی می کردند. پدر و مادر و همسرم همچنان در آچه هستند اما اگر اوضاع بدتر شود ناچارم آنها را هم از آنجا خارج کنم. هرچند ما همچنان به شهرمان عشق می ورزیم و هنوز امید داریم دیگر اعضای خانواده مان را پیدا کنیم. من تمام ایمیلهای شما را خواندم و از این بابت بسیار متشکرم. این باعث شده من با قدرت بیشتری با این فاجعه برخورد کنم. فاجعه ای که دیوانه ام کرد وقتی شهرمان و افراد خانواده مان را قربانی آن دیدم.

شنبه دوباره به باندا آچه برمی گردم  به این امید که در بازسازی شهرم کمک کنم."

 

به این خبر خوش یک خبر خوش دیگر را هم اضافه کنم. در دیدار پایان هفته گذشته ام در استکهلم با اسفندیار منفردزاده از او دعوت کردم تا به "حلقه ملکوت" بپیوندد و با دوستارانش از طریق نوشتن یادداشتهایش در تماس بماند. پذیرفت و عنوانی با معنا برای وبلاگش انتخاب کرد: "بالایِ گود". برای خواندن اولین نوشته اش می توانید روی همین عنوان کلیک کنید.

 

در همین زمینه و به همین قلم:

"آوارِ آب"

Posted by reza at 11:43 AM

December 16, 2004

بهروز حشمت، حریر اندیشِ پولاد وَرز

خبر خوش اهدای جایزه ی طلای خانه هنرمندان اتریش به بهروز حشمت مجسمه ساز نامدار که سالهاست با ذهنی به لطافت حریر با مصالحی به سختی پولاد در کشاکش است چنان شادم کرد که علاوه بر برداشتن تلفن و زنگ زدن به او برای گفتن تبریک مرا پشت کامپیوتر کشاند تا شادیم را با شما خوانندگان این سطور تقسیم کنم.


            اولین بار با نام بهروز حشمت در اولین سال پس از انقلاب آشنا شدم. برای ساختن فیلم "ماهی سیاه کوچولوی دانا" در مورد زندگی و مرگ زنده نام صمد بهرنگی با  یک گروه کوچک فیلمبرداری از "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" به تبریز رفته بودم. دوستان و دوستداران صمد در تبریز یک لحظه تنهایم نمی گذاشتند و از هیچ کمکی برای پربارتر کردن کارم دریع نمی کردند. بیش از همه رحیم رئیس نیا و غلامحسین فرنود دور و برم بودند. و اگر اشتباه نکنم همین فرنود بود که یک روز مرا به شهرک ماشین سازی تبریز برد و مجسمه پولادین یک کارگر فنی را که بهروز حشمت ساخته و جلو در کارخانه نصب بود نشانم داد. و نیز باید همو بوده باشد که در مورد کار دیگر بهروز "عاشیقلار" برایم توضیخ داد که به تازگی از حیاط موزه برداشته و به انبار آن انتقال یافته بود!

از عاشیقلار نام بردم اجازه بدهید کمی حاشیه بروم و این را هم بگویم که من برای فیلم "ماهی سیاه کوچولوی دانا" خیال داشتم از عاشقها در قهوه خانه های سنتی تبریز فیلم بگیرم ولی با استقرار جمهوری اسلامی این سنت زیبا و دیرپا برای مدتی کاملا تعطیل شده بود و هیچ عاشقی در هیچ قهوه خانه ای نمی خواند. هنوز در تبریز و اطراف آن مشغول فیلمبرداری بودم که ماجرای درگیری "حزب خلق مسلمان" آغاز شد و طرفداران آیت الله شریعتمداری نقاط حساس شهر را درکنترل خود گرفتند. یکی دو هفته ای از پاسدار و حزب اللهی در تبریر خبری نبود و عاشقها دوباره با تارها و صدای گرمشان به قهوه خانه ها بازگشتند. می گویند: کور از خدا چه می خواهد، دو چشم بینا! سرِ ضرب اکیپ را راه انداختم و در قهوه خانه ای که "عاشق حسن" یکی از عاشقهای پرآوازه تبریز که بویژه به خاطر مواضع سیاسی اش سخت محبوب مردم بود مشغول کار شدم. آنها که این فیلم را در یکی دو نمایش غیر رسمی آن، قبل از توقیف دیده اند به یاد می آورند که فیلم با آوازی که عاشق حسن در مورد صمد بهرنگی می خواند "صمد عمی گلمدی = عمو صمد نیامد" تمام می شد. [جالب اینکه همین آخر هفته پیش وقتی پس از پایان برنامه یادمان قتلهای زنجیره ای در پاریس دسته جمعی به یک رستوران ترکی رفتیم کله ها که کمی گرم شد مهدی اصلانی سه تارش را کوک کرد و با آن صدای گرم و دلنشینش چند ترانه خواند که یکی از آنها، و برای من از همه خاطره انگیزترش، همین صمد عمی گلمدی بود...]


            خیلی از بهروز دور افتادم. شانس دیدار بهروز سالها پس از ماجراهائی که ذکرش رفت دست داد یعنی دوازده سیزده سال پیش وقتی برای نمایش عمومی فیلم سینمائی ام "میهمانان هتل آستوریا" به وین رفته بودم. دو سه روزی که در وین بودم حتی یک ساعت از او جدا نماندم. شب ها را هم در کارگاه آهنگری اش می خوابیدم؛ کارگاهی که در آن آثار برجسته هنری اش را در میان در و پنجره و هِرّه و طارمی که برای مردم می ساخت جا داده بود! یک روز هم با خودش رفتیم توی یکی از پارک های شهر، جائی که یکی از مجسمه هایش نصب شده بود. چیزی می گویم چیزی می شنوید! مجسمه که نبود، چند تن آهن بود که در دست قدرتمند بهروز مثل کاغذ فُرم و حرکت پذیرفته بود. طولش از ده گام هم متجاور بود و ارتفاعش دوتای قد و قواره من. بگذریم.


از هنرمندانی مثل بهروز نمی شود توقع داشت یکی از کارهایشان را به آدم هدیه بدهند. چون اگر هم بدهند نمی توانی آنرا ببری! همین را که گفتم گفت می رود در انبار کارگاهش شاید چیز قابل حملی برایم بیابد. و یافت. دو تا جغد آهنی با چشمانی شفاف که از آن روز به بعد زینت اتاق نشیمن من است و عکسش را با یاد بهروز در همینجا برایتان می آورم.



Posted by reza at 8:15 PM

December 14, 2004

آوازهائی نو از حنجره هائی جوان

گردهمائی نزدیک به دویست نفر از هموطنان ایرانی به مناسبت یادمان قتلهای زنجیره ای در سالنی گرم و صمیمی در پاریس (همین شنبه گذشته) که به همت انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران برپا شده بود با آوازهای نوئی که از حنجره های جوان زویا زرافشان، دختر ناصر زرافشان وکیل شجاع پرونده قتلهای زنجیره ای، و سهراب و سیاوش مختاری، پسران شاعر و متفکر آزاده محمد مختاری، سر داده شد برای من به خاطره ای سرشار از احساس بدل شد. اول اجازه بدهید عکسی از این سه نازنین را که برای همین صفحه گرفته شده برایتان چاپ می کنم.

از نوشتن گزارش آن شب که با خواندن پیام ناصر زرافشان توسط دخترش آغاز و با نمایش فیلم مستند "شاهدان چشمبند زده" که توسط خود من جمع آوری و تدوین شده بود پایان گرفت پرهیز می کنم چرا که مطمئنم دوستان دیگری بهتر از من می توانند در مورد گیرائی کم نظیر صدای سهراب وقتی اشعار پدرش را با تسلطی  حیرت آور می خواند و یا محتوای تفکر برانگیز سخنان نسیم آنجا که در نگاه ژرف محمد به ذهنیت انسان ایرانی باریک می شد بپردازند. به جای آن به قصه ای می پردازم که به نوشته اخیر خودم در مورد محمد مختاری با عنوان "خانه ای در آب سردار" در ارتباط می افتد:

شب پیش از برنامه یعنی جمعه حدود ساعت دوازده شب پرویز قلیچ خانی سهراب، پسر کوچکتر مختاری، و زویا، دختر زرافشان را که با مهدی اصلانی از آلمان به پاریس آمده بودند به خانه میزبانان عزیز من و نسیم خاکسار آورد. بار اول بود سهراب را می دیدم و وقتی فهمیدم فقط نوزده سال دارد دریافتم حدسم از اینکه ممکن است سن او از سالهای دربدری من کمتر باشد (حدسی که در پایان "خانه ای در آب سردار" زده بودم) درست از آب در آمد. سهراب گفت که مادرش تلفنی از نوشته من با او حرف زده بود و گفته بود که علامه زاده از تو خواسته است تا در مراسم فردا خاطره ای از خانه آب سردار بگوئی چون نمی داند که تو هرگز آن خانه را ندیده ای! از اینکه تیرم به سنگ خورد تاسف خوردم اما این احساس دیری نپائید چرا که همانوقت شنیدم که سیاوش، برادر بزرگتر سهراب، هم اکنون در پاریس است و با اینکه قراری برای حضور در گردهمائی ندارد بعید نیست به آنجا بیاید. فردای آن شب ساعاتی پیش از شروع برنامه به خانه دوستی که میزبان سیاوش و همسرش بود زنگ زدم و وقتی مطمئن شدم آنها هم به جلسه خواهند آمد از سیاوش خواستم خودش را برای بیان خاطره ای کوتاه از خانه آب سردار آماده کند. با محبت پذیرفت و من هم با کوتاه کردن سخنم در مورد معرفی و نحوه ساخته شدن فیلم "شاهدان چشمبند زده"، دقایقی از وقتم را به او سپردم تا جور برادر کوچکترش را بکشد! سیاوش در سخنان کوتاه اما شیرینی که گفت به این نکته تاکید داشت که شرائط جامعه از آنروزها که ما، "عموهای" او، به خانه آنها در آب سردار رفت  آمد می کردیم (یعنی بیست و اندی سال پیش) تا امروز تفاوتهای بسیاری کرده است. برای نمونه وقتی همانسالها پدرش دستگیر و برای یکی دو سال زندانی شد برخورد همسایه ها با او بعنوان فرزند یک زندانی سیاسی با امروز زمین تا آسمان تفاوت داشت. آنروزها همسایه های آنها گاهی با شک و تردید به رفت و آمد ساده مادرش در خانه نگاه می کردند و فشار سنگینی روی خود او در مدرسه و کوچه بود. اما سالیان بعد وقتی گذارش به خانه سابقشان در آب سردار افتاد همان همسایه ها با اشتیاق دورش را گرفتند و محبت و صمیمیتی را که سابقا از او دریغ داشته بودند نثارش کردند. او تاکید داشت که برخورد جامعه با فرزندان زندانیان سیاسی امروز ایران برخوردی شریف، همدردانه و انسانی است. جوهر حرف سیاوش در بیان این خاطره آنگونه که دستگیر من شد این بود که مردم ایران امروزه به درستی قدر از خود گذشتگیها و تلاشهای صادقانه کسانی را که برای ایرانی آباد و آزاد و دموکراتیک مبارزه می کنند می شناسند. بی سبب نیست که روز به روز بر کوشندگان این را ه افزوده می شود.

 

به همین قلم در همین زمینه: خانه ای در آب سردار

Posted by reza at 2:45 PM

December 10, 2004

درد دل دو زبان بسته

باز این بابای دَدَری ما بار سفر را بسته است و دارد برای چهار روز آزگار می رود پاریس. سه هفته نیست از سفر لندن برگشته است. ما دوتا زبان بسته که بالاخره نفهمیدیم که این بابای ما چرا در خانه اش بند نمی شود. از هفته پیش که دوباره نشست پای کامپیوترش و شروع به نوشتن روزنوشتهایش کرد فکر کردیم که لااقل به خاطر خوانندگان "از دور بر آتش" هم شده چند ماهی سر بهوائی را ترک می کند تا تماسش با آنها قطع نشود. ولی نمی دانیم چه مرگش است که تا پا می افتد می زند به چاک. (خوانندگان وفادار به این صفحه حتما اسم ما گربه های بی پناه، یعنی شوپن و تپوسک را به یاد می آورند. دیگران هم اگر بخواهند ما را بشناسند می توانند اینجا کلیک کنند!)

قبلا که کارش زیاد بود می گفت فیلمبرداری دارد، تدریس دارد، تحقیق دارد و سر و دمش را می زدی می رفت خارج. این روزها هم که از فیلم و درس و تحقیق خبری نیست باز سرٍ زمستان ما را در این اتاقک انباری توی حیاط تنها می گذارد و می رود پیِ یَلَلی تَلَلی و ما دوتا را که تنها آرزویمان این است که روزی دو دقیقه هم که شده او را ببینیم ترک می کند.

حالا امیدواریم یادش نرفته باشد به زن همسایه بسپارد که غذایمان را بدهد. ماه پیش که داشت میرفت لندن تا آخرین لحظه لفتش داد. وقتی رفت در خانه همسایه تا سفارش ما را بکند کسی خانه نبود. خدا را شکر که عقلش رسید یادداشتی برای زن همسایه بنویسد. یکی از کارت پستال های آن خانم نقاش را برداشت (همانی که هر شب ماشینش را جلو در ببینیم می دانیم فردا تا ظهر از غذا خبری نیست!) و پشت آن با هلندی غلط غلوط برای زن همسایه نامه نوشت و از زبان ما گفت: "غذا به اندازه کافی برای ما در انبار گذاشته ولی ما زبان بسته ها بلد نیستیم در قوطی ها را باز کنیم. ممکن است لطف کنید هر روز صبح غذای ما را در ظرفهمان بکشید؟"

خدا پدر این زن همسایه را بیامرزد. خودش هم دو تا گربه دارد ولی به ما هم به چشم بچه های خودش نگاه می کند. اگر نبود که تا حالا صد دفعه فاتحه بابایمان را خوانده بودیم و گذاشته بودیم رفته بودیم. ولی برای اینکه بی انصافی نکرده باشیم باید بگوئیم که بابایمان هیچوقت دست خالی از سفر برنمی گردد. همیشه یک خوراکی تازه ای چیزی برایمان دارد تا دلمان را به دست بیاورد. ما هم دل نداریم زیاد با او قهر کنیم. وقتی می بینیمش چند دقیقه ای با بی اعتنائی عقب عقب می رویم و بعد دلمان نمی آید اذیتش کنیم. می دانیم گرفتار است (و این را هم البته می دانیم که اگر هم نباشد برای خودش گرفتاری می تراشد!). عادتش شده. خیلی وقتها ما دو تا زبان بسته به هم می گوئیم باید همینطور که هست دوستش داشته باشیم. بابای آدم بابای آدم است دیگر. کاریش نمی شود کرد.

 

در همین زمینه به همین قلم: قصه هلندی سرگردان

Posted by reza at 8:42 AM

December 8, 2004

حس شاد همزبان بودن

نمی دانم در اخبار مربوط به مراسم ادای سوگند حمید کرزی رئیس جمهور منتخب افغانستان که دیروز با تشریفات مفصلی در کابل برگزار شد متوجه شدید یا نه که ترانه ای که بچه های خردسال افغان دسته جمعی اجرا کردند بر شعری از غزلبانوی وطنمان سیمین بهبهانی ساخته شده بود؛ همان شعر که می گوید:

دوباره می سازمت وطن / اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم / اگرچه با استخوان خویش

نمی دانم چه حسی بود که مثل سرخی شراب به چشمم نشست و مثل هُرم همیه ی شعله ور داغم کرد. حس شیرین همدردی؛ حس تلخ حسرت؛ حس شاد همزبانی؛ حس غمگین جدا ماندگی؛ و یا ساده تر، حس غرورآمیز معاصر بودن با سیمین.

Posted by reza at 10:39 AM

December 6, 2004

سپاس

استقبال کم نظیر شما از بازگشائی روزنوشتهایم در صفحه "از دور بر آتش" غافلگیرم کرده است. به قدری مراجعین به "از دور بر آتش" افزایش یافته است که پاسخش را فقط می توانم با کار بیشتر و نوشتن مطالب متنوعتر به نشانه احترامم به خواست شما بدهم. و جا دارد همینجا از دوستان نازنینی که با "لینک دادن" دسترسی خوانندگان را به این صفحه آسانتر می کنند سپاسگزاری کنم بویژه از فرشاد عزیز که مسئول سایت پر طرفدار "گویا" ست و هیچگاه محبتش را از من دریغ نکرده است.

Posted by reza at 5:52 PM

May 6, 2004

پايان يك دوره

اين يادداشت را در فرودگاه لس آنجس می نويسم. دو ساعتی به پرواز بازگشت به هلند وقت دارم و اين را فرصتی غنيمت می دانم برای نوشتن آنچه در چند روز اخير ذهنم را مشغول كرده است. همانطور كه نوشته بودم اين سفر نسبتا طولانی در درجه اول در ارتباط با دونگيهای كاری من انجام شد كه خوشبختانه نتايج مثبتی هم در بر داشت. قسمت تاسف بار اين نتايج مثبت، تعهداتی است كه مرا از نوشتن پيگيرانه اين يادداشتها برای مدت سه چهار ماه باز می دارد. واقعيت اين است كه به محض بازگشت به هلند بايد روی دو طرح مختلف كار كنم كه اگر تمام وقتم را هم برای تحقيق و نوشتنشان بگذارم باز وقت كم خواهم آورد. اين است كه به ناچار تا آخر تابستان به خودم مرخصی می دهم و موقتا به نوشتن اين روزنوشتها خاتمه می دهم با اينكه دهها مطلب برای نوشتن در ذهن و پيش رو دارم.
در اين دوره نه ماهه (از آگوست گذشته تا كنون) كه به نوشتن اين يادداشتها مشغول بودم با دوستان تازه ای آشنا و همقلم شده ام كه تك تكشان برايم عزيزند و اگر به حساب تبعيض نگذاريد، آنانكه از ايران با من تماس می گرفتند احساس شيرينی در من ايجاد می كردند كه وصف كردنش در فضائی كه اكنون در آنم (يعنی در فرودگاه لس آنجلس) برايم عملی نيست. دلم مى خواست چند تكه با نمك از يادداستهای امير اسدالله علم برايتان نقل كنم كه تازه خواندن سومين جلد از آنرا آغاز كرده ام و لابد تا برسم به هلند تمامش خواهم كرد. از دو مجلد قبلى دهها يادداشت برداشته ام كه اگر امكان ادامه نوشتن داشتم به تفصيل بدانها می پرداختم.
بيائيد اين نوشته كوتاه را به عنوان پايان يك دوره از روزنوشتهايم بپذيريد. من در اولين فرصت كه به گمانم در پايان تابستان امسال خواهد بود نوشتن دور تازه اى از "از دور بر آتش" را در همين صفحه آغاز خواهم كرد.
با مهر و دوستی فراوان براى تك تك شما عزيزان.
رضا علامه زاده


Posted by reza at 2:18 PM

April 25, 2004

پايان هفته ی گرم

اين آقای امير اسدالله علم با يادداشتهای خواندنی اش مرا بدجوری گذاشته است سر کار. بيش از سطوراصلی، سفيدی هائی ميان سطرهايش خواندنی است، از بس به اشاره و کنايه برخی حرفها را زده است. بخصوص هر کجا که از عشق و حال خود و ولينعمتش با دلربايان حرف می زند. آدم گاهی از صداقتی که در اين يادداشتها در ثبت خصوصی ترين کارهای زندگی شخصی خود و شاهی که به او عشق می ورزيد از خود به خرج داده است مبهوت می ماند. من خيال ندارم امروز از اين "مقوله شيرين!" برايتان بنويسم چرا که هنوز دو جلدی بيشتر از اين کتاب شش جلدی را نخوانده ام. اين را می گذارم به وقتش.
يکی از سنتهای جا افتاده مربوط به من در لس آنجلس ميهمانی کوچک اما دلنشِنی است که منصور خاکسار، شاعر نازک خيال معاصر که من همواره "کاکاجان" صدايش می زنم، در خانه اش ترتيب می دهد تا در يک نشست با بسياری از دوستان نزديک که مشتاق ديدارشان هستم ملاقات کنم. پريشب هم کاکاجان دوستانی را دور هم جمع کرد و پايان هفته گرمی را برايمان تدارک ديد.

دکتر محمود عنايت را که همچنان با دست خالی مجله وزينش "نگين" را منتشر می کند، خودم سر راه از خانه اش برداشتم. در همان حوالی مجيد نفيسی شاعر را هم گرفتيم و آمديم منزل کاکا. قبل از ما ايرج جنتی عطائی، ترانه سرا که اتفاقا در لس آنجلس است، و محسن مرزبان، بازيگر سينما و تئانر هم آمده بودند. از ديگر دوستان اهل قلم، قصه نويس خوبمان خسرو دوامی بود که راه درازی را برای دور هم بودن طی کرده بود. يکی ار پاهای اصلی اين جمع که ديدارش عطر هزار خاطره را با خود دارد دکتر عباس صدرائی است. او برادر يکی از صميمی ترين و نزديکترين دوستان اهل قلم من است که بیست سال پيش در زندان اوين به دست پاسداران جهالت و سياهی به جوخه اعدام سپرده شد. نام قلمی اش که برای اهل درد بسيار آشناست "حسين اقدامی" بود. نامش نه از ذهن من که از ذهن ادب مقاومت ايران زدودنی نيست.
اين را هم نگفته نگذارم که جای خالی زنده نام نادر نادرپور هم در جمع ما سخت حس می شد. او يکی از کسانی بود که هر وقت به لس آنجلس می آمدم بدون ديدارش باز نمی گشتم. درب خانه کوچک اما پر صفايش همواره به روی من باز بود. آخرين باری که با هم بوديم، اما، در خانه همين کاکاجان خودمان بود. يادش گرامی!

Posted by reza at 6:19 PM

April 12, 2004

"زير هشت" غربت

"زير هشت" در فرهنگ زندانهای ايران به هشتی ئی اطلاق می شود که اتاق نگهبانی و دفاتر مسئولان زندان در آن قرار دارد و درهای بندهای مختلف به آن باز می شود. شايد شکل هشت ضلعی اين هشتی ها در زندان قصر تهران که هر ضلعش به بندی از زندان باز می شود در اين نامگذاری دخيل بوده باشد. به هر حال "زير هشت" برای زندان کشيده ها معنای احساسی بخصوصی دارد. بر خلاف تصور عمومی، صدا کردن زندانی به "زير هشت" لزوما نگرانی آور و خطرناک نيست. می تواند خبر از ملاقات عزيزی در ميان باشد. می تواند کتابی که هفته ها پيش خانواده زندانی آورده است از دست بررسی گذشته باشد و به دست او برسد. يا می تواند حتی نويد آزادی داشته باشد چرا که به هر حال راه آزادی از "زير هشت" می گذرد. اما البته می تواند به معنای حضور دو مامور ناشناس باشد که با ورود زندانی از بند به "زير هشت"، چشمبند به چشمش بزنند و به بازداشتگاهی ناشناخته یا به شکنجه گاهی شناخته شده راهنمائيش کنند. و نيز می تواند به خاطر حرفی یا حرکتی که نگهبانان را خوش نيامده است قصد گوشمالی زندانی در ميان باشد. در اين مورد زندانی "خاطی" به محض اينکه پايش را "زير هشت" می گذارد چند نگهبان دوره اش می کنند و تا بيايد به خودش بجنبد می بيند وسط "زير هشت" ولو شده است و مشت و لگد است که بی هوا نثارش می شود. تنها راه زندانی برای اينکه کمتر صدمه ببيند اينست که همان وسط چمباتمه بزند و سرش را ميان بازوانش پنهان کند تا لگدهائی که با بی رحمی تمام زده می شود به چشم و چارش نخورد. کرم نگهبانها که بريزد خودشان آرام می گيرند و نيم ساعت بعد آدم را برمی گردانند توی بند.

در اين غربتی که من همواره آنرا بی حرمت ناميده ام نيز "زير هشت"ی وجود دارد که نگهبانانش اگر لازم ديدند آدم را گوشمالی می دهند. هوشنگ گلشيری را يکبار به خاطر اينکه جائی گفته يا نوشته بود دخترش نماز می خواند بردندش به "زير هشت" غربت. طفلی هر چه کرد به يادشان بياورد که جدا از "شازده احتجاب" که سنگ بنای ادبيات نوين ايران است نويسنده "جن نامه" نيز هست که جيع سعيد امامی ها را در آورده است توی کت هيچکدام نرفت. سعيدی سيرجانی هم پيش از اينکه "زير هشت" اوين را تجربه کند يکی دو باری به "زير هشت" غربت فراخوانده شد. او چوب زبان سرخش را در اين غربت بی حرمت می خورد که بالاخره سر سبزش را در وطن به باد داد. دو سال پيش هم کسانی که محمود دولت آبادی به اندازه وزنشان کتاب نوشته است او را به "زير هشت" غربت بردند و حقش را کف دستش گذاشتند تا او باشد که ديگر در کنفرانسی که آنها نمی پسندند شرکت نکند. اگر بخواهم از همه کسانی که اين تجربه را کرده اند نام ببرم کار به درازا می کشد. راه دور چرا بروم؟ خودم من هم يکبار وقتی مرتکب گناه نابخشودنی "قصد فيلمسازی در ايران" شدم توسط فيلمسازانی که فيلمی در کارنامه سينمائيشان نداشتند و هنرمندان تبعيدی ايکه بالاترين خدمتشان به سينمای در تبعيد نشان دادن فيلمهای خود من بود به "زير هشت" غربت برده شدم و چون "تجربه" داشتم هيچ نگفتم. فقط سرم را لای بازوانم پنهان کردم تا لگدهاشان به چشم و چارم نخورد.

حالا شنيدم نسيم خاکسار را صدا زده اند. خيلی دلم برايش گرفت. نه که تاب کتک نداشته باشد. آنقدرخورده است که عادتش شده. اما به آنچه هرگز عادت نمی کند به "نادوستی" هاست. مثل کف دستم می شناسمش. دل بی مهری ندارد. اگر اين قلم راحتم بگذارد زنگی به او خواهم زد. شايد هم نزنم. چه دارم بگويم که خودش بهتر از من نداند؟

Posted by reza at 4:32 PM

April 1, 2004

NiushaINfire3.BMP سه نغمه براى مرغ آتش بال "نيوشا فرهى"

سخن آغازين: بار سفر را بسته ام و فردا عازم سفرى يك ماهه به لس آنجلس و سانفرانسيسكو هستم ﴿از فردا برايتان از آنطرفها خواهم نوشت﴾. از ديروز كه آخرين جلسه درسم را در مدرسه راديو تلويزيون هلند تمام كردم تا حالا كه نشسته ام و برايتان همين مطلب را مينويسم نميدانم چرا فكر سفر به لس آنجلس با ياد دردناك آن مرغ خوشخوان كه در آتش بالهاى خود سوخت در ذهنم در هم ميآميزد. خودم را خوب ميشناسم. وقتى كارم به اينجا ميرسد تنها راه تسكينم نوشتن است. اين است كه در ميان دهها كار ريز و درشت پيش از سفر، وقت گير آورده ام تا چند نغمه براى نيوشا سر دهم.

نغمه يكم: اولين بار در سال ۱۹۸۷ ﴿هفده سال پيش﴾ در سالن نمايش فيلم دانشگاه يو. سى. ال. ا. در لس آنجلس ديدمش. يك فيلم مستند كوتاه با عنوان "آخرين بدورد با دكتر ساعدى" و يك فيلم داستانى كوتاه به نام "چند جمله ساده"، هر دو از اولين كارهائى كه من در غربت موفق به ساختنشان شدم، به نمايش در ميامد. نيوشا آنروزها بطور منظم براى "نشريه رايگان" كه پدر فرهيخته اش، فرهنگ فرهى، مدير و سردبير آن بود مطالب هنرى و فرهنگى مينوشت، با قلمى روان و شورى جوشان. همو بود كه در پايان سخنان كوتاه من و نمايش فيلمها بيشترين پرسشها را طرح كرد تا بتواند در مطلبى كه خيال نوشتنتش را داشت به كار گيرد. چند روز بعد اين مقاله بلند از نيوشا در تمجيد اين دو فيلم در "رايگان" منتشر شد:

NiushaARTICLE2.BMP

نغمه دوم: مدتى بعد نيوشا را به مهمانى بزرگى كه در خانه "رافق پويا"، مسئول تهيه فيلم "ميهمانان هتل آستوريا"، در لس آنجلس تشكيل شد دعوت كرديم. هدف از مهمانى گرد آوردن شخصيتهاى هنرى، بازيگران، و افراد فنى فيلم بود تا من فرصتى غير رسمى بيايم براى انتخاب همكارانم در اين فيلم كه خيال ساختنش را داشتم. علاوه بر حضور همه بازيگران و اكيپ فنى كه بعدا در اين فيلم با من همكارى كردند چندين نفر ديگر هم همچون نيوشا به مهمانى آمده بودند، از مرتضى ميرآفتابى و ديلمقانى و نفيسى تا فخرى خوروش و داريوش ايران نژاد و يدى شيراندامى. از ميان عكسهاى بسيارى كه از اين مهمانى دارم عكس خودم و نيوشا را برايتان چاپ ميكنم تا تصويرى از چهره او تنها چند ماه پيش از خودسوزيش داشته باشيد.

NiushaANDme.BMP

نغمه سوم: نميدانم دقيقا چند ماه بعد بود كه خبر مثل توپ در لس آنجلس تركيد. نيوشا در مراسم بزرگى كه ايرانيان مقيم لس آنجلس در اعتراض به شركت "حجت الاسلام على خامنه اى، رئيس جمهور ايران" در سازمان ملل متحد، به راه انداخته بودند با ريختن بنزين روى بدنش خود را در مقابل چشمان حيرت زده هموطنانش به آتش كشيد.

NiushaINfire.BMP

همان شبانه خودم را به بيمارستان رساندم. هنوز زنده بود ولى امكان ملاقات ميسر نبود. چقدر طول كشيد به ياد ندارم. شايد يك قرن رنج كشيد تا تن سوخته اش را به دل خاك سپرد. سه سال بعد صحنه اى از فيلم بلند مستندم "شب بعد از انقلاب" را به خودسوزى نيوشا اختصاص دادم. در اين صحنه واقعى و مستند نيوشا با بدنى سوخته در آتش فرياد ميزند: "مرك بر خمينى" و از هوش ميرود.

Posted by reza at 12:18 PM

March 30, 2004

يك تير و چهار نشانه

نشانه اول: شهره خانم عزيز. همانطور كه خواسته بوديد يك قصه ديگر از مجموعه "قصه نويسان جديد كوبا" ترجمه كردم و در اين سايت گذاشتم. اميدوارم از اين يكى هم مثل قصه "اتوبوس" خوشتان بيايد. باز هم اگر فرصتى شد در اين زمينه كار خواهم كرد. ممنون از نامه تشويق آميزتان.
نشانه دوم: على آقا از شهر آرنهم هلند. نه عزيزم من وب سايت هلندى ندارم. دار و ندارم در اين عرصه همين وب سايت "از دور بر آتش" است و بس!
نشانه سوم: آقاى نادر از تبريز. خوشحالم كه از نوشته هاى من استقبال كرده ايد. من هم مثل شما چشم انتظار راه افتادن سايت "برداشت ۷" هستم تا بتوانم در خدمت شما جوانان علاقمند به فيلمسازى باشم. اميدوارم دوستانى كه قولكى به من داده اند بيش از اين من و شما را منتظر نگذارند.
نشانه چهارم: مهران نازنين. من مشتاق خواندن فيلمنامه شما هستم ولى ترجيح ميدهم تا راه افتادن سايت مربوطه صبر كنيد تا به شكل دقيق و حرفه اى به كار بپردازيم. دلم ميخواهد از اول به شكلى اصولى و برنامه ريزى شده كار را شروع كنيم تا تاثير لازمه را در پيشرفت كار داشته باشد.

Posted by reza at 11:39 AM

March 14, 2004

هفته سگی

جنايت باور نكردنی بمب گذاری در قطار مادريد در هفته ايكه ساعات آخرش را می گذرانيم يكبار ديگر مرا به ياد جمله ای از سلمان رشدی انداخت كه در مصاحبه ای تلويزيونی پس از صدور فتوای قتلش توسط خمينی، سيزده چهارده سال پيش، بر زبان راند. او گفته بود: "بنيادگرائی مذهبی فاشيسم زمانه ماست." من اين جمله را از اين رو به ياد دارم چون همين بخش از مصاحبه را در آغاز فيلم مستندی كه در مورد سانسور در ايران با عنوان "شب بعد از انقلاب" ساختم، آورده ام. براستی كه فاشيسم تعريفی رساتر از آنچه اين روزها در اينسو و آنسوی جهان توسط بنيادگرايان اسلامی رخ می دهد ندارد. آنها كه فعلا امكان برپائی كوره های آدمسوزی را در اين جا و آن جای جهان ندارند رستورانها و هواپيماها و قطارها را به كوره های آدمسوزی تبديل كرده اند.

Posted by reza at 11:13 PM

March 7, 2004

كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها

كار راه اندازى سايت "برداشت ۷" و آغاز كار "كلاسهاى فيلمنامه نويسى و فيلمسازى اينترنتى" بدجورى به دارزا كشيده است. ظاهرا انجام كار از نظر تكنيكى پيچيده تر و وقتگير از آن بود كه من عجول انتظارش را داشتم. دوستانى هم كه مشغول كارند درگيريهاى روزمره اشان بيش از آن است كه بتوانند وقت بيشترى به آن اختصاص دهند. همين امشب از آنها شنيدم كه دستكم يك هفته بايد دندان روى جگر بگذارم و منتظر بمانم.

اما قول قول است و من دير يا زود اين كار جالب را آغاز خواهم كرد. تا كنون عده زيادى از علاقمندان به شركت در اين كلاسهاى اينترنتى به طرق مختلف، و اغلب با ارسال ايميل، با من تماس گرفته اند. برخى حتى ميخواسته اند خلاصه فيلمنامه شان را برايم بفرستند كه من همينجا از آنها درخواست ميكنم اين يكى دو هفته را صبر كنند تا من در سايت تازه نحوه نوشتن خلاصه فيلمنامه ﴿synopsis﴾ را به شكل حرفه اى برايشان توضيح دهم. آدرس ايميل فارسى تازه اى هم تدارك ديده ام كه به موقع در اختيارتان خواهم گذاشت تا نوشته هايتان را ﴿كه حتما بايد به خط فارسى باشد و نه به خط من در آوردى "فارسانگليسى"!﴾ به همان آدرس برايم بفرستيد. باز هم شما را در جريان پيشرفت كار خواهم گذاشت. پيروز باشيد!

Posted by reza at 7:22 PM

March 1, 2004

وصف العيش نصف العيش!

اين آرزو كه موفقيت شهره نازنين را در مراسم اسكار تبريك بگويم، آرزوئى كه در نوشته ديروزم بازتاب داشت، مثل هزارها آرزوى ديگرم فعلا برآورده نشد. من از ساعت دو بعد از نيمه شب به وقت هلند كه پخش مراسم اسكار بطور مستقيم از بى بى سى آغاز شد تا وقتى كه حدود ساعت سه و نيم صبح تكليف اسكار نقش دوم زن معلوم شد مثل ميليونها ايرانى ديگر به شوق شركت در لحظه اى كه آرزويش را داشتم پاى تلويزيون نشستم. هرچه بود براى من شبى بود استثنائى و به ياد ماندنى چرا كه در طول اينهمه سال اين تنها بارى بود كه من مراسم اسكار را بصورت زنده تعقيب ميكردم. و اما آرزوى ديگرم فعلا اينست كه راه اندازى سايت "برداشت ۷" خيلى به درازا نكشد و من و شما بتوانيم "اولين كلاس اينترنتى فيلمنامه نويسى و فيلمسازى به زبان فارسى" را رسما افتتاح كنيم. فعلا بر مبناى ضرب المثل معروف "وصف العيش نصف العيش" آرم اين سايت را برايتان به نمايش ميگذارم تا خودش آماده شود.

take7logo2.jpg

Posted by reza at 12:20 PM

February 29, 2004

بازگشت به آينده در يك عكس يادگارى

اين بار ديگر نمى توانيد ادعا كنيد كه "عكس يادگارى من" را نميتوانيد روى كامپيوترتان ببينيد. عكسى است از من و شهره آغداشلو كه بامداد روز اول مارس سال ۲۰۰۴، يعنى فردا صبح به وقت اروپاى مركز‌ى، درست يكساعت پس از اينكه شهره جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش دوم زن را به خود اختصاص خواهد داد، گرفته شده است. همانطور كه مى بينيد من از خوشحالى اينكه شهره يكى از با ارزشترين افتخارات را نصيب هنر ايران كرده است دارم پر در مياورم و شهره زيباتر از هميشه نگاه مهربانش را به من دوخته است.
Rezashoherh.jpg
به اين ترتيب من بايد اولين كسى باشم كه اين موفقيت بزرگ را به شهره تبريك گفته است.

Posted by reza at 7:43 PM

February 26, 2004

پير بدم جوان شدم!

اشاره من به سن علاقمندان شركت در كلاسهاى فيلمنامه نويسى و فيلمسازى "برداشت۷" باعث شده كه برخى از دوستان به اشكال مختلف و اغلب به شيوه هاى شيرين و خلاقه مرا بنوازند. اين تكه از نامه ى يك دوست نازنين نمونه خوبى از آن است: "اگر سن شصت سالگی برای گرفتن گواهينامه موتور ﴿آن هم به سبك ايزی رايدری اش﴾ بالا نباشد ، حتما چهل و هشت سالگی هم برای فيلمنامه نويسی دير نيست. ولی همان طور كه می دانيد ، من بدون احتساب آن بيست و پنج سال اوَل، بيست و سه ساله هستم و واجد شرايط. به هر صورت به شما تبريك می گويم و برای اين كار بسيار بزرگتان به نوبه خودم سپاسگزاری می كنم و صميمانه دستتان را می فشارم... ايده فيلم كوتاه من آماده است ، سايت شما كی آماده می شود؟ آران."

در پاسخ آران عزيز، يكى از معدود كسانى كه اطلاعات سينمائى و نگاه نافذش به فيلم همواره مرا شگفت زده ميكند، بايد بگويم نه تنها دوستان ۴۸ ساله كه علاقمندان ۶۰ ساله، يعنى كسانى كه سن پدر من را دارند ﴿!﴾، نيز قدمشان بر روى چشم من است.

دوست ديگرى پرسيده است: "اگر شرائط سنى براى شركت در كلاسها مطرح نيست پس چرا قبلا فقط از جوانان ۱۵ تا ۲۵ دعوت كرده بوديد؟" پاسخ من به سادگى اين است كه ميخواستم خيلى با دانشجويابم اختلاف سن نداشته باشم!

كسى هم پريروزها زنگ زد و بى آنكه خودش را معرفى كند گفت: "من يك جوان بيست و هفت ساله هستم مى خواستم بدانم اجازه دارم احوال شما را بپرسم؟!" دو كلام كه بيشتر حرف زد فهميدم همان آتش به جان گرفته عباس معروفى است كه خودش اين آش وبلاگ نويسى‌ را براى ما پخت!

﴿و اما در پرانتز بگويم كه داريوش عزيز، "صاحب ارض ملكوت"، با كمك تازه عروسش سخت در تلاش تدارك سايت "برداشت ۷" هستند. صفحه آرائى نخستين آن را نيز آماده كرده اند اما ظاهرا چند روزى بيشتر وقت لازم دارند.﴾

Posted by reza at 3:16 PM

February 19, 2004

سال صفر به تقويم پهلوانى

داشتم آلبوم قطور "عكسهاى يادگارى من" را كه حالا بايد برايتان نامى آشنا باشد، ورق ميزدم كه چشمم به اين عكس افتاد. دستم ديگر پيش نرفت و ذهنم با سرعتى مافوق سرعت نور به مراسم چهلم درگذشت جهان پهلوان تختى در ابن بابويه بازگشت ﴿يا شايد مراسم هفتم او بود، چون تاريخش را پشت عكس يادداشت نكرده ام﴾. اين عكس را من از بالاى ديوارى سنگى انداخته ام كه مشرف به مقبره زنده نام شمشيرى، يكى از آزادمردان پيرو دكتر محمد مصدق بود ﴿همينجا اين را بگويم كه من دكتر محمد مصدق را گوهره ى شرف سياسى ميدانم در كشورى كه معمولا شرافت و سياست دو ساز ناهمنوا بوده و هستند. راستى چقدر اين ملت دلش براى بازيافتن مصدق تنگ شده بود كه چهار صباحى سيد متزلزلى مثل محمد خاتمى را به او تشبيه كرد.﴾

برگرديم به عكس! اين جمعيت عظيمى كه بخش قابل ملاحظه اى از عكس را پوشانده تنها قطره اى از درياى مردمى است كه پاى پياده از ميدان شوش در صفوفى منظم به ابن بابويه در شاه عبدالعظيم آمده اند، جائيكه پهلوان پهلوانان در آن دفن شده است. شعارها تماما رنگ و بوى سياسى داشت و نيشترى بود به دمل ديكتاتورى عريان حاكم بر وطن. مثل همين شعرى كه در سمت راست عكس روى اين پلاكارد بزرگ پارچه اى نوشته شده است: "چرا عمر طاووس و دراج كوته / چرا زاغ و كركس زيد در درازى".

بگذاريد شما را با آن مردى كه در عمق عكس، پشت تريبون ايستاده و دارد سخنرانى ميكند آشنا كنم. او طاهر احمدزاده از ملى گرايان سرشناس و خوشنام كشورمان است كه عمرى را در دفاع از آزادى سپرى كرده و هنوز هم با همه كهولت سن و ناصوابيهاى دردناكى كه بويژه در زندانهاى رژيم اسلامى تحمل كرده از پا ننشسته است. در اين عكس همانطور كه پيداست هنوز جوان و قبراق است. هنوز تا وقتى دوباره دستگير شود و سالهاى بسيارى را در زندان شاه بگذراند فاصله دارد. از آن مهمتر از سالهائى كه دو پسر نوجوانش را يكى پس از ديگرى از دست بدهد و خبر شهادتشان را در درگيرى با عوامل ساواك در زندان به او بدهند خيلى دور است. آخر او پدر دو تن از بنيانگذاران سازمان چريكهاى فدائى خلق است.

شناخت من از طاهر احمدزاده البته به دوران زندانى بودن خودم برميگردد، وقتى كه با او در بند شش زندان قصر تهران همبند بودم. پس از زندان هم اگر براى فرار از فشار كار در مشهد ﴿او اولين استاندار خراسان در بعد از انقلاب و محبوبترين آنها در ميان مردم آن ديار بود﴾ به تهران ميامد اين شانس را مييافتم كه ساعتى با او بنشينم و گپ بزنم. با سقوط دولت بازرگان او هم كنار رفت و دور تازه اى از فشار و زندان و مشقت را اين بار به دست همبندان هم مذهب خودش از سر گذراند. "هر كجا هست خدا را به سلامت دارش"... از عكس يادگاريم دور نيافتم! گفتم پشت عكس تاريخى نوشته نشده تا روز و ماهش را به ياد بياورم. اما ميدانم آن را در سال صفر به تقويم پهلوانى انداخته ام.

Posted by reza at 7:33 PM

February 3, 2004

در باره "عكسهاى يادگارى من"

همانطور كه ميتوان حدس زد داشتن دوربين عكاسى براى زندانيان هميشه در زندانهاى ايران ممنوع بوده است. عكسهاى يادگارى من كه تعدادشان بسيار بيشتر از سه تا عكسى است كه قبلا در اين سايت ملاحظه كرده ايد، نه با دوربين معمولى عكسبردارى شده اند و نه حتى با دوربين مخفى. من آنها را جلو چشم زندانى و زندانبان، با عدسى چشمهايم گرفته و در نوار مغزم ثبت كرده ام. به شما تضمين ميدهم كه اين عكسها به همان اندازه ى عكسهائى كه با دوربينهاى معمولى گرفته ميشوند واقعى و قابل استناد هستند. با استقبالى كه از اين چند قطعه عكس كرده ايد مسلما به تدريج عكسهاى ديگرى از اين مجموعه را در همين سايت برايتان به تماشا خواهم گذاشت.

Posted by reza at 4:18 PM

February 1, 2004

سه عكس يادگارى


عكس اول: اين عكس را همانطور كه مى بينيد از پنجره رو به حياط يكى از اتاقهاى بند پنج زندان شماره يك قصر انداخته ام. مال عهد دقيانوس است. آنها كه زير آن تك درخت كوچك و بى برگ و بار چهارزانو نشسته اند و دارند در طشتهاى قرمز رنگ رخت ميشويند ﴿گرچه در اين عكس سياه و سفيد رنگ طشتها را نميتوانيد تشخيص دهيد﴾ بچه هاى گروه رهائى بخش هستند كه معمولا لباسشان را جمع مى كنند و وقتى هوا مثل امروز آفتابى و درخشان است دسته جمعى رختشوئى ميكنند. آن بندهائى كه از شاخه هاى درخت به ديوار كشيده شده اند و از نخ پرك كلفت تر نيستند را هم زندانيان از نگهبانى قرض كرده اند تا بعد از خشك شدن رختهاشان به وكيل بند پس بدهند. آخر داشتن طناب در زندان آزاد نيست. اما اين آقائى كه در واقع سوژه اصلى عكس من است و دامن پيراهن بى يقه اش را روى شلوار ململ سفيدش انداخته و دم پائى پلاستيكى به پا دارد همين حجت الاسلام مهدى كروبى خودمان است كه حالا رئيس مجلس شوراى اسلامى ايران است. همينطور كه مى بينيد دارد دور حياط براى خودش قدم ميزند. ولى آن تكه پارچه سفيدى كه روى سرش است عمامه نيست. آقايان هيچوقت با پيژامه عمامه سر نميكنند. اگر خوب به عكس دقت كنيد متوجه مى شويد كه يك زيرشلوارى شسته شده است. او كش شورتش را دور سرش انداخته و پاچه هايش را روى كله اش گذاشته و با قدم زدن در آقتاب دارد آنرا خشك مى كند. آقاى كروبى يك كمى وسواسى بود و روى بندى كه چپيها رخت پهن ميكردند شورتش را آويزان نميكرد تا نجس نشود.

عكس دوم: اين يكى هم مال همان سالهاست ولى آنرا در حياط بند شش انداخته ام. بند شش، بند ابديها و حبس سنگينها بود. شايد باورش سخت باشد كه حياط بند شش حوض زيبائى داشت كه تكه اى از آن را در سمت چپ عكس مى بينيد. البته نيم متر بيشتر عمق نداشت ولى همان هم تابستانها براى آبتنى جان ميداد. به هرحال، از اين باورنكردنى تر براى شما لابد آن دو تا ميل زورخانه و هالتر و وزنه هاست كه گوشه حياط چيده شده و چند نفر پشت آن ايستاده اند و جلو دوربين من ژست گرفته اند. اگر حوصله كنيد يكى يكى معرفيشان ميكنم، هرچند در اين عكس كهنه تشخيص بعضى چهره ها براى خود منهم دشوار است. آنكه جلو همه ايستاده و از ديگران درشتتر و استوارتر است همان صفرحان قهرمانى قديميترين زندانى سياسى آن زمان ايران است. ميلها و هالتر هم مال خود اوست. سرهنگ زمانى، رئيس زندان سياسى، با همه سخت گيريهاى تازه اش حق استفاده سنتى صفرخان از وسائل ورزشى اش را پايمال نكرده است. وسائل البته دست خودش نبود ولى هر وقت ميخواست ميتوانست به وكيل بند بگويد و برود از اتاق نگهبانى برشان دارد. بچه هاى ديگر هم اگر دستى به وسائل ميزدند وكيل بند زير سبيلى در ميكرد. اگر صفر خان در اين عكس كمى اخمو به نظر ميرسد براى اين نيست كه از كسى دلخور است. تيپش اينست. و اما آنكه سمت راستش ايستاده دكتر مرتضى محيط است كه خوره ورزش است. صبحها دو برابر باقى بچه ها دور حياط ميدود و زمستان و تابستان همانجا كنار حوض دوش آب سرد ميگيرد. حالا در اين عكس منتظر است تا خان ميلش را بگيرد و هالترش را بزند تا نوبت به او برسد. اسم آن يكى كه پشت خان است را به ياد نميآورم ولى بغل دستيش، همان پسر جوان، ابوالقاسم سرحدى زاده است كه مثل من دستش تا حالا به ميل و هالتر نخورده است ولى تا دوربين را دست من ديده آمده كنار صفرخان تا در عكس بيافتد.

عكس سوم: از اين عكس كه شايد براى شما خيلى بى معنا جلوه كند خود من بيشترين خاطره را دارم. اين لكه هاى سفيد كه سرتاسر عكس را پوشانده پنبه لحاف است كه به هوا پاشيده شده. اين مردى كه كمى از چهره اش از ميان پنبه ها پيداست سركار ستار مرادى وكيل بند است. قبل از اينكه بگويم چرا عكس به اين مبهمى را برايتان انتخاب كردم تا در سايتم بگذارم بايد توضيح دهم كه اين عكس مربوط به روز چهارم آبانماه ۱۳۵۴ است. چهارم آبان را كه فراموش نكرده ايد؟ اتفاقا آنسال روز سالگرد تولد شاه به روز ملاقاتى ما خورده بود. سرهنگ زمانى با يك گروه از افسران و درجه داران و پاسبانهايش وارد بند شد و آنها را در حياط بند شش مستقر كرد. طبق معمول فقط پانزده بيست نفر از ميان حدود ۳۰۰ زندانى سياسى به دستورى كه از بلندگوى بند براى پيوستن به مراسم ۴ آبان پخش شد بى اعتنا نماندند و با اكراه به حياط رفتند. باقى در اتاقهاى بند ۴ و ۵ و ۶ ماندند و خودشان را به كتاب خواندن مشغول كردند. سرهنگ زمانى سخنرانى كوتاهى براى خرد كردن اعصاب اعضا خانواده ها كه پشت در زندان براى ملاقات آمده بودند و صداى او را از بلندگو مى شنيدند ايراد كرد و پيش ار ترك بند به ماموران دستور داد اتاقها را بازرسى كنند. بازرسى البته كار عجيبى نبود. بطور منظم سه چهار هفته يكبار و اغلب هم سر زده، ماموران به اتاقها مى آمدند و زير و بالاى دارائى ناچيز ما را بررسى ميكردند و هر چيز مشكوكى گير ميآوردند با خود مى بردند. اين بازرسى اما بازرسى ويژه اى بود. مامورين در يك چشم بهمزدن به اتاقها ريختند، دفتر ها و كتابها را پاره كردند و ملافه تشكها را با سنجاق قفليهايشان كندند. اين عكس را كه مى بينيد نماى درشتى است از پاره كردن لحاف كاظم ذوالانوار يكى از بچه هاى مجاهد در همان روز. اين لحاف بعد از رفتن كاظم، كه كنار من در اتاق شماره يك بند شش ميخوابيد، به من رسيد. شايد اسم كاظم را شنيده باشيد. او يكى از دو مجاهدى بود كه چندى بعد همراه با بيژن جزنى و حسن ضيا طريفى و پنج فدائى ديگر به بهانه اقدام به فرار، در تپه هاى اوين تيرباران شدند.

Posted by reza at 3:22 PM

January 29, 2004

سه قطعه براى زنده نام دكتر امير حسين آريانپور

قطعه اول: سال ۱۳۴۳ خودمان است و من بعنوان يكى از دويست نفر سپاهى دانش نمونه ﴿!﴾ براى گذراندن دوره فوق ديپلم "راهنمائى تعليماتى سپاه دانش" انتخاب شده ام و محل خدمتم در روستاى چمان از توابع قصبه نكا را كه پس از پايان دوره سپاهيگرى بعنوان آموزگار دبستان در آن مشغول كارم، به قصد دانشسرايعالى كشاورزى كرج ترك ميكنم. در اين دوره شبانه روزى يكساله است كه براى اولين بار با آريانپور استاد علوم اجتماعيمان آشنا ميشوم. با نام او و برخى از نوشته هايش البته پيش از اين آشنائى دارم چرا كه كرم كتابخوانى بويژه كتابهاى مريوط به علوم اجتماعى از همان اوان نوجوانى به جانم افتاده است. اما ديدار و همنفسى با اين استاد جوان و پر انرژى و خوش بر و بالا ﴿ميگفتند وزنه بردار ورزيده اى هم هست﴾ كه صراحت لهجه غريبى دارد بسيارى از دانشجويان را همچون من محو خلق و خو و منش بزرگوارنه اش ميكند. كلاسهاى درس او كه در آمفى تئاتر شيك و بزرگ دانشسرا برگزار ميشود همواره مملو از دانشجوست. آنچه از كلاسهاى درس او در ذهنم حك شده عشق عميق او به انسان، باور خلل ناپذيرش به دانش و خرد، و خوشبينى معصومانه اش به رستگارى آدمى در عصر طلائى آينده است.


قطعه دوم: در شغل راهنماى تعليماتى سپاه دانش در روستاهاى توابع شهرستان سارى هم "نمونه" از آب در ميايم و يك سال بعد محترمانه از كار اخراج ميشوم و به مقر فرماندهى خودم، مدرسه، برميگردم! با اين تفاوت كه چون رياضى ام بد نيست ﴿من همواره كمك خرجى ايم را از درس خصوصى دادن رياضيات تامين ميكردم﴾ و در شهرستان بهشهر دبير رياضى ليسانسيه كم است حكم دبير رياضى سيكل اول دبيرستانهاى بهشهر را به من ميدهند. و در يكى از همين دبيرستانها ﴿دبيرستان ۱۵ بهمن، اگر اشتباه نكنم﴾ است كه با دبيران ديگرى كه مثل من سرشان كمى بوى قرمه سبزى ميدهد انجمنى فرهنگى - اجتماعى ترتيب ميدهيم و قرار ميشود دو شخصيت برجسته فرهنگى كشور را براى سخنرانى جداگانه به بهشهر دعوت كنيم. يكى از آنها دانشمند برجسته دكتر محسن هشترودى است و ديگرى استاد علوم اجتماعى دكتر امير حسين آريانپور ﴿و اين ماجرا بايد به سال ۱۳۴۵ يا ۱۳۴۶ مربوط باشد﴾. تماس با آريانپور و دعوت از او به دو دليل به من واگذار ميشود. يكى آنكه با وجود اصليت مازندانى ام "بچه تهرانى" به حساب ميايم و ماهى يكبار را براى ديدار برادر و خواهرها و دوستان به تهران سفر ميكنم و ديگر اينكه افتخار شاگردى استاد را داشته ام و اين احتمال پذيرش دعوت ما را بالا ميبرد. از طريق دوستانم در تهران از قرار سخنرانى استاد در دانشسرايعالى بازرگانى تهران مطلع ميشوم. ميكوبم ميايم تهران تا با يك تير دو نشان بزنم. يكساعت قبل از سخنرانى به دانشسرايعالى بازرگانى ميرسم ولى تمام خيابانهاى اطراف آن مملو از جمعيت جوانى است كه براى شنيدن سخنرانى آمده اند. سالن سخنرانى و رهراوهاى مجاور آن به گفته دانشجويان از ساعتها پيش پر شده است. با اينكه جلو در بلندگو نصب كرده اند ولى صداى آريانپور به من و صدها جوان ديگر كه در خيابان مانده ايم نميرسد. تير من به هيچ نشانه اى نميخورد!

قطعه سوم: بالاخره موفق ميشوم تلفنى با دكتر تماس بگيرم. من را كه البته به جا نمياورد اما با محبت به حرفهايم گوش ميدهد. دلم نميخواهد بدون ديدار با او كار را تلفنى تمام كنم اين است كه براى دقيق كردن برنامه، تقاضاى ملاقات ميكنم. ميپذيرد و قرار ميشود من فرداى آنروز به دانشكده الهيات، جائيكه فردا درس دارد، بروم. محل دانشكده الهيات را حالا به خاطر نميآورم ولى ميدانم در دانشگاه تهران نبوده است ﴿شايد دور و بر سرچشمه بوده باشد﴾. به هر حال سر ساعت به ديدار استاد نائل ميشوم. همانطور قبراق و سرحال است. دعوت انجمن ما را با اشتياق ميپذيرد و روز و موضوع صحبت را هم تعيين ميكند و سپس براى ادامه تدريس، با من كه از ديدارش سيرائى ندارم خداحافظى ميكند. ديدار او در فضاى غير متعارف دانشكده الهيات به پيچيدگى و جذابيت شخصيت او در ذهن من ميافزايد. آخرين ديدار يا ديدارهايم با استاد در سفر دو سه روزه اش به بهشهر مربوط است. حيف كه عكسهاى آنرا مثل همه چيزهاى عزيز ديگرم در ايران گذاشتم و آمدم. دكتر آريانپور با يكى از اساتيد وارسته كه سلوكى درويشانه داشت به بهشهر آمد. نام كوچكش را به ياد نمياورم ولى نام فاميلش "انوار" بود و اگر اشتباه نكنم رئيس كتابخانه مجلس يا چيزى شبيه به اين بايد بوده باشد. آريانپور در يك سخنرانى گرم و فاضلانه و جسورانه در سالن بزرگى كه مملو از آموزگار و دبير و دانش آموز بود يكبار ديگر عشق و شور به آدمى و آدميوار زيستن را در دلها زنده كرد. ترديد ندارم كه حادثه سخنرانى دكتر آريانپور در بهشهر هرگز از ذهن كاهگلى و مرطوب اين شهر كوچك شمالى پاك نميشود.

Posted by reza at 5:53 AM

January 27, 2004

عرض امتنان

از همه مومنانى كه با دعاى خيرشان موجب شدند كه اين حقير در امتحان تئورى موتورسوارى به توفيق چشمگير‌ى نائل آيد ممنونيت ويژه دارم!!!

Posted by reza at 9:32 PM

January 24, 2004

التماس دعا!

از دو شب پيش كه چند فيلم ايرانى را در جشنواره جهانى فيلم رتردام ديدم خيال داشتم يكى دو مطلب در مورد آنها بويژه فيلم "تهران ساعت ۷ صبح" ساخته زيباى "شهاب رضويان" برايتان بنويسم ولى اين امتحانى كه در پيش دارم مگر ميگذارد؟! باور كنيد يا نه، سه شنبه آينده امتحان آئيننامه رانندگى موتورسيكلت دارم. از آن موتورهاى گنده ى فيلم "ايزى رايدرى"! آنها كه با من ميانه اى ندارند پشت سرم ميگويند سر پيرى معركه گرفته است! اما معلم رانندگى ام كه تا حالا شاگرد شصت ساله نداشته است ميگويد دست مريزاد جوان هم جوانهاى قديم!

به هر حال خوب يا بد، شايسته يا نشايسته، از وقتى كورس فيلمم تمام شده گذاشته ام پشت موتور سوارى و ميتازم مثل چى! با لباس چرمى و كلاه كاسكت جوان هيجده ساله و پيرمرد هشتاد ساله از هم تميز داده نميشوند! آيا همين است دليل بيتابى من براى تصديق موتور گرفتن؟ شايد.

ياد اولين روزهاى هيجده سالگى ام ميافتم كه بيصبرانه براى گرفتن تصديق رانندگى ماشين بيتابى ميكردم. هنوز يكماه هم از ورودم به هيجده سالگى نگذشته بود كه قبول شدم. يكروز ولرم پائيزى تهران بود با پياده روهائى كه انگار از شاخه هاى چنارهاى جاده شميران براده طلا روى سنگفرششان ميباريد. مست قبولى از محل امتحان در كلانترى سوار بيرون زدم و اولين اتوبوسى را كه به طرف شهر ميرفت گرفتم. با اينكه چند صندلى خالى وجود داشت همانجا جلو در، نزديك راننده اتوبوس ايستادم. در خودم و در اتوبوس كه هيچ، در جهان جا نميشدم. راننده، عاقل مردى تكيده، نگاهى به من كرد و خواست بگويد بروم بنشينم ولى انگار در مدل ايستادم، آنطور كه دستم را به ميله گرفته و نيم تنه ام را به سوى شيشه جلو گرداند بودم، احساس كرد كه نه با يك مسافر معمولى كه با يك همكار آينده احتمالى خودش روبروست!

وقتى تو سرازيرى جاده شميران راننده دنده را چاق كرد و گذاشت تو چهار و صداى موتور آرام گرفت، سرش را برگرداند به من و گفت: "گرفتيش! نه؟" با غرور يك طاووس نر گفتم "يه ضرب!" دستش را از دسته دنده برداشت و به سوى من دراز كرد و گفت "بزن قدش!"

حالا تا سه شنبه وقت دارم تا يكى توى سر خودم بزنم و يكى توى سر آئيننامه موتور سوارى آنهم به زبان نچسب هلندى. اگر پيش خدا قربتى داريد براى قبولى من هم دعا كنيد!!

Posted by reza at 3:00 PM

January 17, 2004

مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد


پس از نوشتن مطلب "مراسم حج فرقه شيطان پرستان" در همين سايت نامه ها و تلفنهاى زيادى داشتم از دوستانى كه اظهار لطف ميكردند و ضمنا ميخواستند بيشتر در اين مورد بدانند. بر مبناى اين سخن كه "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد" چند كتاب را ورق زدم و دو سه مقاله اى به انگليسى در اينترنت يافتم و يادداشتهائى برداشتم تا به كنجكاوى خودم و اين دوستان پاسخ دهم. و اين است نتيجه كار:
مذهب يزيدى غيرمعمول ترين مذهب روى زمين است. عليرغم مخالفت شديد اسلام با آن و تعقيب و كشتار هوادارانش در طى قرون گذشته هنوز هم پابرجاست و مريدان بسيارى در ميان كردها دارد ﴿تعداد پيروان اين فرقه را در سراسر جهان بيش از ۲۰۰ هزار نفر تخمين ميزنند كه شصت هزار نفر از آنان در سوربه و عراق ساكنند﴾. عده اى از محققين نام "يزيدى" را دليل بر انتصاب آنان به "يزيد ابن معاويه"، خليفه بنى اميه دانسته اند در حاليكه به اعتقاد چند تن از يزيديان كه من با آنها در كردستان عراق ديدار و گفتگو داشتم اين انتصاب صرفا ساخته و پرداخته شيوخ شيعى براى توجيه تعقيب و كشتار خوببار اين فرقه بيدفاع بوده است. همانطور كه پيش از اين آورده ام به اعتقاد متخصصين لغت "يزيدى" بايد ريشه در "ايزد" و يا "يزدان" داشته باشد. البته ربط "يزيديان" به بنى اميه مورد تائيد همگان است چرا كه شيخ اعظم آنها كه اين مذهب بسيار قديمى‌ و تقريبا منسوخ شده را كه ريشه اش از دين زرتشت و حتى ميترائيسم در ميگذرد جان تازه داد "عدى ابن مسافر اموى"، شيخى صوفى مسلك بود كه در قرن سيزدهم ميلادى در سوريه زندگى ميكرد و همچنان كه از نامش بر ميآيد از قوم بنى اميه بود ﴿راستى همان مقبره ايكه من دورش در پرستشگاه لالش طواف كردم بى آنكه بدانم آرامگاه همين شيخ عدى بود!﴾. هرچند يزيديان كتاب مقدس به آن معنا كه در ديگر مذاهب رسم است ندارند اما كتاب شيخ عدى را با احترام و حرمت خاصى پاس ميدارند. اين را هم بگويم كه تا مدتها پيش داشتن سواد خواندن و نوشتن براى يزيديان تابو محسوب ميشد و يكى از دلائل كمبود چشمگير اسناد در مورد اين مذهب همين امر بايد باشد. به هر حال دو كتاب را ميتوان نام برد كه به اين مذهب تعلق دارند "كتاب جلوه" منصوب به شيخ عدى و "كتاب سياه" منصوب به پسر او.


جشنهاى يزيديان بر منباى تقويم زرتشتى/ ميترائى استوار است و مهمترين آنها همان مراسم "جام" است كه هر ساله در اواخر ماه جولاى ميلادى ﴿اواسط تابستان﴾ در روستاى "لالش" در مركز كردستان عراق برگزار ميشود ﴿اين همان مراسمى است كه من در آن شركت داشته ام﴾. اين مراسم البته به مدت هفت روز ادامه دارد و در آن علاوه بر زيارت مرقد شيخ عدى و ديدار از دوزخ، مجسمه بزرگى از طاووس ميسازند كه سمبل ملك طاووس "شيطان" است.
باور اين مردم از جهان ملغمه ايست از باور زرتشتى، ميترائى و صوفى. در اين باور "يزدان" در آغاز مرواريدى آفريد كه پس از گذشت چهل هزار سال شكست و ملك طاووس، فرشته مقرب يزدان، از خرده ريز همين مرواريد "جهان مادى" را خلق كرد. پس از آن بود كه فرشتگان ديگر توسط يزدان خلق شدند. در اين باور، "شيطان" نه دشمن خدا كه شريك او در خلقت جهان است. روايت "يزيدى" از خلقت انسان به روايت يهودى/ مسيحى از خلق آدم و حوا نزذيك است با اين تفاوت كه "شيطان" نه فرشته مغضوب وسوسه گر كه آموزگارى خردمند براى انسان است. در اين باور خدا پس از خلق انسان خودش را از ماجرا كنار كشيده و دخالتى در نيكى و بدى او ندارد. آنكه راه نيك و بد را نشان انسان ميدهد همانا ملك طاووس است.
و اما رهبريت يزيديان رهبريتى موروثى است كه از اين نظر به مذهب شيعه ماننده است. در سلسله مراتب آنها مثل هر سلسله مراتب ديگرى شيخ يا "پير" فرا دست است و "مريد" فرو دست.

و در پايان اين را هم بگويم كه در "فرهنگ اعلام معين" آمده است كه چون در آنزمان ﴿يعنى در زمان زندگى شيخ عدى﴾ عادت لعن و سب شيوع داشت "شيخ عدى دستور داد لعن را مطلقا ترك كنند حتى لعن بر ابليس را". كاش يك شيخ عدى تازه اى هم در ايران اسلامى ما ظهور ميكرد و به اين دكان لعن و سب و تكفير ملايان خاتمه ميداد!

Posted by reza at 8:43 AM

January 14, 2004

هذيان

چون اطمينان دارم پريشانخوابى ديشب من حاصل جنگ و جدل تازه مجلسيان و شوراى نگهبان در ايران است خيال دارم با نوشتن اين مطلب انتقامم را از هر دو دسته بگيرم. بى ترديد مى دانيد كه بارزترين مشخصه "نظم نوين جهانى" در اولين دهه پديدار شدنش همانا تجزيه بسيارى از كشورهاى بلوك شرق به كشورهاى كوچكتر بوده است. امپراتورى پهناور شوروى به بيش از ده كشور تازه، يوگسلاوى به چهار پنج كشور كوچكتر، و چكسلواكى به دو سرزمين مستقل تقسيم شدند. به نظر ميرسد كه سياست "نظم نوين جهانى" در دهه دوم آن، ادغام كشورهاى كوچكتر و تشكيل سرزمينهاى پهناورتر باشد. اگر اين پيشگوئى پيامبرگونه درست از آب در بيايد زمينه ايجاد اولين كشور از اين دست در منطقه خود ما فراهم شده است.

آيا فكر كرده ايد كه اگر نمايندگان اصلاح طلب مجلس و دولتيان هم خط آنان كه در موارد متعدد مثل قتلهاى زنجيره اى، حمله به كوى دانشگاه، دستگيرى و محاكمه روزنامه نگاران و بستن روزنامه هاى دگرانديش ناپيگيرى و تزلزلشان را به اثبات رسانده اند حالا كه "نان و نام" خودشان در خطر افتاده است تا پاى جان بايستند و با كناره گيرى از حكومت حريف بى خردشان را در برابر ناظمان "نظم نوين جهانى" تنها بگذارند، چه ممكن است پيش بيايد؟

پاسخ من به اين پرسش اين است: بزودى يك كشور پهناور متشكل از سه كشور سابق، افغانستان، ايران و عراق، تشكيل مىشود كه توسط يك شوراى سه نفره مورد تائيد امريكا و انگليس به صورت جمهورى فدرال اداره ميشود. اعضاى اين شورا عبارت خواهند بود از: حامد كرزاى، احمد چلبى و آيت الله اكبر رفسنجانى. اين در حالى خواهد بود كه صدام حسين، ملاعمر و على خامنه اى، رهبران سابق اين كشورها، در زندانى در لاهه در انتظار محاكمه خواهند بود.

Posted by reza at 7:48 AM

January 7, 2004

مراسم حج فرقه "شيطان پرستان"

الوعده وفا! در كسب و كار من دير و زود هست اما سوخت و سوز نيست! هفته پيش، از مراسمىياد كردم كه حالا آنچه از آن مىدانم برايتان مىنويسم. اول از همه بايد به دو نكته حساس اشاره كنم. ۱﴾ نام شيطان پرستى پس از اسلام به پيروان اين مسلك بسيار قديمى داده شده است. اهل اين فرقه به شدت از اين نام بيزارند و آنرا توهين به خود و به فرشته مقرب خدا "ملك طاووس" مىدانند كه در اسلام به صفت شيطان متصف شده است. من از اينكه به رسم عامه به ناچار اين نام را تكرار مىكنم پيشاپيش از رهروان اين مذهب پوزش مىخواهم. ۲﴾ آنچه به اختصار برايتان مىنويسم نه نتيجه يك تحقيق علمى در مورد اين فرقه كه تنها مشاهدات اتفاقى من از مراسم خاص ساليانه پيروان آنست و اطلاعاتم در اين زمينه بشدت محدود است هرچند هنوز هم در صددم فرصتى فراهم شود تا دست به تحقيقى در خور در اين زمينه بزنم.

من همانطور كه قبلا اشاره كرده‌ام تابستان سال ۲۰۰۲ از طرف تلويزيون هلند براى تدريس فيلم به دانشجويان كرد شاغل در تلويزيون كردستان عراق (KTV) به كردستان عراق سفر كردم و كلاسهايم را در "هتل ژيان" در شهر "دهوك"، بزرگترين شهر مرزى كردستان عراق با سوريه، تشكيل دادم. دانشجويانم كه از شهرهاى مختلف كردستان آمده بودند مثل من و ساير همكارانم در تمام طول كورس در همين هتل اقامت داشتند. اواخر ماه جولاى بود كه يكشب در رستوران هتل با يك مرد روحانى خوش لباس كه چشمانى نافذ و سلوكى سنگين داشت آشنا شدم. توجهم از آنجا به او جلب شد كه ديدم در ميان حرف زدن با همراهش از گيلاسى كوچك نرم نرمك عرق مىنوشد! كاك خليل، يكى از مسئولان تلويزيون كردستان كه مامور رتق و فتق امور دانشجويان بود گفت كه او رهبر شيطان پرستان است. به نظرم مذهب جالبى آمد! از كاك خليل خواهش كردم مرا با ايشان آشنا كند و از يكى از دانشجويانم كه حاضر بود خواستم تا دوربينم را راه بياندازد و از اين ملاقات فيلم بگيرد.


نيمساعتى بيشتر وقت ايشان را نگرفتم. در همين وقت كم اما چند گيلاس به احترام هم بالا انداختيم و ايشان با سعه صدر بىدانشى مرا در مورد "دين يزيدى"، نام رسمى مذهب تحت رهبريشان، به ديده اغماض نگريست. بويژه آنجا كه خواستم حرفى زده باشم و گفتم كه مىدانم كه آنها شاخه‌اى از زرتشتيان هستند و پاسخ شنيدم كه هرگز. دين يزيدى هزاران سال به دين زرتشت قدمت دارد. با اينهمه وقتى گفتم خيال مىكنم عنوان "يزيدى" معرب و كردى شده‌ى "ايزدى" باشد آنگونه نه نشنيدم كه پيشتر. حاصل بدردخور آنشب اما اين بود كه فهميدم مراسم حج يزيديان دو روز ديگر در "پرستشگاه لالش" به رسم هر ساله برگزار خواهد شد. اجازه حضور و حتى فيلمبردارى از مراسم را هم بعنوان مهمان رسمى همانشب از ايشان گرفتم و كاك خليل قول داد مرا با جيپ تلويزيون كردستان به لالش ببرد.

لالش روستائى است در مركز كردستان عراق كه از شهر دهوك نزديك به سه ساعت با ماشين فاصله دارد. اين روستا مرا به ياد ميگون خودمان مىانداخت با همان كوچه‌هاى خاكى و فراز و نشيب بسيارش. پرستشگاه لالش كه به آتشكده‌اى بزرگ مىماند در مركز اين روستا بر فراز تپه‌اى بنا شده كه ظاهرا بايد خيلى قديمى باشد. وقتى به لالش رسيديم روستا مملو از جمعيت بود. مىگفتند در طول اين سه روز چندين هزار نفر به زيارت خواهند آمد، نه تنها از كردستان عراق كه از سوريه و ايران نيز هم ﴿ظاهرا تعداد بسيارى از پيروان اين دين در استانهاى كردستان و كرمانشاهان ايران زندگى مىكنند﴾. جوانترها، دختر و پسر، با پاى برهنه ﴿مطابق با مراسم﴾ در كوچه‌ها شادمانه قدم مىزدند و برخى از آنها روى بام بلند خانه‌اى به آهنگ كردى دست در دست هم انداخته بودند و مىرقصيدند. زنها به پخت و پز در ديگهاى مسى بزرگ بر اجاقهاى سنگى مشغول بودند و فضا دقيقا فضاى سيزده بدر خودمان بود در سالهائى كه "بدر كردن" آن مكروه نبود!

پرستشگاه لالش از سه قسمت تشكيل مىشود: شبستان، محوطه حياط و صحن دوزخ جائيكه مراسم حج در آن برگزار مىشود. وقتى من به شبستان مىرسم نزديك به صد نفر مرد، اكثرا در لباس كردى و بعضا با سر و وضع شيك، دور سالن بزرگ نشسته‌اند و دو بدو و چند به چند دارند با هم اختلاط مىكنند. مردى از قهوه‌جوشى دسته بلند در استكانهائى به كوچكى انگشتانه قهوه‌اى به تيرگى قير و به تلخى زقوم مىريزد ﴿زقوم: گويند درختى است در جهنم داراى ميوه‌اى بسيار تلخ كه دوزخيان از آن خورند - فرهنگ معين﴾ و دور مىگرداند. مردى با چپى عگال به سر مامور مىشود ما را در مراسم حج همراهى كند. كفش و جورابم را در حياط در مىآورم و به دنبال مرد به طرف دوزخ راه مىافتم در حاليكه يكى از دانشجويانم با دوربين روشن دنبالمان مىكند. سر در عمارت مربوطه مثل سر در همه مساجد و كليساها پر از نقش و نگار است. اما آنچه جلب توجه مرا مىكند نام "طاووس ملك" است كه به صورت سنگ برجسته بر ديوار نقش بسته است.

بگذاريد همينجا آنچه از ريشه اين تفكر مىدانم را بياورم. "يزيديان" هم مثل بسيارى از پيروان اديان باستانى اعتقاد دارند كه "جهان و هرچه در او هست" از چهار عنصر اصلى يعنى آب، باد، خاك و آتش تركيب يافته است. خداوند به ادعاى خود، كه در تمام كتابهاى مقدس عنوان شده، انسان را از آب و خاك آفريد در حاليكه به باور خود خداوندى خدا فرشتگان درگاه ابديت همه از جنس آتشند. و آتش به باور آنها بر گل ﴿ممزوج آب و خاك﴾ ارجحيت دارد. از اين رو وقتى خداوند از همه فرشتگان بارگاهش ﴿از جمله ملك مقرب، طاووس﴾ مىخواهد كه در مقابل ساخته دست او، آدم، تعظيم كنند، ملك طاووس از اين دستور نابجاى ايزدى سر مىپيچد و از همان زمان سر به شورش مىگذارد، شورشى كه تا روز حشر ادامه خواهد داشت و يزيديان آنرا شورشى بر حق مىشناسند. ﴿راستش را بخواهيد اين قصه موجب شد كه من هم از شخصيت ملك طاووس "شيطان" خوشم بيايد البته اگر اين اعتراف را به شيطان صفتى ذاتى من منصوب نكنيد!﴾

و اما دوزخى كه من در پرستشگاه لالش ديدم تنها چند دخمه غار مانند تار و تيره بود با خمره‌هائى كه كنار هم چيده شده بودند و رويشان رنگ مشكى ريخته بودند تا فضا را مرموزتر و ترسناكتر كنند. درهاى دخمه آنقدر كوتاه بودند كه بايد خميده از آنان مىگذشتى و اگر دقت نمىكردى ممكن بود سرت به ديوار ناصاف غار مىخورد. با اينهمه حتى بچه‌ها هم از اين دوزخ نمىهراسيدند چه رسد به بزرگسالانى مثل من كه ده برابر اين را در جشن هالووين امريكائيها ديده بودم.

بخش مهم و تعيين كننده اين مراسم، جدا از گره زدن به پارچه‌هائى كه به ستونهائى بسته شده‌اند ﴿مثل دخيل بستن﴾ يا طواف كردن دور مقبره‌اى كه لابد گور يكى از قديسان يزيدى است، پرتاب دستمال به سنگ برجسته‌اى است كه از ديواره غار بيرون زده است. اصلى‌ترين مرحله حاجى شدن اين است كه با چشمان بسته از فاصله شش هفت مترى دستمال سياهى را كه به بزرگى چارقد زنان كرد است به طرف اين سنگ پرتاب كنى. اگر در سه بار موفق شوى دستمال را به برجستگى سنگ گير بدهى حج‌ات قبول شده است وگرنه بايد روز ديگر برگردى و دوباره تلاش كنى. من شاهد بودم كه بسيارى از زوار موفق نشدند از اين آزمايش بگذرند. من اما به شهادت فيلمهائى كه از اين مراسم دارم از اين بوته سربلند به در آمدم و به لقب "حاج رضا طاووسى" مفتخر شدم! من كه ره و رسمم هرگز مورد عنايت "خدا" نبوده است اميدوارم مورد قبول "شيطان" واقع شود!

Posted by reza at 12:57 PM

January 2, 2004

يك كابوس در سه گزاره

همواره معتقد بوده‌ام و روز به روز بيشتر به اين اعتقاد ميرسم كه زندگى روزمره مملو از واقعيتهائى است كه از هر فراواقعيتى فراتر ميروند. اگر باور نداريد يكبار ديگر به عكسهائى كه از يگانه شدن پوست و گوشت و خون آدمى با خاك و چوب و آهن در فاجعه بم گرفته شده‌اند نگاه كنيد. براى كشف واقعيت از ملغمه رويا و كابوس نياز به ذهن خلاق گارسيا ماركز و يا چشم نافذ لوئيس بونوئل نيست. بم واقعيتى است فراواقعيتگونه از دهها هزار روياى سحرگاهى كه به كابوسى برآشفته شده‌اند. تا بدانيد از چه دارم حرف ميزنم بيائيد در اين هنگامه اختلاط واقعيت و رويا و كابوس، به اين سه گزاره نگاهى بياندازيد.

گزاره اول: حكم اعدام كبرى رحمانپور زن بيست و چهار ساله‌اى كه مادر شوهر ۹۰ ساله‌اش را كشته است تائيد شد. اين خبر در روزى پخش مىشود كه همان خبرگزارى خبر دفن روزى ده هزار نفر قربانى زلزله را در گورهاى جمعى گزارش مىكند. جدا از اينكه اعدام هر كسى ﴿حتى جانيان حرفه‌اى﴾ را مثل من كارى غيراصولى بدانيد يا عملى ضرورى، اينكه در روزهائى كه ملتى دارد در هر دقيقه صدها انسان را دفن مىكند باز هم مقامات قضائى از به گور سپردن يك انسان ديگر ابائى نداشته باشند اين پرسش را دامن مىزند كه كى بالاخره چشم حريص مرگ ستايان از ديدن جنازه پر مىشود.

گزاره دوم: تنها ساختمانى كه در شهر بم سر پا ماند زندان بم بود. زندانيان با استفاده از فرصت موفق به فرار شدند و پليس اكنون در تعقيب آنان است! در كدام رمان تخيلى صحنه‌اى فراواقعيتگونه تر از اين سراغ ميتوان كرد؟

گزاره سوم: يك روزنامه‌نگار ايرانى كه از بم براى برنامه فارسى راديو بى بى سىگزارش مىداد مىگفت با جوانى روبرو شده است كه پس از كشف جسد پدر و مادرش و دفن آنان موفق شد سر قطع شده خواهرش را پيدا كند و چون شب شده بود سر را كنار خودش نگاه داشت تا فردا دفنش كند.

به راستى كه هيچ فراواقعيتى از واقعيتهاى روزگار ما فراتر نيست.

Posted by reza at 7:47 PM

December 27, 2003

دلدارى


مصيبت عظيم تر از آن است كه بتوان با آن كنار آمد. نه چشم آمار را باور دارد و نه مغز آنرا مىپذيرد. مرگ نا منتظره مسافران يك سوارى كه در دره‌اى سرنگون شده است كه نيست تا آدم پلكهايش را هم بگذارد و ريزش ولرم اشك را روى گونه‌اش حس كند. از اين گونه مصيبتها آبشارها خشك مىشوند، موجها يخ مىزنند و آدمهائى مثل من پاى صفحه تلويزيون وامىروند بىآنكه هرگز فرق ۱۵ هزار نفر را با ۲۵ هزار نفر درك كنند. ارقام عظيم تر از باور چشم و پذيرش مغزند.

من اما براى اينكه خودم را دلدارى بدهم با خودم گفتم با اينكه بشر ساليان سال است راه مقابله با اينگونه بلاياى طبيعى را كشف كرده ولى مائيم كه به كارش نمىبريم، با اينكه نه پتو نه دارو و نه خون براى اين روزهاىمصيبت بار آماده كرده‌ايم، با اينكه حتى قادر نيستيم سرپناهى موقت از چادر براى هزاران هزار مجروح و مصيبت زده فراهم آوريم، اما خوشحالم كه ميليونها دلار از اين سو و آنسوى جهان به حساب حكومتگرانمان سرازير است تا پس از كسر مبالغ شرعيه، اگر چيز دندانگيرى باقى ماند، دست بالا بزنند و مساجد و حسينيه‌هاى تازه‌اى در بم بسازند و بر بلندترين گنبد آنان بلندگوئى به وسعت طاقت بىانتهاى مردم وطنم نصب كنند.

Posted by reza at 10:59 AM

December 12, 2003

حياط خوابى در زندان


انگار هزار سال پيش بود. چند سال قبل از انقلاب را مىگويم. دقيقتر حرف بزنم منظورم سال ۵۴ يا ۵۵ خودمان است. توى بند شش زندان شماره يك قصر كه زندان سياسى بود تابستانها حياط‌خوابى داشتيم. يعنى مىتوانستيم رختخوابمان را توى حياط پهن كنيم و رديف كنار هم بخوابيم. حالى داشت نگفتنى. زندانى ابدى باشى و شب تابستان زير آسمان پر ستاره دراز بكشى و اسب خيال را تا آنسوى حصار بلند گرداگردت بتازانى و از اين ستاره به آن ستاره بجهى...

اين مرتضى سياهپوش، هم پرونده من، كه با دو كلام حرف زدن در اول جوانى پايش به سنگينترين پرونده سياسى نيم قرن اخير ايران كشيده شده بود و پنج سال حبس گرفته بود يك لحظه روحيه طنزآلودش را از دست نمىداد ﴿او زندانش را تا به آخر كشيد و در آستانه انقلاب آزاد شد، وقتى كه ابديها هم مثل من داشتند آزاد مىشدند.﴾. در آن سالها حرفى از دهان مرتضى در نمىآمد كه بوى شوخى و مزاح نداشت. آن شب مرتضى رختخوابش را كنار مال من در حياط پهن كرده بود. خاموشى كه مىشد ديگر كسى حق نداشت حرف بزند و يا راه برود. من چشمم را دوخته بودم به آسمان و داشتم اسب راهوارم را زين مىكردم كه به صداى خفه‌ى مرتضى از عالم خودم در آمدم. گفت "ببين رضا، واقعا شانس آورديم پيروز نشديم!" فهميدم هوس شوخى دارد. جوابش را ندادم ولى نگاهم را به طرفش گرداندم. طاقباز دراز كشيده بود و نگاهش به حصار بلند گرد حياط بود كه در هر ضلعش پاسبانى به نگهبانى ايستاده بود. دو باره با صداى بسيار خفه گفت "به جان تو شوخى نمىكنم. اگه رژيم رو سرنگون كرده بوديم مىدونى چى مىشد؟ آخه ما كه كاره‌اى نبوديم تا بعدش وكيل و وزير بشيم. اگه پيروز مىشديم اين پاسبانها كه اون بالا هستن حالا اينحا جاى ما خوابيده بودن و من و تو بدبخت بايد اون بالا براشون نگهبانى مىداديم!"

Posted by reza at 8:35 PM

December 2, 2003

خاطره‌اى به تلخى ودكاى گرم و شيرينى زبان فارسى

چهارده پانزده سال پيش، تابستان ۱۹۸۹، به خاطر فيلمم "ميهمانان هتل آستوريا"در جشنواره جهانى فيلم مسكو بودم. گمان مىكنم آخرين جشنواره پيش از فروپاشى امپراتورى شوروى بود. مسكو زمستانهائى بشدت سرد و تابستانهائى وحشتناك گرم دارد. در هتل بزرگ انترناسيونال كه مركز جشنواره بود ساكن بودم. همانجا با مردى ايرانىالاصل كه مقيم مسكو بود و در هتل زياد پيدايش مىشد و دستى هم در تبديل ارز به نرخ بازار سياه داشت آشنا شدم. يكشب آمد در اتاق سرى به من بزند. از گرما آتش مىباريد و در آن هتل درجه يك همه داشتند از تشنگى پرپر مىزدند. نه يك جرعه آب خنك پيدا مىشد و نه كولرى در كار بود. من در اتاقم را باز گذاشته بودم به اين اميد كه نرمه بادى از راهرو به درون بيايد. نيم بطر ودكا را كه در يخچال خاموش داشتم آورده بودم جلو و نرم نرمك آن آب تلخ ولرم را لب مىزديم. وقتى حرفمان گرم افتاد متوجه شديم كه يك مرد ميانسال كه از مستى چشمانش قيلى پيلى مىرفت و به سختى روى پا بند بود به در اتاق من تكيه داده و با لبخندى روى لب به ما گوش سپرده است. قيافه‌اش به ازبكها مىرفت. فكر كردم شايد آشناى دوست تازه من باشد. نبود. هيچكدام اعتنائى نكرديم و به گپ زدن ادامه داديم. من حواسم اما خواه ناخواه به او بود. اميدوار بودم خودش بگذارد برود. ولى به نظر مىآمد كه در همان حاليكه به در تكيه داشت ذره ذره داشت به درون مىخزيد. دوست من هم انگار نگران شده باشد به روسى از او خواست از جلو در كنار برود. مرد اما چنان از مستى از خود بيخود بود كه كمترين تكانى نخورد و با همان نگاه مات و لبخند خفيف بىحركت باقى ماند. ما سعى كرديم به روى خودمان نياوريم ولى تمركزمان را براى ادامه صحبت از دست داده بوديم. پس از چند دقيقه حوصله‌مان ديگر سر رفت. دوست من بلند شد رفت دم در و معترضانه به زبان روسى از او خواست بيش از اين مزاحم نشود. مرد اما انگار در اين دنيا نبود. دوست من وقتى با ادامه سكوت و لبخند او مواجه شد با عصبانيت هلش داد تا از در دورش كند اما مرد كه روى پايش بند نبود وسط راهرو هتل ولو شد و آشناى منهم كه انتظار اين را نداشت تعادلش را از دست داد و با شكم بزرگش روی مرد افتاد. سر و صداى زمين خوردن آندو و تقلاى مرد مست زير دست و پاى آن ديگرى عده‌اى را به راهرو كشيد. ديگران به اين خيال كه دعوا مرافعه در كار است سعى كردند آندو را از هم جدا كنند. در همين لحظه من پسر جوانى را ديدم كه از اتاق بغلى من بيرون آمد و با نگرانى و وحشت به طرف مرد مست دويد و او را از زمين بلند كرد و با زبانى غريب ﴿شايد ازبكى﴾ مرد را كه براى ماندن در راهرو مقاومت مىكرد به درون اتاق كشيد. آشناى من كفرگويان به اتاق آمد و من براى عوض كردن فضا در اتاق را بستم و جامى ودكاى داغ برايش ريختم.

تازه داشت دوباره حرفمان مىآمد كه ديدم در مىزنند. در را كه باز كردم همان پسرك جوان را ديدم كه با نگاهى شرمگين پشت در ايستاده بود. با صدائى كه از شرم رعشه داشت به روسى به آشناى من توضيح داد كه او و پدرش براى كار ثبت نام دانشگاه او از آنسوى كشور پهناور شوروى ﴿شايد از ازبكستان، اگر اشتباه نكنم﴾ به مسكو آمده‌اند. پدرش در اتاقشان كه جنب اتاق من بود داشت ودكا مىنوشيد كه چون در هر دو اتاق باز بود صداى من و آشنايم را كه بلند بلند فارسى حرف مىزديم شنيد. همانوقت به پسرش گفت كه اينها دارند فارسى حرف مىزنند. و وقتى ودكاى تلخ سرش را گرم گرم كرد گفت مىرود جلو در تا دقيقتر صداى ما را بشنود. پسرك كه پوزشخواهى از نگاهش مىباريد به آشناى من گفت پدر من قصد مزاحمت نداشت. او عاشق زنگ صداى زبان فارسى است و بىآنكه يك كلمه فارسى بلد باشد ساعتها به برنامه‌هاى فارسى راديو هاگوش مىدهد و دهها نوار آهنگهاى فارسى در خانه دارد. او فقط مىخواست از لحن شيرين زبان شما لذت ببرد.

Posted by reza at 9:52 PM

November 20, 2003

معركه‌گيرى!

در يادداشت ديروز خاطره‌اى از پشت صحنه فيلم سه قاپ برايتان نوشتم يادم به خاطره ديگرى از همان روزها افتاد كه با همه جزئياتش در ذهنم حك شده است. جالب است كه ده دوازده سال پيش وقتى فرصت ديدار مجددى پس از ساليان سال با حسن خياطباشى در مونيخ دست داد او هم كه در اين ماجرا با ما همراه بود همين خاطره را با دقت به ياد داشت. سال پيش هم كه در لندن شبى با ذكريا هاشمى و ديگر دوستان لبى تر مىكرديم او هم كه يك پاى اصلى اين خاطره بود لحظه به لحظه‌ى آن شب را پس از گذشت سى و اندى سال به ياد مىآورد.

حالا با اين صغرا و كبرا چيدنها بايد مثل معركه‌گيرها شما را به دنبال كردن ماجرا راغب كرده باشم. نگران نباشيد داستانى كوتاه و شنيدنى است و بويژه آن كه عين واقعيت نيز هست. يكى از همان شبها بود كه ذكريا هاشمى ﴿كارگردان فيلم﴾ و من ﴿دستيارش﴾ و بچه‌هاى فنى و بازيگران در استوديو ايماژ فيلم منتظر رفتن سر صحنه بوديم كه تهيه كننده زنگ زد و اطلاع داد كه مشكلى پيش آمده و كار تعطيل است. شب از نيمه گذشته بود و ما طبق معمول هرچه عرق و آبجو در يخچال بود را آورديم وسط تا دمى به خمره بزنيم. آنقدر نبود كه عطش ما را بخواباند. اما كله‌ها را به اندازه‌اى گرم كرد تا هوس شبگردى به سرمان بزند و بلند شويم برويم دربند و چند جام ديگر بزنيم. من و هاشم ﴿ذكريا هاشمى﴾ و خياطباشى و يدى ﴿يدالله شيراندامى﴾ كه هر دو در فيلم سه قاپ بازى مىكردند در پيكان صفر كيلومتر يدى نشستيم و پنج شش تا از بچه‌هاى فنى هم سوار جيپ استوديو شدند و كوبيديم طرف دربند. تابستان بود و ملت چنان خوابزده بودند كه حتى آنوقت شب به سختى در سربالائى دربند جاى پارك پيدا مىشد. يدى بالاخره ماشين را پارك كرد و ما كه ديگر از صرافت عرقخورى افتاده بوديم پياده شديم تا قدمى بزنيم اما همان لحظه اول حالمان گرفته شد. دو تا جوان گردن كلفت و لات مسلك كه كله‌شان حسابى گرم بود وقتى حسن خياطباشى را شناختند پشت سر ما راه افتادند و با صداى بلند طوريكه او بشنود شروع به درىورى گفتن كردند ﴿حسن آنروزها به خاطر برنامه تلويزيونى بسيار موفقش كه در آن در نقش مهندس بيلى ظاهر مىشد سخت مشهور بود.﴾ يكى از آندو حتى يكى دو بار حرفهاى ركيكى هم زد تا صداى حسن را در بياورد. ما اما براى اينكه دهن به دهانش نگذاريم راهمان را كج كرديم و دقايقى بعد برگشتيم طرف ماشين. وقتى از پارك در آمديم و در جاده باريك دربند راه افتاديم تازه متوجه شديم كه آندو جوان هم در يك پيكان تيره رنگ جلو ما داشتند مىراندند. آنكه پشت رل بود همانى بود كه خيلى دهن لقى كرده بود. حالا هم كرمش را طور ديگر مىريخت. هى مي‌زد روى ترمز و تا يدى مىخواست سبقت بگيرد گاز مىداد و راه را مىبست. اينقدر اين بازى را تكرار كرد تا يدى كه دستكم به خاطر ماشين نواش تا آنوفت خوددارى از خود نشان داده بود افتاد روى لج و وقتى از شميران سرازير شديم و جاده وسيع شد با او كه ديوانه‌وار مىراند كورس گذاشت و نزديكهاى تلويزيون موفق شد او را بگيرد و وسط خيابان بپيچد جلوش و همانجا متوقفش كند.

باز هم مثل معركه‌گيرها اجازه بدهيد قصه را همينجا ببرم و اين توضيح ضرورى را پيش از ادامه ماجرا بدهم. آنها كه يدى را در آن سالها به ياد دارند مىدانند كه جوان بسيار قد بلند و چارشانه‌اى بود و در بسيارى از فيلمها هم نقش بزن بهادرها را بازى مىكرد. اما شايد كمتر كسى بداند كه هاشم، رمان نويس و كارگردان و بازيگر روشنفكر سينما اگر پا مىافتاد در بزن بهادرى دست آرتيستهاى فيلمهاى فارسى را هم از پشت مىبست. آن شب آن پائى كه نبايد مىداد داد!

هاشم و يدى در يك چشم بهمزدن جوان دهن دريده را خركش از پشت پيكانش بيرون كشيدند و بردندش لب جوى پهن جاده و با مشت و لگد به جانش افتادند. رفيق او كه از گوشهاى شكسته است بر مىآمد كه كشتى‌گير باشد وقتى هوا را پس ديد افتاد وسط به جدا كردن. من و حسن كه هر دو براى تلويزيون كار مىكرديم جدا از همه چيز نگران بوديم مبادا كسى ما را در اين وضع عجيب ببيند و به تلويزيون گزارش كند. اما آنكه بىخيال كتك مىخورد و مدام ركيكترين فحشهاى عالم را نثار ما مىكرد همانى بود كه مثل كنه به دست و پاى يدى و هاشم چسيبده بود و هرچه بيشتر مىخورد ركيكتر مىگفت. من و حسن وامانده به تماشا ايستاده بوديم كه ناگهان جيپ استوديو از راه رسيد و بچه‌هاى فنى كه كارگردانشان را وسط درگيرى ديدند بىآنكه ماجرا را بدانند از ماشين پريدند پائين و شروع كردند به زدن آندو جوان. كارمان ديگر در آمد! من بالاخره موفق شدم به بچه‌هاى فنى بفهمانم كه به جاى كتك كارى بهتر است آن دو نفر را بگيرند تا ما قبل از اينكه پليس بيايد و كار به آبروريزى برسد از معركه فرار كنيم. چند لحظه بعد ما چهار نفر پريديم توى ماشين يدى و آندو جوان را كه وسط جاده شميران دراز كشيده بودند و با فرياد زن و زار ما را يكى مىكردند با بچه‌هاى فنى تنها گذاشتيم ﴿البته تنها حسن و هاشم زن داشتند. اين نكته هم البته به ادامه اين قصه مريوط است اگر معركه امشب مرا ترك نكنيد!﴾

هفت هشت روز بعد با نامزد جوانم ﴿همسر بعدى و مادر فعلى فرزندانم﴾ كه دلش خوش بود كه با يك هنرمند روشنفكر كه مشغول همكارى در ساختن يك فيلم سينمائى است سر و سر دارد، داشتيم پياده از خيابان فرح مىگذشتيم. من تازه از استوديو ايماژ فيلم در آمده بودم و هنوز فاصله چندانى از آن نگرفته بوديم كه يك پيكان تيره رنگ جلو پامان ترمز كرد. در يك نگاه همديگر را شناختيم. مردى كه كنارش نشسته بود البته همان جوان گوش شكسته نبود ولى خودش، خود خودش بود!

يك لحظه فكر كردم خودم را به كوچه على چپ بزنم و آشنائى ندهم. بعد ديدم ممكن است كار خرابتر شود. بيش از اينكه نگران دعوا مرافعه باشم نگران اين بودم كه چو توضيحى براى نامزدم خواهم داشت. مرد از ماشين پياده شد و بىآنكه چشم از چشم من بردارد پرسيد شما همانى نيستى كه هفته پيش توى دربند...؟ گفتم چرا، هستم. گفت يك هفته است تمام كافه‌ها و كاباره‌ها را به دنبال آنها مىگردد ﴿منظورش هاشم و يدى بود﴾ گفتم من اتفاقى با آنها بودم و ازشان خبر ندارم. كمى پا به پا شد و بعد گفت گرچه سياه مست بود ولى يادش مانده است كه من رويش دست بلند نكردم. نفسى به راحتى كشيدم و سعى كردم از نگاه تعجب زده نامزدم بپرهيزم. "بهشون بگو زير خاك برن مىكشمشون بيرون و خرخرشونو مىجووم!" اين را گفت و سوار پيكانش شد و گاز داد و رفت. من ماندم و نگاه پرسان و چشم نمدار نامزدم. در دلم ‌گفتم كاش از نامزدم خجالت نمىكشيدم و در پاسخ اين خالىبند مىگفتم اتفاقا هر دوشان همين الان در چند قدمى اينجا توى استوديو هستند. بعد مىبردمش ايماژ فيلم تا بچه‌هاى فنى يك كم به‌اش حال مىدادند!

Posted by reza at 11:14 PM

November 19, 2003

كنايه!

كوتاه نويسى براى من عادت شده است. عادت بدى هم نيست، فكر مىكنم. گرچه كمتر پندى را به گوش گرفته ام ولى وقتى صرف مىكند بدم نمىآيد به پند و اندرز استناد كنم! مثل حالا كه مىخواهم پاسخ دوستى را بدهم كه از سر محبت پرسيده بود چرا اينقدر كوتاه مىنويسم.
در مزيت كم گوئى گفته اند: كم گوى و گزيده گوى چون در. و در مذمت پرگوئى آورده اند: آن خشت بود كه پر توان زد!
حالا بگذريم كه من نه درى در صدف دارم و نه خشت را حتى پر مىتوانم زد!!

Posted by reza at 9:03 AM

يادى از آنروزها

گمان مىكنم سال ۱۳۴۹ خودمان بود. من هنوز در مدرسه عالى سينما و تلويزيون درس مىخواندم وقتي قرار شد بعنوان دستيار كارگردان با ذكريا هاشمى كه هاشم صدايش مىزديم ﴿و هنوز هم مىزنيم﴾ همكارى كنم. هاشم بر مبناى قصه‌اى از خودش با عنوان كاغذ پاره‌هاى مچاله شده قرار بود فيلم سه قاپ را بسازد و تلويزيون ايران هم در توليد آن سهيم بود. اكثر صحنه‌هاى فيلم در شب مىگذشت و معمولا ما اول شب در ايماژ فيلم جمع مىشديم تا سر صحنه برويم و تا خروسخوان سحر كار كنيم. خيلى وقتها كار به دلائل فنى گير مىكرد و ما و هنرپيشه‌ها تا نيمه‌هاى شب در استوديو منتظر مىنشستيم. اگر هم فيلمبردارى بهم مىخورد اكثر ماها كه جوان و عزب اوغلى بوديم همانجا در استوديو مىخوابيديم. در چنين شبهائى نشستن پاى صحبت آدم پر تجربه و شيرين سخنى مثل ناصر ملك مطيعى كه نقش اول فيلم را بازى مىكرد سخت دلچسب بود.

با اين مقدمه مىخواهم خاطره‌اى كه او به زبان شيرينش يكى از آن شبها برايمان تعريف كرد و نمىدانم چرا امروز كله سحر يادآوريش خواب را از چشمم ربود و مرا پاى كامپيوتر نشاند برايتان بنويسم. مىگفت زمستان يكى دو سال پيش از آن به خاطر فيلمبردارى يكى از فيلمهائى كه در آن بازى مىكرد چند روزى در اراك بود. يكى از شبها كه تا صبح كار كرده بودند او تمام گروه را براى خوردن حليم به تنها حليم پزى شهر دعوت مىكند. بيست سى نفرى مىشدند و هر كاسه حليم آنروزها دو سه تومان بيشتر تمام نمىشد.

حليم پز كه از پذيرائى از ميهمانان سرشناسش در پوست نمىگنجيد وقتى ناصرخان ﴿طورى كه همه او را صدا مىزدند﴾ مىخواست حساب كند بناى تعارف را گذاشت و مىگفت به جان ناصرخان همه بايد مهمان او باشند. ناصرخان اما لوطىتر از آن بود كه اين تعارف را جدى بگيرد. يك اسكناس صد تومانى آماده كرده بود تا به او بدهد و باقيش را هم پس نگيرد. حليم پز بالاخره كوتاه آمده بود و در پاسخ ناصرخان كه پرسيده بود چقدر مىشود گفته بود "قابل نداره قربان، پونصد تومن مرحمت كنين!"

ناصر خان مىگفت نگاهى به ديگ بزرگ حليمش كردم و با لحن جاهلى، همانطور كه در فيلمهايم حرف مىزدم، به شوخى و جدى به او گفتم "مادر قحبه يعنى مىخواى بگى توى اين ديگ يك ميليون تومن حليمه!"

Posted by reza at 5:31 AM

November 17, 2003

راز سر به مهر!

شعر ديگرى از خوان رامون خيمنز شاعر بزرگ اسپانيايى و برنده نوبل ادبيات ۱۹۶۵ را برايتان ترجمه مى‌كنم كه مثل ترانه‌اى كه چندى پيش برايتان نوشتم به دم گرم كوليها راه يافته و به نواى فلامنكو نواخته شده است. نام شعر "وقتى ماه مى فرامىرسد" است يعنى وقتى در آندلس، زادگاه شاعر، بهار مىشود. حالا چرا من سر زمستان شما را با ترجمه اين شعر به بهار آندلس دعوت مىكنم رازى است سربه مهر كه فرصت بازكردنش زياد است!

وقتى ماه مى فرا مى‌رسد

مزرعه بوى گل سرخ مى‌دهد،

اشعه خورشيد رگه عطرها و پروانه‌هاست.

صبح ترانه مىخواند براى ارواح شاد،

پنجره چو باز مىشود اين چشمه است كه به ما سلام مىگويد.

لبها سرختر مىشوند

خون بيشترى در رگها جارى است.

با لبهاى سرخ مىخندند زنبقهاى ترد ساقه.

بگذار چشمه بنوازد،

بگذار پروانه‌ها بازگردند،

بگذار خورشيد تابان برايمان بخواند سرود گلهاى سرخ را.

وقت آفتاب است و خنده،

با اينكه ناقوس مىنوازد

به عبادت نمىشود رفت،

چرا كه اين نسيم دلنواز صبحگاهى است كه بانگمان مىزند.

Posted by reza at 7:58 PM

November 13, 2003

يك سينه سخن دارم ...

بچه‌ها‌ى مركز آموزش بين‌المللى راديو و تلويزيون اين روزها مشغول ساختن فيلمها و برنامه‌هاى راديويىشان هستند و من فرصت سر خاراندن ندارم چه رسد به مطلب نوشتن. امروز كه توانستم يك كمى زودتر از روزهاى ديگر به خانه بيايم با خودم گفتم دو كار را نبايد فراموش كنم يكى اينكه چند خط هم كه شده بنويسم تا پاسخ محبت دوستان را بدهم و از شرمندگيشان در بيايم، با اين قول كه وقتى اين كورس تمام شد ﴿اواسط دسامبر﴾ جبران مافات بكنم. دوم اينكه يك سرى بزنم به انبارى كوچكم در حياط و دستى به سر و گوش همخانه‌هايم ﴿تپوسك و شوپن﴾ بكشم. زبان بسته‌ها تا وقتى كورسم شروع نشده بود كه مرا اصلا نمى‌ديدند چون همواره در سفر بودم. از وقتى هم كه كورسم شروع شده قبل از اينكه آندو از شبگردى معمولشان برگردند خانه را ترك مى‌كنم و وقتى برمى‌گردم چنان هلاكم كه حوصله خودم را ندارم چه برسد گربه‌هايم را.

به قول مادر خدابيامرزم حالا يك تكه ديگر: اين را ناگفته نگذارم كه وقتى سايتم را باز مى‌كنم و پيامى از خوانندگان مطالبم دريافت مى‌كنم سرتاپا شوق مى‌شوم براى نوشتن و اگر مشكل كارم در ميان نبود مى‌نشستم و بيش از اينها مى‌نوشتم چون بى‌اغراق يك سينه سخن برايتان دارم.

بياييد يك قرارى با هم بگذاريم. در اين سه چهار هفته‌اى كه سر من شلوغ است و كمتر مى‌توانم بنويسم شما بيشتر براى من بنويسيد و به من شادمانى و اميد بدهيد. منتظر پاسختان به اين پيشنهاد مى‌مانم!

Posted by reza at 5:40 PM | Comments (2)

November 1, 2003

بازى غريب ذهن

ديشب سى و يكمين سال تولد پسرم نيما را در جمع كوچكى از دوستانش جشن گرفتيم. وسط مهمانى، بازى غريب ذهن مرا سى سال به عقب برد و من براى دقايقى آن جمع كوچك را ترك كردم و به سلولى در زندان اوين بارگشتم، جاييكه منوچهر مقدم سليمى، نقاش و مجسمه ساز، ايرج جمشيدى، روزنامه نگار ﴿كه همين الان هم در زندان است و كسى يادى از او نمىكند﴾ ، و اسفنديار منفردزاده، آهنگساز ، در كنار من گرد حوله رنگينى كه مثل سفره وسط سلول پهن شده بود نشسته بوديم. چند شاخه گل رز در گلدانى كوچك و يك شمع آبى رنگ اما خاموش وسط سفره به جلوه جشن تولد يكسالگى پسرم می‌افزود ﴿وقتى دستگير شدم نيما ده ماهه بود﴾.

تازه آهنگ تولدت مبارك را به رهبرى اسفند دسته جمعى در سلول كوچكمان خوانده بوديم كه صداى چكمه هايى در راهرو بند، وحشت به دلمان انداخت. پيش از اينكه فرصت كنيم بساط تولد را برچينيم در سلول با صداى كشدارى باز شد و سروان دادرس، سربازجوى پرونده ما همراه با يك سرهنگ كه نمىشناختيمش جلو ما ظاهر شدند. سرهنگ با نگاهى به سفره رنگين و گل و شمع چيده بر آن نگاه پرسانش را به دادرس گرداند. من توضيح دادم كه داشتيم تولد يكسالگى پسرم ر ا جشن مىگرفتيم. سرهنگ كه انتظار اين پاسخ را نداشت با لبخندى تلخ دست در جيب فرنجش كرد و فندكش را در آورد و همانجا جلو سفره زانو زد تا شمع را براى ما روشن كند. شمع اما روشن شدنى نبود. اين بار منوچهر مقدم مجسمه ساز به نگاه پرسان سرهنگ پاسخ گفت: ببخشيد قربان، اين شمعو با خمير نون درست كردم، مثل اين گلدون و گلهاى توشو!

فردايش صدايم زدند تا مرا براى اولين بار به قزل قلعه براى ملاقات با پسرم ببرند ﴿آنروزها اوين زندان مخفى رژيم بود﴾.

Posted by reza at 4:23 PM | Comments (13)

October 29, 2003

جنگ در جبهه ى زمان

اين دو هفته كه مطلبى ننوشتم براى اين بود كه همزمان در سه جبهه در حال جنگيدن بودم: جبهه اول جبهه ى زمان بود كه به اعتقاد بسيارى سنگينترين جبهه هاست. براى من اما نه چندان. سالروز تولد شصت سالگى براى من چيزى بود مثل چهل سالگى، يعنى همانوقت كه ايران را ترك كردم (زنده نام، صفرخان قهرمانى، مرد پايدار زندان، هميشه مىگفت سى سال بيشتر ندارد چرا كه باقيش را در زندان بوده است!)

داشتم از جبهه ها می‌گفتم. دومين جبهه، جبهه خانواده و دوستانم بود كه پنهان از من اما با پشتكارى وصف ناشدنى سعى داشتند با راه انداختن يك مهمانى بزرگ و نامنتظره شصت سالگىام را به رخم بكشند.
سومين جبهه اما سختترين آنها بود. در اتاق كارم در مركز آموزش نشسته بودم و هر وقت كه مىخواستم براى كارى به راهرو بروم يكى از دانشجوها مىآمد و سوالى مىكرد و نمىگذاشت بروم. وقتى بالاخره از اتاقم در آمدم در هال بزرگ جلو كلاسهاى درس، دانشجويانم را ديدم كه در دو صف منظم ايستاده بودند و صفا، دانشجوى ايرانيم، با حجاب اسلامى (و زبان روزه چون اول ماه رمضان بود)مثل رهبر اركستر جلو همه ايستاده بود. با ورود من رهبر دستش را تكان داد و دانشجويان كه به هيجده زبان مختلف حرف مىزنند يكصدا به زبان فارسى سليس تولد تولد تولدت مبارك را برايم خواندند! و بعد وقتى من در صحبت كوتاهى به شكستم در جبهه زمان اعتراف كردم دست جمعى، باز هم به فارسى فرياد زنند: رضا رضا دوستت داريم.
بعدا شنيدم كه صفا چند روزى بود كه آنها را در خوابگاه تمرين مىداد!

Posted by reza at 10:11 AM | Comments (7)

October 13, 2003

دستهاى مهربان او

ار وقتی خبر بزرگ اهداى جايزه صلح نوبل به شيرين عبادى را شنيده‌ام هنوز از خلسه شيرين اين شادمانى بيرون نيامده‌ام. با خود مى‌انديشيدم كه براستى چه خبرى، هر چند بزرگ، مى‌توانست كامم را شيرين‌تر از اين كه هست كند. پاسخم از صميم قلب اينست كه هيچ!

دست مهربان شيرين را كه به مهر بر سر هزاران كودك بى‌پناه وطنم كشيده شده است با همه وجودم مى‌بوسم.

Posted by reza at 6:38 PM | Comments (6)

October 6, 2003

تبعيض

نمي دانم من شاگرد دانشجوبان خودم هسنم يا استادشان، از بس كه ازشان چيزهاي تازه مي آموزم. در كارگاه قصه نويسي هفته گذشته روپا مهتا، دانشجوي هندي، قصه اي گفت كه بر واقعيتي تكاندهنده استوار بود (بچه ها قصه هايشان را قبل از نوشتن براي جمع شفاها تعريف مي كنند. بعد پس از بحث و گفتگويي مختصر مي روند پشت كامپيوترهاشان و آنرا مي نويسند.)
من خيال ندارم خلاصه قصه روپا را براينان بنويسم. شايد اگر وفت شد روزي آنرا ترجمه كنم و همينجا بيآورمش (بچه ها قصه هايشان را به انگليسي مي نويسند.) اما مي خواهم آنچه را كه بعنوان زمينه ي واقعي آن گفت برايتان تعريف كنم.
در هندوستان دانستن جنسيت جنين پيش از تولد به شدت ممنوع است. هيچ دكتري اجازه ندارد از هيچ طريقي جنسيت جنين را دريابد و به والدين كودك اطلاع دهد. عليرغم اين ممنوعيت روزي نيست كه دكتري پنهاني اين را كار نكند چون تقاضا از طرف والدين بقدري زياد است كه بسياري از دكترها نمي توانند از اين درآمد سرشار چشم بپوشد.
علت ممنوعيت اين عمل در هندوستان اين است كه هندوهاي متعلق به كاستهاي متوسط يه بالا، يعني كساني كه امكانات مالي فراوان دارند، فقط به فرزند پسر احساس نياز مي كنند. در سنت هندوها كه كاستهاي بالاي هتدو پاسداران آنند دخترها ارثي از ثروت خانواده نمي برند و حتي نمي توانند در مراسم تدفين والدينشان فاتحه بخوانند. به اين ترتيب وقتي زني از اين كاستها حامله مي شود پدر و مادر آينده به هر قيمتي مي خواهند از جنسيت جنين آگاه شوند كه تا دير نشده، اگر دختري در راه باشد، با سقط جنين زندگي را از او دريغ كنند. راسني ما در چه قرني زندگي مي كنيم؟

Posted by reza at 12:36 PM | Comments (7)

August 26, 2003

يادی از زهرا کاظمی

يادی از زهرا کاظمی
از برلين که برگشتم مثل همِشه چندين پيام تلفنی انتظارم را می کشيد. يکی از مونترال بود، از آشنايی که شماره تلفن خانمی را برايم گذاشته بود که مايل بود در باره يک فيلم مستند که کانال 4 لندن می خواهد در مورد زهرا (زيبا) کاظمی ، تازه ترين خونين جامه راه آزادی، بسازد با من حرف بزند. همين امروز زنگ زدم. وقتی پرسيدم چرا کانال 4 برای مصاحبه با من با ايشان تماس گرفته است، گفت چون استفان، پسر خانم کاظمی، پيش اوست. وسط صحبت متوجه شدم که استفان همانجاست. پرسيدم می توانم با او حرف بزنم. با مهربانی گفت البته و بعد گوشی را به او داد. وقتی صدای جوان استفان را که به انگليسی حرف می زد شنيدم، تمام نيرويم را به کمک طلبيدم تا صدايم نلرزد و بغضی که در گلو داشتم نشکند. برايم گفت همين اواخر مادرش از من با او حرف زده بود. می گفت مادرش عکسی از دختر جوانی در يک صحنه از فيلمی را نشانش داده بود و پرسيده بود آيا او را می شناسد يا نه. او البته دخترک بازيگر را نشناخته بود. مادرش با خنده گفته بود که عکس خودش است. اينجا بود که اسمی هم از من بعنوان سازنده آن فيلم برده بود. پسرک اين خاطره را چنان با شادی برايم تعريف کرد که يک لحظه فراموشم شد چه فاجعه ای بر او و مادرش در جمهوری جهالت اسلامی رفته است.
وقتی گوشی را قطع کردم به اين انديشيدم که اين رگه هايی از خون است که ما را به نسل استفان ها پيوند می زند.

Posted by reza at 2:15 PM | Comments (1)

August 25, 2003

آتش به جان شمع فتد کين بنا نهاد

اين رفيق نازنين ما، عباس جان معروفی، بالاخره ما را گذاشت سر کار. آنهم با يک جمله: «بچه ها توی ايرون می تونن مستقيم نوشته هاتو بخونن و باهات تماس بگيرن.» رگ خواب من را می داند اين آتش به جان فتاده!
با همين چند کلام، رشته گسيخته ی «از دور بر آتش» را که سال ها پيش در نشريه ی آرش دنبال می کردم اينجا پی می گيرم تا ببينم چه می شود. هرچه باشد يادمان سفری است کوتاه اما پربار به برلين برای ديدار دوستی که در رفاقت همانقدر استخواندار است که در رمان نويسی.
باقی را می گذارم برای اولين فرصتی که به دست بياورم.

Posted by reza at 8:52 PM | Comments (2)

August 16, 2003

از دور بر آتش

روزنوشت‌های رضا علامه‌زاده

Posted by reza at 12:23 AM