September 5, 2010

آنچه از دوست برآید نیکوست

از آنجا که اطلاعیه‌ی زیر بسیار رسا و گویاست تنها می‌ماند که از دوستان نازنینی که زحمت این کار را می‌کشند پیشاپیش سپاسگزاری کنم.

Posted by reza at 2:11 PM

August 26, 2010

کوچکترین فرزندم دیروز هفت ساله شد!

بیست و پنجم آگوست دو هزار سه میلادی کوچکترین فرزندم با نام "از دور بر آتش" با یک نوشته کوتاه متولد شد و دیروز وقتی در هواپیما از لندن به هلند بازمی‌گشتم تولد هفت سالگیش را بر فراز ابرهای بارانی هلند با بازنویسی اولین یادداشت منتشر شده در وبلاگم جشن گرفتم؛ همین یادداشتی که درست هفت سال پیش نوشتم و در زیر برایتان تکرارش می‌کنم:

آتش به جان شمع فتد کين بنا نهاد

اين رفيق نازنين ما، عباس جان معروفی، بالاخره ما را گذاشت سر کار. آنهم با يک جمله: «بچه ها توی ايرون می تونن مستقيم نوشته هاتو بخونن و باهات تماس بگيرن.» رگ خواب من را می داند اين آتش به جان فتاده!
با همين چند کلام، رشته گسيخته ی «از دور بر آتش» را که سال ها پيش در نشريه ی آرش دنبال می کردم اينجا پی می گيرم تا ببينم چه می شود. هرچه باشد يادمان سفری است کوتاه اما پربار به برلين برای ديدار دوستی که در رفاقت همانقدر استخواندار است که در رمان نويسی.
باقی را می گذارم برای اولين فرصتی که به دست بياورم.

Posted by reza at 3:53 PM

سفر بی‌سوغات!

سه چهار روزی از هلند ابری گریختم تا برای شرکت در نشست دو روزه‌ی "ایران ندا"در لندن بارانی گیر بیافتم. چقدر عکس تکی، دو به دوئی، و دسته‌جمعی گرفته باشیم خوب است!؟ صدتا؟ هزارتا؟

 آدم دو سه روز با "رضا دقتی"، این عکاس شهره‌ی جهان که اگر دست راستش را جدا کنند دوربین از شانه‌اش جدا نمی‌شود باشد و به رسم سوغات یک عکس با خودش نباورده باشد! حالا از "نیک‌آهنگ کوثر" نمی‌گویم که مثل بعضی از ما قدیمی‌ها شوق پرحرفی نداشت و به جای یادداشت برداشتن از فرمایشات ما، مرتب روی کاغذهای آبچین کاریکاتورمان را می‌کشید و برای روز مبادا انبار می‌کرد! و چه شیرین و دلچسب بود لبخند مهربانش که به آن قامت ستبر، نرمش متوازنی می‌داد.

و یا "مسیح علی‌نژاد"، آن دختر جوان که مثل گیس سیاهِ افشان و کلاه درشکه‌چی‌های دوره نوجوانی ما، دستش هم بوی وطن می‌داد و زبانش زبان شیرین جوانان داخل ایران بود. و چه فرصت خوبی بود برای منی که معمولا در جلسات شبیه به این، در سال‌های پیشین کمتر شانس دیدار و همصحبتی با این نسل سرفراز را داشتم.

دیدار آنانی از نسل خودم، دوستانی که سال‌های سال، و بارهای بار با هم نشسته و برخاسته‌ایم که البته جای خود داشت. "ناصر زراعتی" و "داریوش آشوری" و "شهرنوش پارسی‌پور"  و دیگرانی از این دست. و دیگرانی که بیش از آشنائی حضوری، با نام و قلم و قدمشان آشنا بوده‌ام مثل "مهران براتی" و "کاظم علمداری" و "مهرانگیز کار" و... و نیز "مهدی جامی"، آن که اگر بار برگزاری نشست را بردبارانه بر دوش نمی‌کشید این فرصت شیرین از من دریغ شده بود.

حالا از این همه عزیز که نام بردم، و از آن‌همه عکس که برداشته شد، یکی نکرد یکی‌شان را برایم بفرستد تا این سفرنامه بی‌سوغات نماند!

Posted by reza at 2:40 PM

August 20, 2010

زخم کهنه‌ی کودتا

خواستم به مناسبت سالگرد کودتای ضد ملی بیست و هشت مرداد چند کلامی در این صفحه بنویسم دیدم از این زخم کهنه چه بنویسم که در نمایشنامه "مصدق" نگفته باشم. زحمت خواندن را برایتان کم می‌کنم و از شما دعوت می‌کنم حتی اگر نمایش مصدق را دیده‌اید یکبار دیگر به یاد این بزرگمرد تاریخ معاصر وطنمان به نسخه کوتاهی از  این ویدئو نگاه کنید. اعتقاد راسخ دارم که جامعه ما هیچوقت به اندازه امروز به سیاستمداری مثل او، دموکراسی‌طلب، صادق در گفتار، شریف در رفتار، و مردم‌دوست نیازمند نبوده است.

Posted by reza at 12:52 PM

August 18, 2010

سه نازنین

دو سه روزی من و فرناز مهماندار سه نازنین، علی اشرف درویشیان، شهناز و بهرنگ، همسر و پسرش بودیم. معمولا در این گونه دید و بازدیدها کم عکس گرفته نمی‌شود. دیجیتال است و خرجی برنمی‌دارد!

به هر حال، سه عکس از این‌همه عکس را برایتان در این صفحه می‌گذارم چون حیفم می‌آید در این یادگار با شما سهیم نباشم. عکس‌ها را خودم از این عزیزان در جنگلی نزدیک خانه‌ام گرفته‌ام.

 

Posted by reza at 12:35 PM

July 24, 2010

یادی از آنکس که از یادها نمی‌رود

قرار است تا ساعتی دیگر دوستداران شاعر نامدار ملت ما، احمد شاملو، بر مزار آن هماره جاوید گرد بیایند. از دیروز که این خبر را در اطلاعیه کانون نویسندگان ایران خواندم خودم اینجا اما دلم فرسنگ‌ها دورتر پیش آن‌هاست. چند بار خواستم چیزی بنویسم دیدم از آدمی بدان عظمت چه کم می‌شود اگر در دهمین سالمرگش چیزی ننویسم. ولی ذهنم قانع نمی‌شد و عذابم می‌داد. آنقدر که رفتم پوشه قطوری را که مدارک مکاتبات مربوط به فیلمنامه «وصیت‌نامه ققنوس» در آن است را باز کردم تا تمرکز بیابم. یافتم. هم تمرکز، و هم چیزی برای خالی نگذاشتن این صفحه از شاملو در این روز و ساعت بخصوص.

در زیر دو عکس از این بزرگمرد روزگار را که یک سال قبل از مرگش به خواهش من توسط دوست مهربانم "کاوه گوهرین" گرفته شده، برایتان می‌گذارم.

 

در ادامه، بخشی از گزارش هیئت ژوری «بنیاد شاعران همه ملت‌ها» در مورد اهدای جایزه «واژه آزاد» به احمد شاملو را می‌آورم و سپس متن کوتاه سخنان خودم وقتی جایزه را از سوی شاملو دریافت می‌کردم.

[جایره واژه آزاد هر ساله به شاعری تعلق می‌گیرد که در راه خلاقیت ادبیش با مشکلات جدی سیاسی مواجه است... شاعری که جایزه واژه آزاد سال 1999 به او تعلق گرفته است احمد شاملو از ایران است. او در سال 1925 در تهران متولد شد و آثار وسیعی در شعر به نام او ثبت است. در عرصه سیاسی او بارها در رژیم شاه زیر فشار قرار گرفت. در سال 1976 به تبعید رفت و درست پس از سقوط شاه به ایران بازگشت. از آن پس با شهامت در مقابل تمامی خطراتی که از سوی رژیم اسلامی وجود داشت در موضع یک منتقد باقی ماند...

[هیئت ژوری احمد شاملو را به خاطر هنر شعریش و شرائط مشکل سرزمینی که در آن می‌زید برنده جایزه واژه آزاد 1999 اعلام می‌کند. از آنجا که به دلائل یاد شده او نمی‌توانست در اینجا حضور داشته باشد جایزه را رضا علامه‌زاده نویسنده و فیلمساز مقیم هلند از سوی او دریافت خواهد کرد.]

و این هم سخنان کوتاه من در مراسم بزرگ اهدای این جایزه به شاملو در رتردام هلند:

[«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که اگرچه منطقا عمری دراز نمی‌تواند داشت اما از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار ساخته است و استقرار خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می‌جوید... پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را استحکام بخشد و نخستین گام‌های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته کشتار همه متفکران و آزاداندیشان جامعه است... اکنون ما در آستان طوفانی روبنده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است.»

[شاملو این سرمقاله را بیست سال پیش در اولین شماره کتاب جمعه نوشته است، زمانیکه اکثریت مردم ایران، از جمله اغلب روشنفکران ایرانی همصدا با بسیاری از روشنفکران سراسر جهان نسبت به جابجائی قدرت سیاسی در ایران ابراز خوشبینی می‌کردند. اما متاسفانه تاریخ نشان داد که حق با شاملو بود. درست یک سال پیش بود که زنجیره تازه‌ای از کشتار در ایران رخ داد که در آن محمد مختاری، شاعر، جعفر پوینده، نویسنده و پروانه و داریوش فروهر، دو فعال سیاسی به طرز فجیعی به قتل رسیدند.

[اهدا جایزه واژه آزاد در این لجظه معین به شاملو، ‌بعنوان برجسته‌ترین چهره شعر معاصر فارسی، برای مردم ایران معنائی عمیق دارد. اجازه می‌خواهم از سوی احمد شاملو که همین چند روز پیش خبر مسرت‌بخش دریافت این جایزه را از خود من شنیده است از هیئت ژوری "بنیاد شعرای همه ملت‌ها" و از شخص "مارتین موی" سپاسگزاری کنم.]

Posted by reza at 1:33 PM

July 12, 2010

دوشنبه ساکت

در این ربع قرنی که در هلند زندگی می‌کنم هرگز دوشنبه‌ای به این ساکتی ندیده بودم. دیشب تیم ملی فوتبال هلند از بردن جام جهانی محروم شد و از همان لحظه این سکوت کشدار را در خودم، همسایه‌هایم، همشهری‌هایم و هموطنان وطن دومم احساس کردم.

چقدر خوشحالم که این شکست در مقابل آلمان نبود. شکست دیشب در مقابل اسپانیا گرچه سنگین ولی بالاخره تنها یک شکست در ورزش بود. شکست در مقابل آلمان اما باری به مراتب سنگین‌تر را بر دوش این ملت می‌گذاشت. ملت هلند به دلائل بسیار،‌ از جمله اشغال هلند توسط آلمان نازی، هنوز که هنوز است از زخم شکست تیم ملی فوتبال خود، سی و شش سال پیش، در مقابل تیم ملی آلمان رنج می‌برد. این رنج ابعادی به مراتب بزرگتر از شکستی دارد که همان تیم چهار سال بعد از تیم ملی آرژانتین خورد. اسم جام جهانی که بیاید داغ شکست از آلمان دل هر هلندی را می‌سوزاند. چقدر خوشحالم که تیم مقابل هلند دیشب آلمان نبود. اگر می‌بود و با همین نتیجه پایان می‌یافت گمان نمی‌کنم ده نسل آینده در هلند از سوزش این زخم نالان نمی‌شدند.

در اینجا که من زندگی می‌کنم، شهرکی نسبتا مذهبی، حتی یکشنبه‌ها اینقدر ساکت نیست که حالا هست. همسایه‌هایم در کمال بی‌سروصدائی می‌آیند و می‌روند و همه سعی دارند با کسی روبرو نشوند. به نظر می‌رسد همه در قراری گذاشته نشده می‌خواهند غم مشترکشان را جدا جدا و در سکوت کامل پشت سر بگذارند. من از صمیم قلب شریک غمشان هستم. امیدوارم آن‌ها هم من غریبه را شریک غم خودشان بدانند.

Posted by reza at 2:32 PM

May 25, 2010

انسان موجود غریبی است

نمی‌توانم شادمانی‌ام را از آزادی جعفر پناهی پنهان کنم. نه اینکه نمی‌دانم هنوز هزاران زندانی بی‌پناه، نام آشنا و ناشناس، در زندان‌های رژیم اسلامی دربندند. نه اینکه نمی‌دانم اگر تمامی آنان نیز یکشبه آزاد شوند باز هم دل‌ها از این همه ستم که بر مردم رفته است، نه تنها پس از انتخابات اخیر، که در درازی این کابوس دهشتناک سی ساله، برای نسل‌های نسل خونین خواهد ماند؛ از آن همه کشته و شکنجه و تجاوز شده، باز تکرار می‌کنم نه تنها پس از انتخابات اخیر که در درازای این شب بلند استبداد دینی. اما انسان موجود غریبی است و تحمل رنج و شادی توامان را به راحتی دارد.

بیش از این، شادمانی‌ام از درسی است که یک بار دیگر از نیروی "دست در دست و صدا در صدا افکندن" گرفتیم. فرصت‌نگری آگاهانه جعفر پناهی در اعلام اعتصاب غذا، همگام با فریاد اعتراض درون و بیرون ایران، ایرانی و غیر ایرانی، هنرمند و غیر هنرمند، دیو بیداد را به زانو در آورد. این به زانو در آمدن حتی اگر تنها ساعتی بپاید درس بزرگ تاریخ را تکرار می‌کند که اهریمنی‌ترین رژیم‌ها نیز تاب مقابله با نیروی متحد آزادی‌طلبان را ندارند.

Posted by reza at 1:51 PM

May 20, 2010

احساسی مثل گمشدگی

از پریشب که خبر اعتصاب غذای جعفر پناهی را شنیدم و نامه کوتاهش را خواندم احساسی مثل احساس گمشدگی به من دست داده است. ناگهان ذهنم چنان از واژه خالی شد که نوشتن، این کار روزمره، برایم شد مثل بالا کشیدن از گردنه با پای لنگ. به تلفن کسی که پرسید چرا چیزی نمی‌نویسی، حرفی نمی‌زنی، پاسخ دادم چه بگویم که تا حالا نگقته‌ام؟ باز هم بیایم برای هزارمین بار رژیم بی‌عاطفه اسلامی را محکوم کنم که چرا انسان‌های آزاده را به بند می‌کشد؟ در پاسخ کس دیگری که ایمیل زد و نوشت که به نظرش سکوت با معنائی کرده‌ام نوشتم کاش معنایش را برایم می‌نوشتید چون خودم معنائی در آن نمی‌بینم!

و از پاسخ به آن دو دوست مهم‌تر، پرسش و پاسخ بی‌وقفه‌ای است که دو روز است میان من و ذهنم در جریان است. پیله کرده است که چرا بیانیه نمی‌دهی؟ می‌گویم مگر حزب و سازمانم که بیانیه بدهم. آدمی که به هیچ دسته‌ای تعلق ندارد که بیانیه صادر نمی‌کند. می‌گوید پس پیامی برای پناهی بفرست تا دست از اعتصاب غذا بردارد. بگو سینمای ایران مگر چند کارگردان مسئول دارد که به این راحتی یکی را از دست بدهد. می‌گویم قبول دارم ولی می‌ترسم بیش از پناهی بازجوهایش خوشحال شوند. می‌گوید بشوند. جان پناهی عزیزتر است یا خوشحالی و بدحالی چهار تا جعلق؟

باز مثل گمشده‌ها می‌نشینم یک گوشه و با ذهنم بازی می‌کنم. می‌گویم شابد بروم فرودگاه و اولین هواپیما را بگیرم و بروم "کن" و شخصا از ژولیت بینوش خواهش کنم که اگر خواست نامه قبلی کیارستمی در حمایت از جعفر پناهی را بخواند آن عبارت «من شاید مدافع شیوه‌های تند و جنجالی جعفر پناهی نباشم» را نخواند چون ممکن است پناهی را که چند روز است در اعتصاب غدای خشک به سر می‌برد غمگین‌تر کند. می‌پرسد حالا تو چرا بروی این را بگوئی؟ می‌گویم آخر من هم فیلمسازم، هم زندانی سیاسی بوده‌ام، و هم در زندان اعتصاب غذا کرده‌ام. بنابراین شاید کمی بیشتر از دیگران شرائط پناهی را درک کنم. می‌گوید باز هم دیر جنبیدی چون خبر خوانده شدن آن نامه ساعت‌هاست منتشر شده است.

می‌گویم پس تنها کاری که برایم مانده این است که بروم جائی بنشینم و در حمایت از پناهی اعلام اعتصاب غذا کنم. می‌گوید تو هم که مثل او فقط به «شیوه‌های تند و جنجالی» می‌اندیشی! می‌پرسم پس تو بگو چه کنم. ذهنم، آشفته‌تر از همیشه، با صداقت پاسخ می‌دهد که مرا ببخش چون من از خود تو گمشده‌ترم.

Posted by reza at 1:55 PM

May 19, 2010

آزادی یک قاتل

وقتی طعم تلخ یک بده بستان ناشریف میان رژیم اسلامی و دولت فرانسه را تا مغز استخوانم چشیدم باز به سراغ فیلم، این پادزهر همیشگی زندگی‌ام رفتم و سکانسی از فیلم جنایت مقدس خودم را که به کشتن دکتر شاپور بختیار مربوط می‌شد از آن قیچی کردم، و این کلیپ هفت دقیقه‌ای را در صفحه‌ام در یوتیوپ گذاشتم تا بتوانم دستکم نفسی بکشم. اگر از این همه نامردمی برای دمی نیاز به هوا احساس می‌کنید شاید پادزهری که یک کلیک با آن فاصله دارید به کار شما هم بیاید.

 

Posted by reza at 11:10 AM

May 16, 2010

محض اطلاع

دارم آماده می‌شوم بروم در استودیوئی در آمستردام تا در برنامه امشب تفسیر خبر تلویزیون صدای آمریکا شرکت کنم. موضوع بحث اعدام‌های اخیر، جشنواره کن، و وضعیت دردناک بهائیان در ایران است.

Posted by reza at 11:44 AM

May 12, 2010

فاجعه اعدام، و من و شما

آقای علامه زاده عزيز

با سلام. ميدونم كه نوشتن از يك چنين فاجعه ای كار راحتي نمی‌باشد ولی آيا سكوت در برابر اين همه بيداد گری آسان است؟ من هر روز به سايت شما سر ميزدم و متاسفانه با همان پرسش و پاسخ بر می‌خوردم. چه بر ما گذشته كه اعدام 5 تن از بهترين، اصلا نه، معمولی ترين انسانهای مملكت ما اعدام می‌شوند و ما از كنار آن به راحتی ميگذريم؟ من نه نويسنده هستم، نه كارگردان نه فيلمساز نه آدم مشهور و... و نه ميتونم در اين زمينه اقدامي كنم چون اصلا توان و توشه مسائل سياسي را ندارم ولی از اين همه عداوت هم بسيار وحشت زده‌ام چرا كه شكنجه و اعدام به قدري با انسانهای مملكت ما عجين شده است كه انگار چيز عجيبي نيست. به نظر من  اين شكنجه ها و اعدام ها بايد هر روز و هر روز  به كرات و بي شمار گفته شود و گردهمايی بر پا شود و انجمن تشكلي پيدا كند كه حتي يك لحظه كوتاه هم از ياد آنان كه در زير شكنجه هستند و آنان كه اعدام شده اند فارغ نشويم. خواهشمندم در اين زمينه اصلا كوتاهی نكنيد. موفق باشيد.

 

دوست نازنین

من هم مثل شما از این همه شقاوت و بیدادگری در تب و تابم و کاش با نوشتن و محکوم کردن این جنایات می‌شد جلو آن را گرفت ولی واقعیت این است که با صرف نوشتن یادداشتی در سایت، بار سنگینی که بر دوش همه ماست کمتر نمی‌شود  ننوشتن از یک درد به معنای سکوت در برابر آن نیست بلکه به معنای جستجو برای یافتن راه‌هائی موثرتر است. مثلا قرار گذاشته ام همین آخر هفته در یک برنامه تلویزیونی در این باره حرف بزنم. یا بی تردید در گردهمائی‌هائی که دارد شکل می گیرد شرکت فعال خواهم داشت.

با آرزوی روزی که بختک منحوس رژیم اسلامی از سر این ملت کم شود و ما شاهد اینهمه بیداد بر جوانان وطنمان نباشیم.

با مهر. رضا علامه زاده

 

Posted by reza at 4:08 PM

March 29, 2010

باز هم از تجاوز

دوست خوبم امیر جواهری که برنامه هائی پرمحتوا برای رادیو راه کارگر تدارک می بیند مصاحبه ای داشت با من در مورد ویدئو کلیپ های مربوط به تجاوز در زندان های جمهوری اسلامی که لینک صوتی آن را برای کسانی که علاقمندند در زیر می آورم. حقیقت این است که حرف زدن از کارهائی که ساختنش همراه با یادآوری خاطرات دردناک است برایم آسان نیست. ولی از آن مشکل تر رد کردن تقاضای دوستان دردآشنائی مثل امیر است. به هر حال تا شنیدن این مصاحبه فقط یک کلیک فاصله دارید. [مصاحبه]

Posted by reza at 6:44 PM

March 24, 2010

نوروز در زندان

ماندن جعفر پناهی، سینماگر آگاه وطنمان، در ایام نوروز در زندان رژیم اسلامی موجب شد دوست خوبم شهرام میریان مصاحبه ای کوتاه با من داشته باشد که دیروز از رادیو فردا پخش شد. آرزویم همواره این بوده است که هرگز هیچکس به خاطر اندیشیدن و پایبندی به آزادی در زندان نماند؛ چه هنرمند باشد چه نباشد، چه نوروز باشد چه نباشد. اگر تمایل به شنیدن این گفتگو دارید روی همین [فایل صوتی] کلیک کنید.

Posted by reza at 11:12 AM

March 19, 2010

چاک شده است آسمان

نمی‌دانستم چرا قلمم نمی‌چرخد بهاریه ای به مناسبت فرا رسیدن بهار بنویسم. از دیشب تا حالا ابیاتی از غزل تخیل برانگیز شاعر شاعران، مولانا، در سرم می‌چرخید ولی پیش نمی‌رفت: "آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد / مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد". تا اینکه خبر رسید یکی از عزیزترین عزیزانم، برادر کاکای نازنینم نسیم، یعنی منصور خاکسار، در لس آنجلس درگذشته است. نمی‌خواهم در این لحظه چیزی از منصور بنویسم. اهل ادب با کارهای قلمی او بخوبی آشنایند. همینقدر می ‌گویم که منصور، مرد سرد و گرم چشیده روزگار، رفیق شفیقی برای یارانش بود که داغ از دست رفتنش به راحتی از دل پاک نمی‌شود. نسیم را، که هم اکنون داغی عمیق‌تر بر سینه دارد، به دوستی در آغوش می‌فشارم و به یادش می‌آورم که اگر نه امروز که همین فردا به گفته مولانا "باغ سلام می‌کند، سرو قیام می‌کند / سبزه پیاده می‌رود، غنچه سوار می‌رسد."

Posted by reza at 12:53 PM

March 14, 2010

آزمون آتش در چهارشنبه سوری امسال

آتش در فرهنگ ما ایرانی‌ها بسیار بیش از آب و باد و خاک، دیگر عناصر چهارگانه‌ی طبیعت، در شکل گیری اسطوره‌هایمان نقش داشته است. اگر پرومته با هدیه آتش به انسان روشنائی و گرما را از طریق ذهنیت خلاق یونانیان باستان به بشر ارزانی داشت این ما ایرانیان باستانی بوده‌ایم که با ذات خلاقمان آتش را پاک کننده همه‌ی ناپاکی‌ها، و حتی ورای آن، آزمون پاکی از ناپاکی به جهان شناساندیم. برگذشتِ مظهر پاکی و صداقت، سیاووش، از آتش شعله‌ور بی‌آنکه زبانه‌ای بر دامنش بگیرد نه تنها نشان از پاکدامنی سیاووش، که از پاکی گوهرین آتش نیز دارد. از این روست که در فرهنگ اساطیری ما، و از طریق آن در ذهن تک تک ما ایرانی‌ها، آزمون آتش برترین آزمون برای تمیز پاکی از ناپاکی، و پاکان از ناپاکان بوده و هست.

چرا این یادداشت را می‌نویسم، چون شنیدم که ضحاکِ ذلیل زمان، سیدعلی خامنه‌ای، فتوا داده است که مراسم چهارشنبه سوری "مبنای شرعی ندارد و باید از آن اجتناب شود". چه فتوای بجائی!

با تمام وجود امیدوارم که ایرانیان معتقد به ولایت خامنه‌ای و رژیم اسلامی‌اش، شب چهارشنبه سوری امسال در تبعیت از نماینده دین و مذهب و خدا و پیغمبر بر زمین، در خانه‌هایشان بمانند و سرشان را از پنجره در نیاورند تا ایرانیانی که با این غاصبان مخالفند این فرصت را بیابند که به تنهائی به خیابان بیایند، آجیل مشکل گشا به همدیگر تعارف کنند، از بته‌های آتش بپرند، آواز شادی سر دهند، و همراه با خواندن "زردی من از تو، سرخی تو از من"، شعار دلچسب و به دور از مرگ‌باوری "ننگ بر دیکتاتور" را همصدا سر دهند تا در آزمون آتش چهارشنبه سوری امسال معلوم شود تعداد مخالفان استبداد دینی چقدر است. هر ایرانی که در چهارشنبه سوری امسال از آتش می‌پرد همچون سیاووش به پاکدامنی خویش ایمان دارد، و هر که به فتوای رهبر دین فروشان ایران از آزمون آتش پرهیز می‌کند و می‌گریزد باید بداند که آتش، این رسوا کننده‌ی پلیدی‌ها، دیر یا زود بر دامن ترش در خواهد گرفت و رسوایش خواهد کرد.

Posted by reza at 8:09 PM

March 6, 2010

تف سر بالا!

داشتم فکر می کردم برای روز هشت مارس، روز جهانی بزرگداشت زن، چه هدیه ای در چنته دارم تا به دوستان تقدیم کنم که یادم به مطلبی از خودم آمد در باره ترانه «آن مرد» با اجرای «روسیو خورادو» که دل خنک کننده ترین ترانه ای است که یک زن می تواند در مورد یک مرد بسازد! توضیح بیشتر و ترجمه ترانه، و حتی اجرای آن را می‌توانید با کلیک روی طرح زیبای زیر بخوانید و بشنوید و ببینید.

Posted by reza at 9:56 AM

March 1, 2010

«چارشنبه سوری» به هفت دلیل

زمزمه برگزاری مراسم چهارشنبه سوری امسال با محتوای ضد دیکتاتوری دارد آرام آرام به یک هلهله شادی بدل می‌شود. و می‌دانیم که هیچ چیز بیش از شادی و شادمانی، روضه خوانان مرگ پرست را مشوش نمی‌کند!

به هفت دلیل روشن، باید تمامی شب‌گریزان ایرانی، دست در دست، چهارشنبه سوری امسال را به عنوان شبی به روشنی روز در تاریخ مبارزات دموکراسی طلبی وطنمان ثبت کنند:

یک: چهارشنبه سوری، جشن باستانی و ملی ما ایرانیان است که نشان از قدمت تاریخی سه هزار ساله‌ی ملتی بزرگ دارد که چون آتشی فروزان از گردبادهای سهمناک تاریخ برگذشته، و گرمابخش‌تر از همیشه همچنان می‌درخشد. همین ویژگی یگانه، یعنی باستانی و ملی بودن، به تنهائی کافی است تا فرصت طلائی چهارشنبه سوری را برای نشان دادن برتری نور بر تاریکی از دست ندهیم.

دو: شبِ چهارشنبه سوری شبِ شادمانی و سرور و پایکوبی است و همین خصیصه، این شب را از شب‌های زاری و گریه و مویه متمایز می‌کند؛ شب‌هائی که دین فروشان حاکم برای پنهان داشتن نامردمی‌هایشان از دین‌باوران واقعی، با تمام توان به آن توسل می‌جویند و از احساسات مذهبیشان سوءاستفاده می‌کنند.

سه: تا آنجا که من اطلاع دارم جشنی به این طولانی و به این تنوع در هیچ فرهنگ بشری وجود ندارد. منظورم جشن نوروز ما ایرانیان است که از شب آخرین چهارشنبه سال آغاز می‌شود و تا مراسم سیزده به در، که دستکم دو هفته پس از آن است ادامه می‌یابد. مردم ما می‌توانند مراسم چهارشنبه سوری امسال را به عنوان سرآغاز نمایشی شاد و دل انگیز تلقی کنند که تا سیزده به در سال تازه ادامه خواهد یافت.

چهار: یکی از مهمترین ویژگی‌های چهارشنبه سوری، سراسری و کشوری بودن آن است. هیچ ده و قصبه و شهری نیست که محله‌هایش در چهارشبنه سوری مملو از پیران و جوانانی که شادمانانه از روی آتش می‌پرند نباشد. مرزهای جغرافیائی پایتخت و استان و شهرستان و روستا برچیده می‌شود و ایران یکپارچه فریاد شادمانه‌ی آزادی می شود

پنج: چهارشنبه سوری به عنوان سرآغاز نوروز، همواره جشنی فرامذهبی بوده و خواهد بود. بجز مشتی قشریون دین فروش که بویژه در طول امسال دستشان برای مذهبی‌ها هم رو شده و حنایشان پیش آن‌ها هم دیگر رنگی ندارد، همه‌ی مردم ایران با هر نگرش و اعتقادی در آن شرکت می کنند. مرزهای دروغین و غیر انسانی، که توسط دین فروشان معمم و مکلا میان خداباوران و بی‌خدایان، میان مسلمانان و یهودیان و بهائیان و مسیحیان و زرتشتیان و... کشیده شده برچیده می‌شود و ملت ایران در تمامیتِ با شکوهش جلوه‌گر می‌شود.

شش: فراقومی بودن چهارشنبه سوری نیز ویژگی برجسته دیگر آن است. این جشن شادمانه، کُرد و لُر و فارس و بلوچ نمی‌شناسد. ترکمن همانگونه از آتشی که در پشت اُبه‌اش در دشت ترکمن صحرا برافروخته می‌پرد که هموطن عرب‌تبار اهوازی در مقابل کلبه‌اش در نخلستان جنوب. دختر و پسر تهرانی با همان زبان با آتش حرف می‌زنند که زن و مرد گیلک: "زردی من از تو، سرخی تو از من!"

هفت: و بالاخره، و شاید از همه مهم‌تر، همین هفتمین ویژگی است که تنها به شرائط چهارشنبه سوری امسال ارتباط دارد. دنیا می‌داند که مرگ پرستان حاکم بر ایران از هرچه بوی ایرانی بودن بدهد بیزارند چرا که می‌دانند مرگشان در اتحاد همه ایرانیان با هم است. ندادن یک اجازه ساده برای گردهمائی مخالفان، و جلوگیری به هر حیلت از بیرون آمدن مردم، از همین وحشت ریشه می‌گیرد. «چارشنبه سوری» اما پادزهر هر حیلت را در گوهر خود دارد؛ گوهری که تلاش کردم رگه‌هائی از درخشش آن را در شش بند بالا بیاورم. مرگ‌سالاران در برخورد با این گردهمائی پراکنده در ابعاد میهن، به کلی عاجز خواهند بود. تمام ایران را با صدها هزار کوی و برزن که تجلی‌گاه مخالفان در شب چهارشنبه سوری خواهد بود را نمی‌توان اشغال نظامی کرد! طرفداران مرگ باوران حاکم، تنها ایرانیانی هستند که از هر جشنی بیزارند چه رسد به چهارشنبه سوری، نماد شادمانی. پس نمی‌توان آنان را از طریق سیمای زشت رهبری، و منبر زشت‌تر رمالان جمعه به این جشن فراخواند و با اتوبوس و قطار از اینجا و آنجا به جای معینی کشاند! و از همه شیرین‌تر فضای شادمانه‌ی حاکم بر شب چهارشنبه سوری است که نه فضای غم و آه و سینه و رنجیر زدن، که هوای پایکوبی و ترنم و لبخند است به فردای روشن آزادی که طلیعه‌اش از هم اکنون پیداست.

Posted by reza at 8:03 AM

February 15, 2010

هدیه‌ای برای روز عشاق

تا روز عشاق را دست خالی نباشم - گرچه با یک روز تاخیر - برگردان فارسی ترانه‌ای عاشقانه که قبلا شاید در این صفحه خوانده باشیدش را تقدیمتان می‌کنم که عنوانش «آغاز و پایان یک بامداد سبز» است و با کلیک روی همین عنوان می‌توانید آن را بخوانید. 

Posted by reza at 3:18 PM

February 12, 2010

چشم اسفندیار جنبش سبز

بیان عریان واقعیت به همانگونه که رخ داده است هرگز به ضرر هیچ نیروی بالنده‌ای تمام نمی‌شود. بعکس، آنچه از شتابِ بالندگی آن می‌کاهد تلاش برای عرضه مخدوش واقعیت به نیت دفاع از آن است. دستکاری در واقعیت با هر نیت شریفی، کاری ناشریف، و با هر قصد مثبتی، کاری منفی است که در دراز مدت موجب وارد آوردن لطمات جبران ناپذیری به اهداف همان نیرو می‌شود. نیروئی که نیاز به دستکاری در واقعیت داشته باشد نیروی پسمانده‌ای است که بر خلاف حرکت زمان می‌گردد و به ناچار برای عقب راندن مرگِ محتومش به مخدوش کردن واقعیت نیازمند است، نه نیروئی که در جهت زمان در جریان است. به باور من، بزرگترین ضربه‌ای که دوری از واقعیت به یک نیروی بالنده می‌زند به سادگی این است که آن را از ارزش والای انتقاد پذیری تهی کرده و در نتیجه از شناخت نقاط ضعفش محروم می‌کند؛ ضربه‌ای که مثل بیماری ایدز سیستم دفاعی انسان را از کار می‌اندازد تا در بی‌دفاعی مطلق با یک سرماخوردگی از پا درش بیاورد.

بیان این اصل خدشه‌ناپذیر در آغاز این مقاله از این روست که انتظار دارم خواننده بدون عینک خوش یا بدبینی به آنچه در بیست و دوم بهمن امسال در ایران و بویژه در تهران گذشت به قصد درس آموزی از تجربه، آن را بخواند. اول بیائیم به این پرسش پاسخ دهیم: برنامه ریزی استبداد دینی برای این مصاف چه بود؟

در یک کلام پاسخ این پرسش به باور من این است که همان بود که همه پیش بینی می‌کردند، یعنی حضور سنگین نظامی، چه آشکار و چه پنهان، بستن و کنترل راه‌های ورود به محل برگزاری مراسم، ضرب و شتم و دستگیری و گاز اشک آور و تیر هوائی، و اگر لازم می‌آمد دست یازیدن به خون مخالفین. البته همه‌ی این‌ها با پیش زمینه دستگیری‌های گسترده، حبس‌های سنگین و حتی اعدام، و نیز خط و نشان کشیدن و تهدید برای بازگرداندن عنصر ترس به جان کسانی که به نظر می‌رسید ترسشان دیگر ریخته باشد.

حالا از تجربه سی سال استبداد دینی سخن نمی‌گویم ولی کدام یک از این‌ها که برشمردم در شش ماه گذشته در انظار جهانیان رخ نداده که تکرارش کسی را غافلگیر کند؟

پر کردن میدان آزادی با آوردن طرفداران حکومت از تهران و شهرستان‌ها با اتوبوس به تطمیع و تزویر، و پول و غذا دادن به نیازمندان هم تاکتیک نوئی نیست که کسی را غافلگیر کرده باشد. نه تنها تجربه‌های بسیاری در همین دوره سی ساله از اینگونه ترفندها از همین رژیم مقابل چشممان داریم که ده‌ها تجربه مشابه در رژیم‌های خودکامه، از رژیم شاه خودمان گرفته تا صدام و چائوشسکو در خاطره‌ی تاریخی‌مان مانده است. بنابراین پرسشی که پاسخش آسان نیست اما تعیین کننده است باید این باشد که: برنامه ریزی جنبش سبز برای مصاف بیست و دوم بهمن چه بود؟

این واقعیتی آشکار است که جنبش سبز جنبشی محروم از رهبریتی منسجم و قابل اتکاء است. این را به اعتبار همه‌ی واقعیت‌های موجود و حتی گفتار و عمکرد آقایان موسوی و کروبی که در آغاز این حرکت در موقعیت رهبری قرار گرفته بودند و با گسترش آن به در حاشیه ماندن اکتفاء کرده‌اند می‌گویم. لغت رهبری نه تنها به دلیل عنوانی که سیدعلی خامنه‌ای به خودش بسته است، که نیز به خاطر عمکرد اغلب رهبران جریانات سیاسی مختلف در ایران، لغتی ناخوشایند و یادآور خودرائی و تکبر و انحراف و انتقادناپذیری است. از این روست که گاهی ضعف جنبش سبز به خاطر نداشتن رهبر به نقطه قوت آن تعبیر می‌شود و این واقعیت بسیار روشن ندیده گرفته می‌شود که هیچ عمل جمعی، حتی اگر منظور جمعی چند نفره باشد، بدون داشتن رهبر و برنامه‌ریز و هماهنگ کننده، به سرانجام مطلوب نمی‌رسد چه رسد به جنبشی که میلیون‌ها نفر در آن سهیم هستند و هزینه‌ی اشتباهات و انحرافات در آن به قیمت گزاف جان آدمیان، و سرنوشت یک ملت تمام می‌شود. آنچه نقش رهبر را در ذهن ما ایرانیان امروز بی‌اعتبار کرده است درک نادرست ما از محدوده‌ی اختیارات و مسئولیت‌های یک رهبر است. ما یا کسی را به رهبری نمی‌پذیریم یا اگر بپذیریم همه اختیارات را بی‌آنکه کمترین مسئولتی از او بطلبیم برای همیشه در اختیارش می‌گذاریم. این کار را به وضوح در مورد روح الله خمینی کردیم و عجیب نیست که قانون اساسی ما تنها قانون اساسی جهان است که عملا و بدون پرده‌پوشی رهبری مطلقه و دائم‌العمر یک فرد را بر تمامی مردم و نهادهای یک جامعه به شکل قانونی به رسمیت می‌شناسد؛ چیزی که گرچه سابقا در عمل وجود داشت اما هرگز در قانون اساسی سلطنتی ایران از زمان مظفرالدینشاه بدینسو رسمیت نیافته بود.

با این پسزمینه ذهنی، کمبود رهبری در جنبش سبز را کسی جدی نمی‌گیرد. نبود رهبری و برنامه‌ریزی واحد برای نیروهای معترض، بیش از همه در بیست و دوم بهمن خود را نشان داد. موسوی و کروبی با اینکه مردم را به این راهپیمائی دعوت کرده بودند اما به لحاظ محدودیت‌های قابل فهم، مثل همیشه از صراحت لهجه در بیان خواست راهپیمایان معترض سر باز زدند و هیچگونه پیشنهادی برای جدا کردن صف معترضین از طرفداران استبداد دینی ارائه ندادند. از این سردرگم کننده‌تر پیشنهاداتی بود که در سایت‌های طرفدار جنبش سبز به ویژه سایت جرس طرح شده بود مثل اینکه برای انگشت‌نما نشدن «لباس‌های محافظه کارانه» بپوشید که یعنی رعایت همان حجاب اسلامی. این راهنمای عمل تا آنجا پیش رفت که در میان شعارهای پیشنهادی‌اش نه تنها «الله اکبر» که «آزادی، استقلال، جمهوری اسلامی» را نیز گنجانده بود!

نبود رهبری در جنبش سبز موجب شده است خواست‌های اصلی این حرکت اجتماعی در هاله‌ای از کلی‌گوئی‌ها، ابهام و بازی با لغات پنهان بماند. هنوز پس از صد و اندی سال که از جنبش مردم ایران برای دموکراسی می‌گذرد، و چندین حرکت اجتماعی عظیم را در کارنامه‌ی خود دارد، بسیاری از مدافعان جنبش سبز از داشتن صراحت لهجه در مورد دموکراسی و حقوق بشر به عنوان آرمان این جنبش طفره می‌روند. برخی از فعالان سکولار تبعیدی، که عمیقا به این جنبش باور دارند و با تمام توان برای بارورکردن آن می‌کوشند، بی‌آنکه مذهبی بوده باشند یا در داخل ایران زندگی کنند و در نتیجه محدودیت‌های ایدئولوژیک و جغرافیائی موسوی و کروبی را داشته باشند، به تاسی از آنان از بیان خواست‌های برحقشان که چیزی جز استقرار دموکراسی در ایران نیست سر باز می‌زنند و به خیال خود برای کمک به همبستگی، نگاه نقاد خود را برنارسائی‌های جنبش می‌بندند. تو گوئی در این زمانه دفاع علنی و آشکار از دموکراسی برای مردم ما زود است و فعالان باید به شکلی از دموکراسی طلبی مخفی رو بیاورند! در حالیکه اگر جنبش سبز در چشم آگاهان جهان حرمتی دارد به خاطر دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در مقابل استبداد و نقض این حقوق در ایران اسلامی است، نه به خاطر شهامت و از خود گذشتگی فعالان جنبش سبز در راه آرمان اولیه انقلاب اسلامی،‌ آنطور که گاهی از زبان چهره‌های شاخص این جنبش شنیده می‌شود. اگر صِرفِ از خودگذشتگی به خاطر آرمان به خودی خود حرمتی می‌داشت حالا باید بمب‌گذاران انتحاری طالبان به خاطر از جان گذشتگی آشکار در راه آرمانشان در قلب آزادگان جهان برای همیشه جا می‌گرفتند، نه اینکه به عنوان مشتی تروریست عقب مانده از آن‌ها یاد شود. جنبش سبز آنگاه باید به مدرن و به‌روز بودن خود ببالد که آرمانش آشکارا و بی‌پرده پوشی استقرار دموکراسی و رعایت حقوق بشر در ایران، یعنی آرمانی مدرن باشد، وگرنه به کارگیری ابزار مدرن و به‌روز مثل اینترنت، همانطور که هر روزه شاهدیم، از غارنشینان القاعده هم برمی‌آید.

علاوه بر نبود یک رهبر پیشرو و مسئول که منتخب و مورد تائید اکثریت پویندگان جنبش سبز باشد، همین در ابهام قرار دادن و به روشنی عنوان نکردن آرمان این جنبش، یکی دیگر از دلائل سردرگرمی مردم ایران است. وقتی به اهمیت این امر پی می‌بریم که بپذیریم تمام شعارها، چه مقطعی چه استراتژیک، قاعدتا باید از دل همین آرمان ناروشن استخراج شود. از جنبش بی‌رهبری که آرمان و خواستش را با لکنت زبان اعلام می‌کند انتظاری جز این نمی‌توان داشت که شعارهایش در یک روز معین هم «الله اکبر» باشد که شعار همین امروز حزب الله ایران و لبنان، و شعار حماس در مقابله با حکومت سوکولار فلسطین است، هم «جمهوری ایرانی»، که یعنی جمهوری غیراسلامی و سکولار!

جدا از چهره‌های شاخص جنبش سبز بارها از قلم چهره‌های شاخص سیاسی سکولار تبعیدی نیز نگرانی از تندروی در شعارها که آن را به اصطلاح «ساختارشکن» می‌نامند تراوش کرده است ولی هرگز ندیده‌ام همان‌ها از شعارهائی که ساختار جنبش سبز، یعنی اتحاد برای دموکراسی را می‌شکنند ابراز نگرانی کرده باشند. دنباله‌روی از یک صدا آن هم در یک جنبش فراگیر که سرکردگان همان صدا خود به چند صدائی بودن آن اذعان دارند از آن پدیده‌هائی است که در فرهنگ سیاسی کج فهمیده شده ما ریشه‌ی عمیق دارد؛ اگر مثل هم حرف نزنیم در مقابل هم هستیم حتی اگر دست در دست همدیگر راهی هدفی مشترک باشیم! و عجیب اینکه این حرف غلط، نه تنها از دهان کسی که جلوتر ایستاده در می‌آید، که از زبان دنباله‌روان او نیز تکرار می‌شود.

البته اینان برای توجیه موضعشان دلائل ظاهرا موجهی ارائه می‌دهند. شعاری مثل «رفراندوم، این است شعار مردم» که گوهر آرمانی این جنبش را در خود دارد، از نظر آن‌ها برای سرکوب بهانه به دست رژیم می‌‌دهد. و وقتی می‌بینند در یک تظاهرات سکوت هم «ندا»هائی کشته می‌شوند متوجه نمی‌شوند که در استبداد دینی ایران، صِرفِ مخالفت با خواست رهبر، حتی اگر به صورت انتشار یک مقاله فردی باشد چه رسد به راهپیمائی جمعی، عملی ساختارشکنانه محسوب می‌شود. اگر قرار باشد بهانه برای سرکوب به دست رژیم ندهیم تنها راهش بلند کردن همان پرچمی است که دیروز در دست بسیاری از هواداران رژیم در میدان آزادی بود، با این نوشته که: ما مطیع رهبریم! و این ذلتی است که هیچ انسان آزاده‌ای به آن تن نخواهد داد.

پنهان کردن ضعف‌های جنبش سبز، و دستکاری در واقعیت به منظور مخفی کردن آن‌ها، نه تنها خدمتی به جنبش نمی‌کند که از پویائی آن نیز می‌کاهد. این جنبش باید برای برونرفت از درجا زدن راهی بیاندیشد. تا برآمدن رهبری مسئول و آگاه از درون خود این جنبش، هماهنگی و برنامه‌ریزی برای حرکات بعدی باید با تشکیل شورائی مورد اعتماد سازمانگری شود. تعیین شعارهائی که نه با یکدیگر در تناقض، و نه با گوهر دموکراسی طلبی در تضاد باشند حلقه‌ی واصل گروه‌های اجتماعی متفاوت به یکدیگر است. این را نیز باید پذیرفت که تظاهرات خیابانی تنها یکی از اشکال مبارزه مدنی است. حرکت آرام اما مداوم به سوی اعتصابات عمومی باید در چشم انداز جنبش سبز قرار بگیرد. این حرکت می‌تواند از مدارس و دانشگاه‌ها آغاز، و به ادارات دولتی و در نهایت به کارخانه‌ها سرایت کند.

راه دراز رسیدن به دموکراسی میانبر ندارد. پیگیری صبورانه، شرط اول برای عبور از فراز و نشیب‌های پیش روست.

Posted by reza at 9:52 AM

February 9, 2010

بیست و دوم بهمن: رویا، واقعیت، کابوس

صف‌ آرائی سرنوشت سازی که از فردای درگیری خونین عاشورا در میان جنبش سبز دموکراسی طلبی مردم ایران از یکسو، و حاکمیت سیاه استبداد دینی از سوی دیگر آغاز شده بود شکل نهائی خود را یافته و حالا هر طرف دارد ابزار مبارزه خود را برای روز حادثه صیقل می‌دهد.

ابزار جنبش سبز، این صف متحد تازه شکل گرفته‌ی دموکراسی طلبی، انسانی‌ترین، مدرن‌ترین و کاراترین سلاحی است که در زرادخانه‌ی بشر قرن بیست و یکمی یافت می‌شود: همسرائی صداهای متفاوت اما موزونی که به وسعت وطن آواز گوشنواز آزادی را فریاد می‌کنند؛ امواج آرام اقیانوسی از پیکره‌‌های مواج آدمی که با نماد سبزشان به جنگلی با سرشاخه‌های نورسته ماننده‌ است؛ میلیون‌ها بازوی برافراخته با انگشت‌های باز شده به علامت پیروزی؛ و از همه برتر، گام زدنی بلند و پر توان برای واقعیت بخشیدن به رویای شیرین آزادی؛ و این همه با انگشتی بر دوربین‌های دیجیتال و انگشتی دیگر بر کیبورد کامپیوتر تا با انتشار بی‌وقفه‌ی واقعیت، از حقیقت در مقابل دروغ محافظت شود.

حاکمیت سیاه استبداد مذهبی، این سیاه‌ترین نوع استبداد، به ظاهر با دبدبه و کبکبه نظامی ولی در واقعیت با هیبتی پوشالی، غیرانسانی‌ترین ابزار سرکوبش را آماده کرده است: پاهائی متزلزل و سست که در پشت هیبت لباس‌های ضد شورش پنهان شده‌اند؛ خیل عظیمی از انسان‌های اجیر شده بسیجی و سپاهی شخصی پوش؛ خیل دیگری از مردم ناآگاهی که هنوز چشمشان به دروغ بزرگ حکومت دروغ پرداز باز نشده؛ گاز اشک آور و فلفل؛ تیر هوائی و زمینی؛ عربده‌ی ترسخورده‌ای که از گلوی گشاد بلندگوهائی دولتی بیرون می‌زند؛ و از همه مضحک‌تر، ادعای پوچ دولتیان در مورد پایه‌های مردمی «انقلاب شکوهمند اسلامی» که قرار است از سکوی رسمی میدان بی‌مسمای آزادی اعلام شود، تا واقعیتِ کابوس مانند بیست و دوم بهمن امسال را برای دشمنان آزادی قابل تحمل کند.

واقعیت، این سنجه‌ی خدشه‌ناپذیر حقیقت، بر هر سوی این صف‌آرائی اثر متفاوتی دارد. صف متحد دموکراسی طلبی، آبدیده‌تر از همیشه، با بهره‌وری از تجربه‌های موفق بشریت امروز، و تجربه روز بروز نیمسال گذشته خویش، با استواری بی‌سابقه‌ای ایستاده است. این صف بر آن است که با تکیه بر آگاهیش رویای شیرین آزادی را یک قدم بلند به واقعیت نزدیک کند.

صف متزلزل استبداد دینی با چشم بستن به واقعیت خیال دارد با پس زدن کابوسی که خوابش را آشفته کرده است به کابوس سی ساله‌ تسلطش بر این مردم به پا خاسته ادامه دهد. هر کس که دلی خواهان آزادی در سینه دارد، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، در بیست و دوم بهمن امسال چشم انتظار حماسه تازه‌ای است که مردم حماسه ساز ایران در کار ساختنش هستند: حماسه‌ای متکی بر واقعیت برای طرد کابوس استبداد، و تحقق رویای آزادی.

Posted by reza at 11:16 AM

February 8, 2010

مادر توماج

هدیه‌ای به زیبائی دشت سبز ترکمن صحرا، از احمد برادر توماج، یکی از داغ‌های همیشه تازه‌ی وطنمان، با این یادداشت کوتاه: «آقای علامه زاده یک عکسی برایتان ارسال می‌کنم با سی سال فاصله».

کسالت قلبی باعث شد سفرم به گوتبرگ سوئد را ملغی کنم. آخر همین هفته قرار است فیلم مستند من «حرف بزن ترکمن» در آنجا به نمایش درآید. یکی از برگزار کنندگان، همین احمد برادر نازنین شهید توماج است. قرار بود مادرش هم از ایران برای این مراسم بیاید. همین امروز احمد تلفنی خبر داد که مادرش نمی‌تواند بیاید. گفتم شاید از خودخواهی باشد ولی از این خبر خوشحال شدم چون خیلی غبطه می‌خوردم اگر حالا که من نمی‌توانم سفر کنم ایشان می‌آمد!

Posted by reza at 10:45 AM

«یَدو» هم رفت

یداله خسروشاهی، یکی از نازنین ترین همبندان زندانم در سال‌های پیش از انقلاب، در لندن به سکته مغزی درگذشت. خبرش را همین دیروز شنیدم و با شنیدنش موجی از خاطرات تلخ و شیرین سال‌های بندی ام به مغزم هجوم برد.

«یدو» کارگر شرکت نفت آبادان بود که به جرم نماینده کارگران صنعت نفت بودن زندانی شده بود در سال‌هائی که اکثر مدافعان کارگران ابزاری سنگین‌تر از قلم و مداد به دست نگرفته بودند. او از بطن کار برآمده بود و به دانشی متکی به واقعیت‌های زمانه مسلح بود. در عین سادگی و نجابت که در چشمان شفافش می‌درخشید، از هوشی سرشار بهره داشت که به روشنی در ابراز نظرات آگاهانه‌اش جلوه می‌کرد. در سال‌های همبندی، یکی از پیگیرترین شاگردان کلاس کوچک انگلیسی من بود که در گوشه‌ی حیاط بند شش زندان قصر تهران برپا بود. من خودم انگلیسی‌ام را در همان زندان یاد گرفته بودم. یدو، پس از انقلاب هر وقت فرصت دیداری دست می‌داد به شوخی دوست داشت به یادم بیاورد که شاگرد من بوده است!

دیروز هم خبر از دست دادنش را همبند سابق دیگری از لندن با یاد‌آوری همین نکته که به ظرافت بغضش را پشت آن پنهان کرده بود به من داد: «یدو، شاگرد کلاس انگلیسی‌ات درگذشت.»، آن هم تنها یک روز پس از آن که خودم سایه مرگ را از نزدیک دیده بودم.

Posted by reza at 10:11 AM

February 6, 2010

ای دل من، دل من، دل من!

ساعت سه بامداد شنبه است و من چنان بی‌خوابی به سرم زده است که روی تختم در بخش قلب بیمارستان نشسته‌ام و این یادداشت را می‌نویسم. دیروز صبح پس از یک عمل موفقیت آمیز قلب در بیمارستانی در آمستردام، با آمبولانس به بیمارستانی نزدیک محل زندگیم منتقل شدم تا یک شب را تحت نظر بگذرانم. حالا در این نیمه شب، در این اتاق چهار نفره که جز من کسی در آن نیست، چنان خواب از سرم پریده است که گمان نمی‌کنم دیگر به این زودی‌ها برگشتنی باشد.

خوب شد به فکرم رسید لپتاپ کوچکم را با خودم بیاورم. وگرنه حالا به جای گوش سپردن به پنجه‌ی تلخ-شیرین زنده یاد علی اصغر بهاری که نوای کمانچه‌اش را مثل سرُمی آرامبخش از طریق گوشی کامپیوتر در جانم روان کرده است، و دل سپردن به تو که خواننده‌ی مهربان تراواشات مغز خسته‌ی منی، باید چشم به سقف اتاق بیمارستان می‌دوختم و برای باز گرداندن خواب به چشمانم دقیقه شماری می‌کردم.

علیرغم بی‌خوابی‌ها و انتظار کشیدن‌ها و نگرانی‌هائی که در طول یک ماه گذشته، هم در ذهن خودم و هم در نگاه عزیزانی که دوره‌ام کرده بودند می‌دیدم، حالا با همه‌ی کم‌خوابی احساس سرزندگی تازه‌ای می‌کنم. می‌دانم باید روی تخت همچنان دراز بکشم، نه تنها امروز در این بیمارستان که سه چهار روز آینده هم در خانه، ولی اگر ولم می‌کردند لباس ورزشم را تنم می‌کردم و پیش از اینکه اولین رگه‌ی نور از پنجره اتاقم به درون بتابد می‌زدم بیرون و در جنگل اطراف بیمارستان که وجب به وجبش را خوب می‌شناسم می‌دویدم و دلِ تازه تعمیر شده‌ام را جلا می‌دادم.

یا می‌رفتم و کفش و کلاه می‌کردم و موتور خوش‌دستم را که یک ماهی است استارت نخورده به غرش درمی‌آوردم و سرمای خشک این بامداد زمستانی را با اشتیاق به ریه‌هایم می‌کشیدم و آخرین نشانه‌های حضور یکماهه مرگ در حول و حوشم را به دور دست‌های زمان می‌تاراندم.

از دیروز که روی تخت عمل، بر مونیتوری تلویزیون مانند،تصویر سیاه و سفید و تار شیئی را دیدم که شبیه به تصویر اولین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت در رگ‌های قلبم حرکت می‌کرد، احساس می‌کنم کهکشان کوچک وجودم به دست قدرتمند انسان فتح شده است. دست که به سینه‌ام می‌کشم آن ماهواره‌ای را که پانزده میلی‌متر طول و سه میلی‌متر قطر دارد و به فنری ظریف ماننده است را احساس می‌کنم که دست توانای انسان بر مدار قلبم قرار داده است.

به زیبائی بامداد سوگند که اگر دل، پایداری نمی‌کرد و در طول عمل از حرکت می‌ایستاد تنها داغی که بر آن بجا می‌ماند داغ ندیدن استقرار دموکراسی در وطنم ‌بود.

Posted by reza at 10:22 AM

January 30, 2010

دو قطره باران بر رنگین کمان دموکراسی طلبی

 خون آرش رحمانی پور و محمدرضا علی‌زمانی، که آرزوی آزادی برای مردم، و دموکراسی برای وطنشان را زیر پرچم ایران پادشاهی فریاد کرده‌اند، همراه با خون خواهرزاده موسوی و فرزند روح‌الامینی که مثل بسیارانی دیگر آزادی را در چهارچوب قانون اساسی همین جمهوری اسلامی دست یافتنی می‌دانند، در همان جوئی روان است که خون ندا و سهراب و ده‌ها شهید دیگر که برای رسیدن به همان آزادی و دموکراسی، ریشه‌کن کردن رژیم اسلامی ایران از بن را ضرورت می‌شمارند، در جریان است.

این معجزه‌ی دموکراسی طلبی است که فریاد برآمده برای آزادی را از هر گلو که باشد باور دارد و ارج می‌نهد. رنگین کمان آزادیخواهی با هر قطره بارانی که در پسزمینه‌ی آفتاب می‌بارد جلوه‌ی تازه‌ای می‌یابد و چشم جهانیان را بیشتر از پیش خیره می‌کند.

برخی از جریانات دموکراسی طلبِ برآمده از چپ، همچون آن دسته از تلاشگران دین‌باوری که در عمل از رژیم اسلامی بریده و صدای دموکراسی طلبیشان را در صدای دموکراسی‌ طلبان ملی و لائیک و سکولار انداخته‌اند هنوز که هنوز است از به رسمیت شناختن بخشی از جنبش دمکراسی طلبی که از سلطنت‌باوری برآمده سر باز می‌زنند و به این نمی‌اندیشند که اگر قرار بود دموکراسی‌طلبانی که دستکم سی سال است علیه رژیم اسلامی مبارزه می‌کنند، با همین معیارهای نادرست به سره و ناسره کردن دموکراسی طلبان بپردازند، دموکراسی‌طلبی امروز خود آنان نیز زیر علامت سئوال می‌رفت.

من که در مخالفتم با رژیم دیکتاتوری شاه سابق تردیدی وجود ندارد و حتی اگر کسی از سابقه محکومیت سیاسی‌ام در آن رژیم بی‌خبر باشد دستکم نمایش «مصدق» یا فیلم «شب بعد از انقلاب» مرا دیده یا از آن‌ها مطلع است، مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی را با مخالفت با طرفداران رژیم پادشاهی مبتنی بر دموکراسی و رعایت حقوق بشر، یکی نمی‌پندارم. اولی را یکی از اشکال دیکتاتوری و دومی را شکلی از دموکراسی که مصدق می‌خواست و بعدها بختیار به خاطرش جان داد می‌دانم؛ نوعی از دموکراسی که بیست و پنج سال است در وطن دومم هلند تجربه‌اش می‌کنم. اعدام آرش و محمدرضا، این دو گل نورسته در باغ دموکراسی طلبی ایران، گرچه از سرچشمه متفاوت از من آبیاری شده بودند اما این احساس مسئولیت را در من برانگیخت تا با نوشتن این مطلب بر اهمیت ایجاد صف متحد دموکراسی طلبی تاکید مجدد کنم.

شانزده هفده سال پیش، من در حین ساختن فیلم «جنایت مقدس» با این پرسش اساسی روبرو شدم که برخوردم با جانباختگان جنایات رژیم اسلامی در خارج از کشور، که هر یک برآمده از خواستگاه‌های فکری مختلف‌ بودند چگونه باید باشد. و این مربوط به چندین سال پیش از زمانی است که مبارزان تازه نفس دموکراسی طلبی، چه آنان که از خواستگاه چپ برآمدند و با ترک حزب و سازمان و گروه و فرقه‌شان، و پیوستن به جنبش دمکراسی طلبی، توش تازه‌ای به آن بخشیدند، و چه آنانی که از خواستگاه دین‌باورانه سربرآوردند و با ترک سپاه و بسیج و مجلس و دولت و حوزه و دانشگاه، رنگی بر رنگین کمان دموکراسی طلبی افزودند. اکنون آرزومندم که اگر آن پرسش برای چپ دموکرات و مذهبیون سکولار پیش نیامده حالا با بر دار رفتن دو پیکر جوان آرش و محمدرضا برای آنان نیز پیش بیاید. آرزوی برترم البته این است که پاسخ آنان نیز به این پرسش مثل پاسخ من در فیلم «جنایت مقدس» باشد؛ فیلمی که در آن همانقدر به شرفکندی سکولار و رجوی مذهبی پرداختم که به بختیار مشروطه طلب؛ همانقدر از قربانیان کمونیست و سوسیالیست و ملی‌گرا نامبرده شده که از مذهبیون و سلطنت طلبان. و از این واهمه نداشته باشند که به حمایت از رژیم دیکتاتوری گذشته که خود برای سرنگونیش کوشیده‌اند متهم شوند.

همبستگی و همگامی ملی‌گرایان و چپ دموکرات با خداباوران معتقد به جدائی دین از دولت، و سلطنت‌طلبان معتقد به دموکراسی نه تنها امروزه ضرورت مبارزه با دیکتاتوری اسلامی حاکم بر وطن ماست بلکه در آینده، یعنی در ایران آزاد و سکولار نیز برای حفظ دستاوردهای دموکراتیک مردم، و به یغما نرفتن آن توسط جریانات تمامیت‌خواه، از هر شکل آن، جنبه حیاتی دارد.

Posted by reza at 4:24 PM

January 20, 2010

نیروی محرکه جنبش سبز کدام است؟

تا آنجا که از نوشته‌ها و اظهار نظرهای مختلف برمی‌آید کسی در خصلت چندصدائی بودن جنبش مردم ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، تردید ندارد. یکی آن را تکثرگرا می‌خواند و دیگری تنوع‌گرا. یکی آن را چندوجهی می‌نامد و دیگری چندگرایشی. ولی همه یک معنا را مد نظر دارند؛ این که ترکیب این جنبش، یعنی نیروهائی که در این جنبش وجود دارند از یک خواستگاه اجتماعی و عقیدتی واحد برنیامده‌اند.

ولی مگر خواستگاه اجتماعی و عقیدتی نیروهای حاضر در جنبش‌های دیگر، یا مشخصا در جنبش انقلابی ضد سلطنتی ایران سی سال پیش از این، برآمده از یک منشاء بود؟ به هیچوجه. آنچه کمر رژیم پادشاهی را شکست شرکت وسیع نیروهای متنوع، از کارگر و کارمند، دانش آموز و دانشجو، روستائی و شهری، مذهبی و بی‌مذهب، ملی‌گرا و جهان‌وطن گرفته تا روحانی و بازاری، کپرنشین جنوب و آپارتمان‌نشین شمال بود. حالا از تشکلات و سازمان‌ها و احزابی که هر یک بخش کوچکی از این توده وسیع را سازماندهی کرده بودند می‌گذرم.

طبیعی است که هر دسته و گروهی از این نیروهای پوینده‌ی جنبش سی سال پیش با خواسته‌هائی معین، گرچه ناروشن، ولی به هر حال متفاوت با دیگران به میدان آمده بودند. بنابراین تا آنجا که به خصلت جنبش انقلابی 57 مربوط می‌شود آن را نیز نمی‌توان جنبشی تک صدائی، تکثرگریز، تنوع‌گریز، تک وجهی یا تک‌گرایشی نامید. نکته قابل ملاحظه در این بحث البته این است که آن جنبش که پس از پیروزی، انقلاب اسلامی نامیده شد، از وقتی آقای خمینی به فرانسه رفت و رهبریش بر جنبش تثبیت شد روز به روز به سمت و سوی خواست یک نیرو از نیروهای موجود در جنبش تمایل یافت تا وقتی که با ورود خمینی به ایران، حتی چند ماه پیش از سقوط رژیم پادشاهی، نیروی مذهبی متشکل از روحانیت سنتی شیعه و بازاریان به نیروی محرکه‌ بلامنازغ جنبش بدل شد، بدین معنا که از آن پس این نیرو حتی بدون حمایت نیروهای دیگری که تا آنزمان با آن همگام بودند می‌توانست جنبش را به سرانجام مورد نظرش، یعنی سقوط پادشاهی و ایجاد جمهوری اسلامی، راهبر باشد.

اینکه چگونه شد که علیرغم آن طیف وسیع نیروهای درون جنبش، ملی‌گرایان، ملی-مذهبی‌ها، مجاهدین، فدائیان، توده‌ای‌ها و و ... مذهبیون سنتی توانستند نه تنها رهبری را به دست بگیرند که حتی به نیروی محرکه جنبش بدل شوند تا کنون موضوع صدها مقاله و کتاب بوده است که اغلب در یک پاسخ با هم مشترکند: سرکوب شدید نیروهای ملی و دموکراسی طلب، و چپ گرایان از هر دسته و گروهی، در طول ربع قرن پس از کودتای 28 مرداد 32، و همزمان با آن بازگذاردن دست مذهبیون سنتی در ایجاد تشکل‌های مذهبی؛ تشکیلات وسیعی که با آغاز جنبش اعتراضی مردم در سال 56 توانست در غیاب احزاب سیاسی واقعی جای خالی آن را به راحتی پر کند.

چه با تحلیل فوق موافق باشیم چه نه، این واقعیت را باید بپذیریم که گرچه جنبش انقلابی سال 57 نیز با چندصدائی آغاز شد اما به تدریج خواست نیروی مذهبیون سنتی به عنوان نیروی محرکه انقلاب که چیزی جز ایجاد جمهوری اسلامی ایران نبود به خواست اصلی انقلاب بدل شد. حال ببینیم نیروی محرکه جنبشی که سبز نامیده می‌شود کدامیک از نیروهای متفاوت موجود در درون این جنبش، و خواست اصلی این نیرو کدام است؟

بی‌آنکه در تقدم و تاخر سیاهه زیر قصدی نهفته باشد به راحتی می‌توان فعالین گروه‌های مختلف ملی‌گرا، چپ سوسیالیست، طرفداران پادشاهی مشروطه، مذهبیون سکولار، اصلاح‌طلبان مذهبی و روحانیت غیر دولتی را در صفوف متحد جنبش سبز از یکدیگر تشخیص داد که تماما، چه آشکارا و چه با کمی مِن و مِن، خواست اصلی‌اشان را جدائی دین از دولت، رعایت حقوق شهروندی، آزادی احزاب و اجتماعات، و در یک کلام، دموکراسی اعلام می‌کنند. در میان همین صفوف که با حاکمیت اسلامی رودررو ایستاده‌اند البته نیروهای دیگری نیز قابل تمیزند که خواسته‌هائی متفاوت از این جمع دارند مثل چپ سنتی یا به قول خودش انقلابی که خواستار استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست، یا مذهبیون غیرسنتی مثل مجاهدین خلق که روزی خواستار برپائی جامعه بی‌طبقه توحیدی بودند و حالا نمی‌دانم خواهان چگونه جامعه‌ای هستند، و یا طرفداران سلطنت مطلقه پادشاهی که آرزوی بازگرداندن ایران به دوران استبداد پهلوی‌ها را دارند.

پاسخ خود من به پرسشی که در عنوان این مطلب طرح شده به روشنی این است که نیروی محرکه جنبش سبز ترکیبی است از گروه‌هائی از جامعه امروز ایران که علیرغم خواستگاه‌های مختلف اجتماعی و نگرش‌های سیاسی متفاوت، رسیدن به دموکراسی را بعنوان خواست اصلیشان مطرح کرده‌اند. سی سال پیش جنبشی چندصدائی به انقلابی تک‌صدائی فرو غلتید چرا که خاموش کردن صدای دگراندیشان لازمه‌ی استقرار رژیم تمامیت خواه جمهوری اسلامی ایران بود. اما امروز خصلت چندصدائی جنبش سبز در هیچ مرحله از تکاملش نمی‌تواند به تک‌صدائی کاهش یابد چرا که تک صدائی با روح خواست این جنبش که همانا دموکراسی‌طلبی باشد در تناقض خواهد افتاد. ایرانِ دموکراتیک یعنی ایرانِ چندصدائی. مگر اینکه مثل گذشته به دموکراسی باور نداشته باشیم و آن را مرحله‌ای برای گذار به شکل دیگری از تمامیت‌خواهی ببینیم.

از آنجا که من خود از یکسو برآمده از چپ، و از سوی دیگر تلاشگر جنبش دموکراسی‌طلبی مردم ایران هستم تمایل دارم در برخورد برخی از سرشناسان چپ با جنبش سبز بیشتر باریک شوم. گروهی از میان چپ‌های طرفدار دموکراسی وجود دارند که کلا به این نکته باور ندارند که جنبش سبز با گرایش دموکراسی‌طلبانه همخوانی دارد. آن‌ها با تکیه بر برخی از اظهار نظرات چهره‌های شاخص جنبش، این حرکت را تلاشی برای بازگشت به معیارهای آغازین انقلاب اسلامی و در یک کلام عقب‌گرد بیشتر ارزیابی می‌کنند. اما دسته‌ای هم وجود دارند که به خصلت دموکراسی‌طلبانه جنبش سبز باور دارند و با تمام امکانات به آن یاری می‌رسانند اما با پنهان کردن خواست‌های روشن و قابل دفاع خویش به نوعی تقیه دست می‌زنند. مشکل این نگاه یکی هم این است که به اصلاح‌طلبان این تصور غلط را می‌دهد که آن‌ها از امتیازاتی برخوردارند که دیگر نیروهای جنبش سبز از آن بی‌بهره‌اند. این برخورد موجب می‌شود که نقد اصلاح‌طلبان از طرف نیروهای دیگر جنبش سبز، به عنوان سنگ اندازی در راه اتحاد تمامی نیروها تلقی شده، و این گروه از موهبت نقدپذیری محروم بماند. و از این نیز بدتر تصویر مخدوشی است که اینان از خود و جنبش چپِ دموکراسی‌طلبِ ایران به دست می‌دهند؛ تصویری از کسانی که همواره چیزی برای پنهان کردن از مردم خود دارند.

و حرف آخر اینکه: آنان که گمان می‌کنند برای حفظ همبستگی در جنبش سبز باید پشت زبان و ادبیات یکی از نیروهای متشکله‌ی این جنبش، یعنی اصلاح‌طلبان پنهان شد ناخواسته رنگی از این رنگین کمان زیبا را حذف می‌کنند؛ رنگین کمانی که نه تنها در گام به گام جنبش باید مقابل چشم جهانیان بدرخشد بلکه بویژه باید در فردای رسیدن این جنبش به اهدافش،‌ یعنی در ایرانی دموکراتیک، مثل تخم چشم از آن محافظت شود.

Posted by reza at 7:48 PM

January 14, 2010

اظهار محبت مجدد کیهان تهران به این حقیر!

روزنامه کیهان تهران (امروز پنجشنبه 24 دیماه، 14 ژانویه)

يك فيلمساز ضد انقلاب كه در پروژه هاي شبكه ناتوي فرهنگي همكاري مي كند، مهدي كروبي و ميرحسين را قابل اعتماد و هاشمي رفسنجاني را غيرقابل اعتماد معرفي كرد.
رضا علامه زاده پس از فرار برخي از عناصر مورد استناد و ادعاي كروبي، به مصاحبه با آنها پرداخت تا در سناريوي اتهام پراكني در جمهوري اسلامي به شبكه هايي نظير بي بي سي كمك كند. خروج اين افراد از كشور و همكاري بعدي با كارگردان بدسابقه و آلوده نظير علامه زاده، قوت بيشتري به اين احتمال داد كه آغاز تا پايان اين ماجرا، يك سناريوي از پيش نوشته شده بود كه كروبي فقط در آغاز آن به بازي گرفته شده است.
نامبرده طي مقاله اي در سايت گويانيوز به برخي اظهارنظرها درباره ايفاي نقش هاشمي به نفع جنبش سبز اشاره كرد و نوشت: دوباره خبر از تلاش هاي پشت پرده آقاي هاشمي رفسنجاني براي سوار شدن بر موج اعتراض به گوش مي رسد. اينكه جنبش سبز يكبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خيابان بيايد؛ اينكه در آن نماز جمعه هاشمي رفسنجاني راه ميانه پيش گرفت و يكي به نعل و يكي به ميخ زد آيا كافي است تا او را واسطه شايسته اي براي پيشبرد مذاكره ميان اين جنبش دموكراسي طلبانه و حاكميت ديكتاتوري در ايران بدانيم؟... من از آن دسته كساني نيستم كه باور دارند انسان ها تغيير نمي كنند و اگر كسي روزي در موضع معيني قرار داشت هرگونه تغيير موضعش را تاكتيكي يا رياكارانه مي دانند. اگر اينگونه بود احترام عميقي براي آقايان ميرحسين موسوي و مهدي كروبي قائل نمي بودم و شخصيتي چون زنده نام آقاي منتظري را يكي از چهره هاي كمياب تاريخ سياسي ايران نمي دانستم. اما يك كاسه كردن و به خوب و بد تقسيم كردن اين و آن را هم نوعي خلط مبحث مي دانم. آيا آقاي رفسنجاني كه در دوره هشت ساله رياست جمهوري اش تجاوزات آشكار به حريم مطبوعات ثبت شده (كه ماجراي تكاندهنده فرج سركوهي فقط يك نمونه از آن است)، مي تواند آزادي مطبوعات، كه تنها يكي از خواست هاي معترضين است را تحمل كند؟ ... تنها خواست مشترك آقاي رفسنجاني با مخالفان رژيم، كنار زدن احمدي نژاد است.

Posted by reza at 8:30 PM

January 12, 2010

عقلای قوم، صفتی برای فرار از نامبردن بدنامان

دوباره از هر گوشه خبر از تلاش‌های پشت پرده‌ی آقای هاشمی رفسنجانی برای سوار شدن بر موج اعتراضات به گوش می‌رسد. گاهی با نام بردن از او، و اغلب با پنهان شدن پشت صفت تازه‌ای که زیرکان برایش دست و پا کرده‌اند تا ناچار نباشند نامش ببرند!

اینکه جنبش سبز یکبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خیابان بیاید؛ اینکه در آن نماز جمعه هاشمی رفسنجانی راه میانه پیش گرفت و یکی به نعل و یکی به میخ زد آیا کافی است تا او را واسطه‌ی شایسته‌ای برای پیشبرد مذاکره میان این جنبش دموکراسی طلبانه و حاکمیت دیکتاتوری در ایران بدانیم؟

برای پاسخ به این پرسش باید به دو پرسش بنیادی دیگر پاسخ داد:

یک) آیا باور داریم که گوهر جنبش کنونی مردم ایران که جنبش سبز نامیده می‌شود تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران است یا نه؟ دو) آیا باور داریم که آقای رفسنجانی کسی است که تا همین چند ماه پیش دومین شخص در تمامی تصمیم گیری‌های ضد دموکراتیک رژیم اسلامی بوده است یا نه؟

با کسانی که به این دو پرسش پاسخ منفی می‌دهند کاری ندارم اما اگر پاسخ به این دو پرسش مثبت باشد جواب دادن به پرسش قبلی آسان می‌شود. واسطه‌گریِ کسی مثل آقای هاشمی تنها با هدف بیرون کشیدن تمامیت رژیم از بحرانی است که حضور مردم آزادی طلب موجب آن شده است. اینکه آیا او قادر خواهد بود بحران را مهار کند یا نه البته پرسش دیگری است که به جای خود اهمیت ویژه‌ای دارد، اما برای تمرکز بر موضوع این مقاله به آن نمی‌پردازم.

من از آن دسته کسانی نیستم که باور دارند انسان‌ها تغییر نمی‌کنند و اگر کسی روزی در موضع معینی قرار داشت هرگونه تغییر موضعش را تاکتیکی یا ریاکارانه می‌دانند. اگر اینگونه بود احترام عمیقی برای آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی قائل نمی‌بودم و شخصیتی چون زنده‌نام آقای منتظری را یکی از چهره‌های کمیاب تاریخ سیاسی ایران نمی‌دانستم. اما یک کاسه کردن و به خوب و بد تقسیم کردن این و آن را هم نوعی خلط مبحث می‌دانم. آیا آقای رفسنجانی که در دوره هشت ساله‌ی ریاست جمهوری‌اش تجاوزات آشکار به حریم مطبوعات ثبت شده (که ماجرای تکاندهنده‌ی فرج سرکوهی فقط یک نمونه از آن است)، می‌تواند آزادی مطبوعات، که تنها یکی از خواست‌های معترضین است را تحمل کند؟ ایشان فقط وقتی حسابش را کمی از کلیت نظام جدا کرد که دید احمدی نژاد از «آزادی بیان»ی که رهبر به او داد استفاده کرد و در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به چپاول مالی او و فرزندانش اشاره کرد. بعلاوه رفسنجانی بعنوان دومین فرد نظام پیش از هر کس دیگری شاهد برنامه‌ریزی بیت رهبری برای تقلب گسترده در انتخاباتِ پیش رو بود؛ انتخاباتی که قرار بود به دستور رهبری در هر شرائطی احمدی نژاد را از صندوق در آورد. همین اطلاعات موجب شد که آقای هاشمی پیش از انتخابات در نامه سرگشاده‌اش به رهبر او را از خطرات تقلب در انتخابات بهراساند.

راستی اگر احمدی نژاد آنچنان به او و فرزندانش نمی‌تاخت و در مقابل میلیون‌ها تماشاگر مستقیما دست روی نقطه ضعف بزرگ او نمی‌گذاشت آقای هاشمی باز هم از احتمال تقلب در انتخابات نگران می‌شد و نگرانیش را در نامه‌ای سرگشاده به رهبر با مردم در میان می‌گذاشت؟ آیا در تمام این سی سال گذشته در این همه انتخابات که انجام شد هیچ تخلفی صورت نگرفت و تقلبی در کار نبود؟

برخی اینگونه تحلیل می‌کنند که هاشمی رفسنجانی به چنان وزنه‌ای در سیاست ایران بدل شده که همراهی‌اش با باند رهبری به ضرر جنبش تازه پا گرفته‌ی سبز است. در این تردیدی ندارم. اما مگر عدم همراهی او با باند رهبری در اثر حمایت از جنبش سبز صورت گرفته است؟ خیر! آقای خامنه‌ای که از آغاز رهبر شدنش بدون تکیه بر آقای رفسنجانی کارش پیش نمی‌رفت وقتی گمان برد از یکسو نسلی از ذوب شدگان در ولایتش را در سپاه و بسیج و ارگان‌های اطلاعاتی به باردهی نشانده و از سوی دیگر بخش عظیمی از ملایان ریز و درشت را در مواضع کلیدی روحانیت به خدمت گمارده، اراده‌ی تمامیت‌خواهش بر این قرار گرفت تا یکبار برای همیشه از حق السهم دادن به یار غارش در تمامی فجایع، از قتل مخالفان در خارج و داخل گرفته تا سانسور و شکنجه و چپاول بی‌بندوبار، شانه خالی کند و مزه‌ی واقعی ولایت «مطلقه» فقیه را بی باج دادن به او بچشد!

حالا برخی نه تنها در داخل رژیم که در بیرون از آن نیز تلاش می‌کنند اینگونه جلوه دهند که رفت و آمد پشت پرده آقای هاشمی، که او را یکی از عقلای قوم می‌خوانند، به بیت رهبری برای این است که رسیدن به برخی از خواست های معترضینی که برای اینکار خون داده‌اند را تسهیل کند. عجیب است کسانی اینگونه شبهات را ترویج می‌کنند که بعضا امضاء کننده بیانیه‌ی تقاضا برای محاکمه سران جمهوری اسلامی در دادگاه جنائی بین‌المللی نیز هستند. باید از آنان پرسید پس چه کسانی قرار است در این دادگاه به میز محاکمه کشیده شوند اگر آقای رفسنجانی با آنهمه سوابق سیاه جزو آنان نیست؟ عامل اینهمه فجایع در طول اینهمه سال تنها خامنه‌ای و آقا مجتبی بوده و هستند!؟

برخی حتی خلط مبحث را تا آنجا پیش می‌برند که خصلت ارزشمندِ به دور از خشونت بودن جنبش سبز را به باری به هر جهت بودن آن تعبیر می‌کنند. گوئی برای این جنبش مهم نیست چه کس یا کسانی آن را نمایندگی می‌کنند. یا چون اصل مذاکره و سازش برای رسیدن به اهداف جنبش، پذیرفته و مقبول است هر شکلی از مذاکره و هر نوعی از سازش را با اهداف آن همخوان می‌بینند؛ حتی اگر این مذاکره میان رهبر و رفسنجانی در پشت درهای بسته بیت رهبری صورت بگیرد، و موضوع سازش یافتن راهی برای توافق میان خواست‌های این دو نفر باشد.

آن‌ها فراموش می‌کنند که تنها خواست مشترکی که آقای رفسنجانی با میلیون‌ها مخالف رژیم اسلامی دارد کنار زدن احمدی‌نژاد از ریاست جمهوری است. اما نه به انگیزه‌ای مشابه آن‌ها، بلکه به خاطر همه‌ی امتیازاتی که خود و فرزندانش از آن بهره‌مند بوده و هستند و حالا در خطر افتاده است. تردید ندارم که در پشت درهای بسته‌ی بیت رهبری تنها سخنی که میان این «عاقل قوم» و «رهبر عظیم الشان» نمی‌رود خواست‌های فریاد شده از گلوی ندا و سهراب و میلیون‌ها کوشنده‌ی جنبش سبز در ایران و بیرون از آن است. اگر رهبر دست آشتی ایشان را با تضمین مجدد این امتیازات بفشارد تا آنجائی که به رفسنجانی مربوط می‌شود او به خواستش رسیده است.

اما آیا این توافق در شرائطی که تعادل در رابطه مردم و حاکمیت به سود مردم به هم ریخته است مشکلی از رهبر می‌گشاید؟ بدون تردید پاسخ منفی است. اگر این امکان وجود داشت خیلی پیشتر این توافق بین این دو یار قدیمی صورت گرفته بود و آقای هاشمی نامه‌ی سرگشاده‌ای به هیچکس نمی‌نوشت. جنبش سبزی که برای استقرار دموکراسی در ایران آغاز و با حمایت معنوی تمامی آزاداندیشان جهان روبرو شده ریشه‌ای‌تر از آن است که در دست «عقلای قوم» به بازی گرفته شود. چهره‌های شاخص این جنبش در ایران نیز تا کنون بر پیمانشان با مردم ایستاده‌اند و راهی برای رژیم اسلامی جز عقب نشینی باقی نگذاشته‌اند. این بار مردمی که آگاهانه با خواست روشن دموکراسی طلبی و انتخاب شیوه مبارزه به دور از خشونت برای تثبیت گام به گام دستاوردهای حرکت اعتراضیشان در طول این راه دراز آماده‌ی مذاکره و سازش نیز هستند خودشان بهتر می‌دانند چه کسانی شایستگی نمایندگیشان را دارند.

Posted by reza at 3:00 PM

January 11, 2010

دیدی که خون ناحق پروانه شمع را // چندان امان نداد که شب را سحر کند

قتل زهرا کاظمی در اثر ضربه‌ی مغزی در زندان بی‌تردید تنها جنایتی نیست که ارتکابش به دست قاضی مرتضوی صورت گرفته است. چندین بار دیگر پیش از آن نیز اسم این مومن ذوب شده در ولایتِ خامنه‌ای به عنوان آمر یا عامل شکنجه و قتل این یا آن زندانی بر زبان‌ها رانده شده بود. اثر این افشاء شدن‌ها اما جز ارتقاء درجه در سیستم جانی‌پرور ولایت مطلقه فقیه و نزدیکی بیشتر او به بیت رهبری نتیجه‌ای نداشت. چرا که ولایت، سکوت مردم در مقابل نابکاری‌های حکومتش را مدیون همینگونه رفتارها از سوی قاضی مرتضوی‌ها می‌دید. اما وقتی مردم معترض علیرغم اینهمه سال سرکوب و تجاوز وارد صحنه شدند، معادلات بهم خورد. و این طبیعی‌ترین تاثیر حضور مردم معترض در خیابان‌هاست. نه امروز، که همیشه.

انگار همین دیروز بود که شاه با دستگیری تیمسار نصیری، رئیس ساواکش موافقت کرد و او به دست تیمسار ازهاری که از خودش خوشنام‌تر نبود به زندان افکنده شد. و از سرنوشتش همه خبر دارند. آنروز دیگر به تیمسار نصیری به عنوان یکی از عوامل استمرار سکوت معترضین در نزدیک به دو دهه نگاه نشد بلکه بعنوان عامل شکستن آن سکوت دیده شد. اگر پیش از آن «عقلای قوم»ِ آن زمان باز گذاشتن دست او را در هر جنایتی لازمه‌ی بقای رژیم پادشاهی می‌دانستند، آنروز دست بسته به زندان فرستادنش را برای تداوم رژیم ضروری تشخیص دادند.

از وقتی حرکت اعتراضی مردم وطنمان از سطح «الله اکبر» و «یا حسین میر حسین» به عمق «مرگ بر دیکتاتور» و «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» رسید پیدا بود که دیر یا زود رژیم ولایت مطلقه فقیه به موازات تشدید سرکوب و فشار و سانسور ناچار می‌شود به قربانی کردن برخی از مهره‌هایش تن در دهد. و همین یعنی آغاز فروپاشی ساختار رژیم از درون. فرقی نمی‌کند چه کسانی به دست چه کسانی از کار کنار زده، محاکمه یا زندانی می‌شوند. همینقدر که این روند آغاز شود به این معناست که مردمی که برای رسیدن به آزادی اینگونه مصمم به میدان آمده‌اند دارند میوه شیرین نهالی که کاشته‌اند را برداشت می‌کنند.

شاید برخی در داخل و خارج رژیم به این امید بسته باشند که به اصطلاح خودشان «عقلای قوم» بتوانند جنبش دموکراسی طلبانه مردم ما را مهار کنند. من از این بابت نگرانی ندارم. این «عقلای قوم» اگر واقعا عاقل بودند آنوقت که زمام امور را در دست داشتند تا این حد پا از گلیمشان درازتر نمی‌کردند و کمی به خواست مردم ایران اهمیت می‌دادند. شاه هم وقتی زیر فشار تظاهرات خیابانی و آغاز اعتصابات، شریف امامی را به عنوان نخست وزیر انتصاب کرد و به آزادی زندانیان سیاسی رضایت داد خیال کرد کار را به دست عقلای قوم زمان خودش سپرده است. او گمان می‌کرد شریف امامی که نخست وزیری‌اش حدود دو دهه پیش از آن با قتل دکتر خانعلی در تظاهرات مسالمت‌آمیز آموزگاران و فرهنگیان ساقط شده بود از ذهن مردم به اندازه کافی دور مانده است. دور گرفتن عقلای قوم در آخرین ماه‌های قبل از خروج شاه از کشور جز تشدید مبارزه نتیجه‌ای برای او نداشت. رژیم شاه به روشنی در بن بست قرار گرفته بود. نه راه پیش داشت نه راه پس. تندروان به وضوح نشان داده بودند که دیگر قادر به مهار جنبش نیستند و میانه‌روان هم به عینه دریافتند که پس از آن همه سال تندروی تمامی پل‌های پشت سر برای میانه‌روان فرو ریخته است. وضعیتی که امروزه رژیم ولایت مطلقه فقیه با آن روبروست. بن بست! در شرائط فعلی باز گذاشتن دست تندروان برای سرکوب و جنایت بیشتر، به وضوح نتیجه‌ای جز تشدید نارضایتی و سرعت گرفتن جنبش مردم نخواهد داشت، و عقب نشینی و قربانی کردن چهره‌هائی همچون قاضی مرتضوی به دست کسانی که در تجاوز به حقوق مردم دستکمی از خود او ندارند نیز نیروبخش جنبش اعتراضی مردم خواهد بود.

متهم شناخته شدن قاضی مرتضوی در سه قتل در بازداشتگاه کهریزک که تنها مشتی از خروار است گام آغازین در برپائی محاکماتی است که دیر یا زود سران جمهوری اسلامی، از رهبرشان گرفته تا آنان که «عقلای قوم» نامیده می‌شوند را انتظار می‌کشد؛ دادگاهی با نظارت بین‌المللی و رعایت تمامی حقوق متهمان؛ حقوقی که زهرا کاظمی و هزاران هزار زندانی سیاسی دیگر در تمام این سال‌های سیاه رژیم اسلامی به تمامی از آن محروم بوده‌اند.

Posted by reza at 11:46 AM

December 11, 2009

"غزل مثنوی پائیزی"

اگر این "غزل مثنوی پائیزی" را از هیلدا صدیقی، شاعر جوان نازک خیال و سخت اراده، ببینید و بشنوید و قلبتان نلرزد و چشمتان تر نشود باید به قدرت کنترل احساساتتان آفرین گفت

Posted by reza at 10:42 AM

December 4, 2009

شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست

  می دانم که خارج از گود نشستن و شعار دادن کار آسانی است. ولی این را هم می دانم که از خارج از گود هم می توان بر نتیجه ی مبارزه ی داخل گود تاثیر گذاشت. بسیارانی در همین خارج از گود وجود دارند که برترین آرزویشان پیوستن به داخل گود است. این مبارزه ی شریف برای دست یافتن به آزادی که هم اکنون در ابعاد وطن ما با گرمائی بی سابقه در جریان است از دیروز آغاز نشده و به امروز ختم نمی شود. هزاران هزار بیرون از گود نشینان امروز در مرکز مبارزه پنجه در پنجه ی سرکوب گران آزادی انداخته بودند و حالا یا تنها نامی از آنان باقی مانده که زینت بخش صفحات تاریخ تلخ تلاش برای رهائی یک ملت است، و یا اگر سر به سلامت به در برده اند با همه ی توان خویش سعی کرده اند تا ابعاد گود مبارزه را تا دور دست های جهان گسترش دهند.

فرقی نمی کند مادر دو فرزند باشیم یا پدر بزرگ سه نوه. فرقی نمی کند که کارگر کارخانه نخ ریسی باشیم یا کارمند اداره ای دولتی. روز شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست. دانشجوئی که بیش از نیم قرن است که در این روز تاریخی که با یک جنبش شریف ملی پیوند دارد هر ساله شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» را فریاد کرده است.

«اتحاد» برای همبستگی همه ی دموکراسی طلبان ایران از هر رنگ و سنخ و رده ای. «مبارزه» ای متحدانه، متمدنانه، پیگیر و به دور از خشونت با پلیدی در هر کجا که لانه کرده است. و بالاخره «پیروزی» بر نیروهای اهریمنی حاکم بر وطن اشغال شده مان ایران.

Posted by reza at 1:48 PM

November 19, 2009

سالگرد فروهرها: آزمونی برای جنبش سبز

اطلاعیه کوتاه زیر که به امضای پرستو و آرش فروهر انتشار یافته را آزمونی برای جنبش سبز می‌دانم تا نشان دهد تا چه میزان به ریشه‌های درد حساس است:

[هم میهنان، یازده سال از فاجعه قتل داریوش و پروانه فروهر می‌گذرد. ما فرزندان همیشه داغدر را در بزرگداشت آن دو سردار میهن تنها مگذارید.

زمان: یکشنبه یکم آذرماه، از چهار و نیم تا هفت بعد از ظهر

مکان: خیابان سعدی شمالی، خیابان هدایت، کوچه شهید مردزاده، پلاک 22.]

جنبش سبز در هیئت رشد یافته‌ی اکنونی اش نمی تواند آرش و پرستو فروهر را در سالگرد جنایتی که به اعتراف خود رژیم اسلامی به دست مقامات رسمی همین رژیم انجام گرفت تنها بگذارد. جنایاتی از این دست البته نه با پاره پاره کردن تن زنده نامان، داریوش و پروانه فروهر اغاز شد و نه با آنان پایان گرفت. تاریخ سی ساله‌ی تسلط دین فروشان بر میهن ما از این صفحات خونین بسیار دارد. و درست به دلیل مکرر در مکرر بودن این جنایات می‌توان ادعا کرد که آدمکشی یکی از خصیصه‌های ذاتی این رژیم است. و اگر ما برای جنبش سرافراز سبز اعتباری تاریخی قائل باشیم باید بپذیریم که این جنبش برای مقابله با پلیدی‌های این رژیم، از جمله جنایاتی از همین دست، شکل گرفته است.

تا این لحظه که این یادداشت را می‌نویسم جائی ندیده‌ام که شخصیت‌هائی که در موقعیت رهبری این جنبش قرار گرفته‌اند به این دعوت به حق فرزندان فروهرها پاسخ مثبت داده باشند اما این واقعیت تامل برانگیز نباید موجب شود که جنبش سبز را از حرکت در روز یکشنبه باز دارد چرا که رهبران این جنبش از آغاز تا کنون بیش از اینکه پیشاپیش آن گام زده باشند به دنبال آن کشیده شده‌اند.

فرصت سازی و استفاده‌ی آگاهانه از امکانات موجود تا کنون یکی از ویژگی‌های چشمگیر پویندگان جنبش سبز بوده است. شما جوانانی که با حماسه آفرینی‌های مکررتان چشم جهانیان را خیره کرده‌اید بیائید با همصدائی با آرش و پرستو فروهر در روز یکشنبه آینده به روشنی نشان دهید که خواست تاریخی‌تان بسیار والاتر از رای چپاول شده‌تان در مضحکه‌ی انتخابات گذشته است.

Posted by reza at 12:20 PM

October 27, 2009

جشن تولد استثنائی

  با اینکه در این دیار غربت در غربت، انتظار جشن تولدی نداشتم اما دلم طور دیگری گواهی می‌داد. دیروز عصر وقتی از کلاس درس خلاص شدم و داشتم به دفترم می‌رفتم «کریس»، معلم صدابرداری، تا مرا در راهرو دید انگار هول شده باشد گفت اگر وقت دارم برویم پائین یک قهوه با هم بخوریم. گفتم خیلی خسته‌ام و با تشکر ازش جدا شدم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که «انت»، معلم فیلمنامه‌نویسی، از اتاقش در آمد و او هم تا مرا دید با همان دستپاچگی همان پیشنهاد را تکرار کرد. همان جواب را دادم و وقتی «لارا»، معلم فیلمبرداری، قبل از اینکه در اتاقم را باز کنم از دفترش در آمد و پیشنهاد آن دو را تکرار کرد، آن هم با همان دستپاچگی، دیگر مطمئن شدم دلم بیراه گواهی نداده است.

اول فکر کردم لابد همکاران یک دسته گل گرفته‌اند و گذاشته اند روی میز کارم. بعد فکر کردم اگر این کار را کرده باشند دیگر نباید جلوم را می‌گرفتند که به دفترم بروم. فکر کردم لابد در کافه‌ی زیر دانشکده جمع شده‌اند. این فکر عاقلانه‌تر بود. رفتم توی دفترم و اثاثم را برداشتم و وقتی داشتم در را قفل می‌کردم «جنیفر»، معلم بازیگری، سینه به سینه‌ام شد و گفت اگر میل دارم برویم کافه‌ی زیر دانشکده لبی تر کنیم. دیدم لوس بازی در نیاورم بهتر است. اگر کسی بخواهد سورپریزم کند خوشم نمی‌آید خیطش کنم.

به کافه که وارد شدیم جای سوزن انداز نبود. زیرچشمی سرگرداندم تا همکارانم را ببینم و اگر دیدم یکباره جا بخورم و نشان دهم اصلا حدسش را نمی‌زدم. ولی هیچکدام را ندیدم. حتی کریس و انت و لارا را. جنیفر قهوه گرفت و من یک جام شراب قرمز. هنوز لب به قهوه‌اش نزده بود که تلفن دستی‌اش زنگ زد. به بهانه سر و صدا از من دور شد و در حالیکه پیدا بود حواسش به من است چند دقیقه‌ای حرف زد و برگشت. بی‌اینکه سئوالی از او بکنم شروع کرد به توضیح اینکه پسرش بود که از لندن زنگ می‌زد. و هنوز دو قلپ نزده بود که قهوه را زمین گذاشت و گفت باید همین حالا برگردد به دفترش. پرسید برنامه امشبم چیست. گفتم شرابم را خوردم می‌روم خانه. گفت پس تا زود. فکر کردم به جای تا زود باید می‌گفت تا فردا. وقتی من جوابش دادم تا فردا لبخندی مرموزی زد و رفت.

توی اتوبوس وقتی به طرف خانه می‌رفتم نمی‌توانستم جلو پرواز ذهنم را بگیرم. حرف‌ها و نگاه همکاران و از آن مهم‌تر گواهی دلم به من اطمینان می‌داد که با سورپریزی مواجه خواهم شد. و هر چه می‌کردم ذهنم را کنترل کنم تا دست به پیش‌بینی نزند موفق نمی‌شدم.

پشت در خانه‌ لحظه‌ای مکث کردم تا ببینم صدائی می‌شنوم یا نه. بلافاصله فکر کردم کار درستی نیست موشکافی کنم. سرم را زیر انداختم و در زدم. صاحبخانه که با یکی از همکارانم نسبت دارد و اتاقی به من اجاره داده است، در را باز کرد. در نگاهش چیزی مثل یک راز برای پنهان کردن بود. به روی خودم نیاوردم و داخل شدم. توی راهرو نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و قبل از اینکه مثل معمول به اتاقم در طبقه بالا بروم سری به اتاق بزرگ پذیرائی نزنم.

در را که باز کردم با همان که دلم گواهی داده بود روبرو شدم. اتاق پذیرائی مملو از دوستانم بود. دوستانی که با دیدن من بیکباره فریاد شادی کشیدند و مهربانانه دوره‌ام کردند. نمی‌دانستم کدامشان را اول ببوسم. تک تکشان را به نام و به چهره می‌شناختم گرچه اکثرشان را هرگز ندیده بودم. از همه جای دنیا آمده بودند. از کانادا، از آمریکا، از همین اروپا. و از همه هیجان‌انگیرتر، از ایران. آن هم نه فقط دوستان قدیمی که از پیش می‌شناختم، بلکه دوستان تازه‌ای از نسل جوان وطنم که در همین چند ماه اخیر با من در ارتباط قرار گرفته‌اند.

ناباوارنه و از سر شادمانی با سرعت برق به اتاقم در طبقه دوم دویدم، بطری شراب نیمه نوشیده را برداشتم و با همان سرعت به اتاق پذیرائی برگشتم. روی یک صندلی راحتی در گوشه دنجی از اتاق در آرامش کامل نشستم و جامی شراب سرخ را به یاد همه‌ی دوستان مهربان دنیای مجازی‌ام، در تنهائی نوشیدم.

Posted by reza at 7:37 PM

October 18, 2009

بوچلی و ترانه مرا ببوس

دقایقی پیش دیدم که عزیزی در فیس بوک لینکی داده است به ترانه ای با صدای جاودانه آندره‌آ بوچلی که دلم نیامد برای دوستانی که ممکن است با زبان اسپانیائی آشنا نباشند به فارسی برش نگردانم. چند دقیقه ای فرصت اگر دارید اول نگاهی به ترجمه بیاندازید و سپس به این ترانه که نزدیک به سه میلیون نفر تا کنون در یوتیوپ آنرا دیده اند گوش بسپارید.

مرا ببوس، بسیار

طوری که انگار امشب آخرین شبمان است.

مرا ببوس، بسیار

چرا که می‌ترسم پس از این از دستت بدهم.

می‌خواهم کنارم باشی

در چشمانت خیره شوم

نزدیک خود ببینمت

فکر می‌کنم فردا، شاید

دور از تو باشم

بسیار دور از تو.

مرا ببوس، بسیار...  

Posted by reza at 9:22 PM

امان از «ره و رسم سفر»

بیست سال پیش در اولین نمای فیلم «میهمانان هتل آستوریا» به بیتی از حافظ شیراز متوسل شدم که هم با پیام فیلم می‌خواند و هم با حال و هوای سرگردانی آن زمانی‌ام، آنجا که می‌گفت: به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار // که از جهان ره و رسم سفر براندازم.

«ره و رسم سفر» اما برانداخته که نشد هیچ، چیزی نمانده است که دودمان خودم را براندازد! در این سه هفته‌ای که از سفرم به انگلستان می‌گذرد هم از سفر خلاصی نداشته‌ام و دو آخر هفته‌ی گذشته را باز در سفرهای اضطراری بودم، یکبار به هلند و یکبار به لندن. و این تنها آخر هفته است که جائی نرفته‌ام و می‌توانم بنشینم و بنویسم.

اما با این فاصله‌ای که افتاده است از چه می‌توانم بنویسم؟ از رجزخوانی‌ها و شاخ و شانه کشیدن‌های ذوب شدگان در ولایت و تهدید آقای کروبی به محاکمه به خاطر افشای تجاوز در زندان؟ از جوابیه او که از محاکمه استقبال می‌کند چون می‌تواند فجایع دیگری را هم افشاء کند؟ اگر از این جور چیزها بنویسم ناچار می‌شوم از این شیخ شریف بپرسم که چرا افشاگری را به عنوان تهدیدی برای پیشگیری از محاکمه مطرح می‌کنید؟ شما که شجاعت به خرج دادید و از تجاوز در زندان پرده برداشتید چرا باید برای افشای فجایع دیگر تا روز محاکمه احتمالی صبر کنید؟ آمد و محاکمه‌تان نکردند می‌خواهید این رازها را با خود به کجا ببرید؟ مگر ندیدید این ملت شریف و پر گذشت به محض اینکه شما صداقت را بر پرده پوشی ترجیح دادید خطای سنگین شما را در ماجرای معروف به «حکم حکومتی»، آنوقت که رئیس مجلس بودید، نادیده گرفت؟ افشای فجایع و نامردمی وظیفه‌ای اخلاقی است نه وسیله‌ای برای دفاع از خویش. شما برای افشاگری نیازی به تریبون دادگاه ندارید. آنچه نیاز دارید پایبندی کامل به قولتان است.

از این اگر ننویسم از کدام بنویسم پس؟ از دادن جایزه‌ی صلح نوبل به باراک اوباما به این خاطر که موضعش را در امیدی که به صلح در جهان آفریده تقویت کنند؟ کدام امید؟ سرمنشاء جنگ خانمانسوزی که در خاورمیانه، افغانستان، پاکستان و حتی در بخش عظیمی از افریقا در جریان است از کوره‌ی سوزان جنگ فعلا خاموش اسرائیل و فلسطین گرما می‌گیرد. آیا اوباما در این رابطه‌ی معین جز عقب نشینی گام به گام در مقابل اسرائیل قدم دیگری برداشته است؟ اگر جواب شما هم به این پرسش نه باشد شاید منظور کمیته جایزه نوبل از دادن جایزه صلح به او این بوده باشد که موضع اوباما را در مقابل اسرائیل تقویت کند. اگر جایزه صلح در عمل این اثر را داشته باشد باید گفت کمیته صلح بهترین انتخاب را کرده است.

از این‌ها اگر ننویسم باید از محاکمه‌ای دیگر که در جمهوری اسلامی در پیش است بنویسم؛ از محاکمه هفت بهائی که اعلام شده از سران بهائیت ایرانند و اتهامشان سنگین‌ترین اتهامی است که در جمهوری اسلامی می‌توان به کسی زد: جاسوسی برای اسرائیل! گفتن ندارد که هیچ اقلیت مذهبی مثل بهائیان وحشیگری رژیم اسلامی را تجربه نکرده است. سی سال اخراج، زندان، اعدام، چپاول اموال منقول و غیرمنقول، تکفیر، توهین و حتی بلدوزر زدن گورستان‌های بهائیان جائی برای سرپوش گذاشتن بر این فجایع باقی نگذاشته است.

به این هم اگر نمی‌پرداختم لابد باید از ده‌ها چشم جوان و شفاف و هشیار می‌گفتم که بعنوان دانشجوی کارگردانی سینما هر روزه در کلاس‌های درس من در دانشگاه متروپولیتن لیدز می‌نشینند و با اشتیاق به تنها استاد ایرانی‌الاصلشان گوش می‌سپارند و من را به یاد دوره‌ی دانشجوئی خودم در مدرسه عالی تلویزیون و سینمای ایران می‌اندازند که خوره وار حرف‌های زنده‌نامان فریدون رهنما و هژیر داریوش را می‌بلعیدم.

و جز این، می‌ماند همان حرف اولم که: امان از این «ره و رسم سفر»! دروغ نگفته باشم کمی ورزش و شنای هر روزه پس از پایان کلاس‌های درس اگر نمی‌بود تا همین جایش فغانم از دوری «یار و دیار» به عرش رسیده بود.

Posted by reza at 11:55 AM

September 27, 2009

برای عزیزی که تو باشی

  در یکی دو هفته گذشته، مقدمه چینی سفری که از ساعتی دیگر آغاز و تا حدود سه ماه به طول خواهد انجامید، بدجوری بین من و توئی که به این قلم محبت داری فاصله انداخت. دیرترک، طبق معمول سال‌های اخیر، برای تدریس کارگردانی سینما در دانشگاه متروپولیتن لیدز به انگلستان پرواز خواهم کرد و برای مدت سه ماه، جز در برخی از آخر هفته ها، از وطن دوم نازنینم، هلند، به دور خواهم بود.

به تجربه می‌دانم بر خلاف روزهای اول که فرصت پرداختن به این صفحه را نخواهم یافت در هفته های بعد به اندازه کافی وقت خواهم داشت که به نوشتن ادامه دهم و حس خوبِ بودن با عزیزی که تو باشی را گم نکنم.

Posted by reza at 2:17 PM

September 18, 2009

قدس آینده ساز

  نازنین جوانان وطن! بگذارید بی هیچ کم و بیشی، با صراحتی به زلالی چشمان بیدار شما، به عنوان فردی از نسلی سوخته و به خطا رفته که با کمترین آگاهی از منافع مردمش نوجوانی و جوانی اش را برای سعادت آن‌ها سودا کرد، به شما نازنین جوانان وطنم که در اوج هُشیاری و آگاهی به منافع خود و ملت خویش و نسل‌های آینده میدان مبارزه را ترک نمی‌کنید و شعار تقیه آمیز «الله اکبر» را به شعار آشکار «مرگ بر دیکتاتور»، که من آن را «مرگ بر دیکتاتوری» می‌فهمم فرا رویاندید، و نیز به خاطر حماسه ای که در این روز موسوم به قدس آفریدید دست مریزاد بگویم و چشمان شفاف‌تان را با همه وجود ببوسم.

بگذارید به شما اطمینان دهم که مردم تحت ستم و آگاه فلسطین، نه آن‌ها که با کالای دین در کار دکان باز کردن برای دین فروشی‌اند و اتفاقا شعار الله اکبر سر می‌دهند، بلکه آنان که به دنبال احقاق حق خود به عنوان یک ملت‌ درگیر مبازره‌ای مدنی هستند حرکت شکوهمند امروز شما را سر آغازی برای رابطه ای شریف میان دو ملت ایران و فلسطین می‌شناسند و در آینده ای نزدیک این آنان هستند که به سپاس از شما جوانان نازنین ایرانی، روز قدس را هر ساله در کشور فلسطین مستقل، آزاد و دموکراتیک گرامی خواهند داشت.

Posted by reza at 6:50 PM

September 17, 2009

فحش از دهن تو طیبات است!

 فيلمساز فراري قباي كروبي را لاي درگذاشت (خبر ويژه)

 [عین مقاله کیهان تهران در مورد فیلم‌های تجاوز]

شاهد ادعايي كروبي، در يك سناريوي از پيش طراحي شده به سراغ وي رفته بود و در واقع، از سوي يك ضد انقلاب فيلمساز كه در خارج از كشور اقامت دارد و در سناريويي در زمينه سياه نمايي عليه جمهوري اسلامي داراي سابقه است، به خدمت گرفته شده بود
.
چند روز پس از آن كه كروبي ادعا كرد «الف-ش» شاهد مورد نظر وي (كسي كه ادعا مي كند در جريان بازداشت مورد تجاوز جنسي قرار گرفته) مفقود شده، رضا علامه زاده ماركسيست فراري در وبلاگ خود فيلم ويدئويي از «الف-ش» را در سايت خود گذاشت كه در آن فرد ياد شده ادعا مي كرد مورد تهديد قرار گرفته و مخفي شده است. علامه زاده ادعا كرد چون «ش» از وي درخواست كرده، ويدئوي وي در توضيح جزئيات بازداشت و تجاوز را در وبلاگ خود مي گذارد، اين در حالي است كه بلافاصله فيلم مذكور از سوي رسانه ها و سايت هاي زنجيره اي آمريكايي و انگليسي منتشر شد.
آنچه در اين ميان جالب است اينكه علامه زاده- كه زيگزاگ هاي فكري و سياسي فراواني در زندگي خود داشته- عنصري سابقه دار در توليد و توزيع فيلم و سي دي هاي مشابه است به نحوي كه از وي به عنوان پيمانكار محافل اطلاعاتي آمريكا در زمينه نوارسازي هاي جعلي ياد مي شود. وي پيش از اين چند تن از بازيگران ضد انقلاب (نظير كتايون - الف) را نيز جلوي دوربين برده تا از طريق آنها ادعا شود كه بازداشت شدگان در زندان هاي جمهوري اسلامي مورد تعرض جنسي قرار مي گيرند.
علامه زاده از جمله عناصر ضد انقلاب مقيم هلند است و در شبكه رسانه اي جنگ نرم فعاليت مي كند. پيش از اين رد پاي عناصري چون الهه هيكس، شيرين عبادي و محسن - ر (روحاني چپ نما) در پرونده نوارسازان هم ديده مي شد.
سازمان هاي جاسوسي بيگانه در ماجراي اغتشاشات از پيش طراحي شده اخير، سرمايه گذاري گسترده اي روي صحنه سازي و تصويربرداري از صحنه هاي نمايشي و سپس انتشار گسترده اي در سطح اينترنت انجام دادند. قتل مشكوك خانم ندا آقا سلطان و تصويربرداري از آن و سپس انتشار آن در بي بي سي نيز از مدل و ترفند مشابهي پيروي مي كرد. آرش حجازي شاهد صحنه قتل چند روز قبل از اين ترور، به تهران آمد و روز بعد بلافاصله به انگلستان بازگشت تا تحليل و نريشن مورد نظر بي بي سي انگليس را روي تصاوير جان سپردن يك دختر جوان قرائت كند.
به احتمال قوي الف-ش شاهد قلابي آقاي كروبي هم پس از بازي دادن وي و بازي با آبروي جمهوري اسلامي، بلافاصله از كشور خارج شده است و حالا به قول خود آقاي كروبي «كروبي مانده و قباي وي كه لاي در گير كرده است». به عبارت ديگر كروبي در كنار الف-ش يكي از آكتورهاي سياه بازي عناصري نظير علامه زاده بوده است.
پيش از اين دادستان كل كشور محتواي سي دي ارائه شده از سوي كروبي را مخدوش و جعلي و غير واقعي عنوان كرده.
ذكر اين نكته هم ضروري است كه الف-ش با يكي از سفارتخانه هاي خارجي به بهانه اخذ ويزا مرتبط بوده است.
نامبرده در ويديوي ساخته شده از سوي علامه زاده ادعا مي كند در بازداشتگاهي بوده كه مأموران با شعار يا حسين يا حسين به شكنجه بازداشت شدگان مي پرداختند.

Posted by reza at 9:23 AM

September 16, 2009

افشاگری محسنی اژه‌ای در مورد فیلم اخیر من!

  بخشی از سخنان غلامحسین محسنی اژه‌ای معاون دادستان کل کشور و یکی از اعضای هیات سه نفره تحقیق در باره حوادث پس از انتخابات که دو شب پیش در گفت‌و‌گوی ویژه خبری ساعت 22:30 شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی به زبان آورد: [به نقل از روز آنلاین]

محسنی اژه‌ای در ارتباط با یکی از این افراد که با عنوان "الف.ش" معرفی شده، ابتدا به نحوه دستگیری او اشاره کرد که در خیابان جردن و خارج از تظاهرات و درگیری‌های خیابانی و در حالی که از یک سفارتخانه بیرون آمده، انجام شده است. این فرد که پس از مراجعه به کروبی و باز جویی توسط ماموران امنیتی و قضایی مخفی شده، دیروز فیلمی برای رضا علامه زاده، فیلمساز مقیم خارج فرستاده که در آن با جزییات ماجرای دستگیری و تجاوز به خویش را توضیح داده و گفته است توسط عده ای دستگیر و به مکان نامعلومی برده شده و پس از ضرب و شتم و تجاوز در حوالی تهران رها شده است. محسنی اژه‌ای ضمن رد ادعاهای مطرح شده از جانب "الف.ش" اعلام کرد که "با بررسی‌های کارشناسی و اطلاعاتی، تماما محرز و مشخص شده است که فیلم تهیه شده کاملا حساب شده بوده و دیالوگ‌ها به کلی تمرین شده بوده است و قبلا چندین بار تصویربرداری و دوباره اصلاح شده است."

 

Posted by reza at 10:47 PM

September 15, 2009

نامه شاهد شجاع تجاوز، ابراهیم شریفی، به من و به جوانان ایران

  سلام آقای علامه زاده شب و روز هائی که گذشت از تلخ‌ترین ساعت‌های عمرم بود.

مصاحبه خیلی‌ سخت بود اما ناگزیر بودم چون اگر این کار انجام نمی‌شد جان خیلی‌‌ها در خطر می‌‌افتاد. جان کسانی‌ مثل من که حکومت برای حذف آنها به دفتر آقای کروبی حمله کرد. اما چیزی که قّوت قلب زیادی بهم داد لطف مردم بود که بر خلاف گفتار آن‌ مامور قضایی که میگفت خودتو بی‌ آبرو کردی من بی‌ آبرو نشدم. من دوست دارم با مردم از طریقه ایمیل شخصی خودم در ارتباط باشم لطفا email من را در وبلاگت منتشر کن.

ebysharifi@gmail.com

و همچنین صفحه فیس بوک من را

http://www.facebook.com/ebysharifi

 اما یه خواهشی هم از مردم ایران دارم، از برادرها و خواهرهایی که من با گفتن این موضوع نمی خواستم عملی‌ که با من شده با اونها بشه. ازشون خواهش می‌کنم که نگذارند خانواده من در تهران توسط نیروهای حکومتی مورد تعارض قرار بگیرن. دیروز وقتی‌ آقای کروبی تو نامه اش گفته بود موتور سوار مسلح در خونه ما رفته خیلی‌ نگران شدم. من تمام تلاشم رو کردم از شما هم می‌خوام نگذارید آسیبی به خانواده من برسه.

از لطف تک تک شما متشکر و سپاسگزارم

Posted by reza at 9:11 AM

September 14, 2009

تجاوز: پلیدترین نوع شکنجه

  هنوز یک روز از پخش ویدئوی شاهد سوم «ابرهیم شریفی» که در گزارش رسمی گروه سه نفره ی سرپوش گذاران به تجاوز در جمهوری اسلامی با حروف اختصاری «ا.ش» نامیده شده نگذشته که ساعتی دو هزار نفر از آن دیدن کرده‌ اند. دست تمام دوستانم، چه در فیس بوک و چه جز آن، درد نکند که با احساس مسئولیت در پخش سریع و وسیع این ویدئو، خستگی جسمی و روحی این دو روزه را از تن من در آوردند.

همانطور که دیشب در مصاحبه ای گفتم گمان نکنید خیلی برایم شیرین است که با دستی لرزان و بغضی در گلو ساعت‌ها و بلکه روزها بنشینم و کاری روح خراش مثل همین سه ویدئوی مربوط به تجاوز را برای نمایش آماده کنم. جانم از این همه شرارت و نامردمی که بر جوانان وطنم می رود به لبم می رسد تا کاری از این دست را به سرانجام می رسانم. نمی شود هم که سکوت کرد. در سکوت است که جانیان اشغالگر وطن من و شما می توانند با پلیدترین نوع شکنجه جوانان ما را زجر بدهند و به سکوت وادارند.

وه که چه لذتی می برم وقتی نظرتان را در زیر این ویدئوها می خوانم که این جوان شریف، ابراهیم شریفی را، مثل آن دو شیرزن قبلی قهرمان خطاب می کنید. ما ملتی حساس و سپاسگزار هستیم. رنج هر انسانی قلبمان را می لرزاند و هر خدمتی به آنان را ارج می نهیم. وقتی دلمان برای یک بچه بی پناه در این سو و آن سوی جهان می لرزد چگونه می توانیم به آنچه بر بچه های خودمان می رود چشم ببیندیم.

دست مهربان تک تک شما را که با پخش هرچه وسیع تر این ویدئو به وظیفه انسانیتان عمل می کنید و با پیام‌های محبت‌بارتان قهرمانان قربانی وطنتان را می‌ستائید از صمیم قلب می‌فشارم.

Posted by reza at 6:37 AM

September 13, 2009

شاهد تجاوز در زندان پس از انتخابات اخیر

  در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که بیش از بیست و چهار ساعت است که چشم به هم نگذاشته ام و دستکم دوازده ساعت است که از پشت کامپیوتر برای تدوین فیلمی که در زیر برایتان می گذارم برنخاسته ام. چون نه این فیلم نیاز به توضیح دارد و نه من جان توضیح دادن، تنها آرزو می کنم که آن را بپسندید.

Posted by reza at 7:58 AM

September 10, 2009

مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست

  رژیم دیکتاتوری اسلامی در ایران روز به روز حلقه محاصره را بر گرد اصلاح طلبان حکومتی از یکسو، و مردم به ستوه آمده از سوی دیگر تنگ‌تر می‌کند. رهبران جنبش سبز اما هنوز از به فعل در آوردن توان تاریخساز جنبش مردمی نگرانی دارند.

به نظر می‌رسد رهبران جنبش به تفاوت میان «مبارزه بدون خشونت» و «مبارزه در چارچوب قانون» توجه ندارند. در جوامعی با حکومت‌های غیر دمکراتیک، این دو تعبیر به کلی از هم جدایند. اولی شیوه ای از مبارزه با حکومت است که در مقابل مبارزه‌ی خشونت‌بار مثل عملیات تروریستی قرار دارد، و دومی مبارزه ای است که ابعادش را خود حکومت تعیین کرده است تا هر حرکتی بیرون از آن را با توجیه غیرقانونی بودن سرکوب کند.

اگر گاندی، پدر جنبش بدون خشونت، می خواست در قالب قانون مستعمره‌گران انگلیسی مردمش را به استقلال رهبری کند راه به جائی می‌برد؟ آیا نلسون ماندلا می‌توانست در چهارچوب قانون آپارتاید سیاهان را به موضع برابری با سفیدان برساند؟

پس چگونه است که در طول چند ماه گذشته چندین بار اطلاعیه‌ای برای گردهمائی از سوی رهبران جنبش صادر می‌شود ولی یک روز مانده به مراسم از طرف همان‌ها به توجیه نداشتن «مجوز قانونی» لغو می‌شود؟ حتی اگر تقاضای مجوز قانونی از رژیمی که پیداست جواب مثبت بدان نخواهد داد را تاکتیکی قابل پذیرش بدانم لغو مراسم بر مبنای جواب رد گرفتن را به هیچ رو قابل توجیه نمی‌دانم. آیا تکرار این کار موجب نشده است که نیروی عظیم جنبش به تدریج فرسایش یابد؟ آیا همین فرسایش امکان سرکوب و تعقیب و آزار بیشتر برای سرکوبگران حکومتی فراهم نکرده است؟

این را همه قبول دارند که دیکتاتورها از تاریخ درس نمی‌گیرند و باور ندارند که دیر یا زود به سرنوشت شوم دیکتاتورهای پیش از خود مبتلا خواهند شد. ولی این را شک دارم که همه قبول داشته باشند که برخی از رهبران جنبش‌های اجتماعی هم از تاریخ این درس را نمی‌گیرند که نیروی تاریخساز مردم سرمایه دائمی آنان نیست که هر وقت اراده کردند به کارش بزنند. جنبشی که روز به روز به تعمیق نرود هرچند می‌تواند ذخیره‌ای باشد برای زمانی دیگر با شعارهائی عمیق‌تر، اما به هر حال رو به سردی خواهد گرائید. بازگشت از شعار «الله اکبر»ی که با فریاد رسای «مرگ بر دیکتاتور» معنا می‌یافت به الله و اکبری خشک و خالی نه تنها بر امنیت شعاردهندگان نمی‌افزاید که دیکتاتور را هم جری‌تر خواهد کرد؛ همانطور که کرده است، به خبرهای دستگیری و پلمپ کردن و مصاحبه از زندانی گرفتن و جز این‌ها نگاه کنید.

این درس را تاریخ یک بار به آقای خاتمی داده است. آن روزها که مردم ایران تشنه تغییر پشت سر او صف کشیدند همین «قانون» حکومتی بود که پای او را در پوست گردو گذاشت و با آن همه امکان که مردم برایش فراهم آورده بودند به وظیفه خطیرش در مقابل آنان عمل نکرد. این درس را تاریخ باید به آقای کروبی نیز داده باشد که وقتی در قدرتمندترین جایگاه قانون گزاری قرار داشت دستور دیکتاتورمآبانه خامنه‌ای را «حکم حکومتی» نامید و خود و وکلا را از انجام ابتدائی‌تری وظایفشان بازداشت. سرپیچی شرافتمدانه‌ی امروز آقای کروبی از احکام حکومتی خامنه‌ای که هر روزه از بیت متزلزلش صادر می‌شود نشان از درس آموختگی ایشان دارد.

بر گردم به حرف اولم. مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست. ما در آستانه‌ی بازشدن مدارس و دانشگاه‌ها، یعنی کانون همیشه گرم مبارزه برای آزادی هستیم. قوانین موجود از صدر تا ذیل، از خود قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران گرفته تا قوانین جزئی و آئین‌نامه‌های مربوط به مراکز علمی بدون استثنا برای خاموش کردن ندای آزادی تدوین شده‌اند و پایبندی به آن‌ها هیچ افتخاری برای هیچکسی نیست. مبارزه بدون خشونت به عنوان درکی انسانی، امروزه و کارآمد نباید به مبارزه در چهارچوب قانون تدوین شده توسط دیکتاتورها و جیره‌خواران آن‌ها تعبیر شود. مبازره بدون خشونت تنها به یک قانون پایبند است: تداوم مبارزه تا پیروزی.

Posted by reza at 12:19 PM

September 7, 2009

پاسخ به یک دوست

  دوستی برایم نوشته مگر از کسی دلخور شده ام که تک گوئی گربه مرتضی علی را نوشتم. جوابش دادم مگر آدم تا دلخور نباشد حق ندارد به کسی متلک بگوید! تازه این ساز را من برای او کوک نکرده ام. همان مردمی که سی سال از او و هم پیمانانش کشیده اند این صفت را به او داده اند؛ که چه به جا هم داده اند. همین یکی به میخ و یکی به نعل زدن های هفته های اخیرش را به دقت دنبال بکن تا ببینی با چه جور آدمی طرفی. آن سوی متلک هم خود ما هستیم که گاهی وقت ها به چه راحتی به آدمی با این سوابق آشکار متوسل می شویم.

حالا که داشتم این پاسخ را می نوشتم فهمیدم حق با این دوست است. من باید از کسی دلخور شده باشم که آن مطلب را نوشتم. اما براستی از کی؟ اگر دروغ نگویم از خودم و از تو!

Posted by reza at 10:17 PM

تک گوئی گربه مرتضی علی!

این ملت هر چه از دست بدهد ذوق متلک پرانی اش را از دست نمی‌دهد. همیشه هم می‌زند وسط خال! از اولین ورجه ای که از روی بام جماران زدم و چهار دست و پا، قبراق، روی زمین فرود آمدم اسمم را گذاشتند گربه مرتضی علی.

البته پیش از آن هم ذوق سرشارشان را در مورد من کم به کار نبرده بودند: کوسه ریش پهن مثلا یکی از آن نام‌هائی است که به من داده بودند. لابد حالا با پشتک تازه ای که زدم اسمم را می‌گذارند شریک دزد و رفیق قافله!

ولی من هم اگر قرار باشد می توانم برایشان مضمون کوک کنم و بگویم که این‌ها ملت زنده باد مرده بادند. با یک جمله ای که خلاف میلشان از دهان آدم در بیاید آدم را سکه یک پول می کنند و بعد با یک جمله مطابق میلشان چنان به نماز جمعه آدم هجوم می‌برند که با گاز اشک آور هم نمی‌شود پراکنده‌شان کرد!

حالا بعد از ابراز نظرات جدیدم اسمم را گذاشته‌اند چوب دو سر طلا. منظورشان البته این است که از هر طرف بخواهند این چوب را بگیرند دستشان نجس می‌شود! من هم می گویم شمائی که تا خلایتان نگیرد سراغ من نمی‌آئید نباید توقع بیجا از من داشته باشید. وقتی هم که به این چوب، که من باشم، نیازتان بیافتد چنان دو دستی مرا می‌چسبید که نگو!

بیخودی نیست که عقلای قوم به من شیخ الشیوخ لقب داده‌اند!

Posted by reza at 6:38 PM

September 2, 2009

پارلمان اروپا

  تا فرصتی دست دهد و از جلسه دیروز در پارلمان اروپا بنویسم دوستان می توانند با تماشای ویدئوی کوتاه زیر که خلاصه ای از جلسه را پوشش داده است تصوری از فضای آن داشته باشند.

Posted by reza at 8:01 AM

August 28, 2009

چنان خشک سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق!

 ده روزی می‌شود فرصت نکردم چیزی در این صفحه بنویسم. در روزهای آینده نیز سرم خیلی شلوغ است. فردا بعد از ظهر باید در شهر آمسفورد هلند در برنامه‌ای که چند نهاد ایرانی به همراهی سازمان عفو بین الملل برای یادمان قتل عام زندانیان سیاسی در سال 67 ترتیب داده‌اند، هم حرف بزنم و هم یکی از فیلم‌هایم را به تماشا بگذارم. روز سه شنبه اول سپتامبر هم می‌روم بروکسل تا در جلسه‌ی کمیسیون حقوق بشر پارلمان اروپا از نقض مداوم حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران بگویم. آذر آل کنعان، بانوی شجاعی که شهادتش در مورد تجاوز در زندان‌های رژیم اسلامی همه را تکان داد هم در جلسه حضور خواهد داشت.

این‌ها را اضافه کنید به برنامه‌ریزی تدریس سینما در انگستان که طبق معمول از اواخر سپتامبر آغاز و برای مدت سه ماه ادامه خواهد یافت تا به من حق بدهید که وقت برای این صفحه کم بیاورم.

Posted by reza at 9:32 PM

August 19, 2009

دو نامه از مشهد در مورد «حاج آقا صفائی»

دوستانی که ویدئوی مصاحبه من با شاهد دوم را دیده اند مسلما نام حاج آقا صفائی را به یاد دارند. نامه ای که دیروز از مشهد دریافت کردم، به همراه پاسخ خودم و پاسخ مجددی که به دستم رسید را بدون هیچ اظهار نظری در زیر می آورم. 

سلام آقای علامه‌ زاده. من جوان تازه ازدواج کرده ای در دیار بی عدالتی ایران هستم. چون من این قدر در این دیار مادری شما زیادند که مدرک تحصیلی دارند، فوق لیسانس دارند، درس خوانده اند، حتی سابقه ی سیاسی منفی ای هم ندارند، سوء پیشینه هم ندارند، به خدا معتاد هم نیستند اما حتی مثل من منتظر هم نیستند که شش ماه بعد هم حقوق دریافت کنند چون کاری برایشان نیست. این است مرام ما، مرام تحمل، مرام زجر، مرام سختی های روزانه برای تامین حداقل ها در زندگی، مرام دهانی بسته، مرام انتقاد نکردن برای اینکه مبادا از حداقل زندگی محروم شوی، این مرام امروز جوان سر به راه ایرانی است. مرام من، مرام خیلی از دوستان ام. بماند! شاید دیدن فیلمهای زجرآور و کشنده و کمر شکنی که گذاشته بودید مرا برای درد دل کردن پر رو کرده است. این ایمیل را زدم تا بگویم این آقای صفائی که این خانوم از او نام برده است اکنون هنوز متاسفانه به حیات نحس خود ادامه می دهد و در مشهد زندگی می کند . . . من از سوابق و خودسری های این آدم خیلی شنیده ام اما واقعا باور این عمل از سوی کسی که بارها در حال حرم رفتن در مشهد و یا قدم زدن دیده امش سخت بود، گرچه هیچ چیز برایم غیر قابل باور نیست این روزها.

آری هنوز این آدم زنده است و در خانه ی مجللی زندگی میکند. دوست دارم به آن خانوم محترم بگوئید این حرفهای مرا، که همین آدم اکنون به اطرافیانش می گوید ما نمی خواستیم این انقلاب به اینجا بکشد . . . ما اصلا هدفمان این نبود . . .فکر نمی کردیم این چیزی که حالا هست بشود . به این خانوم بگوئید که همین صفائی پسری دارد که یک ازدواج ناموفق داشت و طلاق گرفت . . .به این خانوم بگوئید که همین صفائی دختر معلولی دارد که نیاز به مراقبت دائمی دارد. به این خانوم بگوئید ظلم در دستگاه خدا هیچ کجا مخفی نمی ماند و خدا عوضش را گونه ی دیگری به انسانها می دهد. به این خانوم عزیز و محترم بگوئید اکنون که تو با فرزندانت، با همسرت می نشینی و چای می خوری و میخندی، صفائی در مشهد حرم می رود و توبه می کند از کرده هایش، بگوئید که نگاه می کند به دختر معلولش و آه میکشد. بگوئید که نمی داند برای پسر معلق اش چه کند. بگوئید به این خانوم محترم که آه مظلوم روزگاری دامن ظالم را خواهد ستاند، گرچه اکنون این بانو در آن سوی دنیاست و این اقا هنوز در همین مشهد زندگی کند. بگوئید گرچه ممکن است برخی از آدمهای کور و کر مطالب او را ساخته و پرداخته ی بیگانه و دسیسه بدانند و بگویند دروغ است من حرفهایش را باور میکنم چون با چشمهایم دارم می بینم که چگونه صفائی به خاک سیاه آه کشیدن و ندامت و فلاکت درونی افتاده است وچگونه می ترسند از سایه ی خودشان برای یک قدم زدن ساده و عادی در خیابان. تازه حالا که حکومت هنوز علی الظاهر پابرجاست و روزگاری اگر این حکومت برگردد چه خواهد شد؟
آه می کشم و اشک چشمانم را پاک می کنم از فیلم دردناکی که این بانوی محترم در آن سخن گفت، و برای صبرش رو به حضرت رضا می کنم و دعا خواهم کرد. مشهد مقدس. علی


دوست گرامی
با تشکر از اینکه با من تماس گرفتید می خواستم بپرسم آیا شما مطمئن هستید که کسی که شما می شناسید همان صفائی است که بازجو بوده. اگر مطمئن نباشید درست نیست که نامه تان را منتشر کنم، وگرنه انتشارش بسیار مفید خواهد بود. موفق باشید.

 

جناب علامه زاده سلام
در آن سالهای اول انقلاب تنها یک بازجو "صفائی " در مشهد مشغول به کار بوده است که معروف به خلخالی مشهد یا خراسان بوده، و گویا در ابتدای انقلاب حکم حاکم شرعی داشته است و همه کاره بوده، یعنی خودش میگرفته خودش بازجوئی می کرده خودش فتوا میداده و حکم صادر می کرده، خودش زندانی می کرده خودش میکشته خودش مجازات می کرده و حد می زده.
از آنجائی که فردی که شما با او مصاحبه گرفته اید چند بار تاکید می کند که حاج اقا صفائی چنین کرده، حاج آقا صفائی چنان کرده، و از قرینه ی سیگار کشیدن وی در اوائل انقلاب می توان به تقارن این دو شخصیت پی برد . در عین حال باید عرض کنم این فرد در ابتدای انقلاب گویا لباس روحانیت به تن داشته است. چند تن از دوستان من که این ناآدم را می شناسند از جاهای مختلف دنیا این فیلمی که شما گذاشته اید را دیده اند و همه با هم توافق داریم که این فرد احتمالا باید همان صفائی باشد چون بعید به نظر می رسد که یک صفائی دیگر بتواند این همه اختیارات داشته باشد که هر کار خودش می خواهد انجام دهد. علی . مشهد

Posted by reza at 4:24 PM

August 18, 2009

گفتگوی من با یک قربانی دیگر تجاوز جنسی

  پس از سه روز کار سنگین و بی‌وقفه، ساعتی پیش ویدئوی گفتگویم با یک بانوی با شهامت دیگر را در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران، با کمک بیژن شاهمرادی در تدوین و ترجمه و زیرنویس انگلیسی، به پایان بردم که در زیر برایتان به تماشا می‌گذارم.

نوشتن در این باره، بویژه پس از این روزهای سنگین که سخت درگیر آماده کردن این ویدئوها بودم، در این ساعت شب برایم عملی نیست. بنابراین سخن را کوتاه، و شما را به دیدن این گفتگو که عنوانش «الان خیلی خسته‌ام» است، دعوت می‌کنم.

Posted by reza at 1:00 AM

August 14, 2009

ماجرای زیرنویس انگلیسی

  هنوز مشغول زیرنویس انگلیسی ویدئو مصاحبه در مورد تجاوز در زندان‌های جمهوری اسلامی بودم که ایمیلی رسید از دوستی ناشناس که زحمت زیرنویس را کشیده بود و فیلم را در صفحه خودش در یوتیوب گذاشته بود! راستش اول جا خوردم ولی بعد بدم نیامد چون خیلی خسته‌ام و زیرنویس کردن هم کاری وقت گیر و خسته کننده است.

معمولا ویدئوی بیش از ده دقیقه را نمی‌شود در یوتیوب گذاشت (البته من این محدودیت را ندارم) و از این رو این دوست ویدئو را به دو بخش تقسیم کرده که من با سپاس از او به هردو بخش در زیر لینک می‌دهم و از یاران این صفحه تقاضا دارم آنان را برای دوستان غیر ایرانیشان بفرستند. با سپاس پیشاپیش.

 

 

Posted by reza at 3:48 PM

جامی آب زلال

  از نیمه شبِ پریشب که پس از یک شب بلند بی‌خوابی تدوین مصاحبه با نازنین زنِ وطنم، خواهر معصومم آذر، را به پایان بردم و منتشر کردم تا حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم این بغض گلوگیر رهایم نکرده است. نه اینکه اشک نریخته باشم. از مرگ نابهنگام جوادم تا امروز که دوازده سال از آن می‌گذرد اینقدر اشک نریخته بودم. همین حالا هم این اشک است که نمی‌گذارد این چند کلام را بنویسم و خودم را خالی کنم.

با هر پیامی که می‌خوانم قلبم برای دختر آذر که باید به سن دختر من، بیست و هفت هشت ساله باشد می‌گیرد؛ گرچه دهسال پیش از این، همین ها را از دهن مادرش شنیده است باز نمی دانم چرا فکرش رهایم نمی‌کند. گاهی از اینکه در بازتاب بی‌نظیر این شهادت تکاندهنده سهم داشته‌ام شادمان می‌شوم و گاهی غمگین. غمگین از اینکه چرا باید این همه درد داشته باشیم که بیانش تن خودمان را هم بلرزاند.

با تو هستم آذر. یادت باشد کی دارم این را حرف می‌زنم. تو در تاریخ وطن تجاوز شده‌ی من، نمونه‌ی شرافت، پاکی، صداقت و از خود گذشتگی برای همیشه باقی خواهی ماند چرا که وقتی ملتت در التهاب تشنگی حقیقت می‌سوخت جام آب زلال روحت را به آن‌ها پیشکش کردی.

Posted by reza at 10:14 AM

August 11, 2009

گفتگوی من با یکی از قربانیان تجاوز جنسی

چهار سال پیش به دعوت آقای «بابک عماد»، یکی از مسئولان «کانون زندانیان سیاسی ایران – در تبعید»، برای مصاحبه و فیلمبرداری از دو شیرزن ایرانی که با شهامت آمادگیشان را برای شهادت دادن در مورد فاجعه‌ی تجاوز جنسی در زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی اعلام کرده بودند به استکهم رفتم، جائی که آندو نیز از انگلستان و آلمان، محل سکونتشان، به آنجا آمده بودند.

در طول این چهار سال منتظر فرصتی بودم تا توجه عمومی به این درد بزرگ اجتماعی در جامعه ما جلب شود تا این دو سند تاریخی را منتشر کنم. در طول بیست و چهار ساعت گذشته کاری جز این نکردم که گفتگویم را با یکی از این دو قربانی به ساده‌ترین شکل ممکن تدوین کنم تا کمترین خدشه‌ای به سندیت غیر قابل انکار آن وارد نشود.

ویدئوی پانزده دقیقه‌ای زیر حاصل این تلاش است. در فرصتی دیگر گفتگو با قربانی دیگر را هم به تماشا خواهم گذاشت.

Posted by reza at 10:21 PM

July 31, 2009

همراه شو رفیق، همراه شو عزیز، همراه شو...

  آدم این روزها نمی‌داند از چه حرف بزند. از ژرفا گرفتن شعارها از «رای من کجاست؟» در روز شهادت تکاندهنده‌ی «ندا» تا «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» در مراسم چهلم همان عزیز، یا از فضاحت شرم آور شرائط زندان‌ها در ایران که با افشای قتلگاه کهریزک برای جهانیان برملا شد.

من اما در این نوشته می‌خواهم به وظیفه‌ای که ما ایرانیان تبعیدی و مهاجر بر عهده داریم تاکیدی چندباره بکنم. حرکات اعتراضی ما در این مدت چهل روزه به واقع تحسین برانگیز بوده است. تظاهرات در هر گوشه از جهان در حمایت از جنبش مردم ایران، اعتصاب غذا در اینسو و آنسوی دنیا، پیوستن به دعوت سازمان عفو بین‌الملل و برپائی اجتماعات چشمگیر در دهها شهر گیتی تاثیری به سزا در روحیه دادن به مردم به جان رسیده‌ای که در مقابل گلوله ایستاده‌اند، و نقشی موثر در بازگوئی درد مردم ما به مردم و دولتمردان کشورهای میزبان داشته است.

این‌ها وظیفه‌ای است که تا دستیابی مردممان به آزادی باید بر دوشمان حس کنیم و یک لحظه از آن غافل نمانیم. اما در کنار آن بسیار ضروری است که به راهکارهائی با ژرفا و کارآئی بیشتر نیز بیندیشیم. یکی از این راهکارها همان است که اکبر گنجی، همراه پیگیر جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ما، در دو مقاله اخیرش پیشنهاد کرده است، یعنی پیوستن به کارزاری که در آن قرار است «نامه‌ای خطاب به کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل نوشته شود و از او خواسته شود که پرونده ایران را به شورای امنیت سازمان ملل ارسال کند.» زیرا رژیم اسلامی ایران «طی سه دهه‌ی گذشته جنایات سازمان یافته‌ی بسیاری صورت داده است: قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367، ترور ده‌ها دگراندیش در داخل و خارج از ایران، حمله به کوی دانشگاه تهران در سال 1378، به گلوله بستن مردم معترض به تقلب انتخاباتی و کشتن د‌ه تن از آن‌ها، برخی از مصادیق مدعای ماست.» این‌ها که برشمرده شد نمونه‌هائی از جنایات قابل اثبات‌اند که زمینه لازم را برای کشاندن سرکردگان این رژیم ضد مردمی به دادگاه جنائی بین‌المللی لاهه فراهم خواهد کرد.

من به عنوان ادای وظیفه از همین حالا امضایم را زیر این نامه‌ای که قرار است در چند روز آینده منتشر شود می‌گذارم و امیدوارم هموطنانی که با هر نگرشی تنها به آزادی برای ایران می‌اندیشند با امضای این نامه توان اجرائی آن را افزایش داده و جلوه دیگری از همبستگی ملی و مردمی را در مجامع بین‌المللی به نمایش بگذارند.

Posted by reza at 7:44 AM

July 30, 2009

از «رای من کجاست؟» تا «استقلال، آزادی، جموری ایرانی

وه که با چه سرعتی شعارهای مردم ژرفا می‌گیرد!

Posted by reza at 8:12 PM

July 26, 2009

کامبیز روستا، موجی که آرام گرفت

  خبر درگذشت یکی از مبارزان خستگی ناپذیر راه رهائی مردم، کامبیز روستا، مرا بر آن داشت تا به جای هر سوگواره و یادنامه ای صحنه آغازین فیلم «موج و آرامش» را که ده دوازده سال پیش با همکاری و شرکت خود او ساختم برایتان به تماشا بگذارم. این صحنه، پنج دقیقه از آغاز فیلم «موج و آرامش» است که مدت آن پنجاه دقیقه بوده و نسخه هلندی و انگلیسی آن تا کنون بارها از تلویزیون های مختلف اروپا و آمریکا پخش شده و من آن را به زندانیان سیاسی ایران تقدیم کرده بودم. یادم نرود بگویم که موسیقی زیبائی که در این فیلم می شنوید کار دوستِ هنرمند نازنینم اسفندیار منفردزاده است.

یاد کامبیز روستا گرامی باد!

Posted by reza at 12:37 PM

July 22, 2009

نامه دیگری از تهران: جای شاملو خالی!

رضا جان، گفتی از شرایط داخل برایت بنویسم. راستش اوضاع قدری درهم و برهم است.  همه تا حدی گیجیم. از یک سو مشروعیت از دست رفته حضرات قابل برگشت نیست و همه با نفرت از آنها حرف می زنند. مردم عادی، مذهبی ها و حتی بچه های چهارساله این روزها به خامنه ای و دار و دسته اش فحش می دهند. از طرف دیگر این جو ارعاب که راه انداخته اند شوخی بردار نیست.

در هر تجمعی اقلا سی چهل نفر را می برند و هیچکس تا مدتها از اینکه کجا هستند خبر نمی شود. اگر این لامروتها قدری رعایت حقوق عادی انسانی را می کردند مبارزه می توانست شکل هدف‌دارتری را به خود بگیرد. چیزی که این حکومت نظامی ثابت کرده است این است که وقاحت هم حدی ندارد و در این امر با بلاهت همداستان است.

از بعضی دوستانم که همان روزهای اول گرفتار شدند هیچ خبری نداریم. همه جور پرس و جویی به درهای بسته می خورد. یکی از دوستان بعد از هفده روز کتک خوردن و دست و پنجه نرم کردن با مرگ بالاخره موفق شد از زندان به بیمارستان برود و از آمبولانس حامل فرار کند و خود را به سفارت ایتالیا برساند. بعد از دیداری  که سراپا خونی رویت شد دیگر هیچ خبری از او نداریم. راستش به خیر این دولتهای فی المثل مدرن هم امید نداریم.

ما سخت گرفتار برنامه های دوم مردادیم برای شاملو. روزنامه اعتماد ملی کاری انتحاری قرار است بکند. پاره ای از نوشته های شاملو را که تا به حال چاپ نشده اند در اختیارشان گذاشته‌ایم تا شاملو تیتر اول بشود و اقلا سه صفحه ويژه داشته باشد.

به هر حال وضعیت پیچیده ایست. حرفهای رفسنجانی قدری فضا را برای مردم عادی بازتر کرد و تا حدی هم به نفع جبهه موسوی یارگیری کرد ولی چیزی که هست مردم هنوز از اثر ضربت این سرکوب سخت بیرون نیامده اند. آدمهای با دل و جرات کم نیستند ولی وقاحت اینها هم حد و مرز ندارد. به هر تقدیر مبارزه ادامه دارد و این خشم و تلخی عمیقی که در دل مردم خانه کرده است، سکونتش را تا سقوط آنها ادامه می دهد.

رضا جان پیشنهاد می کنم در برنامه تحصن خود از صدای شاملو استفاده کنید .اگر هم بخواهی می توانم برایت چیزهایی بفرستم از او که منتشر نشده و به درد این شرایط می خورد. بد نیست با دوستان دیگر هماهنگی صورت دهیم برای برگزاری جشن تولد با شکوهی از شاملو در بیست و یک آذر امسال. بغض امانم نمی دهد و نگاه پیرمرد را به خاطر میاورم در روزی که از او خواستم بیاید و برای لورکا در دانشگاه تهران سخنرانی کند. اول قبول کرد و بعد که به دیدنش رفتم نگران سلامت من و دوستان شد و گفت نمی خواهم در خطر بیفتید. آن برنامه را لغو کردند. هنوز به ماجرای کوی دانشگاه نرسیده بودیم. شاملو در روزهای کوی سخت بیمار بود. این روزها هم دلم برای دستهایش تنگ می شود، برای بوسیدن صورتی که بوی سیگار می دهد و ته ریش مختصری دارد.

می‌بوسمت.

Posted by reza at 8:59 AM

July 21, 2009

قرص خواب!

ساعتی بیش نیست که از استودیوئی در آمستردام برگشته ام در مصاحبه ای زنده و از راه دور با تلویزیون صدای آمریکا. من این روزها بر خلاف گذشته دعوت هیچ دوست برنامه ساز رادیو و تلویزیونی فارسی زبان را رد نمی کنم چون برای انتشار اخبار حرکات اعتراضی در خارج از کشور در حمایت از جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ایران، بلندگوئی از آن رساتر در اختیار ندارم.

امشب هم در برنامه دیدنی تفسیر خبر که دوست خوبم جمشید چالنگی اداره و اجرایش می‌کند ضمن بحث و فحص‌های مختلف، فرصتی به دست آوردم تا نه فقط از اعتصاب غذای اعلام شده‌ی روشنفکران و هنرمندان ایرانی در نیویورک حمایتی مجدد بکنم بلکه خبر اعتصاب غذای ایرانیان مقیم هلند در لاهه، در روزهای بیست چهار تا بیست شش جولای، و نیز گردهمائی در آمستردام به دعوت سازمان عفو بین‌الملل، در روز بیست و پنج جولای، که خودم در هر دو شرکت خواهم داشت را به گوش کسانی که ممکن است آن را نشنیده باشند برسانم.

این چند خط را دیر وقت شب نوشتم تا بتوانم راحت‌تر بخوابم!

Posted by reza at 12:39 AM

July 18, 2009

بیائید دست در دست، و صدا در صدای هم بیاندازیم

آتش گرمابخشی که حضور با شکوه میلیون‌ها هموطن در اعتراض به تقلب در انتخابات بر پا کرده بود و داشت با بسته شدن سرکوب گرانه ی تمامی راه‌های تنفسی اش به خموشی می‌گرائید دیروز یکبار دیگر زبانه کشید و روح سرمازده ی یک ملت را گرم کرد.

گر چه دوست و دشمن آیت الله رفسنجانی در آلوده بودنش به چپاولگری اقتصادی و دست داشتنش در جنایات رژیم مثل ترور قاسملو و شرفکندی با یکدیگر همداستان نیستند اما در دودوزه بازی کردن و یکی به میخ و یکی به نعل زدنش بی‌تردید همآوازند.  دیروز او با شامه سیاسی قوی، پس از سکوتی طولانی که برای سبک سنگین کردن شرائط به خاطر تعیین جهتش بدان نیاز داشت، در چرخشی چشمگیر از مواضع دو دهه‌ی گذشته‌اش، عملا اگر نه مستقیما در مقابل رهبر، دستکم در جهتی مغایر با او ایستاد.

شاه بیت زیبای غزل نه چندان نغزش تکرار اهمیت نقش خواست مردم در امر دولتمداری بود که با ذکر حدیث از بزرگان دین و خاطره از آیت الله خمینی به آن ابهت بخشید. و این ابهت همانوقت در مقابل چشمان  او و جهانیان قابل رویت بود. جمعیتی چند صد هزار نفره، ابهت شکوهمند با هم بودن یک ملت را در خیابان‌های اطراف دانشگاه به نمایش گذاشته بودند.

دیروز را باید نقطه عطفی در جنبش آزادی طلبانه‌ی نسل سبز نامید. این اولین بار بود که پس از سرکوب خونین حکومت، مردم یکبار دیگر فرصت قدرت نمائی یافتند و شکاف میان بالاترین رده‌ی حکومت را بازتر و نمایان‌تر از پیش کردند.

حالا دیگر مردم با خلاقیتی که با ایجاد فرصت‌ها از خود نشان داده‌اند می‌باید به چرخ این جنبش سرعت بیشتری ببخشند و رهبرانشان را وادارند تا به چیزی کمتر از انحلال انتخابات و آزادی تمام زندانیان سیاسی قانع نشوند. تن دادن حکومت به همین دو خواست کاملا دست یافتنی، ستون فقرات آن را خواهد شکست.

ما اما، ایرانیان خارج از کشور که در بیرون از قدرت سرکوب رژیم قرار داریم نیز باید به تلاشمان برای بازتاب صدای مردممان به هر طریق ممکن بکوشیم. خوشبختانه اکثر ایرانیان در خارج به این مهم واقفند و هر هفته چندین گردهمائی در اینسو و آنسوی جهان برپاست. کاش این امکان وجود می‌داشت که این حرکاتِ خودجوش به حرکتی همگانی و متحدانه در خارج بدل می‌شد تا تاثیری چشمگیرتر بر روند جنبش در داخل می‌گذاشت.

اطلاعیه‌ی گروهی از مبارزین و روشنفکران و هنرمندان ایرانی در خارج برای اعلام اعتصاب غذای سه روزه در هفته آینده در مقابل سازمان ملل متحد در نیویورک، از این نظر که توانسته است رنگین کمانی از شخصیت‌ها با عقاید و آرای مختلف را گرد هم آورد می‌تواند نطفه‌ی یک هماهنگی در حرکات خارج کشور را در خود داشته باشد. بیائید با پیوستن به این جمع و حمایت از آن در دفاع از زندانیان سیاسی و پشتیبانی از جنبش آزادی طلبانه‌ی مردم ایران، همانطور که از مردم در ایران توقع داریم، ما نیز دست در دست هم و صدا در صدای هم بیاندازیم.

Posted by reza at 9:51 AM

July 16, 2009

نماز جمعه ی فردا: سناریو بد، سناریو خوب

سناریو بد:

بیرونی / دانشگاه تهران / ظهر

[نمائی از بالا]: فضای دانشگاه دودآلود است و ابری تیره آن را پوشانده است. دوربین بر فراز چند هزار نمازگزار که محوطه دانشگاه و خیابان‌های جنبی آن را پوشانده‌اند می‌چرخد.

[نمائی متوسط] از: خطیب نمازجمعه (آیت الله رفسنجانی) که دارد هم از ستمی که به مردم و موسوی و کروبی شد، و هم از جفائی که به خودش و به رهبر رفت حرف می‌زند، بی‌آنکه تنافضی در آن ببیند.

[نمائی درشت] از: سید حسین موسوی که در حال سجده سر بر مُهر می‌فشارد.

سناریو خوب:

بیرونی/ شهر تهران / ظهر

[نمائی از بالا]: هوای تهران صاف و آفتابی است. دوربین روی جمعیت میلیونی که خیابان‌های اصلی تهران را انباشته‌اند می‌گردد. اقیانوسی سبز و آرام تا افق شهر گسترده است.

[نمائی متوسط] از: سید حسین موسوی که از بالای سقف ماشینی به مردم اطمینان می‌دهد که بر سر پیمانش با آنان هست و دستکم تا ابطال انتخابات و رای گیری مجدد در کنارشان می‌ماند.

[نمائی درشت] از: خطیب نمازجمعه (آیت الله رفسنجانی) که چشم به این اقیانوس مواج دوخته و سکوت کرده است، چرا که می‌داند فرقی نمی‌کند چه بگوید!

[پایان]

Posted by reza at 1:41 PM

July 13, 2009

دکتر قاسملو: هم کُردِ ایرانی، هم ایرانیِ کرُد

تردیدی نیست که جهان معاصر دکتر عبدالرحمن قاسملو را بعنوان یکی از رهبران بزرگ حزب دموکرات کردستان ایران می‌شناسد. بی‌تردیدتر از آن، این است که دکتر قاسملو یکی از رهبران بزرگ تمامی مردم کردستان ایران بوده است، چه عضو و پیرو حزب دموکرات کردستان ایران بوده باشند چه نبوده باشند. ایده‌ها و آرمان‌های شریف او برای رفع تبعیضات قومی و زبانی و مذهبی در قلمرو کرد نشین ایران، مبارزه‌ی پیگیر و سازمان یافته‌ی او چه در چهارچوب حزب دموکرات کردستان و چه در عرصه وسیعتر میهن همه‌ی ما، ایران، دکتر قاسملو را بر فراز چهارچوب حزبی‌اش، در قلب تمام مردم کُرد جای داده است.

آگاهی و برنامه‌دار بودن حزب دموکرات کردستان ایران زیر رهبری دکتر قاسملو در سال‌های طوفانی 1357 به بعد را به راحتی می‌توان در شعار آگاهانه‌ی این حزب، دموکراسی برای ایران و خودمختاری برای کردستان، دید.

اما آنچه من می‌خواهم به این دو واقعیت پذیرفته شده بیافزایم این است که دکتر قاسملو در تاریخ معاصر وطن ما، ایران، یکی از معدود رهبران سیاسی آگاه و با برنامه در کل جامعه‌ی ایران بوده است و به همین مناسبت است که ایرانیانِ غیر کُرد هم او را یکی از شریفترین مبارزان راه آزادی، برابری و عدالت اجتماعی در ایران می‌شناسند و جائی شایسته در قلب خود برای او باز کرده‌اند.

دکتر قاسملو، چه در خصوصیات عام و چه در ویژگی‌های فردی‌اش، سیاستمداری استثنائی بود. تمایل دارم هر چند گذرا در این ادعا باریک شوم:

قاسملو در زمانه‌ا‌ی که بر خلاف امروز نه مردم و نه حتی اکثریت روشنفکران جامعه و رهبران احزاب سیاسی دیگر به دموکراسی باور داشتند، شعار دموکراسی برای ایران را بر خودمختاری برای کردستان ارجحیت می‌داد.

قاسملو فردی مدرن با تحصیلات عالیه و آشنا به مسائل اجتماعی و سیاسی جهانِ زمان خود بود. او به مسائل اجتماعی و سیاسی ایران آشنائی عمیق داشت و چهارچوب نظام سیاسی ایران، نقاط قوت و ضعف آن را به دقت می‌شناخت.

قاسملو به وطنش ایران عشق می‌ورزید و به مردم ایران، از هر تیره و طایفه‌ای، می‌اندیشید و برای رهبری مردم کُرد ایرانی به سوی بهروزی برنامه‌ای عملی، حساب شده و عقلائی داشت.

و بالاخره، و شاید والاتر از همه این‌ها، قاسملو پاکدامن و صادق بود. زیر این دو لغت خط قطوری می‌کشم تا بر این واقعیت دردناک تاکید کنم که متاسفانه کمبود این دو خصیصه، یعنی پاکدامنی و صداقت، در میان زمامداران کشورمان، دستکم در طول تاریخ معاصر و بویژه امروز، لطمات جبران ناپذیری به معنای سیاست و سیاستمداری در میان مردم ما زده است. و از این روست که ارج گذاری به شخصیت‌های تاریخی وطنمان همچون دکتر قاسملو که نمونه‌ی پاکدامنی و صداقت بوده‌اند اهمیت ویژه‌ای می‌یابد.

و اما همین پاکدامنی و صداقت، یعنی نقطه‌ی قوت شخصیت دکتر قاسملو، «پاشنه‌ی آشیل» یا «چشم اسفندیار» او از کار در آمد. جانیان حاکم بر اریکه قدرت در ایران، توطئه‌ی خائنانه‌ی ترور او و یار همرامش قادری آذر را بر مبنای همین نقطه‌ی قوت دکتر قاسملو طراحی کردند. آن‌ها می‌دانستند که قاسملو هیچ امکانی، هر چند کوچک و هر اندازه مخاطره آمیز را برای راهبری مردمش به زندگی بهتر از دست نمی‌نهد.

جنگ بی حاصل هشت ساله با عراق با نوشیدن جام زهری که رهبر سر کشید پایان یافته بود و به قول نماینده حزب دموکرات کردستان ایران در اروپا، در مقابل دوربین خود من، که در فیلم مستند «جنایت مقدس» آمده است این حزب فکر کرد وقتی رژیم اسلامی با صدام حسین که سال‌ها او را کافر می‌نامید حاضر به مذاکره شده چرا با رهبران کرد که ایرانی هستند پای میز مذاکره نرود.

ساختار حکومت اسلامی که با مرگ آیت الله خمینی، و به رهبری برکشیده شدنِ خامنه‌ای، و به ریاست جمهوری رسیدنِ رفسنجانی تغییر چهره داده بود این امید را بیدار کرد که شاید ساختار تازه بخواهد زیر شعار سازندگی از سیاست ترور و ارعاب فاصله بگیرد. تماس‌های دفتر رفسنجانی با مخالفین رژیم اسلامی در اولین سال ریاست جمهوری او بر همین امید واهی مخالفین استوار شده بود و تا وقتی پهنه‌ی سوءقصدها و ترورهای مخالفین، چه در داخل و چه در خارج کشور، گسترده‌تر از دوره‌ی خمینی نگشت، و با ترور دکتر شرفکندی جانشین شریف دکتر قاسملو و همرزمانش، نوری و فتاح و اردلان، در جنایت میکونوس کامل نشد کسی نفهمید که اصلی‌ترین برنامه‌ریزان ترور این مخالفین شخص خامنه‌ای و رفسنجانی در مقام رهبر و رئیس جمهور حکومت اسلامی بوده‌اند.

بر مبنای همین تحلیل و در عرصه‌ای به این شکل که یاد کردم بود که دکتر قاسملو به این امید که جنگ برادرکشی در ایران هر چه زودتر پایان بگیرد و مردم کردستانِ ایران حتی اگر شده یک قدم به خواست بر حقشان نزدیک شوند، درست بیست سال پیش از این، در همین روز، دعوت توطئه گران را با پاکدلی و صداقت ذاتی‌اش پذیرفت و همانطور که می‌دانیم متاسفانه جان بر سر  آرمان خود و مردمش باخت.

یاد او و همه‌ی همرزمانش جاودنه باد!

Posted by reza at 8:30 PM

July 11, 2009

ویدئوی مراسم هنرمندان ایرانی در آمستردام در دفاع از مردم ایران

ویدئو زیر مربوط به مراسمی است که گروهی از هنرمندان ایرانی مقیم هلند برای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر در ایران در کلیسائی در مرکز آمستردام در روز پنجم جولای برپا کردند. تا به آن‌ها خسته نباشید گفته باشم این ویدئو کوتاه را تدوین کرده و در اینجا آوردم.

Posted by reza at 12:20 PM

July 10, 2009

شهادتی خواندنی از یک دردآشنا در تهران

 رضای عزیز، یادداشت تو را برای تجمع ایرانیان در بروکسل خواندم و لمس کردم معنای خطابت را که «با توایم چه ساکت باشی و چه در خروش». می‌نویسم برایت تا شهادت داده باشم. شهادت داده باشم از آنچه در دل این خاک می‌گذرد. خاک من  و خاک تو.

پیش از انتخابات هرکدام از ما به نحوی و به توجیهی سعی کردیم  از مردم بخواهیم در این دوره شرکت کنند. در دل امواج سبز خیابان‌های تهران و  شهرستانها به یقین می‌دانستیم که در بدترین شرایط هم آقای موسوی به دور دوم خواهد رسید و نهایتا در آن دور برنده‌ی انتخابات، سبزها خواهند بود. با این حال بدبینی شگفتی در من موج می‌زد. شب قبل از انتخابات بعضی‌ها از احتمال قریب به یقین کودتا حرف می‌زدند.

تلخی من بی‌سابقه نبود. ضمن اینکه هرگز تلخی خود را دستمایه‌ی قهر و اخم نکردم. هرجا که می‌شد مشارکت کنم، مشارکت می‌کردم. صمیمانه آرزو داشتم که همه‌ی تلخی تحلیل‌هایم ریشه در تجربه‌های شخصی‌ام، ذهن تراژیک‌ام و خلاصه بدبینی تاریخی‌ام داشته باشد و اینبار بتوانم در ذهن و خاطراتم تجدید نظر کنم. اما نشد. من همه‌ی تلاشم را کردم، اما نشد. همگام با من، همه‌ی تاریخ هم تلاش می‌کرد و نشد که تلخ نباشد.

در این روزها تقریبا همه جا بودم، در همه‌ی تظاهرات‌ها، در دیوار نویسی‌ها، در تعقیب و گریزها، کتک خوردم، فرار کردم، دوستان زخمی‌ام را در خانه پناه دادم. امروز اما سکوت را در خیابان‌ها می‌بینم. دولت وقیح احمدی‌نژاد، روش روشنی دارد: یک سرکوب سخت، کش دادن همه‌چیز با امروز و فردا کردن، سلب انرژی مردم با مهارتی تاریخی‌اش در زمان‌خریدن، شیوع ناامیدی در آحاد مردم، ایجاد فضای بی‌اعتمادی و شک و در آخر سرکوب نهایی با کشتارها و دستگیری‌هایی که صدایش همیشه دیر در می‌آید، دیر مثل خاوران. تا اینجایش هم موفق بوده‌است، توانسته‌است ذهن دولت‌های غربی را با دستگیری کارمندان شریف سفارت انگلیس منحرف کند و کم کم، موضوعات تازه‌تری هم خلق خواهد کرد. هدف این است که توجه غرب از خواست به حق مردم ایران برای خود، به سمت وقاحت دولت ایران در برابر غرب معطوف شود. توانسته‌است فضای هراس را در داخل کشور حاکم کند تا مشتاق‌ترین مردم هم در نومیدی کار خود را در خفا بکنند.   

نسل قبل که سال‌های شصت را به یاد دارد، هر امکانی را محال می‌داند ضمن اینکه با همه‌ی وجودش می‌خواهد که تغییری رخ دهد بنابراین نسل انقلاب ۵۷ آمیزه‌ای از ناامیدی و تمنا ست. نسل بعد، که دهه‌ی شصت دهه‌ی کودکیش بود، هنوز امیدوار است اما به خمودی و کسالت سی‌ساله‌ای خو کرده‌است. پرشورترین مردم امروز ایران، نسلی است که پس از جنگ ایران و عراق بدنیا آمد، بخصوص دختران این نسل. توده‌ای که حدود بیست سال سن دارد و تقاضاهای بسیار. اینترنت، موبایل، تفریح، رقص، شعر و دموکراسی را می‌فهمد بسی بیشتر از هر دو نسل قبل. مسئولیت ما بیشتر آن است که نگذاریم این نسل نوپا ناامید بشود. تکرار یک دهه‌ی شصت دیگر با ابعاد بزرگتر، نتیجه‌ای جز ناامیدی این نسل نوپا نخواهد داشت و این یعنی انتظار تا دموکراسی بیست سال دیگر دوباره بخواهد بر در بکوبد و دولت احمدی نژاد همین نسل را هدف قرار داده‌است. درست است که امروز همه‌ی رسانه‌های غربی بر حوادث داخل ایران تمرکز کرده‌اند ولی چندان دور نیست که توجه آن‌ها به جای خواست دموکراتیک مردم ایران به بحران‌ها، لاف‌ها و تهاجم‌های دولت ایران معطوف شود.

تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم این‌همه فیلم و عکس از این اتفاقات وجود دارد و در دو زمینه کم‌کاری می‌شود: تو و دوستان دیگر فیلمسازمان می‌توانید شرح ماوقع این روزها را به شکل تاثیرگذاری مستند کنید.

و نکته دیگر: تهیه‌ی دادخواست علیه رهبران حکومت اسلامی و تلاش برای ممنوع‌الخروج کردن آن‌ها اقدامی است که شما می‌توانید بکنید. شما می‌توانید کمک کنید که دولت‌های غربی دنباله‌روی تهاجم دولت فاشیستی احمدی‌نژاد نشوند که به عکس با تقویت مردم داخل ایران بتوانند عملا به دولت احمدی‌نژاد حمله کنند. استراتژی دفاعی در مقابل احمدی‌نژاد فقط به او وقت و فرصت بیشتری می‌دهد تا حمله‌ی نهایی را بکند. کاری که باید کرد، مجبورکردن دولت فاسشیتی به پذیرش روش دفاعی است. اگر این دولت در لاک دفاع برود به جای حمله، می‌تواند شکست بخورد ولی مادامی که با یک دست حمله می‌کند با دست دیگر کارش را به پیش می‌برد. تحریم‌های اقتصادی مردم را فلج می‌کند، تحریم‌های نظامی آن‌ها را. پس بهتر است غرب بفهمد که تحریم باید با برنامه‌هایی همراه ‌باشد به قصد تقویت مردم، نه به قصد فشار به مفهوم عامی چون «ایران» که مردم و دولت را با هم در بر بگیرد.

حفظ وحدت در استراتژی خیلی مهم است. بابا، مردم ما فعلا فقط دموکراسی می‌خواهند. نباید کاری کرد که جنبش ریزش داشته‌باشد. دعواهای قومیتی، دعواهای ایدئولوژیک را فعلا باید گذاشت در کوزه و آبش را خورد. تجربه‌ی تلخ حکومت ولایت فقیه به مردم یاد داده که دیگر اتفاق دهه‌ی شصت نیفتد. بخصوص با جمعیتی که نصف آن زیر سی‌سال است عملا ممکن نیست کلاه گشاد سال‌های شصت بر سر ما برود. حنای ولایت دیگر رنگی ندارد که آواز مرگ بر دیکتاتور و «ما دیگه رهبر نمی‌خوایم، آخوند سرخر نمی‌خوایم» را همه شنیده‌اند. بهتر است مطالبات ما محتوی ایدئولوژیک به خود نگیرد و فقط بر یک ساخت تمرکز کند، ساخت دموکراتیکی که محتوایش را مردم به رای خود با نظارت نهادهای بین‌المللی تعیین خواهند کرد. هم مارکسیست‌ها در آن محترم اند، هم لیبرال‌ها، هم روحانیت سنتی غیر حکومتی.

رضای عزیز سرت را به درد آوردم.  نمی‌توانستم واگویه نکنم این دغدغه‌ها را. ممکن است امروز و فردا در خانه‌ی مرا هم بزنند و مرا با خود ببرند. می‌ترسیدم زمان گفتن این حرف‌ها، گواهی‌ها و شهادت‌ها دیر بشود. بس دیر! نمی‌خواستم مثل همیشه‌ی تاریخمان دیر رسیده‌باشیم. می‌بوسمت، تهران، تیرماه ۱۳۸۸

Posted by reza at 12:48 PM

July 8, 2009

از ندا و با ندا

از روزی که ندای وطنمان به خاک افتاد طرح های بسیاری از او در این جا و آن جا دیده ام که یکی از آن ها، پوستری از هنرمند نامدار «بزرگ خضرائی» ست که هم اکنون برایم فرستاده، بی تردید از یاد رفتنی نیست. با سپاس از او شما را به دیدن این اثر خلاقه دعوت می کنم.

و تا با سطح بالای کار آقا بزرگ آشنا شوید، اگر نیستید، این کار چشمگیر او را نیز برایتان می‌آورم. آیا شما هم مثل من شباهتی بین این چهره و چهره‌ی ندا می‌بینید؟

Posted by reza at 10:35 AM

July 7, 2009

ویدئوی تظاهرات ایرانیان در بروکسل

در فرصتی که دست داد ویدئو کوتاه زیر را تدوین کردم و در صفحه ام در یوتیوب گذاشنم. گمان نمی کنم نیازی به توضیخ اضافی داشته باشد.

 

Posted by reza at 5:24 PM

July 5, 2009

در این نیمه شب

  دروغ نگفته باشم سخت خسته ام. هنوز عرق شرکت در جمع پرشور گردهمائی شنبه عصر بروکسل را از پیشانیم پاک نکرده باید می‌کوبیدم برمی‌گشتم هلند تا امروز عصر در گردهمائی گرم دیگری در آمستردام شرکت کنم. دیروز همراه با بقولی دو هزار هموطن – و به قول خودم نه بیش از هزار و پانصد نفر - که نیمی از آنان از هلند و آلمان و فرانسه راه سپرده بودند، در میدان بزرگ مقابل پارلمان اروپا زیر آفتاب گزنده‌ی جولای گرد هم آمدیم تا صدای اعتراض سرکوب شده‌ی مردم وطنمان را یکبار دیگر به گوش دولت‌های اروپائی برسانیم. و امروز به همراه بیش از دویست و پنجاه هموطن دیگر در کلیسائی مجلل در میدان واترلوی آمستردام دور هم جمع شدیم تا با زبان هنر همان وظیفه را انجام دهیم؛ دو شکل متفاوت برای ابراز همبستگی با مردم در بندمان ایران که با خروش خود در هفته‌های گذشته قلب جهان را لرزانند و امروز با رنجی که از سرکوب وحشیانه‌ی رژیم اسلامی می‌کشند چشم جهان را تر کرده‌اند.

عزیز همراهم، به خواهش من با دوربین کوچکی از هر دو رویداد به تفصیل فیلم گرفته است که اگر فرصت یاری کند تدوینشان خواهم کرد و به تماشایشان خواهم گذشت.

حالا اما، در این نیمه شب، پس از دو روز پر دغدغه، اگر دروغ نگفته باشم خسته‌تر از آنم که بتوانم به کاری بیش از لب زدن به شراب و اندیشیدن به چشمان ترسیده‌ی جوانانی که این شب‌ها نگران یورش‌های شبانه‌ی بسیجیان کینه‌جو به خانه‌هایشان هستند، دست بیازم.

Posted by reza at 10:38 PM

July 3, 2009

با توایم، چه ساکت باشی چه در خروش

  عزیز مانده در بند، چه فکر کرده ای؟ دارد سه دهه می‌شود که از دردی که تو می‌کشی ما هم نالانیم. این طور نیست که وقتی می‌خروشی و با ندایت آزادی را فریاد می‌کنی، و به ما دور ماندگان از وطن حیثیت و اعتبار می‌بخشی از تو یاد می‌کنیم. نه عزیزتر از همه‌ی عزیزان، با توائیم همین حالا که بغض کرده‌ای و گوشه گرفته‌ای. حتی بیشتر از دیروز که در خیابان بانوم و گلوله می‌خوردی با توایم. مگر نمی‌دانیم امروز که غمی بدین سنگینی بر چشمانت نشسته است به دست نوازشگر ما نیازمندتری؟ چرا، می‌دانیم عزیز، خوب هم می‌دانیم. این همه سال منتظر مانده بودیم تا تو، فقط تو، عزیزترین عزیران، چیزی از ما بخواهی. شرم بر ما اگر این دم را در نیابیم و از بازتاب فریاد خاموشت سر بزنیم.

حالا خواهی دید. فردا، شنبه چهارم جولای، در مقابل پارلمان اروپا در بروکسل وعده کرده‌ایم تا هم «ندا» با تو فریادت را تکرار کنیم. باش تا ببینی.

Posted by reza at 2:26 PM

June 30, 2009

نامه سرگشاده یک ناشناس به ندا

 نه من و نه همکاری که این نامه را در اینترنت یافته و از مدرسه سینمائی کوبا برایم فرستاده نویسنده این نامه را که باید یک اسپانیائی از مادرید باشد، نمی‌شناسیم. اتفاقا اهمیت مطلب در همین است. جنبش مردم وطنمان، و نام نجیب ندا که به نماد این جنبش بدل شده است، قلبی نیست که در دنیا نلرزانده باشد. این است که عجیب نیست کسی از یک سرزمین تشنه‌ی آزادی دیگر مثل کوبا این نامه را در جائی ببیند و برای دوست ایرانی ساکن هلندش،‌ که من باشم، بفرستد با این یادداشت کوتاه که: «این را بخوان تا بدانی شما ایرانی‌ها در مبارزه‌تان برای آزادی تنها نیستید. با اتحاد همه چیز دست یافتنی است.»

برگردان فارسی پاراگراف اول این نامه سرگشاده را در زیر می‌آورم و خواندن تمام نامه را که واقعا شنیدنی است می‌گذارم برای فرصتی دیگر، شاید در گردهمائی بزرگ شنبه آینده در بروکسل. یادتان باشد که این نامه بلافاصله پس از پخش ویدئوی قتل ندا نوشته شده وقتی که هنوز گمان می‌رفت آموزگار همراه او پدرش بوده است.

[نمی‌توانم بخوابم. از شب مادرید سرب داغ می‌بارد و شب از سیاهی خویش به سوی نور زرد چراغ خیابان می‌گریزد. چند لحظه پیش ویدئوی مرگ ندا در ایران را دیدم. خاکستری اسفالت خیابان را دیده‌ام که از خون بنفش او رنگین شد، مثل چشمان سیاهش که از حالت افتاد وقتی خون از دهان و بینی‌اش راه گرفت. پدرش را دیده‌ام که ناامید به سویش دوید و هوا به سینه‌اش دمید گوئی می‌خواست زندگی را در جسم دختری که جلو چشمش جان می‌داد حبس کند؛ با سرعتی زیاد تا اولین کسی باشد که کمکش می‌کند؛ با سرعتی زیاد تا به او بگوید نرود، که دوستش دارد، که به او عشق می‌ورزد. چهره‌اش را دیده‌ام که سر بلند کرد و به جستجوی کمک به جمعیت هیجانزده چشم گرداند، با موهای سیاهش پریشان در باد، و با ناامیدی، گوئی بخواهد با مرگ رودررو شده تا بگویدش که او را به جای دخترش ببرد. بالاخره و در پایان، نه با او مواجه شد و نه چیزی از اینهمه دریافت. دست‌هائی را دیده‌ام که بر سینه‌اش فشار می‌آورد با این امید که حفره‌ی بجا مانده از رقص سیاه و متفرعن مرگ را بپوشاند. پوست سفید و چهره‌ی پوشیده از خون فوران یافته‌اش را دیده‌ام که با چه سرعت شگفتی راه گرفته بود و نشانه‌های زندگی را از او محو می‌کرد. ناله‌های دردناک و فریاد پدری که از خود گم شده بود را شنیدم که در آغاز پرسش وار بود، ندا؟ ندا؟، آنگاه شگفت زده شد، ندا! ندا! و سرانجام مثل بغضی ترکید: نداااااااااا! ن... د.... ا...!

Posted by reza at 2:37 PM

June 28, 2009

صدای رسای ا