یادى از آنروزها

گمان مىکنم سال ۱۳۴۹ خودمان بود. من هنوز در مدرسه عالى سینما و تلویزیون درس مىخواندم وقتی قرار شد بعنوان دستیار کارگردان با ذکریا هاشمى که هاشم صدایش مىزدیم ﴿و هنوز هم مىزنیم﴾ همکارى کنم. هاشم بر مبناى قصه‌اى از خودش با عنوان کاغذ پاره‌هاى مچاله شده قرار بود فیلم سه قاپ را بسازد و… Continue reading یادى از آنروزها

راز سر به مهر!

شعر دیگرى از خوان رامون خیمنز شاعر بزرگ اسپانیایى و برنده نوبل ادبیات ۱۹۶۵ را برایتان ترجمه مى‌کنم که مثل ترانه‌اى که چندى پیش برایتان نوشتم به دم گرم کولیها راه یافته و به نواى فلامنکو نواخته شده است. نام شعر “وقتى ماه مى فرامىرسد” است یعنى وقتى در آندلس، زادگاه شاعر، بهار مىشود. حالا… Continue reading راز سر به مهر!

یک سینه سخن دارم …

بچه‌ها‌ى مرکز آموزش بین‌المللى رادیو و تلویزیون این روزها مشغول ساختن فیلمها و برنامه‌هاى رادیویىشان هستند و من فرصت سر خاراندن ندارم چه رسد به مطلب نوشتن. امروز که توانستم یک کمى زودتر از روزهاى دیگر به خانه بیایم با خودم گفتم دو کار را نباید فراموش کنم یکى اینکه چند خط هم که شده… Continue reading یک سینه سخن دارم …

بازى غریب ذهن

دیشب سى و یکمین سال تولد پسرم نیما را در جمع کوچکى از دوستانش جشن گرفتیم. وسط مهمانى، بازى غریب ذهن مرا سى سال به عقب برد و من براى دقایقى آن جمع کوچک را ترک کردم و به سلولى در زندان اوین بارگشتم، جاییکه منوچهر مقدم سلیمى، نقاش و مجسمه ساز، ایرج جمشیدى، روزنامه… Continue reading بازى غریب ذهن

جنگ در جبهه ى زمان

این دو هفته که مطلبى ننوشتم براى این بود که همزمان در سه جبهه در حال جنگیدن بودم: جبهه اول جبهه ى زمان بود که به اعتقاد بسیارى سنگینترین جبهه هاست. براى من اما نه چندان. سالروز تولد شصت سالگى براى من چیزى بود مثل چهل سالگى، یعنى همانوقت که ایران را ترک کردم (زنده… Continue reading جنگ در جبهه ى زمان

دستهاى مهربان او

ار وقتی خبر بزرگ اهداى جایزه صلح نوبل به شیرین عبادى را شنیده‌ام هنوز از خلسه شیرین این شادمانى بیرون نیامده‌ام. با خود مى‌اندیشیدم که براستى چه خبرى، هر چند بزرگ، مى‌توانست کامم را شیرین‌تر از این که هست کند. پاسخم از صمیم قلب اینست که هیچ! دست مهربان شیرین را که به مهر بر… Continue reading دستهاى مهربان او

تبعیض

نمی دانم من شاگرد دانشجوبان خودم هسنم یا استادشان، از بس که ازشان چیزهای تازه می آموزم. در کارگاه قصه نویسی هفته گذشته روپا مهتا، دانشجوی هندی، قصه ای گفت که بر واقعیتی تکاندهنده استوار بود (بچه ها قصه هایشان را قبل از نوشتن برای جمع شفاها تعریف می کنند. بعد پس از بحث و… Continue reading تبعیض

یادی از زهرا کاظمی

یادی از زهرا کاظمی از برلین که برگشتم مثل همِشه چندین پیام تلفنی انتظارم را می کشید. یکی از مونترال بود، از آشنایی که شماره تلفن خانمی را برایم گذاشته بود که مایل بود در باره یک فیلم مستند که کانال 4 لندن می خواهد در مورد زهرا (زیبا) کاظمی ، تازه ترین خونین جامه… Continue reading یادی از زهرا کاظمی

آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد

این رفیق نازنین ما، عباس جان معروفی، بالاخره ما را گذاشت سر کار. آنهم با یک جمله: «بچه ها توی ایرون می تونن مستقیم نوشته هاتو بخونن و باهات تماس بگیرن.» رگ خواب من را می داند این آتش به جان فتاده! با همین چند کلام، رشته گسیخته ی «از دور بر آتش» را که… Continue reading آتش به جان شمع فتد کین بنا نهاد