July 23, 2008

آدمکشان نازکدل!

بی‌تردید عکسِ تازه‌ی جنایتکار جنگ بالکان، رادوان کارادزیچ را دیده‌اید. من وقتی برای اولین بار او را در هیئت تازه‌اش دیدم بلافاصله قیافه‌اش به نظرم آشنا آمد. مطئمن بودم او را به همین شکل و شمایل جائی دیده‌ام. شما هم شاید مثل من در وحله اول دقت نکرده باشید که اگر او به جای گیره‌ی مو، عمامه سرش می‌گذاشت عین همپای دیگرش آقای حامنه‌ای می‌شد. می‌گوئید نه، به این دو عکس نگاه کنید:

 

البته این شباهت ظاهری وقتی تکمیل می‌شود که بدانید رادوان کارادزیچ در این سال‌های مخفی زندگی کردنش، علاوه بر روانکاوی و پزشکی، شعر هم برای کودکان می‌سروده. این کارش مرا به یاد یکی دیگر از همپاهای سابقش انداخت که وقتی با دستی آلوده به خونِ هزاران زندانی سیاسی در ایران از این دنیا رفت، پسرش احمد خمینی، دیوانی از اشعار عارفانه او را منتشر کرد. وای از این نازک‌دلانِ آدمکش!

Posted by reza at 10:42 AM

June 19, 2008

فیلتر شدن «از دور بر آتش» در ایران

چند روزی بود که از طریق آمارگیرهای مختلف متوجه شده بودم که مراجعین سایت من در ایران، از سی و هفت در صدِ کلِ بازدیدکنندگان روزانه، به پنج در صد تقلیل یافته‌اند تا اینکه نامه زیر از خواننده‌ای مهربان (آروین...) از ایران بدستم رسید و از فیلتر شدن سایت من در ایران خبر داد. او نوشته است:
[سال‌ها پیش با فیلم جنایت مقدس افتخار آشنائی با شما را پیدا کردم. جناب علامه‌زاده اغراق نمی‌کنم اگر بگویم که فیلم جنایت مقدس شما به تنهائی برابری می‌کند با تمام مبارزات و تلاش‌هائی که مبارزان ایرانی طی این سال‌ها در خارج از کشور انجام داده‌اند. بیش از یک سال است که شما را بر روی اینترنت پیدا کرده‌ام و از این بابت خوشحالم که می‌توانم بصورت مستمر از دانش شما بهره‌مند شوم و همواره از تحلیل‌های شما لذت می‌برم و استفاده می‌کنم. بعنوان یک شنونده و خواننده، بسیار علاقمند به موسیقی و فرهنگ آمریکای لاتین هستم و مشتاقانه نوشته‌های شما را دنبال می‌کنم اما متاسفانه برنامه‌های «دست در دست» را به دلیل حجم زیاد نمی‌توانم دانلود کنم چون رژیم در داخل ایران به هر شکل ممکن از دسترسی مردم به اینترنت جلوگیری می‌کند که موثرترین شیوه، سرعت بسیار پائین خط اینترنت است، به تازگی هم سایت شما را فیلتر کرده‌اند و من از طریق فیلترشکن می‌توانم به سایت شما دسترسی پیدا کنم...]
پس از این نامه، نامه‌ای هم از خواننده مهربان دیگری (رضا...) در همین زمینه داشتم که برایم نوشته است:
[واقعا از اینکه وبلاگتان فیلتر شده متاسفم. البته با وجود فیلترشکن هائی مثل freegate و امکاناتی مثل s s reader این فیلترها اثر چندانی ندارد و ما همیشه خواننده وبلاگ شما باقی می‌مانیم. من احتمال می‌دهم که مسئولین فیلتر کردن سایت‌ها قبل از پُست آخر شما در باره خودتان و شاه نمی‌دانستند شما کی هستید و چه سوابقی دارید.]
من برای یافتن راه حل، در یادداشتی از آروین تقاضا کردم کُد فیلترشکنی که از آن استفاده می‌کند را برای من بفرستد تا در این صفحه برای اطلاع دیگر علاقمندان به این سایت در ایران بگذارم. توضیح او این است:
[با استفاده از نرم افزار free-gate که همراه همین ایمیل خدمت شما فرستادم می‌شود به راحتی از سد فیلتر گذشت، فقط کافی است پس از اجرا برنامه را مینی‌مایز کنید و بعد هر سایتی را که بخواهید باز کنید. روش دیگر استفاده از آدرس: www.pd3.info است. در خود سایت آدرس‌های متعدد دیگری از همین سایت وجود دارد برای جلوگیری از فیلتر کردن آنان که هموطنان می‌توانند آن ها را یادداشت کنند و هر بار از یکی از آن‌ها استفاده کنند. چند آدرس دیگر از همین سایت:
PD7.INFO PE7.INFO PF1.INFO PJ3.INFO PJ4.INFO
PJ6.INFO PL6.INFO PV4.INFO
PW3.INFO PY3.INFO PY4.INFO
با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برای شما، آروین.]


جدا از این مسئله و علیرغم این مشکل، برای این که دوستداران این صفحه در ایران از شنیدن برنامه رادیوئی «دست در دست» محروم نمانند هر شش برنامه را در فایل‌های صوتی‌ای که پنج بار از فایل‌های قبلی سبک‌ترند (بی‌آنکه به کیفیت صدایشان لطمه خورده باشد، البته) در همین جا برای آروین و رضا و دیگر خوانندگانم در داخل ایران می‌گذارم. امیدوارم با این کار موفق به شنیدن برنامه‌ها بشوند.

[«دست در دست» برنامه اول] [«دست در دست» برنامه دوم] [«دست در دست» برنامه سوم] [«دست در دست» برنامه چهارم] [«دست در دست» برنامه پنجم] [«دست در دست» برنامه ششم]  

Posted by reza at 11:13 AM

June 17, 2008

شاه و من و موتورسیکلت!

اول بیائید این تکه‌ی جالب را از کتاب «یادداشت های عَلَم»، جلد دوم، صفحه ۵۱ بخوانید تا ربطش را به مطلب امروزم دریابید:

 [شنبه ۲۶/۲/۱۳۴۹، بعد از ظهر شرفیاب شدم. ابتدا در خصوص عکسی که [شاهنشاه را در حال موتور سیکلت سواری نشان می‌دهد] عرض کردم، من موافق نبودم در روزنامه‌ها چاپ شود. فرمودند، چرا؟ عرض کردم «شاهنشاه پدر ملت هستند، ماشاالله پنجاه سال دارید، دیگر موتورسواری به شما نمی‌آید.» فرمودند «تو هم مثل خان‌های پنجاه سال قبل خراسان فکر می‌کنی.» عرض کردم «ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست.» فرمودند، «چرا نباشد؟» همانطور که کارگر من موتورسیکلت سوار می‌شود، من هم می‌شوم.» عرض کردم، «کارگر به عنوان احتیاج که دارد سوار می‌شود و شاهنشاه، اگر جسارت نکنم، به عنوان بازی سوار شده‌اید. این فرق دارد. ممکن است این عکس برای اروپا خیلی خوب باشد، ولی برای ایران خوب نیست.» فرمودند، «خیر، باید چاپ شود.» عرض کردم، «چشم، ولی غلط است.» .. ماشاالله به چیزی که پیله کنند، محال است از سرشان خارج شود.]

دیروز عصر دو سه ساعتی در خانه خودم در اختیار یک خانم عکاس ایرانی ساکن هلند، ثریا ابراهیمی، بودم که با همراهی همسرش مشغول انجام پروژه‌ای هستند برای چاپ کتابی از عکس‌های ایرانیانی که به نوعی در هلند نامی دارند. من چون خودم کارگردانم و از کسانی که دعوت مرا به همکاری می‌پذیرند توقع دارم امر و نهی‌ام را تحمل کنند وقتی دعوت کسی را هم می‌پذیرم خودم را در اختیارش می‌گذارم، مثل دیروز که ثریا هر کجا که دلش خواست، در اتاق کار و در اتاق نشیمن، ده‌ها عکس از من به هر ژستی که خواست گرفت، ولی وقتی از شوهرش، داوود، که دستیاری‌اش می‌کرد، خواست یک پرده سیاه در حیاط، پشت موتورم برپا کند تا از من در مقابل موتورم عکس بگیرد قند در دلم آب شد! همان لحظه بود که به یاد آن تکه از یادداشت‌های علم افتادم که در بالا برایتان آوردم (دقایقی پیش وقتی داشتم این تکه را از روی کتاب رونویسی می‌کردم یک لحظه از ذهنم گذشت چرا ساواک با این همه شباهت که من با آن خدا بیامرز داشتم اصرار داشت اثبات کند که من می‌خواستم شاه را بکشم! من قبلا نیز در مطلبی با عنوان «تولدم مبارک!» از شباهت اسمی‌ام با شاه، گرچه به شوخی، یادی کرده‌ام.)

حالا که صحبت از کتاب «یادداشت‌های علم» و اتهام شاه‌کشی من شد بیائید این دو تکه کوتاه را هم از یادداشت‌های علم در مورد این پرونده‌ بخوانید:

[دوشنبه ۲۶/۶/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... مدتی راجع به رادیو تلویزیون صحبت فرمودند که به طور قطع افراد خرابکار در آن رخنه کرده‌اند. با سپهبد نصیری رئیس ساواک بنشین و آن جا را کاملا تصفیه کنید. «جلد سوم، صفحه ۱۴۵»]

[دوشنبه ۹/۷/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... یک عده بچه احمق پیدا شده بودند که خواستند به جان شاهنشاه و شهبانو و ولیعهد سوءقصد کنند. عرض کردم چه لزومی دارد این خبر منتشر شود؟ فرمودند لازم است، چون بعد باید محاکمه شوند. عرض کردم با وصف این مصلحت نیست. فرمودند چرا مصلحت هست، تو نمی‌فهمی! «جلد سوم، صفحه ۱۷۳»]

محض اطلاع بگویم که من در فاصله‌ی این دو تاریخ، یعنی صبح روز شنبه اول مهرماه ۵۲ در خانه‌ام دستگیر شدم.

از این قصه بگذریم و برگردیم به پروژه عکاسی ثریا و داوود. من البته هنوز عکس‌های ثریا و داود را ندیده‌ام اما خودم از آندو وقتی مشغول سوار کردن پرده سیاه بودند عکسی گرفتم که بد نیست برای تزئین این مطلب در اینجا بگذارمش.

Posted by reza at 12:26 PM

June 1, 2008

سهراب مختاری از قتل پدرش می‌گوید

دو سه روز گذشته، جوان نازنینی مهمانم بود که از هر نظر برایم استثنائی بود. نه اینکه تازه‌آشنا باشد. خودش که هیچ، آبا اجدادش را هم می‌شناسم؛ که البته کاش نمی‌شناختم چرا که یکی از مرهم‌ناپذیرترین دردهای زندگی‌ام به قنل فجیع پدر او مربوط می‌شود که همان محمد مختاریِ نویسنده و شاعر، و به اعتقاد شخصی من متفکرِ جستجوگر کم‌همتائی باشد که نفرینِ تاریخی وطن من، درازنای مواج اندیشه‌اش را به خشن‌‌ترین شکل ممکن به ریسمان کینه خفه کرد.
 نه من حوصله‌ی درد دل دارم، و نه تو، خواننده‌ی پیگیر، یا گذرنده‌ی عبوری این صفحه را سنگ صبور می‌پندارم. پس بگذار به جای مرگ برایت از زندگی، از حرکت، از شور و از عشق بگویم که اگر نباشند فاصله‌ی گهواره تا گور به مفت نمی‌ارزد!
وقتی سهراب را که به دعوت خودم از برلین با هواپیما به آمستردام و از آنجا با قطار به اوترخت آمده بود در ایستگاه گرفتم و ده دوازده کیلومتر آنطرفتر، جلو درِ خانه‌ی کوچک روستائی‌ام پیاده‌اش کردم، تا موتورم را در حیاط دید پرسید: عموجان شما موتور سوار می‌شوید؟ گفتم معلوم است! بلافاصله گفت: من از موتور خیلی می‌ترسم! فهمیدم می‌خواهد گربه را درِ حجله بکُشد که مبادا این دو سه روزی که مهمان من است سوارِ موتورش کنم. فهمیدم، ولی حرفی نزدم.
کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند دستکم در شب اولی که خانه‌ی من می‌خوابند تا لنگِ ظهر در رختخواب می‌مانند. گذاشتم سهراب تا می‌تواند بخوابد. نمِ لطیف بارانی می‌زد و من در زیر سایبانم در حیاط کتاب می‌خواندم که با بند آمدن باران سهراب هم از خواب سیراب شد. چای‌اش را که دادم بی‌آنکه به رویم بیاورم که دیروز با دیدن موتورم چه گفته است گفتم آماده بشود با ماتور برویم دور و برها را نشانش بدهم. واکنشش را ندیدم چون می‌خواستم به رویم، یا به روی او نیاورم که می‌دانم چه احساسی در مورد موتورسواری دارد. گفت شلوار اضافی نیاورده است. گفتم شلوار اضافی، آن هم مخصوص موتورسواری، برایش دارم. گفت کاپشن هم ندارد. کاپشنی که برای فرناز خریده بودم تا بهانه برای همراهمی با من در موتورسواری نداشته باشد را هم به تنِ سهراب آزمایش کردم که به او خورد. گفت کلاه کاسکت چی؟ کلاه اضافه‌ام را که سرش کردم دیگر فهمید راهی برای تغییر سرنوشت برایش باقی نمانده است!
چرخی شیرین با موتور خوش‌دست‌ام با سهراب در روستاهای دور و بر زدیم و بعدترک، نهارکی بر اسکله‌ی چوبی یک رستوران، که بر دریاچه کوچکی سوار است، خوردیم و من از او که سخت از پسزمینه‌ی آب و قایق‌ها به هیجان آمده بود عکسی گرفتم که می‌بینید.

وقتی خواستیم برگردیم خانه، از یکی از کارکنان رستوران خواستم تا کنار موتور عکسی از من و سهراب بگیرد. اگر نخواهم دروغ بگویم، از سال پیش که جوان نازنین دیگری، مجتبی نام، در شهر لیدز انگستان از من خواست عکسی با موتورم در این صفحه بگذارم (مجتبی همان جوانی است که دارد در دانشگاه متروپولیتن لیدز سینما می‌خواند و اگر امسال رفوزه نشود سال آینده وقتی به لیدز برمی‌گردم افتخار استادی او را پیدا خواهم کرد!!) اگر بخواهم حرف را کوتاه کنم باید بگویم حالا بهانه خوبی به دست آورده‌ام تا به توجیه سهراب عکس زیر را در اینجا بگذارم! وقتی بالاخره با موتور  به خانه برگشتیم سهراب چنان سر حال شده بود که گفت: عموجان اگر این بار به هلند بیایم برای موتورسواری خواهم آمد!

روز و شب اول را، من و سهراب تماما با هم تنها بودیم. از تلاشی که داشت تا از آشنایان پدرش مطلب بگیرد حرف زد، و اینکه خیال دارد تا شش ماه دیگر به مناسبت دهمین سالگرد آن جنون اسلامی که قتل‌های زنجیره‌ای نام گرفت و پدرش در مرکز این دایره نابود شد، یادواره‌مانندی منتشر کند. در حیاط نشسته بودیم و لبی هم به شراب می‌زدیم که گفت خودش هم یادمانش را از آن روز که پدرش ناپدید شد قلمی کرده است. رفت کامپیوتر کوچکش را آورد توی حیاط و در نوری که به غروب نزدیک می‌شد شروع به خواندن کرد. هنوز صفحه‌ای نخوانده بود که خواهش کردم ادامه ندهد تا چراغی بیاورم و خواندنش را بر دوربین کوچک ویدیوئی ضبط کنم. همین کار را کردم. بعد که دو باره و سه باره این ویدئو ده دقیقه‌ای را دیدم دلم نیامد توی خواننده پیگیر، یا بازدیدکننده‌ی گذری این صفحه را با خودم شریک نکنم. نه تپق‌های ناگزیر سهراب، و نه لغزش‌های آشکار تصویربرداری خودم را با رموز تکنیکی پوشاندم چرا که مثل همیشه از تدوینی که برای لاپوشانی اشتباهات تکنیکی از آن استفاده می‌شود بیزارم. دیگر چیزی نمی‌گویم و حرف اصلی را می‌گذارم به عهده سهراب که در متنی کوتاه ولی سخت گیرا از روزی سخن بگوید که پدرش را گم کرد، و حالا شما با کلیک روی عکس زیر می‌توانید آن را ببینید.


 

Posted by reza at 8:53 PM

March 4, 2008

پاسخی از یک عزیز

یادداشتی از اندیشمند مبارز، اکبر گنجی، به دستم رسید که عینا در زیر آن را می‌آورم با این توضیح کوتاه که من در انتقادم هرگز ایشان را به فریب کسی متهم نکردم و اگر چنین مفهومی از قلم من مستفاد شدنی باشد از ایشان پوزش می‌خواهم. و این را نیز می‌پذیرم که نباید این معنای اثبات ناشده را که ایشان به خاطر دفاع از مذهب صفت «رژیم سلطانی» را بر صفت «رژیم دیکتاتوری مذهبی» برای حکومت فعلی در ایران ترجیح داده‌اند به کار می‌بردم.  با همین صمیمیت این را هم پنهان نمی‌کنم که با خواندن مقاله دیگری از آقای گنجی در همین زمینه، بیشتر معتقد شدم که اصطلاح رژیم سلطانی هیچ مناسبتی با خصوصیات رژیم جمهوری اسلامی ایران ندارد.
[جناب علامه زاده
با تشکر از شما به دلیل لطفی که در سایت خود فرموده بودید.
 رژیم سلطانی یک مفهوم جا افتاده جامعه شناختی است که به وسیله ماکس وبر ابداع شده است و بعدها به وسیله ی دیگر جامعه شناسان پرورش و توسعه یافته و به روز شده است. این اصطلاح در جامعه شناسی سیاسی ، اصطلاحی جا افتاده است.
 من هرگز قصد پرده پوشی و فریب کسی را نداشته ام. به نظر من این اصطلاح به خوبی وضعیت جمهوری اسلامی را بیان می کند. من همیشه از یک جمهوری تمام عیار( سکولار، ملتزم به آزادی و حقوق بشر، کثرت گرا و ...) دفاع کرده ام.اینکه جمهوری اسلامی یک نوع نظام دیکتاتوری است که دین را هم به مردم تحمیل می کند ، حرفی نیست.از این نظر می توان آن را استبداد دینی یا دیکتاتوری دینی هم نامید.
 اما در جامعه شناسی سیاسی تا آنجا که من اطلاع دارم، دیکتاتوری ها را به توتالیتر و فاشیست ی و نظامی و سلطانی تقسیم می کنند. شاید تحلیل من در خصوص جمهوری اسلامی اشتباه باشد، اما به هیچ وجه قصد پرده پوشی یا عدم شفافیت یا فریب کسی را نداشته و ندارم. اگر هم بزرگی تحلیل مرا نادرست می داند ، باید به طور مستدل نشان دهد نظام جمهوری اسلامی مصداق کدامیک از انواع نظام های غیر دموکراتیک است.
 به گمان من درجوامعی چون جامعه  ما، نقد قدرت از راه نقد دین می گذرد ومن به حد خود این کار را انجام داده ام و  نوشته های  دیگری هم دارم که به مرور منتشر خواهم کرد.
 امید وارم این توضیح کوتاه روشنگر باشد. در عین حال آخرین مقاله خود را در این زمینه به پیوست ارسال می دارم شاید تا حدودی نشان دهد که هیچگونه پرده پوشی در میان نیست.
 اکبر گنجی]

Posted by reza at 9:02 PM

March 3, 2008

آیت الله حلیمه خانوم

 باید مسجدی بوده باشید و در دهه‌ی اول پس از انقلاب در شهرآرای تهران ساکن بوده باشید تا حلیمه خانوم را بشناسید. من البته نه مسجدی بودم و نه ساکن شهرآرا، ولی حلیمه خانوم را خوب می‌شناسم، خیلی بیشتر از مسجدی‌های شهرآرا که نه از سر شوخی که از روی ارج‌گذاری او را آیت الله حلیمه خانوم می‌نامیدند. حلیمه‌خانوم در واقع عمه‌ی من بود یعنی یکی از خواهرهای چهارگانه‌‌ی پدرم، گرچه برای من و برادر خواهرهایم بیشتر مادری کرده بود تا عمه‌گی (اگر این لغت خیلی من در آوردی نباشد).

من اعتقاد دارم که اگر حلیمه خانوم با همین خصوصیاتش یک مسیحی اروپائی بود بعید نبود مثل «مادر ترزا» به مقام «مقدس» در کلیسای کاتولیک می‌رسید. او هرگز شوهر نکرده بود، البته اگر دقیق بگویم فقط یک بار شوهر کرده بود آن هم برای یک روز. قضیه طوری که خودش با شیرینی تعریف می‌کرد این بود که همان شب زفاف شوهرش او را برده بود جائی مثل میگون یا فَشَم تا شب را به شکلی رمانتیک در چادر بخوابند. همان سر شب تازه دادماد بیچاره قبل از اینکه دست به کار شود نمی‌تواند جلو نفخ معده‌اش را بگیرد و تیزی در می‌دهد که حلیمه خانومِ تازه عروس را از جا می‌پراند. حلیمه خانوم همان ساعت اثاثش را جمع می‌کند و می‌آید منزل تنها برادرش - که پدر من باشد   و تا طلاقش را نمی‌گیرد از پا نمی‌نشیند. دیگر هم با اینکه همچنان باکره بود و خواستگاران بسیاری داشت تا آخر عمر تن به شوهر کردن نداد (البته اگر بخواهم دقیق بگویم در سن پنجاه سالگی برای مدت کوتاهی با مرد علیلِ دم مرگی ازدواج کرد تا وقتی تر و خشکش می‌کند دستش به نامحرم نخورد).

حلیمه خانوم قبل از اینکه به صفت آیت الله از طرف زنان مسجدی شهر‌آرا ملقب شود هم - که طبعا بعد از انقلاب اسلامی و بروبرو پیدا کردن آیت الله‌ها بود - زن خداترسی بود و بدون تظاهر و مومن‌نمائی نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد. یکی از منابع در آمدش پیش از انقلاب سفره انداختن برای در و همسایه بود. خرمائی می‌خرید و حلوائی می‌پخت و در جمع زنان در اتاق پذیرائی خانه ما به روانی یک حافظِ قرآن سوره‌های مناسب را با تلفظی دقیق و درست می‌خواند و با تسلطی باورنکردنی به فارسی ترجمه می‌کرد. سواد قرآنی را همراه با سه خواهر دیگرش از اوان کودکی از میرزاهای پدرش که روحانی بود آموخته بود (هر چهار خواهر تسلط غریبی به قرآن خوانی داشتند و عجیب اینکه تنها برادرشان پدرم- از این هنر بی‌بهره بود).

او که نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد نه تنها از این که هیچیک از ما اهل این کار نبودیم ککش نمی‌گزید جواب هر کس هم که این پرسش را پیش می‌کشید با متلک می‌داد «هیچکس با دولا راست شدن به بهشت نمی‌رود.» ظاهرا حرف‌هائی از همین دست بود که به گوش ملای مسجد شهرآرا خوش نیامده بود و گاهی به بهانه‌های مختلف از جمع شدن زن‌ها به دور او شاکی بود.

حلیمه خانوم از میان من و برادر و خواهرهایم که همه را البته دوست می‌داشت به یکی از ما پیله‌ی بیش از حد داشت. جواد برادر کوچکترم را بچه خودش می‌دانست و من و باقی را برادرزاده‌هایش. جواد از همه ما مظلوم‌تر و اغلب مریض احوال بود. می‌گفتند وقتی چند ماهه بود تا دم مرگ رفت و تنها وقتی حلیمه خانوم پیشنهاد کرد اسمش را عوض کنند و جواد بنامندش از کام مرگ گریخت - جواد قبلا اسمش ابوالحسن بود. البته جواد برای همیشه از کام مرگ نگریخت ـ مگر از مرگ اصلا گریزی هست؟ او همین ده دوازده سال پیش با یک سکته قلبی نامنتظره در غربت داغش را به دل همه‌ی ما گذاشت. دو سال قبل از آن برای اولین بار رفته بود ایران و وقتی برگشته بود برایم گفته بود که رفته بود امامزاده عبدالله سر قبر حلیمه خانوم و متولی گورستان گفته بود روزی نیست که کسی نیاید و دسته گلی روی سنگ آیت الله حلیمه خانوم نگذارد.

علاقه‌ی بیش از حد خودش را به جواد، وقتی سر حال بود و دل و دماغ شوخی داشت، خود حلیمه خانوم به شیرینی اینجوری توصیف می‌کرد: «یک روز سفره ابولفضل را تمام کرده و زن‌های مهمان را تا دم در بدرقه کرده بودم و برگشته بودم تا سفره را جمع کنم که دیدم یک تکه حلوا، قد یک بند انگشت افتاده روی گلیم. حلوا را برداشتم و چون دلم نیامد نعمت خدا را بیاندازم دور، درسته گذاشتم توی دهنم. چنان بوی گندی ‌داد که همه را همانجا تف کردم روی گلیم. عین مدفوع بود. وقتی چشمم به جواد افتاد که داشت با کون برهنه چهار دست و پا توی اتاق راه می‌رفت فهمیدم عین مدفوع نبود، خود مدفوع بود. از آن روز مهرم به پسرم ده برابر شد!»

انقلاب که شد حلیمه خانوم شصت سالی داشت. در سال‌های جنگ و بمباران و حجله و مرگ و شیون، زنان شوهر مرده و پسر از دست داده‌ی شهرآرا تنها با نشستن در جمع کوچکی که هر روز غروب پیش از نماز مغرب در کنج قسمت زنانه مسجد شهرآرا به دور حلیمه خانوم تشکیل می‌شد آرامش می‌یافتند. سیران خانم ارمنی هم از وقتی خبر ریموند، پسر بیست ساله‌اش را از جبهه‌ی دزفول آوردند هر روز غروب نیمساعتی به جمع آن‌ها می‌پیوست و دلش که کمی سبک می‌شد پیش از نماز از مسجد می‌رفت خانه.

اولین باری که حرفی به صراحت علیه امام خمینی پیش ما زد وقتی بود که خمینی با آیت الله شریعتمداری در افتاد. با این که مقلد امام بود اما معتقد بود خمینی باید حیثیت یک پیرمرد روحانی را نگه می‌داشت. یک سال بعد به تقلیدش از امام با این جمله پایان داد «خدا از سر گناهانش بگذرد. هیچ کارش به آدم نمی‌رود.» و این را وقتی گفته بود که پسر عموزاده‌ی جوان من چه کسِ او می‌شد؟ - یک روز صبح در بابل دستگیر و همان فردایش اعدام شد.

چند ماه بعد وقتی خواهرزاده‌ی جوانش که پسرِ عمه‌ی کوچکتر من بود در جبهه‌ی خرمشهر شهید شد دیگر مسجد رفتنش را هم ترک کرد. زنان مسجدی شهرآرا از آن به بعد به خانه‌ی او می‌رفتند و نمازشان را با او می‌خواندند و سفره می‌انداختند.

آن سال‌ها تفسیر قرآن هم به سفره انداختنش اضافه شد. ولی از هیچ یک از این کارها بر خلاف قبل چشمداشت مالی نداشت. حقوق تقاعدی که از شوهر دومش به او داده می‌شد برای زندگی ساده‌اش کفایت می‌کرد. هر کس که او را می‌شناخت این درآمد مستمر را یک معجزه تعبیر می‌کرد چرا که او با شوهر دومش چند ماهی بیشتر زندگی نکرده بود. شوهر، کارمند بازنشسته‌ی هفتاد و پنج ساله‌ای بود که حلیمه‌خانم را از طریق دختران شوهر کرده‌اش شناخته بود. دختران او برای اینکه پیرمرد در پایان زندگی سربار آن‌ها نشود و پذیرائی کن داشته باشد حلیمه‌خانم را که آنوقت پنجاه سالی داشت از طریقی پیدا کرده بودند. حلیمه خانم هم با این شرط که شوهرش شب‌ها در اتاق مجزا بخوابد به ازدواج تن داده بود. خدمت حلیمه‌خان به شوهر پیر بیمارش بیش از این که در دوره‌ی چند ماهه‌ی زندگی مشترکشان انجام شده باشد پس از مرگ او انجام شد؛ حلیمه خانم روزی چندین رکعت نماز خوانده نشده‌ی شوهرش را می‌خواند، روز‌ه‌های نگرفته‌اش را تا جائی که جان داشت می‌گرفت، و هر شب جمعه سر قبرش می‌رفت و برایش فاتحه می‌خواند. گاهی هم وقتی سر شوخی‌اش باز می‌شد، در حالی که قطره اشکی پلکش را تر می‌کرد می‌گفت:‌ «خدا مرا به خاطر سنگدلی‌ام نخواهد بخشید. چه شب‌ها که پیرمرد التماس می‌کرد کنارم بخوابد و من نمی‌گذاشتم. قبری کنار قبرش خریده‌ام که تا ابدالدهر بغلش بخوابم!»

برای رسیدن به این آرزوی اخیرش خیلی نباید انتظار می‌کشید. من که نبودم و ندیدم ولی بعدا برایم تعریف کردند که در شب آخر زندگی اش به زنان مریدش گفته بود بعد از نماز مغرب و عشاء یکی دو رکعت اضافی هم به جای نماز میت خواهد خواند تا فردا که به امامزاده عبدالله برای پیوستن به شوهر ناکامش می‌برندش نیاز به آوردن آخوند از مسجد شهرآرا نباشد. □□□

Posted by reza at 3:55 PM

February 17, 2008

برای «روز عشاق» با تاخیری سه روزه!

چه کسی بر پای ظریفت کفش خواهد کرد
چه کسی بر دست‌هایت دستکش خواهد پوشاند
چه کسی لب‌های سرخابی‌ات را خواهد بوسید
وقتی من در سرزمین‌های دورم؟

آه، تو می‌دانی زاغ سیاهِ سیاه است
اگر روزی رنگ زاغ به آبی بنفشه‌ای برگردد
آنگاه عزیزم من از عشق ورزیدن به تو دست خواهم کشید
چرا که می‌دانی من تمام شده‌ام.
[از کتاب: آوازهای کولی]

Posted by reza at 12:12 PM

January 28, 2008

سلطانی = ؟

خواننده عزیزی با ارسال یادداشت کوتاه زیر، مرا از خالق اصلی اصطلاح «سلطانی» آگاه کرد که من در نوشته‌ی قبلی‌ام به اشتباه به آقای اکبر گنجی نسبت داده بودم. ضمن سپاس از ایشان به همراه درج یادداشتشان توضیح مختصری هم دارم که شاید به خواندنش بیارزد:.
«جناب علامه‌زاده، امیدوارم حالتان خوب باشد. خیال ندارم از نظر گنجی در باره اسلام دفاع یا انتقاد کنم. فقط فکر کردم شما را  از اصطلاح «سلطانیزم» که توسط ماکس وبر خلق شده مطلع کنم. به لینک‌های زیر مراجعه کنید:
http://en.wikipedia.org/wiki/Sultanism
http://books.google.com/books?id=rPNSnRYzIdgC&pg=PA6&lpg=PA6&dq=sultanism+weber...
ارادتمند، پیمان»

تردیدی نیست که متفکرین در هر دوره‌ای برای بیان افکارشان دست به خلق اصطلاحات و ترکیبات تازه‌ای می‌زنند اما تنها آن بخش از این مخلوقات عمرشان از عمر خالقشان تجاوز می‌کند که در پالایش بی‌وقفه‌ی زبان دوام می‌آورند و برای مدتی یا حتی برای همیشه بر زبان و قلم دیگران می‌گردند و جاری می‌شوند. من که، اگر نه به شکل حرفه‌ای، ولی روزی نیست که یکی دو مطلب در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی مبتلابه مردم ما و دیگر نقاط جهان نخوانم و نشنوم دستکم در سی سال گذشته با لغت «سلطانی» به معنای نوع مشخص و متمایزی از دیکتاتوری برخورد نداشته‌ام جز در همین یکی دو سال اخیر که آقای گنجی به آن گیر داده است. ولی اما جدا از این، کاش آقای پیمان لینکی که برای من فرستاده‌اند را برای آقای گنجی هم می‌فرستاد تا معنای دقیق لغت «سلطانیزم» یا «سلطانی» به تعبیر «ماکس وبر»ی آن  را می‌خواندند، و می‌دیدند که تا چه حد این اصطلاح با مشخصات آشکارِ «حکومت جمهوری اسلامی ایران» بی‌ارتباط است. برای روشن شدن مطلب کافی است دو سه جمله از آن را برایتان به فارسی برگردانم:
«اصطلاح سلطانیزم از لغت سلطان برآمده که عنوانی است در جوامع اسلامی برای پادشاه مستبد و خودرای. سلطان به صورت سنتی بر خلاف خلیفه نهادی سکولار بود... در سلطانیزم، سلطان می‌تواند بر ایدئولوژی جاری ملتزم باشد یا نباشد اما هرگز به هیچ قانون یا ایدئولوژی‌ای وابسته نیست حتی ایدئولوژی خودش.... نمونه‌های روشن حکومت‌های سلطانی این‌هایند، فیلیپین در دوره‌ی مارکوس، ایران در دوره‌ی شاه، رومانی در دوره‌ی چائوشسکو و کره شمالی در دوره‌ی کیم ایل سونگ.»
به یادتان می‌آورم که این جملات را از لینکی که آقای پیمان برای روشن شدن من فرستاده‌اند ترجمه کرده‌ام و فقط می‌خواهم بدانم صفت مبهم و مهجور «دیکتاتوری سلطانی» با معنائی که ذکرش رفت بیشتر به حکومت جمهوری اسلامی ایران می‌خورد، یا صفت روشن و جاریِ «دیکتاتوری مذهبی»؟
 

Posted by reza at 7:12 PM

January 27, 2008

سلطانی= مذهبی

من هم مثل بسیاری از شما با نام «اکبر گنجی» وقتی با پیش رفتن به کام مرگ در زندان، به رسوائی بیشتر رژیم رسوای اسلامی ایران دست زد آشنا شدم و مثل برخی از شما در دفاع از او در حد توان کوتاهی نکردم. وقتی هم که خوشبختانه از بختک جمهوری اسلامی رهید و از ما خارج‌نشینان دعوت به حرکت نمادین اعتصاب غذای سه روزه کرد گرچه در گوشه‌ی دورافتاده‌ای از این جهانِ دنگال، به دور از جمع هموطنان تبعیدی و مهاجر بودم و نتوانستم در عمل به آنان بپیوندم ولی دلم در آن سه روز با همان گروه‌های کوچک و پراکنده بود، و نگاهم را به آن در مطلبی با عنوان «به چه می‌اندیشم» در همین صفحه باز کردم. پس از آن فقط یکی دو باری گپ کوتاه تلفنی با او زدم و یک بار هم، وقتی به همت دوستانِ «رادیو زمانه» به آمستردام دعوت شده بود دیداری از نزدیک داشتیم و شامی به اتفاق صرف کردیم. از آن پس اغلب مطالبی را که نوشته، سرسری هم که شده، خوانده‌ام و همواره از نکته‌بینی او و دقت در انتقال مفاهیم مورد نظرش لذت برده‌ام جز آنجا که مثل مطلب امروزش در «خبرنامه گویا»، از عبارتِ خوددرآوردیِ «رژیم سلطانی» اسم می‌بَرَد. او این عبارت را البته قبلا هم به کار برده بود ـ که من کمی هم از آن خنده‌ام می‌گرفت چون مرا بیشتر به یاد نوعی چلوکباب می‌انداخت! – ولی این بار دیگر طوری به آن پرداخته که گوئی عبارتی جاافتاده و با معنا و مصداقی روشن است که مثل دیکتاتوری نظامی یا فاشیستی همگان دریافت نزدیک به هم از آن دارند. ببینید چه می‌گوید:
«رژيم های غير دموکراتيک چند نوع اند:
۱- ديکتاتوری های نظامی.
۲-  ديکتاتوری های فاشيستی و توتاليتر.
۳-  ديکتاتوری های سلطانی.»
من گرچه سرِ بحث با گنجی عزیز در مورد این مقاله‌ی مفصلش ندارم ولی نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و با خلوص نیت به ایشان نگویم که عزیز من چرا هنوز هم که هنوز است وقتی پای مذهب، آن هم مذهبی که خودت پایش را خورده‌ای، در میان می‌آید به لکنت می‌افتی و آن صداقت و شفافیت دائمی‌ات را مخدوش و کدر می‌کنی؟ واقعا کجای دنیا خراب می‌شود اگر به جای «دیکتاتوری‌های سلطانی» بی‌پرده پوشی بنویسی «دیکتاتوری‌های مذهبی»؟ مگر حکومت‌های قرون وسطای اروپا دیکتاتوری‌های مذهبی نبودند؟ مگر حکومت طالبان در افغانستان دیکتاتوری مذهبی نبود؟ وقتی در ایران ما دیکتاتوری مذهبی از نوع اسلامی شیعه برقرار است چه نیازی موجب می‌شود که عبارت «دیکتاتوری سلطانی» را با تعریفی نامعین به کار بگیری و هم خودت، و هم خواننده‌ات را به بیراهه بکشی؟ تو که از نوشته‌هایت بر می‌آید که حالا نه تنها مخالف رژیم اسلامی حاکم بر ایران، بلکه طرفدار جدائی دین از دولت در هر جامعه‌ای شده‌ای، چرا با لطمه زدن به شفافیت نوشته‌هایت تلاش بیهوده‌ای به خرج می‌دهی تا لغت «مذهب» را از اعتراضِ به حقِ کسانی که از آن صدمه‌ای بدین سنگینی خورده‌اند مصون بداری؟

Posted by reza at 2:55 PM

January 12, 2008

دیدار با آن غول زیبا بر صندلی چرخدار

  دیروز داشتم به شعر «زخم و مرگ» از فدریکو گارسیا لورکا که با صدای خودش از یک رادیو اینترنتی به نام «رادیو سر وانتس» پخش می‌شد گوش می‌دادم که به یاد ترجمه شیوای شاملو از همین شعر افتادم. بعد، برای ساعت‌ها ذهنم از شاملو جدا نشد. یاد تماس‌های تلفنی‌ام با او، دو سالی پیش از مرگش، وقتی با آن همه شور و اشتیاق در آرزوی ساختن فیلمی از او بر مبنای فیلمنامه‌ام، «وصیت‌نامه ققنوس» بودم افتادم؛ به یاد آن همه ناسزا که در روزنامه‌ی کیهان و رسالت و حتی مجلس شورای اسلامی به خاطر همین طرح به من و شاملو داده شد؛ به یاد آن همه افترا که هم‌دهنان کیهان و رسالت در خارج از کشور به من زدند. و باز از زخم بی‌پروائی که نادوستانی چند در همین رابطه بر من وارد آوردند دلم گرفت. اما همان لحظه به یاد ویدیوئی کوتاه که در همان زمان «کلارا خانز»، شاعره‌ی اسپانیائی، از شاملو و خودش از ایران برایم به ارمغان آورده بود افتادم و دردم فراموشم شد. چرخی در توده‌ی بی‌شکل ویدئوهایم زدم و تا پیدایش نکردم قرار نگرفتم. دستی به سر و روی آن کشیدم و بی‌آنکه تدوینش کنم (چرا که جای تدوین نداشت) این ویدیوی خانگی را که پنج دقیقه بیشتر نیست برای دیدن شما در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتمش که با کلیک روی عکس زیر می‌توانید آن غول زیبا را پس از بریده شدن پا، بر صندلی چرخدار ببینید.

Posted by reza at 11:01 AM

January 8, 2008

هر دم از این باغ بری می‌رسد!

 خبرِ زشت ، شوم ، رعشه‌آور و شرم‌انگیز قطع دست و پای چند متهم در ایران اسلامی مفسران مسائل داخلی ایران را به سرگیجه انداخته است. اگر به خلاصه بخواهم بنویسم که چه می‌گویند باید به این سه نظر اشاره کنم:

۱.  با یک دست شدن حاکمان در ایران، قوانین مجازات اسلامی از جمله قطع دست و پای متهمین امکان اجرای بیشتری یافته‌اند.

۲. حکومت اسلامی خطر تجزیه‌طلبان را در استان‌های سنی مذهب ایران جدی گرفته و دارد به جدائی‌طلبان هشدار می‌دهد.

۳. دولت ایران درگیری‌های مرزی را نتیجه‌ی اخلال غرب می‌داند و می‌خواهد بگوید هرچه این اخلالگری ادامه یابد به زیان معیارهای حقوق بشر غربی تمام خواهد شد.

من که طبق معمول تفسیر خودم را از حرکات وحشیانه رژیم اسلامی دارم نظر سه‌گانه متفاوتم را به صورت زیر برایتان می‌نویسم:

۱. رژیم اسلامی می‌خواهد با بریدن دست و پای متهمین که هزار بار از اعدام کردنشان بدتر است، دهان مخالفان اعدام را ببندد و بهانه به دست آن‌ها ندهد.

۲. در سال‌های اول پس از پایان جنگ ایران و عراق همواره معلولین ایرانی در مسابقات المپیک معلولین جهان به مقام قهرمانی می‌رسیدند اما چند سالی است که به دلیل کمبود معلول این رشته ورزشی عقب مانده است که حالا با آغاز اجرای احکام دست و پا بریدن اسلامی جبران مافات خواهد شد.

۳. دولت ایران می‌خواهد به این طریق چراغ سبزی به طالبان و القاعده نشان دهد تا بدانند شیعیان بنیادگرای حاکم بر ایران در اجرای قوانین شرع در هیچ زمینه‌ای از سنی‌های متعصب کم نمی‌آورند.

تا شما کدام تحلیل را بهتر بپسندید!

Posted by reza at 2:51 PM

December 29, 2007

شریک دزد و رفیق قافله

از وقتی ماهیت واقعی رژیم اسلامی ایران بر جهانیان روشن شد، یعنی از همان اولین سالگرد انقلاب، این پرسش همچنان بر ذهن پیر و جوان سنگینی می‌کند که چگونه ملتی به دست خود یک مشت ملای عقب مانده را بر سر کار آورد تا بر سرنوشتشان حاکم شود. این پرسش بویژه برای کسانی که برای مردم یک جامعه حرمت قائلند و تصمیمات جمعی را به دور از خطا می‌شناسند دردناک‌تر است چرا که مثل دیگران نمی‌توانند از ناآگاهی و ندانم‌کاری یک ملت در کلیت آن حرف بزنند.
من که خودم را جزو همین دسته‌ی مردم‌‌گرا می‌دانم گاهی با شنیدن خبری و یا حتی شایعه‌ای امیدوار می‌شوم که پاسخ این پرسش را یافته‌ باشم. مثلا شنیده‌ام که مردم سیسیل در ایتالیا از میان کاندیداهای شهرداری در انتخابات، فقط به کسی رای می‌دهند که از عضویت او در مافیای بین‌المللی مطمئن باشند. این مردم ساده که عموما ماهیگیرند و نه اهل دزدی و آدمکشی و نه اهل قاچاق مواد مخدرند، به تجربه دریافته‌اند که یک شهردار وابسته به مافیا با همه‌ی دردسرهائی که برایشان دارد، بیش از هر کسی می‌تواند امنیت آن‌ها را تامین کند و دست مافیای بیرون از سیسیل را از سر مردم سیسیل کوتاه کند.
من هم از دو روز پیش که بی‌نظیر بوتو، امید مردم پاکستان به دستیابی به دموکراسی، در روز روشن ترور شد و پاکستان در هرج و مرجی بیش از گذشته گرفتار آمد فکر می‌کنم این ملت ما، حدود سی سال پیش با نگرشی پیامبرگونه به آینده‌ی منطقه‌ای که در آن می‌زیست، با چشم باز یک مشت ملای شریک دزد و رفیق قافله را بر سر کار آورد تا ایران در میان خون و آتشی که همسایگانش، عراق و افغانستان و پاکستان، امروزه در آن می‌سوزند از چشم زخم دزدان دیگر مصون بماند!
البته این استدلال دیری بر ذهنم نمی‌پاید چون بلافاصله به این می‌اندیشم که اگر ما ملت، ملاها را بر اریکه قدرت و ثروت ننشانده بودیم آتشی که امروز دور و بر ما زبانه می‌کشد امکان شعله‌ور شدن نمی‌یافت، و هر رمالی در منطقه ما به فکر رسیدن به مقام رهبری مریدانش را به آدمکشی ترغیب نمی‌کرد.
ولی این ذهن مغشوش من در همین جا هم توقف نمی‌کند و به این می‌اندیشد که اگر ما ملت، بیست و پنج سال پیش از آن انقلاب، درِ خانه‌مان را به روی نسیم دموکراسی که بر کشورمان وزیدن گرفته بود نمی‌بستیم این فرصت را برای رمالان فراهم نمی‌آوردیم که بیست و پنج سال بعد، اولین سنگ بنای کجِ اسلام بنیادگرا را در خاک میهن ما بنشانند و الگوئی وسوسه‌انگیز برای بنیادگرایانِ قدرت طلبِ منطقه بیافرینند.

Posted by reza at 12:23 PM

December 12, 2007

جایزه صلح نوبل و فرصت‌سوزی‌های ما

  از چهار سال پیش تا به حال در روزی مثل دیروز، یعنی وقتی برنده جایزه صلح نوبل اعلام می‌شود، به یاد روزی می‌افتم که در همین «مدرسه بین المللی رادیو و تلویزیون» هلند سر کلاس بودم که رئیس مدرسه با شادمانی وارد شد و مرا در آغوش کشید و خبر برنده شدن خانم شیرین عبادی را به خاطر ایرانی بودنم به من داد. یادم می‌آید چنان سرشار از غرور شدم که باقی درس را نفهمیدم چگونه سرهم‌بندی کردم تا خودم را به اینترنت برسانم و این خبر مسرت بخش را مستقیما بخوانم. فردای همانروز هم، در یادداشت کوتاهی در همین صفحه به ایشان تبریک گفتم. این یادآوری را از آن رو لازم دانستم تا به یادتان بیاورم که من مثل «شریعتمدارانِ» دورن و برونمرزی البته «شریعتمداران» به معنی «شریعتمداری»‌ها، و نه «شریعتمدار»ها! -  اهدای این جایزه صلح به شیرین عبادی را توطئه شیطان بزرگ، یا امپریالسیم جهانی نمی‌دانم بلکه آن را حرکتی سنجیده از سوی یک نهاد ارزشمند می‌شناسم که به بهانه سپاسگزاری از تلاش انسانی ایشان در دفاع از حقوق شهروندی ایرانیان، و در حقیقت به منظور تعمیق و پیشبرد سریع‌تر جنبش دموکراسی‌طلبی در ایران انجام گرفت، همچنان که جایزه امسال به دو شخصیت تلاشگر در مسئله گرم شدن کره‌ی زمین تنها به منظور سپاس نیست بلکه وسیله‌ای برای پیشبرد و کارآئی سریع‌تر در یافتن راه حل این مسئله است.

    

داشتم می‌گفتم از چهار سال پیش که این جایزه به یک هموطن من اهدا شد هر سال در روز اهدا این جایزه به یاد آن روز می‌افتم. به یاد این هم می‌افتم که چه امیدی یافته بودم که حالا با این همه توجه رسانه‌ها و شخصیت‌های تاثیر گذار به ایشان، خانم عبادی با چه پشتوانه‌ی پرباری می‌تواند گام‌های تعیین کننده‌ای در رساندن صدای معترض مردم ما به گوش جهانیان بردارد. این را هم البته می‌دانستم که بیشترین توجه رسانه‌ها و شخصیت‌های بین المللی در همان یک سال اول است، و از این رو بود که هر وقت می‌دیدم بیشترین وقتشان صرف مسائل جنبی می‌شود احساس می‌کردم چه فرصتی در حال سوختن است. بگذارید منظورم را از مسائل جنبی روشن کنم:

بخش اعظم نیروی ایشان در زمانی که بیشترین توجه جهانی به ایشان معطوف بود صرف «اثبات» این شد که اسلام راستین با دموکراسی در تضاد نیست. جدا از این که به این حرف باور داشته باشیم یا نه بحث در این مورد را توسط غیر مجتهدین وقت تلف کردن می‌دانم چرا که مخاطبین این بحث مسلمانان، بویژه مسلمانان تندرو باید باشند و آن‌ها‌ هم به نظر کسی مثل ایشان که اصلا ادعای مسلمانی ندارد اهمیتی نمی‌دهند. هم اکنون در ایران و در خارج از ایران از آیت الله العظمی گرفته تا طلبه‌های میانه‌روی بسیاری را می‌شناسیم که به زبانی آشنا برای مسلمانان در تلاش تفهیم همین معنایند.

بخش دیگری از تلاش ایشان هم به نشان دادن این واقعیت آشکار گذشت که دولت آمریکا در برخوردش با دیگران بویژه ایران صادق نبوده و از نظر پایبندی به حقوق بشر هم کم و کسری فراوانی دارد. این واقعیت انکار ناپذیر نیز هر روزه از ده‌ها بلندگوی رساتر به گوش جهانیان می‌رسد؛ از آن بلندگو‌هائی که فاجعه‌ی زندان ابوغریب را در خود آمریکا افشا کردند گرفته، تا بلندگوی هزاران فعال سیاسی ایرانی و غیر ایرانی که به شکل حرفه‌ای و تخصصی به این مسئله می‌پردازند. بنابراین دستکم در این دو زمینه که نام بردم جای خالی‌ای باقی نمانده بود که بخواهد با پشتوانه‌ی جایزه صلح توسط شیرین عبادی پر شود. شاید این را نیز بتوان گفت که برخورد خود ما ایرانیان با برنده شدن یک هموطنمان چنان مغشوش و متناقض بوده است که شیرین عبادی را در همان سال اول، یعنی درست در طول مدتی که حرفش بازتاب جهانی بسیاری داشت، به موضع دفاعی و توجیهی کشاند تا اتهامات «شریعتمدارانِ» درون و برون مرزی را خنثی کند. اما به هر حال این فرصت سوزی، به هر دلیلی که رخ داده باشد، جای تاسف دارد.

امیدوارم اینگونه فکر نشود که من تلاش انسانی ایشان را در زمینه‌ی پذیرش وکالت متهمین سیاسی در شرائط دردناک ایران نمی‌بینم و ارزش نمی‌گذارم. و یا تلاشی که در زمینه‌ی دفاع از زنان و کودکان بی‌پناه می‌کنند، یعنی همان تلاش ارزشمندی که ایشان را در صف نامزدهای جایزه نوبل قرار داد. این کاری است ارزشمند که خوشبختانه ده‌ها وکیل انساندوست دیگر هم در ایران شجاعانه به آن می‌پردازند. آنچه می‌خواهم بگویم این است که دریافت جایزه نوبل فرصتی استثنائی و اختصاصی در اختیار شخص ایشان گذاشته بود تا همین تلاش‌ها را تعمیق داده، تسریع کرده و گسترش دهند، و اگر این اتفاق نیافتاده باشد می‌شود نتیجه گرفت که از توان ورای تصور این جایزه بزرگ برای دفاع از حقوق شهروندی ما ایرانیان بهره‌برداری شایسته نشده است.

Posted by reza at 11:24 AM

December 6, 2007

پیمان شکنی!

  دیشب، تا خود صبح از شوق این که دستکم تا آخر سال جاری خاج‌پرستی ناچار نیستم کله سحر از خواب بپرم و برای تدریس از خانه بیرون بزنم یک ساعت هم خواب به چشمم راه نیافت! ذهنم، آهوئی رمیده، از تپه‌ای به تپه‌ی دیگر می‌جهید و زیر هیچ بوته‌ای قرار نمی‌گرفت. یکی از موضوعاتی که اندیشیدن به آن خواب را از چشمم ربوده بود همین موضوع وبلاگ نویسی بود.

فکر کردم اگر این بار شروع به نوشتن کنم، سرمست از اینکه یک ماهی آزادم تا هر کاری دلم می‌خواهد بکنم، پیمانه و پیمان را یکباره می‌شکنم و نه به اندرز نازنینی که گفته بود اینقدر از خودت ننویس چون ممکن است به من من زدن تعبیر شود گوش می‌کنم، و نه به پند نازنین دیگری که خواسته بود هی ننویسم کجا هستم و چه می‌کنم چون ممکن است شیر پاک خورده‌ای ردم را بزند و گلوله‌ای حرامم کند!

خیلی راحت می‌نویسم که بالاخره پس از یکسال و نیمی که جز در روزهائی گذرا  از وطن دومم، هلند، دور بودم در کاشانه‌ام هستم و هر روز به دست خودم به «تپوسک» و «شوپن»، دو گربه‌ی نازنین زبان بسته‌ام غذا می‌دهم، و باران که هیچ، سنگ هم اگر از هوا ببارد از سوار شدن بر موتور خوش دست تازه‌ام که همین چند روز پیش با موتور قبلی‌ام تاختش زدم دست نمی‌کشم. در اولین فرصت هم از خجالت دوستان فلامنکوپسندم در می‌آیم و ترانه‌های تازه‌ای در همین صفحه تقدیمشان خواهم کرد که خودم دلم برای این کار بیش از آن‌ها تنگ شده است.

Posted by reza at 5:34 AM

November 25, 2007

شادخواری دستاربندان

  با نزدیک شدن ماه دسامبر مقدمات یک پذیرائی مجلل در اندرونی و بیرونی دستاربندان نشسته بر منابر (منابع؟) نفت ایران در حال تدارک است. متولیان این پذیرائی بی‌نظیر، سیدعلی خامنه‌ای و مشاور امنیتی‌اش علی فلاحیان از یک سو، و هاشمی رفسنجانی و هم‌پیمان با سابقه‌اش سید حسین موسویان از سوی دیگر هستند. و آن‌که این بساط مقدس دارد برایش تدارک دیده می‌شود کسی نیست جز کاظم دارابی، تروریست نامداری که پس از پانزده سال زندانی بودن در آلمان به زودی آزاد شده و به تهران پرواز خواهد کرد.

      

از آخرین باری که یک پذیرائی جانانه از این دست در اندرونی و بیرونی دستاربندان در ایران انجام گرفت شانزده هفده سالی می‌گذرد، و آن وقتی بود که انیس نقاش، یک تروریست نامدار دیگر، به لطف فرانسوا میتران‌، رئیس جمهور وقت فرانسه، با این که در جریان سوء قصد ناموفق به شاپور بختیار یک زن و یک پلیس فرانسوی را کشته بود پس از ده سال از زندان آزاد شد.

شکی نیست که کاظم دارابی با امکاناتی که زندانیان در زندان‌های اروپا دارند از زیر و بم تحولات داخلی و خارجی مربوط به دولت متبوعش در طول این پانزده سال با خبر است. او بی‌تردید می‌داند که در میان اربابانش آن هماهنگی پانزده سال پیش وجود ندارد. سید حسین موسویان که در زمان ترور شرفکندی و یارانش در رستوران میکونوس به عنوان سفیر جمهوری اسلامی ایران در بُن، رابط اصلی او با مقامات حکومت اسلامی بود حالا خود در بلبشوی خلافت دستاربندان به یک مظنون به جاسوسی، و به عنصری خطرناک بدل شده است. و نیز می‌داند هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس جمهور بود و به حکم صریح همان دادگاه میکونوس یکی از کسانی بود که مجوز ترور رهبران کرد را صادر کرده بود، با همه‌ی زیرکی‌اش نه توانسته است به کرسی ریاست مجلس، و نه به کرسی ریاست جمهوری بازگردد. گرچه او حالا رئیس مجلس خبرگان رژیم است اما از کمترین حیثیتی در میان مردم برخوردار نیست (دارابی بی‌تردید مقاله‌ی اخیر ابراهیم نبوی را خوانده است که در دفاع از حمایتش از رفسنجانی در مقابل احمدی نژاد در انتخابات اخیر، نوشته است که او برای مقام ریاست جمهوری «دزد» را به «تروریست» ترجیح می‌دهد! البته کاظم دارابی و همه کسانی که اسناد دادگاه میکونوس را دنبال کرده‌اند، حتی اگر به دزد بودن رفسنجانی شک کنند به تروریست بودنش تردید ندارند.)

دارابی این را هم می‌داند که علی فلاحیان، وزیر اطلاعات در زمانی که دستور ترور صادر شد، و مشاور امنیتی رهبر جمهوری اسلامی در حال حاضر، پایش را اگر از ایران بیرون بگذارد توسط پلیس بین‌المللی دستگیر خواهد شد، نه تنها به خاطر جنایت مشترکشان در میکونوس بلکه به خاطر جنایات دیگری که در اقصاء نقاط دنیا مرتکب شده است. ولی گمان نمی‌کنم این همه چیزی از شادمانی کاظم دارابی بکاهد. اصلی‌ترین ارباب او، مراد و مرجع تقلیدش، سیدعلی خامنه‌ای، هرگز در طول فرمانروائی‌اش از قدرتی به این بالائی برخوردار نبوده است؛ رهبریت مادام‌العمر نظام؛ فرماندهی کل قوای مسلح؛ مجلس شورای اسلامی گوش به فرمان؛ ریاست جمهوری ذوب در ولایت؛ دولت دست نشانده؛ و قوه‌ی قضائیه‌ی منتسب. این از موقعیت داخلی او.

درمنطقه‌ی خاور میانه هم دارابی بخوبی می‌داند که به یمن بی‌سیاستی و کوته‌بینی مقامات فعلی امریکا و همدستانشان، سیدعلی خامنه‌ای بهترین سوء استفاده را از آشوب دردآوری که دو همسایه ایران، افعانستان و عراق، با آن دست بگریبانند برده است و می‌برد. تازه این یک سوی مسئله است. دارابی وقتی به زندان افتاد تروریسم، بویژه تروریسم به سبک اسلامی‌اش، یک حرکت کوچک و گهگاهی در این سو و آن سوی دنیا بود که سالی سه چهار بار، و هر بار سه چهار قربانی می‌گرفت اما حالا تروریسم اسلامی به یک جنبش بین المللی بدل شده است که روزی صدها نفر در آتش کینه‌ی برخاسته از آن جزغاله می‌شوند. شاید مقامات کشور آلمان به همین نکات یاد شده توجه داشته‌اند که این زمان بخصوص را برای آزادی کاظم دارابی برگزیده‌اند تا شادخواری دستاربندان نشسته بر منابر نفت را تکمیل کنند!

اما تا آنجا که به ما، مخالفان رژیم اسلامی ساکن اروپا، مربوط می‌شود باید یادآوری کنم که گرچه حکم جسورانه‌ی دادگاه میکونوس در پانزده سال پیش سد بزرگی در مقابل ادامه‌ی سیاست ترور مخالفان توسط رژیم اسلامی ایران ایجاد کرد، اما حالا با آزادی کاظم دارابی، سمبل سیاست ترور دولتی ایران، شاید بتوان آن را آغازی بر پایان این دوره‌ی پانزده ساله تلقی کرد.

Posted by reza at 2:59 PM

November 21, 2007

چلستون و بیستون

  یکی دو خواننده‌‌ی این صفحه از من خواسته‌اند کمی روشن‌تر انگیزه‌ام را از نوشتن نمایشنامه «مصدق» و از این که گهگاه برخوردی با نظرات این یا آن اهل قلم در این زمینه می‌کنم روشن کنم. وقتی داشتم به پاسخ آن می‌اندیشیدم نمی‌دانم چرا به یاد این طنز ظریف و این نکته‌ی نغز افتادم که خاطرم نیست در کجا آن را خوانده، و یا از زبان که  آن را شنیده‌ام؛ اینکه ما ایرانی‌ها، همیشه اهل افراط و تفریط هستیم، عمارتی اگر بنا کنیم یا چلستون می‌سازیم یا بیستون!

در سیاست هم این افراط و تفریط را به روشنی می‌توان دید. یک نگاه حتی گذرا به مواضعی که بویژه در همین یکی دو سال اخیر در مورد یکی از گره‌گاه‌های عمده‌ی تاریخ معاصر کشورمان یعنی کودتای ۲۸ مرداد  گرفته شده است نشانگر این رویکرد اغراق آمیز است. سرنگونی مصدق که بر مبنای اسناد سال‌ها آشکار شده‌ی داخلی و خارجی یک کودتای شناخته شده در تاریخ معاصر جهان است حالا در تحلیل برخی از تاریخ ‌نویسان ما گاهی «حادثه»، گاهی «شورش»، و حتی گاهی مجددا چیزی در ردیف «قیام ملی» نامیده می‌شود. یکی را در این میان ندیده‌ام که نلسون ماندلاوار بر آشکار کردن واقعیت‌های تاریخی اصرار بورزد، از بیان واقعیات آشکار شده نهراسد، با تکیه بر اسناد سُست به لاپوشانی آنچه رخ داده دست نیازد، ولی در عین حال به کینه‌ورزی و تداوم دور باطل خشونت بیزاری نشان دهد، و راه را برای گذار همدلانه از این گره‌گاه برای همیشه هموار کند؛ آن‌گونه که جامعه اسپانیا از تلخ‌زمان فرانکو گذر کرد.

برای مرحم گذاشتن بر زخم کهنه‌ی یک ملت تنها راه، بیان بی‌پرده‌ی واقعیت است با هدف شریف آشتی ملی و دوری گزیدن از کینه‌ورزی و انتقام‌کشی. من به گمان خود در نمایشنامه مصدق از همین زاویه به موضوع نزدیک شده‌ام. آنان که گمان می‌کنند با دستکاری واقعیت‌ها و تغییر نام «کودتا» به «حادثه» یا «شورش» و امثال این‌ها آسان‌تر به التیام جامعه خدمت می‌کنند متاسفانه باید بدانند که دارند نمک بر این زخم کهنه می‌پاشند و همگرائی ملی را باز هم بیش از این به تعویق می‌اندازند.

Posted by reza at 7:57 PM

September 5, 2007

از «من من» زدنِ‌های من

 

دوست نازنینی، در دیداری دلچسب، به محبت و به شکلی کاملا غیر مستقیم هشدار داد که استفاده‌ی بیش از اندازه از ضمیر «من» در روزنوشت‌هایم ممکن است به نوعی به «من من زدن» تعبیر شود. یاد پرسش دوست اهل قلمی افتادم که چند ماه پیش از آن در واشینگتن از من پرسیده بود آیا غلط است اگر در نوشتار به جای «من را»، «مرا» به کار ببریم. گفته بودم، نه. و پرسیده بودم چرا این پرسش را طرح کرده است. گفت «چون همیشه در روزنوشت‌هایت به جای ضمیر متصل فاعلی ضمیر منفصل فاعلی به کار می‌بری، فکر کردم شاید اشکالی در آن می‌بینی.»

این چند روز گذشته داشتم فکر می‌کردم که راستی چرا دستم نمی‌رود مثلا بنویسم «روزنوشت‌هایم» به جای «روزنوشت‌های من» در حالیکه هیچ کدام غلط نیستند. اول فکر کردم از زنگِ صدای «من» در یک عبارت بیشتر خوشم می‌آید تا «میمِ» خالی. مگر نه اینکه مجموعه‌ی قصه‌ای با عنوان «راز بزرگ من»، و فیلمنامه‌ای با عنوان «لالا و ناپدری من» منتشر کرده‌ام که موضوع هیچکدام به خود من - ببخشید به خودم! ربطی ندارد. یا مگر عنوان فیلمنامه‌ای که روزی تا پای ساخت پیش رفت و هنوز هم دلم می‌خواهد بسازمش، «کسب و کار کوچک من» نیست که به همه کس مربوط است جز به من؟

اما این پاسخ، خودم را خیلی قانع نکرد. بعد یاد نکته مهمتری افتادم؛ یاد اصلیت مازندرانی‌ام. مازندرانی‌ها مثل گیلانی‌ها از ضمیر متصل فاعلی بسیار کم استفاده می‌کنند. اما فکر کردم من که از کودکی در تهران بزرگ شده‌ام و در خانه کسی مازندرانی حرف نمی‌زد چرا باید به این طریق حرف زدن عادت داشته باشم. آنوقت یادم به آن همولایتیِ خدابیامرزِ نور به قبر باریده‌ام افتاد حریف سرنگون شده‌ی بازی سیاسی دوران جوانی‌‌ام را می‌گویم! -  که از کودکی در آغوشِ پرستارهای فرانسوی بزرگ شده بود و در سوئیس تحصیل کرده بود و قصرش در نیاوران بود و گمان نکنم یک بار در عمرش مازندرانی صحبت کرده بود ولی همنسلان من مسلما به یاد دارند که اگر می‌آمد تلویزیون و می‌خواست بر خلاف معمولِ همیشگی، خودمانی باشد و «ما، ما» نکند، نه تنها زبانش نمی‌چرخید بگوید «مرا»، بلکه همین «من را» را هم به لهجه‌ی دهاتی‌های اَلشت می‌گفت «من ر ِ»: «خواب دیدم که حضرت عباس دست دراز کرد و من ر ِ از زمین بلند کرد و...»!

تازه دریافتم که لهجه‌ی آدمیزاده هم مثل مِهر مادری است که «با شیر اندرون شد و با جان به در شود

Posted by reza at 9:31 AM

August 21, 2007

یاران مجازی من

گفتن ندارد که سه چهار دهه‌ای از حضور من در دنیای هنر می‌گذرد؛ سه چهار دهه‌ای که در طول آن یا نوشته‌ای از من منتشر شده یا فیلمی از من بر پرده سینما یا تلویزیون رفته (یا خبر بر پرده نرفتنش شنیده شده!). اما همه این سال‌ها به یک طرف، این سه سالی که این پنجره کوچک به سوی مخاطبین مجازی‌ام باز شده به یک طرف.

     دیگر اگر روزی روزگاری به حُسن اتفاق، با کسی که کارهای من را دنبال کرده است در جائی از دنیا روبرو شوم این جمله‌‌ی چند دهه شنیده شده را نمی‌شنوم که: «اصلا فکر نمی‌کردم شما این شکلی باشین، آقای علامه‌زاده!»، گیرم که به معنای بسیار خوب و دلگرم کننده‌اش! یا اگر شبی به مهمانی مهربانانه‌ای در خانه‌شان دعوتم کنند دیگر از روی رودرواسی ناچار نیستند تمام شب در باره جنایات جمهوری اسلامی حرف بزنند (چون فیلم جنایت مقدس من را دیده‌اند)، یا به آوازهای کشدار کلاسیک فارسی گوش بدهند (به این خیال که دارند حرمت سنگین رنگینی من را نگه می‌دارند). حالا، به یمن حضور در این دنیای مجازی، یاران مجازی من، من را دیگر نه از طریق فیلم‌ها و کتاب‌های نمایش داده و منتشر شده‌ام، که از طریق همین نوشته‌های رتوش نشده‌ی روزمره‌ام می‌شناسند؛ شناختی که هزار بار دقیق‌تر، و به زندگی واقعی من نزدیک‌تر است. این است که حالا تعجب ندارد وقتی کسی از من حال گربه‌هایم را بپرسد، و یا بخواهد مدل موتورسیکلتم را بداند!

     حالا اگر بپرسید چه شد که به این مطلب پرداختم، برایتان می‌گویم که آخر هفته گذشته را به همت یکی از همین یاران مجازی، «پرستو»، عازم ادینبورو (پایتخت اسکاتلند) شدم ویکی دو روزی را به همراه او و دیگر یاران مجازی‌ام، «میثم» و «آیدین» و «نسیم» و «یاسین»، یک آخر هفته‌ی استثنائی را پشت سر گذاشتم. شاید بدانید که این ماه، ماهِ جشنواره‌ها در ادینبورو است. چندین جشنواره به شکل همزمان در جریانند؛ جشنواره فیلم، جشنواره تئاتر، جشنواره کتاب، جشنواره موسیقی و شاید جشنواره‌های دیگر هم. این یاران مجازی من هم سنگ تمام گذاشتند. شب اول رفتیم به تماشای یک تئاتر کمدی- موزیکال از یک گروه نیویورکی با عنوان «جهاد»! نمایش با نمکی بود که فلسفه‌ی شهادت‌طلبی در اسلام بنیادگرا را به تمسخر گرفته بود و به زبان طنز از نقش مخرب رسانه‌های گروهی غربی در دامن‌زدن به این بیماری مزمن انتقاد می‌کرد. روز آخر هم یک سری از فیلم‌های کوتاه بریتانیائی را دیدیم که در بخش مسابقه‌ی جشنواره جهانی فیلم ادینبورو هستند. اما شاهکار یاران مجازی‌ام در انتخاب برنامه‌های دیدنیِ این جشنواره، بردن من بود به یک کنسرت رقص و آواز فلامنکو که آخرین چیز گرمی بود که در اسکاتلند سرد انتظارش را داشتم!

Posted by reza at 3:51 PM

August 17, 2007

بهشت موعود!

 

[امیدوارم تمام یزیدی های ... سرطان بگیرند. امیدوارم تمام خواهر و مادرتان مورد تجاوز قرار بگیرند و تیر توی سرتان خالی شود. من خوشحالم که پیانصدنفر یزیدی با بمب کشته شدند. مسلمانها همه تان را می کشند. آن دختر به بهشت می رود.]

 این واکنش یک مدعی مسلمانی است به فیلم کوتاه من با عنوان "زیارت لالش" در مورد مراسم سالانه ی معتقدان به فرقه یزیدی (معروف به شیطان پرستان) در روستای لالش در کردستان عراق. مسلما شنیده اید که دو روز پیش در یک فرقه کشی وحشیانه ی تازه، بیش از دویست و پنجاه نفر در دو روستای یزیدی نشین کشته شدند. می گویند که این جنایت باورنکردنی به تلافی کشته شدن دختری یزیدی که به اسلام گرویده بود و به دست یزیدیان سنگسار شد، انجام گرفته است. به راستی که دین باوران مسلمان در کار ساختن چه بهشتی بر این خاک نحوست زده اند!

            و اما اگر علاقمندید از فرقه یزیدی چیزی بدانید، و مطلب من را با عنوان "مراسم حج شیطان پرستان" نخوانده اید، می توانید با کلیک روی عنوانش آن را بخوانید. فیلم کوتاه این مراسم را هم همین جا در دسترستان می گذارم تا اگر ندیده اید، بتوانید با کلیک روی عكس زير نگاهی به آن بیاندازید.

Posted by reza at 1:24 PM

August 3, 2007

دردمندانِ درمان ناشناس

خبر، اگر از دیار از دست شده‌مان برسد، یا بوی مرگ می‌دهد یا از مرگ بدتر، که همان شلاق و سنگسار و دیگر جلوه‌های نانجیب تقدس یافته در شریعت اسلامی است.
          اسم و رسم و آدرس ایمیل و نشانی وبلاگم را در جدول داده شده از سوی «گزارشگران بدون مرز» می‌نویسم و دکمه را می‌فشارم و امضایم را به امضای هزاران هزار معترض دیگر می‌افزایم تا شاید وجدانم را از شنیدن و خواندن خبر اعدام قریب الوقوع دو روزنامه‌نگار جوان کُرد، «عدنان حسن‌پور» و «عبدالواحد بوتیمار» تسکین دهم، و به خودم گفته باشم اگر کاری از دستت بربیاید شانه خالی نمی‌کنی. ولی از آنسوی دیگرِ وجدانم، کسی ندا در می‌دهد که این را هم بگو که به ناکارآئی این امضاء و اینگونه طومارنویسی‌ها مدت‌هاست واقفی. آن دوره‌ای که صدای معترضین به گوش کسی می‌رسید و تاثیری گاها تعیین کننده داشت، دنیای معترضین اینگونه آشفته و بی‌سامان نبود و خصومت‌های شخصی و گروهی به اصلی‌ترین انگیزه‌ی تحرک آن‌ها بدل نشده بود. آن روزها جهان اگر از دهان ما معترضین رنجی را که بر «سعیدی سیرجانی» رفته بود نمی‌شنید ممکن بود هرگز از این واقعیت دردناک آگاهی نمی‌یافت؛ اگر جهان از آن نامردمی که بر «فرج سرکوهی» روا داشته شده بود از زبان ما آشنا نشده بود ممکن بود او نیز به سرنوشت «سیرجانی» اسیر می‌آمد و هرگز روی آزادی را نمی‌دید. آن روزِ ما، اما با امروزمان تفاوتی ماهوی داشت. آن روز، وقتی «عباس معروفی» که در وطن اسلام‌زده‌ی ما به بی‌حرمتیِ زندان و شلاق محکوم شده بود از این تحقیر گریخت و به دنیای معترض ما پناه آورد من و همین نسیم خاکسار که هر دو در آن روزها نه تنها عضو، بلکه از دبیرانِ «کانون نویسندگان ایران در تبعید» بودیم با اینکه هیچگونه سابقه آشنائی، نه از نزدیک و نه از دور، با «معروفی» نداشتیم، و نه از نظر فکری و عقیدتی به او نزدیک بودیم، با شاخه گلی در دست به دیدارش در آلمان رفتیم و به او و خانواده‌اش خیرمقدم گفتیم. آن روزها، دنیای معترضین وسعتی به مراتب گسترده‌تر از این داشت که امروزه شاهدش هستیم. مورد دفاع از «اکبر گنجی» در خارج از ایران، وقتی او در زندان رژیم اسلامی در اعتصاب غذائی تا دم مرگ قرار داشت را امروزه می‌توان یک مورد استثنائی برشمرد چرا که پس از آن در مورد هیچ انسان در بند دیگری هیچ حرکت چشمگیری از معترضینی که ما باشیم سر نزد. اتحاد عملی که لازمه‌ی هر حرکت اعتراضی است مدت‌هاست از دستور کار همه حذف شده است.
          همین «اکبر گنجی»، و هم‌فکر دیگرش، «محسن سازگارا» که او هم تجربه‌ی دردناک مشابهی را در زندان رژیم از سر گذرانده بود و مثل او از دام مرگ گریخته بود، وقتی به خارج رسیدند رابطه‌شان به یک نشست و برخاست ساده هم نرسید چه رسد به همکاری برای مبارزه با رژیمی که هر دو از آن روی برتافته‌اند. این را صرفا به نمونه آوردم و قصدم از نام بردن این دو هرگز شماتت ایشان نیست چرا که هر دو به نیکی از احترام من به خودشان آگاهند. رابطه «معروفی» و «سرکوهی» و کسانی که برای رهائی این دو فریاد سردادند هم امروز رابطه‌ای در خور رابطه‌ی دو دسته از درد کشیدگانِ درمان آشنا نیست.
          این را نوشتم تا بگویم شرائط امروز ما با شرائط همین هفت هشت سال پیش چه تفاوت بنیادینی کرده است. ما در شرائط امروز جهانی، از دردکشیدگان درمان‌آشنا، به دردکشیدگان ناآشنا با درمان بدل شده‌ایم و روز به روز هم از درمان دردمان بیشتر فاصله می‌گیریم.

Posted by reza at 12:05 AM

July 21, 2007

پرچم عراق بر فراز خانه همسایه

دیروز عصر وقتی از پنجره اتاقم ماشین پست آمریکا را دیدم، به این خیال که فیلمی را که از طریق اینترنت سفارش داده بودم رسیده است، از خانه بیرون آمدم. ماشین پست، چند خانه جلوتر ایستاد. منتظرش ماندم تا بیاید. وقتی آمد به آرامی از جلو خانه من گذشت و فقط پستچی دستی برایم تکان داد و رفت.
          دمدمای غروب، وقتی کفش و کلاه کردم تا قدم زنان بروم به سالن نمایش دانشگاه برای دیدن فیلمی از یکی از مطرح‌ترین زنان فیلمساز هلندی که چند روزی مهمان دانشگاه هالینز است، و ده دوازه سال پیش جایزه اسکار بهترین فیلم به زبان غیرانگلیسی را نیز برده است، متوجه شدم یکی از همسایه‌هایم یک پرچم بزرگ عراق را جلو در خانه‌اش به اهتزاز در آورده است. بلافاصله به خانه برگشتم و دوربین عکاسی دیجیتالم را برداشتم و چند عکس از آن گرفتم، و بعد در حالی‌که ذهنم پر از پرسش بود به تماشای فیلم نشستم.

 

فیلم که تمام شد، و وقتی با همکاران دور هم جمع شدیم گپی بزنیم، متوجه شدم هیچیک از آنان تا کنون متوجه پرچم عراق که بر فراز خانه همسایه من، در خیابانی در همین مجتمع دانشگاهی نصب است، نشده. وقتی عکس‌ها را در صفحه کوچک دوربینم نشانشان دادم بحث گرمی در گرفت. یکی گفت «این روزها هر کسی سعی دارد مخالفتش را با جنگ عراق نشان دهد، این هم لابد به همین خاطر است » یکی دیگر پرسید «یعنی با اهتراز پرچم دشمن؟» و سومی توضیح داد «پرچم عراق پرچم یک دولت دوست است، نه دشمن.» و چهارمی گفت «از کجا معلوم نمی‌خواهد موافقتش را با جنگ عراق نشان دهد؟» و پنجمی گفت «در جنگ ویتنام، نه موافق و نه موافق هرگز پرچم ویتنام را به دست نمی‌گرفت...» و بحث به درازا کشید.
          امروز، اولین کاری که کردم، رفتم بیرون ببینم هنوز پرچم در اهتزاز است یا نه. بود. همان لحظه یکی از اساتیدی که درست روبروی خانه من اقامت دارد و در طول سال تحصیلی ادبیات انگلیسی تدریس می‌کند و فعلا که تابستان است دارد نفسی می‌کشد، از راه رسید. او هم تا آنوقت متوجه پرچم نشده بود. وقتی نشانش دادم اول جا خورد، ولی بعد گفت در آن خانه یکی از همکاران او که استاد علوم سیاسی دانشگاه است با خانواده‌اش سکونت دارد که خیلی دست راستی است و مطمئنا این پرچم را به نشانه حمایت از سیاست دولت بوش در عراق بر دیوار خانه‌اش آویزان کرده است. هنوز داشتیم حرف می زدیم که پسر نوجوانی از همان خانه در آمد. استاد ادبیات انگلیسی گفت «این هم پسرش است.»
          پسرک وقتی به ما رسید سلامی کرد ولی پیش از این که برود متوجه پرسش در چهره ما شد و ایستاد. پرسیدم «توی این جای پرت، بابات از کجا این پرچم را پیدا کرد؟» گفت «از اینترنت. پریروز که طرح دموکرات‌ها در کنگره آمریکا برای خروج از عراق رای نیاورد پدرم پرچم عراق را سفارش داد، و دیروز عصر از طریق پست در خانه آن را تحویل گرفت!»

Posted by reza at 8:00 PM

July 15, 2007

زندگی نه مرگ...

در این یکی دو هفته که دستم به نوشتن برای این صفحه نرفت، جدا از کار و بار روزانه در این سرزمینِ دور از هر دو وطنم، ایران و هلند، میهماندارِ «فرناز»، میزبانِ سال‌های تنهائی‌ام هم بودم. اما این به معنای دور ماندن از شما نیست به این دلیل روشن که فیلم کوتاهی که در پایان این مطلب برایتان خواهم گذاشت نتیجه همین دیدار است.
          من در این چند سالی که تابستان‌هایم را در ویرجینیا به درس و مشق سینما می‌گذرانم همیشه دلم می‌خواست سری به مزار پدر داستان کوتاه نویسی آمریکا، «شروود اندرسون» بزنم ولی هر بار به علتی آن را پشت گوش می‌انداختم. این بار اما عزمم را جزم کردم. تعطیلیِ چهارم جولای، روز سالگرد استقلال آمریکا که فرارسید ماشینی به اجاره گرفتم، دوربین را به دست فرناز دادم و به شهرک «ماریون» که دو ساعتی از دانشگاه هالینز فاصله دارد راندم. پیدا کردن گورستان قدیمی «راند هیل»، و یافتن گور «شروود اندرسون»، نویسنده‌ای که با همه‌ی اهمیت جهانی‌اش، در آمریکا و حتی در ویرجینیا که همه‌ی عمرش را در آن سپری کرد، همچنان ناشناس است کار ساده‌ای نبود. اما کدام مشکل است که با پیگیری آسان نشود!؟
          حاصل، همین ویدئوی چهار دقیقه‌ای است که برایتان تدارک دیده‌ام با عنوان «زندگی نه مرگ...»

Posted by reza at 2:48 AM

June 21, 2007

عرق شرم بر پیشانی ما

داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم آلمان در زمان هیتلر با تکیه بر توده‌های ناآگاه به سرکوب هر مخالفی دست نمی‌آزید؛ حتی اگر به بهانه‌ی تنگی فضای تنفس به کشورهای مجاورش هجوم نمی‌برد و سرزمین‌های دیگران را اشغال نمی‌کرد؛ حتی اگر کشتن یهودیان و کمونیست‌ها و کولی‌ها و همجنسگرایان توجیه قابل قبول برای بشریت آنروز و امروز داشت، باز هم همین که تا بدین حد درنده‌خوئی از خود نشان داد که به جای تیرباران کردنشان، میلیون‌ها نفر را در کوره‌های آدمسوزی سوزاند و خاکستر کرد کافی است تا ننگ ضد انسانی بودن برای همیشه بر پیشانی‌اش بنشیند.
          و نیز داشتم به این می‌اندیشیدم که حتی اگر رژیم اسلامی ایران در طول نیم قرن گذشته سرمایه‌های طبیعی و انسانی این ملت را به تاراج نمی‌داد؛ حتی اگر هیچ روزنامه‌نگار و دانشجوی معترضِ دگراندیشی را به سلول‌های شکنجه نمی‌فرستاد؛ حتی اگر به تمام بندهای پذیرفته شده‌ی حقوق بشر پایبندی عملی نشان می‌داد؛ حتی اگر در تابستان ۶۷ دستش را به خون هزاران زندانیِ بی پناه نمی‌آلود، باز هم همین که هر چند صباحی زنی یا مردی را به هر جرمی، چه به حق باشد و چه نه، در ملاء عام سنگسار می‌کند کافی است تا لعنت ابدی را با نام خود پیوند زند.
          سخن از نجات جان دو نفری که قرار است همین فردا در بهشت زهرای تاکستان به فتوای یک ملا، و به ضرب هزاران پاره سنگ کشته شوند نیست، چرا که همه می‌دانند در کشوری مثل ایران ارزش جان آدمیان، همانطور که آن عزیز از دست رفته سروده است، از مزد گورکن هم بیشتر نیست. سخن اما از زشتی و ناپاکی و سبعیت در کردار است. سخن از خصلت‌‌های شنیعی است که بشر در طول قرن‌ها تلاش کرده است تا از زندگی روزمره‌ی خود دورشان بدارد ولی حالا در شکل سربریدن گروگان‌ها با خنجر در عراق و افغانستان، و سنگسار زن و مرد در ملاء عام در ایران اسلامی، همچنان سخت‌جانی می‌کند و عرق شرم بر پیشانی انسان می‌نشاند.

Posted by reza at 4:48 AM

June 15, 2007

طاعون

من فکر نمی‌کنم هیچ ملتی مثل ملت فلسطین بلد باشد دل دوستارانش را به درد بیاورد. اگر قتل عام «صبرا» و« شتیلا» به تاریخ بپیوندد، اگر در بمباران روستاهای فقرزده‌ی غزه و ساحل غربی فاصله‌ای بیافتد، تازه آن وقت خودشان با یک خودزنیِ جنون آمیز دل دیگران را به درد می‌آورند. از وقتی ترشحی از رنگ سبز اسلام بنیادگرا بر رنگین کمان رویای آزادیِ این مردم بی‌پناه پاشیده شده است دیگر حتی حس همدردی‌برانگیزِ مظلومیت را نیز از دست داده‌اند.

هرچه هست سلطه جوئی است و شعارهای رعشه‌آوری که از گورهای ‌هزار و چهارصد ساله برمی‌خیزد، و می‌رود تا دنیا را بیش از پیش به این طاعون تازه آلوده کند.

Posted by reza at 10:39 PM

June 13, 2007

زنده‌نام «دکتر پرویز ورجاوند» و سینما

[از دیروز که خبر تاسف‌بار مرگ ایران‌دوست فرهیخته، «دکتر پرویز ورجاوند» را شنیدم در این فکر بوده‌ام چه در موردش بنویسم که دیگران ننوشته‌اند. نگاهی به فصل اول کتاب «سراب سینمای اسلامی ایران»، نوشته‌ی خودم، که شانزده سال پیش منتشر شد، انداختم و دیدم هیچ چیز بیش از آن چه در مورد او در فصل اول این کتاب آورده‌ام نمی‌تواند شخصیت واقعی این انسان شریف را نشان دهد. این است که همراه با تسلیت به همه‌ی کسانی که به ایران می‌اندیشند و فقدان فرهیختگانی چون زنده نام «دکتر پرویز ورجاوند» را در شرائط دردناک وطن ما ضایعه‌ای جبران ناپذیر برای ملت ایران می‌دانند، به بازنشر بخشی از فصل «دولت موقت و سینما» از کتاب نامبرده می‌پردازم.] 

دولت موقت مهندس مهدی بازرگان که به دستور رهبر انقلاب چند روزی قبل از سرنگونی کامل رژیم شاه تشکیل می‌شود، دکتر پرویز ورجاوند، داستاد دانشگاه تهران را در سمت قائم‌مقام وزارت فرهنگ و هنر در خدمت خود دارد. دکتر ورجاوند همچون دیگر وزرای دولت موقت، وزارت‌خانه‌ای متلاشی و سامان گسیخته را تحویل می‌گیرد. وزارت فرهنگ و هنر به دو دلیلِ بسیار مشخص از سایر وزارت‌خانه‌های طاغوتی «طاغوتی‌تر» محسوب می‌شود. وزیر این وزارت‌خانه سالیان سال مهرداد پهلبد، شوهرخواهر شاه فراری بوده