بالاخره فرصت کردم و یک ویدئو کلیپ سه دقیقهای برای ترانهای که شیفتهاش هستم؛ با استفاده از فیلمهائی که خودم از خوانندهی این ترانه، کارلوس بالرا، و شهر هاوانا، در سفر اخیرم گرفته بودم ساختم، و در صفحه خودم در یوتیوب گذاشتم. برای درک کامل احساس عاشقانهای که در این ترانه نسبت به هاوانا و تاریخ آن موج میزند ترجمه فارسی ترانه را هم به صورت زیرنویس به فیلم اضافه کردم. اگر اهل لذت بردن از موسیقی آمریکای لاتین باشید باور نمیکنم به یک بار دیدن و شنیدن این ترانه، که با کلیک روی عکس زیر بدان خواهید رسید، اکتفا کنید.
در ششمین و آخرین برنامه از سری «دست در دست» به موسیقی «منتقد»کوبا پرداختهام که با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن را بشنوید.
در اولین فرصت، در سمت راست این صفحه هر شش قسمت از سری «دست در دست» را خواهم گذاشت تا علاقمندان به موسیقی کوبا به راحتی به آنها دسترسی داشته باشند.
در این برنامه که برنامهی ماقبلِ آخر سری شش قسمتهی «دست در دست» است به ادامه برنامه چهارم در مورد گروه معروف «بوئنا بیستا» اختصاص دارد. هیچ توضیحی بیش از آن چه در خود برنامه داده میشود ضروری نیست. بنابراین اگر به شناخت بیشتر از موسیقی کوبا علاقمندید با کلیک روی عکس زیر به این برنامه گوش فرا دهید.
[دست در دست، برنامه شماره پنج]
چهارمین برنامه «دست در دست» را به گروه معروف «بوئنا بیستا» اختصاص دادهام و ماجرای شنیدنیِ باز کشف آنها توسط «ری کودر»، گیتاریست معروف گروه «رولینگ استون» و همیاری «ویم وندرس» فیلمساز نامیِ آلمانی. بیش از این حرفی نمیزنم و شما را به شنیدن برنامه چهارم «دست در دست» که تنها یک کلیک از آن فاصله دارید دعوت میکنم.
[دست در دست، برنامه شماره چهار]
در این برنامهی رادیوئی، به همراه یکدیگر سری به هاوانای کهنه (قدیمی ترین بخش شهر) میزنیم و به نواهائی گوش میکنیم که ریشه در پیش از انقلاب کوبا دارند. در کنارِ پرداختن به سبکهای مختلف، این بار شما را با یکی از چهرههای افسانه مانند موسیقی پیش از انقلاب کوبا یعنی با «بِنی موره» آشنا میکنم (اگر البته خودتان نشناسیدش!)
به هر حال این شما و این هم سومین برنامه از سری «دست در دست» که با کلیک روی عکس زیر آن را خواهید شنید.
در «برنامه شماره یک دست در دست» که دیروز فایل صوتیش را برایتان در این صفحه گذاشتم، از جنبش موسیقائی «نوئبا تروبا» حرف زدم و بیش از همه به چهرهی نامدار این جنبش «سیلویو رودریگز» پرداختم. در دومین برنامه که باز هم به جنبش نوئبا تروبا اختصاص دارد بیش از همه به چهرهای حتی نامدارتر از سیلویو رودریگز، یعنی «پابلو میلانِس» پرداختهام که با کلیک روی عکس زیر میتوانید این برنامه را بشنوید.
وقتی فیلم مستند «شط و شرجی» را در اولین ماه جنگ ایران و عراق در آبادانِ محاصره شده با بودجه و امکانات تلویزیون جمهوری اسلامی ایران ساختم و بلافاصله توقیف شد نسخهای از آن را در اختیار انحمنهای دانشجوئی گذاشتم تا در دانشگاهها پخش کنند چرا که همواره خالق اثر را صاحب اصلی کار میشناسم نه تهیه کننده را. عین همین موضوع در مورد فیلم دیگرم «ماهی سیاه کوچولوی دانا»، که در مورد زندگی و مرگ صمد بهرنگی بود، و آن را با امکانات «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» ساخته بودم، پیش آمد. فیلم به دلائل سیاسی در کانون ماند، ولی من نسخهای از آن را در دانشگاههای مختلف از هر طریق که میتوانستم پخش کردم.
این قصه مال دورهای بود که هنوز قدرت انحصاری رسانههای جمعی با امکانات اینترنت شکاف برنداشته بود. این روزها دیگر قصه خیلی فرق کرده است. من در ماه مارس گذشته که برای کار و قرارهای خودم برنامه سفر به کوبا داشتم به «رادیو زمانه» پیشنهاد دادم تا در قبال پرداخت بخشی از هزینه سفر، شامل بلیت هواپیما و اجاره اتاقکی در هاوانا، شش برنامه کوتاه رادیوئی در مورد موسیقی کوبا برای این رادیو بسازم. این پیشنهاد با صمیمتی که انتظارش میرفت پذیرفته شد. من برای این کار نه حقوق و دستمزدی تقاضا و دریافت کردم، و نه از امکانات فنی و نیروی انسانی و ابزار تکنیکی رادیو زمانه کمترین استفادهای بردم. طبق قراری که روی کاغذ آمده بود قرار شد در ماه آوریل برنامهها را تحویل دهم تا در ماه می پخش شوند. من هر شش برنامه را با عنوان «دست در دست» با امکانات شخصی خودم، کاملا آماده پخش، به موقع تحویل دادم ولی به دلائلی که هرگز توضیحی به من داده نشده دو بار پخش آن به تعویق افتاده و تا کنون هم سخنی از زمان پخش آنها نشنیدهام. بنابراین از حق خودم به عنوان خالق این برنامهها، و از امکانات سادهی همین صفحهای که در اختیار دارم استفاده میکنم و از همین امروز فایل صوتی برنامه «دست در دست» را در شش روز متوالی در این صفحه برای علاقمندان به موسیقی کوبا میگذارم (مدت هر برنامه بین ۱۲ تا ۱۴ دقیقه است و با کلیک روی عکس زیر میتوانید اولین برنامه را بشنوید).
این کار البته چیزی از سپاس قلبی من از گردانندگان «رادیو زمانه» که محبتشان را از من دریغ نکردند نمیکاهد، و طبعا این حق را هم از آنان سلب نمیکند که هر وقت که خواستند برنامهها را پخش کنند. یا حتی اگر خواستار پس گرفتن مخارج سفری که پرداختهاند نیز باشند (که جمعا دوهزار یورو بیش نیست) مشکل زیادی ایجاد نمیشود چرا که به قول معروف خرِ ما از کرهگی دم نداشت!
ماه گذشته در مطلبی با عنوان «بار بلور»، از کنسرت «پدرو لوئیس فرر» و ترانههای انتقادی و پر مغزش نوشتم و کلیپی تدوین نشده از ترانهای با عنوان «کوبای صد در صد» در صفحهام در «یوتیوب» برایتان گذاشتم. از همان کنسرت ترانه انتقادی حتی تندتری با عنوان «ولی من چندان!» را به صورتی کلیپی با تدوینی مختصر در صفحهام در «یوتیوب» میگذارم که برگردان فارسیاش را در زیر میخوانید، و با کلیک روی عکس زیر میتوانید اجرای آن را هم ببینید.
[با این بورکراسی مخالفم
که از چیزی کارآ به آواری از مزاحمت بدل شده است.
ممنوعیات بیمعنا بر بار توهینات میافزایند
و قاتل هزاران عشقند.
بر زندگی چه گذشته است؟
پدرم در آن ژانویه [پیروزی انقلاب] مرا به خارج نبرد،
لباس پیشاهنگی به تنم کرد، و به من جنگیدن آموخت،
ولیکن نه چندان،
ولیکن نه چندان.
برای زندگیام عذر نمیخواهم
هستم آنچه میتوانستم باشم،
که چه زیبایم، که چه زیبایم.
پدرم کمونیست بود،
ولی من نه چندان،
ولی من نه چندان،
پدرم فیدلیست بود،
ولی من نه چندان،
ولی من نه چندان.
به بازرگانی میمانم که با باری از بلور از سنگلاخها گذشته است و بی خالی بر جامی، سرمایهاش را به منزل رسانده است. سرمایه؟ سرمایهی بازرگانی چون من چه میتواند باشد جز خرجینی از خبر و نظر و شعر و ترانه و تصویر و صدا از سرزمینی که به سادگی تصویر و صدایش به چشم و گوش بیرونیان نمیرسد؛ یعنی از کوبا در روزهائی که بسیاری آن را روزهای دگرگونی.میدانند.
در سه هفتهای که در کوبا بودم ساعتی را هم حتی برای تدارک مطلب از دست ننهادم. در روزهای آینده وقتی یادداشتهایم را راست و ریست کردم در همین صفحه از زندگی امروز مردم کوبا با شما حرفها خواهم داشت؛ از تغییرات آشکار و پنهان در شرائط اقتصادی مردم؛ از نظر نسل جوان و نسل گذشته در مورد جابجائی مقام از فیدل به رائول؛ از بحث آشکار و بیواهمه در مورد مسائل سیاسی که تا همین دو سال پیش امکان طرحش فراهم نبود و جز اینها.
گزارشی هم از کنسرت مربوط به هشت مارس، روز جهانی زن در کوبا، به همراه یک سری مصاحبه با زنان مختلف، از استادیار دانشگاه و خانهدار و کارگر کارگاه دوزندگی گرفته تا دو دختر همجنسگرا انجام دادهام که به زودی در اختیار سایت اینترنتی «شهرزاد نیوز» قرار خواهم داد چرا که این گزارش به پیشنهاد آنها تهیه شد.
و اما پر یارترین رهآورد سفر من این بار خرجینی است سرشار از موسیقی کوبا. من در این سفر به کمک دوسنان کوبائیام از اغلب کنسرتهای جشنواره بهارهی هاوانا، یعنی از محبوب ترین خوانندگان این جزیرهی موسیقی، از پابلو میلانس، سیلویو رودریگز، پدرو لوئیز فرر، نه تنها صدا که تصویر گرفتهام. اولین کاری که این روزها در پیش دارم کامل کردن یک برنامه رادیوئی شش قسمته است با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا برای پخش از «رادیو زمانه» که در تدارک سفر من به هاوانا نقش تعیین کننده داشت.
برای آن که این نوشته را به وعدههای سرِ خرمن تقلیل نداده باشم ویدئوی یکی از ترانههای ممنوعهای که در کنسرت به یاد ماندنی شاعر، موزیسین و خوانندهی استثنائی کوبائی، «پدرو لوئیز فرر» گرفتهام بدون ادیت همراه با ترجمه ترانه به فارسی در اختیارتان میگذارم با این توضیح ضروری:
«پدرو لوئیز فرر» شاعری است که در بیست سال گذشته تمام کارهایش ممنوع بوده است. اما بسیاری از ترانههای گزندهی او دهن به دهن در کوبا میگشته است. او که نوازنده گیتار و خواننده نیز هست برای اولین بار دو سال پیش اجازه برگزاری یک کنسرت را در سالن هزار و دویست نفرهی کارل مارکس بدست آورد که بلبتهایش به سرعت نایاب شد [شایع است که اعضاء حزب کمونیست کوبا اکثر بلیتها را برای خود و نزدیکانشان خریدند تا هواداران او پشت در بمانند!]. پس از کنسرت هم هیچیک از ترانههایش اجازه انتشار نیافت. دومین کنسرت او هفته پیش در سالنی چهارصد نفره در «موزهی ملی هنرهای زیبای هاوانا» با حضور بیش از ششصد نفر برگزار شد که دویست نفر اضافی بدون بلیت و به زور وارد سالن شده بودند و در راه پلهها و کنارههای سالن اطراق کردند. من یکی از این دویست نفر بودم که علیرغم تنه خوردنهای مداوم به تصویربرداری غیر مجازم ادامه دادم [این را در تکانهای دوربین خواهید دید!]
و اما برای اینکه واکنش مداوم تماشاگران را به ترانهی «کوبای صد در صد» بهتر درک کنید لازم است به یاد داشته باشید که تا همین امروز هم اجاره اتاقی در هتلهای درجه یک کوبا برای کوبائیها، حتی اگر پولش را داشته باشند، ممنوع است. اجاره خانهای در شهرک ساحلی «بارادرو» همچون دهها شهرک ساحلی دیگر در کوبا برای کوبائیها ممنوع است. رزور بلیت و طبعا خروج از کشور برای کوبائیها ممنوع است. و پزوی کوبا تقریبا به یک پول سیاه هم نمیارزد! اگر اینها را به خاطر داشته باشید گزندگی ترانه و علت واکنش تماشگران را بهتر درک خواهید کرد. و اینک برگردان ترانه:
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا اتاقی در بهترین هتل هاوانا رزرو خواهم کرد.
شاید بهتر است بروم «بارادرو» و خانهای اجاره کنم
با پولی که از خرمن برداری نیشکر به دست آوردهام.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا قایقی اجاره خواهم کرد برای رفتن به سواحل همسایه
میخواهم عصری را به ماهیگیری بگذرانم
و از سواحل تازه به تمامی لذت ببرم.
کوبا مثل آینه است
و ما تقسیم شده به دو پاره.
کوبای صد در صد
و بیش از همه برای آن پاره که داخل است.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
فردا بلیتی در فرودگاه رزرو خواهم کرد.
چون کوبای من کوبای صد در صد است
با پول کوبائیام یک خارجی را به کشور دعوت خواهم کرد
با همین پول خودم که به یک پول باطله میماند.
میخواهم به کشورهای دیگر سفر کنم و فقر را بشناسم
و مثل یک کوبائی
به خاک صد در صد کوبائیام
دوباره. باز گردم.
و این هم ویدئوی این ترانه که با کلیک روی عکس زیر میتوانید در صفحه من در یوتیوپ آن را ببینید.

میدانستم یک هفتهای است مطلبی برای این صفحه ننوشتهام، و میدانستم دوستان وفاداری که به این صفحه به طور روزمره مراجعه میکنند هرچه از من بپسندند ننوشتن برای این صفحه را نمیپسندند. داشتم فکر میکردم بنشینم راسته حسینی بنویسم که چرا نمینویسم، که شاهد از غیب رسید و پستچی یک بسته کوچک اما پُربار برایم آورد. پیش از این که به این بسته برسم (که موضوع مطلب امروز است) این را بگویم که علت کم نویسی اخیرم در واقع پُر نویسی اخیرم بوده است، هرچند که این به نظر متناقض بیاید! منظورم این است که چون دوباره فیلام یاد هندوستان کرده است فیلمنامه سینمائی تازهای را در دست دارم که تازه تمامش کردهام ولی هنوز زیاد کار دارد. از این بیشتر در موردش نمینویسم و باقی را میگذارم برای وقتی که امکان ساختنش فراهم شده باشد. دوندگیهای کاری هم دارم که به خاطر یکیشان هفته آینده عازم لندن هستم. نوشتنیهای دیگری هم در دست دارم که این چند روزه نگذاشتند از پشت کامپیوتر بلند شوم. فقط به یکی از آنها که میدانم به آن علافمندید، و نیز به مطلبی که میخواهم امروز برایتان بنویسم مربوط است، اشاره میکنم که چیزی نیست جز موضوع مورد علاقهام، موسیقی کوبا (سربسته بگویم که برای تکمیل این کار حتی بار سفر را برای هاوانا بستهام.)
و اما، بستهای که به دستم رسید اولین سی.دی منتشر شده از محبوبترین گروه جوان موسیقی کوبائی است، یعنی گروه «اینتراکتیو» که همین سال گذشته برای اولین بار در کوبا درآمد. گروه «اینتراکتیو» البته چند سالی است محبوب نسل جوان کوباست. این گروه که اعضاء اصلیش پنج نفرند اولین حضور موفقیت آمیزشان در سالنِ، با معیار کوبائی، لوکسِ «تئاتر ناسیونال» هاوانا بود که در سال ۲۰۰۲ برگزار شد. (من یکی از مهمانان این برنامه بودم که البته در آنتراکت با اجازه همکاران دیگر مرخص شدم چون در بخش اول هنوز ده دقیقه نشده بود که جوانان پر شور چنان هیجان زده شدند که تماما بر صندلیها بر آمدند و به همراه موسیقی هیجانآور رقصدید و دیدن برنامه را برای من به شنیدن تقلیل دادند!)
از سی.دی رسیده ترانهی بسیار زیبا و با معنائی دوپهلو را برایتان انتخاب و ترجمه کردهام با عنوان «این انقلابیها!» که بتوانید با کلیک روی عکس زیر آن را بشنوید و هم برگردان فارسیاش را بخوانید.
هر روزه، این انقلابیها!
هر روزه، این انقلابیها!
ما باید هر روزه با مشکلات روزمرهمان بجنگیم
از من مخواه آنچه آنها میگویند بکنم:
که دهنم را ببندم
که دست روی دست بگذارم
که در حاشیه زندگی کنم.
کوبائیها در دنیا پراکندهاند
دائم در راه
با این پرسش که این نفرین از کجا آمد
که به خاطر یک دشمنی کهنه ما را از هم جدا کرد
آنها همهی آنچه را به فراموشی سپردند.
که این چنین ما را مختلف، مشابه و یکتا کرده بود.
از خودم میپرسم آیا فرزند من هم
همین شرائط سختی که در آن زندگی میکنیم را
به ارث خواهد برد،
مثل حاصلِ یک ازدواج بد،
از یک جفت ناجور.که به هم عشق میورزند و از هم نفرت دارند
و بالاخره جدا میشوند؟
تا کی سفر من برای دیدن تو عزیزم، در آن سوی آب باید به کابوس بماند؟
تا کی برای آن روز موعود صبر کنیم؟
هر روزه، این انقلابیها!
هر روزه، این انقلابیها!
...
بیا به دنبال راههائی برای درمان بگردیم
آنچه نیاز داریم انسانیت است
انتخاب راه خودمان
زبان مشترک، حقیقت مشترک، قصهی مشترک
زمینهی مشترک، گروه سنی مشترک
ما همه با هم یک ملتیم
بگذارید خواستهی ما هم فراموش نشود
همین اختلاف میان ماست که نیاز به حل دارد.
چه وقتی من بدون به همراه داشتن کارت کوچک شناسائیام
میتوانم رفت و آمد کنم؟
چه وقتی؟ ما داریم با همین مبارزه میکنیم
ما، ما انقلابیها!
انقلابیهای واقعی مائیم.
که میجنگیم تا آشتی را قانونی کنیم
کوبائیها، در هر کجا
به یکدیگر عشق میورزند،
مثل برادر و خواهر
از یک تبار.
کار ِخانه تکانیِ فایلهای صوتی و تصویری موسیقی فلامنکو که تمام شد رفتم سر وقتِ راست و ریست کردن مطالب مربوط به موسیقی آمریکای لاتین و تا دلتان بخواهد موسیقیهای کم کیفیت سابق را با ترانههای کامل و باکیفیت تازه عوض کردم. آخرینش مطلبی بود در مورد «پابلو میلانس»، موسیقی دان و خوانندهی نامدار کوبائی با عنوان «پابلو محبوب»، که وقتی دقایقی پیش ترانهی «تنهائی» را در آن گذاشتم و ترجمهاش را دوباره خواندم فکر کردم حتی اگر آن را در همین صفحه خوانده و ترانهاش را شنیده باشید مسلما از شنیدن و خواندن دوبارهاش پشیمان نخواهید شد. این است که پایان خانه تکانی را با ارائه همین مطلب حسن ختام میبخشم!
پابلوی محبوب
"گابریل گارسیا مارکز" در معرفی کار سترگ "پابلو میلانِس"، آهنگساز، ترانه سرا و خواننده بزرگ کوبائی که در مجموعه ای با عنوان "پابلوِ محبوب" به بازار آمد، در مقدمه ای که با صدای خود مارکز ضبط شده اینگونه آغاز به سخن می کند:
"این دیسک خانه ای بی در و پنجره است که پابلو میلانِس به هر کجا که می رود آنرا با خود می کشد، تنها برای اینکه دوستانش در تمام جهان با او در این خانه هم آواز شوند. خانه ای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبانهای مختلفی دارند اما تنها به یک زبان مشترک با هم حرف می زنند: زبان موسیقی."
مارکز به این نکته اشاره دارد که در این مجموعه بیست ترانه از کارهای پابلو میلانِس وجود دارد که هر کدام از آنها را با همآوازی یک خواننده معروف از قاره پهناور امریکای لاتین خوانده است؛ خوانندگانی پر آوازه همچون "گال کوستا" از برزیل، "ریکاردو آرخونا" از گواته مالا، "تانیا لیبرتاد" از پِروُ، و "سولِداد براوُ" از ونزوئلا.
پیش از اینکه کمی در مورد سوابق کاری پابلو میلانِس برایتان بنویسم و نمونه هائی از ترانه هایش را برایتان ترجمه کنم اجازه بدهید عکسی از او که حالا شصت و یکساله است چاپ کنم و تکه ای از موسیقی و صدایش را هم برایتان بگذارم تا درک محسوس تری از این پدیده موسیقی آمریکای لاتین داشته باشید.
پابلو میلانِس در سال 1943 در شهر "بایامو" در شرق کوبا به دنیا آمد و از آوان کودکی با تقلید خوانندگان مشهور استعدادش را در موسیقی نشان داد. در هشت سالگی در رادیو شهرشان آواز خواند و در دوازده سالگی در مسابقه ای در رادیو هاوانا برنده شد. کار واقعیش اما در بیست سالگی همراه با تغییرات شگرفی که پیروزی انقلاب کوبا به همراه آورده بود آغاز شد. او یکی از نامدارترین موزیسینهای کوبائی است که در چهل سال گذشته همواره مطرح بوده است. نگاه عاشقانه او به زندگی، به مردم و به جامعه که در ترانه هایش بازتاب دارد او را محبوب مردم سراسر آمریکای لاتین کرده است. ترانه ای که پابلو برای "سالوادور آیِنده" و مرگ دردناکش نوشت و خواند یکی از جاودانه ترین کارهای اوست. می گوید:
"پرواز کردی به افقهای تفکراتت
درست به سوی زمان
با پیامت، ایمانت، عملت.
چه زندگی سوخته ای!
چه آرزوی برباد رفته ای!
چه بازگشتی به هیچ!
چه پایانی!"
از مجموعه ای که با عنوان "پابلو محبوب" انتشار یافته ترانه ی "تنهائی" را برایتان ترجمه می کنم. این همان ترانه ای است که آن را در فایل صوتی بالا با صدای خود او به همراهی "میلتون ناسیمِنتو"، خواننده پر آوازه برزیلی، شنیده اید:
"تنهائی پرنده بزرگی است رنگ به رنگ
که پری برای پرواز ندارد
و با هر تلاش تازه برای پر کشیدن جانش به درد می آید.
تنهائی در گلوی آدم لانه می کند به انتظار،
و فریادی که به آواز از آن بیرون می جهد را
به سکوتی سرد می کشاند.
تنهائی گاهی با خود تصویری می آورد
از یادمانی تلخ
از عشقی که هرگز در رویای آدم نبوده است.
تنهائی زیباترین جدائی ها را خلق می کند،
زوایای قلب را می گردد
تا تنها، تنهائی باقی بماند
با کودکی اش،
با جوانی اش،
با پیری اش،
برای گریه کردن
برای مردن
و برای تنهائی..."
چند باری از «پابلو میلانِس»، ترانهسرا، آهنگساز، نوازنده و خوانندهی نامدار کوبائی برایتان نوشتهام و برخی ترانههایش را که با خوانندگان معروف دیگر کشورهای آمریکای لاتین، به صورت دو صدائی اجرا کرده را همراه با برگردان فارسیاشان در این صفحه آوردهام. حالا هم یکی دیگر از ترانههای بسیار معروف او را که با همصدائیِ «کائتانو بلوسو»، آهنکساز و خواننده نامدار برزیلی اجرا کرده است را برایتان میآورم، البته به همراه برگردان فارسی آن.
یادتان باشد آنکه با خواندن بند اول، ترانه را آغاز می کند «بلوسو» است و «میلانِس» در بند دوم به او میپیوندد.

پابلو میلانس کائتانو بلوسو
بگذار با بوسهای بیدارت کنم // در بامداد سبزی که منتظر توست
بگذار بهار را جشن بگیرم // در زیبائی بزرگ آغوشت.
بگذار از اینسو به آنسوی جهان بدوم // که نه محدوده، و نه مرزی در آن می شناسم.
بگذار بر سینهات بیارامم // تا مثل زبانهی آتش به پوستم گرما ببخشد.
بگذار از حادثههایت بگذرم // و به چیزی از این گونه توسل نجویم
نَم بر چشمان و چشمههایت بنشانم // و در ژرفای جانت نفوذ کنم.
بگذار با بیدار کردنت این شانس را بیابم که همسخن شویم // و اشتیاقمان را با هم تقسیم کنیم
و در بامداد سبزی که رو به پایان دارد // یکبار دیگر به تکرار بگویم که دوستت دارم.
وقتی ترانهی "تو را به یاد میآورم، آماندا"ی "ویکتور خارا" را ترجمه میکردم، دلم نیامد بدون آوردنش در این صفحه، تنها به گذاشتنش در کنار ترانهاش در سمت راست، زیر بخش "ترانههای آمریکای لاتین" اکتفا کنم. بیهیچ توضیحی شما را به دوباره شنیدن ترانه، این بار همراه با خواندن برگردان فارسی آن دعوت میکنم. گمان نمیکنم قلبتان نلزرد.
تو را به یاد میآورم، آماندا،
خیابان خیس،
دوان به سوی کارخانه،
جائیکه مانوئل کار میکرد.
لبخندی گشاده بر لب
باران بر گیسو،
هیچ چیز برایت مهم نبود،
میرفتی تا با او دیدار کنی
با او، با او، با او، با او.
تنها پنج دقیقه است
زندگی در پنج دقیقه جاودانه است.
بوق کارخانه صدا میزند
بازگشت به کار،
و تو، گامزنان،
نور میپاشی بر همه،
آن پنج دقیقه
شکوفایت میکند.
تو را به یاد میآورم، آماندا،
خیابان خیس،
دوان به سوی کارخانه
جائیکه مانوئل کار میکرد.
لبخندی گشاده بر لب
باران بر گیسو،
هیچ چیز برایت مهم نبود،
میرفتی تا با او دیدار کنی
با او، با او، با او، با او.
با او، که بر خاک غلتیده است،
که هرگز آزاری نداشت
که بر خاک غلتیده است
و در پنج دقیقه
نابود شده است.
بوق کارخانه صدا میزند
بازگشت به کار،
بسیاری برنمیگردند،
مانوئل نیز هم.
تو را به یاد میآورم، آماندا،
خیابان خیس،
دوان به سوی کارخانه،
جائیکه مانوئل کار میکرد.
در همین روزهای نوروزی ما، یک خواننده افسانه ای کوبا در سن نزدیک به هشتاد و نه سالگی در هاوانا درگذشت. حتی اگر کسی نام این چهره ی نامدار موسیقی سرزمین موسیقی و رقص را تا همین دو سال پیش نشنیده بوده باشد، پس از به پرده رفتن فیلم مستند-داستانی "موسیقی کوبائی" که نام یکی از مطرح ترین فیلمسازان آلمانی، "ویم وندرس" را به عنوان تهیه کننده اجرائی در کارنامه اش دارد، و همین سال پیش در بسیاری از جشنواره های جهانی توجه بسیاری جلب کرد، دیگر باید این نام را جائی شنیده باشد؛ و او کسی نیست جز "پیو لِیبا".

"پیو لِیبا" در صحنه ای از فیلم "موسیقی کوبائی"
"پیو لِیبا" با حضوری هفتاد ساله در عرصه موسیقی بعنوان سازنده موزیک و خواننده، بیش از همه به خاطر پایه گذاری یک گروه جوان با عنوان "کلوب اجتماعی چشم انداز زیبا" در سالهای سالخوردگی در خارج از کوبا شناخته شده است. همین اقدام اوست که موضوع فیلمی که از آن نام بردم قرار گرفت، و "خرمان کرال"، کارگردان آرژانتینی مقیم آلمان، آن را کارگردانی کرد. موضوع فیلم که دوباره سازی یک واقعیت است ماجرای ملاقات "پیو" با یک راننده تاکسی را در هاوانا بازگو می کند. "پیو" برای مصاحبه زنده در رادیو هاوانا عازم دفتر رادیوست ولی هنوز در خیابان است که برنامه مربوط به او شروع می شود و گوینده می گوید که مسلما "پیو" به استودیو خواهد رسید گرچه دیر کرده است. "پیو" برای اینکه خیلی دیر نرسد سوار یک تاکسی می شود و راننده که دارد به رادیو گوش می دهد او را باز می شناسد. راننده در طول راه به او پیشنهاد می کند که بیاید با خوانندگان و نوازندگان جوان "کلوپ" را احیاء کند؛ پیشنهادی که اول جدی گرفته نمی شود ولی با پیگیری راننده و برنامه ریزی دقیقش به سرانجام می رسد. تمام فیلم ماجرای جستجوی "پیو" و راننده است برای دیدار و انتخاب اعضای جوان "کلوب اجتماعی چشم انداز زیبا". و همین قدر کافی است که حدس بزنید که تا چه اندازه فیلم سرشار از موسیقی است. فیلم با اولین سفر گروه به خارج از کوبا برای اجرای کنسرت تمام می شود که سفری است همراه با موفقیت به توکیو.
در مجموعه نفیسی که از "پیو لِینا" در اختیار دارم نه تنها فیلم مورد نظر، که نیز اجرای کامل گروه در توکیو و اجرای بعدی آنها در آمستردام، به صورت دی وی دی، وجود دارد و چه حیف است که نمی توانم قسمتی از آن را برایتان در اینجا بیاورم. اما قول می دهم وقتی مسئول "حلقه ملکوت" به عهدش وفا کرد و نرم افزار و دانش لازمه برای تعبیه موزیک در این صفحه را در اختیارم قرار داد، همه ی ترانه هائی که تا کنون نام برده ام را در همین جا برایتان بیاورم.
تردید ندارم اگر این لغت را به آهنگ درستش تلفظ کنید بلافاصله ترانه زیبائی را به یاد می آورید که بارها و بارها با صداهای مختلف اجرا شده است. اگر نه، کافی است روی این علامت بلندگو
کلیک کنید تا این نغمه زیبا را به یاد بیاورید. اما نمی دانم چقدر با نام و محتوای شعر و سراینده اش آشنائید. نام ترانه به معنای دختر گوآنتاناموئی یا دختر اهل گوآنتاناموست. "گوآنتانامو" دستکم در سالهای اخیر به خاطر برپائی زندانی به غایت استثنائی از طرف دولت آمریکا برای نگهداری مظنونان به همکاری با جریان "القاعده" در آن، نامی بسیار آشنا برای جهانیان است. اما گوآنتانامو در اصل نام استانی است در شرقی ترین نقطه ی جزیره کوبا که بسیار بزرگتر از آن بخش کوچکی است که همواره در اشغال آمریکا بوده و حالا در آن این زندان مخصوص را راه انداخته اند.
و اما ترانه "گوآنتانامِرا" بسیار قدیمی تر از این حرفها و حتی از انقلاب کوباست. این ترانه بر مبنای اشعاری ساخته شده که گوینده اش یکی از سرشناس ترین شاعران و نویسندگان دنیای اسپانیائی زبان است که بیش از صد و ده سال پیش به دست اشغالگران اسپانیائی جزیره کوبا کشته شده است؛ خوزه مارتی.

مجسمه خوزه مارتی در کوبا
از او که یک مبارز پیگیر برای نجات کوبا از دست اسپانیائیها بود گنجینه ای از نوشته ها و اشعار برجا مانده است که نمی دانم چه بخشی از آنها به فارسی برگردانده شده، ولی برای این که از ترانه ی زیبای "گوآنتانامِرا" دور نیافتم اجازه بدهید ترجمه این ترانه را تقدیم به شما، بویژه تقدیم به هادی و فرشته، نازنینانی که از تهران زنگ زدند و خواستار مطالب بیشتری از این دست شدند، بکنم با این یادآوری که این اشعار خطاب به دختری از "گوآنتانامو" نوشته شده نه اینکه در باره دختری از آن دیار باشد. اگر روی علامت بلندگو کلیک کنید می توانید ترجمه را در حال شنیدن آهنگ بی کلام آن بخوانید، شاید در این حالت ضعفهای ترجمه ام را کمتر متوجه شوید!
مردی صادقم از سرزمینی که نخل در آن می روید
و می خواهم پیش از آنکه بمیرم
شعرهایم را از قلبم بیرون بیافشانم.
شعرم به رنگ سبز روشن است
و به رنگ یاسمن سوزان،
شعرم گوزنی زخمی است
به جستجوی پناهگاهی در کوهسار.
می خواهم سرنوشتم را
با تهی دستان زمین یکی کنم
لالائی زمین برایم
از زمزمه دریا دلپذیرتر است.
به آنها طلای ناب عطا کن
که وقت گدازش، می تابد و می درخشد،
و به من، جنگل بی انتها،
وقتی که خورشید در آن غروب می کند.
هر ژانویه و ژوئن،
گل رُز سفید می کارم برای دوستی که دست صمیمیت به دستم می دهد
و برای نادوستان نابکار،
که قلبم را، که با آن زنده ام، جریحه دار می کنند،
نه خار و نه گَزَنه،
که رُز سفید می کارم.
آرزومندم دنیا را از دروازه طبیعی اش ترک کنم
با ماشینی پوشیده از برگهای سبز،
نه آنکه در تاریکی بگذارندم
همچون خائنان.
من زیبایم
و همچون زیبایان، رو به سوی آفتاب خواهم مُرد.
در همین زمینه و به همین قلم:"اُخالا" یعنی "انشاالله" ، "قرار ملاقات با فرشتگان" ، "اگر آمریکائی باشیم" ، "فرشتگان سیاه" ، "یولاندا"، یولاندای هماره ، پابلوی مجبوب
ساعت سبک بود و دعای بامدادی امروز من که آرزو کرده بودم: [انشاالله (!) از میان کسانی که در همین "ملکوت" خودمان مرتب موسیقی در وبلاگشان می گذارند یکی دست بالا بزند و با ارسال ایمیلی به من یاد بدهد که چگونه می توانم از روی سی دی آهنگی را به وبلاگم منتقل کنم] با سرعتی باور نکردنی مستجاب شد و داریوش جان میم، صاحب ارض (یا درست تر، عرش) ملکوت نه فقط ایمیل روشنگرانه ای برایم فرستاد که حتی زحمت توضیحات تلفنی را هم کشید و موجب شد برای اولین بار بتوانم آهنگی را از روی سی دی به وبلاگم منتقل کنم. با تشکر از داریوش عزیز همان آهنگ اُخالا = انشاالله را به شخص او تقدیم می کنم با این امید که شما خوانندگان این صفحه هم آن را بپسندید.
یکی از اثرات تسلط چند قرنه ی اعراب بر جنوب اسپانیا حضور لغات و ترکیبات زبانی بسیاری است که از عربی به اسپانیائی وارد شده است. لغت "اُخالا" به معنی "انشاالله" یکی از آنهاست که دقیقا به همان معنائی که در عربی و فارسی دارد در زبان روزمره اسپانیائی به کار می رود.
با این آغاز ثقیل شاید باور نکنید که می خواهم از یک احساس بسیار لطیف بنویسم؛ احساس عاشقانه ای که در ترانه "اُخالا" وجود دارد که کار زیبای دیگری است از همان آهنگساز و خواننده کوبائی که پیش از گردش سال مسیحی از او یاد کردم: سیولیو رودریگِز.
این ترانه را از این رو انتخاب و ترجمه کردم که ترانه سرا احساس عاشقانه اش را به زبانی کاملا غیر متعارف بیان می کند. شما هم اگر آن را بخوانید یکبار دیگر به این سخن نغز عاشق عاشقان، حافظ شیراز، باور خواهید آورد که: یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب / کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
[انشاالله که برگ درختان
به تنت نسایند وقتی که فرو می ریزند
تا به بلور بدل نشوند.
انشاالله که باران
دیگر معجزه نکند
و بر پیکرت نبارد.
انشاالله که ماه بتواند بی تو در بیاید.
انشاالله که زمین پاهایت را نبوسد.
انشاالله تمام بشود منظر مداومت
واژه سلیس ات ، لبخند کاملت.
انشاالله ناگهان چیزی بیاید و تو را قطع کند
رگه ی داس مانند نوری
دانه ی گلوله مانند برفی.
انشاالله دستکم
مرگ مرا با خود ببرد
که تو را اینقدر نبینم
که تو را هماره نبینم
در تک تکِ لحظاتم
در تک تکِ تصوراتم.
انشاالله دست نایافتنی بمانی حتی در ترانه هایم.]
هر چه گشتم این ترانه را در اینترنت نیافتم تا با موسیقی و صدای خودش آن را بشنوید. [انشاالله (!) از میان کسانی که در همین "ملکوت" خودمان مرتب موسیقی در وبلاگشان می گذارند یکی دست بالا بزند و با ارسال ایمیلی به من یاد بدهد که چگونه می توانم از روی سی دی آهنگی را به وبلاگم منتقل کنم] اما از گشت و گذار برای یافتن این ترانه در اینترنت دست خالی هم بازنگشتم. ویدئوئی یافتم که در آن سیلویو رودریگِز ترانه دیگری را می خواند به نام "به تو ترانه ای می دهم". اگر حوصله تان از خواندن این مطلب سر رفته است می توانید با کلیک روی علامت بلندگو تجدید قوا کنید!
در همین زمینه و به همین قلم: "قرار ملاقات با فرشتگان"
عنوان بالا در واقع نام ترانه ای است شنیدنی با گیتار و صدای "سیویلیو رُدریگِز" خواننده و آهنگساز سرشناس کوبائی که پیش از این شما را با یکی از همکاران نزدیک و نامدار او "پابلو میلانِس" آشناکرده بودم. این دو موسیقیدان محبوب کوبائی کارهای مشترک بسیاری دارند که موجب شده نامشان اغلب با یکدیگر همراه شود بویژه آنکه چند سال پیش بزرگترین جایزه ملی کشورشان را با هم به دست آوردند.

سیویلیو رُدریگِز
به جای توضیح بیشتر مناسبتر می دانم شبهای تعطیل این آخر سال مسیحی شما را با ترانه ای که نام بردم دلچسب تر کنم. برای شنیدن این ترانه کافی است روی تصویر بلندگو کلیک کرده و دقایقی از وقتتان را با صدای گرم او پر کنید.
برای اینکه کمی هم از موضوع این ترانه سر در بیاورید -- البته اگر با زبان زیبای اسپانیائی آنهم به لهجه کوبائی آشنا نباشید -- یک بند از آن را برایتان به فارسی بر می گردانم و با این هدیه کوچکِ تلخ و شیرین، سال زیبا و شادی را برای تک تکتان آرزو می کنم.
"می گویند راس ساعت یک
فرشته ای ملوس
از جلو ماه رد شد،
و پرواز کنان بر فراز درختان زیتون گذشت.
و تعریف می کنند که
با بدجنسی تمام بادبزنش را شلیک کرد
درست در راس ساعتی که در اسپانیا
فدریکو [گارسیا لورکا]ی ما را کشتند."
در همین زمینه و به همین قلم: "پابلو محبوب"
پیش از هر چیز با کلیک روی فایل صوتی زیر، چند ثانیه ای به بخشی از یک ترانه ی کوستا ریکائی گوش کنید و همزمان ترجمه دو سه بیت از آن را بخوانید تا اگر پسندتان افتاد ادامه قصه ی امشب مرا در مورد گروه افسانه ای "لوس پانچوس" دنبال کنید.
خدا حافظ، خدا خافظ
کوستا ریکای محبوب
سرزمین عشق من
الهه ی دریاهای من
ملکه نخلستانهایم
گروه سه نفره ی "لوس پانچوس"
در ماه می 1944 در تئاتر "ایسپانو" در نیویورک دو موزیسین مکزیکی (چوچو ناوارو و الفردو خیل) و یک کوستاریکائی (هرناندو آبیلِس)، هر سه نفر مهاجران مقیم امریکا، با اجرای ترانه های عاشقانه با سه گیتار و سه صدا که در یک هماهنگی مطلق ترکیب شده بودند نام تازه ای را در تاریخ موسیقی آمریکای لاتین ثبت کردند: گروه "لوس پانچوس".
ظرف چهار سال وقتی که دیگر این گروه سه نفره سخت محبوب و مشهور بودند ترک مهاجرت کرده و در مکزیک ساکن شدند و در طول چهار دهه صدها کنسرت موفق در سراسر جهان اجرا کردند و در بیش از 20 فیلم سینمائی ظاهر گردیدند.
هیچ ملتی نیست که از درد مهاجرت بی خبر باشد اما هیچ ملتی هم نیست که مثل مردم کوستا ریکا در آمریکای مرکزی این درد را تا اعماق قلبش احساس کرده باشد. این ملت کوچک که امروزه تنها چهار میلیون جمعیت دارد و تنها کشور بدون ارتش رسمی در جهان است نیمی از مردمش را به غربت سپرده است. مردم "کوستا ریکا" که در لغت به معنای "ساحل غنی" یا "کناره ی پربار" است روزی روزگاری برای فرار از چنگ برده فروشان اسپانیائی با کشتیهای کوچک سواحل پربار آن را ترک کردند و هنوز که هنوز است لغت "خداحافظ" برایشان زنگی دیگر و سوزی همیشه تازه به همراه دارد.
همین زنگ و سوز است که الهام بخش "نوئل استرادا" شد تا ترانه ی جاودانه ی "در سن خوآن قدیمی من" را بنویسد که نه تنها گروه "لوس پانچوس" که دهها گروه دیگر هم آنرا با موفقیت اجرا کرده اند. (سن خوآن پایتخت کوستا ریکاست و از دو بخش قدیمی و جدید تشکیل شده است)
در آغاز مطلب نیم دقیقه از همین ترانه را با اجرای "لوس پانچوس" شنیدید. تمام ترانه را با اجرای آنها در اینترنت نیافتم اما اجرای کاملی از آن را توسط گروهی دیگر پیدا کردم که همراه با ترجمه کامل ترانه در دسترستان می گذارم. یادتان باشد که من با این ترانه ها فقط حال نمی کنم. من در آنها بازتاب درد مشترکی را می بینم که جائی در قلبم لانه کرده است. تا شما چگونه ببینید.
چه رویاهائی شکل گرفته اند
در شبهای کودکی ام
در سن خوآن قدیمی من.
اولین تخیل ام
و غمهای عاشقانه ام
یادمانهای روح منند.
یک روز عصر به سوی سرزمینی بیگانه رفتم
چرا که سرنوشت چنین می خواست
اما دلم کنار دریا بر جا ماند
در سان خوآن قدیمی من.
خدا حافظ، خدا خافظ
کوستا ریکای محبوب
سرزمین عشق من
الهه ی دریاهای من
ملکه نخلستانهایم
من می روم ولی روزی باز می گردم
به جستجوی معشوقم
تا دوباره رویایم را بازیابم
در سان خوآن قدیمی من.
زمان، اما گذشت
و سرنوشت درد غربت غریبم را بازی داد
و من نتواستم بازگردم
به سن خوآن
این تکه ی کوچک از وطنم
که بدان عشق می ورزیدم.
موهایم سفید شد
و زندگی ام گذشت
و مرگ ندایم می دهد
و من نمی خواهم بمیرم
دور از تو
"ساحل پر بار" روح من.