فرض کنید همین فردا رژیم سرکوبکننده و چپاولگر ملایان در ایران جایش را به رژیمی دموکرات و متعهد به قوانین پذیرفته شدهی جهانی بدهد و از میان رقبای ریاست جمهوری که بدون هیچ محدودیتی به میدان رقابت وارد شدهاند فردی با سابقهای شریف و قابل اعتماد برای ملت، با اکثریتی قاطع در یک انتخابات آزاد و مورد تائید نهادهای نظارتی بینالمللی برای مدت چهار سال انتخاب شود. فرض کنید به لحاظ ملیگرا بودن، این رئیس جمهور جدید دو گام اساسی را در کمتر از دو سال بردارد: اول، بستن قراردادهای تازه با همان شرکتهای خارجی که قبلا نفت ایران را غارت میکردند اما این بار بر مبنائی به نفع ملت؛ و دوم، توزیع عادلانه درآمد ملی در سطح کشور به طوری که مناطقی که به لحاظ طبیعت امکانات مالی و تولیدی کمتری دارند سهمی از مناطق دیگری که به خاطر منابع طبیعی موجود در آنها درآمد بالاتری برای کشور ایجاد میکنند بهرهای ببرند.
حالا فرض کنید تا این دو گامِ به اعتقاد من انسانی و منطقی، برداشته شد استاندار خوزستان بیتوجه به قانون اساسی کشور (قانونی که همان دولت ملی به تصویب مردم رسانده است، البته) یک رفراندوم در خوزستان که ثروت ملی نفت ایران در آنجاست برگزار کند و از مردم بپرسد آیا میخواهند خودمختار شوند یا نه، و علیرغم غیرقانونی بودن این عمل با اتکاء به اکثریت آرا اعلام خودمختاری برای خوزستان کند. یک ماه بعد هم شهردار مسجد سلیمان به این خاطر که بیشترین چاههای نفت در آن جاست رفراندم دیگری برگزار کند و از مردم مسجد سلیمان بپرسد آیا میخواهند حسابشان را از خوزستان جدا کنند و خودمختاری به دست آورند یا نه.
آنچه به عنوان امری محال در بالا آوردم هم اکنون در کشور بولیوی در آمریکای لاتین در جریان است. تحلیگران سیاسی هموطن من که همچنان به سیاه و سفید کردن همه شخصیتهای جهان مشغولند و تا عکسی از «ابو مورالِس»، اولین رئیس جمهور بومی و ملیگرای بولیوی که در کمتر از دو سال پیش با رای آزاد بیش از پنجاه و سه در صد مردم به قدرت رسید با احمدی نژاد که بیاعتباری ریاست جمهوریاش بر همگان روشن است میبینند، بیتوجه به ضرورتهای سیاسی و اقتصادی و نظامی در جبههبندیهای موجود جهان همه را در یک کیسه میکنند، بعید است متوجه شوند پیاده کردن دموکراسی در کشورهای دیکتاتورزدهی جهان سوم با چه مشکلات سرگیجهآوری مواجه است.
«ابو مورالِس» با ملی کردن منابع گاز کشور در فقیرترین کشور آمریکای لاتین بیآنکه با اخراج شرکتهای خارجی هیاهوی قلابی انقلابی به راه بیاندازد با همان شرکتهای قبلی قراردادهای جدیدی امضاء کرد و درآمد ملی را از بابت گاز، از صدوهشتاد میلیون دلار در پیش از انتخابش، به دو میلیارد دلار در سال افزایش داد. او با برنامههای حساب شده سعی کرد بخشی از این درآمد را که از استان ثروتمند «سانتاکروز» به دست میآید به استانهای محروم اختصاص دهد که همین امر ثروتمندان «سانتا کروز» را بر آن داشت تا با بهرهگیری از پایبندی «ابو مورالس» به حقوق بشر و عدم استفاده از زور و نظامیگری دست به یک رفراندوم غیر قانونی بزنند و زمینه را برای تجزیه کشور به دو بخش غنی و فقیر آماده کنند (حالا از نقش شرکتهای نفتی و دولت جورج بوش در این ماجرا میگذرم چرا که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.)

«ابو مورالِس» برای پرهیز از درگیری پیشنهاد کرد که در روز دهم آگوست آینده رفراندومی عمومی در کشور برگزار کند تا تمام مردم در مورد سرنوشت رفرمهای او نظر بدهند ولی همین امروز استانهای ثروتمند که حالا تعدادشان به چهار افزایش یافته است (یکی جنگلهای غنی، یکی منابع آهن بسیار، و یکی هم منابع آب فراوان دارد) پیشنهاد رفراندوم رئیس جمهور را رد کردهاند و او را در مخمصهای انداختهاند که یا به زور متوسل شود (که او را غیر دموکرات و ناپایبند به رای مردم بخوانند) و یا کنار بکشد و راه را برای چپاولگران، مثل سالهای پیش از انتخاب او باز بگذارد.
آنچه دارد در بولیوی رخ میدهد اگر در همین هلندی که من در آن زندگی میکنم و در دموکراتیک بودن حکومتش تردید ندارم رخ دهد، یعنی اگر مردم شمال هلند که هم فرهنگ و رسوم، و هم زبانشان با باقی هلندیها فرق دارد، سرِ خود رفراندوم کنند تا خودمختاری بگیرند، دولت با همهی قدرت با آنها برخورد خواهد کرد مثل کاری که دولت سوسیالیست اسپانیا با تجزیهطلبان باسک میکند اما اگر همین کار را دولت «ابو مورالِس» انجام دهد دولت هلند و جامعه اروپا آن را محکوم خواهند کرد. بعید نیست اگر بولیوی به جای قاره آمریکای لاتین در شرق اروپا قرار داشت بسیاری از کشورهای اروپای غربی، مثل کاری که در مورد «کوسوو» کردند، کشور تازه تاسیس «سانتاکروز» را به رسمیت میشناختند!
[مقدمه: در یک ماهی که از دوستان این صفحه مرخصی گرفتم شش برنامه رادیوئی با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا ساختم که آخرینشان را همین هفته پیش در اختیار «رادیو زمانه» گذاشتم که ظاهرا قرار است به زودی پخش آنها به صورت هفتهای یک برنامه آغاز شود. هر وقت پخشش شروع بشود حتما خبرتان میکنم و در همین صفحه به آنها لینک خواهم داد. ساختن همین برنامهها و دوندگیهای دیگر مرا بیش از آنچه انتظار میرفت از خوانندگان «از دور بر آتش» دور کرد ولی حالا به جبران این غیبت، مطلب «کوبای بیفیدل» را که نتیجه دیدار اخیرم از کوباست در اختیارتان میگذارم.]
چند ماه پیش از آنکه رائول کاسترو به طور رسمی جای برادرش فیدل را که دو سالی است در بستر بیماری است بگیرد در یک حرکت بیسابقه از طریق تلویزیون از مردم کوبا خواست که به کمیتههای محلی مراجعه کنند و خواستها و شکایاتشان از نارسائیهای موجود در کشور را بدون نگرانی از تعقیب و آزار ماموران حزبی با نمایندگان محلی در میان بگذارند تا کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا بدون واسطه از مشکلات و نگرانیهای شهروندان کوبائی آگاه شود. از این پیشنهاد به شدت استقبال شد و مردم، بویژه جوانان و روشنفکران با صراحت مشکلات اقتصادی و سیاسی مورد نظرشان را با مسئولان در میان گذاشتند. البته تردیدی نیست که هیچ حرف نوئی نمیتوانست از این طریق به گوش رائول کاسترو رسیده باشد چرا که مسائل سیاسی و اقتصادی در کوبا برای همه شناخته شدهتر از آن است که نیاز به تحقیقات محلی داشته باشد اما آن چه نو بود این بود که این مسائل نه بصورت پچپچه در میان خود مردم بلکه با صدائی رسا از دهان مردم به گوش رهبران همان حزبی رسید که در نزدیک به نیم قرن خودشان را عین مردم میپنداشتند و نیازی به شنیدن حرف کسی غیر از خودشان را احساس نمیکردند.
وقتی بالاخره در یک جلسهی تشریفائی حزبی در ماه فوریه گذشته رائول جای فیدل را گرفت رسیدگی به خواستهای طرح شده از سوی مردم کوبا در دستور کار قرار گرفت و گامهائی گرچه نه چندان اساسی ولی به هر حال قابل ملاحظه در مدتی نسبتا کوتاه تا کنون برداشته شده که اصلیترین آنها در گزارشهای خبری در رسانههای جهانی آمده و نیازی به تکرارشان نمیبینم، اما اجازه بدهید یک کمی از کاراکتر رائول و اینکه چگونه با وجود زنده بودن فیدل این نقش به رائول واگذر شد توضیح بدهم.
«لا چینا!»
در هر کجای کوبا اگر بگوئید لا چینا (البته به صدای آرام که به گوش غریبه نرسد) همه میفهمند منظورتان رائول کاستروست. «لا چینا» یعنی زن چینی، در مقابلِ «ال چینو» که یعنی مرد چینی. در کوبا سالهاست شایع است که رائول مردگراست (یعنی همجنسگرای مفعول)، و چون مثل چینیها چشمان بادامی و پلک پف کرده دارد لقب «لا چینا» را برازندهاش میدانند. در مورد او یک شوخی دیگر هم در کوبا همهگیر است به این مضمون: که عدم شباهت آشکار رائول به برادرش فیدل که حتی در کلانسالی مردی بسیار خوش تیپ است از این روست که مادرشان قبل از تولد رائول از یک شیرفروش چینی که به خانهشان رفت و آمد داشت گهگاه شیر مجانی دریافت میکرد!

از شوخی که بگذریم تفاوت میان شخصیت این دو برادر بسیار بیشتر از تفاوت تیپ ظاهری آنهاست. فیدل در جنبش جهانی کمونیستی خودش را هنوز که هنوز است یک قطب میداند و با همهی انواع دیگر جریانات مارکسیستی، چه آنها که جز نامی ازشان باقی نمانده است و چه آنانی که همچنان به راهشان ادامه میدهند خطکشی آشکار دارد و حاضر نیست راههائی را که مثلا کشوری مثل چین کمونیست برای برونرفت از مشکلاتش آزموده است بیازماید، چرا که بعنوان یک تئوریسین خود را بینیاز از دنبالهروی از دیگران میداند. رائول اما خودش هم میداند که اگر برادر فیدل نبود، اگر هم در همان آغاز پیروزی انقلاب به خاطر لیاقت شخصیاش به پست وزارت دفاع میرسید هرگز نمیتوانست برای نیم قرن دست رقبای حزبیاش را از دامان این مقام پر اهمیت کوتاه کند چه رسد به اینکه عملا جانشین فیدل شود. این است که ابراز نرمش در رفتار رائول به معنای عقب نشینی از چیزی تلقی نمیشود و او از این نظر دست و بالش بسیار بازتر از فیدلی است که نیم قرن است پایبندی به اصول مارکسیستی را تبلیغ کرده است. جالب است بدانید که فیدل چنان به تئوریسین بود خود ایمان دارد که پس از کنارهگیری کامل تنها کاری که در بستر بیماری پیگیرانه انجام میدهد ادامهی تئوری نویسی است که به صورت یادداشتهای روزانه هر شب در اختیار تلویزیون قرار میدهد. بنابراین، آنچه امروزه مردم کوبا از تنها رهبری که در طول نیم قرن میشناختد میشنوند روخوانی روزنوشت های اوست در ساعت هشت شب که برنامه اخبار با آن شروع می شود. این روزنوشت ها که گاهی یکی دو پاراگراف و گاهی چندین صفحه است توسط خواننده خبر روخوانی می شود که هیچ حرف تازهای ندارد ولی برای شنیدن خبر همه ناچارند تا پایان آن صبر کنند!
پدر بزرگ بد
تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما میخواهم مونولوگ (تکگوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچهای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:
«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد میشد. ولی تو رضا، میدانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاستهای حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید میکنم. ولی میخواهم بگویم با همه اینها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانوادهام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمیگردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئلهی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت سالهام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی میکنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که میدانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد. من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بیآنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمیرود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم میخواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمیشود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافهام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه میکنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد میکند. گفت مامان بزرگ چرا گریه میکند؟ گفتم لابد سرش درد میکند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد میکند که دارد گریه میکند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار میرفت. ولی حس میکردم پدربزرگ نازنینی را از دست دادهام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم.»
با «ماریا النا» از طریق دوستی آشنا شدم که از او خواسته بود با ماشین «لادا»ی بیست و پنجسالهاش به دنبال من در خانهای در مرکز هاوانا بیاید و مرا به دهکده ساحلی «گوانابو» ببرد. خانه ماریا النا در دهکدهای نزدیک «گوانابو» است و محل کارش در هاوانا. از این رو هر روز با ماشین خودش به هاوانا میآید و بازمیگردد، و سر راه البته مسافرکشی غیرقانونی هم میکند، که در آمد ماهانهاش از این راه بیش از ده برابر حقوق رسمیاش است.
در یک ساعت و اندی که از هاوانا تا گوانابو در راهیم گفتگوئی پر و پیمان با ماریا النا را دنبال میکنم و به محض اینکه مرا به اتاقی که دوست دیگری برایم در خانهای روستائی در کنار دریا اجاره کرده است میرساند قراری با او میگذارم تا سه روز بعد برای برگرداندم به هاوانا به دنبالم بیاید. پانزده دلار که دقیقا معادل یک ماه حقوق اوست به او میپردازم و اولین کاری که میکنم یادداشت کردن سریع گفتگویم با اوست. حاصل آن را تا آنجا که امکان دارد به همان صورت گفتگو در زیر برایتان میآورم:
من: گفتی کجا کار میکنی؟
ماربا: در دفتر روابط آمریکای لاتین. دفتری است زیر نظر حزب برای مطالعات در مورد کشورهای آمریکای لاتین و تعیین سیاست برای مناسبات با آنها.
من: تو خودت عضو حزبی؟
ماریا: البته. عضو حزب نباشی در چنین دفتری نمیتوانی کار کنی.
من: کارت را دوست داری؟
ماریا: خیلی. من دکترای جامعه شناسی و روابط بینالملل دارم و این کار دقیقا در رابطه با تخصص من است. بعلاوه امکان سفر به کشورهای دیگر هم دارم چون من یک شیلیائی/ کویائیام و محدویت کوبائیها را ندارم.
من: یعنی چه؟
ماریا: مسلما از کودتای پینوشه مطلعی، نه؟ پدر من کمونیست بود و بعد از کودتا توانست من و مادرم را از کشور خارج کند. من فقط شش ساله بودم که به کوبا آمدم. پدر و مادرم همین جا فوت شدند و من حالا با شوهر کوبائی و دو فرزندم زندگی میکنم.
من: نه فقط من از کودتای شیلی آگاهم که یک ایرانی نمیشناسی که این تراژدی را نشناسد.
ماریا: ایرانی؟
من: آخه من ایرانیام.
ماریا: «هانیبال» گفت هلندی هستی؟
من: من همانقدر هلندی هستم که پدر تو کوبائی بود! بگذار چیزی ازت بپرسم. تو میدانی بیست سال پیش از کودتای شیلی عین همین تراژدی در ایران اتفاق افتاد؟
ماریا: ماجرای مصدق را میگوئی؟
من: به راستی که چه دنیای کوچکی است! میدانی آخرین کاری که کردم نمایشنامهای بود در مورد مصدق؟
ماریا: مگه تو هنرمندی؟ هانیبال میگفت معلمی.
من: هر دو هستم! برگردیم سر حرف خودمان. تو بعد از تغییرات در شیلی به کشورت برنگشتی؟
ماریا: یک بار رفتم. ولی فرق زیادی ندیدم.
من: حالا که یک زن مخالف کودتا رئیس جمهور شیلی شده. واقعا فرق زیادی نکرده؟
ماریا: ببین، خیانت پینوشه به ملت ما در کشتن سالوادور آلنده و دیگران محدود نمیشه. او قانون اساسی را به گونهای تغییر داد و به زور به تصویب رساند که هر رئیس جمهوری که بیاید دست و بالش در مقابل ارتش بسته است. تنها راه حل تغییر قانون اساسی است که عملی مطلقا غیر ممکن است به این خاطر که برای تغییر آن، شرائطی در همان قانون آمده است که به دست آوردنش به تخیل میماند.
من: به عنوان یک زن یک کمی از شرائط زنان در اینجا برایم بگو.
ماریا: زنها در اینجا با همان مشکلات معشیتی روبرویند که مردها. از این نظر برابری مطلق وجود داره!
من: در زمینههای دیگر چی؟ در زمینه یافتن شغل مثلا.
ماریا: فکر میکنم در این زمینه هم برابری کامل وجود داره. شانس کار برای همه هست اما اینکه حقوقش برای یک زندگی ساده کافی باشد باید بگویم که برای هیچکس نیست، چه زن چه مرد. این مشکل کوباست. ولی وقتی وضع زنها را در اینجا با کشورهای فقیر دیگر مثل بولیوی و اکوادور مقایسه میکنم این وضعیت را مثبت میبینم. بگذار یک چیزی را برایت بگویم. هیچ چیز برای یک زن، یک مادر، مهمتر از این نیست که بچهاش بیسرپناه نباشد، امکان تحصیل داشته باشد و دسترسی به پزشک داشته باشد. باید کشورهای دیگر آمریکای لاتین را دیده باشی تا آرامش مادران کوبائی را نسبت به دیگران درک کنی.
من: به نظر میرسد از زندگی در اینجا راضی باشی.
ماریا: نه همیشه. ولی هر وقت از چیزی در جامعه کوبا عصبی میشوم به یاد این واقعیت میافتم که در آن سالهای سیاه دیکتاتوری نظامی در قاره آمریکا، منظورم فقط شیلی نیست، از این سر قاره تا آن سر قاره، این تنها فیدل و مردم کوبا بودند که به آزادیخواهان تحت تعقیب پناه میدادند. آنها لقمه از دهان بچههایشان گرفتند و به من و پدر و مادرم دادند. یادت باشد آدم با ناسپاسی به هیچ جا نمیرسد!
□□□
انتشار نامهی دو صفحهای فیدل کاسترو در روزنامه «گراما»، ارگان رسمی «حزب کمونیست کوبا» که خطاب به هموطنانش نوشته شده، بیش از آن که در داخل کوبا هیجانی بیافریند در خارج از این جزیرهی کوچک موجی از تفاسیر و ابراز نظرها را موجب شد، چه از سوی رهبران کشورهای جهان، و چه از سوی مفسرین رسانههای گروهی. در این نامه که با معیار «فیدل»ی بسیار کوتاه است فرازهائی خواندنی وجود دارد که فکر کردم برگردان دقیق آن از متن اصلی به فارسی برای خوانندگان این صفحه خالی از فایده نباشد.
«بسیاری در خارج از کشور که از وضع وخیم سلامتی من مطلع بودند گمان بردند کنارهگیری موقتیام در روز ۳۱ جولای ۲۰۰۶ از مقام ریاست جمهوری، که آن را به معاون اول ریاست جمهوری، رائول کاسترو، سپردم امری نهائی است. اما خودِ رائول، که به خاطر قابلیتهای شخصیاش وزیر نیروهای مسلح نیز هست، و دیگر رفقای رهبری حزب و دولت، علیرغم وضع سلامت نامتعادل من، تمایل نداشتند به کنارهگیریام از مقاماتم بیاندیشند.
من در مقابل دشمنی که هرچه به تصور برسد کرد تا از دستم خلاص شود، در موقعیتی نامطلوب قرار گرفته بودم و تمایل نداشتم تن به آن بدهم.
بعد، وقتی ناچار به استراحت شدم، توانستم دوباره بر مغزم تسلط کامل بیابم، بسیار بخوانم و تعمق کنم. به اندازه کافی قدرت جسمی به دست آورده بودم تا در کنار برنامههای توانبخشی و بهبودی برای ساعتهای طولانی بنویسم. احساس عمومیام نشانگر این بود که فعالیتی از این دست برایم شدنی است. از سوی دیگر، وقتی صحبت از سلامتیام در میان بود، همیشه نگران این بودم که مبادا به توهماتی دامن بزنم که اگر پایان کار ناخوشایند باشد اخبار پریشان کنندهای در میانهی رزم به مردم ما داده شود. پس از اینهمه سال مبارزه، حالا وظیفه من آماده کردن آنها بود برای غیبت اجتماعی و سیاسیام. هرگز از بیان این که توانبخشی من خالی از مخاطره نیست دریغ نکردم....»
«... به شما میگویم که نه اشتیاق دارم و نه میپذیرم – تکرار میکنم- نه اشتیاق دارم و نه میپذیرم مقام ریاست جمهوری و فرماندهی قوا را.»
این ها بخش اصلی صفحه اول بود. در صفحه دوم به فرازهائی از یادداشتهائی میپردازد که برای یکی از مجریان سرشناس تلویزیون دولتی خودش فرستاده است تا در تلویزیون بخواند. از آنجا که این بخش از نامه بیشتر شعارگونه است تا بیان حرفی تازه، از ترجمهاش در میگذرم (نمونه: «وظیفه اصلی من این است که به قدرت نچسبم». این جمله از قلم کسی که نیم قرن به قدرت چسبیده بود کمی نچسب است!» اما همو نامهاش را با جملاتی این چنین تازه به پایان میبرد:
«این به معنای بدورد با شما نیست. تنها آرزویم این است که مثل یک سرباز در نبرد اندیشهها برزمم. به نوشتن زیر عنوان «تفکراتِ رفیق فیدل» ادامه خواهم داد. باشد که اسلحهی تازهای از زرادخانهای باشد که باید رویش حساب کنید. شاید صدایم را بشنوند. محتاط خواهم بود.
متشکرم
فیدل کاسترو
۱۸ فوربه ۲۰۰۸»
اجازه بدهید پیش از آن که معنای عنوان مطلب امروزم را روشن کنم یک نکته را توضیح بدهم. من سالهاست دریافتهام که کوررنگی سیاسی، یعنی تمامی تونالیتههای خاکستری موجود در فاصلهی بلند سیاه تا سفید را ندیده گرفتن، و یا همهی خاکستریها را به سیاه یا سفید تقلیل دادن، تا کنون موجب کجفهمیهای اساسی در میان فعالان سیاسی ما شده که تاثیرات ناگواری بر موضعگیریهای آنها داشته است. این را نگفتم تا انتقادی از کسی یا جریانی کرده باشم بلکه هدفم از یادآوری این نکته صرفا توضیحی است برای دوستانی که گهگاه موضع گیریهای من را، بویژه در مورد مسائل اجتماعی آمریکای لاتین، ضد و نقیض میبینند. آنها انتظار دارند وقتی من از پوشش درمان عمومی در کوبا تعریف میکنم یا از تقلیل ساعت کار کارگران در ونزوئلا حمایت میکنم دیگر نباید از چسبیدن «فیدل کاسترو»ی هشتاد و یک ساله به قدرت در کوبا شکایت داشته باشم، و یا در رفراندم تغییر قانون اساسی بر خلاف تمایل «هوگو چاوز»، از رای «نه» حمایت کنم. البته دوستان دیگری هم هستند که تناقض را درست در نقطه مقابل میبینند، یعنی اگر از نبود آزادی فعالیت سیاسی در کوبا مینویسم دیگر نباید ارزشی برای امکانات تحصیل رایگان از کودکستان تا پایان دانشگاه برای همگان قائل باشم. توضیحی که میخواستم بدهم این است که اگر تناقضی در این جا دیده میشود ناشی از تناقض در عمکرد خود حکومتهاست نه از کسانی مثل من که با معیارهای مبتنی بر حفظ حقوق شهروندی، و دفاع از منافع ملی هر ملتی، عمکرد دولتها را میسنجیم.
حالا بروم سر مطلب!
دیروز در پایان نشست سران چندین کشور آمریکای لاتین در کوبا ۱۴ قرارداد تازه میان دو دولت ونزوئلا و کوبا به امضاء رسید که مهمترین آن راهاندازی پالایشگاه نفت در «سیِن فوئِگو»ی کوباست که پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تا کنون خوابیده بوده است. وارد جزئیات مطلب نمیشوم که نه خودم حوصله نوشتن از آن را دارم و نه شما حوصله خواندنش را. آنچه باعث شد در این باره بنویسم یکی دو نکته جالب، و البته متناقض، است که به این نشست مربوط میشود.
اولین نکته این است که انقلابیون کوبائی با همه پیری و از کار افتادگیشان همچنان میدانند که بسیارند کسانی که هنوز هم آرزو دارند در انقلابیگری مورد تائید آنها قرار بگیرند. اسامی افرادی مثل «خوزه مارتی»، فیلسوف و انقلابی کوبائی در قرن نوزده، «سیمون بولیوار»، انقلابی ونزوئلائی در قرن هیجده، «آنتونیو ماسِئو»، انقلابی کوبائی در جنگ استقلال کوبا علیه اسپانیائیها، همچون نام بسیار آشناتر «چه گوارا» برای افرادی مثل «هوگو چاوز» که شانس آن را نداشتند که در عصر انقلابیگری بختآزمائی کنند وسوسه انگیز است. از همین روست که «رائول کاسترو»، برادر فیدل که بعنوان بدل او دارد در کوبا حکومت میکند وقتی «چاوز» قراردادهای چهاردهگانه را امضاء کرد دست او را گرفت و از این سر کوبا تا آن سر آن، یعنی از «هاوانا» تا «سانتیاگو دِ کوبا» برد و پذیرائی انقلابیگونهای از او به عمل آورد. «رائول» همچنانکه در عکسهای زیر میبینید تفنگ «فیدل» و داس نیشکر بُریِ «آنتونیو ماسِئو» را که اهل سانتیاگو دِ کوبا بود، به «چاوز» تقدیم کرد با این جمله که تیتر امروز روزنامهی «گراما» ارگان رسمی کمیته مرکزی حزب کمونیست کوباست: «تو با تفنگ فیدل و داس ماسِئو شکستناپذیر هستی»!

در همین شمارهی امروز که تمام صفحات معدود «گراما» به چاوز اختصاص داده شده، عنوان رسمی او به جای «رئیس جمهور منتخب مردم ونزوئلا» همه جا «چاوز، رهبر انقلاب مردم ونزوئلا» نوشته شده، بیآنکه روشن شود این انقلاب در چه تاریخی رخ داده که خبرش فقط به کوبا رسیده است!
و اما نکته دوم همان است که من را به تناقضگوئی وامیدارد! میدانید که پیش از پیروزی انقلاب کوبا و حتی سالها بعد از آن اقتصاد کوبا را اقتصاد تکمحصولی مینامیدند چرا که تنها محصول قابل صدور کوبا نیشکر بود، اما حالا بیش از سی سال است که باید اقتصاد کوبا را اقتصاد دو محصولی نامید. و این دو محصول چیزی نیست جز پزشک و معلم سوادآموزی. در قرار داد تازهی میان کوبا و ونزوئلا، دولت کوبا با ادامهی خدمات پزشکی بیش از سیهزار پزشک کوبائی در ونزوئلا موافقت کرده است.
هم اکنون نزدیک به ۴۰۰ مرکز تشخیص بیماری با وسائل مجهز، و نزدیک به ۵۰۰ مرکز توانبخشی که توسط پزشکان و متخصصان کوبائی بنیاد شده در ونزوئلا مشغول کارند. در خود کوبا ۳۵ هزار دانشجوی پزشکی ونزوئلائی مشغول تحصیلاند و این در حالی است که حدود ۲۵ هزار نفر دانشجو در دانشگاههای ونزوئلا زیر نظر اساتید کوبائی به تحصیل ادامه میدهند. من اگر دروغ نگفته باشم برای نفت خام هیچ کشوری مصرفی بهتر از تاخت زدن آن با پزشک و معلم نمیشناسم.
میگویند هیچ چیز به اندازه نتیجه آراء هر انتخابات ماهیت رایگیری را روشن نمیکند. همان دموکراسی که هوگو چاوز را دو بار متوالی به کرسی ریاست جمهوری برکشید همو را از دست یافتن به امکان انتخاب مجدد در آینده بازداشت. پیروزی «نه» در انتخاباتی که پیروزی «آری» در آن میتوانست اولین سنگ کج در بنای نوپای دموکراسی در ثروتمندترین کشور قارهی فقیر آمریکای لاتین باشد را باید بویژه به روشنفکران و دانشجویان ونزوئلا تبریک گفت چرا که بیواهمه از یکی پنداشته شدن با طبقه مرفهی که برخی از امتیازات نا به حقشان در دوره حکومت چاوز به خطر افتاده است، و یا وابستگان به دولت آمریکا که از دموکراسی تنها به بازار آزادش اعتقاد دارند، به شکل پیگیر خطر تغییر در قانون اساسی را برای برداشتن محدودیت کاندیداتوری ریاست جمهوری به مردم توضیح دادند و آنها را به شرکت فعال در رفراندم و گفتن «نه» ترغیب کردند.

هوگو چاوز که خود مثل نام حزبش ملغمهای بیمسما از سوسیالیسم و دموکراسی است و حرفهای نامربوطش بیش از حرفهای مربوطش در رسانههای عمومی بازتاب دارد تا این لحظه نردبانی که خود از آن بالا رفته است، یعنی نردبان دموکراسی را، از زیر پای رقبایش بیرون نکشیده است. به اعتقاد صریح سازمانهای جهانی نظارت بر انتخابات هیچ شکی در سالم بودن پروسه انتخاب در تمامی انتخابات دههی اخیر در ونزوئلا وجود نداشته است؛ چه آنها که به پیروزی او انجامیدهاند و چه انتخاب دیروز که با اختلاف کمتر از یک درصد برای اولین بار دست رد بر سینه او زد.
چاوز که در میان کارگران و طبقات فقیر ونزوئلا به دلیل کم کردن ساعت کار و تلاش برای تامین مسکن و بهداشت محبوبیت دارد شاید به این خیال باطل - که بطلان آن در دنیای سوسیالیسم واقعا موجود سابق به اثبات رسیده است - باور داشته باشد که با تحدید آزادیهای سیاسی و جمعآوردن قدرت بیشتر در دست خود میتواند گامهای موثرتری در زمینهی بهبود وضع محرومان جامعه بردارد. شاید هم این باور را برای توجیه تلاشش برای ماندن در قدرت به خود بسته باشد؛ تلاشی که انگیرهاش هرچه بود خوشبختانه همانطور که خود در اولین ساعات بامداد امروز اعتراف کرده است: «فعلا به نتیجه نرسید»!
داشتم دنبال آخرین خبرها در مورد همسر و پنج فرزند دیکتاتور مرحوم شیلی، ژنرال پینوشه، که ماه گذشته به چپاول ثروت ملی متهم شده و سپس از آنها به خاطر نداشتن مقامات رسمی در دوره حکومت پینوشه رفع اتهام شد میگشتم که چشمم به موزیک- ویدیوئی خورد با عنوان «فاتحهای برای پینوشه» که سال گذشته به مناسبت مرگ او ساخته شده است. در این موزیک- ویدئو اشاراتی به کودتای شیلی و مرگ سالوادور آلنده و دستگیری و اعدام و ناپدیدشدن مخالفان میشود که به نظر میرسد مردم شیلی با این که مدتی است به دموکراسی دست یافتهاند و آخرین انتخابات ریاست جمهوریشان را با نظارت کامل بینالمللی به انجام رسانده و یک خانم خوش سابقهی سیاسی را به رهبری برگزیدهاند هنوز خیال میکنند حادثهی سپتامبر ۱۹۷۳ یک کودتای آمریکائی به دست نظامیان ضد دموکراسی شیلی بوده، و سالوادور آلنده به خاطر دفاع از دموکراسی جانش را فدا کرده است. داشتم فکر میکردم اگر شیلی هم یک «میرفطروس» میداشت به راحتی به آنها نشان میداد که پینوشه و آلنده هر دو در فکر اعتلای وطنشان بودهاند، منتها آلنده بلندپروازیهای بیموردی داشت که مردم را علیه او شوراند و غیرت نظامیان را هم تحریک کرد، و این دو گروه در یک حرکت مشترک آلنده را از سر راه رسیدن به دموکراسی برداشتند، و آمریکا هم برای این که جلوه فروشی کند اسنادی قلابی منتشر کرد که بگوید آنقدر قدرت دارد که میتواند در شیلی کودتا کند؛ عین همان دروغی که در مورد سرنگونی مصدق به دست مردم در ایران، که بیست سال پیش از آن رخ داده بود، گفته بود. دموکراسی آشکار پس از مرگ آلنده در شیلی، و سرنگونی مصدق در ایران، هم گواهی حاشا ناپذیری بر صحت این تحلیل تاریخی است.
با اینهمه اگر باز هم تمایل دارید این موزیک ویدئو را ببینید روی عکس پینوشه و خانوادهاش کلیک کنید.
اگر طراحی بلد بودم طرحی از یک گاوباز میزدم که از خِفتِ شلوارش به شاخ یک گاووحشی آویزان شده و حتی در این حالت هم خودش را از سکه نیانداخته و به سبک گاوبازان پیروزمند دارد رجزخوانانه میگوید: «اُله!= Olé».
راستش را بخواهید موضوع این طرح از خود من نیست بلکه از «هوگو چاوز» رئیس جمهور ونزوئلاست که یک روز پس از ضربهای که از پادشاه اسپانیا خورد (که در نوشته قبلیام آمده است)، در مصاحبه با روزنامهی اسپانیائی «ال موندو» گفته است: «شاه یک دفعه وحشی شد، مثل گاو، و من البته گاوباز خوبی نیستم، با این وجود، اُله [= بچرخ تا بچرخیم]!»
اگر روی عکس بالا که صرفا برای تزئین این مطلب گذاشتهام کلیک کنید به یک ویدئوی کوتاه چهل و پنج ثانیهای میرسید که آدم با ذوقی با تکرار جمله پادشاه اسپانیا، [¿por qué no te callas? = چرا خفه خون نمیگیری؟]، بازی جالبی با تصویر برخی آدمهای سرشناس سیاسی، از جمله همین احمدینژاد، که مثلا رئیس جمهور کشور ماست، کرده است.
حتی اگر شنیده باشید بد نیست این فیلم خبری نیم دقیقهای را ببینید که در همین روز اول بیش از دویست هزار بیننده در «یوتیوب» داشته است. ماجرا این است که در جلسه سران کشورهای اسپانیائی زبان، «هوگو چاوز،» رئیس جمهور ونزوئلا که در پرچانگی و بیملاحظه حرف زدن دست دوستانش در حکومت اسلامی را از پشت بسته است چندین بار «خوزه ماریا ازنار»، نخست وزیر قبلی اسپانیا را، که البته در جلسه حضور نداشت، فاشیست نامید. «زاپاترو» نخست وزیر فعلی اسپانیا از او خواهش کرد رعایت نزاکت را بکند چون «ازناز» منتخب مردم اسپانیا بوده است. چاوز که طبق معمول فرصت حرف زدن به کسی نمیدهد بارها وسط حرف او پرید تا اینکه بالاخره «خوان کارلوس»، پادشاه اسپانیا که کنار نخست وزیرش نشسته بود از کوره در رفت و با زبانی که اصلا ملوکانه نبود به چاوز تشر زد که «چرا خفهخون نمیگیری؟»
برای دیدن این فیلم نیم دقیقهای روی عکس زیر کلیک کنید.
این هفتهای که دارد به پایان میرسد یکی از شلوغترین هفتههای من بود. قبلا نوشته بودم که در «موهلنبرگ کالج» که یک ساعتی با فیلادلفیا فاصله دارد در چهارچوب سمپوزیوم مانندی با عنوان «آواهای بدیل از خاور میانه»، هر روز برنامه سخنرانی و نمایش فیلم و گفتگو با تماشاگر برایم ترتیب دادهاند، اما این را دیگر نگفته بودم که هر روز هم باید بر سر کلاسهای سینما در «دانشکدهی فیلم و مطالعات سینمائی» به عنوان استادِ میهمان میرفتم. آخرین کلاس از این دست را همین حالا پشت سر گذاشتم و این تنها وقتِ آزادی است که تا نمایش مجدد فیلم خودم، «میهمانان هتل آستوریا» در اختیار دارم. اما آنچه در نوشتنش عجله دارم و دلم نمیآید تا بازگشت به هلند صبر کنم تا سرِ فرصت بنویسمش، شرکت کردن اختیاری خودم، دیروز بعد از ظهر، پیش از برگزاری سخنرانیام، بعنوان دانشجو در دو کلاس درس است که نه تنها برای من، که برای استادان و دانشجویان این دو کلاس هم بسیار جالب بود؛ اولی کلاس ادبیات امریکای لاتین بود که در آن فصلی از رمان «ژنرال در هزارتویاش» از گارسیا مارکز تجزیه و تحلیل میشد، و دیگری کلاس تاریخ آمریکای لاتین بود که دیروز به تاریخ معاصر کوبا اختصاص داشت، و هر دو کلاس به زبان اسپانیائی بود. این اطلاعات را من همان شب اول که در یک مهمانی پذیرائی میشدم از میزبانم، دکتر فرانتز بیرگل، رئیس دانشکدهی مطالعات سینمائی، گرفتم و با کمی پس و پیش کردن برنامههای خودم توانستم در کنار دانشجویان جوان این دو کلاس بنشینم. استادِ اولین کلاس، خانمی کلمبیائی بود که دکترای ادبیات آمریکای لاتین دارد، و استادِ دومین کلاس خانمی بود با اصلیت سوری که به روانی اسپانیائی حرف میزند (او ضمنا استاد زبان عربی همین دانشگاه هم هست). شما اگر از خوانندگانِ پیگیر این صفحه باشید میپذیرید که چیزی از این شیرینتر برای من که به اینگونه موضوعات پیله دارم قابل تصور نمیتواند باشد.
در سرِ هر دو کلاس خیلی سعی کردم که تنها دانشجو باقی بمانم اما استادان به مناسبتهای مختلف اشاراتی به حضور من میکردند و دنیای شیرینِ دانشجوئیام را برمیآشفتند. در پایان کلاس، صحبت مفصلی با هر دویشان داشتم که بسیار آموزنده بود. برای استاد کلمبیائی، آشنائی من با ادبیات آمریکای لاتین بسیار جالب بود و وقتی فهمید من یک بار گارسیا مارکز را در «جشنواره سینمای نوین آمریکای لاتین» در هاوانا، از نزدیک دیده بودم داشت از خوشحالی پر میکشید (من در مطلبی با عنوان «کوبائی که من میشناسم» به این دیدار اشاره کردهام). و اما استاد دوم، که بعنوان شهروند آمریکا نمیتواند به کوبا سفر کند، مشاهدات دست اول من از کوبا برایش جالب بود. پیدا بود بسیار سعی کرده است کمبود در تماس مستقیم نبودن با کوبا را از طریق مطالعه جبران کند. در سر کلاس وقتی از تاریخ کوبا پس از انقلاب حرف میزد بسیار منصفانه قوت و ضعف رژیم کاسترو را برمیشمرد، که در سر کلاس رسمی درس در یک دانشگاه آمریکائی خیلی انتظارش را نداشتم...
این مطلب را با عجله نوشتم ولی بعد که خودم آن را خواندم فکر کردم مبادا خدای نکرده دوستان فکر کنند من احساس میکنم که پایم لب گور است! نه عزیزان، نگاه به سنام نکنید. هنوز دو دانگی از جوانیام مانده است، و از گهواره آن قدر فاصله نگرفتهام که گور را حتی در چشم اندازِ دور ببینم، تنها میخواستم بدانید که من سخنِ نغزِ پیرِ توس را همواره آویزهی گوش دارم!
با انتخاب "رافائل کوررآ"، وزیر سابق اقتصاد اکوادور، که دو سال پیش زیر فشار مستقیم امریکا ناچار به استعفا شد، به ریاست جمهوری اکوادر، در انتخاباتی که حتی از سوی مخالفین هم شکی در مورد سلامت برگزاریاش ابراز نشده، آمریکای لاتین یک گام دیگر به سوی اندیشههای وحدت طلبانهی "سیمون بولیوار" به پیش رفت.
"سیمون بولیوار"، رهبر مبارزه با قدرت استعماری اسپانیا در کشورهای آمریکای لاتین در آغاز سدهی نوزدهم میلادی، گرچه در رهائی این ملتها از یوغ استعمار نقشی تعیین کننده داشت ولی آرمان بزرگ او در مورد اتحاد ملتهای این منطقه در عمل به جائی نرسید، گرچه به آرزوئی ژرف بدل شد که کمتر کسی در دنیای وسیع آمریکای لاتین آن را در دل ندارد. سیمون بولیوار در ذهنیت مردم این بخش از جهان همان جایگاهی را دارد که "مارتین لوترکینگ" در میان سیاهان آمریکای شمالی. بیسبب نیست که "رافائل کوررآ" در نطق آغاز ریاست جمهوریاش (دو سه روز پیش) از "سیمون بولیوار" و آرمانهای او یاد کرد. او اقتصاددانی جوان است که تحصیلات دانشگاهیاش را در بلژیک کرده و دکترای اقتصادش را در آمریکا گرفته است. ایدههای اقتصادیاش، که سمت و سوی فقرزدائی داشته، در اولین گام با مخالفت آمریکا، و رئیس جمهور قبلی هوادار آمریکا در اکوادور روبرو شده بود؛ ایدههائی که او قول داده است در دوره ریاست جمهوریش آنها را در عمل بیازماید.

و اما میدانید که محمود احمدینژاد، که مثلا رئیس جمهور حکومت اسلامی کشور ماست، هم در مراسم سوگند ریاست جمهوری "رافائل کوررآ" حضور داشته است. پیش از آن هم در ونزوئلا با "هوگو چاوز"، و نیز در نیکاراگوئه با "دانیل ارتگا"، که همین ماه پیش به کرسی ریاست جمهوری بازگشته است، دیدار و گفتگو داشته است (ملاقات با رئیس جمهور تازهی بولیوی، "ابو مورالس" هم در جنب مراسم سوگند "رافائل کوررآ" انجام گرفت). ملاقات آدمی مثل احمدینژاد، که اگر هیچکس او را نشناسد ما ایرانیها خوب او را میشناسیم، و از عقب ماندگی فکریاش در هر زمینه، به ویژه در مسائل سیاسی بینالمللی آگاهیم، با رهبرانی که در جنبش فراگیر "ملیگرائی نوین"، یکی پس از دیگری مستقیما از طرف مردم سکان رهبری کشورشان را به دست میگیرند، میتواند این تردید را ایجاد کند که مبادا آنها نیز از همین قماش "احمدینژاد" هستند، و مردم امریکای لاتین به غلط به آنها امید بستهاند. پرگوئی و شعار پردازی "هوگو چاوز" در مورد آمریکا و برخی از مسائل بینالمللی، که شباهت غریبی به پرچانگی "احمدینژاد" دارد بر این باور بار سنگینی میافزاید. اما تا آنجا که من مسائل آن سوی جهان را دنبال میکنم، همین "چاوز" تا امروز پایش را از چارچوب قانونی که بر همان مبنا به ریاست جمهوری رسیده است فراتر نگذاشته و با این که به عنوان رهبر ثروتمندترین کشور آمریکای لاتین بیش از همه زیر فشار آمریکا بوده و هست، برنامههای رفاهی و اقتصادیاش را برای تامین حداقلها برای اکثریت محروم جامعه، نه در حرف و شعار، که در طرحهای قابل سنجش و کنترل، مثل مبارزه با بیسوادی، تامین مسکن و بهداشت، دنبال کرده است. "ابو مورالس" رئیس جمهور بولیوی، که با ملی کردن صنعت گاز و نفت سر و صدای زیادی راه انداخت و رسانههای غربی آن را نشانه چپروی دانستند، با قراردادهای تازهای که بین همان کمپانیهای خارجی با بولیوی امضاء شد، و در آنها منافع بولیوی بیشتر حفظ شده است، اثبات کرد که "مورالس" پایبندیاش به رفاه مردم، شعاری تو خالی نبوده است. او همین دیروز اعلام کرد که معادن را هم ملی اعلام خواهد کرد و از شرکتهائی که قراردادشان تمام شده است خواهد خواست با شرائط تازهای تجدید قرار داد کنند؛ درخواستی که به نگاه من نه تنها تندروانه نیست که اولین ضرورت پایبندی به منافع ملی است. رهبران انتخابی و مردمگرای دیگر کشورها، یعنی برزیل، شیلی و نیکاراگوئه، و همین رهبر تازه انتخاب شده در اکوادور، هیچکدام مثل رهبران رژیم اسلامی ایران، به بهانه مسئول "رستگاری!" مردم بودن، سرمایههای ملی را به باد نمیدهند و از زیر مسئولیتِ تامین "رفاه" برای مردمی که آنان را بر سر کار آوردهاند شانه خالی نمیکنند.
دعوت از "احمدینژاد" به دیدار از این کشورها، که برای من و توی ایرانی خوشآیند نیست، نشانه دیگری از احساس مسئولیت این رهبران است به منافع ملی مردمشان، نه نشانهای از غیرمردمی بودن خودشان. این کشورها برای حل مشکلات اقتصادیشان نیاز به رابطه با کشورهای دیگر دارند. وقتی رژیم فعلی امریکا و متحدین اروپائیش، علیرغم ادعای حمایتشان از گسترش دموکراسی در جهان، علیه رهبرانی که از طریق دموکراتیک در آمریکای لاتین انتخاب میشوند هرگونه توطئهای را میچینند و هر شکل تحریمی را روا میدارند، چرا باید کشور ناتوانی مثل اکوادور با کشورهای غیر دموکراتیک جهان، که اکثر قریب به اتفاق کشورهای آسیا و آفریقا و همان قاره آمریکای لاتبن را در بر میگیرد، قطع رابطه کند و به منافع ملی کشور و مردم خودش بیاعتنا بماند؟ مگر اکثر مخالفین جدی حکومت ایران که ادامه قطع رابطه با آمریکا را نادرست میدانند به این معناست که رژیم امریکا و سیاست داخلی و خارجی آن را تائید میکنند؟ بحث آنها این است که رابطه با امریکا به منافع کشور و مردم ایران نزدیکتر است تا قطع رابطه با آن. اگر از همین زوایه به کشورهای آمریکای لاتین نگاه شود راحتتر میتوان انگیزه کشورهائی که دارند گامهای اولیه را در واقعیت بخشیدن به رویای "سیمون بولیوار" برمیدارند، با ایران اسلامزده، درک کرد.
آن چه در یک دهه گذشته در قاره پهناور آمریکای لاتین در جریان است سخت ذهن مرا به خود مشغول کرده است. با آنکه نه تخصص و نه وقت بررسی مسائل سیاسی-اجتماعی این بخش از جهان را دارم ولی از آنجا که کمتر مطلبی در این زمینه در رسانههای فارسی زبان منتشر میشود گهگاه قلمم خود بخود به آنسو میگردد. انتخاب مجدد دانیل اورتگا، رهبر ساندیستها، به عنوان رئیس جمهور نیکاراگوا که از ژانویه آینده برای پنج سال زمام امور کشور را به دست خواهد گرفت موجب شد تا بار دیگر جنبش آرام اما موثر و تاریخسازی که در تک تک کشورهای آمریکای لاتین در جریان است در رأس اخبار جهان قرار گیرد. این جنبش آرام و به دور از فریاد و شعار را من در مقالات قبلیام جامعهگرائی نوین نامیدهام که هر چه بیشتر آثار آن آشکار میشود با معناتر جلوه میکند.

اجازه بدهید این را یادآوری کنم که جنبشهای سیاسی جامعه ما، ایران، در سالهای پیش از انقلاب به شدت متاثر از جنبشهای جوامع آمریکای لاتین بوده است. رابطه مستقیم جنبش چریکی ایران با تحرکات مشابهاش در آن قاره نیاز به اثبات ندارد. آن قصه گرچه به گذشتهها مربوط است اما امروز هم اگر شرائط اجازه میداد به راحتی میشد نشان داد که خواست اکثریت مردم ما رفتن به همان راهی است که ملتهای آمریکای لاتین در حال پیمودن آن هستند، یعنی سپردن دورهای کار دولت در یک انتخابات آزاد به منتخبین مستقیم خود تا در چهارچوب قوانین مصوبهی نمایندگان آنها برای رفاه و آسایش ملت برنامهریزی کنند و در عرصه جهانی پاسدار منافع ملی آنان باشند.
انتخاب "دانیل اورتگا" که در انتخابات قبلی از بازگشت به قدرت محروم مانده بود تنها در شرائط فعلی جنبش جامعهگرائی نوین کاری عملی مینمود، جنبشی که در ونزوئلا چاوز را بر سر کار نگاه داشت، "میشل بوچلت" را به عنوان اولین رئیس جمهور زن در شیلی به قدرت رساند، "ابو مورالس" را در بولیوی در رأس حکومت قرار داد، "لولا دا سیلوا" را در برزیل بر سر کار حفظ کرد. همان جنبشی که در انتخابات اخیر پرو و مکزیک قدرتنمائی چشمگیری داشت اگرچه از دست یابی به کرسی ریاست جمهوری برای نامزدهایشان باز ماند. با همه تفاوتی که بین این رهبران میتوان سراغ کرد واقعیت این است که وجه مشترک آنها، باورشان به کارآئی دموکراسی در شرائط ویژه خودشان، و سپردن حق انتخاب مسئولین به مردم است.
دانیل اورتگا را شاید بتوان تنها رهبر یک انقلاب، آن هم با تعلقات مارکسیستی دانست که حتی در دوران جنگ سرد به نتیجه یک انتخابات عمومی گردن نهاد و با داشتن همه امکانات آتش افروزی برای حفظ مقامش مقاومت نکرد و از این راه حیثیتی بسیار متفاوت از رهبران دیگر کسب کرد. او با انتقاد صریح از برخی تندرویهای انقلابی در دوره حکومتش گرچه چپروان تندرو را دلسرد کرد اما نشان داد که برای رفاه و وضعیت اجتماعی بهتر مردمش، بیش از شعارپردازی و غوغاگری سیاسی ارزش قائل است. با اینکه همه دنیا از فضاحت ماجرای "ایران-کونترا" آگاه است و نقش مخرب آمریکا را در مقابله با حکومت او میداند، "اورتگا" از این واقعیت به عنوان امکانی برای توجیه ناکارآمدی سیاسی حکومتش در دهه هشتاد سوِءاستفاده نمیکند. او در سخنرانی اخیرش، بعد از پیروزی، و در سالگرد شصت و یکمین سال تولدش، گفته است که نیمی از مقامات عالیرتبه کشوری را به زنان خواهد سپرد، پیشنهاد شوراهای محلی را در انتخاب کابینه ملحوظ خواهد داشت، زمینهای خریداری شده توسط دولت را با شرائطی نزدیک به هیچ در اختیار کشاورزان بیزمین قرار خواهد داد، تحصیلات ابتدائی را رایگان اعلام، و امکانات بهداشتی را افزونتر خواهد کرد، ولی در عین حال تلاش خواهد کرد تا زمینه را برای سرمایهگذاری خارجی فراهمتر کند و رابطهاش را با کشورهای جهان از جمله ایالات متحده امریکا بهبود بخشد. او تاکید کرد که تندرویهای دهه هشتاد همچون اشتراکی کردن کشاورزی تکرار نخواهد شد، و او و هوادارانش رفتاری نخواهند داشت تا مردمی که به او رأی ندادهاند احساس تلخکامی شکست داشته باشند.
در همین زمینه و به همین قلم: "یک زخم کهنه ملی در آستانه مداوا"، "یک بام و دو هوا"، "اِبو مورالِس و ملی کردن صنعت نفت در بولیوی"، "مکزیک در آستانه پیوستن به..."
نمیدانم تصویر فیدل کاسترو را که مثل آدمک کوکی جلو دوربین راه میرود در اخبار دیدهاید یا نه. من آن را از تلویزیون بینالمللی اسپانیا ضبط کردهام که در زیر میتوانید آن را ببینید.
این فیلم بسیار کوناه، دیروز (شنبه 28 اکتبر) از تلویزیون دولتی کوبا پخش شد تا به شایعه مرگ کاسترو پایان دهد. برای این که همه باور کنند که این فیلم قبلا گرفته نشده، کاسترو جلو دوربین تیترهای روزنامهی "گراما"ی همانروز را خواند ("گراما" ارگان حزب کمونیست کوباست). با دیدن این فیلم من هم مثل همهی عالم باور کردم که او هنوز زنده است، ولی آن چه را همچنان باور نمیکنم این است که کسی ناچار باشد برای زنده بودنش سند قانع کننده ارائه بدهد! مگر او تا حالا به مردمش دروغ میگفته است که آحر عمری حرفش را بیقسم و آیه باور نمیکنند؟ تازه مگر آدم بالاخره روزی نمیمیرد؟ آخر اگر من و او، آن دنیا و بهشت و جهنم را قبول نداریم مرگ را که باید قبول داشته باشیم. بسیار دیدهام جوانانی را که به مرگ باور نداشتهاند و خود جوانمرگ شدهاند. اما آنها جوان بودند و چنان شور زندگی گرفتهبودشان که مرگ را در دیدرس نداشتند. اما آخر آیا هشتادسالگی هم برای اندیسیدن به مرگ هنوز زود است؟ قدرت فقط آدم را نابینا نمیکند، ساده لوح هم میکند. آیا اگر کسی ثابت کرد که امروز زنده است به این معنی است که هرگز نمیمیرد!؟ کاسترو در همین فیلم کسانی که غیبت چهل روزه او از رسانههای عمومی را دلیل مرگش دانستهاند تمسحر میکند بیآنکه از خودش، یا از برادر سادهتر از خودش، بپرسد که در طول چهل و هفت سال حکومت بر مردم کوبا چه کردهاند که مردم حتی اگر تصویر او را که جلو دوربین راه میرود ببینند باور نمیکنند زنده است، مگر تیتر روزنامهی همانروز را با صدای بلند بخواند. ظنز تلخ دیگری هم در این قصه هست که تنها کسانی آن را میگیرند که صابون ارگانهای حزبی به جامهشان خورده باشد. کاستروئی که دارد تبترهای روزنامه "گراما" را جلو دوربین میخواند خودش نمیداند که دارد چوب چهار دههدروغپردازی و ناصداقتی همین روزنامه چهار صفحهای به ملت کوبا را میخورد: روزنامهای که معادل اسلامیاش همان کیهان تهران خودمان است.
دموکراسی نوسال و شکنندهی مکزیک دارد تجربهی سنگین و تعیین کنندهای را از سر میگذراند. از اولین انتخابات نسبتا دموکراتیک در مکزیک که به حکومت مطلقهی حزب دست راستی پی.آی.آر، پس از هفتاد سال پایان داد، و "ویسنته فوکس"، رهبر حزب راست میانه را در سال 2000 به قدرت رساند، تنها شش سال میگذرد. جامعهی به شدت نامتجانس مکزیک هم اکنون به دو قطب متضاد تقسیم شده است، و در انتخابات روز یکشنبه گذشته (دوم جولای)، مردم مکزیک صندوقهای رای را از دو سو انباشتند. دو رقیب اصلی، یکی، "فلیپه کالدرون" از حزب حاکم؛ حزبی که در شش سال گذشته به پیروی بیچون و چرا از همسایه قدرتمند شمالیاش (ایالات متحده آمریکا) شهرت یافته است، و دیگری "مانوئل لوپز اوبرادور"، از حزب دموکرات انقلابی، که با تاکید به حفظ منافع ملی و استقلال عمل در عرصه داخلی و خارجی به میدان آمده، در رقابتی تنگاتنگ همچنان در انتظار اعلام رسمی نتیجه انتخابات هستند و هر دو مدعیاند که برنده اصلیاند.

مانوئل لوپز اوبرادور
دولت آمریکا این روزها نگرانیاش را از پیروزی احتمالی "لوپز" پنهان نمیکند و با همه قوا تلاش دارد نتیجه انتخابات را به سوی پیروزی "کالدرون" بگرداند چرا که پیوستن کشور بزرگ هممرزش را به اتحادیه بالقوهی "مردمگرایان نوین" متشکل از برزیل، بولیوی، ونزوئلا، آرژانتین، اروگوئه و شیلی، کابوس تازهای برای خود میشناسد.
آخرین خبر در مورد نتیجه انتخابات مکزیک که بازشماری آراء بیوقفه در آن ادامه دارد، و من همین چند دقیقه پیش آن را دنبال کردم، این است که "لوپز"، شهردار قبلی مکزیکو سیتی (پایتخت)، دو در صد از رقیبش پیش افتاده است. تا کنون هشتاد و یک در صد آرا بازشماری شده و اگر به همین نسبت پیش برود حادثهای تعیین کننده در همسایگی آمریکا رخ خواهد داد که تاثیر چشمگیری در سمتگیری اجتماعی- سیاسی قاره عظیم آمریکا خواهد داشت.
در همین زمینه و به همین قلم: "یک زخم کهنه ملی در آستانه مداوا"، "یک بام و دو هوا"، "اِبو مورالِس و ملی کردن صنعت نفت در بولیوی"،
با نزدیک شدن تابستان و آغاز تدریس سینما در ترم تابستانه دانشگاه هالینز در ویرجینیای آمریکا، بخشی از وقتم درگیر برنامهریزی کاریام است (من از نیمه جون تا آخر جولای به مدت شش هفته تدریس خواهم داشت). از این رو مطالب بسیاری که مناسب طرح شدن در این صفحهاند به ناچار مطرح نمیشوند. راه حل سادهای که دستکم به درد این لحظه میخورد این است که به اصطلاح دو پله یکی کنم تا چیزی از قلم نیافتد.
اول این که میخواستم چند عکس بسیار دیدنی از یک عکاس ایرانی را برای کسانی که آنها را ندیدهاند در این صفحه بگذارم با توضیحی مختصر. بابک سالاری از عکاسان پر کار ایرانی ساکن مونترال کاناداست که در سالهای اخیر از اقصا نقاط جهان دیدار کرده و مجموعههای دیدنی از عکسهایش فراهم آورده است. من شخصا با او و کارهایش سالها پیش در کانادا آشنا شدهام و بهترین عکسهائی که تا کنون کسی از خود من گرفته است کار هموست (گرچه فقط نمونه هائی از آن را برایم فرستاد و نه خودشان را!). من دو عکس از کارهای او را که یکی در افغانستان و یکی در کوبا برداشته شده به سلیقه خودم انتخاب کرده و در این صفحه میگذارم و اگر علاقمندید عکسهای بیشتر از این دست، و نیز عکسهائی که او در عراق و فلسطین گرفته است ببینید، شما را به وبسایت "بابک سالاری" ارجاع میدهم. ضمنا هم اکنون نمایشگاه عکسی از او در هاوانا برقرار است که تا آخر ماه جاری ادامه خواهد داشت.


حالا که از کوبا حرف به میان آمد بگذارید دو پله یکی کنم و این را هم بگویم که رمان دیگری از گابریل گارسیا مارکز قرار است به فیلم در بیاید: رمان "از عشق و شیاطین دیگر"، [با رمان "عشق در سالهای وبا"، که خبرش را قبلا دادهام، اشتباه نشود.] این فیلم را خانم کارگردان جوانی از اهالی کوستاریکا به نام "هیلدا هیدالگو " کارگردانی خواهد کرد که همین امسال قرار است جلو دوربین برود. شاید بگوئید اگر یک کارگردان کوستاریکائی رمانی از یک نویسنده کلمبیائی را به فیلم در بیاورد چه ربطی به کوبا دارد. ربطش این است که این کارگردان خوش شانس که به سادگی اجازه استفاده از رمان مارکز را به دست آورده فارغ التحصیل "مدرسه بینالمللی سینما و تلویزیون کوبا"ست و موافقت مارکز را اخیرا، وقتی در کلاس سالانه فیلمنامهنویسی مارکز در همین مدرسه به عنوان دانشجو شرکت کرده بود، گرفته است. خدا کمی شانس بدهد!
چند ماه پیش در مطلبی با عنوان "یک بام و دو هوا"، از گرایش روزافزون مردم قاره آمریکای لاتین به انتخاب رهبران ملیگرا برای اداره کشورشان نوشتم و از ایجاد یک "جبهه ملیگرائی نوین" در این قاره حرف زدم. اگر اخبار را دنبال کرده باشید میدانید که مهمترین خبر یکی دو روز گذشته که حتی سر و صدای ماجرای انرژی اتمی ایران را تحتالشعاع قرار داد، اعلام ملی کردن صنعت نفت در بولیوی بوده است که توسط "اِبو مورالِس"، رئیس جمهور منتخب مردم بولیوی اعلام شد.
این خبر را که صاحب نظران مسائل آمریکای لاتین انتظارش را داشتند در رسانههای غربی به عنوان یک شوک بازتاب یافت و رهبران کشورهای اروپائی با نگرانی آن را محکوم کردند. برخی رسانههای راستگرا که عملا از مدتها پیش از قطعی شدن انتخاب "اِبو مورالِس"، علیه او به طور غیرمستقیم تبلیغ میکردند حالا دیگر شمشیر را از رو بستهاند و به صراحت به او میتازند. او که سه روز پیش، یعنی درست یک روز پیش از اعلام ملی شدن صنعت نفت بولیوی، همراه با "هوگو چاوز"، رئیس جمهور منتخت مردم ونزوئلا و یکی از مغضوبین دستگاه دولتی "جورج بوش"، به کوبا سفر کرده بود و سخت مورد استقبال قرار گرفته بود، حالا این آتو را به دست این رسانهها داده است که اقدام مردمدارانه او را به حساب توطئه مشترک "فیدل – چاوز" بگذارند!

مورالس، کاسترو و چاوز در هاوانا
ماجرا این است که بولیوی که فقیرترین کشور آمریکای لاتین به حساب میآید، دارای مخازن نفت نه چندان پرباری است که درآمدش تا کنون بین دو گروه تقسیم شده است؛ شرکتهای چند ملیتی نفت (انگلیسی، آمریکائی، فرانسوی، ایتالیائی، و در راس همهشان، اسپانیائی) و دولتمردان فاسد که در دهههای اخیر یا نظامی بودهاند، یا وابسته به مافیای مواد مخدر، و یا ترکیبی از این دو.
اقدام "اِبو مورالِس" که مثل آبی در خوابگه مورچگان تراستهای نفتی را به جنب و جوش در آورده به سادگی این است که این شرکتها شش ماه وقت دارند که یا شرائط تازه دولت را که مسلما در آن سهم بیشتری برای خود قائل شده است بپذیرند و به بهرهبرداری از مخازن نفت بولیوی ادامه دهند، یا قراردادشان یک طرفه فسخ خواهد شد. جالب است که برخورد دولت کارگری اسپانیا که بیشترین سهم را در صنعت نفت بولیوی دارد از دولتهای دیگر اروپائی آرامتر و معقولتر بوده است. وزیر صنایع اسپانیا گفته است "مسلما راهی پیدا خواهد شد که منافع دو طرف تامین شود"، در حالیکه برخورد اتحادیه اروپا به شدت عصبیگونه و تهدیدآمیز بوده است؛ آمریکا که دیگر جای خود دارد!
"اِبو مورالِس" که در اولین سفر خارج از قاره آمریکا به دعوت "زاپاترو" نخست وزیر سوسیالیست اسپانیا به مادرید آمده بود در مصاحبه مشترکتش به صراحت گفته بود که "بولیوی به همکار نیاز دارد و نه به مالک!" او اضافه کرده بود که "کمپانیهائی که قوانین را رعایت نمیکنند قاچاقچیاند." این نمونهها را آوردم تا بگویم چرا اسپانیا نباید از تصمیم ملی کردن صنعت نفت در بولیوی شوکه شده باشد. البته باید منتظر ماند و دید دولت کارگری اسپانیا در مقابل فشار شرکتهای نفتی و حزب مخالف قدرتمندی که در برابر دارد چگونه با این مشکل کنار خواهد آمد.

ابو مورالس و زاپاترو در مادرید
این را هم در این زمینه بگویم که تمام رئیس جمهورهای سابق بولیوی به محض "انتخاب!" شدن به مهمانی کاخ سفید میرفتند و دست کمک مالی و نظامی دراز میکردند. "اِبو مورالِس" اما اولین سفرش را چند ماه پیش نه به آمریکا که به کوبا کرد، البته او هم برای دراز کردن دست کمک. نه کمک مالی و نظامی، بلکه کمکی که از دست کاسترو و ملت کوبا بر بیاید و مستقیما به درد مردم بولیوی بخورد: عمل مجانی چشم برای پنجاه هزار بیمار بولیویائی در هر سال توسط چشمپزشکان کوبائی، پذیرش سالیانه پنجهزار دانشجوی بولیویائی در دانشگاه های کوبا در رشته پزشکی، و مبارزه مشترک با بیسوادی در دورترین روستاهای بولیوی توسط متخصصین کوبائی.
جبهه ی "مردم گرائی نوین" در قاره ی وسیع آمریکای لاتین با شعار دموکراسی، عدالت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی، روز به روز مستحکم تر می شود. جنبشی که با به قدرت رسیدن "هوگو چاوز" از طریق مسالمت آمیز و با تکیه بر رای وسیع مردمی، زیر نظارت نهادهای معتبر بین المللی، در ونزوئلا، ثروتمندترین کشور این قاره آغاز شده بود و با انتخاب "لوئیز ایناسیو لولا دا سیلوا"، یک جامعه گرای سرشناس، در پرجمعیت ترین کشور آمریکای لاتین، یعنی برزیل، تثبیت شد در سال جاری سرعت بیشتری گرفته است. یازدهم دسامبر همین سال خانم "میشل باچلت"، مردمگرای ضد دیکتاتوری، در یک رقابت آزاد بالاترین رای را در مقابل چهار کاندیدای راست گرا به دست آورد و اگر توطئه های راست و چپی که در شیلی برای مخدوش کردن انتخابات در جریان است به نتیجه نرسد "میشل باچلت" از دور دوم انتخابات که در نوزدهم ژانویه 2006 برگزار خواهد شد پیروز در خواهد آمد و به عنوان اولین رئیس جمهور زن در شیلی سکان کشور را به دست خواهد گرفت.

جنبش جامعه گرائی نوین در کشور بولیوی حتی از اینها که نام بردم هم سبقت بیشتری گرفته است. "اِبو مورالِس"، یک بومی فعال در سندیکاهای کارگری، گوی سبقت را در انتخابات دسامبر جاری چنان برده است که اگر کنگره تحت تاثیر جریانات ضد ملی قرار نگیرد ریاست جمهوری او را که با 51 درصد آراء به دست آمده تائید خواهد کرد. او که نماینده محروم ترین بخش از جامعه فقیر بولیوی است اعتقادی راسخ به مردمگرائی دارد و با همین شعار روستائیان و کارگران و روشنفکران جامعه را پشت سر خویش بسیج کرده است. هنوز دنیا این خبر را به درستی هضم نکرده است که یک خانم وکیل اهل پرو "لوردس فلورس" بالاترین رای را در انتخابات مقدماتی ریاست جمهوری به دست می آورد و بزرگترین سازمانهای آمارگیری تائید می کنند که او بالاترین شانس را برای بردن انتخابات ماه آوریل 2006 برای ریاست جمهوری در پرو خواهد داشت. اگر "لوردس فلورس" که رهبر "جبهه متحد ملی" کشورش است به قدرت برسد جبهه مردمگرائی نوین در قاره آمریکای لاتین به یک وزنه ی بزرگ و غیر قابل انکار بین المللی بدل خواهد شد.
![]()
و اما برخورد دولت "پرزیدنت بوش" با این جنبش فراگیر ملی در آمریکای لاتین به واقع برخوردی مزورانه و یا به اصطلاح "یک بام و دو هوا"ست. "بوش" که مدعی است برای استقرار دموکراسی در خاورمیانه حاضر است هزاران هزار جوان آمریکائی را به کشتن بدهد به هر بهانه ای با استقرار دموکراسی در قاره آمریکای لاتین مخالفت می ورزد. دولت آمریکای امروز از هر دولت ملی و مردمگرا که منافع مردم خودش را بر هر چیز دیگری، حتی بر منافع متحدان استراتژیکش، ترجیح می دهد گریزان است. دموکراسی مورد قبول دولت بوش دموکراسی امروز در افغانسنان است که رهبرانش تا آنجا می توانند به منافع مردمشان پایبندی نشان دهند که با منافع دولت آمریکا در تضاد قرار نگیرد. از نظر بوش دموکراسی های کشورهای اروپائی حتی اشکالات جدی دارند چرا که هر جا منافع ملی شان ایجاب کند در مخالفت با سیاستهای دولت آمریکا تردیدی به خود راه نمی دهند و هم پیمانی با متحد قدرتمند استراتژیکشان را به معنای دنباله روی از سیاستهای او تعبیر نمی کنند. برای اینکه از بحث آمریکای لاتین دور نیافتم در همین زمینه به این واقعیت اشاره می کنم که همین ماه گذشته دولت اسپانیا چند فروند هواپیمای باری نظامی به ونزوئلا فروخت و به تهدیدها و مخالفتهای آشکار و علنی بوش وقعی نگذاشت. دولت بوش می داند که به قدرت رسیدن مردمگرایان نوین در کشورهای آمریکای لاتین نوعی از دموکراسی را در این جوامع استقرار خواهد داد که با دموکراسی مورد نظر او که نمونه هایش در افعانستان و عراق در حال شکل گیری است تفاوتی چشمگیر خواهد داشت، یعنی دموکراسی برای دفاع بدون قید و شرط از منافع ملی هر ملت، و نه دموکراسی برای حفظ منافع ملی ملتها به شرط همخوانی با منافع هم پیمانان آنها بویژه دولت آمریکا.
تب تازه ای آمریکای لاتین را در بر گرفته است؛ تب انتخابات شیلی. کسی که به اعتبار آمارگیری بزرگترین و مستقل ترین منابع نظر سنجی جهان بالاترین شانس را برای کسب کرسی ریاست جمهوری شیلی دارد خانم دکتری است به نام "میشل باچلت" که از سرشناس ترین قربانیان کودتای ژنرال پینوشه در سال 1973 به شمار می آید. گمان نمی کنم هیچ ایرانی، با هر عقیده و مرامی، وقتی اسمی از کودتای شیلی و سرنگونی حکومت آلنده بیاید به یاد کودتای 28 مرداد 32 و سرنگونی دولت مصدق نیافتد، چه مخالف این دو رهبر ملی باشد چه موافق. واقعیت این است که این دو حادثه با اینکه دقیقا دو دهه از هم فاصله دارند زخمی مشابه بر پیکر دو ملت ایران و شیلی بر جا نهاده اند.

دکتر میشل باچلت
میشل باچلت دختر آلبرتو باچلت، یکی از ژنرالهای نیروی هوائی شیلی بود که به خاطر حمایتش از سالوادور آلنده دستگیر و زیر شکنجه کشته شد. خود میشل و مادرش هم زندانی و شکنجه شدند اما بعد با وساطت نظامیان دیگر آزاد اما از کشور تبعید شدند. او و مادرش 5 سال در استرالیا زندگی کردند و سپس میشل به وطنش بازگشت و به فعالیت پنهان برای دفاع از حقوق بشر پرداخت. همانطور که می دانید دموکراسی در سال 1988 به شیلی بازگشت اما این در سال 2000 بود که پرزیدنت ریکاردو لاگوس، رئیس جمهور کنونی شیلی، میشل را برای احراز پست وزارت بهداشت دعوت به کار کرد. دو سال بعد پرزیدنت لاگوس در حرکتی سمبلیک و غیرمعمول در دنیای نظامیان آمریکای لاتین، میشل باچلت، یک بانوی پزشک را، به وزارت دفاع ملی کشور شیلی برگزید.
"میشل باچلت" در راس وزارت دفاع ملی شیلی
میشل که به خاطر انتقاد آشکارش به ایالت متحده امریکا به خاطر حمایت این کشور از کودتای پینوشه محبوب ملت زخم خورده ی شیلی است حالا که این سطور نوشته می شود در آستانه اشغال بالاترین مقام تصمیم گیرنده در کشور خود است. آنچه ملت شیلی از این خانم دکتر دردآشنا انتظار دارد مرحم نهادن بر زخم کهنه ای است که کودتای آمریکائی سال 72 بر پیکر این ملت بر جا نهاده است. من حالا که این را می نویسم در این فکرم که بر زخم کهنه ی ما (یا بهتر، بر زخمهای چرکین ما) کدام پزشک حاذق مرحم تواندگذاشت.
با این که در اولین روز "مرخصی!" هستم ولی از آنجا که هنوز از خانه راه نیافتاده ام و از کامپیوتر و اینترنت دور نیستم دلم قرار نگرفت از دو خبر جالب امروز صبح برایتان ننویسم. یکی اعلام سه روز عزای عمومی در کشور کوبا توسط شخص فیدل کاستروست که رهبر تنها کشور بی مذهب رسمی، در قاره عظیم امریکاست. و دوم ورود "رائول ریوه رو"، شاعر و روزنامه نگار نامدار کوبا به مادرید است همراه با همسر و فرزندش که تنها چهار ماه پیش از زندان کاسترو آزاد شده. به هر دو خبر کمی باریک می شوم:
کاسترو دیروز سرزده در کلیسائی در هاوانا حاضر شد و در مراسم مذهبی عزاداری برای پاپ ژان پل دوم، یا به لفظ خودشان "خوان پابلو" شرکت کرد.

کاسترو در موقع امضاء دفتر یادبود، سخنانی گرم در مورد شخصیت استثنائی و انساندوست پاپ بیان کرد و اصلا به روی خودش نیاورد که اولین رخنه در دیوار آهنین "سوسیالیسم واقعا موجود" که دولت کاسترو یکی از اقمارش بود توسط همین شخصیت ایجاد شد. برای آنها که مثل من سرنگونی امپراتور