March 5, 2008

«مادر»

اگر خودخواهی تلقی نشود من از هیچ چیز بیش از این خوشحال نمی‌شوم که ببینم یا بشنوم که جوانانی در ایران از طریق نوشته‌های پراکنده من به موسیقی فلامنکو یا موسیقی آمریکای لاتین علاقمند شده‌اند. از این رو وقتی نامه یکی از آن‌ها به دستم رسید دلم نیامد اجابت خواستش را به تعویق بیاندازم. اول متن نامه را می‌آورم و بعد ادامه یادداشتم را:
[با سلام و احترام خدمت استاد بزرگوارم که هرگز ندیدمشان
آقای علامه زاده تماس گرفتن با شما مدتی است ذهنم را مشغول کرده، اما هر چه فکر می کردم نمی دانستم در نامه ام به شما چه بگویم،آیا از شما قدردانی کنم،یا خود را معرفی کنم،یا ... نمی دانم...
هم اکنون هم می دانم شما وقت زیادی برای خواندن نامه ی من ندارید. فقط چند سطری می نویسم، من احسان رحمانی فرد، متولد 1363 در تهران هستم، حدود 4 سال است که با فلامنکو آشنا شدم و تاثیر عمیقی از مقالات و ترجمه های شما گرفته ام که برایم بسیار ارزشمند است. واقعا زبان تشکرم قاصر است، اما بگذارید جسارت کنم و شما را استاد خود بنامم چون تاثیر زیادی از شما گرفته ام. باری، استاد اگر برایتان مقدور است ممکنه شعر آهنگ " mammy blue" از خوزه مرسه را ترجمه کنید و در سایتتون قرار دهید یا برای من بفرستید.من بسیار این قطعه را دوست دارم. از جسارتی که کردم عذرخواهی می کنم، امیدوارم من را ببخشید.
با سپاس بسیار فراوان از تمام زحمات و الطاف شما]

و اما این ترانه را بسیاری از خوانندگان معروف خوانده‌اند از جمله «خولیو ایگلزیاس» و «سلین دیون» که آن را به زبان‌های انگلیسی،‌ فرانسه و نیز اسپانیائی اجرا کرده‌اند. نمی‌دانم ترانه را چه کسی ساخته یا نوشته است ولی می‌دانم شعر ترانه بسیار بلند است و هر کدام از خواننده‌ها دو بیتی‌های متفاوتی از آن را خوانده‌اند. عنوان ترانه را باید به سادگی  «مادر» ترجمه کرد. این دوست با محبت به دنبال نامه‌شان متن ترانه را به اسپانیائی ضمیمه کرده‌اند تا کار برگردان فارسی را برای من ساده کرده باشند. لینک اجرای «خوزه مرسه» را هم البته به آن اضافه کرده‌اند. من هم برگردان آن را به ایشان و دیگر علاقمندان صدای خوزه مرسه تقدیم می‌کنم. اگر روی  بند اول متن ترجمه کلیک کنید به ویدئو کلیپ مریوطه در یوتیوب خواهید رسید.
«مادر»
خانه‌ات چرا اینگونه خالی است
چرا روز و شب درش بسته است
آه مادر بگو کجائی، آه بگو،
پس از این همه راه که آمده‌ام
می‌خواهم در اینجا آرام بگیرم،
و دوباره بچه‌ای باشم برای تو.
مادر، مادر، مادر.
حالا فهمیدم که زیادی از تو دور شدم
من رفتم با این امید
که عشق بزرگی به دست آورم،
همان عشقی که دوام نیاورد
همان عشقی که تنهایم گذاشت
شکست خورده به سوی تو می‌آیم
مادر، مادر، مادر.

Posted by reza at 3:25 PM

January 21, 2008

«در کُنج خانه‌ام»

تا سر می‌جنبانم می‌بینم باز مدتی گذشته است ومن از فلامنکونویسی باز مانده‌ام. به جبران، ترانه‌ی «در کُنج خانه‌ام» را برایتان به فارسی برمی‌گردانم و ویدیو کلیپ آن را هم روی عکس زیر، در سرانگشتتان قرار می‌دهم تا یک بار دیگر از صدای گرفته‌ی «نینیا پاستوری»، و اجرای گیرایش لذت ببرید. این ترانه را از آلبوم «پنجمین بد وجود ندارد!» انتخاب کرده‌ام که شرحش قبلا در مطلبی با همین عنوان در این صفحه رفته است.

در می‌گشایم
تا خُنکا، بر کنج خانه‌ام بوَزَد.
با اینکه خانه از آدم پُر است – که تحملش ساده نیست،
به ندرت کسی پسکوچه‌های ذهنم را روشن می‌کند؛ آنجا که خاطره‌های فراموش ناشدنی‌ام جا گرفته‌اند.
ببین چگونه می‌خندم
ببین چگونه می‌گریم
ببین چگونه آواز می‌خوانم وقتی که تنهایم،
و نمی‌توانم به تو نیاندیشم
و نمی‌توانم به تو نیاندیشم.

دیگر آن کودکی که با او در کنج خانه می‌ستیزیدی نیستم – کودکی که از برخاستن می‌هراسید،
نه، دیگر نیستم.
تو، زندگیِ من، بیا و برو، با سری افراشته - با اینکه نمی‌توانی سر بلند کنی.
بگذار شاد بمانم،
هرگز کسی دلی برای فروش عرضه نکرده است،
و دارائی تو غنای مرا نمی‌تواند خرید.
قلب‌ها مثل هم نیستند – از هیچ نظر.

Posted by reza at 8:32 PM

January 2, 2008

خانه تکانی ادامه دارد!

تمام روزم صرف تعویض فایل‌های صوتی و تصویری سال پیش با فایل‌های تازه شد. البته هنوز کار تمام نشده ولی سخت خوشحالم که به مصداق «عدو شود سبب خیر...» فایل‌های کم کیفیت قدیمی گم شد تا همت کنم و جایشان را با صدا و تصویرهای بلندتر و با کیفیت برتر پر کنم. اگر مثلا حالا سری به مطلب «مثل یک موج» که سال گذشته نوشته بودم بزنید می‌توانید ترانه‌های شنیدنی «روسیو خورادو» را با کیفیتی برتر و به طور کامل بشنوید. از همه مشکل‌تر، که ساعت‌ها وقتم را گرفت، عوض کردن ویدئو کلیپ‌های مطلب دیگرم بود با عنوان «فیلم‌نگارشی از سه نسل» که حالا با ویدئو کلیپ‌های کامل‌تر، بسیار دیدنی‌تر و شنیدنی‌تر شده است بقدری که دلم نمی‌آید تمام این مطلب را در زیر همین یادداشت در دسترستان نگذارم.

فیلم‌نگارشی از سه نسل

بگذارید از این اصطلاح من‌در‌آوردی و نه لزوما بی‌معنی "فیلم‌نگارش" شروع کنم. ما در دنیای "مالتی میدیا = رسانه‌ی ترکیبی (؟)" زندگی می‌کنیم یعنی روز به روز فاصله رسانه‌های مختلف از همدیگر کمتر و کمتر می‌شود و گاهی به سختی می‌توان با اصطلاحات گذشته پدیده‌های تازه را نامگذاری کرد. به همین ویدئو کلیپ‌های موسیقی که روزی صدها از آن از تلویزیون‌ها پخش می‌شود نگاه کنید. آیا این ها ترانه‌اند، رقصند، داستان کوتاهِ فیلم شده‌اند یا ترکیبی از هر سه؟ این تازه در مورد موسیقی است که تاریخش با تاریخ خود انسان هم‌آغاز است. وقتی وارد مقوله اینترنت و وبلاگ و جز این‌ها می‌شویم، که عمرشان به دو دهه هم نمی‌رسد، دیگر اختلاط ابزار ارتباط با مخاطب، نه در حاشیه که در متن موضوع جا می‌گیرد. با این مقدمه‌چینی می‌خواهم "فیلم‌نگاشته"‌ای را آغاز کنم که به سه نسل از یک خانواده نامدار کولی مربوط می‌شود که چهار دهه است که در راس موسیقی فلامنکو قرار دارند. اما همانگونه که نوشتن و تدوین فیلم‌نگارش با مقاله نوشتن و فیلم ساختن متفاوت است، خواندن و دیدن آن هم برای مخاطب مستلزم رعایت آداب بخصوصی است. اگر حوصله کنید و دستتان را از دست من در نیاورید و نوشته و فیلم را جدا از هم نخوانید و نبینید، گام به گام شما را با این سه نسل هنرمند کولی، از طریق آواز و سازشان، آشنا می‌کنم. بیائید با کلیک روی عکس زیر اولین ویدئو کلیپ را ببینید و بشنوید تا بیشتر توضیح دهم:

لا نگرا و دخترش "لوله مونتویا"

این فیلم باید در حدود چهل سال پیش در یک محفل خصوصی کولی گرفته شده باشد (من این فیلم و فیلم‌های دیگری را که در این فیلم‌نگارش برایتان می‌گذارم از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا و تلویزیون آندولس در زمان‌های مختلف ضبط کرده‌ام.)

            "لا‌نگرا"، زن جوانی که در آغاز این فیلم خواند، خواننده معروفی در زمان خود بود ولی هرگز شهرتش به حد شهرت دخترش "لوله مونتویا" که در فیلم نباید بیش از پانزده شانزده سال داشته باشد، نرسید. همانطور که دیدید او در این ویدئو، ترانه‌ای عربی خواند. سال‌ها بعد، یعنی همین سه چهار سال پیش، در مصاحبه ای گفت که با اینکه مادر و پدر من عرب نیستند ولی در کازابلانکا (مراکش) به دنیا آمده‌اند و از این رو من با موسیقی غنی عربی به خوبی آشنایم. "لوله" البته راه درازی برای موفقیت در مویسقی فلامنکو در پیش داشت که به تنهائی قادر به پیمودنش نبود. اگر روی عکس زیر کلیک کنید با اعجوبه دیگری از دنیای فلامنکو به نام "مانوئل مولینا" آشنا می‌شوید که در اینجا جوانی شوخ و ریشو است که با آواز "لا‌نگرا" و رقص "کارملیتا مونتویا" گیتار می‌زند. (فیلم در سال 1986 برداشته شده.)

 

"مانوئل مولینا"

مانوئل پس از اینکه در جشن عروسی برادرش با "کارملیتا" به عنوان ساقدوش شرکت می‌کند با ساقدوش عروس که کسی جز "لوله مونتویا" نیست ازدواج می‌کند و این پیوند به خلق سبک تازه‌ای از موسیقی فلامنکو می‌انجامد که با نام آن دو گره خورده است: سبک "لوله و مانوئل". این زوج هنرمند در دهه نود کنسرت‌هائی برپا کردند که در نوع خود اگر نه بی‌نظیر که کم نظیر بود. ویژه‌گی موسیقی مانوئل مولینا - اگر بخواهید از زبان غیر حرفه‌ای من بشنوید- این است که نه فقط مثل اغلب ترانه‌های فلامنکو با یک گیتار قابل اجرایند اما در اصل برای یک ارکستر چند ده نفره نوشته شده‌اند. در کلیپ زیر می‌توانید یک کنسرت عظیم از این دو هنرمند را ببینید.

"لوله" و "مانوئل" در کنسرت

زندگی مشترک "لوله" و "مانوئل" هم مثل اغلب زندگی‌ها بدون جدائی به کمال نرسید! به گمان من سوز صدای "مانوئل" که حالا اگر مجلس گرم بشود، کولی‌وارتر از هر آوازه‌خوان کولی، زیر آواز هم می‌زند، بیش از پیش هم شده است. قبل از این که جلوتر برویم بیائید صدای او را با هم بشنویم. من که هر بار این ویدئو کلیپ را می‌بینم و می‌شنوم به راستی منقلب می‌شوم (البته خودم می‌دانم که وقتی پای موسیقی کولی در میان باشد خیلی آدم نرمالی نیستم!)

آواز "مانوئل مولینا"

آن چه از آن پس رابطه‌ "لوله" و "مانوئل" را حفظ کرد، جدا از همکاری گهگاهی در کنسرت ها، وجود دخترشان بود که زیبائی و صدای خوش را از مادر و مادر بزرگش به ارث برده بود: "آلبا مولینا"

"آلبا مولینا" امروزه یکی از محبوب‌ترین خوانندگان فلامنکو در میان نسل جوان است. اگر نام گروه "لاس نی‌نیاس= دخترکان" را شنیده باشید می‌دانید که آلبا یکی از سه دختر جوان این گروه است که آهنگ‌هایشان امروزه در ام.تی.وی و دیگر کانال‌های اختصاصی موسیقی پخش می‌شود. گل سر سبد ویدئو کلیپ این "فیلم‌نگاشته" را که همین چند هفته پیش از تلویزیون اندولس ضبط کرده‌ام به عنوان حسن ختام در اینجا می‌آورم. "آلبا" به صورت زنده با گیتار پدرش "مانوئل مولینا" می‌خواند و مادرش "لوله مونتایا" پشت سر آن‌ها نشسته و با کفِ دست ضرب می‌گیرد. تا این ویدئو گرم و گیرا، تنها یک کلیک فاصله دارید که باید روی عکس زیر بکنید! 

آلبا و پدرش مانوئل

Posted by reza at 8:40 PM

January 1, 2008

خانه تکانیِ نوروزی

داشتم دنبال هدیه‌ای موزیکال برای تقدیم به دوستان این صفحه به مناسبت آغاز سال نو مسیحی می‌گشتم که متوجه شدم تمام آهنگ‌ها و فیلم‌هائی که سال پیش، یعنی قبل از باز کردن صفحه‌ام در یوتیوب، از طریق سایت ملکوت آپلود کرده بودم پاک شده و هیچ یک از لینک‌ها به موسیقی یا فیلم‌های مربوطه راه نمی‌برند. اول کمی دستپاچه شدم ولی بعد یادم آمد که به دلیل محدویت سایت ملکوت من همواره ناچار بودم موسیقی و فیلم‌ها را نه فقط کوتاه کنم که کیفیتشان را هم به شدت تقلیل دهم تا جای کمتری بگیرند. البته چند ماهی است که صاحب عرش ملکوت جای پر ظرفیت تازه‌ای به نام ققنوس برای دانلود موزیک با کیفیتی بالا در اختیارم گذاشته است که ترانه‌های اخیر را از طریق آن دانلود کرده‌ام. از این رو دارم فکر می‌کنم شاید پاک شدن فیلم‌ها و ترانه‌های پیشین اتفاق بدی هم نبوده است چرا که حالا با داشتن امکان آپلود فیلم در یوتیوب و موزیک در ققنوس می‌توانم به تدریج وبلاگم را خانه تکانی کنم و جای آثار گم شده را با همان آثار اما با کیفیت بالاتری پر کنم.
برای شروع، اولین کاری که کردم فیلم سه دقیقه‌ای آخرین بدرود با «روسیو خورادو» را که سال پیش در مادرید گرفته بودم در صفحه خودم در یوتیوب گذاشتم که می‌توانید با کلیک روی عکس زیر آن را ببینید.

دومین گام هم آپلود ترانه‌ی بسیار مورد علاقه‌ی فلامنکو دوستان این صفحه، «دختره برام می‌میره» است، با صدای «خوزه مرسه» که به همراه برگردان فارسی آن به عنوان هدیه‌ی سال نو مسیحی، همراه با بهترین آرزوها تقدیمتان می‌کنم.

 

دختره برام مى‌ميره / ببين كى داره اينو ميگه.
من به اين زشتى، اون به اين خوشگلى، مثل يه دسته گل.
صداش زمزمه برگها، صداى من به اين خشنى
اندامش مثل موج، تن من مثل صخره
باز ميگه منو نبينه مى‌ميره / تو چى فكر می‌كنى؟
هزار بار جوونتر از منه / شانس مارو باش!
موهاش رنگ زندگيه، موهاى من رنگ خاكستر
ميگه بى عشق من زنده نمى‌مونه / كه ديدن من براش روياس
كى اينو می‌فهمه؟ / شانس مارو باش! / شانس مارو باش!

Posted by reza at 7:33 PM

December 18, 2007

«عشقِ صامت»

  دارم ذره ذره از خجالت شما فلامنکو دوستان در می‌آیم، گرچه ترانه‌ای را که برایتان آماده کرده‌ام فلامنکو نیست ولی دو فلامنکوخوان نامدار اجرایش کرده‌اند. یکیشان همان خواننده‌ی است که پیش از مرگ نابهنگامش دو سال پیش لقبِ «آوازه‌خوانِ روح اسپانیا» را از آنِ خود کرد، یعنی «روسیو خورادو»، که من بسیار از او نوشته‌ام و حتی از مراسم آخرین بدرود با او نیز فیلمبرداری کرده و در این صفحه به تماشا گذاشته‌ام [مطلبِ «مثل یک موج»]. و اما دیگری، همان «فالِته»، مرد زن‌نمائی است که در نوشته قبل معرفی‌اش کردم و صدایش خیلی به دل خوانندگان این صفحه نشست. «روسیو» و «فالِته» در ویدیوئی که با زیرنویس فارسی برایتان در یوتیوب گذاشته‌ام «کوپلا»ئی با عنوان «عشقِ صامت» را دونفره اجرا می کنند. اول به خاطرتان بیاورم که «کوپلا» به نوعی دو بیتی‌های عاشقانه گفته می‌شود که در ترانه‌‌های توده پسند اسپانیائی مورد استفاده دارد. من قبلا با تفسیر بیشتری به این شاخه از ترانه‌سرائی و خوانندگی که سخت محبوب مردم اسپانیاست پرداخته‌ام [مطلبِ «میخک‌های ماه می»]، و دوم این‌که این اجرا تنها چند ماه پیش از مرگ «روسیو خورادو» در تلویزیون مادرید ضبط شده که به همراه چندین ترانه‌ی دیگر در یک دی.وی.دی به نام «روسیوی همآره» توزیع شده است. حالا اگر بر روی عکس زیر کلیک کنید می‌توانید ویدئوی ترانه‌ی «عشقِ صامت» را با زیرنویس فارسی ببینید، و در پایان این نوشته‌ هم برگردان فارسی ترانه را جداگانه برایتان می‌آورم تا در دسترستان باشد.

 «عشقِ صامت»
حالا که همه چیز فراموش شده است
دیگر می‌توانم به تو بگویم
آن عشق عمیقی که داشتم چه بی‌انتها بود
و من هرگز جرات نکردم به آن اعتراف کنم
و به ناچار ترکت کردم.
شک نیست که می‌خواستم نگاهت دارم
می‌دانی چه گذشت، و من چه تصوری داشتم از این عشق!
تو رفتی بی‌آنکه چیزی به من بگوئی
و من با تردیدم بر جا ماندم، و این اشتباه من بود.
کاش می‌فهمیدی که من هرگز نمی‌خواستم کسی را برنجانم
من عاشق بودم و شاید همانکه می‌دانستم پیش آمد:
همیشه اگر به کسی عشق بورزی درست همو عاشقت نخواهد شد!
لازم نیست خودت را بی‌دلیل به آتش بزنی
تو هرگز به این عشق اعتراف نکردی
و من می دانم آنچه نیازمند آنیم رودررو و بی‌تزویر حرف زدن است.
و پس از اینهمه، آن عشق صامت که این‌چنین درد برایمان به همراه داشت تمام می‌شود.
 

Posted by reza at 3:26 PM

December 15, 2007

خدایا عفوم کن!

نشد از موسیقی فلامنکو بنویسم و چیزی در درونم نگوید که باز از فلامنکو نوشتی و از خوش صداترین و به چشم خواهر برادری، خوش اداترین خواننده فلامنکو حرفی نزدی! منظور باز همان «نینیا پاستوری» است که البته بارها از او در همین صفحه نوشته‌ام و بسیاری از ترانه‌هایش را همراه با ترجمه فارسی در اختیارتان گذاشته‌ام. ولی این ندای دلم را که می‌گوید بیشتر از او بنویس قبول دارم، چرا که هر چه بیشتر به او گوش می‌دهم بیشتر به صدای گرفته‌اش کشش پیدا می‌کنم بویژه وقتی ترانه‌هائی تا مغز استخوان عاشقانه می‌نویسد و می‌خواند، مثل همین ترانه‌ی «خدایا عفوم کن!» که موضوع این نوشته است. فایل صوتی این ترانه را از آلبوم «ماریا» در دسترستان می‌گذارم که با کلیک روی عکس نینیا پاستوری می‌توانید آن را بشنوید. برگردان فارسی ترانه را هم به شکل کامل در زیر آورده‌ام. اما علاوه بر این‌ها یک هدیه‌ی بسیار دیدنی و شنیدنی هم در ارتباط با همین ترانه برایتان دارم که در پایان این نوشته تقدیمتان می‌کنم.

و این حقیقتی است که اینگونه عشق ورزیدن، درد است
خدایا عفوم کن! کاش پدر مقدس از گناهم بگذرد،
چون اگر در کنارم نباشی نمی‌دانم چگونه زندگی کنم
و این حقیقتی است که بیش از این نمی‌توانم دوستت بدارم
و فکر کردن به آن حتی می‌ترساندم
مبادا اشتباه بگیری، می‌گویم آنقدر دوستت دارم که بیش از آن از تحملم خارج است.
می‌خواهم مرا ببوسی
و من با صدائی آرام بگویمت که دوستت دارم
و تو صدایت را پائین بیاور که کسی نفهمد به هم چه می‌گوئیم
که کسی نفهمد ما به هم عاشقیم.
برایت فرشته‌ی کوچکی خواهم شد
و از قلبت مراقبت خواهم کرد
و یادمان‌هایت را به یادت خواهم آورد
و نور ماه را، که قلبت به دنبالش بوده بود، به تو ارزانی خواهم داشت.
و می‌خواهم برق نگاهت، بازتاب روحت باشم.
من چیزهای کوچکی برایت خواهم داشت
اعتقاد، که کوه‌ها را جابجا می‌کند.
و می‌خواهم ناب‌ترین احساس برای تو باشم.
حالا که ترانه را شنیدید و ترجمه را دنبال کردید بد نیست اجرای ویدیوئی «نینیا پاستوری» را از همین ترانه با همخوانیِ یک خواننده‌ی بسیار محبوب فلامنکو که بخصوص در کوپلا خوانی شهره است به نام مستعار «فالِته» ببینید و بشنوید. «فالِته»، که نام اصلی‌اش «رافائل اوخِدا» است، همچنان که در عکس زیر می‌بینید مردی است که همواره با آرایش زنانه برنامه اجرا می‌کند، که او هم به چشم خواهر برادری کم خوش ادا نیست!

بیش از این معطلتان نمی‌گذارم و اگر علاقمندید با کلیک روی عکس «نینیا پاستوری» و «فالِته» اجرای ویدیوئی دو نفره‌ی آن‌ها را در صفحه‌ی من در یوتیوپ ببینید و لذت ببرید.
 

Posted by reza at 6:31 AM

December 10, 2007

«پاکو دِ لوسیا»

 بارها در این صفحه از «پاکو دِ لوسیا»، نامدارترین گیتارنواز فلامنکو برایتان نوشته‌ام و اگر به مجموعه موسیقی فلامنکو در بالای سمت راست این صفحه مراجعه کنید برخی از کارهای او را به صورت فایل صوتی و یا تصویری خواهید یافت. اما آنچه این بار برایتان به صورت یک ودیوئو کلیپ کوتاه (۹ دقیقه و اندی) تدارک دیده‌ام مربوط به سال ۱۹۷۳ است که «پاکو دِ لوسیا» همانوقت هم به عنوان یک اسطوره زنده در موسیقی فلامنکو شناخته می‌شد. در این ویدئو کلیپ دو سه تکه مصاحبه کوتاه با «پاکو دِ لوسیا» وجود دارد که در خانه خود او و بطور بسیار ساده و صمیمی فیلمبرداری شده و او هم با سادگی از دوران کودکی و نحوه ورود به دنیای موسیقی حرف می‌زند (من این مصاحبه را به فارسی برگردانده و به صورت زیرنویس به ویدئو افزوده‌ام.) با این مقدمه حالا با کلیک روی عکس «پاکو دِ لوسیا» می‌توانید به صفحه من در «یوتیوپ» بروید و این فیلم را ببیند. یادتان باشد که من همواره آخرین فیلم را در بالای صفحه‌ام در «یوتیوپ» قرار می‌دهم تا به راحتی در دسترس باشد ولی فیلم‌های دیگر هم که به نوشته‌های قبلی‌ام مربوط می‌شوند در زیر آن در همان صفحه قرار دارند.

Posted by reza at 7:40 AM

December 6, 2007

کاغذ‌های خیس

همین امروز صبح، در یادداشت قبلی‌ام، به فلامنکو دوستان قول داده بودم غفلتم از فلامنکو را هرچه زودتر جبران کنم. حالا اولین گام را با ترانه‌ای استثنائی از فلامنکوخوانی استثنائی آغاز می‌کنم. عنوان ترانه همان است که بر پیشانی مطلب می‌بینید که شاید بد نبود اگر آن را «پاسپورت‌های خیس» ترجمه می‌کردم. تمام ترانه را برایتان به فارسی برگردانده‌ام که در زیر خواهید خواند و خواهید دید که به مسئله بزرگ مهاجرت خودکشی‌وار مراکشی‌ها برای دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن در اسپانیا مربوط است. ویدئو کلیپ بسیار زیبای این ترانه را که در مراکش فیلمبرداری شده در یوتیوپ یافتم و اگر روی عکس «لا ماریا» در این نوشته کلیک کنید در صفحه یوتیوپ خود من به آن خواهید رسید. تردید ندارم اگر ترجمه را به دقت بخوانید و بر بندهای ترانه انطباق دهید چنان از این اجرا لذت خواهید برد که مثل من بارها به آن باز خواهید گشت.

      

  و اما اجازه بدهید کمی از «لا ماریا»، موزیسین، ترانه سرا و خواننده‌ی این ترانه، برایتان بنویسم. او تنها پنج سال پیش با اولین آلبومی که از گروه «چامباو» در آمد به شهرت رسید. این گروه را یک موسیقیدان هلندی به همراه سه فلامنکوخوان اهل «مالاگا» در جنوب اسپانیا راه انداخته بود که موزیک فلامنکو را با موسیقی الکترونیک ترکیب کرده بود. با اینکه اولین آلبوم آن ها بویژه مورد توجه جوانان قرار گرفت اما همکاریشان خیلی به درازا نکشید و حالا نام «چامباو» فقط به همین «لا ماریا» اطلاق می‌شود. «لا ماریا» پس از مدتی سکوت که ناشی از مبارزه‌اش با بیماری مرگبار سرطان بود چند ماه قبل با آلبوم تک نفره‌اش به نام «با هوای دیگر» به میدان آمد که ترانه انتخابی من از همین آلبوم است. جالب است که او این بار در کنار سازهای الکترونیک از سازهای موسیقی عربی مثل فلوت، عود و قانون نیز استفاده کرده است و ترکیب گوشنوازی از موسیقی فلامنکو،‌ موسیقی عربی و موسیقی الکترونیک خلق کرده است. و این هم برگردان ترانه:

جزر و مد دریا، هرشب، هزاران سایه بازمی‌تابد، / محموله‌های سراب، بر ماسه، به انتظار بارگیری مانده‌اند

قصه‌های روزمره، روزمره، قصه‌ی آدم‌های خوب، / خسته، با زندگیشان بازی می‌کنند،

با گرسنگی و سرمائی که پوست می‌ترکاند، / دردشان را در گرمای شمعی غرق می‌کنند / خودت را جایشان بگذار!

دریا از ترسی که در چشمانشان دودو می‌زند اشکبار است. / خیلیشان [به ساحل] نمی‌رسند،

رویای کاغذهای خیسشان را به آب می‌دهند، / کاغذهای بی‌صاحب.

خاطراتِ ظریف، شناور بر آب، روح را می‌خراشند، / آب، این غار استخوانِ آدمیان، نامنتظر به گردابشان فرو می‌کشد،

ناتوان، با طعم نمک بر کام. / یک دم هوا در گلوشان فرصتی تازه ارزانی‌شان می‌دارد،

این همه خبر [غرق شدگان] مایوسم می‌کند. / خودت را جایشان بگذار!

دریا از ترسی که در چشمانشان دودو می‌زند اشکبار است. / خیلیشان [به ساحل] نمی‌رسند،

رویای کاغذهای خیسشان را به آب می‌دهند، / کاغذهای بی‌صاحب.

Posted by reza at 10:22 AM

July 26, 2007

پرنده‌های گِلین

 فردا شب که فیلم‌های ساخته شده‌ی دانشجویانم به نمایش در بیاید بارم را می‌بندم و راهیِ دیارِ یار می‌شوم. خودم بهتر از هر کسی می‌دانم که در این شش هفته‌ی اقامتم فرصت نکردم حرفی از دل بزنم. منظورم البته حرفی از ته دل نیست که اگر نبود که از قلمم جاری نمی‌شد، بلکه به سادگی منظورم از دل است، یعنی حرفی از دل زدن. مثل حرفی که در ترانه فلامنکوی «پرنده‌های گِلین» زده می‌شود.
           تا در آخرین فرصت نوشتن در ویرجینیا، جبران مافات کرده باشم به آلبومی از کولی و کولی‌خوان محبوبم «نینیا پاستوری» باز می‌گردم با عنوان «جواهر عاریه‌ای» که قبلا هم گفته‌ام که تماما بازخوانی گوشنوازِ ترانه‌های خوانندگان نامدار دیگر است توسط او. من از این آلبوم که ده ترانه بیشتر ندارد تا کنون سه ترانه را برایتان ترجمه کرده و همراه با فایل صوتی در این صفحه آورده‌ام. یکی ترانه «همه توئی» در مطلبی با عنوان «باز هم دل هوای بانگ عاشقانه دارد» بود، و یکی ترانه «در مدیترانه متولد شدم» بود در مطلبی به همین نام، و آخری ترانه «فرشتگان سیاه» در مطلبی با عنوان «باز هم از فلامنکو».
           و حالا ترانه «پرنده‌های گِلین» را با دو اجرا، یکی به صورت ویدئوکلیپ از خواننده اصلی‌اش «مانولو گارسیا» که در «یوتیوپ» یافتمش، و یکی هم با صدای «نینیا پاستوری» به صورت فایل صوتی، در اختیارتان می‌گذارم. اگر از من بپرسید برای شنیدن دوباره و سه باره و ده باره‌ی این ترانه، کدام را بیشتر می‌پسندم بی‌تردید می‌گویم اجرای «نینیا پاستوری» را، نه در این ترانه مشخص که در تمام بازخوانی‌هایش در همین آلبوم «جواهر عاریه‌ای». و البته برگردان فارسی ترانه را نیز در پایان این نوشته می‌آورم که حسن ختامی باشد بر اقامتم در ویرجینیا.

music icon main.jpeg  

اگر زمانه به سواحل متروکم بکشاند
آنگاه کتاب ساعت‌های مرده را می‌بندم
و از گِل، پرنده می‌سازم
و پرنده‌های گِلین‌‌ام را پرواز می‌دهم.

اگر زمانه به سواحل متروکم بکشاند
آنگاه مردود می‌شمارم خاریِ تنهائی و درد را.
تا نه حتی یک صفحه نانوشته بماند
ترس یک رهگذر تنها را احساس می‌کنم.

خودم را در نقشه‌ها گم و گور می‌کنم
در ورق ورقش راهم را می‌یابم
حالا باد وزیدن می‌گیرد
وقتی دریا پاسی پس می‌نشیند.

از آن سراشیبی که مرا به خانه‌ات می‌رساند
بالا نمی‌کشم
و سگ من حتی در پرتو شمعت نمی‌آساید.

در قله‌های زمان، احساس آدمی خانه می‌کند
امروز این پرنده های گلین‌اند که پرواز را آرزومندند.

در دره‌ها گم و گور می‌شوم
در جاده‌ها می‌خوابم
حالا باد ‌وزیدن می‌گیرد
وقتی دریا پاسی پس بنشیند
وقتی قایق نداشته باشم، و نه پارو و نه گیتار،
وقتی که دیگر بلبلِ صبح خوانشش را تمام کند.

Posted by reza at 8:37 PM

June 30, 2007

سیویلیا

استقبالی که از نوشته قبلی‌ام در مورد «مانوئل آلخاندرو» شد مرا بر آن داشت تا ترانه دیگری از او را هم به فارسی برگردانم و به همراه دو اجرای شنیدنی از آن یکجا در اختیارتان بگذارم؛ اولی اجرای فلامنکوست در آلبومی که از آن یاد کرده بودم، یعنی «خِرز برای مانوئل آلخاندرو می‌خواند»، با صدای جاودانه‌ی یکی از زنانِ فلامنکوخوانِ نامدار و اصیل شهر «خِرز» به نام مستعار «پاکرا دِ خرز» که همین سه سال پیش در سن هفتاد سالگی درگذشت. و دومی همین ترانه است با اجرای ارکستری، با صدای «روسیو خورادو» که خوانندگان این صفحه دیگر باید با او، با صدای استثنائی او، و زندگی استثنائی‌ترش آشنا باشند. مقایسه این دو اجرای متفاوت به خودی خود بسیار گیرا و دلچسب است.

                   

[ سیویلیا: پاکرا دِ خرز]            [ سیویلیا: روسیو خورادو]

برج‌هائی با بال‌های طلائی
که رویای فاصله می‌بینند.
کوچه‌هائی با سایه‌های قرون
و گیاهانِ نقره‌ای.

ترانه‌هائی که ستارگان را می‌خراشند
که دل‌ها را می‌خراشند.
بازتابِ شب‌ها در رودخانه‌ای
که دلش می‌خواهد دریا باشد
که دلش می‌خواهد دریا باشد.

سیویلیا
آوازِ روشنای سبز،
زمینِ سبز، آسمان آبی
جائی که آب می‌آرامد
در کنار برجی که دوستش می‌دارد.

سیویلیا
آوازِ روشنای سبز
از تنهائی‌های آندلس
آتش، برف، گریه و ترانه
سیویلیا، سیویلیا، سیویلیا

Posted by reza at 12:30 PM

June 25, 2007

عشق، پایان یافتنی است

چه از موسیقی پاپِ اسپانیا سخن برود چه از موسیقی آمریکای لاتین، چه از فلامنکو سخن برود چه از کوپلا، نامی را که نمی‌توان ندیده گرفت نام «مانوئل آلخاندور» است. او که پسر یک موسیقی کلاسیک‌دانِ اسپانیائی است از دهه شصت قرن گذشته تا به حال بیش از پانصد ترانه‌ی ماندنی سروده و آهنگشان را ساخته و با صدای نامدارترین خوانندگان اسپانیائی و کشورهای آمریکای لاتین اجرا کرده است.

بسیاری از معروفترین ترانه‌های خوانندگانی مثل «خوزه خوزه»ی مکزیکی، «خولیو ایگله‌زیاس» و «روسیو خورادو»ی اسپانیائی کار همین هنرمند شناخته شده است. تا آنجا که به پیله‌ی من به موسیقی فلامنکو مربوط می‌شود می‌توانم به جرات بگویم که هیچ آلبومی در موسیقی فلامنکو را شنیدنی‌تر، هنزمندانه‌تر، لطیف‌تر و تاثیرگذارتر از آلبوم «خِرِز برای مانوئل آلخاندرو می‌خواند» نمی‌دانم. «خِرِز» نام شهری است در جنوب غربی اسپانیا در ایالت آندلس که زادگاه بسیاری از کولی‌ها و فلامنکوخوانان صاحب نام دیروز و امروز بوده است، و نام آلبوم برمی‌گردد به این واقعیت که بسیاری از آنان در این آلبوم آثار فلامنکوی «مانوئل آلخاندرو» را به رهبری خود او می‌خوانند؛ خوانندگانی در ردیف «خوزه مرسه»، «پاکرا در خِرِز» و «لا ماکانیتا» که هر کدام دو ترانه از این مجموعه‌ی دوازده‌گانه را خوانده‌اند.

          من قبلا بسیاری از ترانه‌های این آلبوم را به فارسی برگردانده و در همین صفحه آورده‌ام مثل «سرم را در راه عشق تو خواهم باخت» و «دختره برام می‌میره» و چندتای دیگر. حالا از توضیح بیشتر در می‌گذرم و سه اجرای متفاوت از یکی از ترانه‌های زیبای او را در اختیارتان می‌گذارم و در پایان نیز برگردان فارسی آن را خواهید خواند. نام ترانه همان است که در پیشانی این مطلب می‌بینید، و اما اجراها یکی با صدای «بی‌سنته سوتو» است که از همان آلبوم نامبرده برداشته‌ام، و دوتای دیگر یکی اجرای «روسیو خورادو» است تنها یک سال پیش از مرگش، و یکی هم ویدئو کلیپی است از اجرای  پانزده سال پیش از مرگش که این آخری را اتفاقی در یوتیوپ یافتم.

                                       

[فایل صوتی «بی‌سنته سوتو»]       [فایل صوتی «روسیو خورادو»]

[زیرا  مثل کوزه‌ی ابر، خالی شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا نوازش، مثل سایه
محو شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا احساس، به شعله می‌ماند
و واژه را خاکستر می‌کند
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا ابدی‌ترین نوازش هم
تکراری شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا ما به رودخانه می‌مانیم
که آب آن هر دم دیگر شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا شوقِ تن و بوسه، مردنی است
عشق، پایان یافتنی است.

زیرا زمان، تَرَک‌بردار است
و جان نیز تََرَک‌دار شدنی است،
زیرا هیچ چیز برای همیشه نمی‌ماند
و زیبائی نیز کسالت‌‌بار شدنی است
عشق، پایان یافتنی است.]
 

Posted by reza at 10:51 AM

May 26, 2007

آنتراکت!

فکر کردم حالا که انتشار جزوات فیلمنامه‌ی «سوگواره‌ي پیران» به نیمه رسیده است یک آنتراکتی به خوانندگان این صفحه بدهم تا نفسی تازه کنند و برای خواندن نیمه‌ی دوم آن آماده شوند: و چه آنتراکتی شیرین تر از دیدن قیافه، و شنیدن صدای یکی از محبوب‌ترین خوانندگان «فلامنکو» و «کوپلا» در دو دهه‌ی شصت و هفتاد، یعنی «آنتونیو مولینو».
«آنتونیو مولینو»، موزیسین، خواننده، بازیگر سینما و تئاتر که در مالاگا در جنوب اسپانیا به دنیا آمد و ده دوازده سال پیش در مادرید بدرود حیات گفت بیش از اینکه یک فلامنکوخوان اصیل شناخته شود یک کوپلاخوان صاحب سبک به شمار می‌رود (اگر با موسیقی کوپلا آشنا نیستید نگاهی به نوشته قبلی من در اینجا بیاندازید). یک صحنه از یک فیلم قدیمی او را که در آن با صدا و تحریرهای خالص خودش کوپلاخوانی کرده است برایتان پیدا کرده‌ام که در زیر می‌توانید آن را ببینید.

من درمانده‌ای هستم که در توهم خود گم شده‌ام
من رویاپردازی درمانده‌ام
من پرنده‌ای هستم که در قفس به دنیا آمده‌ام
از این روست که آزادی را دوست دارم.

حالا اگر از صدای او خوشتان آمده، می‌توانید با کلیک روی نشانه زیر به ترانه‌ی «یک کبوتر سفید» از او گوش کنید.

یک کبوتر سفید
مثل برف، مثل برف.
یک روز عصر به طرف رودخانه پائین آمد
دلش می‌خواست آب تنی کند.
نکش از طلاست
و بالهایش از نقره.
و رنگش به رنگ رودخانه..
کبوتر سفید! اگر آب‌تنی می‌روی
بیا و من را هم با خودت ببر.

Posted by reza at 8:27 AM

May 12, 2007

مثل آب

می‌دانم شما هم دلتان برای یک ترانه‌ی فلامنکو، با خَش صدای پُر توانِ خواننده‌ی فقید و جاودانه‌ی کولی، «کامارون» تنگ شده است. داشتم ترانه‌ی «مثل آب» را برای هزارمین بار می‌شنیدم که یک دفعه دیدم دارم برای شما ترجمه‌اش می‌کنم! با کلیک روی نشانه‌ی موسیقی، ترانه را بشنوید و زیر چشمی نگاهی به برگردان فارسی‌اش بیاندازید تا از کسالت شنبه شب‌های غربت، که بی‌شباهت به جمعه عصرهای خودمان نیست، در بیائید.

آب رودخانه، پاک بود/ مثل ستاره‌ی سحر،

عشق من پاک بود/ که از جویبار چشمه‌ی زلال تو جاری بود:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

مثل آب زلال/ که از کُهسار سرازیر است،

این‌گونه دوست می‌دارم ببینمت/ شب و روز:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

بازویم بر شانه‌ات/ و رگه‌ی نوری از ماه/ در چشمانت می‌درخشید،

به شوق تو من گرمم/ وجودم برای توست، اگر بخواهی‌اش،

در خون ما هر دو، آتش جریان دارد:

مثل آب، مثل آب،‌ مثل آب.

اگر چشمانت زیتون سبز باشد/ تمام شب به انتظارت می‌مانم،

سخت است که باشد، سخت است که باشد.

نور جاودانه‌ی روح من/ بر دلم می‌تابد،

شادمانه گام می‌زنم/ چرا که پرهیب تو را با خود دارم:

مثل آب، مثل آب، ‌مثل آب.

مثل آب، مثل آب، ‌مثل آب.

Posted by reza at 9:26 PM

May 2, 2007

برای دستگرمی!

تا در این خانه‌ی تازه در یک مجتمع دانشگاهی در لیدز جا بیافتم، و کار و بارِ درس و کلاس را روبراه کنم که دستم به نوشتن برود، یک ویدئو تازه از ترانه‌ای زیبا از خوزه مرسه را در این صفحه می‌آورم که سخت تازه و زنده و گرم است. من قبلا این ترانه را که «هوا» نام دارد به صورت یک فایل صوتی، با کیفیتی نه چندان خوب، در این صفحه آورده بودم ولی این ویدئوئی که در زیر خواهید دید، اجرائی است تازه که با کیفیتی در خور برایتان می‌گذارم.

«پنجره را بگشا

که بامدادان

تازه شود هوای اتاق و آشپزخانه.

بگذر هوا

هوای تازه

از خانه.

بگذر هوا

که در را به رویت گشاده ایم

شادمانه

Posted by reza at 9:58 AM

April 12, 2007

میخک‌های ماه می

چهارپاره‌های عاشقانه، که با زبانی استعاری اما قابل فهم برای عامه سروده می‌شوند، و این ویژگی را دارند که به آسانی در ذهن‌ها بمانند و بر زبان‌ها جاری شوند، در اسپانیا و آمریکای لاتین «کوپلا» نامیده می‌شوند. بسیاری از شعرای نامدار در دنیای اسپانیائی زبان، به موازاتِ دیگر آثار منظومشان، «کوپلا» هم سروده‌اند. از رافائل آلبرتی گرفته تا فدریکو گارسیا لورکا، کوپلاهای بسیاری دارند که سال‌هاست بر زبان مردم می‌چرخد. اما بیشترین کوپلاها سروده‌ی شاعرانی کم‌نام‌تر، و در بسیاری موارد، گمنام است. «مانوئل ماچادو» شاعر نامدار اسپانیائی با اشاره به همین ویژگی، چهارپاره‌ای به ظرافت در مورد کوپلاها سروده است به این مضمون:
          تا وقتی مردم آن را نخوانند
          «کوپلا»ئی وجود نخواهد داشت
          و وقتی آن را بخوانند
          دیگر شاعرش را نخواهند شناخت!
«کوپلا» همچنان به نوعی از موسیقی مردمی اسپانیائی نیز اطلاق می‌شود که بر روی چهارپاره‌های کوپلا ساخته شده، و با شیوه‌ای پر احساس، که یادآور موسیقی فلامنکو است، خوانده می‌شود. بی‌جهت نیست که بیشترین کوپلاخوانان نامدار اسپانیائی همان کولی‌های فلامنکوخوان هستند. «روسیو خورادو» که از او در این صفحه بسیار نوشته‌ام، کولیِ فلامنکوخوانی بود که در واقع با کوپلاخوانی به شهرت و محبوبیت بی‌سابقه‌ای در اسپانیا و آمریکای لاتین دست یافت. جالب است بدانید که گرچه کوپلاخوانی ربط مستقیمی با فلامنکو ندارد اما بسیاری از نامداران این عرصه از شاعری و آهنگسازی و خوانندگی، مثل بزرگان موسیقی فلامنکو از آندلس در جنوب اسپانیا برخاسته‌اند. با این‌همه مردم اسپانیا در حالیکه فلامنکو را یک موسیقی محلی می‌شناسند، کوپلا را متعلق به تمامی اسپانیا می‌دانند.
 سخن را بیشتر از این کش نمی‌دهم و شما را به دیدن و شنیدن ترانه‌ی «میخک‌های ماه می» با اجرا و صدای «گراسیا مونتِس»، کوپلاخوان محبوب اسپانیائی، دعوت می‌کنم که با آن تنها یک کلیک بر روی نشانه‌ی زیر، فاصله دارید.

           

و این هم برگردان فارسیِ این ترانه‌:
دلم برای این پسرک می‌سوزد
مادری دارد زیبا و ظریف
که همیشه شیک می‌پوشد
و این پسر، با چهره‌ای مثل گل رُز، پابرهنه می‌گردد.

به فانوس روشن می ماند چشمان اشک‌آلودش
مرحبا! مرحبا! مرحبا که سرم را گیج می‌برد.
لب‌های سرخت، دلرباست
و چشمان سیاهت، شکوهِ «سیویلیا»ست.

میخک‌های ماه می، رُزهای آوریل
اگر در نیائید می‌میرم.
یاسمین‌های آبی، رُزهای رنگین
اگر در نیائید می‌میرم.

از این زن بدی نگو
با اینکه به تو گفته‌اند چنین و چنان است.
از این زن بدی نگو
جلو دهانت را بگیر
یک وقت هم می‌آیند در باره خواهرت همین را می‌گویند.

بگو که دوستم داری، هم روز و هم شب
پس، روح و روانم را نرنجان.
بگو، همراه من
که من گلِ زنبق‌ام و نمی‌میرم

میخک‌های ماه می، رُزهای آوریل
اگر در نیائید می‌میرم.
یاسمین‌های آبی، رُزهای رنگین
اگر در نیائید می‌میرم.

Posted by reza at 12:38 AM

April 3, 2007

«تلاقی»

در دنیای هنر، و در تمامیِ عرصه‌های خلاقیت هنری، تلاقیِ سبک‌ها و فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف امری اجتناب‌ناپذیر، دائمی، و حتی ضروری و بارورکننده بوده است. در دنیای موسیقی نیز «اصلِ تلاقی» به روشنی شنیدنی و ردیافتنی است. پیش از این‌که در این مقوله، از آن چه دانش من و حوصله‌ی شما اجازه می‌دهد فراتر بروم، بگذارید خیالتان را آسوده کنم که نه تنها در این نوشته با یک بحث سنگین هنری روبرو نیستید، بلکه اگر اهل لذت بردن از نوای موسیقی باشید بسیار هم حال خواهید کرد. شاهدش همین ترانه‌ی اولی که در دسترستان می‌گذارم که حاصل خلاقِ تلاقی دو موسیقی دلنوازِ فلامنکو و عربی است با عنوان «هزار و یک شب» که به دو زبانِ درهم‌بافته‌ی اسپانیائی و عربی خوانده شده‌اند [برای شنیدن ترانه روی ترجیع بند زیر کلیک کنید]
«من غزالم را دوست می‌دارم
پس، با غرورت پیش من بیا
آه، آن چشمان سیاه
چنان زیبایند که مادرم را از یادم برده‌اند!»
این ترانه‌ی گوشنواز تنها یکی از ترانه‌های مجموعه‌ای است با عنوان «تلاقی» که حاصل کار یکی از نامداران موسیقی فلامنکو، خوان پنیا لبریخانو Juan Peña Lebrijano، از کولی‌های اندلسِ اسپانیاست که با ارکستر نامدار شهر «طنجه»، در شمال مراکش اجرا کرده است.

    
تلاقی دو موسیقیِ فلامنکو و عربی از همان آغاز شکل‌گیری فلامنکو در معنای امروزه‌اش، یعنی از قرن چهاردهم میلادی، در دربار خلفای اسلامی در کُردوبا (قُرطبه) و گرانادا (غرناطه) در جنوب اسپانیا قابل ردیابی است. خلفای صدر اسلام، که نیمی از دنیای آن زمان را زیر نگین داشتند، بر خلاف خلفای قلابی امروز که در ایران ما حکومت می‌کنند نه تنها تنشان از شنیدن موسیقی کهیر نمی‌زد بلکه بسیار هم اهل ترنّم بوده‌اند! تا آنجا که تاریخ نشان می‌دهد تلاقی این دو موسیقی به همان آغاز خلق موسیقی فلامنکو توسط کولی‌های جنوب اسپانیا برمی‌گردد که با گروه‌های موسیقی عربی که از کشورهای شمال افریقا (مراکش، تونس، لیبی) در دوره‌ی خلافت اسلامی به آندلس می‌آمدند در تماس مستقیم و بده بستان هنری بوده‌اند. این تماس گرچه به شکل محسوسی در قرون بعدی ادامه نیافت اما در نیم قرن گذشته که موسیقی فلامنکو از یک سبک موسیقائیِ محدود محلی (فولکلور) به یک شیوه‌ی گسترده‌ی موسیقائی در عرصه جهانی فراروئید به همت موسیقی‌دانانِ هر دو سو، در رابطه‌ای خلاقانه‌تر با یکدیگر قرار داده شدند که حاصل آن بویژه در دو دهه گذشته بسیار چشمگیر بوده است.
سخن را بیش از این کش نمی‌دهم و با ترجمه ترجیع‌بند عربی، از یک ترانه‌ی دیگر از همین مجموعه، با عنوان «نه، دوست من، نه»، شما را به شنیدن این ترانه دعوت می‌کنم تا از جادوی تلاقیِ دو فرهنگ، دو سبک، دو نوا، دو زبان، و دو صدا که مثل کلافی مخملین در هم تنیده می‌شوند لذت ببرید. [برای شنیدن ترانه روی ترجیع بند زیر کلیک کنید]
«عقلم را باخته‌ام
طوفان عشق مرا با خود برده است
به هر پنجره‌ای چشم می‌دوزم
تا او احساس کند چیزِ نوئی در راه است.»

Posted by reza at 10:10 PM

March 29, 2007

سه ترانه

از یک مجموعه‌ی بی‌نظیر از قدیمی‌ترین ترانه‌های فلامنکو که در اوائل قرن گذشته از طریق ابتدائی‌ترین ابزار ضبط صدا بر روی صفحه‌های سی و سه دور ضبط شده‌اند سه ترانه‌ی زیبا را برایتان انتخاب کرده‌ام از سه خواننده‌ی بسیار قدیمی فلامنکو، که علیرغم کیفیت نامطلوب ضبط، و خش خش ناگزیر ناشی از گردش سوزن بر صفحه، لرزش دلپذیر صدائی که از اعماق روح آوازه‌خوان‌ها زبانه می‌کشد همچنان قلب آدم را می‌فشارد. می‌گوئید نه، با کلیک روی علامت فلش کنارِ نام هر خواننده و ترانه‌اش دقایقی به نوای دلپذیرشان دل بسپارید تا ادعایم را باور کنید!
نام ترانه: میدان سانتا مارتا
خواننده: په‌په پینتو

  

نام ترانه: زیرا مردودش می‌دانم
خواننده: برناردو دِ لوس لوبیتوس

 

نام ترانه: تانگوس
خواننده: پاکا آگیلِرا

  

Posted by reza at 9:33 PM

March 13, 2007

«در مدیترانه متولد شدم»

این عنوانِ یک ترانه‌ی بسیار معروف از آغازِ دهه‌ی هفتاد اسپانیاست که «خوان مانوئل سِررات» ترانه‌سرا و آهنگساز آن، شاید نامدارترین موسیقی‌دان از ایالت «کاتالان» باشد که هم به خاطر کیفیت والای آثارش، و هم به خاطر مواضع مردم‌خواهانه‌اش در دفاع از زبان مادری‌اش که همان «کاتالان» نامیده می‌شود و گویش محلی مردم بارسلون است، بویژه در دوره‌ی طولانی دیکتاتوری فرانکو، با محرومیت و ممنوعیت و تبعید روبرو شد. همین ترانه‌ای که از آن یاد کردم نقطه عطفی در کارهای «خوان مانوئل سِررات» محسوب می‌شود، چرا که به خاطر همین آهنگ بود که اجراهای پر شوری در امریکا داشت و همانجا بود که به صراحت از اعدام‌های دوره‌ی فرانکو انتقاد کرد و به ناچار تا مرگ دیکتاتور در مکزیک ماندنی شد.


و اما اگر حالا روی عنوان ترانه کلیک کنید می‌توانید این ترانه زیبا را با کیفتی عالی با صدای «نینیا پاستوری»، که در آلبوم تازه‌اش آن را بازخوانی کرده است، بشنوید. برگردانِ بخشی از ترانه را هم در زیر آن می‌آورم تا حال و هوایش را حس کنید.
«در مدیترانه متولد شدم»
شاید چون کودکی‌ام، هنوز هم در ساحلِ تو بازیگوشی می‌کند
و اولین عشقم در پشتِ نی‌های ساحلِ تو، پنهان می‌شود و می‌خُسبد،
نور و عطرت را با خود دارم، به هر کجا که بروم،
و می‌انبازم در ماسه‌ات
عشق، بازی و درد را، من.

و من در پوستم، طعمِ تلخِ اشکی مداوم دارم
که بر صَد روستایت باریده است
از الجزیره تا استامبول،
تا شب‌های بلندِ زمستانی‌اشان را، به رنگِ آبی بشوئی.

از رنج این همه ناسازی‌ها، روحت تیره و خسته است.
چشمانم به سرخیِ غروبت عادت کرده‌اند
همچون که به پیچ و خم جاده‌هایت.
من آوازه‌خوانم، چشم‌بندم
از بازی و شراب لذت می‌برم
دلی مثل دل قایق‌رانان دارم
و به آب می‌زنم
بله، من در مدیترانه متولد شده‌ام
من در مدیترانه متولد شده‌ام.

Posted by reza at 10:26 PM | Comments (2)

March 6, 2007

باز هم "دل هوای بانگِ عاشقانه دارد"

پیش از این هم، شاید به زبانِ دیگر، گفته بودم که کاشفین و مخترعین باید کشف و اختراعشان را وقتی بی‌خوابی به سرشان می‌زد کرده باشند. در مورد من که این حکم بی‌کم و کاست صدق می‌کند! چند روز است که یکی از ترانه‌های عاشقانه‌ی "نینیا پاستوری" را، از آلبوم اخیرش "جواهر عاریه‌ای"، به فارسی برگردانده‌ام اما چون ویدئو کلیپ آن در نیامده که بتوانم آن را از طریق "یوتیوب" در این صفحه بگذارم، و حجم محدودِ "ملکوت" هم امکان "آپلود" یک موسیقی چند دقیقه‌ای را به من نمی‌دهد، همینطور روی دستم مانده بود که بی‌خوابی امشب و هوای بانگ عاشقانه‌ی این دل، کشف تازه‌ای را برایم میسر ساخت. در مورد خود این کشف، اطلاع بیشتری نمی‌دهم چون وقتی روی صفحه‌ی نمایش زیر کلیک کنید خودتان می‌بینید که با چه کَلکی ترانه را قابل انتقال به "یوتیوب" کردم.

            اما در مورد این ترانه که عنوانش "همه، توئی" است توضیح مختصری دارم که به خواندش می‌ارزد. همانطور که قبلا هم در نوشته دیگری گفته بودم آلبوم "جواهر عاریه‌ای" بر خلاف پنج آلبوم قبلی نینیا پاستوری نه شعرهایش مال خودش است و نه آهنگ‌هایش مال همسرش. بلکه همانطور که از عنوان آلبوم برمی‌آید او ترانه‌های بسیار شنیدنی هنرمندان پیش از خودش را دوباره خوانی کرده است، از خوانندگان فلامنکوخوان قدیمی گرفته تا خوانندگان نامدار کوبائی و آمریکای جنوبی. ترانه‌ای که می‌شنوید متعلق به دو زن هنرمند نامدار دهه‌ی هفتاد اسپانیاست به نام "کارمن سانتوخا" و "گلوریا بان‌ارسن" که از مطرح‌ترین آهنگسازان و خوانندگان زمان خود بوده‌اند.

 

گرچه وقتی روی صفحه نمایش کلیک کنید برگردان فارسی آن را می‌توانید به همراه شنیدن این ترانه‌ی لطیف بخوانید اما برای کسانی که راحت‌ترند ترجمه را مجزا بخوانند یکبار هم آن را در پایان این نوشته می‌آورم.

هر بار که عکست را می‌بینم

چیز تازه‌ای در آن می‌یابم که پیش‌تر نمی‌دیدم،

احساسی به من می‌دهد که هرگز فکرش را نمی‌کردم.

همیشه بی‌تفاوت نگاهت می‌کردم

تنها یک رفیق برایم بودی

و به ناگاه همه چیز من شدی، همه چیز برای من

آغاز من و پایان‌ام. 

راهبر من، و بَلَدم، گمشده‌ی من،

خوبِ من و شگون‌ام، اشتباهِ من،

مرگِ من و باززائی‌ام، تو هستی.

نفس‌ام و نگرانی‌ام، تو هستی

شب‌‌ام و روزم. 

شادی‌ات را به من بده، شوخ طبعی‌ات را،

جنون‌ات را به من بده، درد و غم‌ات را،

عطرت را به من بده، طعم‌ات را،

دنیای درون‌ات را به من بده.

لبخنده‌ات را به من بده، گرمی‌ات را،

مرگ و زندگی را به من بده.

سردی و گرمی‌‌ات را، آرامش‌ات را به من بده،

هیجان‌ات را به من بده، خشم پنهان‌ات را به من بده.

Posted by reza at 1:39 AM

February 5, 2007

"جیپسی کینگز" و پابلو پیکاسو

مدتها بود می‌خواستم در مورد گروه بسیار معروف "جیپسی کینگز" چیزی بنویسم ولی هر بار به دلائلی آن را پشت گوش می‌انداختم. تا دیروز که بالاخره غیرت کردم و یک صحنه از فیلم مستندی را که در مورد این گروه در اختیار دارم به فارسی زیرنویس کردم که می‌توانید همین‌جا آن را ببینید. این صحنه مربوط به رابطه‌ی پابلو پیکاسوست با این گروه، وقتی هنوز نوجوان بودند. اما پیش از دیدن آن، که سه دقیقه بیشتر نیست، شاید بد نباشد این توضیح کوتاه را هم بخوانید. گروه "جیپسی کینگز" در واقع از پیوستن دو گروه کوچکتر موسیقی دوره‌گرد، در جنوب فرانسه (و نه در جنوب اسپانیا)، در دهه هفتاد سده گذشته به وجود آمد، که بویژه با ترانه‌ی معروف "بامبولیو"، در ترکیب خلاقی از موسیقی آمریکای لاتین با ضربآهنگ فلامنکو، جهان موسیقی را در دهه هشتاد تسخیر کرد؛ جهانی با وسعت واقعی آن، یعنی از اروپا و آمریکا و کانادا گرفته، تا آرژانتین و ایران و آفریقای جنوبی و چین و ...

            "خوزه ری‌یس"، پدر گروه اول، یعنی پدر برادران "ری‌یس"، که عنوان "کینگز" ترجمه‌ی انگلیسی نام فامیلشان است [ری‌یس به اسپانیائی یعنی شاهان یا همان لغت کینگز به انگلیسی]، خواننده دوره‌گرد محبوبی در جنوب فرانسه، در منطقه "مون‌پولیه" بود که یک تهیه کننده‌ی آمریکائی [همان که در همین ویدئو کلیپ مصاحبه‌اش را خواهید دید] او را برای کنسرتی به نیویورک برد، و اولین صفحه‌ی ‌ترانه‌های او را درآورد. پس از مرگ خوزه، پنج پسر او، که استعداد غریبی به ویژه در آوازخوانی دارند، با برادران "بالیاردوس" که در گیتارنوازی قدرت چشمگیری دارند، و از منسوبین خودشانند، در گروه "جیپسی کینگز" متشکل شدند؛ تشکلی که همچنان ادامه دارد (راستی در همین ماه فوریه جاری، این گروه بیش از ده کنسرت در آمریکا و کانادا اجرا خواهند کرد).

و اما برای اینکه نظر فلامنکو خوانان و فلامنکو شناسان را در مورد این گروه موفق، اما برخاسته از جائی به دور از زادگاه و پرورشگاه فلامنکو، که آنُدلس در جنوب اسپانیا باشد، بدانید تکه‌ای از نوشته‌ی "کارلوس آربلوس" را در باره آن‌ها از کتابش "فلامنکو به روایتی ساده" نقل می‌کنم:

"این گروه بیشترین نقش را در گسترش فلامنکو در جهان بازی کرد. اما در عین حال با یکی پنداری فلامنکو با موسیقی این گروه، بیشترین سردرگمی در جهان، نسبت به فلامنکو، بوجود آمد. این گروه از کولی‌های جنوب فرانسه به جائی رسیدند که ده میلیون، تنها از یکی از نوارهاشان را به فروش رساندند. حضور آن‌ها بر صحنه هیجان‌انگیز است ولی بخشی از توفیقشان به یک کمپانی بزرگ بازاریابی مربوط است که تا کنون هیچ گروهی از این دست، از آن نصیبی نداشته است."

...

Posted by reza at 6:23 PM | Comments (0)

February 2, 2007

از هزار رنگ

گفته بودم که کار دل، بی ترانه نمی‌گذرد! در بحبوحه‌ی تدارک درس و مشق برای دانشجویانم در دانشگاه متروپولیتن لیدز (انگستان)، که از آخر هفته آینده برای یکماه و نیم در آنجا ساکن خواهم بود، تا ترانه‌ی "از هزار رنگ"، سروده و ساخته‌ی "خوزه کارلوس گومِز José Carlos Gomés" را به فارسی برنگرداندم، آرام نگرفتم. اگر شما هم از خیل ناآرامانید، تا دمی بیاسائید، بیائید با کلیک روی عکس خواننده‌اش، "نینیا پاستوری"، به صدای گیرای او گوش بسپارید، و چشمی نیز بر برگردان این ترانه‌ی از دل برآمده، بگردانید.

"از هزار رنگ"

لحظه‌ای از خودت، به من ده

از بامدادت، به من ده

بویه‌ای از عطر بهارت،

آی عشق!

به ابدیتم ببر

آی عشق!

آنجا که بتوانم ببوسمت

بی‌آنکه زمان بر تو بگذرد.

آنجا که هیچکس نداند

به یکدیگر عشق می‌ورزیم، تو و من.

 

 

[همسرایان]

اگر هیچ باقی نماند

تنها یادی می‌ماند

از نیمه‌شبی.

و نه چیزی دیگر.

 

 

اگر کسی پاسخم ندهد

وقتی صدایم می‌میرد،

به نام تو پناه می‌برم

نمی‌دانم از چه، و در کجا.

 

 

جائی که واژه‌ها می‌روند

وقتی از دل‌ها فریاد می‌شوند.

آنجا که کسی نمی‌داند کجا،

چرا که آن را نمی‌شنوند.

آنجا که آه‌ها می‌روند،

وقتی که عشق ویران می‌شود.

رنگ گل‌ها

سیاه و سفید نیست،

چرا که به هزار رنگند

و از آسمان می‌آیند.

 

 

باغچه‌ای دارم

در دل دهکده،

و شب که فرا می‌رسد

میایم و آبش می‌دهم

میایم و آبش می‌دهم

میایم و آبش می‌دهم