July 15, 2008

«سوزنبان»

از همان مجموعه داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، که قبلا قصه‌ی «آن زن» را برایتان به فارسی برگردانده‌ام، قصه دیگری با عنوان «سوزنبان»، نوشته‌ی داستان نویس مکزیکی، «خوان خوزه آره‌اولا»، چنان تحت تاثیرم قرار داد که نه فقط ترجمه کردنش را به دست گرفتم بلکه بلافاصله از طریق اینترنت دو مجموعه قصه کوتاه از او را سفارش دادم چون تا قبل از این حتی نام این نویسنده را نشنیده بودم (که البته این از فقر دانش من است).

 

در دانشنامه‌ای ادبی در باره او خواندم که گرچه در خارج از آمریکای لاتین شناخته شده نیست ولی در واقع از پیشروان سبک رئالیسم جادوئی شناخته می‌شود که بسیار پیشتر از «بورخِس» و «مارکِز»، یعنی یک نسل قبل از آن‌ها، از سبک رئالیسم فاصله گرفت و در قصه‌های کوتاهش، طنز و تخیل و انتقاد اجتماعی را با هم ترکیب کرد. در همین تنها قصه‌ای که از او خوانده‌ام همین سه خصیصه، به شکلی سخت هنرمندانه در هم تنیده شده‌اند.

 □□□

غریبه نفس‌زنان به ایستگاهِ متروک رسید. چمدان بزرگش، که کسی قادر به حملش نبود، شیره‌اش را کشیده بود. با دستمال عرقِ صورتش را گرفت، و با دستی سایبانِ چشم، به ریل‌ها، که در افق گم می‌شدند نگاه کرد. نفس بریده و نگران دیدی به ساعتش زد: دقیقا وقت حرکت قطار بود.

یک نفر، که خدا می‌داند از کجا ظاهر شد، دستی آرام به شانه‌اش زد. سر که برگرداند، پیرمردی در مقابلش دید که بگوئی نگوئی به مامورین قطار می‌ماند. در دستش یک فانوس قرمز بود، اما آنقدر کوچک که به اسباب بازی می‌مانست. با لبخند به مسافر که نگران، پرسشی از او کرد نگاه کرد.

-         ببخشین قربان، قطار رفته؟

-         شما تازه به این مملکت اومدین؟

-         من باید بلافاصله حرکت کنم. مجبورم همین فردا تو شهر «تی» باشم.

-         به نظر می‌آد شما به هیچی دقت نکردین. کاری که لازمه همین حالا بکنین اینه که یک اتاق توی مسافرخونه‌ بگیرین. (و با دست به ساختمان غریبی به رنگ خاکستری اشاره کرد که بیشتر به یک زندان شباهت داشت.)

-         ولی من نمی‌خوام اینجا بمونم، فقط می‌خوام با ترن برم.

-         شما بهتره بی‌معطلی یه اتاق اجاره کنین، اگه هنوز باشه. چون ممکنه ناچار بشین تمدیدش کنین بهتره یکماهه اجاره‌ش کنین، هم ارزون‌تر براتون تموم میشه و هم بهتون بهتر می‌رسن.

-         مگه شما خُلی، آقا؟ من همین فردا باید توی «تی» باشم.

-         راستشو بخواین همه چیز به شانستون بستگی داره. با این وجود می‌‌تونم اطلاعاتی بهتون بدم.

-         خواهش می‌کنم.

-         همینطور که می‌دونین این مملکت به خاطر راه آهنش معروفه. تا حالا موفق نشدن به درستی سازماندهیش کنن، اما در مورد چاپ برنامه حرکت قطارها، و یا بلیت‌های مسافرتی کارهای بزرگی انجام دادن. دفترچه‌های راهنمای قطارها تمام نقاط این مملکت رو به هم پیوند می‌ده. بلیت‌هائی چاپ کردن برای رفتن به دور افتاده‌ترین و کوچیک‌ترین دهات. تنها چیزی که هنوز نیست قطارهائیه که طبق این برنامه‌های نوشته شده حرکت کنن و عملا از این ایستگاه‌ها بگذرن. مردم این مملکت همین رو انتظار دارن؛ در ضمن قبول دارن که گاهی بی‌نظمی‌هائی در برنامه قطار ممکنه پیش بیاد و وطن دوستیشون اجازه نمی‌ده دست به اعتراض بزنن.

-         اما، ترنی از این شهر عبور می‌کنه؟

-         بیشک همون بی‌نظمی‌های مشابه رخ می‌ده. همونطور که خودتون متوجه هستین، ریل‌ها سر جاشون هستن، هرچند که یه قدری کج و لوجن. تو بعضی شهرستان‌ها خیلی ساده با گچ روی زمین ریل‌ها را نقاشی کردن. بر مبنای شرائط عملی هیچ ترنی مجبور نیس از اینجا عبور کنه، اما کسی هم نمی‌تونه جلو این کارو بگیره. من تو زندگیم ترن‌های زیادی دیدم که از اینجا گذشتن و چندین مسافر رو می‌شناسم که تونستن سوارشون بشن. اگه شما بخواین منتظر بمونین البته بنده می‌تونم کمکتون کنم سوار یکی از واگن‌های شیک و راحت بشین.

-         این ترن منو به «تی» می‌بره؟

-         حالا چرا شما اینقدر اصرار دارین که حتما مقصدتون شهر «تی» باشه؟ همینقدر که بتونین سوار بشین باید راضی باشین. همینکه سوار ترن بشین زندگیتون عملا یه جهتی می‌گیره. حالا چه اهمیتی داره که این جهت، جهت شهر «تی» نباشه؟

-         برای اینکه من بلیتم برای رفتن به «تی» اعتبار داره. منطقا باید منو ببرن اونجا، درست نمی‌گم؟

-         هر کسی میگه که حق با شماس. توی مسافرخونه شما می‌تونین با آدمائی حرف بزنین که از روی پیش‌بینی تعداد زیادی بلیت خریدن. طبق یک قانون عمومی آدم‌های آینده‌نگر برای همه‌ی ایستگاه‌های این مملکت بلیت می‌خرن. کسانی پیدا میشن که دار و ندارشونو خرجِ بلیت کردن...

-         من فکر می‌کردم که برای رفتن به «تی» یک بلیت کافی باشه. لطفا ببینینش...

-       بودجه‌ی ساختن قسمت بعدی راه آهن کشوری، با پول یک نفر که تمام سرمایه‌ی عظیمشو داده بلیت رفت و برگشت مسیری رو خریده که توش تونل‌ها و پل‌های زیادی داره، تامین می‌شه که هنوز حتی توسط مهندسای شرکت راه آهن تایید نشده.

-       اما ترنی که به «تی» می‌ره راه اندازی شده؟

-       نه تنها این. در واقع ترن‌های بسیاری در مملکت راه افتاده، اما باید توجه داشته باشین که یک مسیر معین و مشخص ندارن. به زبان دیگه، کسی که سوار یک ترن می‌شه نباید توقع داشته باشه به مقصدی که می‌خواد ببرنش.

-       چرا اینجوریه؟

-       شرکت راه آهن برای دادن خدمات بیشتر به هموطنان ناچاره به بعضی تغییرات مایوس کننده تن در بده. مسیرهای مدوری می‌سازه برای رفتن به جاهای غیرقابل عبور. این قطارهای سریع السیر گاهی وقت‌ها سالیان سال در راه هستن، بطوری که زندگی مسافرینشان تغییرات چشمگیری می‌کنه. در این جور موارد مردن خیلی عجیب نیست، ولی شرکت که همه چیزو پیش بینی کرده، به این ترن‌ها یک واگن بعنوان سالن مراسم تدفین و یک واگنِ قبرستون اضافه کرده. این باعث غرور لوکوموتیوران‌هاس که جسد مسافر رو که به زیبائی مومیائی شده، در سکوی ایستگاه قطار شهری که در بلیتش نوشته شده زمین بگذارند. بعضی وقت‌ها این قطارها مجبورن از راه‌هائی برن که یک ریل کم دارن. چرخ‌های اون طرف از واگن‌ها به لرزه می‌افتن و ضربه‌هائی دردناکی به مسافرای خوابیده می‌زنن. برنامه‌ریزی شرکت اینه که مسافرای درجه یک اون طرفی می‌شینن که ریل داره. درجه دوئی‌ها به ناچار ضربه‌ها رو تحمل می‌کنن. اما بخش‌هائی هم هستن که هر دو طرف ریل ندارن؛ اینجاها مسافرها به طور مساوی اذیت می‌شن، تا وقتی که ترن کاملا داغون بشه.

-       خدای بزرگ!

-       ببینین قربان: دهکده‌ی «اف» در اثر یکی از همین تصادف‌ها بوجود اومد. ترن داشت در یک مسیر غیرقابل عبور حرکت می‌کرد. سنگریزه‌ها چرخ‌های ترن رو تا ته سنباده زدن. مسافرها که زمانی دراز با هم بودن، حرف زدن‌های بی‌مصرفشون به یک دوستی نزدیک انجامید. بعضی از این دوستی‌ها منجر به عشق شد و نتیجه‌اش روستای «اف» است؛ یک دهکده‌ی پیشرفته که پر از بچه‌های شیطونه که با تکه پاره‌های پوسیده‌ی همون قطار بازی می‌کنن.

-       خدای من، من برای یک همچین ماجراجوئی‌هائی درست نشدم!

-       شما لازمه کمی شهامت داشته باشین؛ شاید به یک قهرمان تبدیل بشین. فکر نکنین شرائط مناسبی برای ایثار وجود نداره. اخیرا دویست مسافر ناشناس یکی از پر افتخارترین صفحات تاریخ راه آهن ما رو نوشتن. جریان این بود که تو یک مسافرت آزمایشی، لوکوموتیوران به موقع متوجه اخطار جدی ماموران راه سازی شد. در جاده، پلی که باید از روی یک دره می‌گذشت وجود نداشت. بله، لوکوموتیوران به جای اینکه دنده عقب بره در نطق غرائی از مسافرها می‌خواد شهامت لازم را برای پیش رفتن داشته باشن. ترن که توان این رو نداشت هر تکه اش کله‌پا شده به اون طرف دره رسید، دره‌ای که تازه یه رودخونه عمیق و پر آب از زیرش رد می‌شد. در نتیجه‌ی این عمل قهرمانانه شرکت چنان رضایت پیدا کرد که ساختن پل را برای همیشه ملغاء کرد و در عوض تخفیف چشمگیری برای مسافرینی که شهامت روبروئی با این زحمت اضافی را داشتن قائل شد.

-       ولی من باید همین فردا در «تی» باشم!

-       اشکالی نداره! من دلم می‌خواد شما مسیرتونو تغییر ندین. به نظر می‌رسه آدم با برنامه‌ای هستین. هرچه زودتر یه اتاق توی مسافرخونه بگیرین و اولین به ترنی که می‌گذره سوار شین. سعی کنین در اسرع وقت این کار بکنین؛ هزاز نفر هستن که جلوتونو می‌گیرن. قطار که برسه، مسافرها که از انتظار کشیدن طولانی تحریک شده‌ان، برای اشغال ایستگاه قطار با سر و صدا هجوم می‌آرن. خیلی وقت‌ها به خاطر بی‌ادبی و یا بی‌احتیاطی حوادثی رو موجب می‌شن. به جای اینکه با نظم سوار بشن به هم فشار می‌آرن: در نتیجه شانس سوار شدن رو برای همیشه از دست می‌دن، و قطار اونارو، نگران روی سکوی ایستگاه جا می‌ذاره و میره. مسافرها، ناراحت و عصبی به بی‌فرهنگی خودشون فحش میدن و برای مدتی طولانی به هم توهین می‌کنن و توی سر و کله هم می‌زنن.

-       و پلیس هیچ دخالتی نمی‌کنه؟

-       سعی کردن برای هر ایستگاه یک گروه پلیس تشکیل بدن ولی غیرپیش‌بینی بودن ورود قطارها به ایستگاه‌ها این کار پر هزینه رو غیرقابل استفاده کرد. بعلاوه، خیلی زود پلیس‌ها رشوه خوار بودنشو با سوار کردن مسافران پولداری که در عوض این کمک هرچه با خودشون داشتن به اونا می‌دادن، رو کردن. بعد برای حل این مشکل موسسه‌هائی مثل مدرسه‌های بخصوص باز کردن تا مسافرهای آینده، اونجا درس شهرنشینی بگیرن و کورس‌های مربوطه رو ببینن. اونجا بهشون یاد می‌دن چطوری سوار یک ترن که با سرعت بسیار زیاد داره حرکت می‌کنه بشن. یک جور زره هم بهشون می‌دن تا مسافرای دیگه نتونن دنده‌هاشونو خرد کنن.

-       ولی وقتی سوار ترن شدی دیگه خطری متوجه‌ات نیست؟

-       تا حدودی. فقط بهتون توصیه می‌کنم به ایستگاه‌ها دقت کنین. میشه پیش بیاد که شما خیال کنین به شهر «تی» رسیدین ولی این فقط یک توهم باشه. برای سامان دادن به واگن‌هائی که زیادی پر هستن شرکت راه آهن خودش رو ناچار دیده بعضی موارد رو دستکاری کنه. ایستگاه‌هائی وجود دارند که مطلقا ظاهری هستن: وسط جنگل ساخته شده‌ن و اسم بعضی از شهرهای مهم روشونه. اما فقط یک کمی دقت کافیه تا قلابی بودنشون معلوم بشه. مثل دکورهای تئاترن، و آدم‌هائی که اونجا هستن از پوشال درست شدن. این عروسک‌ها براحتی صدماتی رو که از هوای بد خوردن نشون میدن، اما گاهی وقت‌ها تصویر کاملی از واقعیت هستن: تو صورتشون نشونه‌های یک خستگی ابدی دیده میشه.

-       خوشبختانه «تی» خیلی از اینجا دور نیست.

-       اما حالا ترن مستقیم نداره. هرچند این شما را از اینکه فردا به اونجا برسین محروم نمی‌کنه، همونطور که تمایل دارین. سازمان راه آهن، گرچه ناکارآمده، اما امکان سفر بدون توقف بین راه رو از بین نبرده. شما می‌بینین که آدم‌هائی هستن که به هیچ چیزی حتی توجه نمی‌کنن. بلیت برای رفتن به «تی» می‌خرن. یک قطاری میاد، سوارش میشن، و روز بعد می‌شنون که راننده اعلام می کنه «به شهر «تی» رسیده‌ایم.» اینجور مسافرها، بدون هیچ پیش‌بینی، پیاده میشن و در عمل به شهر «تی» می‌رسن.

-       می‌تونم کاری بکنم که به چنین امکانی دسترسی پیدا کنم؟

-       معلومه که می‌تونین. چیزی که آدم نمی‌دونه اینه که این کار بدرد همه می‌خوره یا نه. به هر حال امتحانش کنین. با این باورِ جدی که ترنی که می‌آد به «تی» میره سوارش بشین. با هیچ مسافری تماس نگیرین. می‌تونن با گفتن ماجرای سفرهای خودشون نگرانتون کنن، یا حتی به مقامات گزارش بدن.

-       راجع به چی دارین حرف می‌زنین؟

-       به خاطر وضعیت فعلی ترن‌ها پر از جاسوس حرکت می‌کنن. این جاسوس‌ها، که بیشترشون هم افتخاری کار می‌کنن، تمام زندگیشونو وقف قوت بخشیدن به روحیه‌ی سازنده‌ی شرکت می‌کنن. گاهی وقتها یکی چیزی نداره بگه و فقط برای حرف زدن حرف می‌زنه. اما اونا بلافاصله به همه‌ی معانی مختلفی که یک جمله، هرقدر هم ساده باشه، میتونه بده دقت میکنن. از یک اظهار نظر خیلی ساده بلدن یک عقیده‌ی قابل مجازات بیرون بکشن. اگر پیش بیاد که شما یک سادگی کوچیک مرتکب بشین، بی برو برگرد بازداشت میشین: یا باقی زندگیتونو تو یه واگن زندان می‌گذرونین، یا مجبورتون می‌کنن تو یه ایستگاه عوضی پائین بیاین و توی جنگل گم بشین. با اعتقاد کامل سفر کنین، تا حد ممکن کمتر غذا بخورین، و تا وقتی یه چهره‌ی آشنا ندیدین پاتون رو روی سکوی ایستگاه نذارین.

-       اما من توی «تی» کسی رو نمی‌شناسم.

-       در این حالت باید مراقبت‌هاتون رو دو برابر کنین. به شما اطمینان می‌دم که توی راه وسوسه‌های زیادی خواهید شد. اگه از پنجره به بیرون نگاه کنین در تله‌ی سراب می‌افتین. پنجره‌ها با مکانیسم هنرمندانه‌ای درست شده‌اند که می‌تونن همه نوع توهمی رو در مسافرها ایجاد کنن. لازم نیست آدم ضعیفی باشین تا تو این تله‌ها بیافتین. دستگاه‌های معینی، که از داخل لوکوموتیو کار می‌کنن، صدا و حرکاتی رو ایجاد می‌کنن که به نظر بیاد قطار داره حرکت می‌کنه. هرچند ترن هفته هاست که ایستاده ولی مسافرها از پنجره‌ها منظره‌های چشم‌نوازی رو می‌بینن که دارن رد می‌شن.

-       چه هدفی داره این کار؟

-       شرکت همه این کارا رو با یه هدف سالم انجام می‌ده تا نگرانی مسافرها را تقلیل بده، و احساس تغییر مکان رو تا حد ممکن کم کنه. امید میره که یه روزی شانس بزنه و راه آهن دست یک شرکت قدرتمند بیفته که براشون مهم نباشه بدونن کی به کجا می‌ره و از کجا می‌آد.

-       و شما خودتون خیلی با ترن سفر کردین؟

-       من، قربان، فقط سوزنبانم. راستش رو بگم یک سوزنبان بازنشسته که فقط گهگاه اینجا پیدام میشه، برای اینکه اون دوره‌های خوش یادم بیاد. هیچوقت سفر نکردم و علاقه‌ای هم به این کار ندارم. اما مسافرها قصه‌هاشونو برام گفته‌ن. می‌دونم که ترن‌ها غیر از دهکده‌ی «اف» که ماجراش رو براتون گفتم، روستاهای زیاد دیگری هم ایجاد کرده‌ن. بعضی وقتها پیش میاد که کارکنان قطار دستورای مرموزی دریافت میکنن. از مسافرها می‌خوان که از قطار پیاده بشن، ظاهرا برای اینکه از دیدن زیبائی‌های یک محل معین کیف کنن. بهشون از غار و آبشار و خرابه‌های دیدنی میگن. مامور مهربانانه میگه: «پانزده دقیقه توقف برای اینکه از دیدن غار فلان یا بهمان لذت ببرید.» به محض اینکه مسافرها به اندازه کافی از قطار فاصله میگیرن، قطار با سرعت تمام فرار میکنه.

-       و مسافرها؟

-       برای مدتی سردرگم از یکجا به جای دیگه میرن، اما بعد دور هم جمع میشن و یک دهکده به پا می‌کنن. این ایستگاه‌های بیرون از زمان، در جاهای مناسب درست میشن، خیلی دور از شهرها، و پر از مواد طبیعی کافی. اونجا دیگه مردها شریک زندگیشونو ترک میکنن و به زنائی که خیلی زیادن، بخصوص جوون، بند میکنن. شما بدتون میاد روزهای آخر زندگیتونو تو یک محل ناآشنای خوش‌منظر، با یک دختر جوان بگذرونین؟

غریبه، سرشار از مهربانی و شیطنت، با لبخند چشمکی ‌زد و به پیرمرد نگاه کرد. در همین لحظه صدای سوتی از دور شنید. سوزنبان جِستی زد و با فانوسش علامت های مضحک و مغشوشی ‌داد.

غریبه ‌پرسید: همین قطاره؟

متاسفانه پیرمرد با سرعت به طرف خط دویده بود. وقتی به یک فاصله معینی رسید سر برگرداند و فریاد زد:

-         شانس آوردین! فردا به ایستگاه معروفتون می‌رسین. گفتین اسمش چی بود؟

مسافر پاسخ داد: «ایکس!»

در این لحظه پیرمرد در روشنی بامدادی محو شد. اما نقطه‌ی سرخ فانوسش همچنان در میان ریلها با سرعت به سوی قطار می‌دوید و می‌جهید.

در عمق این منظره، لوکوموتیو مثل یک ظهورِ پر سر و صدا نزدیک می‌شد.

□□□

Posted by reza at 8:36 PM

July 9, 2008

«نرودا»، و عاشقانه‌ای غمگین

نوشتن از «پابلو نرودا»، یکی از پرآوازه‌ترین شاعران قرن بیستم، برای توئی که با سر زدن به این صفحه پیداست با ادبیات بیگانه نیستی، شاید مثل زیره به کرمان بردن باشد. ولی کرمانی‌ها هم بعید نیست گاهی وقت‌ها از زیره‌ی پیشکشی بدشان نیاید!
فقط به قصد یادآوری می‌گویم که «نرودا» در سال ۱۹۰۴ در خانواده‌ای کارگری در شیلی به دنیا آمد، و در سن یک ماهگی مادرش را از دست داد. از ده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد، و در نوزده سالگی با انتشار مجموعه شعر «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه‌ی غمگین» به شهرتی جهانی رسید. از میان ده‌ها جایزه ادبی معتبر که به کارهای او تعلق گرفته‌اند تنها اشاره‌ای به جایره نوبل ادبیات سال ۱۹۷۱، باید کفایت کند. 

       

و اما این مقدمه‌ای بود تا برگردان فارسی یکی از شعرهای همان مجموعه که نامش در بالا  آمد را برایتان بنویسم (البته شاید این شعر، یا حتی همه‌ی شعرهای این مجموعه‌ی بسیار معروف، قبلا به فارسی ترجمه شده باشند که من از آن بی‌خبر باشم):
□□□
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم: «شب، پر ستاره است،
و ستاره‌ها، آبی، در دور دست‌ها، از سرما می‌لرزند.»

باد در آسمان می‌گردد و می‌خواند.

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
او را می‌خواستم، و او هم مرا می‌خواست، گاهی.

در شب‌هائی مثل این، در آغوش می‌داشتمش.
در زیر آسمانِ بی‌انتها، بارها و بارها می‌بوسیدمش.

او مرا می‌خواست، و من هم می‌خواستمش، گاهی.
چطور می‌شد به آن چشمان درشتش عاشق نمی‌شدم!

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
با این فکر که ندارمش، که گُمش کرده‌ام.

شبِ دراز را می‌شنوم، درازترین شبِ بی او را.
و شعر از روحم می‌چکد، مثل شبنم از علف.

چه غم، که عشقم نتوانست حفظش کند!
شب پر ستاره است و او با من نیست.

همه همین است. در دور دست‌ها کسی می‌خواند. در دوردست‌ها.
روحم از گم کردنش راضی نیست.

نگاهم، گوئی برای نزدیک کردنش، می‌جویدش.
دلم می‌جویدش، و او با من نیست.

همین شبی که بر همان درختان، رنگ سپید می‌زند.
ما، ما دوتایِ آن روزها، همان که بودیم نیستیم.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما وقتی می‌خواستمش،
صدایم باد را می‌جُست تا خود را به گوش او برساند.

فرق است، فرق خواهد کرد، مثل بوسه‌های قبلی‌ام
صدایش، اندام موزونش. چشمان بی‌انتهایش.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما می‌خواهمش، گاهی.
عشق چه کوتاه، و فراموشی چه طولانی است!

چون در شب‌هائی این چنین، در آغوش داشتمش،
روحم از گم کردنش راضی نیست.

با این همه، شاید این آخرین رنج او برای من باشد،
و این، آخرین شعری که برایش می‌سرایم.
□□□

Posted by reza at 2:06 PM

July 3, 2008

«آن زن»

با نوشته‌های «خوزه دونوسو»، اول بار ده دوازده سال پیش، با خواندن رمانی که برای این نویسنده‌ی شیلیائی شهرتی جهانی به همراه آورد، یعنی رمانِ «پرنده‌ی شهوتناکِ شب» آشنا شدم. این رمان، و سبکِ نگارش «خوزه دونوسو» همواره جای خاصی در ذهن من داشته‌اند. دیشب به طور اتفاقی در میان کتاب‌هایم، در یک مجموعه قصه‌ی کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین، چشمم به قصه‌ای از او خورد با عنوان «آن زن». قبل از خواب خواندمش و مستِ فضای سوررئالستی قصه به خواب رفتم، اما ساعاتی بعد، قبل از طلوع آفتاب، با ذهنی مملو از راز و رمزی که در این قصه هست از خواب بیدار شدم. در این جور مواقع می‌دانم چاره‌ای جز درگیر شدن با واقعیت ندارم! باید می‌پذیرفتم که قصه‌ی کوتاهِ «آن زن» ‌گیراتر از آن است که به سادگی بتوانم در گوشه‌ای از ذهنم بایگانی‌اش کنم. راه حلش را هم بلدم. این بود که قلم به دست گرفتم و آن را برای توئی که به این صفحه سرمی‌زنی، از متن اصلی به فارسی برگرداندم تا بخشی از سنگینیِ زیبای آن را بر دوش تو بگذارم!

□□□

یادم نمی‌آید با اطمینان بگویم اولین بار کِی بود که از وجودش آگاه شدم. اما اگر اشتباه نکنم بعد از ظهر یک روز زمستانی بود در یک تراموا که از محله‌ای شلوغ می‌گذشت.

وقتی حوصله‌ام از اتاقم، و از گفتگوهای روزمره‌ام سر می‌رود معمولا سوار تراموائی می‌شوم که مسیرش را نمی‌شناسم و اینجوری گشتی در شهر می‌زنم. آن روز یک کتاب برداشته بودم تا اگر میلم کشید بخوانمش، ولی لایش را باز نکردم. بارانِ پراکنده‌ای می‌بارید و تراموا تقریبا خالی پیش می‌رفت. کنار پنجره‌ای نشسته بودم و با پاک کردن بخارِ تکه‌ای از شیشه، به خیابان نگاه می‌کردم. آن لحظه‌ای را که آمد کنارم نشست دقیقا به یاد نمی‌آورم. ولی وقتی تراموا از پیچی عبور کرد آن احساس گذرا و البته مرموز که وقتی سر می‌رسد فقط یک لحظه کوتاه است که انگار آن را قبلا زندگی کرده‌ام، یا در خواب دیده‌ام، به سراغم آمد. این صحنه، کپیِ دقیقی بود از آن چه برایم کاملا آشنا بود: جلو من، یک گردنِ چاق حلقه‌های چربی‌اش را روی یک پیراهن فرسوده ریخته بود؛ سه چهار نفر، پراکنده روی صندلی‌‌های تراموا نشسته بودند؛ بیرون، سرِ نبش، یک داروخانه بود با تابلو روشن، و یک پاسبان که کنار صندوق پستِ قرمز داشت دهن دره می‌کرد، و تاریکی که در چند دقیقه کوتاه فرو افتاد. علاوه بر این، زانوئی را دیدم پوشیده در یک بارانیِ سبز، در کنار زانوی خودم.

با این احساس آشنا بودم و بیش از اینکه نگرانم کند سرگرمم می‌کرد. به همین خاطر سختم نبود در اعماق مغزم جستجو کنم که این تصویر، بارِ پیش، کِی و چگونه پیش آمده بود. با لبخندی شوخ در درونم، این فکر را از ذهنم راندم و به همین بسنده کردم که سرم را بگردانم تا صاحبِ آن زانوی پوشیده در بارانیِِ سبز را ببینم.

یک زن بود. یک زن که یک چتر خیس به دست، و کلاهی مناسب به سر داشت. یکی از آن زن‌های دور و بر پنجاه ساله که هزارها از آن‌ها در این شهر هستند: نه زیبا و نه زشت، نه دارا و نه فقیر. اجزاء معمولیِ صورتش نشان می‌داد که از یک زیبائی عادی برخوردار است. ابروانش در قوس بالای دماغش، بیش از معمول به هم پیوسته بود، چیزی که مشخصه‌ی آشکار صورتش بود.

 این توضیحات را بر مبنای رویدادهای بعدی می‌دهم چون آنچه از آن زن در آن وقت دیدم خیلی کم بود. زنگ به صدا در آمد و تراموا راه افتاد و از آن صحنه‌ی آشنا دور شد، و من دوباره از تکه‌ای که روی پنجره پاک کرده بودم به خیابان نگاه کردم. چراغ‌های خیابان روشن شده بودند. پسرکی از دکانی با دو هویج و نانی در دست در آمد. ردیف خانه‌های کوتاه، در طول پیاده‌رو گسترده بود: پنجره، در، پنجره، در، دو پنجره، و حالا کفاش‌ها و لوله‌کش‌ها و سبزی‌فروش‌ها دکان‌های کوچکشان را بسته بودند.

چنان حواسم جای دیگر بود که متوجه نشدم همسفرِ صندلیِ بغلی‌ام کِی از تراموا پیاده شد. چطور می‌توانستم متوجه شوم وقتی پس از اینکه نگاهش کردم دیگر به او نیاندیشیدم؟

تا شبِ بعد به او فکر نکردم.

خانه‌ی من در محله‌ای است بسیار متفاوت با آن محله‌ای که عصر دیروز با تراموا رفته بودم. در پیاده‌روها درختان بسیاری وجود دارند، و خانه‌ها، خودشان را پشتِ نرده‌ها و پرچین‌های ضخیم پنهان کرده‌اند. خیلی دیروقت بود، و من پس از سپری کردن بخش بزرگی از شب با دوستان، و سر کشیدن آبجو و قهوه، خسته بودم. با یقه‌ی بالاکشیده‌ی بارانی‌ام داشتم به سوی خانه می‌رفتم. قبل از این که از خیابانی عبور کنم، پرهیبِ کسی را از دور تشخیص دادم که در تاریکی، زیر شاخه‌های درخت ایستاده بود و آشنا به نظر می‌آمد. یک لحظه با دقت نگاهش کردم. بله، همان زنی بود که عصر روز گذشته با من در تراموا بود. وقتی از زیرِ نورِ چراغِ خیابان گذشت بلافاصله بارانی سبزش را شناختم. در این شهر هزاران بارانی سبز وجود دارد، با این وجود شک نداشتم که این یکی، مال او بود. علیرغم این که آن زن را فقط چند ثانیه دیده بودم، و هیچ چیزش توجهم را جلب نکرده بود، شناختمش. رفتم به پیاده‌رو مقابل. آن شب، بی‌آنکه به پرهیبی که زیر درختان، در خیابانی خلوت، پنهان شده بود فکر کنم، خوابیدم.

یک صبحِ آفتابی، دو روز بعد، آن زن را در یک خیابان مرکزی شهر دیدم. جنب و جوشِ ساعت دوازده در اوج خودش بود. زن‌ها پشتِ ویترینِ مغازه‌ها ایستاده بودند و سرِ خرید لباس یا پارچه‌ای بحث می‌کردند. مردها از اداره‌هاشان، با پوشه‌ای زیرِ بغل، در می‌آمدند. وقتی قاطیِ این همه، آن زن را دیدم دوباره بازشناختمش، گرچه مثل بارهای قبل لباس نپوشیده بود. حسِ غریبی، به نرمی از ذهنم عبور کرد که چرا هویتش از ذهنم پاک نشده است تا او را با باقیِ ساکنین این شهر اشتباه کنم.

بعدترها، تقریبا بی‌وقفه، شروع به دیدن آن زن کردم. با او در هر جائی، و در هر ساعتی روبرو می‌شدم. اما گاهی یک هفته یا بیشتر می‌گذشت که نمی‌دیدمش. آنوقت این ایده‌ی ملودراماتیک به سراغم می‌آمد که مبادا آن زن تعقیبم می‌کند. ولی وقتی به این می‌اندیشیدم که بر خلاف من، او اصلا مرا در میان جمعیت به جا نمی‌آورد، این فکر را پس می‌زدم. در عوض برای من جالب بود که او را در میان آن همه چهره‌ی ناشناخته تشخیص می‌دادم. توی یک پارک نشسته بودم که با سبدی پر از سبزیجات در دست، از کنارم می‌گذشت. ایستاده بودم سیگار بخرم، و او داشت پول سیگارش را می پرداخت. می‌رفتم سینما، و آنجا آن زن، دو ردیف بالاتر نشسته بود. به من نگاه نمی‌کرد ولی من از زیرِ نظر گرفتنش تفریح می‌کردم. لب‌هائی نسبتا قلوه‌ای داشت. حلقه‌ای پهن و نسبتا معمولی، به انگشت داشت.

ذره ذره شروع کردم دنبالش بگردم. روز برایم کامل نمی‌شد اگر نمی‌دیدیمش. وقتی داشتم کتاب می‌خواندم، مثلا، متعجب می‌شدم از اینکه داشتم در مورد آن زن گمانه می‌زدم به جای اینکه به نوشته توجه داشته باشم. او را در شرائطی تخیلی می‌گذاشتم، در میانِ چیزهائی که خودم هم نمی‌شناختمشان. شروع کردم به جمع کردن اطلاعات در مورد آن زن، اطلاعاتی به تمامی بی‌اهمیت و بی‌معنا: از رنگ سبز خوشش می‌آید؛ مارک خاصی سیگار می‌کشد؛ خودش برای غذای خانه‌اش خرید می‌کند.

گاهی به شدت برای دیدنش احساس نیاز می‌کردم، به طوری که وقتی گرفتار بودم کارم را ترک می‌کردم تا به دنبالش بگردم. و بعضی وقت‌ها پیدایش می‌کردم. گاهی وقت‌ها نه، و با تنگ‌خُلقی برمی‌گشتم تا خودم را در اتاقم حبس کنم، بی‌آنکه بتوانم باقیِ شب به چیز دیگری فکر کنم.

یک روز بعد از ظهر رفتم بیرون قدم بزنم. قبل از بازگشت به خانه در میدان، روی نیمکتی نشستم. از این جور میدان‌ها تنها در این شهر یافت می‌شود. کوچک و جدید، که در چنین محله‌ای، نه ثروتمند و نه فقرزده، به حادثه‌ای می‌ماند. درختان، بی‌برگ و بار بودند، انگار رشد کردن از آن‌ها دریغ شده بود، و از این که در محله‌ای چنین غمگین و کم اهمیت کاشته شده بودند احساس توهین می‌کردند. در گوشه‌ای، یک فواره، اندامِ سه مرد را که در برکه‌ای از نور با هم حرف می‌زدند، روشن می‌کرد. درونِ یک حوضچه‌یِ خشک، که ظاهرا تعمیرش هرگز تمامی نداشت، پاره‌های آجر، پوستِ میوه، و تکه‌های کاغذ ریخته شده بود. به ندرت زوجی روی نیمکت‌ها می‌نشستند و حرف می‌زدند، گوئی زشتیِ میدان برای یک نزدیکیِ صمیمانه مناسب نبود.

در یکی از گذرهای میدان، آن زن را دیدم که نزدیک می‌شد، بازو در بازوی زنی دیگر. آرام گام برمی‌داشتند و به گرمی حرف می‌زدند. وقتی از جلو من رد می‌شدند شنیدم که آن زن با صدائی غمگین گفت: غیر ممکنه!

زنِ دیگر، برای دلداری، بازویش را دور شانه‌ی آن زن انداخت. حوضچه‌ی نیمه ساخته را دور زدند و از گذرِ دیگری دور شدند.

نگران، از جایم برخاستم و به دنبالشان رفتم، به این قصد که با او روبرو شوم و از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است. اما آندو، در کوچه‌هائی که در آن‌ها، چند نفری به دنبال بر آوردنِ آخرین نیازهای روزانه در گذر بودند، ناپدید شدند.

در اثر این دیدار، هفته بعد آرام نداشتم. دورِ شهر قدم می‌زدم به این امید که آن زن از سر راهم بگذرد، اما نمی‌دیدمش. انگار محو شده بود، و من همه‌ی کارهایم را رها کردم چون کمترین تمرکزی نداشتم. احتیاج داشتم عبورش را ببینم، نه چیزی بیشتر، تا بدانم آیا دردِ آن روز عصرش در میدان، ادامه داشته یا نه. به جاهائی که قبلا دیده بودمش مرتب سر می‌زدم، با این فکر که کسی را بیابم که مرا با فامیل‌ها یا دوستانِ او آشنا کند تا در مورد آن زن پرسش کنم. ولی نمی‌دانستم از چه کسی بپرسم، و ولشان می‌کردم بروند. تمامِ آن هفته ندیدمش.

هفته‌های بعدی بدتر بود. خودم را به مریضی زدم تا در رختخواب بمانم و از این طریق حضور کسی که ذهنم را پُر کرده بود را فراموش کنم. شاید در پایانِ چند روز در خانه ماندن، ناگهان در اولین روزِ بیرون رفتنم، وقتی کمترین انتظار را داشتم، او را می‌دیدم. اما نتوانستم مقاومت کنم، و از خانه‌ای که آن زن در تمام لحظات اشغالش کرده بود خارج شدم. وقتی بلند می‌شدم احساس ناتوانی می‌کردم، جسما ضعیف شده بودم، با این وجود سوارِ تراموا شدم، سینما رفتم، در بازار قدم زدم، و به دیدن نمایشی در یک سیرک، خارج از شهر رفتم. آن زن در هیچ کجا ظاهر نشد.

اما پس از مدتی دوباره دیدمش. خم شده بودم بند کفشم را ببندم که دیدمش داشت از پیاده‌رویِ آفتابیِ مقابل می‌گذشت، با لبخندی گشاده بر لب، و شاخه‌ای از درختی در دست، که در آن فصلی که داشت آغاز می‌شد می‌روئید. می‌خواستم تعقیبش کنم اما او در گیجیِ کوچه‌ها گم شد.

پس از آنکه ردش را در آن موقعیت از دست دادم نقش او از ذهنم پاک شد. به دوستانم برگشتم، با آدم‌های تازه آشنا شدم و گاهی تنها، و گاهی با یک همراه، در خیابان‌ها قدم ‌زدم. نه اینکه آن زن را فراموش کرده باشم. بنظر می‌رسید وجودِ او، به زبانِ بهتر، با وجود آدم های دیگرِ این شهر، یکی شده بود.

یک روز صبح، مدت‌ها بعد، با این اطمینان که آن زن در بسترِ مرگ است بیدار شدم. شنبه روزی بود، و بعد از نهار رفتم بیرون زیر درخت‌های محله‌‌ام قدم بزنم. در یک بالکن، پیرزنی داشت آفتاب می‌گرفت، با شالی پُر پشم روی زانویش. دختری در یک مزرعه، صندلی‌های باغ را رنگِ قرمز می‌زد تا برای تابستان آماده‌شان کند. آدم‌های کمی در خیابان بودند و اشیاء و صداها در هوای صاف مشخص‌تر بودند. اما در جائی از همین شهر که من در آن گام می‌زدم، آن زن در حال مرگ بود.

به خانه برگشتم، و به انتظار در اتاقم ماندم.

از پنجره‌ی اتاقم، سیم‌های برق را که در باد تکان می‌خوردند می‌دیدم. ورای سقف و ورای تپه‌ها، نورِ روز، بیش و بیشتر، به تاریکی می‌گرائید. سیم‌ها، نفس زنان به لرزیدن ادامه می‌دادند. در باغ، کسی داشت سبزه‌ها را با شیلنگ آب می‌داد. پرندگان خود را برای شب آماده می‌کردند و از پنجره‌ام دیده می‌شدند که با سر و صدا و جفت و خیزشان سرشاخه‌های درختان را می‌انباشتند. در باغِ همسایه بچه‌ای خندید. سگی نالید.

بعد، یکباره همه‌ی صداها همزمان خاموش شد و چاهی از سکوت در آن شبِ آرام، دهان باز کرد. سیم‌ها دیگر نمی‌لرزیدند. در محله‌ای ناشناخته، آن زن مرده بود. آن شب، درِ خانه‌ای نیمه باز بود، و شمع‌هائی در اتاقی که از نجواهای آرام و تسلیت‌گو پُر بود، می‌سوختند. شب به سوی پایانی نامحسوس می‌سُرید و تمامی افکار مرا در مورد آن زن محو می‌کرد. بعد، باید خوابم برده باشد چون چیز دیگری از آن شب به یاد ندارم.

روز بعد در روزنامه دیدم که خانواده‌ی خانمِ «استر دِ آرانسیبیا» با اعلام ساعتِ تشییع جنازه، مرگ او را به اطلاع رسانده بودند. می‌توانست خودش باشد؟ ... بله، بدون شک خودش بود.

به مراسم رفتم و به آرامی به دنبالِ صفِ تشییع کنندگان، در خیابان‌های عریضِ گورستان گام زدم، در میانِ افرادی ساکت که اجزاء صورت و صدای آن زنی را می‌شناختند که برایش عزادار بودند. بعد، کمی زیرِ تاریکیِ درخت‌ها قدم زدم زیرا آن عصرِ آفتابی، آرامشی ویژه برایم به همراه داشت.

حالا فقط گاه به گاه به آن زن فکر می‌کنم.

گاهی وقت‌ها، مثلا سرِ یک پیچ، این ایده به ذهنم هجوم می‌آورد که این صحنه‌ی حاضر، بازتولیدِ صحنه‌ی دیگری است که در گذشته می‌زیسته. در چنین مواقعی برایم اتفاق می‌افتد که آن زن را می‌بینم که با ابروهای پیوسته و بارانیِ سبز از کنارم می‌گذرد. ولی کمی خنده‌ام می‌گیرد زیرا من خودم دیدم که تابوتش را در قبر گذاشتند، در گورستانی با صدها قبر، همه شبیه به هم.

□□□

Posted by reza at 3:22 PM

February 29, 2008

«کسی را که خوش می‌دارم»

این عنوان شعری است از «ماریو بنه‌دتی»، شاعر، قصه‌‌پرداز، نمایش‌نامه نویس، و یکی از سرشناس‌ترین هنرمندان سیاسی در قاره‌ی آمریکای لاتین. «بنه‌دتی» که اهل اوروگوئه است و حالا باید هشتاد و هشت سال داشته باشد در سال‌های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۵ که نظامیان بر کشورش مسلط بودند تن به تبعید داد و در پرو، کوبا، و اسپانیا به خلق آثاری با طعم تند سیاسی دست زد. او، گرچه در دنیای غیر اسپانیائی زبان خیلی شناخته شده نیست، هم اکنون نیز در سراسر آمریکای لاتین از اعتبار و محبوبیت کم نظیری برخوردار است.


تا برداشتی از شیوه‌ی خلاقیت ادبی «ماریو بنه‌دتی» به دست دهم شعر «کسی را که خوش می‌دارم» را برایتان به فارسی برمی‌گردانم:

کسی را خوش می‌دارم که چالاک باشد، که لازم نباشد زورش کنی
که لازم نباشد بگوئی چه بکند، بلکه خودش بداند چه باید بکند.
کسی را خوش می‌دارم که توانائی ارزیابی نتیجه‌ی اعمالش را داشته باشد
که راه حل‌ها را به دست اتفاق نسپرد.
کسی را خوش می‌دارم که با مردمش صادق باشد
و با خودش، اما چشم‌اندازش را از دست ندهد
چرا که انسانیم و جائز الخطا.
کسی را خوش می‌دارم که باور داشته باشد کار در جمع دوستان
بیشتر از تلاش‌های پراکنده‌ی فردی نتیجه می‌دهد.
کسی را خوش می‌دارم که ارزش شادمانی را بداند.
کسی را خوش می‌دارم که جدی و روراست باشد
که بتواند با بحثی منطقی و مستحکم
در مقابل تصمیمات یک رئیس بایستد.
کسی را خوش می‌دارم که منتقد باشد، لاپوشانی نکند
که از قبول اینکه چیزی را نمی‌داند، یا اشتباه می‌داند شرمسار نگردد.
کسی را خوش می‌دارم که اشتباهاتش را بپذیرد
که قدرت داشته باشد دو باره همان را مرتکب نشود.
کسی را خوش می‌دارم که بتواند انتقادم کند
انتقادی سازنده، رو در رو؛ این کسان را من دوست می‌نامم.
کسی را خوش می‌دارم که وفادار و پایدار باشد
که در مسیر دستیابی به اهداف و ایده‌هایش سست نگردد.

با کسی این چنین، دست به هر کاری می‌زنم.
حالا، با داشتن کسی از این دست در کنارم
دستمزد خوبی به خودم پرداخته‌ام!

Posted by reza at 10:36 AM

February 26, 2008

«چرمِ عشق»

حدود یک دهه قبل وقتی به طور پیگیر برای تلویزیون هلند فیلم مستند می‌ساختم قرار بود از «جان برگر» نویسنده صاحب نام انگلیسی که حالا متجاوز از هشتاد سال سن دارد فیلم مستندی بسازم. این طرح مثل بسیاری از طرح‌های دیگر به سرانجام نرسید ولی یادداشت‌های من در مورد این منتقد هنری و رمان نویس نامدار که آثارش جوائز ادبی بسیاری را برای او به ارمغان آورده‌اند همچنان باقی است.


از «جان برگر» باید تا کنون بیش از بیست و پنج کتاب منتشر شده باشد ولی یکی از کتاب‌های سه‌جلدی او با عنوان‌های «سال خوک»، «زمانی در اروپا» و «بنفشه و زنبق» حال و هوائی روستائی و عطر و بوئی سخت عاشقانه دارد. این تریولوژی چیزی مثل داستان‌های کوتاه به هم پیوسته‌ است که گاهی به شعر تن می‌زنند. برگردان دو شعرگونه از این کتاب را برای دادن حسی از طعمِ قلم او برایتان می‌آورم.
غزل عاشقانه قدیمی
علوفه از عشقی آبیاری شد
که آسمان به زمین ورزید.
تو درد بودی در کمرگاه من
درگرفته از خالی کردن گاری‌ها.
مرده‌ها
درگاه را انباشته‌ بودند
با پس زمینه‌اش،
تو خانه من بودی
شمعی در پای درخت آلو
و ماندگاری من.

چرم عشق
فرسوده از جدائی
همچون چارچوب دروازه‌ها
و ارواح سپید رفتگان
پیچیده در کرباس.
ما از اشتیاق حرف می‌زنیم.
اشتیاق ما شورابه‌ی دباغخانه‌هاست
که پوستِ خام در آن آویخته‌اند
تا از کناره‌اش
چرم عشق بسازند.  

Posted by reza at 9:19 PM

November 4, 2007

«هاری پاتِر» و راز محبوبیت بی‌همتایش

  همین تابستان پیش وقتی هنوز در ویرجینیا مشغول تدریس بودم یک شب طبق معمولِ چهارشنبه شب‌‌ها، پس از نمایش یک فیلم سینمائی و گفتگو با سازنده‌اش همراه همه‌ی حاضران به کانتین دانشکده رفتیم و لبی تر کردیم و به بحث و گفتگوی غیررسمی ادامه دادیم. اما یک ساعت بعد، یعنی حدود ساعت یازده شب، وقتی مثل موارد قبلی پابه‌پا شدم که بروم خانه دیدم انگار کسی به فکر رفتن نیست و همه همچنان خیال دارند بمانند و از اینور و آنور حرف بزنند. برای اینکه به قول اسپانیائی‌ها گوسفند سیاه توی گله‌ی سفید نباشم یک ساعت دیگر هم ماندم اما به نظرم رسید امشب کسی به فکر کوتاه آمدن نیست. بالاخره از یکی از همکاران که همچنان مشغول گپ زدن با یکی دیگر بود پرسیدم چرا از این همه استاد و دانشجو کسی امشب به فکر رفتن نیست. با تعجب نگاهم کرد و گفت: ساعت سه صبح کروگر (یک سوپرمارکت زنجیره‌ای معروف در آمریکا) فروش جلد آخر هاری پاتِر را شروع می‌کند. همه دارند وقت می‌کُشند تا به موقع بروند توی صف خرید هاری پاتِر بایستند!

شش هفت سال پیش وقتی اولین کتاب هاری پاتر یعنی «هاری پاتر و سنگ جادو» به فیلم برگردانده شد اتفاقا در همان ویرجینیا بودم. به قدری از فیلم استقبال شده بود که وسوسه شدم بروم آن را ببینم. دیدم، و خیلی هم خوشم آمد. می‌توانستم فکر کنم بچه‌ها و نوجوانان که هنوز مثل ما بزرگترها ذهنشان درگیر واقعیت‌های گریزناپذیر زندگی نشده است چگونه به همراه قوه‌ی تخیل شیرین خانم «ج.ک. رولینگ»، خالق هاری پاتر، بر جاروی پرنده‌ی جادوگرانِ خوش‌نیتِ این قصه سوار می‌شوند و در مدرسه‌ی جادوگری «هاگوارتز»، همپای هاری پاتر درس جادوگری می‌گیرند.

گرچه در طول دیدن فیلم، به عنوان یک بزرگسال افسار واقعیت‌های روزمره اسب خیالم را از تاخت وامی‌داشت اما به عنوان یک فیلمساز وسوسه‌های دیگری در من زنده می‌شد، وسوسه‌ی دانستن تکنیک چشمگیر ساختن صحنه‌هائی مثل فوتبال بازی جادوگران خردسال سوار بر جاروهای پرنده‌شان، که یکی از زیباترین صحنه‌های اولین فیلم از سری هاری پاتر است.

و اما این همه را گفتم تا بگویم از چند ماه پیش که جلد هفتم هاری پاتر با عنوان «هاری پاتر و قدیسان مرگ» (که قرار است جلد آخر این سری داستان‌ها باشد) در آمده تا حالا بارها وسوسه شدم تا دستکم یکی از این قصه‌ها را به شکل کامل بخوانم شاید کمی از راز محبوبیت بی‌همتای این قصه‌ها، که نه تنها بچه‌ها که والدین آن‌ها را هم مسحور کرده است، آگاهی بیابم. این است که وقتی دو سه روز پیش چشمم به کتاب «هاری پاتر و زندانی آزکابان» در یک روزنامه‌فروشی در فرودگاه افتاد بلافاصله آن را خریدم و برای این که همسفرانم در هواپیما متوجه نشوند با این موی سفید چه کتابی در دست دارم روزنامه‌ای روی جلد آن کشیدم و شروع به خواندنش کردم، و از شما چه پنهان هنوز هم مثل بچه‌ها دارم ازخواندن ماجراهائی که بر جادوگران خردسال، مثل هاری پاتر در دنیای «ماگِل‌ها» می‌گذرد - نامی که نویسنده به غیرجادوگران، مثل من و شما، داده است لذت می‌برم!

Posted by reza at 3:58 PM

August 28, 2007

«حُزن»

 

[حوزون، که در ترکی به معنای اندوه است ریشه‌ی عربی دارد؛ وقتی این لغت در قرآن دیده می‌شود (به صورت حُزن در دو سوره، و به صورت حازِن در سه سوره) همان معنائی را می‌دهد که در ترکی امروز متداول است. پیامبر محمد سالی را که در آن همسرش خدیجه و عمویش ابوطالب را از دست داد «سنه الحزن» یا سال اندوه نامید و همین تائید می‌کند این لغت به معنای احساس عمیق اندوه روحی است.]

 

این آغاز فصل دهم از آخرین کتاب «اُرهان پاموک» با عنوان «استانبول» است؛ نویسنده‌ای که تا کنون آخرین نفری است که به جایزه ادبی نوبل دست یافته. او با این مقدمه وارد بحثی فلسفی و برای من کسل کننده می‌شود در مورد حُزن در اسلام و صوفی‌گری، و برداشت بزرگانی چون القندی و ابن سینا را از این لغت با همقطاران اروپائی‌اشان مثل ارسطو و دیگران تاخت می‌زند تا در دو سه صفحه بعد که تصویری خواندنی از استانبول حُزن زده با جادوی قلمش ترسیم می‌کند:

[برای احساس این حزن باید صحنه‌هائی را به خاطر آورد که در آن‌ها شهر [استانبول] در تمامیتش به نمادی از حُزن، به جوهر حُزن، بدل می‌شود. دارم از شب‌هائی حرف می‌زنم که خورشید زود غروب می‌کند، از پدرهائی که با کیسه‌های پلاستیکی در دست در زیر نور چراغ‌های خیابان‌های فرعی به منزل برمی‌گردند. از کشتی‌های مسافری قدیمی در بُسفر که وسط زمستان به ایستگاه‌های متروک می‌رسند، جائی که جاشوان خواب‌زده، سطل به دست، با چشمی به تلویزیون سیاه و سفیدی که در ته ایستگاه است عرشه کشتی‌ها را می‌سایند؛ از کتاب فروش‌های پیری که از یک مشکل مالی به مشکل مالی دیگر می‌روند و بعد لرزان در تمام روز به انتظار مشتری می‌مانند؛ از سلمانی‌های که از این می‌نالند که پس از بحران اقتصادی مردها کمتر سرشان را اصلاح می‌کنند؛ از بچه‌هائی که بر سنگفرش خیابان‌ها، در میان ماشین‌ها توپ بازی می‌کنند؛ از زن‌های روپوشیده‌ای که زنبیل پلاستیکی خرید به دست در ایستگاه‌های پرتِ اتوبوس، بی‌آنکه با کسی همصحبت شوند به انتظار اتوبوسی که هرگز نخواهد آمد می‌مانند؛ از خانه‌های قایقی خالی در ویلاهای قدیمی بُسفر؛ از قهوه خانه‌های مملو از مردان بیکار؛ از خانم‌بیارهای صبور در شب‌های تابستانی که در بزرگترین میدان شهر به دنبال آخرین توریست مست می‌گردند؛ از جمعیتی که در شب‌های زمستانی برای سوار شدن به کشتی‌ها هجوم می‌برند؛ از عمارت‌های چوبی که تمام تخته‌هایشان ترک برداشته‌اند حتی آن‌هائی که اقامتگاه پاشاها بودند، و آنهائی که حالا به ادارات شهرداری بدل شده‌اند؛ از زن‌هائی که پشت پنجره به انتظار شوهرانشان سرک می‌کشند؛ شوهرانی که هرگز تا دیروقت شب قادر نیستند به خانه بیایند؛ از پیرمردانی که در حیاط مساجد جزوه و تسبیح و روغن زیارتی می‌فروشند؛ از هزاران هزار ورودیِ آپارتمان‌های همشکل، با نمای بیرونی رنگ و رو رفته از چرکی، زنگ، دوده و غبار؛ و از...]

«پاموک» در ادامه، ده‌ها تصویر دیگر به همین شکل ترسیم می‌کند تا خواننده را به جائی برساند که بگوید:

[... من از این همه حرف می‌زنم. تنها با دیدن حُزن، با نشان دادن علاقه‌مان به نمادهایش در خیابان‌ها، مناظر و مردم این شهر است که بالاخره حُزن را همه جا احساس می‌کنیم: در بامدادن سرد زمستان، وقتی که خورشید به یکباره بر بُسفر می‌تابد و آن بخارِ نرم از سطح آب برخاستن آغاز می‌کند حُزن چنان غلیظ می‌شود که تو می‌توانی تقریبا به آن دست بکشی، می‌توانی حدودا ببینی که مثل فیلم روی مردمش و روی چشم اندازهایش گسترش می‌یابد.]

Posted by reza at 9:06 AM

August 15, 2007

«عمو اَودو»

هرچه کردم خواندن رمان "واقعه نگاری سنگی" را کش بدهم دلم قرار نگرفت. وقتی در خلسه ای تفکربرانگیز رمان را تمام کردم به قولی که برای برگردان چند صفحه ای از آن به فارسی داده بودم افتادم. انتخاب چند صفحه از یک رمان سیصد صفحه ای کار ساده ای نیست بویژه رمانی که هر صفحه اش من را برای ترجمه وسوسه می کرد. بالاخره تکه ای از رمان را که به شکل مستقل قابل خواندن است انتخاب کردم با عنوانی که در پیشانی این مطلب از خودم برایش گذاشتم. این را لازم است بدانید که رمان تماما در مورد شهر کوچکی است در جنوب آلبانی که تاریخ دست به دست شدنش از یک اشغالگر به یک اشغالگر دیگر (ترک، ایتالیائی، یونانی، آلمانی) در این قصه آمده است. اما پیش از خواندن بخش انتخابی من (صفحات صد و پنجاه و سه تا صد و پنجاه و نه) این یک تکه کوتاه را که در صفحات پایانی کتاب (صفحه دویست و هشتاد و نه) آمده بخوانید تا با شهر سنگی "خیروکاستر" از زبان خود نویسنده آشنا شوید.

[شما دیگه کی هستین؟ چه جوریه که پرنده ها و کاه و کمل و درختها رو نمیشناسین؟ مال کجا هستین؟

            مال اون شهری که اونجاس. هرچی میدونیم راجع به سنگه. مثل آدما میمونن، سنگا. سنگا هم یا جوونن یا پیرن، سختن یا نرمن، صاف و صوفن یا زمخت، سوراخ سوراخن یا آبله رو، چاله چوله دار یا رگ رگی، ناقلا یا قابل اعتماد تا پات اگه لیز خورد نگرت داره، یا بی وفا و شادمان از بدبیاریهات، یا وفادار و آماده به خدمت در پی ساختمانها، قرن اندر قرن، یا بدخو، عبوس، مغرور و در انتظار نوشته ای برای تبدیل شدن به سنگ قبر، یا فروتن، جان فدا، بدون چشمداشت پاداشی، صف کشیده بر زمین در ردیفهای بی پایان سنگفرشها مثل آدمهای بی نام و نشان، بی نام و نشان تا پایان زمان.]

***

یکی از آن روزها که شهر بی‌حکومت مانده بود یک هواپیمای ناشناس در آسمان، از سمتی که هیچوقت هیچ هواپیمائی نمی‌آمد، پیدا شد. شاید همان خلبان ره‌گم کرده‌ای بود که هفته پیش یک مشت اعلامیه به زبان آلمانی ریخت که با این عبارت شروع می‌شد «همشری‌های هامبورگی!».

     در روزهای اخیر ظهور هواپیماهای ره‌گم کرده در آسمان شهر ما عادی شده بود. شاید بعد از نبرد از مسیرشان دور می‌افتادند یا شاید بجای پرواز به طرف دشمن تظاهر به این می‌کردند که از مسیرشان دور افتاده‌اند. در اولین فرصت، بخصوص اگر هوا بد بود، با جدا شدن از هواپیماهای دیگر، از مسیر پرواز تعیین شده بیرون می‌زدند و آنقدر در آسمان علافی می‌کردند تا وقت پروازشان به پایان می‌رسید. کارشان خیلی شبیه کار خود ما بود که بعضی روزها به جای رفتن به مدرسه آنقدر لفتش مى داديم تا وقت ناهار می‌شد و به خانه برمى گشتيم.

     هواپیمای ناشناس که به نظر خسته و بی‌حوصله می‌آمد داشت به آرامی پرواز می‌کرد. لابد از جبهه جنگ می‌آمد، گرچه مسیر آمدنش جای شک می‌گذاشت. بعدها، وقتی مردم سعی کردند بفهمند که چرا خلبان بی‌خیال به یکباره بمبی روی ما انداخت حدس زدند که باید خلبان متوجه شده باشد یک بمب اضافه آورده است (معمولا خلبانان ره‌گم کرده بمب‌هایشان را در اعماق جنگل یا بر کوهستان‌ها می‌انداختند)، او باید وقتی همچنان در پرواز بود به خودش گفته باشد «خُب، چرا نیناندازمش روی شهری که حتی اسمش را هم نمی‌دانم؟». و انداختنش.

     این بار شهر تاب تحمل این ضربه را نداشت. در طول روزهای بلند بی‌تفاوتی، نیروی تخیلِ لوله‌ی بلند توپ ضدهوائی قدیمی به غلیان آمده بود. شوق سرکوب شده‌ی درگیر شدن در نبرد هوائی، آماده‌ی بیدار شدن، در درون او خفته بود. و بخصوص وقتی هواپیماهای ناشناس بر فراز شهر پرواز می‌کردند، وسوسه‌ی شلیک به متجاوزین سخت در آن قوت می‌گرفت.

     یکی از آن روزهای معدود بود که ما برای بازی بیرون رفته بودیم. نسبتا دور بودیم، نزدیک قلعه نظامی شهر، کنار خانه‌ی تک‌افتاده‌ی اَودو بابارامو، توپچی پیر. اغلب در پناهگاه یا قهوه‌خانه، اَودو پیر داستان‌های زمان جنگ را تعریف می‌کرد، و ما گرچه در دست او هیچوقت بجز کدو و خیار ندیده بودیم، حالا گلوله‌ی توپ به کنار، معهذا همه احترامش را نگه‌می‌داشتند.

     ما داشتیم درست جلو در خانه اَودو بازی می‌کردیم که صدای هواپیمائی را شنیدیم. برخی از رهگذران ایستادند و دستشان را به دنبال یافتن هواپیما سایه چشم کردند.

     یکیشان گفت «اینهاش!»

     «شکل هواپیمای ایتالیائیه.»

     عمو اَودو و همسرش دم پنجره آمدند. رهگذران دیگر هم در خیابان ایستادند به نگاه کردن.

     هواپیما آرام پرواز می‌کرد. صدای هومِ بلند و تیز موتورهایش موجوار می‌آمد. سکوت بر تماشاگران مستولی بود. بعد ناگهان کسی به سوی پنجره‌ی‌ باربارامو سر برگرداند و فریاد زد «عمو اَودو، چرا یک بار با توپ ضدهوائی ما شلیک نمی‌کنی؟ بزن این خوک سرگردون رو که اون بالاست.»

     جماعت به پچپچه افتاد. ما بچه‌ها اما، قلبمان از هیجان به تپش افتاده بود.

     دو سه تا صدا فریاد زدند «آره، بندازش پائین، عمو اَودو.»

     عمو اَودو از پنجره جواب داد «چرا پا روی دم سگ بذاریم. ولش کنیم بره؟»

     ما همه با هم فریاد زدیم «بجنب عمو اَودو، بندازش پائین.»

یک نفر گفت «خفه! بچه‌های شیطون. ساکت!»

«چرا ساکت باشن؟ حق با اوناس.»

«بندازش پائین، اَودو. توپ ضدهوائی اون بالا افتاده. بدون اینکه کاری بکنه.»

هارلیا لوکا، از میان جمعیت پرسید «چرا دنبال دردسر بگردیم؟ بهتر ولش کنیم. بدتر عصبانیش می‌کنیم تا با بمب تکه تکه‌مون ک