March 29, 2009

«سفر فیل»

  تازه‌ترین رمانِ «خوزه ساراماگو»، نویسنده رمان «کوری» و «در غیاب مرگ»، و برنده نوبل ادبیات، با عنوان «سفر فیل» کمتر از شش ماه پیش در پرتقال منتشر شد و طبق معمول به خاطر نزدیکی زبانی و جغرافیائی، ترجمه اسپانیائی آن همین دو سه ماه پیش به بازار آمد (ترجمه انگلیسی و هلندی این رمان هنوز منتشر نشده و تا جائی که می‌دانم ترجمه به زبان‌های دیگر هم در راه است).

از دیروز که خواندن این رمان سرشار از طنز و لطافت را به پایان بردم تا حالا که دارم این مطلب را در باره‌اش می‌نویسم یک لحظه ذهنم از لحظات زیبائی که تخیل ساراماگو خالقشان بوده رها نشده است.

قصه، که تنها خط اصلی آن واقعیتی تاریخی دارد، این است که در اواسط قرن شانزدهم، «خوانِ سوم» پادشاه پرتقال، برای اینکه هدیه‌ای چشمگیر به پسر عمویش، «ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش»، که برای دیداری از وین به اسپانیا آمده است بدهد، به توصیه‌ی ملکه پرتقال، همسرش، فیلی را که دو سال قبل، از هند با کشتی برای تکمیل اسطبل دربار پرتقال آورده بودند انتخاب می‌کند. پادشاه، پیکی به اسپانیا می‌فرستد تا نظر پسر عمویش را در مورد این هدیه جویا شود، و او و همسرش، دختر پادشاه اسپانیا، بسیار خوشوقت می‌شوند و قرار می‌شود فیل را به موقع به اسپانیا برسانند تا به همراه کاروان ماکسیمیلیانو به وین برده شود.

تا اینجای قضیه واقعیت دارد، و به گفته‌ی «خوِزه ساراماگو»، وقتی به دعوت دانشگاهی، در سالزبورگ (اتریش) بود و داشت در رستورانی به نام «فیل» شام می‌خورد، این قصه را از همکاران دانشگاهیش شنیده بود.

باقی، آنچه در این رمان بلند می‌آید هیچ نیست جز معجزه‌ی تخیل یک نویسنده‌ی خلاق که سعی کرده است سفر یک فیل را از لیسبون (پایتخت پرتقال)، در منتهی‌الیه غرب اروپا، تا وین (پایتخت اتریش) در آنسوی قاره، در زمانی که نه جاده‌ای وجود دارد، نه ماشینی، نه امنیتی و نه سرپناهی در میانه‌ی این راه دراز، تجسم کند و به زیبائی از آن قصه‌ای بپردازد که بارها خواننده را به خنده، و حتی قهقهه بیاندازد؛ بارها آدم را به اندیشه‌ی رابطه‌ی انسان و حیوان وا بدارد؛ و بارها اشک مرا که گاهی با خواندن لحظاتی گیرا زیادی نازکدل می‌شوم در بیاورد.

شخصیت اصلی رمان، پس از فیل البته، فیلبان هندی است که به همراه فیل از هند به دربار پرتقال آمده و حالا تنها کسی است که می‌تواند فیل را در این سفر اودیسه‌وار همراهی کند. و از این رو، گرچه در مقابل مقامات والای درباری اصلا داخل آدم به حساب نمی‌آید ولی در طول این سفر گاهی همه ناچارند به خواست او، که در اصل خواست فیل باشد، تسلیم شوند.

کاروان شامل ده‌ها نظامی سواره و پیاده، خدمه و خدمتکار است با دو ارابه‌ی گاوکِش که صدها کیلو علوفه و صدها لیتر آب، مطرف روزانه فیل را حمل می‌کنند. فرمانده‌ی این کاروان که برای بردن فیل به مرز اسپانیا – مرحله‌ی اول سفر ـ تعیین شده گرچه گاه و بیگاه با فیلبان درگیری دارد ولی آرام آرام چنان به فیل خو می‌کند که با فیلبان از سر مهربانی در می‌آید. یکی از زیباترین لحظات کتاب آنجاست که پس از ماجراهای جالب و طنزآلود بسیار، کاروان به مرز اسپانیا می‌رسد؛ جائیکه کاروانی از اتریشی‌ها برای تحویل گرفتن فیل و فیلبان آمده‌اند تا در مرحله‌ی دوم سفر، آنان را به شمال اسپانیا ببرند و به ماکسیمیلیانو برسانند.

در اینجا فیلبان به فرمانده پرتقالی اطلاع می‌دهد که فیل می‌خواهد با سربازان و خدمه‌ی پرتقالی خداحافظی کند. فرمانده، سربازان را در دو ردیف موازی به صف می‌کند به گونه‌ای که فیل بتواند از میانشان عبور کند. به خواست فیلبان سربازان و خدمه کف دستشان را بالا می‌گیرند و در حالیکه از نزدیک شدن فیل با آن هیبت عظمیش به شدت ترسیده‌اند بی‌حرکت منتظر می‌مانند. فیل با گام‌هائی متین و سنگین به میان دو صف می‌رسد، خرطوم بلند و قطورش را بلند می‌کند، و سر خرطومش را با مهربانی بر کف دست تک تک سربازان و خدمه می‌کشد و به این ترتیب به آنان یک به یک بدرود می‌گوید، «برای اولین بار در تاریخ بشریت، یک حیوان از چند موجود انسانی، به معنای لغوی کلمه خداحافظی کرد. ص ۱۲۷»

اگر به خواهم از لحظاتی مثل این، که رمان مشحون از آن است، یاد کنم باید چند روزی کار و بار دیگرم را رها کنم! فقط برای اینکه تا وقتی این رمان را خودتان نخوانده‌اید در خماری رهایتان نکرده باشم این نکته را می‌گویم که بخش سوم سفر فیل از اسپانیا تا اتریش است که این بار به همراه ماکسیمیلیانو، دوک بزرگ اتریش، و کاروان مجلل و با شکوه ملوکانه‌ی اوست. کاروان با مشکلاتی که حضور فیل موجب شده تا مرز فرانسه راه می‌پیماید و از آنجا با کشتی از طریق مدیترانه به بندر «جِنوا» در ایتالیا می‌رسد، و راه دراز جنوا تا وین را در برف  و باران زمستانی طی می‌کند، و بالاخره پس از ماجراهای بسیار، وقتی موکب مجلل ملوکانه که حالا با حضور یک فیل عظیم الجثه‌ی هندی که اتریشی‌ها هیچ تصوری از آن ندارند تماشائی‌تر شده به حوالی وین می‌رسد،مردم شهرک‌های اطراف به مسیر کاروان هجوم می‌آورند و با رقص و آواز به موکب ملوکانه خوشامد می‌گویند و برای دیدن فیل سر و دست می‌شکنند.

کاراوان درست به دروازه‌ی وین نزدیک شده است که دخترکی پنجساله، شوق‌زده دست از دست مادرش رها می‌کند و بی‌نگرانی از خطری که متوجه‌اش است به سوی فیل می‌دود. فریادی از وحشت و نگرانی از یک فاجعه‌ی دردناک انسانی، از گلوی مردم برمی‌خیزد. بچه تا به فیل می‌رسد، فیل با حرکتی موزون خرطوم بلندش را در هوا می‌گرداند و پیش از اینکه بچه زیر پای سنگینش له شود، خرطومش را به دور کمر کودک می‌پیچاند، و مثل دایه‌ای مهربان بچه را از زمین برمی‌گیرد و به آرامی به هوا می‌برد، «پدر و مادر کودک گریه کنان به طرف فیل دویدند و کودکِ جان به در برده و نجات یافته را از او گرفتند و در آغوش کشیدند، در حالیکه تمامی مردم داشتند فریاد شادی سرمی‌دادند، و کم نبودند کسانی که نمی‌توانستند جلو اشک غیرقابل کنترلشان را بگیرند. ص ۲۶۷»

نویسنده که با جادوی قلمش این سفر عجیب را با طول و تفصیلی سرشار از تخیل و ظرافت در ۲۷۰ صفحه ترسیم کرده است، پایان کار فیل و فیلبان را تنها در دو صفحه با ایجازی به همان ظرافت نوشته است. می‌گوید که دو سال بعد فیل می‌میرد و فیلبان با پول و اسبی که دربار به او می‌دهد به قصد بازگشت به پرتقال وین را ترک می‌کند بی‌آنکه هرگز به آنجا برسد. پیکی خبر مرگ فیل را از وین به دربار پرتقال می‌برد. «خوانِ سوم» تا دهان باز می‌کند که خبر را به ملکه، همسرش، بدهد «ملکه نگذاشت حرفش را تمام کند. فریاد ‌زد نمی‌خواهم بدانم، نمی‌خواهم بدانم. و به اتاقش دوید و خودش را در آن حبس کرد و تا پایان روز اشک ریخت. ص ۲۷۰»

Posted by reza at 7:12 PM

March 15, 2009

«جانشین»

  [جانشینِ منصوب شده، در بامداد ۱۴ دسامبر، مرده در اتاق خوابش یافته شد. تلویزیون آلبانی، ظهر، خبر کوتاهی در این باره داد: در طول شب ۱۳ دسامبر، جانشین، در اثر پریشانی اعصاب، با اسلحه گرم به زندگیش خاتمه داد.]

رمانِ «جانشین» نوشته‌ی «اسمائیل کاداره»، نامدارترین رمان نویس زنده‌ی آلبانیائی، با این جملات سرد آغاز می‌شود. اسمائیل کاداره این رمان را ده دوازده سال پس از سقوط رژیم کمونیستی حاکم بر کشورش نوشت؛ رژیمی که آلبانی را نزدیک به نیم قرن از باقی جهان، حتی از جهان سوسیالیستی از هر رنگش، شوروی، چین، و یوگوسلاوی، جدا کرده بود. منتقد نشریه‌ی ادبی «اِسپکتی‌تِر» به درستی می‌نویسد: «جانشین، یک کالبدشکافی درخشان است از یک رژیم مخوف.»

  

نویسنده با طرح این پرسش در همان صفحه اول که آیا این یک خودکشی بوده است یا قتل خواننده را وارد یک بازی پیچیده، پرهیجان، و در عین حال دردناک می‌کند که ریشه در پنهان‌کاری، توطئه‌چینی و صحنه‌سازی‌های سیاسی دارد که ویژگی رژیم‌های دیکتاتوری ایدئولوژیک از هر نوع آن است.

علت خودکشی یا قتل جانشین رهبر در این رمان به ظاهر این است که دختر جوان او می‌خواسته با مردی ازدواج کند که سابقه خانوادگیش از نظر طبقاتی در مقابل طبقه زحمتکشان قرار داشته است. با این که این ازدواج به همین دلیل سر نمی‌گیرد و منتفی می‌شود ولی بازی قدرت در رژیمی که رهبرش به مقام خدائی رسیده است متوقف نمی‌شود و فردای شبی که جانشین خودکشی می‌کند یا به قتل می‌رسد قرار بوده در مقابل کمیته مرکزی حزب «انتقاد از خود» کند.

برخورد رهبر و حزب با مرگ جانشین بسته به شرائط روز تعیین می‌شود. خودکشی، که خبر رسمی حزبی است، نشانه‌ی ناتوانی جانشین در برخورد با خویش تعبیر می‌شود و بنابراین بدون هیچ مراسم رسمی جنازه‌ی او در گورستان عمومی شهر به خاک سپرده می‌شود.

بازی اما همچنان ادامه دارد. یکباره رهبر دستور کالبدشکافی صادر می‌کند چرا که گمان می‌برد مبادا وزیر کشور وقت، که حالا در مقام جانشین او قرار دارد در قتل دست داشته است. جانشین از یک آدم ترسو به ناگهان به شهید خلق بلد می‌شود. جسد او از گورستان عمومی شهر با مراسم نظامی کامل به گورستان شهدای میهن کمونیستی منتقل می‌شود و وزیر کشور سابق به اتهام قتل دستگیر می‌شود.

مدتی بعد بازی‌های پشت پرده سیاسی ایجاب می‌کند که رهبر گرچه همچنان به تئوری قتل پایبند است اما قتل جانشین را مجاز بداند چرا که بر مبنای مدارک تازه‌ای، او نه خدمتگذار که خائن به خلق بوده است. این بار ته مانده‌ی جسد جانشین با خفتِ تمام از گورستان شهدا به گورستان خائنین منتقل می‌شود... (وه که این بازی‌ها چقدر به بازی‌های سیاسی رژیم ایدئولوژیک اسلامی حاکم بر وطنم شباهت دارد.)

رمان جانشین گرچه به خاطر محتوای معماوارش ساختاری پلیسی دارد و از تکینیک قصه‌پردازی پلیسی استفاده می‌کند اما به هیچ رمان پلیسی معمولی شبیه نیست. در هر فصل از کتاب یکی مظنون به قتل است، شخص رهبر و همسرش، رئیس پلیس مخفی کشور، معماری که قصر جانشین را نوسازی کرده و و و... نویسنده با این تکنیک تنها عمق سقوط انسان‌هائی را می‌کاود که غرق در مرداب باورهای بی‌پایه رگ گردن یکدیگر را می‌جوند و با این کار احساس می‌کنند که دارند به عقیده، به حزب و به وطن خود خدمت می‌کنند، سیستمی که به قول نویسنده «پسران را ترغیب می‌کند تا پدرشان را بفروشند، پدرها را که پسرانشان را بفروشند، و همسرها شوهرشان را بفروشند...» و یا آنجا که جانشین به پسرش می‌گوید: «تو از گوشت و خون من هستی اما باید بدانی که اگر روزی به حزب خیانت کنی، تو را به زنجیر می‌کشم و قفلش را با دست‌های خودم می‌بندم (نمی‌دانم آیا شما هم به یاد آن مادری افتادید که در سال اول انقلاب اسلامی به عنوان مادر نمونه در تلویزیون ظاهر شد تا از اعدام فرزندش اظهار خوشنودی کند؟)

نویسنده با اینکه در این رمان از قصه‌گوئی به شیوه‌ی شخص سوم استفاده کرده است اما فصل آخر رمانش را از زبان جانشین، آن هم سال‌ها پس از مرگ و گور به گور شدنش، می‌نویسد و پاسخ به پرسش آغازین، مرگ یا خودکشی، را به خود او وامی‌گذارد. او حالا از درون گور، با استخوان‌های پوسیده، وقتی تغییرات شگرفی که در کشورش رخ می‌دهد را می‌فهمد و می‌بیند که چگونه ملت آلبانی مجسمه‌ی رهبر را از میادین شهر پائین می‌کشند و کله‌ی برنزی‌اش را متلاشی می‌کنند، به سادگی معمای مرگش را باز می‌کند. آن که در نیمه شب ۱۳ دسامبر با اسلحه‌ای که صداخفه کن داشت به اتاق خوابش آمد و به نشانه‌ی وفاداری به رهبر او را با شلیک گلوله کشت همسر، و مادر فرزندان خودش بود.

Posted by reza at 12:15 PM

February 14, 2009

روز عاشقان با تفکرات پابلو نرودا در باره زندگی

  با شادباش روز عاشقان به همه‌ی عشاق، چه آن‌هائی که این قلم را می‌خوانند چه نه، هدیه‌ی امروزم به آنان برگردانی است از تفکرات پابلو نرودا، شاعر نامدار شیلیائی و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۱، در مورد زندگی.

  

[هیچکس را متهم نکن، و هرگز از چیزی یا کسی شکایت نداشته باش چرا که تو هستی که زندگیت را ساخته‌ای. این مسئولیت را بپذیر که خودت خودت را تصحیح کنی، و ارزش متهم کردن خودت را در گرفتاری‌ها بپذیر، تا بتوانی یکبار دیگر به تصحیح خودت بپردازی.

هیچگاه از شرائط و افراد دور و برت شاکی نباش، افرادی در شرائط تو وجود داشتند که می‌دانستند چگونه موفق شوند. شرائط، بسته به خواست و توان قلب خودت گاهی خوب و گاهی بدند.

یاد بگیر هر موقعیت سخت را به سلاحی برای جنگیدن بدل کنی. از فقرت، از تنهائیت یا از بختت، شکایت نداشته باش، با ارجمندی با آنان روبرو شو و قبول کن که آنان، به این یا آن دلیل، حاصل اعمال خود تواند، و آزمایشی برای پیروزی‌ات.

از مشکل درونی شخص خودت تلخ‌رو نشو، و نه آن را به دوش دیگری بیانداز، یا همین حالا خودت را بپذیر، یا مثل یک کودک به توجیه خودت ادامه بده. یادت باشد که هر زمانی برای شروع مناسب است، و هیچ زمانی برای پایان دادن خیلی بد نیست.

دیگر خودت را گول نزن، تو علت وجودی خودت هستی، علت نیازهایت، علت دردهایت، علت گرفتاری‌هایت. بله، تو نا آگاه بوده‌ای، بی‌مسئولیت، تو، فقط تو، کسی نمی‌توانست تو باشد.

فراموش نکن که علت امروز تو، گذشته‌ی توست، همانطور که علت آینده‌ی تو، امروز توست. از توانمندان بیاموز، از شجاعان، از گستاخان، از فعالان تقلید کن، از پیروزمندان، از کسانی که شرائطشان را نمی‌پذیرند، از کسانی که علیرغم همه این‌ها موفق می‌شوند.

به مشکلاتت کمتر، و به کارت بیشتر بیاندیش، مشکلاتت بدون تغذیه شدن خواهند مرد. یاد بگیر از درد، تولد بیابی و بزرگتر شوی، که این از موانع روبرویت بزرگتر است.

در آینه به خودت نگاه کن. سعی کن با خودت صادق باشی، و ارزش خودت را بازشناسی کن، و خواسته‌ات را، و ضعفت را برای توجیه خودت.

به یاد بیاور که در درون تو نیروئی است که همه کار می‌تواند بکند، اگر رهائی و نیروی بیشتری که در خود داری را باز بشناسی، دیگر بازیچه شرائط نخواهی ماند، چرا که خودت سرنوشت خودت هستی.

برخیز و به فرداها نگاه کن، و نور بامدادی را تنفس کن. تو بخشی از نیروی زندگی هستی. همین حالا بیدار شو، راه بیافت، برزم. اگر یکبار تصمیم بگیری، برای همیشه در زندگی پیروزی. هرگز به بخت نیاندیش، چرا که بخت توجیهِ گرفتاران است.]

Posted by reza at 10:23 AM

February 6, 2009

مطلبی برای هیجده سالگان به بالا!

بگذارید این مطلب استثنائی، که صرفِ پرداختن به آن جرأت و شهامت ویژه‌ای طلب می‌کند را با نقل قولی از کتاب «از صبا تا نیما» نوشته‌ی استاد «یحیی آرین‌پور» آغاز کنم تا هم ترسم از توی خواننده بریزد و هم پایت را چنان بند کنم که اگر نه تا ته مطلب، که دستکم تا مطلع «هشدار» را نخوانده نگذاری. می‌دانم کمی پیچیده نوشتم ولی نگران نباشید همه چیز روشن خواهد شد. نقل قول کوتاه زیر از کتابی که یاد کردم در مورد «یغمای جندقی» شاعری است که مهم ترین بخش از آثارش، یعنی هزلیات او، از زمان سروده شدنشان در عصر محمدشاه قاجار، تا همین امروز به شکل رسمی مطلقا ممنوع بوده است. یحیی آرین‌پور می‌نویسد:
[شعرای رند و قلندر ایران مانند حافظ و هم مکتبان او، از دست کسانی که در محراب و منبر جلوه می‌کنند، همیشه خون به دل و ناله بر لب داشته‌اند، اما بدگوئی یغما از دینفروشان و ریاکاران، رنگ و آهنگ دیگری دارد. زباندرازی جسورانه او به شیخ و صوفی و واعظ، و همچنین متولیان امور زمان خود دشنام ساده نیست، بلکه حمله ای است به وضع کهنه و فرسوده کشور و همه کسانی که مسبب، یا سررشته‌دار آن هستند.] ص ۱۱۵

حالا بگذارید اصل ماجرا را از اول بگویم. آخر هفته گذشته را آلمان بودم، خانه‌ی منسوب و دوستی بسیار نزدیک و اهل کتاب و قلم، نه به شغل، که به عشق. خانه‌اش در آلمان مثل خانه‌اش در دوران جوانی‌مان در ایران، حدود چهل سال پیش، مملو از کتاب است، از هر دست که بخواهی. یادم آمد که همانسال‌ها، که من و او بیست و چند ساله بودیم و خوره‌ی کتاب، کتابی از کسی به ارث برد که هیچگاه در بازار یافت شدنی نبود؛ و آن «کلیات یغمای جندقی» بود که بر خلاف دیگر کلیاتِ یافت شدنی در بازار، بخش هزلیات آن که به اعتقاد استاد آر‌ین‌پور «از همه‌ی آثارش جالبتر و شهرت وی در حقیقت مرهون آن‌هاست» از آن حذف نشده بود؛ این کتاب در شکل کاملش، یعنی بدون حذف هزلیات، از روی خط یک خوش‌نویس در زمان ناصرالدینشاه توسط اعتضاد السطنه، وزیر علوم و صنایع، چاپ شده بود (به راستی چه شهامتی داشته است این اعتضاد السطنه!)
ما چنان با شور و اشتیاق هزلیات یغما را می‌خواندیم که هنوز که هنوز است هردومان بسیاری از ابیات ذکرناشدنی آن را از حفظیم!
چند سال بعد، وقتی سی ساله بودم، پایم به زندان سیاسی کشیده شد و کِرم کتابخوانی‌ام، وقتی بالاخره از سلول‌های اوین به زندان عمومی قصر منتقل شدم، ادامه یافت. ورود کتاب‌های غیرسیاسی در زندان قصر آزاد بود، و یک روز همین کتابِ «از صبا تا نیما» که تازه انتشار یافته بود، به دستمان رسید. اگر ارشمیدس ماجرای حمامش را فراموش کند من ماجرای بلعیدن صفحاتی که آرین‌پور در مورد هزلیات یغمای جندقی نوشته بود را فراموش‌کن نیستم!
تابستان بود و من مثل هر روز، بعد از نهار که برخی از همبندان در خواب بعد از ظهر بودند، در آفتاب حیاط بند چهار و پنج زندان قصر دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. همین کتاب را. یکباره رسیدم به فصل مربوط به یغمای جندقی. اول ابیاتی از غزلبات او به یادم آمد که هر وقت دلم می‌گرفت برای خودم، و یا برای یکی از همبندانم می‌خواندم:
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم / فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم
چنان که سجده برم بی‌حفاظ پیش جمالت / به عالمی شده روشن که آفتاب پرستم...
بعد ابیاتی از هزلیاتش به ذهنم هجوم آورد، ابیاتی با الفاظی سخت رکیک که تا آن روز، حتی در خلوت یک سلول، جرات نکرده بودم از حفظ برای همبندی بخوانم چرا که می‌ترسیدم به حساب «لُمپن» بودنم، که البته بودم، بگذارد!
به بلعیدن نوشته‌ی استاد آرین‌پور در مورد هزلیات یغما با بی‌تابی ادامه دادم، بخصوص آنجا که جملاتی از این دست نوشته بود:
«اشعار هزلی یغما از حیث صنعت شعری دست کمی از غزلیات او ندارند و صفت ممیزه آنها همان فضاحت فوق العاده و دشنام‌های بی‌پرده است که در سطر سطر آنها دیده می‌شود... اما نباید فراموش کرد که نفرت و اکراه و این بدگوئی و فحاشی ناشی از فساد و آلودگی محیطی است که شاعر در آن زندگی می کرده است... اما هیچ شاعر هجو نویسی تا روزگار یغما معایب و مفاسد زمان خود را مانند او بیرحمانه فاش نکرده است.»


به این جا که رسیدم از جا پریدم و اولین دوست همبندی را که دیدم کنار کشیدم و با خواندن همین چند جمله از کتاب، جواز خواندن ابیاتی از هزلیات بی‌پرده‌ی یغما را که از بر بودم گرفتم! (آرین‌پور در این کتاب هیچکدام از هزلیات یغما را نقل نکرده است چون معتقد است: «هزلیات یغما شایسته باز گفتن و ترجمه کردن به زبان‌های دیگر نیست. سرتاسر این اشعار از فحش‌های زشت بازاری و بیرون از حد ادب پر است.»
ولی این باعث نشده است که استاد آرین‌پور از بیان واقعیتی پنهان مانده از چشم دیگران، سر باز بزند: «یغما نسبت به زمان خود مرد روشنفکری است. او مانند قاآنی در محیط خود خفه نشده و تماشاگر مطیع و منقاد حوادث نیست. با کمال خشونت و سرسختی به زندگانی موجود اعتراض می‌کند و آنچه را که زشت و پلید و ناپسند می‌یابد، به فحش و ناسزا می‌گیرد.»
جالب است که آرین‌پور با اینکه بازگفتن هزلیات یغما را شایسته نمی‌داند اما شخص او را به مناسبت سرودن همین هزلیات ناشایست، به عنوان پیشاهنگ طنزهای سیاسی، به والائی ارج می‌نهد:
«یغما پیشاهنگ گویندگان طنزهای سیاسی آینده است، او زود آمد و سر خورد، و اگر یک قرن بعد به دنیا آمده بود، شاید در میان نویسندگان عهد انقلاب [مشروطیت] ایران، مقام رهبری و پیشوائی می‌یافت.»

حالا دیگر با این تقل قول‌ها ترسم از تو، خواننده این سطور ریخته است و بر خلاف استاد آرین‌پور خیال دارم چند نمونه‌ی کوتاه از هزلیات بازناگفتنی یغما را در این صفحه بازگو کنم، حتی اگر به «لُمپنی» متصفم کنید، که هستم! «هشدار»ی که در بالا به آن اشاره کردم اینجاست: اگر به هر دلیلی بازخوانی ابیاتی از هزلبات یغما را علیرغم همه‌ی ارزش‌های هنری و ادبی و اجتماعی آن که ذکرش رفت، باز هم «شایسته»‌ی خود نمی‌دانید لطفا روی عبارت «ادامه مطلب» کلیک نکنید!

برای دستگرمی این را بگویم که گاهی دلم برای اهالی «جندق» می‌گیرد چرا که بر خلاف شیرازی‌ها که شعرای نامداری داشته‌اند تنها شاعر شناخته شده‌شان همین یغمای جندقی است که بر خلاف حافظ و سعدی که جا و بیجا از همشهری‌های شیرازی تعریف و تمجید می‌‌کنند این شاعر جندقی که تخلصش گاهی «یغما» بوده است و گاهی «مجنون» و گاهی «بوالحسن» تنها بیتی که در باره سرزمینش نوشته این است:
یغما، به جز من و تو و مجنون و بوالحسن (به طور خلاصه یعنی به جز خودم!) / ریدم به کله‌ی پدر هر چه جندقی است!


شک ندارم که اهل ادب با این بیت بسیار زیبا از سروده‌های یغما آشنایند:
بکُش که زندگی صد هزار خضر نیرزد / بدان نفس که ز کوی تو آوردند شهیدم
که بیتی معروف است از غزلی با این مطلع:
اگرچه در طلبت بس فراز و نشیب دویدم / ولی نوید وصالت ز هیچ‌سو نشنیدم
ولی بعید می‌دانم کسی بداند که یغما، که در این شعر به «احمدا» تخلص کرده است، این غزل زیبا را با این بیت رکیک پایان می‌دهد:
نزاد صاحبِ کون و کُسی که شُرب لَبن را
لبان نشُسته که گفت «احمدا» به کیر تو ریدم

به حدس می‌گویم که باید در دوره‌ی محمدشاه هم مثل امروز در ایران، در میان مقامات حکومتی، توی سر سگ هم که می‌زدی دکتر از کار در می‌آمد که یغما خطاب به یکیشان گفته است:
تو نگردی طبیب اگر بخوری / گُه بقراط و کیر جالینوس

و حالا یک قطعه‌ی کوتاه از یک ترجیع بند بسیار بلند با عنوان «تا نشان است از قرمساقی» را بخوانید که یغما برای ملائی به نام «باقی» سروده است:
«باقی» ای آنکه از تو ناشادم / غم تو برد شادی از یادم
زن و فرزند و مادر و پدرت / یک به یک هر که داشتی گادم
هم تو را با دو ذرع ریش و سبیل / بسکه گادم ز پای افتادم
گر ز مادر سخن کنی، پدرم / ور ز خواهر حدیث، دامادم
ور ز زن گفتگو کنی هستند / کودکان تو جمله اولادم
...
با چنین اننتساب تو با من / تو به بیگانگی کنی یادم؟
چون ترا عادت اینچنین افتاد / اوفتاد این ترانه معتادم
تا نشان است از قرمساقی / کیر خر بر کس زن «باقی»

گمان می‌کنم همین ترجیع بند، که نزدیک به سیصد بیت دارد، یکی از آثار مشخصی است که استاد یحیی آرین‌پور را بر آن داشته است تا بر مبنای فرم و محتوای آن، یغما را به درستی «پیشاهنگ گویندگان طنزهای سیاسی آینده» بنامد.

Posted by reza at 7:42 PM

January 29, 2009

باز هم از دلاک و سلمانی

  آقای مسعود رستگاری، یکی از خوانندگان این صفحه، در یادداست کوتاهی که برایم فرستاده‌اند و در زیر نقل می‌شود، به نکته‌ای اشاره کرده‌اند که این فرصت را برای من فراهم می‌آورد تا به این بهانه برخی از نقطه نظراتم را در مورد ترجمه کردن آثار ادبی به فارسی با شما خوانندگان پیگیر در میان بگذارم. اول، بیائید یادداشت آقای رستگاری را بخوانید:

[مطلب شما را در مورد رمان دُن کیخوته خواندم، می‌خواستم به اطلاع برسانم که آقای قاضی کلمه دلاک را بدرستی به کار برده، شما اگر از تهرانی‌های ۷۰-۸۰ ساله بپرسید دلاک به چه کسی می‌گویند، اولین گزینه‌ی آن‌ها سلمانی می‌باشد. در واقع دلاک به دو معنی در قدیم به کار برده می‌شده، یکی سلمانی و دیگری کیسه‌کش حمام، که شما اشاره داشتید.]

این سخن کاملا درست است. من هم در نوشته‌ی مورد اشاره، یعنی «قصه یک دیوانه»، نگفتم که استاد قاضی اشتباه کرده‌اند بلکه گفتم برای شغل استاد نیکلاس، دوست دُن کیخوته،  ایشان لغت دلاک را از لغت سلمانی مناسب‌تر تشخیص داده‌اند.

جان کلام در ترجمه، تا آن‌جا که من می‌فهمم، در همین مناسب‌تر تشخیص دادن یک لغت بر لغت دیگر است. پیش از اینکه در این بحث باریک شوم اجازه بدهید یکبار دیگر تاکید کنم که به اعتقاد من استاد محمد قاضی یکی از برجسته‌ترین مترجمان ایران بوده‌اند که چند نسل از کتاب‌خوانان وطن من از طریق قلم ایشان با ادبیات جهان آشنائی یافتند و هنوز هم می‌یابند. این را هم تاکید کنم که خرده‌گیری بر آثار فرهنگی هر کس، در هر مقام و موقعیتی که باشد، کاری نادرست نیست و نباید ناسپاسی تلقی شود. نسل‌ تازه‌ی مترجمین، همانطور که می‌باید از اساتیدی چون محمد قاضی درس بیاموزند ضمنا می‌باید از کج سلیقه‌گی‌های احتمالی و گهگاهی آن‌ها حذر کنند. با این پیش شرط باز می‌گردم به قضیه‌ی دلاک و سلمانی.

شکی نیست که در قدیم لغت دلاک به معنای سلمانی به کار می‌رفته ولی علت آن به عقیده من این بوده است که دلاک‌ها، یعنی کیسه‌کش‌ها، کار تراشیدن سر و ریش مردان را نیز به عهده داشتند. با تقسبم کار بیشتر،‌ مثل همه‌ی رشته‌ها و مشاغل دیگر، کار تراشیدن سر و ریش از دلاک‌ها به سلمانی‌ها منتقل شد و دلاکی به معنای کیسه‌کشی حمام عمومی باقی ماند. به همین دلیل هرگز نشنیده‌ام که در همان زمان قدیم، مثلا لغت سلمانی به معنای آرایشگاه را، دلاکی یا دلاکخانه به کار برده باشند. خود آقای قاضی هم متوجه این نکته ظریف بوده‌اند چرا که در فصل بیست و یکم از جلد اول، که از یک سلمانی (یا دلاک) دیگر سخن می‌رود، ترجمه ایشان اینگونه است: «در آن حوالی دو ده نزدیک به هم بودند، یکی چندان کوچک که نه داروخانه داشت و نه سلمانی و دیگری که این هر دو را داشت. دلاک ده بزرگتر خدمت ده کوچک را نیز می‌کرد، و در ده کوچک بیماری بود که احتیاج به فسد خون داشت و مردی که می‌خواست ریش بتراشد. دلاک برای انجام این دو کار به آن ده می‌رفت و یک لگن سلمانی از مس سرخ با خود داشت...» صص ۱۹۰-۱۹۱

من زیر لغت سلمانی به معنی آرایشگاه و لگن سلمانی خط کشیده‌ام تا توجهتان را به آن جلب کنم. آقای قاضی به خوبی متوجه بوده‌اند که نمی‌باید به جای لگن سلمانی، لگن دلاکی، با همان معنای لگن ریش‌تراشی البته، به کار می‌بردند چرا که دیگر کار از سلیقه می‌گذشت و مرتکب اشتباه می‌شدند. ضمنا یادمان نرود که آقای قاضی این کتاب را هفتاد هشتاد سال پیش ترجمه نکرده‌اند، و تازه همان موقع هم همانطور که از ترجمه خود ایشان نقل کردم، لغت سلمانی وجود داشت و بر خلاف لغت دلاک معنائی دوگانه نداشت که مشکل آفرین شود.

حالا جدا از همه‌ی این بحث‌های لغوی، وقتی یک نجیب‌زاده‌ی اصیل، مثل سینیور کیخانا، یعنی همان دُن کیخوته اما پیش از مالیخولیائی شدنش، که صاحب مال و منال و ملک و املاک است و هزاران جلد کتاب خوانده، دو دوست نزدیک دارد که یکی کشیش و دیگری سلمانی دهکده‌ی اویند که مرتب با هم در مورد محتوای کتاب‌ها بحث و جدل می‌کنند، یک کمی کج سلیقگی نیست که انسان به جای لغت سلمانی، دوست کتابخوان این شخص شخیص را دلاک بنامد، حتی اگر این دو لغت، یک روزی در زبان ما، دقیقا به یک معنا به کار برده می‌شده‌اند!؟

از این گونه کج سلیقگی‌ها، از نگاه من البته، کم در ترجمه دیده نمی‌شود. یکی به کار بردن لغات نامرسوم عربی است در ترجمه نام مکان‌ها و عنوان کتاب‌ها و جز این‌ها، مثل «اشبیله» به جای «سیویلیا» یا «سیویل»، و یا «شهسواران اثنی‌عشر» به جای «دوازده شهسوار»، که تعدادشان در کتاب آنقدر زیادند که برخی صفحات بیشتر به ترجمه از فرانسه به عربی می‌ماند تا از اسپانیائی به فارسی!

و یا گذاشتن عبارات عربی، که در زبان روحانیون اسلامی مرسوم است، در دهان یک کشیش مسیحی مثل «سبحان الله» و «تبارک الله» و نظیر ‌آن‌ها، که این موارد هم در ترجمه بسیار فراوان یافت می‌شود.

دیگر بحث خرده گیری را درز می‌گیرم و به قول عرب‌های نازنین، می‌گویم: والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته! 

Posted by reza at 5:02 PM

January 16, 2009

قصه یک دیوانه

  بالاخره راهی پیدا کردم تا بخشی از کاری که روزانه به طور عاشقانه، به معنای کامل کلمه، بدان مشغولم را در این صفحه بیاورم؛ باید حدس زده باشید که دارم از برگردان فارسی اثر شگرف سروانتِس «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» حرف می‌زنم.

یکبار نوشتم که آوردن فصل‌هائی از ترجمه‌ام را در اینجا مناسب نمی‌دانم چرا که ممکن است به کل اثر لطمه بزند، اما این رمان بزرگ در درون خودش داستان‌های کوتاه و بلندی دارد که اغلب در بافت اصلی رمان تنیده شده‌اند و گاهی هم ربطی به خط اصلی رمان ندارند. مثلا یکی از داستان‌های نامرتبط به رمان، قصه‌ای چنان بلند است که سه چهار فصل از جلد اول رمان را در بر می‌گیرد. جالب است بدانید که سروانتِس در جلد دوم «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» که ده سال بعد منتشر کرد، خودش به این که این قصه‌ی بلند را در جلد اول رمانش گنجانده، البته از زبان یکی از شخصیت‌های رمان، انتقاد می‌کند! این رمان شگفت‌انگیز سرشار از این بازی‌هاست؛ سروانتِس به این بهانه‌ی من در آوردی که رمان نوشته‌ی خودش نیست و نویسنده اصلی‌اش یک تاریخ‌نگار عرب مراکشی است، راه را باز می‌گذارد که برخی از شخصیت‌های کتاب، رمان‌های قبلی خود او را نقد کنند!

به هر حال داشتم می‌گفتم که راهی پیدا کردم که بخشی از ترجمه‌ام را، که هم کوتاه و هم کاملا مستقل از رمان است، در این صفحه بیاورم. این قصه در فصل اول از جلد دوم رمان «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا» از زبان استاد نیکلاس، سلمانی دهکده، که یکی از شخصیت‌های اصلی رمان است، نقل می‌شود که قصه‌ی با نمکِ یک مرد دیوانه است. (البته من هنوز مشغول ترجمه‌ی فصل‌های نخستین جلد اول هستم ولی چون این قصه کوتاه را برای آوردن در این صفحه مناسب دیدم جهشی به جلو کردم تا چیزی برای مراجعین وفادارم داشته باشم.)

حالا که نامی از استاد نیکلاس، سلمانی دهکده بردم بد نیست بدانید که استاد محمد قاضی در کتاب «دُن کیشوت»، شغل استاد نیکلاس را نه سلمانی بلکه دلاک ترجمه کرده، چرا که یکی دو جا در کتاب آمده است که سلمانی‌ها کار حجامت (خون گرفتن از بدن) را هم در آن زمان به عهده داشتند، و چون در ایران عموما دلاک‌ها این کار را می‌کردند ایشان لغت دلاک را مناسب‌تر تشخیص داده‌اند، هرچند به دلیل عدم وجود حمام عمومی در اروپای غربی، بعید است شغلی به عنوان دلاک هرگز وجود خارجی داشته بوده باشد. از این گونه نکته‌ها در ترجمه‌های فارسی کم نیست. برخی مترجمین ترجیح می‌دهند به همراه ترجمه‌ی زبان اصلی رمان به زبان فارسی، فرهنگ رمان را نیز به فرهنگ فارسی تبدیل کنند. به عنوان نمونه، استاد قاضی در همین کتاب، علیرغم قدرت قلم کم‌نظیر و تسلط چشمگیرش به زبان فرانسه و فارسی، «دیگی از گوشت آب‌پز» را، به «دیزی آبگوشت» برگردانده است در حالی‌که مسلما می‌دانسته است که برای پختن آبگوست، که یک غذای خاص ایرانی است، آن هم در دیگ مخصوصی که دیزی نامیده می‌شود، همانقدر آب و گوشت لازم است که نخود و لوبیا!

از اظهار فضل بیشتر دست می‌کشم (!) و قصه کوتاه مرد دیوانه را از زبان استاد نیکلاس، سلمانی دهکده‌ی محل سکونت دُن کیخونه نقل می‌کنم:

در دیوانه‌خانه‌ی «سیولیا» مردی بود که منسوبینش او را به آنجا برده بودند چون عقلش را از دست داده بود. فارغ‌التحصیلِ رشته‌ی قانون کلیسائی از «اوسونا» بود، اما حتی اگر از «سالامانکا» هم فارغ‌التحصیل شده بود به اعتقاد بسیاری از مردم دیوانگیش سر جایش بود. این فارغ‌التحصیل، بعد از گذراندن چند سال، به این باور رسید که سالم شده و مغزش درست کار می‌کند، و با این تصور نامه‌هائی به اسقف اعظم نوشت که در آن با استدلال‌هائی متوازن از ایشان مصرانه می‌خواست تا او را از فلاکتی که در آن زندگی می‌کند خلاص کند، زیرا به لطف پروردگار حالا دیگر عقل از دست رفته را بازیافته اما منسوبینش برای اینکه از سهم املاکش بهره ببرند او را در اینجا نگاه داشته اند، و بر خلاف واقعیت او را تا پایان زندگی دیوانه می‌خواهند. اسقف اعظم، تحت تاثیر نامه‌های متین و معقول او، به یکی از قضاتش دستور داد از مسئول دیوانه‌خانه تحقیق کند که آیا آنچه فارغ‌التحصیل نوشته صحت دارد یا نه، و با خود مرد دیوانه هم حرف بزند، و اگر به نظرش رسید که عاقل است بیرونش بیاورد و آزادش کند. قاضی این کار را کرد، و مسئول دیوانه‌خانه به او گفت که این مرد هنوز دیوانه است؛ هرچند اغلب مثل یک آدم خیلی باشعور حرف می‌زند، در نهایت به همان اندازه و با همان کیفیتِ حرف‌های عاقلانه‌ی قبلی‌اش، چیزهای احمقانه بسیاری بر زبان می‌راند، و قاضی می‌تواند با صحبت کردن با او آن را ملاحظه کند.

قاضی تمایل نشان داد این کار را بکند، با مرد دیوانه ملاقات کرد، بیش از یک ساعت با او حرف زد، و در تمام طول این مدت مرد دیوانه یک جمله‌ی بی‌سر و ته و احمقانه نگفت؛ بعکس، چنان با دقت حرف زد که قاضی ناچار شد بپذیرد که مرد دیوانه عاقل شده است؛ یکی از چیزهائی که مرد دیوانه به او گفت این بود که مسئول دیوانه‌خانه به او نظر منفی دارد زیرا نمی‌خواهد هدایائی را که از منسوبینش دریافت می‌کند تا بگوید که او هنوز دیوانه‌ای است که گاهی حرف عاقلانه می‌زند، از دست بدهد؛ و بزرگترین مشکلی که در این فلاکت دارد املاک زیاد اوست، چرا که دشمنانش برای به دست آوردن آن‌ها دروغ به هم می‌بافند، و محبتی که خدای بزرگ به او ارزانی داشته و او را از یک حیوان به یک انسان بازگردانده را حاشا می‌کنند. بالاخره، او با گفته‌هایش تصویری مظنون از مسئول دیوانه‌خانه، حریص و بی‌ترحم از منسوبینش، و بسیاز عاقل از خودش ترسیم کرد، و قاضی تصمیم گرفت او را با خود ببرد تا اسقف او را ببیند و شخصا واقعیت این موضوع را لمس کند. با این باور مثبت، قاضی مهربان از مسئول خواست تا لباسی که فارغ‌التحصیل وقتی به اینجا آمده بود به تن داشت را بیاورد؛ مسئول دوباره تکرار کرد که قاضی به کاری که می‌کنند فکر کنند چون شکی وجود ندارد که این فارغ‌التحصیل هنوز دیوانه است. اخطارها و تذکرات مسئول برای اینکه قاضی از بردن او منصرف شود بیهوده بود؛ چون این فرمان از سوی اسقف اعظم بود مسئول اطاعت کرد، لباس فارغ‌التحصیل را که نو و آراسته بود بر او پوشاندند، و وقتی او خود را در جامه‌ی یک مرد سالم دید که دیگر لباس دیوانه‌ها را به تن ندارد، از قاضی تمنا کرد لطف کند و اجازه بدهد تا با دوستان دیوانه‌اش خداحافظی کند. قاضی گفت میل دارد با او همراه شود و ببیند دیوانگان در این تیمارستان چگونه‌اند. و به این ترتیب ، به همراه چند تن دیگر که حضور داشتند داخل شدند؛ و وقتی فارغ‌التحصیل به قفسی که یک دیوانه‌ی خشمگین در آن بود رسید، هرچند در آن لحظه آرام و مطیع بود، فارغ‌التحصیل به او گفت:

«برادر من، ببینید اگر چیزی از من می‌خواهید بگوئید، چون دارم به خانه می‌روم؛ خداوند با خوبی و ترحم بی‌انتهایش، گرچه من شایسته آن نبودم، محبت کرد و عقلم را به من بازگرداند؛ من حالا ساق و سالم هستم؛ در مقابل قدرت خداوند هیچ چیز ناممکن نیست. امید و اعتقادتان را به او ببندید، زیرا همانطور که مرا به وضع سابقم برگرداند اگر به او اعتماد کنید همین کار را برای شما هم خواهد کرد. من مراقب خواهم بود که برایتان هدایائی برای خوردن بفرستم، و شما باید همه را بخورید، چون بعنوان کسی که خودش آن را تجربه کرده، می‌خواهم بدانید که اعتقاد دارم همه‌ی دیوانگی ما از این است که شکممان خالی است و کله‌مان پر باد. دلیر باشید، دلیر باشید، که دلسردی در گرفتاری‌ها موجب کمبود سلامتی و مرگِ زودرس است.»

دیوانه دیگری که در قفس روبروی دیوانه‌ی خشمگین قرار داشت هرچه را فارغ‌التحصیل گفت شنید، و از روی حصیر کهنه‌ای که لخت و برهنه رویش دراز کشیده بود برخاست و با فریاد پرسید چه کسی دارد ساق و سالم اینجا را ترک می‌کند. فارغ‌التحصیل جواب داد:

«برادر، آن کسی که دارد می‌رود منم؛ دیگر لازم نیست بیش از این اینجا بمانم، و به این خاطر سپاس بی‌پایانم را به خدا ابراز می‌کنم به خاطر مرحمتی که به من نشان داد.»

دیوانه پاسخ داد: «متوجه حرف دهنتان باشید و نگذارید شیطان گولتان بزند. از جایتان تکان نخورید، و در اتاقتان بمانید و زحمت برگشتن به اینجا را به خودتان ندهید.»

فارغ‌التحصیل جواب داد: «من می‌دانم که سالم هستم و دوباره مجبور به برگشتن نیستم.»

مرد دیوانه گفت: «شما سالمید؟ باشد، باشد، خواهیم دید؛ دست خدا به همراهتان، اما من به ژوپیتر، که نماینده ایشان بر زمین هستم، سوگند می‌خورم که تنها به خاطر گناهی که امروز سیلولیا با سالم نامیدن شما، و بیرون بردنتان از این دیوانه‌خانه مرتکب شده، جزائی چنان سنگین برایش تعیین کنم که یادش تا قرن‌های قرن باقی بماند، آمین. و تو ، فارغ‌التحصیل حقیر، نمی‌دانی که من توانائی‌اش را دارم، زیرا، همانطور که گفتم، ژوپیتر رعدآسا هستم، و صاعقه‌های آتشین در دست‌هایم دارم که با آن می‌توانم جهان را تهدید و ویران کنم؟ اما تمایل دارم این شهر ناآگاه را تنها با یک چیز تنبیه کنم: من برای سه سال تمام بر این شهر و مناطق حوالی آن نخواهم بارید، که این تنبیه از روز و ساعتی که این تهدید را کردم به حساب خواهد آمد. تو آزاد، سالم، و سلامتی، و من دیوانه، مریض و محبوسم...؟ اگر خودم را دار بزنم نمی‌بارم.»

آنانی که نزدیک بودند از فریاد و حرف‌های مرد دیوانه نگران شدند، اما فارغ‌التحصیل به قاضی رو کرد و دستش را چسبید و گفت:

«حضرتعالی نباید نگران شوید و به حرف‌هائی که این دیوانه زد توجه کنید، چون اگر او ژوپیتر است و نمی‌خواهد ببارد، من، که نپتون، پدر و خدای آب باشم، هر چند بار که دلم بخواهد و لازم باشد خواهم بارید.

که به این حرف قاضی پاسخ داد:

«با این وجود، سینیور نپتون، کار درستی نیست سینیور ژوپیتر را خشمگین کنید؛ جناب‌عالی در اتاقتان بمانید و یک روز دیگر، که مناسب‌تر باشد و وقت بیشتری داشته باشیم خدمت جنابعالی برخواهیم گشت.»

مسئول و کسانی که آنجا ایستاده بودند به خنده افتادند و خنده‌شان قاضی را شرمنده کرد؛ آن‌ها لباس فارغ‌التحصیل را که در دیوانه‌خانه ماندنی شد در آوردند، و این پایان داستان است.

Posted by reza at 3:49 PM

November 6, 2008

زبانِ «سروانتِس» در «دُن کیخوته»

سه سال پیش به مناسبت چهارصدمین سال انتشار «دُن کیخوته= دن کیشوت»، «انجمن آکادمی‌های زبان اسپانیائی» وابسته به «آکادمی سلطنتی اسپانیا»، معتبرترین مرجع ادبی در زمینه زبان اسپانیائی، چاپ استثنائی تازه‌ای از «دن کیخوته» منتشر کرد که در واقع بازچاپ اولین نسخه‌ی این رمان است که چهارصد سال پیش در مادرید منتشر شده بود، به انضمام پیش‌نویس‌های بسیار مفید، توضیحات روشنگر و ضمیمه‌های بسیار ضروری. این کتاب که نزدیک به هزار و سیصد صفحه دارد منبع اصلی من برای برگردان فارسی این رمان بزرگ است. ببینید «خوزه مانوئل بله‌کوا»، در یکی از ضمیمه‌های همین چاپ تازه، به عنوان «دن کیخوته در تاریخ زبان اسپانیا» در مورد زبان «سروانتس» چه می‌نویسد:
[در مسیر طولانی پیروزی تصنع در ادبیات زبان اسپانیائی در طول قرن شانزدهم، سروانتس آخرین مرحله‌ی آن را نمایندگی می‌کند... همانطور که «منندز پیدال» نوشته« «دن کیخوته» به شکل آخرین دستاورد درخشان، تاج سر همه‌ی آن ایده‌آل‌های منتخب طبیعی است که اشکال بسیار متفاوتی به خود گرفته بودند. این کتاب [که در آغاز قرن هفده منتشر شد] مثل گنبدی است که سقف عمارت سبک قرن شانزده را بسته است... زبان بخش اعظم دن کیخوته زبانی است که از حضور زبان روزمره ریشه گرفته که در شکل گیری سبکی‌اش زبانی ادبی را هم در خود دارد.]
حالا ببینید یکی از نامدارترین مترجمان این کتاب به انگلیسی، یعنی «جان آرمس‌بای» که ترجمه‌اش در سال ۱۸۸۵ در آمد، در مورد زبان «سروانتس» در مقدمه کتابش چه می‌نویسد:
[یکی از کارهائی که در ترجمه «دن کیخوته» نباید بدان اصرار ورزید به کار گرفتن زبانی است که بوی تظاهر بدهد. در واقع این کتاب به یک معنا اعتراضی است علیه همین زبان، و هیچکس بیش از سروانتس از این کار متنفر نبود. به این دلیل من فکر می‌کنم باید جلوی هرگونه وسوسه‌ای برای به کار بردن زبان کهنه یا مهجور را گرفت. وگرنه این کار در نهایت همان تظاهر کردن است که هیچ دلیل و توجیهی برایش وجود ندارد. شاید زبان اسپانیائی در میان زبان‌های اروپائی کمترین تغییر را از قرن هفده تا کنون کرده باشد، و بیشترین بخش کتاب دن کیخوته، و مسلما بهترین فصل‌های آن تفاوت بسیار ناچیزی با زبان روزمره اسپانیائی کنونی دارد، به جز قصه‌هائی که دن کیخوته می‌گوید یا سخن‌سرائی‌هایش. مترجمی که ساده‌ترین زبان روزمره را برای ترجمه کتاب به کار می‌گیرد تقریبا همواره نزدیک‌ترین زبان را با زبان اصلی کتاب خواهد داشت.]

     
ترجمه‌ی خود او که بیش از صد و بیست سال پیش انجام شده هم اکنون نزدیکی‌اش را با زبان روزمره انگلیسی تا حدودی از دست داده است. به نظر می‌رسد مشکل اصلی استاد محمد قاضی که «دن کیشوت» را از متن فرانسه‌ به فارسی برگردانده، این واقعیت بوده باشد که متن فرانسه‌ی انتخاب شده‌ی ایشان که متعلق به سال ۱۸۳۶ است حتی اگر زبان معاصر مترجم فرانسوی را دارا باشد برای زمان آقای قاضی، یعنی بیش از صد و بیست سال بعد از آن، زبان معاصر نبوده است. البته من چون زبان فرانسه نمی‌دانم مطمئن نیستم انتخاب زبانی که در بسیاری موارد ثقیل‌تر از آن است که با روانی داستان در زبان اصلی همخوانی داشته باشد از آنچه گفتم ناشی شده یا انتخاب و سلیقه‌ی خود آقای قاضی بوده است.
حالا ببینید «جان روترفورد»، یکی دیگر از مترجمان انگلیسی این کتاب که ترجمه اش شهرت بسیار دارد، در باره زبانِ سروانتس در مقدمه‌‌ی کتابش چه می‌نویسد:
[برای نوشتن دن کیخوته‌ی انگلیسی، من به این نتیجه رسیدم که باید از نفوذ موذیانه‌ی زبان ادبی قراردادی قرن نوزدهمی و بیستمیِ اکثر نسخه‌های انگلیسی این رمان بزرگ مصون بمانم و انگلیسی مدرن را به کار بگیرم، همان گونه که سروانتس، اسپانیائی زمان خودش را به کار گرفته بود، نه تنها در گفتگوها که در بیان قصه نیز. اگر قرار بود کیخوته و سانچوی من به زبان زنده حرف بزنند می‌بایست زبان روزمره انگلیسی را که آدم‌هائی در سن و موقعیت آندو امروزه صحبت می‌کنند به کار می‌گرفتم، به جز آن جا که «سروانتس» به خاطر طنز، زبانی به کار برده که در همان آغاز قرن هفده هم زبانی مهجور بوده است.]
از او واضح‌تر «ادیت گراسمن»، مترجم نامدار برخی از آثار «گارسیا مارکز»، «ماریو برگاس یوسا» و «کارلوس فوئنتس» که پنج سال پیش یکبار دیگر «دن کیخوته» را به انگلیسی برگرداند و در اثر آن شهرت فراوان‌تری پیدا کرد، در این باره حرف می‌زند. او نیز در مورد معاصر بودن زبان سروانتس این گونه در مقدمه کتابش می‌نویسد:
[کمی پیش از اینکه کار را شروع کنم، یعنی وقتی هنوز داشتم با این پرسش کلنجار می‌رفتم که چه زبانی مناسب‌تر برای ترجمه کتابی است که چهارصد سال پیش نوشته شده، نگرانی‌ام را با «خولیان ریوس»، رمان نویس اسپانیائی، در میان گذاشتم. پاسخ او ساده، عمیق و سخت نجات‌دهنده بود. گفت نگران نباشم، سروانتس مدرن‌ترین نویسنده ما بوده است و تنها کاری که باید بکنم این است که کار او را هم مثل کار دیگران ترجمه کنم – یعنی مثل نویسندگان امروزین که من کارهایشان را به انگلیسی برگردانده‌ام.]
یک تکه هم از یادداشت آخرین مترجمِ تا کنونی این رمان به هلندی، «باربر فان دِ پُل»، که ترجمه‌اش در طول هشت سالی که از انتشارش می‌گذرد هشت بار تجدید چاپ شده، نقل و سخن را کوتاه می‌کنم:
[مبارزه‌ی گاه ناامیدانه‌ی من برای یافتن یک زبان نه چندان نابهنگام را می‌توان در تلاشم برای دور نگاه داشتنِ نفوذ زبان فرانسوی بعد از ناپلئون از زبان هلندی این کتاب دید... آرزوی قلبی‌ام این بود که بگذارم نامِ «کیخوته» «کیخوته» بماند و آن را با دیکته‌ی هلندی [برآمده از تلفظ فرانسه] ننویسم چون منطقی نداشت جز اینکه در فرهنگ لغت هلندی بدانگونه ثبت شده است ولی به خاطر احساس ضرورت از آن دست کشیدم... ترجمه کردن جنگیدن است علیه زیاده‌روی در سازشکاری.]
این یادداشت‌ها را آوردم تا نه تنها شما، خوانندگان احتمالی ترجمه‌ی من، بلکه خودم را نیز قانع کنم که برگزیدن زبان امروز فارسی برای ترجمه‌ی کار سترگ «سروانتس» امری آگاهانه، لازم و درست است. و نیز به خودم جرات بدهم و بی‌توجه به «احساس ضرورت» با تغییر نام «دن کیخوته»، این نجیب‌زاده‌ی شریف مالیخولیائی، سازش نکنم چرا که برای برگردان فارسی آن نه از کسی یا جائی دستمزدی می‌گیرم، و نه برای انتشارش در آینده‌ نگران موافقت ناشری هستم.

Posted by reza at 5:49 PM

October 25, 2008

«Baby H. P.»

چندی پیش قصه‌ای کوتاه از «خوان خوزه آره‌اولا» نویسنده‌ی فقید مکزیکی برایتان به فارسی برگردانده و در این صفحه گذاشتم با عنوان «سوزنبان» که بسیار مورد توجه قرار گرفت. قصه بسیار کوتاهی که عنوانش به انگلیسی است -گرچه من آن را از زبان اصلی ترجمه کرده‌ام- اثر دیگری است از همین نویسنده که به وضوح سبک بسیار ویژه او را نشان می‌دهد؛ سبکی که در طنز تلخ اجتماعی ریشه دارد.

  

[سرکارِ خانمِ خانه‌دار! نیروی زندگیِ کودکانتان را به نیروی محرکه تبدیل کنید. هم اکنون دستگاه فوق‌العاده‌ی «Baby H. P.» برای فروش عرضه شده، دستگاهی که در اقتصاد خانواده انقلاب خواهد کرد.
«Baby H. P.» از فلزی مقاوم و سبک ساخته شده که به شکل کاملا قابل تنظیمی از طریق کمربندهای راحت، گردنبند، انگشتر و گیره‌ی سر به اندام ظریف بچه‌ها متصل خواهد شد. انشعابات اضافه شده به این دستگاه هرگونه حرکت کودک را دریافت کرده و آن را در بطری کوچکی به نام «لی‌دِن» که می‌تواند بسته به نیاز روی شانه یا سینه کودک نصب شود ذخیره می‌کند (بطری لی‌دِن یک انقباض کننده‌ی الکتریکی است به شکل بطری یا جامِ شیشه‌ای). وقتی بطری پُر شود یک عقربه‌ آن را نشان می‌دهد. آنوقت شما، سرکار خانم، باید آن را جدا کرده و به یک ظرف مخصوص متصل کنید تا به طور اتوماتیک تخلیه شود. این ظرف می‌تواند در هر گوشه از خانه آویزان شود و جایگزینی باشد از منبع برقی آماده برای هر وقت که به روشنائی یا گرما نیاز بیافتد، و نیز برای راه انداختن وسائلی که امروزه، و برای همیشه، خانه‌ها را درنوردیده‌اند.
از امروز به بعد شما به جنب و جوش آزار دهنده‌ی فرزندانتان به چشم دیگری نگاه خواهید کرد. و دیگر تحملتان را به خاطر وول خوردن‌های اعصاب خرد کن‌شان از دست نمی‌دهید چرا که می‌دانید همین سرچشمه‌ی سخاوتمندی از انرژی است. دست و پا زدن‌های بیست و چهار ساعته‌ی یک نوزاد شیرخواره به همت «Baby H. P.» به پمپ کردن آب برای چندین ثانیه‌، و یا به پخش پانزده دقیقه موسیقی از رادیو تبدیل خواهد شد.
خانواده‌های پر جمعیت با نصب یک «Baby H. P.» به هر عضو خانواده می‌توانند به تمامی نیازهای برقی‌شان پاسخ دهند و با یک قرارداد کوچک و سودآور می‌توانند کمی از برق اضافه‌شان را به همسایه‌ها منتقل کنند. در مجتمع‌های عظیم ساختمانی، با جمع‌آوری تمام ذخیره‌های خانوادگی، به خوبی می‌توان بر کمبود سرویس برق عمومی غلبه کرد. 
«Baby H. P.» هیچگونه عارضه‌ی جسمی و روحی برای کودکان ندارد زیرا نه حرکات آن‌ها را محدود و نه منحرف می‌کند. بعکس، برخی از پزشکان بر این باورند که در رشد هارمونیک اندام آن‌ها اثر مثبت دارد. و تا آنجا که یه روان آن‌ها مربوط می‌شود، می‌توان با دادن جوائزی کوچک به بچه‌ها وقتی بیش از معمول انرژی تولید می‌کنند بلندپروازی فردی آن‌‌ها را تحریک کرد. برای این منظور پیشنهاد می‌شود به آن‌ها شکلات‌های شکری داده شود چون انرژی‌شان را با درصدی بیشتر به آن‌ها برمی‌گرداند.در ضمن هرچه کالری بیشتری به غذای کودکان افزوده شود کیلووات بیشتری در کنتور برق صرفه‌جوئی خواهند کرد.
کودکان می‌باید روز و شب دستگاه «H. P.» را به تن داشته باشند. لازم است همواره آن را به خود به مدرسه ببرند تا ساعات ارزشمند تفریح را از دست ندهند، ساعاتی که با انرژی سرشار انباشت شده بازمی‌گردند.
شایعاتی در این مورد که برخی از بچه‌ها در اثر برق گرفتگی از برقی که خودشان تولید کرده بودند مرده‌اند به کلی بی‌پایه است. به همین گونه می‌توان گفت نگرانی خرافات‌گونه از اینکه کودکانِ دارای «Baby H. P.»
 جاذب  اشعه و صاعقه‌اند بی‌معناست. هیچ حادثه‌ای از این دست امکان اتفاق ندارد، بویژه اگر به توضیحاتی که در ذیل این نامه و در دفترچه‌های راهنما که به همراه هر دستگاه داده می‌شود، توجه مبذول دارید.
«Baby H. P.» در فروشگاه‌های مهم در اندازه‌ها، مدل‌ها و قیمت‌های مختلف در معرض فروش است. دستگاهی است مدرن، با دوام و قابل اعتماد، که تمامی اجزاء آن قابل تجدید است و دارای ضمانت از کارخانه‌ی «جی. پی. منسفیلد و پسران» در آتلانتا می‌باشد.]
□□□

 

Posted by reza at 9:22 PM

October 14, 2008

«همه‌ی خانواده‌های خوشبخت»

رمان خوان‌های ایرانی بی‌تردید با نام «کارلوس فوئنتس» آشنایند چرا که تا آنجا که من می‌دانم چند اثر از این نویسنده‌ی بسیار نامدار مکزیکی به همت «عبدالله کوثری» به فارسی برگردانده و در ایران منتشر شده است. اولین اثر مطرح او با عنوان «آئورا» که نام او را در جهانِ ادبیات پر آوازه کرد چهل و شش سال پیش منتشر شد، و آخرین کاری که تا کنون منتشر کرده است دو سال پیش به زبان اصلی، و همین چند ماه پیش به انگلیسی در آمد. عنوان این کار اخیر به زبان اصلی «همه‌ی خانواده‌های خوشبخت» است که مترجم انگلیسی آن را «خانواده‌های خوشبخت» ترجمه کرده است.

     
این کتاب که نزدیک به چهارصد صفحه دارد مجموعه‌ای است از ۱۶ داستان مستقل که تنها ارتباطشان با هم، عشق و ناکامی و مشکل ارتباط میان اعضاء خانواده در جامعه معاصر مکزیک است. کتاب با نقل قولی از رمان «آنا کارنینا»‌ی «لئو تولستوی» آغاز می‌شود که می‌گوید: «همه‌ی خانواده‌های خوشبخت مثل همند، اما هر خانواده ناخوشبختی، ناخوشبختی‌اش با دیگری فرق می‌کند.»
نویسنده، شاید برای ایجاد هماهنگیِ بیشتر میان این داستان‌های مستقل، در فاصله‌ی هر داستان با داستان بعدی قطعه‌ای افزوده است که آن را همسرائی نامیده است. این همسرائی‌ها که بلندترینش شش صفحه و کوتاه‌ترینش تنها یک خط است گاهی به شعر می‌ماند، گاهی به لالائی؛ گاهی به مویه‌های یک مادر، گاهی به گلایه‌های یک معتاد... و هر کدام به زبانی برخاسته از دلِ شخصیت‌ها.
داستان‌ها هم از نظر سبک نوشتاری هیچکدام (البته در هشت داستان اول، چون هنوز در نیمه‌راهِ خواندنِ این کتاب هستم) همانند نیستند. سبک نگارش هر کدام متناسب به محتوای قصه تغییر می‌کند. برخی از این هشت قصه‌ای که تا کنون خوانده‌ام چنان برایم جذاب بوده‌اند که تردید ندارم دستکم یکی از آن‌ها را، که از هر نظر یگانه می‌دانم، در اولین فرصت برای علاقمندانِ به این صفحه، به فارسی بر خواهم گرداند.
منابع، حتی به زبان فارسی، برای شناخت «کارلوس فوئنتس» فراوان است، لذا از معرفی بیشتر او در می‌گذرم. فقط این احساس را دارم که اگر زندگی او، که اکنون هشتاد ساله است و تا کنون جوائز ادبی فراوانی از جمله جایزه «سروانتس» را برده است، دوام بیاورد تا دریافت جایزه نوبلِ ادبیات فاصله زیادی ندارد.

Posted by reza at 2:16 PM

October 6, 2008

«زندگیِ تازه»

درکنار درس و بحث و فحصِ روزانه با دانشجویانم در «لیدز» این فرصت را یافتم تا ترجمه انگلیسی‌ رمان «زندگیِ تازه» نوشته‌ی «اورهان پاموک» را بخوانم. کشش غریبی داشت؛ گاهی به خاطر ساختار پلیسی‌وار رمان که خیلی به من نمی‌چسبید، و گاهی به خاطر پیشگوئی‌های عجیبی که سخت به دلم می‌نشست؛ انگار داشت مسئله‌ی همین امروز کشورهای خاورمیانه را طرح می‌کرد در حالیکه اولین چاپ آن به زبان اصلی، چهارده سال پیش (۱۹۹۴) در ترکیه منتشر شده است، یعنی هفت سال پیش از انفجار برج‌های دوگانه در نیویورک. ببینید در صفحه ۱۰۷ چه نوشته است:

«به خودم گفتم، بمب هم مثل تصادف، یک سراب است؛ هیچوقت نمی‌دانی چه وقت ظاهر می‌شود. ما، بازندگان بیچاره، معلوم بود در قماری که تاریخ نامیده می‌شود بازنده‌ایم؛ ما حالا به حدی تنزل کرده‌ایم که تا قرن‌های آینده همدیگر را با بمب می‌کشیم، با این امید که قانع شویم برنده‌ایم و مزه پیروزی را بچشیم؛ روح و جسممان را با بمب‌هائی که در وسائل خانه، در مجلدات قرآن، در جعبه‌های شکلاتی که با عشق به خدا، به تاریخ و به دنیا ساخته شده‌اند جاسازی کرده‌ایم، منفجر می‌کنیم و به عرش اعلا می‌فرستیم.»

 

من قبلا در مورد دو کتاب دیگر اورهان پاموک در این صفحه مطلب نوشته‌ام؛ یکی در مورد رمان بسیار خواندنیش «برف» و یکی هم در مورد کتاب «استانبول» که بی‌آنکه رمان باشد ساختاری قصه‌وار دارد. مشغله ذهنی پاموک در «زندگی تازه» که در شمار رمان‌های اولیه‌ی اوست همان است که در نوشته های قبلی به آن اشاره کرده‌ام؛ مسئله‌ی برخورد غرب و شرق در جامعه‌ای عقب‌مانده. منتها در این رمان گاهی ساختار پیچیده‌ی پلیسی‌وار آن بر تخیل سرشار او در بیان هنرمندانه‌ی این مشکل اجتماعی سایه می‌افکند. اگر این سایه را کنار بزنیم به فرازهائی بسیار زیبا می‌رسیم؛ مثل فرازی که در زیر برایتان به فارسی برمی‌گردانمش با این مقدمه که راویِ داستان دارد از وسائل و ابزاری که در یک نمایشگاه عرضه شده‌اند حرف می‌زند:

«یک ساعت بزرگ کوکی دیدم که به مشکل اذان برای دعوت به نماز پاسخ می‌داد، یعنی این مشکل که آیا اذان باید از بلندگو پخش شود یا توسط یک موذن با قدرت نفسش از مناره بیرون بزند. این ساعت به شکل اتوماتیک مسئله غرب‌گرائی در مقابلِ اسلام‌گرائی را از طریق یک وسیله‌ی مدرن حل می‌کرد: به جای اینکه مثل معمول دوتا گنجشک از دریچه ساعت در بیایند دو عروسک دیگر به کار گرفته شده بودند، یکی یک امام کوچولو که سر ساعتِ نماز خواندن از دریچه پائینی در می‌آمد و سه بار الله اکبر می‌گفت، و دیگری یک آقای کراواتی ریش تراشیده کوچولو که سر هر ساعت از دریچه بالائی در می‌آمد و می‌گفت خوشبختی یعنی ترک بودن، ترک، ترک.» [ص ۸۸]

نه! این کتاب سیصد صفحهای تنها درگیر این مسئله که گفتم نیست. درگیرِ مسائلی ورای این نیز هست؛ درگیرِ متافیزیک، حوادثی که در زندگی انسان نقش تعیین کننده دارند بی‌آنکه آدم برایشان برنامه‌ریزی کرده باشد؛ درگیر زندگی، مرگ، و عشق (و گاهی چقدر سطحی به این پرسش‌های ابدی انسان‌ها پاسخ می‌دهد! اورهان پاموک تنها ۴۰ سال داشت وقتی این رمان را نوشت.)

آنچه کسی مثل من را که نه تنها تعلیق‌های پلیسی در یک رمان برایش کششی ندارد بلکه حوصله‌اش را هم سر می‌برد به دنبال کردن پیگیرانه این رمان کشاند طنزِ به کار گرفته شده در سطر سطر این رمان بود. پاموک این طنز را تا حدی دنبال می‌کند که گاهی از سربسر گذاشتن با قهرمان بسیار جدی کتابش در جدی‌ترین لحظات زندگیش ابا ندارد و حتی گاهی با خودش به عنوان خالق اثر:

«بنابراین، ای خواننده، نه به کاراکتری مثل من اعتماد کن که آنقدر هم که فکر می‌کنی حساس نیست، و نه به رنج و خشونت این داستان که دارم برایت تعریف می‌کنم؛ اما قبول کن که دنیا دنیائی بی‌رحم است. علاوه بر این، این بازیچه‌ی من در آوردی که رمان نامیده می‌شود و بزرگترین دستآورد فرهنگ غرب است، هیچ ارتباطی با فرهنگ ما ندارد. این که خواننده در صدای من در این صفحات خام‌دستی می‌بیند فقط به این خاطر نیست که من از جائی پر از خشونت حرف می‌زنم که با کتاب‌ها آلوده، و با افکار تندروانه خفیف شده است، بلکه بیشتر به این خاطر است که من خودم هنوز به درستی دستم نیامده با این بازیچه غریبه چگونه بازی کنم.» [ص ۲۴۳]

جالب است که او با این اعتراف، هم پاسخِ من، که گاهی از تصنعی بودن بیش از اندازه ماجراها در این رمان عصبی می‌شدم، و هم پاسخ نقدنویسِ نشریه‌ی ادبی بسیار معتبر «نیو استیتمن» را یکجا داده است که نظر دوپهلویش در پشت جلد همین چاپی که من خواندنش را تمام کرده‌ام آمده است:

«روان، طفره‌زن، به شدت وسوسه‌انگیز و نیش‌دار. انگار بورخس یکی از داستان‌های موجزش را به اندازه یک رمان کش داده باشد. من هرگز کاری از این خام‌دستانه‌تر نخوانده‌ام. همه باید اورهان پاموک را بخوانند.» 

Posted by reza at 5:08 PM

September 26, 2008

«درختی فراسوی سکوت»

همزمان با تدارک سفر به انگلستان، کارِ تدوین ویدئوئی را که ماه پیش در خانه‌ی «فدریکو گارسیا لورکا» گرفته بودم به پایان بردم و با عنوان «درختی فراسوی سکوت» در صفحه‌ام در یوتیوب گذاشتمش. «درختی فراسوی سکوت» در اصل عنوان شعر بسیار بلندی است از «کلارا خانز» که آن را در گردهمائی شاعران در شهر «برمن» آلمان سروده و به «مارتین موی»، مدیر سابق «جشنواره جهانی شعر رتردام» و «احمد شاملو» تقدیم کرده است. در این ویدئو که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست فرازهائی کوتاه از این شعر بلند را آورده‌ام با زیرنویس فارسی که از ترجمه‌ی «محسن عمادی» برگرفته‌ام. فرازهائی کوتاه از ترجمه شاملو با صدای خودش از شعری از گارسیا لورکا را هم (البته با زیرنویس اسپانیائی برای اسپانیائی زبانان) در این ویدئو آورده‌ام. گمان نمی‌کنم رابطه‌ی شعری میان این سه تن نیاز به توضیح داشته باشد. بنابراین اگر دل و دماغش را دارید بیائید با کلیک روی عکس زیر این کار کوتاه را ببینید

Posted by reza at 9:13 AM

September 8, 2008

مهمان در راه


زنگ خانه‌ی من معمولا غیرمنتظره زده نمی‌شود، مگر درست موقع شام خوردن، که آن هم دیگر برایم غیر منتظره نیست. قبل از اینکه در را باز کنم دو سه تا پول سیاه برمی‌دارم چون می‌دانم یکی ار همسایه‌های خیّر آمده است برای حمایت از مبتلایان بیماری قلبی، یا کمک به زلزله‌زدگان این یا آن کشور دوردست، اعانه جمع کند. لبخندی رد و بدل می‌کنیم و پول خُرد ناچیزم را می‌ریزم توی سوراخ قلّکش، و تمام.
اما این روزها زنگ خانه من خیلی بی‌هوا به صدا در می‌آید. دارم پای تلفن با کسی جر و بحث می‌کنم که کسی زنگ در را می‌زند. « معذرت می‌خوام، گوشی دستت باشه، زنگ زدن.» در را که باز می‌کنم یک مرد کراواتی و موقر با کیفی زیر بغل، یا خانمی شیک و خوش سر و پُز، منتظرم است.
بار اول، مطمئن بودم این مهمان ناخوانده عوضی آمده است. با اشاره به تلفن که هنوز درِ گوشم بود سرم را به علامت پرسش تکان دادم. ولی عوضی نیامده بود با خود من کار داشت. اسم و رسمم را می‌دانست و می‌خواست بیاید بنشیند چند کلام با من حرف بزند. آمد تو، و من صحبت تلفنی‌ام را درز گرفتم ببینم چه می‌خواهد بگوید. ف که گفت رفتم فرحزاد!
هر بار یک آدم دیگر می‌آید. یکیشان زن است یکیشان مرد، یکیشان جوان است یکیشان پیر. یکیشان انگلیسی هم حرف می‌زند و یکیشان فقط هلندی حرف می‌زند. همه مال یک شرکت نیستند بلکه مال شرکت‌های رقیب همدیگر هستند ولی شیوه مقدمه‌چینی و سر صحبت باز کردنشان عین همدیگر است. هدفشان هم عین همدیگر است.
«بیست و هفت اکتبر آینده شما به سلامتی ۶۵ ساله می‌شوید، نه؟»
«بله، ولی یادتان باشد که من پانزده سال است که با شرکت دیگری قرارداد کفن و دفن دارم و دلیلی نمی‌بینم آن را فسخ کنم و با شرکت شما قرارداد ببندم.» از این که حرف آخر را اول زده‌ام کمی جهت یابی‌اش را از دست می‌دهد ولی زود سر نخ را پیدا می‌کند:
«اگر قراردادتان را بیاورید و با قرارداد پیشنهادی من مقایسه کنید به اندازه کافی دلیل پیدا خواهید کرد.»
من البته قراردادم را نمی‌آورم، و به قرار داد او که دو دستی به سویم دراز شده است هم نگاه نمی‌کنم، ولی این باعث نمی‌شود طرف، مزایای قرارداد خودشان را برنشمرد: «شما می‌توانید در بخش مختص مسلمانان در گورستان مورد نظرتان دفن شوید؛ شما می‌توانید در پایان مراسم تشییع جنازه‌تان از بازماندگانتان به جای قهوه با چای پذیرائی کنید...»
باقی مزایا را در حالیکه تقریبا با فشار دارم از در بیرونش می‌کنم با سرعت برمی‌شمرد و می‌رود.
یکبار بازاریابِ شرکت کفن و دفن دیگری را، هرچه کرد به خانه راه ندادم، و همان دمِ در، آب پاکی را روی دستش ریختم. به یکی دیگر حتی به دروغ گفتم که من در این خانه مهمانم و صاحبخانه در سفر است! اما یکبار با اشتیاق یکیشان را راه دادم بیاید یک قهوه با هم بخوریم. اصلا هنوز اصرار نکرده بود بیاید تو. نمی‌دانم چرا با او سرسنگینی نکردم. شاید به این خاطر بود که خانم نسبتا پا به سنِ خوش روئی بود که موهای جوگندمیش را مثل موی زود سفید شده‌ی همدلم، با یک گیره‌ی مشکی بالای سرش جمع کرده بود. وقتی چشمش به من افتاد یک لحظه فکر کرد عوضی در زده است. با حرکتی ظریف شماره خانه را با یادداشتی که به دست داشت چک کرد و برای اطمینان نامم را پرسید. وقتی مطمئن شد خودم هستم، بی‌آنکه حرفی بزند به من فهماند که منتظر بود یک پیرمردِ پا به مرگ، در را به رویش باز کند نه یک شاخ شمشادی مثل من!
قهوه را که جلوش گذاشتم قبل از اینکه شروع کند به حرف زدن به او اطمینان دادم که از قراردادی که پانزده سال پیش با شرکتی که نامش را هم به یاد ندارم بسته‌ام راضی‌ام، و دلیلی نمی‌بینم عوضش کنم. این را پیشاپیش گفتم تا باز حرف کفن و دفن پیش نیاید.
«نسخه اصلیِ قراردادتان پیش من است. خوشحالم که از آن راضی هستید.»
حالا من برای یک لحظه، جهت یابی‌ام را از دست دادم. انگار فهیمد، چون فنجان قهوه هنوز دمِ لبش بود که گفت: «قرارداد کفن و دفن شما با شرکت خود ماست!»

من قرارداد کفن و دفن خودم را وقتی از مراسم کفن و دفن برادر جوانم که بیگاه، با سکته قلبی درگذشته بود برگشتم، با آن شرکت که نامش را به یاد نمی‌آورم بستم. با اینکه بسیار پیش آمده بود که مرگ، این مهمانِ در راه را به چشم ببینم اما باور به آن را با دیدن جسد برادرم به دست آوردم. در طول این چهارده پانزده سال هم به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم به این قرارداد بود. جز در این چند ماه اخیر که شرکت‌های کفن و دفن دیگر که با نزدیک شدنم به شصت و پنج سالگی بوی الرحمنِ من به دماغشان خورده است، بی‌توجه به اینکه هنوز دارم سُر و مُر گنده راه می‌روم، چپ و راست بازاریاب‌هاشان را به سراغم می‌فرستند تا قُرَم بزنند.

خانم بازاریاب که موهای جو گندمیش را مثل موهای همدل من با یک گیره مشکی بالای سرش جمع کرده بود، در حالیکه قراردادم را از کیفش در می‌آورد گفت می‌داند بازاریاب‌های دیگر با پیشنهادهای تازه سعی می‌کنند من را جذب کنند. آن‌ها از ملیت، رنگ پوست، مذهب و حتی علائق شخصی آدم استفاده می‌کنند تا بعد از مرگ هم که دیگر هیچکدام از این مقولات موضوعیتی ندارند برای جلب مشتری بهره بگیرند. اما او آمده است تا به من که مشتری وفادار آن‌هایم پیشنهاد تازه‌ای بدهد -  بدون هیچ مخارج اضافی-  تا از این طریق، سپاس شرکت کفن و دفن منتخبم را به اطلاعم برساند.
«بر مبنای قرارداد، شما خواسته‌اید تمام اعضاء بدنتان در اخنیار بیماران نیازمند قرار بگیرد، و باقی، اگر به درد کسی نخورد، سوزانده شود. درست است؟»
گقتم چرا که نه.
«اگر شما در وضعیتی که اکنون دارید از دنیا بروید آنچه برای سوزاندن باقی می‌ماند آنقدر نیست که خاکسترش حتی انگشتانه‌ای را پر کند.»
گفتم چه اشکالی دارد؟
«اشکالی در میان نیست. پیشنهاد شرکت ما – صرفا به نشانه قدردانی از شما – این است که با خاکسترتان که از چند گرم تجاوز نخواهد کرد انگشتری بسازیم با روکش ظریف نقره‌ای برای محبوبه‌تان.»
گفتم از کجا می‌دانید که محبوبه‌ای دارم؟ و از کجا مطمئنید که قبل از او خاکستر می‌شوم!؟
گفت: «همین دیروز مشتری تازه‌ای یافتم که در قراردادش خواسته است بعد از مرگش با خاکسترش حلقه‌ای بسازیم با روکش طلائی برای محبوبش. در پرسشنامه نام و نشان شما را به عنوان محبوبش نوشته است بی‌آنکه بداند شما مشتری وفادار و با سابقه‌ی خود ما هستید!»
□□□
Posted by reza at 10:32 PM

August 25, 2008

سه روز در حال و هوای فدریکو گارسیا لورکا

از یک هفته اقامتم در اسپانیا سه روزش را در آندلس میهمان جشنواره‌ای بودم به نام «شعر در لاورِل» که هر ساله از طرف شهرداری گرانادا در کاخکی به نام لاورِل، که نام درختی است که ما به آن «برگِ بو» می‌گوئیم، برگزار می‌شود و شاعرانی را از این سو و آن سوی دنیای اسپانیائی زبان گرد هم می‌آورد تا شب های شعر برگزار کنند و شهر زادگاهی فدریکو گارسیا لورکا را با عصاره‌ی شعرشان معطر کنند. حالا من که نه شاعرم و نه اسپانیائی زبان در میان میهمانانی که از کلمبیا و مکزیک و آرژانتین، و البته از استان‌های مختلف اسپانیا نیز هم، دعوت شده بودند چه می‌کردم، بماند!

میهمان شهرداری بودن محسناتی دارد باور نکردنی. منظورم هتل و پذیرائی و از این جور چیزها نیست، که به واقع سنگ تمام گذاشته بودند بلکه منظورم این است که در این سه روز هر درِ بسته‌ای در گرانادا به سادگی به رویم باز می‌شد. اول این که می‌خواستم از خانه‌ی گارسیا لورکا که در دهکده‌ای با نام «فوئنته باکه‌روس»، در پنجاه شصت کیلومتری گرانادا واقع است دیدن کنم و ویدئو بگیرم. خانه که موزه نیز نامیده می‌شود تابستان‌ها بسته است ولی با یک تلفن از سوی شهرداری، پلیس دهکده در را به روی من و «کلارا خانِزا»، شاعر نامدار اسپانیائی، باز کرد و من نه فقط از گوشه و کنار این خانه‌ی زیبای روستائی ویدئو گرفتم بلکه از کلارا در همین خانه در حال خواندن شعری که برای احمد شاملو سروده بود هم تصویربرداری کردم (یادتان هست که ما ایرانی‌ها بیش از همه لورکا را از طریق ترجمه‌های شاملو شناختیم). اگر به خاطر کار و بارم، از پس فردا برای دو هفته مجددا به سفر نمی‌رفتم این فیلم را تدوین می‌کردم و برایتان همین جا می‌گذاشتم ولی حالا لطفا به دیدن همین چند عکس از خانه لورکا قناعت کنید!

    

دومین محبت شهرداری گرانادا به من، که از اولی هم برایم مهم‌تر بود، این بود که بلیت دیدن نمایش فلامنکوی «چکامه کولی» را در اختیارم گذاشت که بلیت تمام اجراهای شانزده باره‌اش از مدت‌ها قبل فروش رفته بود. این نمایش که به صورت فلامنکو- باله در سالنی روباز در قصر معروف «الحمراء» به ظرفیت دوهزار نفر توسط معروفترین صحنه‌پردازان، رقصندگان، نوازندگان و آوازه‌خوانان فلامنکو اجرا می‌شد، بر مبنای اثری به همین نام از فدریکو گارسیا لورکا ساخته شده است که فقط می‌توانم بگویم عظیم‌ترین، گیراترین و هیجان انگیزترین اثری بود که من در عمرم بر صحنه‌ای دیده‌ام. از این اجرا فیلم نمی‌شد گرفت ولی عکس‌هائی از بروشورش وجود دارد که نشانتان می‌ دهم. فردای آن شب به دنبال کتاب «چکامه کولی» لورکا گشتم و یافتمش. کتاب کوچکی است که اگر فرصتی بیابم دستکم فرازهائی از آن را به فارسی برخواهم گرداند.

    

و آخرین محبت شهرداری، این بار البته به تمامی شرکت کنندگان جشنواره، بردن ما بود به همراه یک بَلد، تا گردشی کنیم در قصر الحمراء که یکی از دیدنی‌ترین آثار بازمانده از حکومت امرای اسلامی در اندلس است. از گوشه و کنار این قصر که در واقع باید قصرهای الحمراء نامیده شود تا دلتان بخواهد تصویربرداری کرده‌ام.

    

البته فراموش نشود که از شعرخوانی برخی از شعرا، بویژه از شعرخوانی کلارا خانز که به بهانه حضور یک ایرانی که من باشم چند شعر در باره ایران هم خواند، و از کنسرت «اولگا مانزانو»، خواننده‌ی آرژانینی که به همراه گیتار پسرش در حضور هفتصد تماشاگر در باغ لاورِل آواز خواند هم ویدئو گرفته‌ام که تدوین همه‌ی این‌ها که برشمردم می‌ماند برای آینده‌ای نه چندان دور.

Posted by reza at 7:15 PM

July 15, 2008

«سوزنبان»

از همان مجموعه داستان‌های کوتاه آمریکای لاتین، که قبلا قصه‌ی «آن زن» را برایتان به فارسی برگردانده‌ام، قصه دیگری با عنوان «سوزنبان»، نوشته‌ی داستان نویس مکزیکی، «خوان خوزه آره‌اولا»، چنان تحت تاثیرم قرار داد که نه فقط ترجمه کردنش را به دست گرفتم بلکه بلافاصله از طریق اینترنت دو مجموعه قصه کوتاه از او را سفارش دادم چون تا قبل از این حتی نام این نویسنده را نشنیده بودم (که البته این از فقر دانش من است).

 

در دانشنامه‌ای ادبی در باره او خواندم که گرچه در خارج از آمریکای لاتین شناخته شده نیست ولی در واقع از پیشروان سبک رئالیسم جادوئی شناخته می‌شود که بسیار پیشتر از «بورخِس» و «مارکِز»، یعنی یک نسل قبل از آن‌ها، از سبک رئالیسم فاصله گرفت و در قصه‌های کوتاهش، طنز و تخیل و انتقاد اجتماعی را با هم ترکیب کرد. در همین تنها قصه‌ای که از او خوانده‌ام همین سه خصیصه، به شکلی سخت هنرمندانه در هم تنیده شده‌اند.

 □□□

غریبه نفس‌زنان به ایستگاهِ متروک رسید. چمدان بزرگش، که کسی قادر به حملش نبود، شیره‌اش را کشیده بود. با دستمال عرقِ صورتش را گرفت، و با دستی سایبانِ چشم، به ریل‌ها، که در افق گم می‌شدند نگاه کرد. نفس بریده و نگران دیدی به ساعتش زد: دقیقا وقت حرکت قطار بود.

یک نفر، که خدا می‌داند از کجا ظاهر شد، دستی آرام به شانه‌اش زد. سر که برگرداند، پیرمردی در مقابلش دید که بگوئی نگوئی به مامورین قطار می‌ماند. در دستش یک فانوس قرمز بود، اما آنقدر کوچک که به اسباب بازی می‌مانست. با لبخند به مسافر که نگران، پرسشی از او کرد نگاه کرد.

-         ببخشین قربان، قطار رفته؟

-         شما تازه به این مملکت اومدین؟

-         من باید بلافاصله حرکت کنم. مجبورم همین فردا تو شهر «تی» باشم.

-         به نظر می‌آد شما به هیچی دقت نکردین. کاری که لازمه همین حالا بکنین اینه که یک اتاق توی مسافرخونه‌ بگیرین. (و با دست به ساختمان غریبی به رنگ خاکستری اشاره کرد که بیشتر به یک زندان شباهت داشت.)

-         ولی من نمی‌خوام اینجا بمونم، فقط می‌خوام با ترن برم.

-         شما بهتره بی‌معطلی یه اتاق اجاره کنین، اگه هنوز باشه. چون ممکنه ناچار بشین تمدیدش کنین بهتره یکماهه اجاره‌ش کنین، هم ارزون‌تر براتون تموم میشه و هم بهتون بهتر می‌رسن.

-         مگه شما خُلی، آقا؟ من همین فردا باید توی «تی» باشم.

-         راستشو بخواین همه چیز به شانستون بستگی داره. با این وجود می‌‌تونم اطلاعاتی بهتون بدم.

-         خواهش می‌کنم.

-         همینطور که می‌دونین این مملکت به خاطر راه آهنش معروفه. تا حالا موفق نشدن به درستی سازماندهیش کنن، اما در مورد چاپ برنامه حرکت قطارها، و یا بلیت‌های مسافرتی کارهای بزرگی انجام دادن. دفترچه‌های راهنمای قطارها تمام نقاط این مملکت رو به هم پیوند می‌ده. بلیت‌هائی چاپ کردن برای رفتن به دور افتاده‌ترین و کوچیک‌ترین دهات. تنها چیزی که هنوز نیست قطارهائیه که طبق این برنامه‌های نوشته شده حرکت کنن و عملا از این ایستگاه‌ها بگذرن. مردم این مملکت همین رو انتظار دارن؛ در ضمن قبول دارن که گاهی بی‌نظمی‌هائی در برنامه قطار ممکنه پیش بیاد و وطن دوستیشون اجازه نمی‌ده دست به اعتراض بزنن.

-         اما، ترنی از این شهر عبور می‌کنه؟

-         بیشک همون بی‌نظمی‌های مشابه رخ می‌ده. همونطور که خودتون متوجه هستین، ریل‌ها سر جاشون هستن، هرچند که یه قدری کج و لوجن. تو بعضی شهرستان‌ها خیلی ساده با گچ روی زمین ریل‌ها را نقاشی کردن. بر مبنای شرائط عملی هیچ ترنی مجبور نیس از اینجا عبور کنه، اما کسی هم نمی‌تونه جلو این کارو بگیره. من تو زندگیم ترن‌های زیادی دیدم که از اینجا گذشتن و چندین مسافر رو می‌شناسم که تونستن سوارشون بشن. اگه شما بخواین منتظر بمونین البته بنده می‌تونم کمکتون کنم سوار یکی از واگن‌های شیک و راحت بشین.

-         این ترن منو به «تی» می‌بره؟

-         حالا چرا شما اینقدر اصرار دارین که حتما مقصدتون شهر «تی» باشه؟ همینقدر که بتونین سوار بشین باید راضی باشین. همینکه سوار ترن بشین زندگیتون عملا یه جهتی می‌گیره. حالا چه اهمیتی داره که این جهت، جهت شهر «تی» نباشه؟

-         برای اینکه من بلیتم برای رفتن به «تی» اعتبار داره. منطقا باید منو ببرن اونجا، درست نمی‌گم؟

-         هر کسی میگه که حق با شماس. توی مسافرخونه شما می‌تونین با آدمائی حرف بزنین که از روی پیش‌بینی تعداد زیادی بلیت خریدن. طبق یک قانون عمومی آدم‌های آینده‌نگر برای همه‌ی ایستگاه‌های این مملکت بلیت می‌خرن. کسانی پیدا میشن که دار و ندارشونو خرجِ بلیت کردن...

-         من فکر می‌کردم که برای رفتن به «تی» یک بلیت کافی باشه. لطفا ببینینش...

-       بودجه‌ی ساختن قسمت بعدی راه آهن کشوری، با پول یک نفر که تمام سرمایه‌ی عظیمشو داده بلیت رفت و برگشت مسیری رو خریده که توش تونل‌ها و پل‌های زیادی داره، تامین می‌شه که هنوز حتی توسط مهندسای شرکت راه آهن تایید نشده.

-       اما ترنی که به «تی» می‌ره راه اندازی شده؟

-       نه تنها این. در واقع ترن‌های بسیاری در مملکت راه افتاده، اما باید توجه داشته باشین که یک مسیر معین و مشخص ندارن. به زبان دیگه، کسی که سوار یک ترن می‌شه نباید توقع داشته باشه به مقصدی که می‌خواد ببرنش.

-       چرا اینجوریه؟

-       شرکت راه آهن برای دادن خدمات بیشتر به هموطنان ناچاره به بعضی تغییرات مایوس کننده تن در بده. مسیرهای مدوری می‌سازه برای رفتن به جاهای غیرقابل عبور. این قطارهای سریع السیر گاهی وقت‌ها سالیان سال در راه هستن، بطوری که زندگی مسافرینشان تغییرات چشمگیری می‌کنه. در این جور موارد مردن خیلی عجیب نیست، ولی شرکت که همه چیزو پیش بینی کرده، به این ترن‌ها یک واگن بعنوان سالن مراسم تدفین و یک واگنِ قبرستون اضافه کرده. این باعث غرور لوکوموتیوران‌هاس که جسد مسافر رو که به زیبائی مومیائی شده، در سکوی ایستگاه قطار شهری که در بلیتش نوشته شده زمین بگذارند. بعضی وقت‌ها این قطارها مجبورن از راه‌هائی برن که یک ریل کم دارن. چرخ‌های اون طرف از واگن‌ها به لرزه می‌افتن و ضربه‌هائی دردناکی به مسافرای خوابیده می‌زنن. برنامه‌ریزی شرکت اینه که مسافرای درجه یک اون طرفی می‌شینن که ریل داره. درجه دوئی‌ها به ناچار ضربه‌ها رو تحمل می‌کنن. اما بخش‌هائی هم هستن که هر دو طرف ریل ندارن؛ اینجاها مسافرها به طور مساوی اذیت می‌شن، تا وقتی که ترن کاملا داغون بشه.

-       خدای بزرگ!

-       ببینین قربان: دهکده‌ی «اف» در اثر یکی از همین تصادف‌ها بوجود اومد. ترن داشت در یک مسیر غیرقابل عبور حرکت می‌کرد. سنگریزه‌ها چرخ‌های ترن رو تا ته سنباده زدن. مسافرها که زمانی دراز با هم بودن، حرف زدن‌های بی‌مصرفشون به یک دوستی نزدیک انجامید. بعضی از این دوستی‌ها منجر به عشق شد و نتیجه‌اش روستای «اف» است؛ یک دهکده‌ی پیشرفته که پر از بچه‌های شیطونه که با تکه پاره‌های پوسیده‌ی همون قطار بازی می‌کنن.

-       خدای من، من برای یک همچین ماجراجوئی‌هائی درست نشدم!

-       شما لازمه کمی شهامت داشته باشین؛ شاید به یک قهرمان تبدیل بشین. فکر نکنین شرائط مناسبی برای ایثار وجود نداره. اخیرا دویست مسافر ناشناس یکی از پر افتخارترین صفحات تاریخ راه آهن ما رو نوشتن. جریان این بود که تو یک مسافرت آزمایشی، لوکوموتیوران به موقع متوجه اخطار جدی ماموران راه سازی شد. در جاده، پلی که باید از روی یک دره می‌گذشت وجود نداشت. بله، لوکوموتیوران به جای اینکه دنده عقب بره در نطق غرائی از مسافرها می‌خواد شهامت لازم را برای پیش رفتن داشته باشن. ترن که توان این رو نداشت هر تکه اش کله‌پا شده به اون طرف دره رسید، دره‌ای که تازه یه رودخونه عمیق و پر آب از زیرش رد می‌شد. در نتیجه‌ی این عمل قهرمانانه شرکت چنان رضایت پیدا کرد که ساختن پل را برای همیشه ملغاء کرد و در عوض تخفیف چشمگیری برای مسافرینی که شهامت روبروئی با این زحمت اضافی را داشتن قائل شد.

-       ولی من باید همین فردا در «تی» باشم!

-       اشکالی نداره! من دلم می‌خواد شما مسیرتونو تغییر ندین. به نظر می‌رسه آدم با برنامه‌ای هستین. هرچه زودتر یه اتاق توی مسافرخونه بگیرین و اولین به ترنی که می‌گذره سوار شین. سعی کنین در اسرع وقت این کار بکنین؛ هزاز نفر هستن که جلوتونو می‌گیرن. قطار که برسه، مسافرها که از انتظار کشیدن طولانی تحریک شده‌ان، برای اشغال ایستگاه قطار با سر و صدا هجوم می‌آرن. خیلی وقت‌ها به خاطر بی‌ادبی و یا بی‌احتیاطی حوادثی رو موجب می‌شن. به جای اینکه با نظم سوار بشن به هم فشار می‌آرن: در نتیجه شانس سوار شدن رو برای همیشه از دست می‌دن، و قطار اونارو، نگران روی سکوی ایستگاه جا می‌ذاره و میره. مسافرها، ناراحت و عصبی به بی‌فرهنگی خودشون فحش میدن و برای مدتی طولانی به هم توهین می‌کنن و توی سر و کله هم می‌زنن.

-       و پلیس هیچ دخالتی نمی‌کنه؟

-       سعی کردن برای هر ایستگاه یک گروه پلیس تشکیل بدن ولی غیرپیش‌بینی بودن ورود قطارها به ایستگاه‌ها این کار پر هزینه رو غیرقابل استفاده کرد. بعلاوه، خیلی زود پلیس‌ها رشوه خوار بودنشو با سوار کردن مسافران پولداری که در عوض این کمک هرچه با خودشون داشتن به اونا می‌دادن، رو کردن. بعد برای حل این مشکل موسسه‌هائی مثل مدرسه‌های بخصوص باز کردن تا مسافرهای آینده، اونجا درس شهرنشینی بگیرن و کورس‌های مربوطه رو ببینن. اونجا بهشون یاد می‌دن چطوری سوار یک ترن که با سرعت بسیار زیاد داره حرکت می‌کنه بشن. یک جور زره هم بهشون می‌دن تا مسافرای دیگه نتونن دنده‌هاشونو خرد کنن.

-       ولی وقتی سوار ترن شدی دیگه خطری متوجه‌ات نیست؟

-       تا حدودی. فقط بهتون توصیه می‌کنم به ایستگاه‌ها دقت کنین. میشه پیش بیاد که شما خیال کنین به شهر «تی» رسیدین ولی این فقط یک توهم باشه. برای سامان دادن به واگن‌هائی که زیادی پر هستن شرکت راه آهن خودش رو ناچار دیده بعضی موارد رو دستکاری کنه. ایستگاه‌هائی وجود دارند که مطلقا ظاهری هستن: وسط جنگل ساخته شده‌ن و اسم بعضی از شهرهای مهم روشونه. اما فقط یک کمی دقت کافیه تا قلابی بودنشون معلوم بشه. مثل دکورهای تئاترن، و آدم‌هائی که اونجا هستن از پوشال درست شدن. این عروسک‌ها براحتی صدماتی رو که از هوای بد خوردن نشون میدن، اما گاهی وقت‌ها تصویر کاملی از واقعیت هستن: تو صورتشون نشونه‌های یک خستگی ابدی دیده میشه.

-       خوشبختانه «تی» خیلی از اینجا دور نیست.

-       اما حالا ترن مستقیم نداره. هرچند این شما را از اینکه فردا به اونجا برسین محروم نمی‌کنه، همونطور که تمایل دارین. سازمان راه آهن، گرچه ناکارآمده، اما امکان سفر بدون توقف بین راه رو از بین نبرده. شما می‌بینین که آدم‌هائی هستن که به هیچ چیزی حتی توجه نمی‌کنن. بلیت برای رفتن به «تی» می‌خرن. یک قطاری میاد، سوارش میشن، و روز بعد می‌شنون که راننده اعلام می کنه «به شهر «تی» رسیده‌ایم.» اینجور مسافرها، بدون هیچ پیش‌بینی، پیاده میشن و در عمل به شهر «تی» می‌رسن.

-       می‌تونم کاری بکنم که به چنین امکانی دسترسی پیدا کنم؟

-       معلومه که می‌تونین. چیزی که آدم نمی‌دونه اینه که این کار بدرد همه می‌خوره یا نه. به هر حال امتحانش کنین. با این باورِ جدی که ترنی که می‌آد به «تی» میره سوارش بشین. با هیچ مسافری تماس نگیرین. می‌تونن با گفتن ماجرای سفرهای خودشون نگرانتون کنن، یا حتی به مقامات گزارش بدن.

-       راجع به چی دارین حرف می‌زنین؟

-       به خاطر وضعیت فعلی ترن‌ها پر از جاسوس حرکت می‌کنن. این جاسوس‌ها، که بیشترشون هم افتخاری کار می‌کنن، تمام زندگیشونو وقف قوت بخشیدن به روحیه‌ی سازنده‌ی شرکت می‌کنن. گاهی وقتها یکی چیزی نداره بگه و فقط برای حرف زدن حرف می‌زنه. اما اونا بلافاصله به همه‌ی معانی مختلفی که یک جمله، هرقدر هم ساده باشه، میتونه بده دقت میکنن. از یک اظهار نظر خیلی ساده بلدن یک عقیده‌ی قابل مجازات بیرون بکشن. اگر پیش بیاد که شما یک سادگی کوچیک مرتکب بشین، بی برو برگرد بازداشت میشین: یا باقی زندگیتونو تو یه واگن زندان می‌گذرونین، یا مجبورتون می‌کنن تو یه ایستگاه عوضی پائین بیاین و توی جنگل گم بشین. با اعتقاد کامل سفر کنین، تا حد ممکن کمتر غذا بخورین، و تا وقتی یه چهره‌ی آشنا ندیدین پاتون رو روی سکوی ایستگاه نذارین.

-       اما من توی «تی» کسی رو نمی‌شناسم.

-       در این حالت باید مراقبت‌هاتون رو دو برابر کنین. به شما اطمینان می‌دم که توی راه وسوسه‌های زیادی خواهید شد. اگه از پنجره به بیرون نگاه کنین در تله‌ی سراب می‌افتین. پنجره‌ها با مکانیسم هنرمندانه‌ای درست شده‌اند که می‌تونن همه نوع توهمی رو در مسافرها ایجاد کنن. لازم نیست آدم ضعیفی باشین تا تو این تله‌ها بیافتین. دستگاه‌های معینی، که از داخل لوکوموتیو کار می‌کنن، صدا و حرکاتی رو ایجاد می‌کنن که به نظر بیاد قطار داره حرکت می‌کنه. هرچند ترن هفته هاست که ایستاده ولی مسافرها از پنجره‌ها منظره‌های چشم‌نوازی رو می‌بینن که دارن رد می‌شن.

-       چه هدفی داره این کار؟

-       شرکت همه این کارا رو با یه هدف سالم انجام می‌ده تا نگرانی مسافرها را تقلیل بده، و احساس تغییر مکان رو تا حد ممکن کم کنه. امید میره که یه روزی شانس بزنه و راه آهن دست یک شرکت قدرتمند بیفته که براشون مهم نباشه بدونن کی به کجا می‌ره و از کجا می‌آد.

-       و شما خودتون خیلی با ترن سفر کردین؟

-       من، قربان، فقط سوزنبانم. راستش رو بگم یک سوزنبان بازنشسته که فقط گهگاه اینجا پیدام میشه، برای اینکه اون دوره‌های خوش یادم بیاد. هیچوقت سفر نکردم و علاقه‌ای هم به این کار ندارم. اما مسافرها قصه‌هاشونو برام گفته‌ن. می‌دونم که ترن‌ها غیر از دهکده‌ی «اف» که ماجراش رو براتون گفتم، روستاهای زیاد دیگری هم ایجاد کرده‌ن. بعضی وقتها پیش میاد که کارکنان قطار دستورای مرموزی دریافت میکنن. از مسافرها می‌خوان که از قطار پیاده بشن، ظاهرا برای اینکه از دیدن زیبائی‌های یک محل معین کیف کنن. بهشون از غار و آبشار و خرابه‌های دیدنی میگن. مامور مهربانانه میگه: «پانزده دقیقه توقف برای اینکه از دیدن غار فلان یا بهمان لذت ببرید.» به محض اینکه مسافرها به اندازه کافی از قطار فاصله میگیرن، قطار با سرعت تمام فرار میکنه.

-       و مسافرها؟

-       برای مدتی سردرگم از یکجا به جای دیگه میرن، اما بعد دور هم جمع میشن و یک دهکده به پا می‌کنن. این ایستگاه‌های بیرون از زمان، در جاهای مناسب درست میشن، خیلی دور از شهرها، و پر از مواد طبیعی کافی. اونجا دیگه مردها شریک زندگیشونو ترک میکنن و به زنائی که خیلی زیادن، بخصوص جوون، بند میکنن. شما بدتون میاد روزهای آخر زندگیتونو تو یک محل ناآشنای خوش‌منظر، با یک دختر جوان بگذرونین؟

غریبه، سرشار از مهربانی و شیطنت، با لبخند چشمکی ‌زد و به پیرمرد نگاه کرد. در همین لحظه صدای سوتی از دور شنید. سوزنبان جِستی زد و با فانوسش علامت های مضحک و مغشوشی ‌داد.

غریبه ‌پرسید: همین قطاره؟

متاسفانه پیرمرد با سرعت به طرف خط دویده بود. وقتی به یک فاصله معینی رسید سر برگرداند و فریاد زد:

-         شانس آوردین! فردا به ایستگاه معروفتون می‌رسین. گفتین اسمش چی بود؟

مسافر پاسخ داد: «ایکس!»

در این لحظه پیرمرد در روشنی بامدادی محو شد. اما نقطه‌ی سرخ فانوسش همچنان در میان ریلها با سرعت به سوی قطار می‌دوید و می‌جهید.

در عمق این منظره، لوکوموتیو مثل یک ظهورِ پر سر و صدا نزدیک می‌شد.

□□□

Posted by reza at 8:36 PM

July 9, 2008

«نرودا»، و عاشقانه‌ای غمگین

نوشتن از «پابلو نرودا»، یکی از پرآوازه‌ترین شاعران قرن بیستم، برای توئی که با سر زدن به این صفحه پیداست با ادبیات بیگانه نیستی، شاید مثل زیره به کرمان بردن باشد. ولی کرمانی‌ها هم بعید نیست گاهی وقت‌ها از زیره‌ی پیشکشی بدشان نیاید!
فقط به قصد یادآوری می‌گویم که «نرودا» در سال ۱۹۰۴ در خانواده‌ای کارگری در شیلی به دنیا آمد، و در سن یک ماهگی مادرش را از دست داد. از ده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد، و در نوزده سالگی با انتشار مجموعه شعر «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه‌ی غمگین» به شهرتی جهانی رسید. از میان ده‌ها جایزه ادبی معتبر که به کارهای او تعلق گرفته‌اند تنها اشاره‌ای به جایره نوبل ادبیات سال ۱۹۷۱، باید کفایت کند. 

       

و اما این مقدمه‌ای بود تا برگردان فارسی یکی از شعرهای همان مجموعه که نامش در بالا  آمد را برایتان بنویسم (البته شاید این شعر، یا حتی همه‌ی شعرهای این مجموعه‌ی بسیار معروف، قبلا به فارسی ترجمه شده باشند که من از آن بی‌خبر باشم):
□□□
امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم: «شب، پر ستاره است،
و ستاره‌ها، آبی، در دور دست‌ها، از سرما می‌لرزند.»

باد در آسمان می‌گردد و می‌خواند.

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
او را می‌خواستم، و او هم مرا می‌خواست، گاهی.

در شب‌هائی مثل این، در آغوش می‌داشتمش.
در زیر آسمانِ بی‌انتها، بارها و بارها می‌بوسیدمش.

او مرا می‌خواست، و من هم می‌خواستمش، گاهی.
چطور می‌شد به آن چشمان درشتش عاشق نمی‌شدم!

امشب می‌توانم غمگین‌ترین شعرها را بسرایم.
با این فکر که ندارمش، که گُمش کرده‌ام.

شبِ دراز را می‌شنوم، درازترین شبِ بی او را.
و شعر از روحم می‌چکد، مثل شبنم از علف.

چه غم، که عشقم نتوانست حفظش کند!
شب پر ستاره است و او با من نیست.

همه همین است. در دور دست‌ها کسی می‌خواند. در دوردست‌ها.
روحم از گم کردنش راضی نیست.

نگاهم، گوئی برای نزدیک کردنش، می‌جویدش.
دلم می‌جویدش، و او با من نیست.

همین شبی که بر همان درختان، رنگ سپید می‌زند.
ما، ما دوتایِ آن روزها، همان که بودیم نیستیم.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما وقتی می‌خواستمش،
صدایم باد را می‌جُست تا خود را به گوش او برساند.

فرق است، فرق خواهد کرد، مثل بوسه‌های قبلی‌ام
صدایش، اندام موزونش. چشمان بی‌انتهایش.

حالا دیگر نمی‌خواهمش، شک ندارم، اما می‌خواهمش، گاهی.
عشق چه کوتاه، و فراموشی چه طولانی است!

چون در شب‌هائی این چنین، در آغوش داشتمش،
روحم از گم کردنش راضی نیست.

با این همه، شاید این آخرین رنج او برای من باشد،
و این، آخرین شعری که برایش می‌سرایم.
□□□

Posted by reza at 2:06 PM

July 3, 2008

«آن زن»

با نوشته‌های «خوزه دونوسو»، اول بار ده دوازده سال پیش، با خواندن رمانی که برای این نویسنده‌ی شیلیائی شهرتی جهانی به همراه آورد، یعنی رمانِ «پرنده‌ی شهوتناکِ شب» آشنا شدم. این رمان، و سبکِ نگارش «خوزه دونوسو» همواره جای خاصی در ذهن من داشته‌اند. دیشب به طور اتفاقی در میان کتاب‌هایم، در یک مجموعه قصه‌ی کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین، چشمم به قصه‌ای از او خورد با عنوان «آن زن». قبل از خواب خواندمش و مستِ فضای سوررئالستی قصه به خواب رفتم، اما ساعاتی بعد، قبل از طلوع آفتاب، با ذهنی مملو از راز و رمزی که در این قصه هست از خواب بیدار شدم. در این جور مواقع می‌دانم چاره‌ای جز درگیر شدن با واقعیت ندارم! باید می‌پذیرفتم که قصه‌ی کوتاهِ «آن زن» ‌گیراتر از آن است که به سادگی بتوانم در گوشه‌ای از ذهنم بایگانی‌اش کنم. راه حلش را هم بلدم. این بود که قلم به دست گرفتم و آن را برای توئی که به این صفحه سرمی‌زنی، از متن اصلی به فارسی برگرداندم تا بخشی از سنگینیِ زیبای آن را بر دوش تو بگذارم!

□□□

یادم نمی‌آید با اطمینان بگویم اولین بار کِی بود که از وجودش آگاه شدم. اما اگر اشتباه نکنم بعد از ظهر یک روز زمستانی بود در یک تراموا که از محله‌ای شلوغ می‌گذشت.

وقتی حوصله‌ام از اتاقم، و از گفتگوهای روزمره‌ام سر می‌رود معمولا سوار تراموائی می‌شوم که مسیرش را نمی‌شناسم و اینجوری گشتی در شهر می‌زنم. آن روز یک کتاب برداشته بودم تا اگر میلم کشید بخوانمش، ولی لایش را باز نکردم. بارانِ پراکنده‌ای می‌بارید و تراموا تقریبا خالی پیش می‌رفت. کنار پنجره‌ای نشسته بودم و با پاک کردن بخارِ تکه‌ای از شیشه، به خیابان نگاه می‌کردم. آن لحظه‌ای را که آمد کنارم نشست دقیقا به یاد نمی‌آورم. ولی وقتی تراموا از پیچی عبور کرد آن احساس گذرا و البته مرموز که وقتی سر می‌رسد فقط یک لحظه کوتاه است که انگار آن را قبلا زندگی کرده‌ام، یا در خواب دیده‌ام، به سراغم آمد. این صحنه، کپیِ دقیقی بود از آن چه برایم کاملا آشنا بود: جلو من، یک گردنِ چاق حلقه‌های چربی‌اش را روی یک پیراهن فرسوده ریخته بود؛ سه چهار نفر، پراکنده روی صندلی‌‌های تراموا نشسته بودند؛ بیرون، سرِ نبش، یک داروخانه بود با تابلو روشن، و یک پاسبان که کنار صندوق پستِ قرمز داشت دهن دره می‌کرد، و تاریکی که در چند دقیقه کوتاه فرو افتاد. علاوه بر این، زانوئی را دیدم پوشیده در یک بارانیِ سبز، در کنار زانوی خودم.

با این احساس آشنا بودم و بیش از اینکه نگرانم کند سرگرمم می‌کرد. به همین خاطر سختم نبود در اعماق مغزم جستجو کنم که این تصویر، بارِ پیش، کِی و چگونه پیش آمده بود. با لبخندی شوخ در درونم، این فکر را از ذهنم راندم و به همین بسنده کردم که سرم را بگردانم تا صاحبِ آن زانوی پوشیده در بارانیِِ سبز را ببینم.

یک زن بود. یک زن که یک چتر خیس به دست، و کلاهی مناسب به سر داشت. یکی از آن زن‌های دور و بر پنجاه ساله که هزارها از آن‌ها در این شهر هستند: نه زیبا و نه زشت، نه دارا و نه فقیر. اجزاء معمولیِ صورتش نشان می‌داد که از یک زیبائی عادی برخوردار است. ابروانش در قوس بالای دماغش، بیش از معمول به هم پیوسته بود، چیزی که مشخصه‌ی آشکار صورتش بود.

 این توضیحات را بر مبنای رویدادهای بعدی می‌دهم چون آنچه از آن زن در آن وقت دیدم خیلی کم بود. زنگ به صدا در آمد و تراموا راه افتاد و از آن صحنه‌ی آشنا دور شد، و من دوباره از تکه‌ای که روی پنجره پاک کرده بودم به خیابان نگاه کردم. چراغ‌های خیابان روشن شده بودند. پسرکی از دکانی با دو هویج و نانی در دست در آمد. ردیف خانه‌های کوتاه، در طول پیاده‌رو گسترده بود: پنجره، در، پنجره، در، دو پنجره، و حالا کفاش‌ها و لوله‌کش‌ها و سبزی‌فروش‌ها دکان‌های کوچکشان را بسته بودند.

چنان حواسم جای دیگر بود که متوجه نشدم همسفرِ صندلیِ بغلی‌ام کِی از تراموا پیاده شد. چطور می‌توانستم متوجه شوم وقتی پس از اینکه نگاهش کردم دیگر به او نیاندیشیدم؟

تا شبِ بعد به او فکر نکردم.

خانه‌ی من در محله‌ای است بسیار متفاوت با آن محله‌ای که عصر دیروز با تراموا رفته بودم. در پیاده‌روها درختان بسیاری وجود دارند، و خانه‌ها، خودشان را پشتِ نرده‌ها و پرچین‌های ضخیم پنهان کرده‌اند. خیلی دیروقت بود، و من پس از سپری کردن بخش بزرگی از شب با دوستان، و سر کشیدن آبجو و قهوه، خسته بودم. با یقه‌ی بالاکشیده‌ی بارانی‌ام داشتم به سوی خانه می‌رفتم. قبل از این که از خیابانی عبور کنم، پرهیبِ کسی را از دور تشخیص دادم که در تاریکی، زیر شاخه‌های درخت ایستاده بود و آشنا به نظر می‌آمد. یک لحظه با دقت نگاهش کردم. بله، همان زنی بود که عصر روز گذشته با من در تراموا بود. وقتی از زیرِ نورِ چراغِ خیابان گذشت بلافاصله بارانی سبزش را شناختم. در این شهر هزاران بارانی سبز وجود دارد، با این وجود شک نداشتم که این یکی، مال او بود. علیرغم این که آن زن را فقط چند ثانیه دیده بودم، و هیچ چیزش توجهم را جلب نکرده بود، شناختمش. رفتم به پیاده‌رو مقابل. آن شب، بی‌آنکه به پرهیبی که زیر درختان، در خیابانی خلوت، پنهان شده بود فکر کنم، خوابیدم.

یک صبحِ آفتابی، دو روز بعد، آن زن را در یک خیابان مرکزی شهر دیدم. جنب و جوشِ ساعت دوازده در اوج خودش بود. زن‌ها پشتِ ویترینِ مغازه‌ها ایستاده بودند و سرِ خرید لباس یا پارچه‌ای بحث می‌کردند. مردها از اداره‌هاشان، با پوشه‌ای زیرِ بغل، در می‌آمدند. وقتی قاطیِ این همه، آن زن را دیدم دوباره بازشناختمش، گرچه مثل بارهای قبل لباس نپوشیده بود. حسِ غریبی، به نرمی از ذهنم عبور کرد که چرا هویتش از ذهنم پاک نشده است تا او را با باقیِ ساکنین این شهر اشتباه کنم.

بعدترها، تقریبا بی‌وقفه، شروع به دیدن آن زن کردم. با او در هر جائی، و در هر ساعتی روبرو می‌شدم. اما گاهی یک هفته یا بیشتر می‌گذشت که نمی‌دیدمش. آنوقت این ایده‌ی ملودراماتیک به سراغم می‌آمد که مبادا آن زن تعقیبم می‌کند. ولی وقتی به این می‌اندیشیدم که بر خلاف من، او اصلا مرا در میان جمعیت به جا نمی‌آورد، این فکر را پس می‌زدم. در عوض برای من جالب بود که او را در میان آن همه چهره‌ی ناشناخته تشخیص می‌دادم. توی یک پارک نشسته بودم که با سبدی پر از سبزیجات در دست، از کنارم می‌گذشت. ایستاده بودم سیگار بخرم، و او داشت پول سیگارش را می پرداخت. می‌رفتم سینما، و آنجا آن زن، دو ردیف بالاتر نشسته بود. به من نگاه نمی‌کرد ولی من از زیرِ نظر گرفتنش تفریح می‌کردم. لب‌هائی نسبتا قلوه‌ای داشت. حلقه‌ای پهن و نسبتا معمولی، به انگشت داشت.

ذره ذره شروع کردم دنبالش بگردم. روز برایم کامل نمی‌شد اگر نمی‌دیدیمش. وقتی داشتم کتاب می‌خواندم، مثلا، متعجب می‌شدم از اینکه داشتم در مورد آن زن گمانه می‌زدم به جای اینکه به نوشته توجه داشته باشم. او را در شرائطی تخیلی می‌گذاشتم، در میانِ چیزهائی که خودم هم نمی‌شناختمشان. شروع کردم به جمع کردن اطلاعات در مورد آن زن، اطلاعاتی به تمامی بی‌اهمیت و بی‌معنا: از رنگ سبز خوشش می‌آید؛ مارک خاصی سیگار می‌کشد؛ خودش برای غذای خانه‌اش خرید می‌کند.

گاهی به شدت برای دیدنش احساس نیاز می‌کردم، به طوری که وقتی گرفتار بودم کارم را ترک می‌کردم تا به دنبالش بگردم. و بعضی وقت‌ها پیدایش می‌کردم. گاهی وقت‌ها نه، و با تنگ‌خُلقی برمی‌گشتم تا خودم را در اتاقم حبس کنم، بی‌آنکه بتوانم باقیِ شب به چیز دیگری فکر کنم.

یک روز بعد از ظهر رفتم بیرون قدم بزنم. قبل از بازگشت به خانه در میدان، روی نیمکتی نشستم. از این جور میدان‌ها تنها در این شهر یافت می‌شود. کوچک و جدید، که در چنین محله‌ای، نه ثروتمند و نه فقرزده، به حادثه‌ای می‌ماند. درختان، بی‌برگ و بار بودند، انگار رشد کردن از آن‌ها دریغ شده بود، و از این که در محله‌ای چنین غمگین و کم اهمیت کاشته شده بودند احساس توهین می‌کردند. در گوشه‌ای، یک فواره، اندامِ سه مرد را که در برکه‌ای از نور با هم حرف می‌زدند، روشن می‌کرد. درونِ یک حوضچه‌یِ خشک، که ظاهرا تعمیرش هرگز تمامی نداشت، پاره‌های آجر، پوستِ میوه، و تکه‌های کاغذ ریخته شده بود. به ندرت زوجی روی نیمکت‌ها می‌نشستند و حرف می‌زدند، گوئی زشتیِ میدان برای یک نزدیکیِ صمیمانه مناسب نبود.

در یکی از گذرهای میدان، آن زن را دیدم که نزدیک می‌شد، بازو در بازوی زنی دیگر. آرام گام برمی‌داشتند و به گرمی حرف می‌زدند. وقتی از جلو من رد می‌شدند شنیدم که آن زن با صدائی غمگین گفت: غیر ممکنه!

زنِ دیگر، برای دلداری، بازویش را دور شانه‌ی آن زن انداخت. حوضچه‌ی نیمه ساخته را دور زدند و از گذرِ دیگری دور شدند.

نگران، از جایم برخاستم و به دنبالشان رفتم، به این قصد که با او روبرو شوم و از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است. اما آندو، در کوچه‌هائی که در آن‌ها، چند نفری به دنبال بر آوردنِ آخرین نیازهای روزانه در گذر بودند، ناپدید شدند.

در اثر این دیدار، هفته بعد آرام نداشتم. دورِ شهر قدم می‌زدم به این امید که آن زن از سر راهم بگذرد، اما نمی‌دیدمش. انگار محو شده بود، و من همه‌ی کارهایم را رها کردم چون کمترین تمرکزی نداشتم. احتیاج داشتم عبورش را ببینم، نه چیزی بیشتر، تا بدانم آیا دردِ آن روز عصرش در میدان، ادامه داشته یا نه. به جاهائی که قبلا دیده بودمش مرتب سر می‌زدم، با این فکر که کسی را بیابم که مرا با فامیل‌ها یا دوستانِ او آشنا کند تا در مورد آن زن پرسش کنم. ولی نمی‌دانستم از چه کسی بپرسم، و ولشان می‌کردم بروند. تمامِ آن هفته ندیدمش.

هفته‌های بعدی بدتر بود. خودم را به مریضی زدم تا در رختخواب بمانم و از این طریق حضور کسی که ذهنم را پُر کرده بود را فراموش کنم. شاید در پایانِ چند روز در خانه ماندن، ناگهان در اولین روزِ بیرون رفتنم، وقتی کمترین انتظار را داشتم، او را می‌دیدم. اما نتوانستم مقاومت کنم، و از خانه‌ای که آن زن در تمام لحظات اشغالش کرده بود خارج شدم. وقتی بلند می‌شدم احساس ناتوانی می‌کردم، جسما ضعیف شده بودم، با این وجود سوارِ تراموا شدم، سینما رفتم، در بازار قدم زدم، و به دیدن نمایشی در یک سیرک، خارج از شهر رفتم. آن زن در هیچ کجا ظاهر نشد.

اما پس از مدتی دوباره دیدمش. خم شده بودم بند کفشم را ببندم که دیدمش داشت از پیاده‌رویِ آفتابیِ مقابل می‌گذشت، با لبخندی گشاده بر لب، و شاخه‌ای از درختی در دست، که در آن فصلی که داشت آغاز می‌شد می‌روئید. می‌خواستم تعقیبش کنم اما او در گیجیِ کوچه‌ها گم شد.

پس از آنکه ردش را در آن موقعیت از دست دادم نقش او از ذهنم پاک شد. به دوستانم برگشتم، با آدم‌های تازه آشنا شدم و گاهی تنها، و گاهی با یک همراه، در خیابان‌ها قدم ‌زدم. نه اینکه آن زن را فراموش کرده باشم. بنظر می‌رسید وجودِ او، به زبانِ بهتر، با وجود آدم های دیگرِ این شهر، یکی شده بود.

یک روز صبح، مدت‌ها بعد، با این اطمینان که آن زن در بسترِ مرگ است بیدار شدم. شنبه روزی بود، و بعد از نهار رفتم بیرون زیر درخت‌های محله‌‌ام قدم بزنم. در یک بالکن، پیرزنی داشت آفتاب می‌گرفت، با شالی پُر پشم روی زانویش. دختری در یک مزرعه، صندلی‌های باغ را رنگِ قرمز می‌زد تا برای تابستان آماده‌شان کند. آدم‌های کمی در خیابان بودند و اشیاء و صداها در هوای صاف مشخص‌تر بودند. اما در جائی از همین شهر که من در آن گام می‌زدم، آن زن در حال مرگ بود.

به خانه برگشتم، و به انتظار در اتاقم ماندم.

از پنجره‌ی اتاقم، سیم‌های برق را که در باد تکان می‌خوردند می‌دیدم. ورای سقف و ورای تپه‌ها، نورِ روز، بیش و بیشتر، به تاریکی می‌گرائید. سیم‌ها، نفس زنان به لرزیدن ادامه می‌دادند. در باغ، کسی داشت سبزه‌ها را با شیلنگ آب می‌داد. پرندگان خود را برای شب آماده می‌کردند و از پنجره‌ام دیده می‌شدند که با سر و صدا و جفت و خیزشان سرشاخه‌های درختان را می‌انباشتند. در باغِ همسایه بچه‌ای خندید. سگی نالید.

بعد، یکباره همه‌ی صداها همزمان خاموش شد و چاهی از سکوت در آن شبِ آرام، دهان باز کرد. سیم‌ها دیگر نمی‌لرزیدند. در محله‌ای ناشناخته، آن زن مرده بود. آن شب، درِ خانه‌ای نیمه باز بود، و شمع‌هائی در اتاقی که از نجواهای آرام و تسلیت‌گو پُر بود، می‌سوختند. شب به سوی پایانی نامحسوس می‌سُرید و تمامی افکار مرا در مورد آن زن محو می‌کرد. بعد، باید خوابم برده باشد چون چیز دیگری از آن شب به یاد ندارم.

روز بعد در روزنامه دیدم که خانواده‌ی خانمِ «استر دِ آرانسیبیا» با اعلام ساعتِ تشییع جنازه، مرگ او را به اطلاع رسانده بودند. می‌توانست خودش باشد؟ ... بله، بدون شک خودش بود.

به مراسم رفتم و به آرامی به دنبالِ صفِ تشییع کنندگان، در خیابان‌های عریضِ گورستان گام زدم، در میانِ افرادی ساکت که اجزاء صورت و صدای آن زنی را می‌شناختند که برایش عزادار بودند. بعد، کمی زیرِ تاریکیِ درخت‌ها قدم زدم زیرا آن عصرِ آفتابی، آرامشی ویژه برایم به همراه داشت.

حالا فقط گاه به گاه به آن زن فکر می‌کنم.

گاهی وقت‌ها، مثلا سرِ یک پیچ، این ایده به ذهنم هجوم می‌آورد که این صحنه‌ی حاضر، بازتولیدِ صحنه‌ی دیگری است که در گذشته می‌زیسته. در چنین مواقعی برایم اتفاق می‌افتد که آن زن را می‌بینم که با ابروهای پیوسته و بارانیِ سبز از کنارم می‌گذرد. ولی کمی خنده‌ام می‌گیرد زیرا من خودم دیدم که تابوتش را در قبر گذاشتند، در گورستانی با صدها قبر، همه شبیه به هم.

□□□

Posted by reza at 3:22 PM

February 29, 2008

«کسی را که خوش می‌دارم»

این عنوان شعری است از «ماریو بنه‌دتی»، شاعر، قصه‌‌پرداز، نمایش‌نامه نویس، و یکی از سرشناس‌ترین هنرمندان سیاسی در قاره‌ی آمریکای لاتین. «بنه‌دتی» که اهل اوروگوئه است و حالا باید هشتاد و هشت سال داشته باشد در سال‌های ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۵ که نظامیان بر کشورش مسلط بودند تن به تبعید داد و در پرو، کوبا، و اسپانیا به خلق آثاری با طعم تند سیاسی دست زد. او، گرچه در دنیای غیر اسپانیائی زبان خیلی شناخته شده نیست، هم اکنون نیز در سراسر آمریکای لاتین از اعتبار و محبوبیت کم نظیری برخوردار است.


تا برداشتی از شیوه‌ی خلاقیت ادبی «ماریو بنه‌دتی» به دست دهم شعر «کسی را که خوش می‌دارم» را برایتان به فارسی برمی‌گردانم:

کسی را خوش می‌دارم که چالاک باشد، که لازم نباشد زورش کنی
که لازم نباشد بگوئی چه بکند، بلکه خودش بداند چه باید بکند.
کسی را خوش می‌دارم که توانائی ارزیابی نتیجه‌ی اعمالش را داشته باشد
که راه حل‌ها را به دست اتفاق نسپرد.
کسی را خوش می‌دارم که با مردمش صادق باشد
و با خودش، اما چشم‌اندازش را از دست ندهد
چرا که انسانیم و جائز الخطا.
کسی را خوش می‌دارم که باور داشته باشد کار در جمع دوستان
بیشتر از تلاش‌های پراکنده‌ی فردی نتیجه می‌دهد.
کسی را خوش می‌دارم که ارزش شادمانی را بداند.
کسی را خوش می‌دارم که جدی و روراست باشد
که بتواند با بحثی منطقی و مستحکم
در مقابل تصمیمات یک رئیس بایستد.
کسی را خوش می‌دارم که منتقد باشد، لاپوشانی نکند
که از قبول اینکه چیزی را نمی‌داند، یا اشتباه می‌داند شرمسار نگردد.
کسی را خوش می‌دارم که اشتباهاتش را بپذیرد
که قدرت داشته باشد دو باره همان را مرتکب نشود.
کسی را خوش می‌دارم که بتواند انتقادم کند
انتقادی سازنده، رو در رو؛ این کسان را من دوست می‌نامم.
کسی را خوش می‌دارم که وفادار و پایدار باشد
که در مسیر دستیابی به اهداف و ایده‌هایش سست نگردد.

با کسی این چنین، دست به هر کاری می‌زنم.
حالا، با داشتن کسی از این دست در کنارم
دستمزد خوبی به خودم پرداخته‌ام!

Posted by reza at 10:36 AM

February 26, 2008

«چرمِ عشق»

حدود یک دهه قبل وقتی به طور پیگیر برای تلویزیون هلند فیلم مستند می‌ساختم قرار بود از «جان برگر» نویسنده صاحب نام انگلیسی که حالا متجاوز از هشتاد سال سن دارد فیلم مستندی بسازم. این طرح مثل بسیاری از طرح‌های دیگر به سرانجام نرسید ولی یادداشت‌های من در مورد این منتقد هنری و رمان نویس نامدار که آثارش جوائز ادبی بسیاری را برای او به ارمغان آورده‌اند همچنان باقی است.


از «جان برگر» باید تا کنون بیش از بیست و پنج کتاب منتشر شده باشد ولی یکی از کتاب‌های سه‌جلدی او با عنوان‌های «سال خوک»، «زمانی در اروپا» و «بنفشه و زنبق» حال و هوائی روستائی و عطر و بوئی سخت عاشقانه دارد. این تریولوژی چیزی مثل داستان‌های کوتاه به هم پیوسته‌ است که گاهی به شعر تن می‌زنند. برگردان دو شعرگونه از این کتاب را برای دادن حسی از طعمِ قلم او برایتان می‌آورم.
غزل عاشقانه قدیمی
علوفه از عشقی آبیاری شد
که آسمان به زمین ورزید.
تو درد بودی در کمرگاه من
درگرفته از خالی کردن گاری‌ها.
مرده‌ها
درگاه را انباشته‌ بودند
با پس زمینه‌اش،
تو خانه من بودی
شمعی در پای درخت آلو
و ماندگاری من.

چرم عشق
فرسوده از جدائی
همچون چارچوب دروازه‌ها
و ارواح سپید رفتگان
پیچیده در کرباس.
ما از اشتیاق حرف می‌زنیم.
اشتیاق ما شورابه‌ی دباغخانه‌هاست
که پوستِ خام در آن آویخته‌اند
تا از کناره‌اش
چرم عشق بسازند.  

Posted by reza at 9:19 PM

November 4, 2007

«هاری پاتِر» و راز محبوبیت بی‌همتایش

  همین تابستان پیش وقتی هنوز در ویرجینیا مشغول تدریس بودم یک شب طبق معمولِ چهارشنبه شب‌‌ها، پس از نمایش یک فیلم سینمائی و گفتگو با سازنده‌اش همراه همه‌ی حاضران به کانتین دانشکده رفتیم و لبی تر کردیم و به بحث و گفتگوی غیررسمی ادامه دادیم. اما یک ساعت بعد، یعنی حدود ساعت یازده شب، وقتی مثل موارد قبلی پابه‌پا شدم که بروم خانه دیدم انگار کسی به فکر رفتن نیست و همه همچنان خیال دارند بمانند و از اینور و آنور حرف بزنند. برای اینکه به قول اسپانیائی‌ها گوسفند سیاه توی گله‌ی سفید نباشم یک ساعت دیگر هم ماندم اما به نظرم رسید امشب کسی به فکر کوتاه آمدن نیست. بالاخره از یکی از همکاران که همچنان مشغول گپ زدن با یکی دیگر بود پرسیدم چرا از این همه استاد و دانشجو کسی امشب به فکر رفتن نیست. با تعجب نگاهم کرد و گفت: ساعت سه صبح کروگر (یک سوپرمارکت زنجیره‌ای معروف در آمریکا) فروش جلد آخر هاری پاتِر را شروع می‌کند. همه دارند وقت می‌کُشند تا به موقع بروند توی صف خرید هاری پاتِر بایستند!

شش هفت سال پیش وقتی اولین کتاب هاری پاتر یعنی «هاری پاتر و سنگ جادو» به فیلم برگردانده شد اتفاقا در همان ویرجینیا بودم. به قدری از فیلم استقبال شده بود که وسوسه شدم بروم آن را ببینم. دیدم، و خیلی هم خوشم آمد. می‌توانستم فکر کنم بچه‌ها و نوجوانان که هنوز مثل ما بزرگترها ذهنشان درگیر واقعیت‌های گریزناپذیر زندگی نشده است چگونه به همراه قوه‌ی تخیل شیرین خانم «ج.ک. رولینگ»، خالق هاری پاتر، بر جاروی پرنده‌ی جادوگرانِ خوش‌نیتِ این قصه سوار می‌شوند و در مدرسه‌ی جادوگری «هاگوارتز»، همپای هاری پاتر درس جادوگری می‌گیرند.

گرچه در طول دیدن فیلم، به عنوان یک بزرگسال افسار واقعیت‌های روزمره اسب خیالم را از تاخت وامی‌داشت اما به عنوان یک فیلمساز وسوسه‌های دیگری در من زنده می‌شد، وسوسه‌ی دانستن تکنیک چشمگیر ساختن صحنه‌هائی مثل فوتبال بازی جادوگران خردسال سوار بر جاروهای پرنده‌شان، که یکی از زیباترین صحنه‌های اولین فیلم از سری هاری پاتر است.

و اما این همه را گفتم تا بگویم از چند ماه پیش که جلد هفتم هاری پاتر با عنوان «هاری پاتر و قدیسان مرگ» (که قرار است جلد آخر این سری داستان‌ها باشد) در آمده تا حالا بارها وسوسه شدم تا دستکم یکی از این قصه‌ها را به شکل کامل بخوانم شاید کمی از راز محبوبیت بی‌همتای این قصه‌ها، که نه تنها بچه‌ها که والدین آن‌ها را هم مسحور کرده است، آگاهی بیابم. این است که وقتی دو سه روز پیش چشمم به کتاب «هاری پاتر و زندانی آزکابان» در یک روزنامه‌فروشی در فرودگاه افتاد بلافاصله آن را خریدم و برای این که همسفرانم در هواپیما متوجه نشوند با این موی سفید چه کتابی در دست دارم روزنامه‌ای روی جلد آن کشیدم و شروع به خواندنش کردم، و از شما چه پنهان هنوز هم مثل بچه‌ها دارم ازخواندن ماجراهائی که بر جادوگران خردسال، مثل هاری پاتر در دنیای «ماگِل‌ها» می‌گذرد - نامی که نویسنده به غیرجادوگران، مثل من و شما، داده است لذت می‌برم!

Posted by reza at 3:58 PM

August 28, 2007

«حُزن»

 

[حوزون، که در ترکی به معنای اندوه است ریشه‌ی عربی دارد؛ وقتی این لغت در قرآن دیده می‌شود (به صورت حُزن در دو سوره، و به صورت حازِن در سه سوره) همان معنائی را می‌دهد که در ترکی امروز متداول است. پیامبر محمد سالی را که در آن همسرش خدیجه و عمویش ابوطالب را از دست داد «سنه الحزن» یا سال اندوه نامید و همین تائید می‌کند این لغت به معنای احساس عمیق اندوه روحی است.]

 

این آغاز فصل دهم از آخرین کتاب «اُرهان پاموک» با عنوان «استانبول» است؛ نویسنده‌ای که تا کنون آخرین نفری است که به جایزه ادبی نوبل دست یافته. او با این مقدمه وارد بحثی فلسفی و برای من کسل کننده می‌شود در مورد حُزن در اسلام و صوفی‌گری، و برداشت بزرگانی چون القندی و ابن سینا را از این لغت با همقطاران اروپائی‌اشان مثل ارسطو و دیگران تاخت می‌زند تا در دو سه صفحه بعد که تصویری خواندنی از استانبول حُزن زده با جادوی قلمش ترسیم می‌کند:

[برای احساس این حزن باید صحنه‌هائی را به خاطر آورد که در آن‌ها شهر [استانبول] در تمامیتش به نمادی از حُزن، به جوهر حُزن، بدل می‌شود. دارم از شب‌هائی حرف می‌زنم که خورشید زود غروب می‌کند، از پدرهائی که با کیسه‌های پلاستیکی در دست در زیر نور چراغ‌های خیابان‌های فرعی به منزل برمی‌گردند. از کشتی‌های مسافری قدیمی در بُسفر که وسط زمستان به ایستگاه‌های متروک می‌رسند، جائی که جاشوان خواب‌زده، سطل به دست، با چشمی به تلویزیون سیاه و سفیدی که در ته ایستگاه است عرشه کشتی‌ها را می‌سایند؛ از کتاب فروش‌های پیری که از یک مشکل مالی به مشکل مالی دیگر می‌روند و بعد لرزان در تمام روز به انتظار مشتری می‌مانند؛ از سلمانی‌های که از این می‌نالند که پس از بحران اقتصادی مردها کمتر سرشان را اصلاح می‌کنند؛ از بچه‌هائی که بر سنگفرش خیابان‌ها، در میان ماشین‌ها توپ بازی می‌کنند؛ از زن‌های روپوشیده‌ای که زنبیل پلاستیکی خرید به دست در ایستگاه‌های پرتِ اتوبوس، بی‌آنکه با کسی همصحبت شوند به انتظار اتوبوسی که هرگز نخواهد آمد می‌مانند؛ از خانه‌های قایقی خالی در ویلاهای قدیمی بُسفر؛ از قهوه خانه‌های مملو از مردان بیکار؛ از خانم‌بیارهای صبور در شب‌های تابستانی که در بزرگترین میدان شهر به دنبال آخرین توریست مست می‌گردند؛ از جمعیتی که در شب‌های زمستانی برای سوار شدن به کشتی‌ها هجوم می‌برند؛ از عمارت‌های چوبی که تمام تخته‌هایشان ترک برداشته‌اند حتی آن‌هائی که اقامتگاه پاشاها بودند، و آنهائی که حالا به ادارات شهرداری بدل شده‌اند؛ از زن‌هائی که پشت پنجره به انتظار شوهرانشان سرک می‌کشند؛ شوهرانی که هرگز تا دیروقت شب قادر نیستند به خانه بیایند؛ از پیرمردانی که در حیاط مساجد جزوه و تسبیح و روغن زیارتی می‌فروشند؛ از هزاران هزار ورودیِ آپارتمان‌های همشکل، با نمای بیرونی رنگ و رو رفته از چرکی، زنگ، دوده و غبار؛ و از...]

«پاموک» در ادامه، ده‌ها تصویر دیگر به همین شکل ترسیم می‌کند تا خواننده را به جائی برساند که بگوید:

[... من از این همه حرف می‌زنم. تنها با دیدن حُزن، با نشان دادن علاقه‌مان به نمادهایش در خیابان‌ها، مناظر و مردم این شهر است که بالاخره حُزن را همه جا احساس می‌کنیم: در بامدادن سرد زمستان، وقتی که خورشید به یکباره بر بُسفر می‌تابد و آن بخارِ نرم از سطح آب برخاستن آغاز می‌کند حُزن چنان غلیظ می‌شود که تو می‌توانی تقریبا به آن دست بکشی، می‌توانی حدودا ببینی که مثل فیلم روی مردمش و روی چشم اندازهایش گسترش می‌یابد.]

Posted by reza at 9:06 AM

August 15, 2007

«عمو اَودو»

هرچه کردم خواندن رمان "واقعه نگاری سنگی" را کش بدهم دلم قرار نگرفت. وقتی در خلسه ای تفکربرانگیز رمان را تمام کردم به قولی که برای برگردان چند صفحه ای از آن به فارسی داده بودم افتادم. انتخاب چند صفحه از یک رمان سیصد صفحه ای کار ساده ای نیست بویژه رمانی که هر صفحه اش من را برای ترجمه وسوسه می کرد. بالاخره تکه ای از رمان را که به شکل مستقل قابل خواندن است انتخاب کردم با عنوانی که در پیشانی این مطلب از خودم برایش گذاشتم. این را لازم است بدانید که رمان تماما در مورد شهر کوچکی است در جنوب آلبانی که تاریخ دست به دست شدنش از یک اشغالگر به یک اشغالگر دیگر (ترک، ایتالیائی، یونانی، آلمانی) در این قصه آمده است. اما پیش از خواندن بخش انتخابی من (صفحات صد و پنجاه و سه تا صد و پنجاه و نه) این یک تکه کوتاه را که در صفحات پایانی کتاب (صفحه دویست و هشتاد و نه) آمده بخوانید تا با شهر سنگی "خیروکاستر" از زبان خود نویسنده آشنا شوید.

[شما دیگه کی هستین؟ چه جوریه که پرنده ها و کاه و کمل و درختها رو نمیشناسین؟ مال کجا هستین؟

            مال اون شهری که اونجاس. هرچی میدونیم راجع به سنگه. مثل آدما میمونن، سنگا. سنگا هم یا جوونن یا پیرن، سختن یا نرمن، صاف و صوفن یا زمخت، سوراخ سوراخن یا آبله رو، چاله چوله دار یا رگ رگی، ناقلا یا قابل اعتماد تا پات اگه لیز خورد نگرت داره، یا بی وفا و شادمان از بدبیاریهات، یا وفادار و آماده به خدمت در پی ساختمانها، قرن اندر قرن، یا بدخو، عبوس، مغرور و در انتظار نوشته ای برای تبدیل شدن به سنگ قبر، یا فروتن، جان فدا، بدون چشمداشت پاداشی، صف کشیده بر زمین در ردیفهای بی پایان سنگفرشها مثل آدمهای بی نام و نشان، بی نام و نشان تا پایان زمان.]

***

یکی از آن روزها که شهر بی‌حکومت مانده بود یک هواپیمای ناشناس در آسمان، از سمتی که هیچوقت هیچ هواپیمائی نمی‌آمد، پیدا شد. شاید همان خلبان ره‌گم کرده‌ای بود که هفته پیش یک مشت اعلامیه به زبان آلمانی ریخت که با این عبارت شروع می‌شد «همشری‌های هامبورگی!».

     در روزهای اخیر ظهور هواپیماهای ره‌گم کرده در آسمان شهر ما عادی شده بود. شاید بعد از نبرد از مسیرشان دور می‌افتادند یا شاید بجای پرواز به طرف دشمن تظاهر به این می‌کردند که از مسیرشان دور افتاده‌اند. در اولین فرصت، بخصوص اگر هوا بد بود، با جدا شدن از هواپیماهای دیگر، از مسیر پرواز تعیین شده بیرون می‌زدند و آنقدر در آسمان علافی می‌کردند تا وقت پروازشان به پایان می‌رسید. کارشان خیلی شبیه کار خود ما بود که بعضی روزها به جای رفتن به مدرسه آنقدر لفتش مى داديم تا وقت ناهار می‌شد و به خانه برمى گشتيم.

     هواپیمای ناشناس که به نظر خسته و بی‌حوصله می‌آمد داشت به آرامی پرواز می‌کرد. لابد از جبهه جنگ می‌آمد، گرچه مسیر آمدنش جای شک می‌گذاشت. بعدها، وقتی مردم سعی کردند بفهمند که چرا خلبان بی‌خیال به یکباره بمبی روی ما انداخت حدس زدند که باید خلبان متوجه شده باشد یک بمب اضافه آورده است (معمولا خلبانان ره‌گم کرده بمب‌هایشان را در اعماق جنگل یا بر کوهستان‌ها می‌انداختند)، او باید وقتی همچنان در پرواز بود به خودش گفته باشد «خُب، چرا نیناندازمش روی شهری که حتی اسمش را هم نمی‌دانم؟». و انداختنش.

     این بار شهر تاب تحمل این ضربه را نداشت. در طول روزهای بلند بی‌تفاوتی، نیروی تخیلِ لوله‌ی بلند توپ ضدهوائی قدیمی به غلیان آمده بود. شوق سرکوب شده‌ی درگیر شدن در نبرد هوائی، آماده‌ی بیدار شدن، در درون او خفته بود. و بخصوص وقتی هواپیماهای ناشناس بر فراز شهر پرواز می‌کردند، وسوسه‌ی شلیک به متجاوزین سخت در آن قوت می‌گرفت.

     یکی از آن روزهای معدود بود که ما برای بازی بیرون رفته بودیم. نسبتا دور بودیم، نزدیک قلعه نظامی شهر، کنار خانه‌ی تک‌افتاده‌ی اَودو بابارامو، توپچی پیر. اغلب در پناهگاه یا قهوه‌خانه، اَودو پیر داستان‌های زمان جنگ را تعریف می‌کرد، و ما گرچه در دست او هیچوقت بجز کدو و خیار ندیده بودیم، حالا گلوله‌ی توپ به کنار، معهذا همه احترامش را نگه‌می‌داشتند.

     ما داشتیم درست جلو در خانه اَودو بازی می‌کردیم که صدای هواپیمائی را شنیدیم. برخی از رهگذران ایستادند و دستشان را به دنبال یافتن هواپیما سایه چشم کردند.

     یکیشان گفت «اینهاش!»

     «شکل هواپیمای ایتالیائیه.»

     عمو اَودو و همسرش دم پنجره آمدند. رهگذران دیگر هم در خیابان ایستادند به نگاه کردن.

     هواپیما آرام پرواز می‌کرد. صدای هومِ بلند و تیز موتورهایش موجوار می‌آمد. سکوت بر تماشاگران مستولی بود. بعد ناگهان کسی به سوی پنجره‌ی‌ باربارامو سر برگرداند و فریاد زد «عمو اَودو، چرا یک بار با توپ ضدهوائی ما شلیک نمی‌کنی؟ بزن این خوک سرگردون رو که اون بالاست.»

     جماعت به پچپچه افتاد. ما بچه‌ها اما، قلبمان از هیجان به تپش افتاده بود.

     دو سه تا صدا فریاد زدند «آره، بندازش پائین، عمو اَودو.»

     عمو اَودو از پنجره جواب داد «چرا پا روی دم سگ بذاریم. ولش کنیم بره؟»

     ما همه با هم فریاد زدیم «بجنب عمو اَودو، بندازش پائین.»

یک نفر گفت «خفه! بچه‌های شیطون. ساکت!»

«چرا ساکت باشن؟ حق با اوناس.»

«بندازش پائین، اَودو. توپ ضدهوائی اون بالا افتاده. بدون اینکه کاری بکنه.»

هارلیا لوکا، از میان جمعیت پرسید «چرا دنبال دردسر بگردیم؟ بهتر ولش کنیم. بدتر عصبانیش می‌کنیم تا با بمب تکه تکه‌مون کنه.»

«به اندازه کافی تکه تکه‌مون کردن، پسرجان.»

اول چهره‌ی اَودو باربارامو تیره شد ولی بعد جان گرفت. یک رگ باریک آبی‌رنگ روی پیشانی‌اش بیرون زد. سیگاری گیراند.

ایلیر در حالتی نزدیک به گریه فریاد زد «بندازش زمین، عمو اَودو.»

     ناگهان یک چیز سیاه از شکم هواپیما رها شد و چند ثانیه بعد صدای انفجاری آمد.

     بعد چیزی چنان چشمگیر رخ داد که هرگز انتظارش را نداشتیم. جمعیت خشمگین شروع کرد به فریاد زدن « اَودو، این سگ کثیف رو بندازش زمین.»

     عمو اَودو آمده بود دمِ در. چشمانش برق می‌زد. مرتب آب دهانش را قورت می‌داد. همسرش، نگران به دنبالش بود. هواپیما به آرامی بر فراز شهر در پرواز بود. اَودو به خودی خود در میان جمعیت به سربالائی منتهی به قلعه‌ی نظامی شهر کشیده می‌شد.

     از هر طرف فریادی شنیده می‌شد «این خوک رو بنداز زمین!»

      جاده مستقیما به برجی می‌رسید که ضدهوائی بر فرازش قرار داشت. عمو اَودو، که حالا در سر صف قرار گرفته بود، از دروازه‌ی قلعه وارد شد.

     ما بچه‌ها فریاد می‌زدیم «بجنب عمو اَودو، بجنب قبلا از اینکه در بره.»

     ما بچه ها را نگذاشتند برویم داخل. ما همان بیرون ایستادیم، در حالیکه بی‌صبرانه دستهامان را به هم مالیدیم چون می‌دیدیم که هواپیما داشت به طرف کوهستان دور می‌شد.

     همه داد زدند «داره میره، داره میره.»

     اما ناگهان هواپیما چرخید و دوباره شروع کرد به نزدیک شدن. واقعا انگار الکی چرخ می‌زد.

     فریادهای ناگهانی از دور بگوشمان رسید «عینکش! عینکش!»

     «زودباش. عینکش!»

     «عینک عمو اَودو!»

     یک کسی مثل تیر از تپه پائین دوید و یک لحظه بعد در حالیکه عینک کهنه‌ی عمو اَودو را به دست داشت با همان سرعت بالا کشید.

     یکی فریاد زد «دیگه نزدیکه بزنه!»

     «هواپیما داره برمی‌گرده!»

     «مثل یک بره به غسالخانه!»

     «شلیک کن، عمو اَودو. منفجرش کن!»

     توپ ضدهوائی قدیمی شلیک شد. صدایش از فریاد ما قوی‌تر نبود. قلبمان از شوق می‌تپید. حالا همه داشتند فریاد می‌کشیدند، حتی پیرزن‌ها.

     دوباره شلیک شد. ما بعد از شلیک اول منتظر بودیم هواپیما سقوط کند، اما نه. هواپیما داشت به آرامی به گردشش روی شهر ادامه می‌داد. انگار خلبان توی چرت بود. عجله‌ای نداشت.

     وقت سومین شلیک هواپیما درست روی میدان مرکزی شهر بود.

     صدای خشنی گفت «حالا دیگه می‌زندش! همین جاست، درست دمِ دماغمون!»

     « بزن این سگ کثیف رو!»

     «بزن این مادر قحبه رو!»

     اما تیر به هواپیما نخورد. هواپیما به طرف شمال دور شد. توپچی، پیش از اینکه هواپیما کاملا از تیررس دور شود چند توپ دیگر هم در کرد.

     یکی گفت «هنوز لِمش دست عمو اَودو نیامده.»

     «تقصیر نداره. به توپ‌های قدیمی عادت داره.»

     ایلیر پرسید «چی؟ به توپ‌های ترکی؟»

     «ممکنه.»

     ما آه می‌کشیدیم. گلویمان خشک بود.

     توپ ضدهوائی دوباره در رفت ولی هواپیما دیگر خیلی دور بود. یک بی‌تفاوتیِ نفرت انگیزی در مسیر پروازش بود.

     یک کسی داد زد «خوک داره در میره.»

     اشک از چشم ایلیر فواره زد. از چشم من هم. وقتی آخرین توپ شلیک شد و مردم شروع به متفرق شدن کردند یک دختربچه هق هق‌کنان به گریه افتاد.

     مردمی که به برج رفته بودند حالا داشتند برمی‌گشتند، با عمو اَودو پیشاپیش آن‌ها. او رنگش پریده بود. دست‌هایش، وقتی با دستمالی پیشانیش را خشک می‌کرد، می‌لرزید. چشمان گودافتاده‌اش دودو می‌زد و نگاهش به هیچ جا نبود. همسر پیر اَودو از میان جمعیت راه باز کرد و به سوی او رفت.

     گفت «بیا عزیز دلم. بیا و دراز بکش. باید خیلی خسته باشی. این کار کار تو نیست. آونهم با اون بیماری قلبی‌ات. بیا.»

     عمو اَودو می‌خواست چیزی بگوید ولی نتوانست. دهانش خشک بود. تنها وقتی از درگاهی خانه‌اش گذشت توانست به عقب سر بگرداند. در حالیکه آرواره‌اش نیمی به لبخند و نیمی به درد باز شده بود با زحمت زیاد زیرلبی گفت «نباید اینجوری می‌شد.»

     مردم راه افتادند.

     توپچی در حالیکه به آن‌ها که مانده بودند خیره شده بود تکرار کرد «نباید اینجوری می‌شد.» انگار از آن‌‌ها، پیش از اینکه با شکست تنهایش بگذارند تائیدیه می‌طلبید.

     پسرکی به او گفت «نگرانش نباش، عمو اَودو. یک روزی هم نوبت ما می‌رسه. و انوقت دیگه خطا نمی‌زنیم.»

     عمو اَودو در خانه‌اش را بست.

     جمعیت متفرق شد.

Posted by reza at 2:16 PM

August 9, 2007

«واقعه‌‌ نگاری سنگی»

نمی‌دانم هیچوقت رمانی خوانده‌اید که هر صفحه‌اش مثل جرعه‌ای شراب در جانتان بنشیند و از یک طرف نتوانید زمینش بگذارید، و از طرف دیگر دلتان نخواهد خودتان را از لذت جرعه جرعه نوشیدنش محروم کنید؟ با این که رمان خوب کم نمی‌خوانم (که معمولا هم در همین صفحه در باره‌شان می‌نویسم) ولی از مدت‌ها پیش که رمان کوتاه «خاطره‌ی فاحشه‌های غمگین من» نوشته‌ی «گابریل گارسیا مارکز» را خواندم تا همین چند روز پیش که رمان «واقعه‌‌نگاری سنگی» را به دست گرفتم این احساس شیرین و سکرآور از خواندن هیچ رمان دیگری به من دست نداده بود. 

 


رمان «واقعه‌‌نگاری سنگی»، نوشته‌ی قصه‌پرداز نامدار آلبانیائی «اسمائیل کاداره» که با تلفظ درست نام فامیلش آشنا نیستم، اولین بار سی و پنچ سال پیش در آلبانی منتشر شد و بیست سالی از انتشار اولین برگردان انگلیسی آن می‌گذرد، اما برگردان تجدیدنظر شده‌ی تازه‌ای از آن، همین امسال در انگلستان درآمده است که نسخه‌ای از آن را فعلا در دست نوشیدن دارم!
          تا با قلم سکرآور او آشنایتان کنم جرعه‌ای از این شراب ناب را به کامتان می‌چشانم که اگر به دلتان نشست خودتان سری به خُمخانه‌اش بزنید:
[بیرون، شبِ زمستانه شهر را در باران و مِه و باد پوشانده بود. تپیده در زیر لحافم به صدای خفه و یکنواخت باران که بر سقف خانه‌مان می‌بارید گوش می‌دادم.
          قطرات بی‌شمار باران را که از سقف شیب‌دارمان فرو می‌چکیدند اینگونه می‌دیدم که به سمت زمین می‌دوند تا دیگرباره به شکل مِه به بالاها، به آسمان روشن برگردند. آن‌ها نمی‌دانستند که یک تله‌ی زیرکانه، یک ناودانِ روئی، سرِ گردنه منتظرشان است. درست موقعی که به همراه هزاران قطره دیگر می‌خواستند از لبه‌ی بام به زمین بجهند ناگهان خود را در تله‌ی یک تنپوشه‌ی باریک می‌یافتند با این پرسش در دهانشان که «کجا داریم میریم؟ کجا دارن مارو می‌برن؟» بعد، پیش از اینکه بتوانند از آن مسابقه جنون‌آمیز سلامت در بروند در زندانی گودافتاده اسیر می‌شدند، در آب‌انبار بزرگ خانه‌ی ما.
          در آنجا زندگی شادمانه و آزاد قطرات باران پایان می‌گرفت. در آب‌انبار تیره و بی‌صدا، با غمی دلگیر گستره‌های پهناور آسمان، شهرهائی که از آن بالاها نظاره می‌کردند، و افق‌های شُسته در رعد و برق را به یاد می‌آوردند که دیگر هرگز آن‌ها را نمی‌دیدند. از آن پس، تنها تکه‌ای از آسمان را که می‌دیدند، از کف دست من بزرگتر نبود، آن هم وقتی که من آئینه‌ی جیبی‌ام را به کار می‌گرفتم تا خاطره‌ی زودگذر آسمان بی‌پایان را بر سطح آب‌انبارمان بتابانم.
          قطرات باران، روزها و ماه‌های آزگار در آن پائین می‌مانند تا مادرم، سطل به دست، آن‌ها را که در تاریکی گیج و گم بودند، بیرون بکشد و لباس، پلکان و کف اتاقمان را با آن‌ها بشوید.
 ولی در آن لحظه، آن‌ها چیزی از سرنوشتشان نمی‌دانستند. شادمانه و پر سروصدا بر بام‌ها می‌لغزیدند، و من وقتی آوای رهایشان را می‌شنیدم دلم برایشان می‌گرفت...]

Posted by reza at 10:39 AM

July 19, 2007

خانه قلم

بشارت رسید که دوست خوب و شاعر واژه‌شناس، مهدی فلاحتی، سایتش را با عنوان «خانه قلم» راه‌اندازی کرده است. اگر یک بار سری به خانه‌ی قلمش بزنید و شعرهای نغز و یادداشت‌های پرنکته‌اش را بخوانید بعید می‌دانم هر از گاهی به آن برنگردید و هوائی تازه نکنید.

            «مهدی» در دوره‌ی آغازین نشریه وزین «آرش»، که همچنان به همت دوست دیگرم «پرویز قلیچ‌خانی» انتشارش ادامه دارد، مقام سردبیری را به عهده داشت. اگر بخواهید بیش از این از او، و از کتاب‌های انتشار یافته‌اش بدانید بهترین مرجع همین سایت تازه راه‌افتاده‌ی «خانه قلم» است.

Posted by reza at 6:18 PM

July 4, 2007

کاسه‌ی داغتر از آش!

این رفیق ما، علی میرفطروس، چه دل پُری از پیرِ احمدآباد داشت و بروز نمی‌داد. خدا پدر این آقای دکتر جلال متینی را بیامرزد که کتاب «زندگی سیاسی دکتر مصدق» را سر هم بندی کرد تا بهانه‌ای به دست رفیق ما بدهد .که سرِ درد دلش را باز کند. چندین هفته است منتظرم مقاله «آسیب شناسی یک شکست» که به بهانه‌ی نقد و نظری بر کتاب آقای متینی آغاز شده بود به پایان برسد ولی به نظر نمی‌رسد این رفیق ما به این زودی‌ها دلش خالی شود (تازه رو کرده است که این نوشته برای بررسی کتاب دکتر نیست بلکه خودش قرار است یک کتاب تازه بشود!) من هم دیگر دلیلی نمی‌بینم دندان روی جگر بگذارم و تا پایان یافتن کتابی که رفیق ما در دست نوشتن دارد صبر کنم و به نکته‌ی قابل تاملی که در کتاب دکتر متینی و جزوات میرفطروس مشترک است نپردازم؛ نکته‌ای که به اعتقاد من باید انگیزه‌ی اساسی پرداختن این دو نفر به مصدق در این زمان معین باشد.
           لازم به اثبات نیست که دنیا در رویکردش به مسائل کشورهای خاورمیانه، پس از فاجعه‌ی یازده سپتامبر ۲۰۰۱، معیارهای تازه‌ای را به کار گرفته است. اسلام بنیادگرا و اسلام میانه‌رو دیگر همان معنای ساده‌ای را که پیش از آن داشتند ندارند؛ نه تنها سیاسیون که روشنفکران بسیاری در سراسر جهان، اولی را  چون طاعونی که بر جان تمدن بشری افتاده است، و دومی را چون پادزهری برای دفع این بلا از درون می‌شناسند. از همین روست که بسیاری از مفسران و آگاهان مسائل اجتماعی تلاش دارند تا ریشه‌ی بنیادگرائی اسلامی در خاورمیانه را بیابند و بشناسند. و در میان همانان هستند بسیاری که دریافته‌اند که سرنگون کردن مصدق توسط سی.آی.اِ. اولین سنگ بنای کج‌نهاده شده‌ی دنیای متمدن در منطقه خاورمیانه بوده است که منجر به ناامیدی از دستیابی به دموکراسی از طریق مسالمت‌آمیز، و گرایش به اسلامِ تندرویِ سیاسی برای مقابله با چپاول غرب شد. این نظر که بذر بنیادگرائی اسلامی را سی.آی.اِ. با تخته کردن دموکراسی در ایران، در منطقه افشاند و با راه‌اندازی جنبشِ طالبان و امثالهم برای مقابله با شوروی سابق، و حمایت همه جانبه از دولت اسرائیل در تمامی حرکاتِ ضد فلسطینی‌اش آن را آبیاری کرد دیگر نظر یک عده منتقد دولت آمریکا نیست بلکه به باوری عمومی برای سیاسیون این دوره بدل شده است. عذرخواهی کلینتون و اولبرایت از مردم ایران را در این رابطه باید‌ دید و ارزیابی کرد. اما همه این حرف‌ها تا آنجائی که به بحث من، و به ما ایرانیان، از جمله به دکتر متینی و آقای میرفطروس، مربوط می‌شود هیچ معنائی ندارد جز اینکه جمهوری اسلامی حاصل دیر به بار نشسته‌ی بذری است که آمریکا به دست دربار شاه در ایران کاشت. حالا ببنید برخورد این دو آقایان با این مسئله چیست. اول از کتاب دکتر متینی شروع می‌کنم. آقای دکتر با توجه به بی‌ابروئی اسلام سیاسی در میان ایرانیان و جهانیان پس از استقرار جمهوری اسلامی در ایران تمام سعی‌اش را کرده است تا اثبات کند که نه تنها مصدق در بیان درست تاریخ تولدش متقلب بود، نه تنها دکترای حقوق نداشت، نه تنها با انگلیسی‌ها دشمن نبود که حتی با آنان سر و سری هم داشت، نه تنها دشمنی‌اش با رضاشاه به خاطر قاجار بودنش بود، نه تنها طرح جمهوری کردن ایران توسط رضا شاه را عقیم گذاشت،  بلکه یک مسلمان دو آتشه هم بود. آقای دکتر پس از این که از قسم خوردن به قران در مجلس شاهد می‌آورد در بخشی با نام «چهره‌ی ذهبی دکتر مصدق» به راحتی اثبات می‌کند که او نه تنها طرفدار ائمه اطهار بلکه طرفدار مجازات قصاص هم بوده است. حالا ببینید بعد چه می‌نویسد:
          «دلیل مخالفت دکتر مصدق با وثوق الدوله وزیر عدلیه در کابینه مستوفی الممالک – در سال اول پادشاهی رضا شاه – این بود که وثوق الدوله با امضای قراداد ۱۹۱۹ در زمان احمدشاه، دولت مسیحی انگلستان را بر ایران مسلمان تسلط داد.» (کارنامه سیاسی مصدق. ص ۹۵)
          می‌بینید؟ مخالفت مصدق با قراردادی که در تاریخ ما «ایران بر باد ده» توصیف شده است به خاطر دفاع از اسلام در مقابل مسیحیت بوده است! (آقای دکتر، آیا متوجه‌اید که با این حرف‌ها دارید روح مرحوم سپهبد آزموده را در قبر می‌لرزانید؟ آن بیچاره چندین جلسه‌ی دادگاه محاکمه دکتر مصدق را صرف این کرد تا اثبات کند مصدق لامذهب بوده و نه تنها به ائمه‌ی اطهار که  به وحی هم حتی اعتقاد نداشته است!)
         و اما این رفیق ما، علی میرفطروس، همین معنا را با احتیاط بیشتری مطرح می‌کند. او می‌نویسد: «دکتر محمد مصدّق، پُل انتقال يا ارتباط تجربیّات تاريخی ملّت ما از انقلاب مشروطيت به انقلاب اسلامی است...»
          نه علی‌جان میرفطروس! مصدق پل ارتباط این دو نبود. پرتگاه میان این دو بود. ملت ما در این آزمون تاریخی از فراز آرزوهای آزادی طلبانه‌اش که در انقلاب مشروطیت متجلی شده بود، و در جنبش استقلال طلبانه‌ی موسوم به جنبش ملی به اوج رسیده بود در گردنه‌ی تاریخی سال ۳۲ با کودتای ۲۸ مرداد راه سقوط به اعماقِ لَزجِ جمهوری اسلامی را در پیش گرفت.

Posted by reza at 12:49 AM

June 10, 2007

سگ، شعر، و گیتار!

در این چند روزی که مهماندار «کلارا خانِز» بودم به قدری مطلب و خاطره برای نوشتن دارم که نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم؛ از دیدار با «مارتین موی»، بنیانگزار و مدیر سابق «جشنواره جهانی شعر رتردام» و مدیر فعلی «بنیاد شاعران همه‌ی ملت‌ها»، نهادی که دو سال پیش از مرگ شاملو جایزه‌ی سالانه‌اش را به او اختصاص داد و خود من از سوی شاملو آن را از دست معروف‌ترین شاعر هلند «رمکو کامپرت» دریافت کردم و برای شاملو به ایران فرستادم؛ یا از دیدار پریروزمان در «ماستریخت» با شاعر دیگر هلندی «فرانس بُده» که حرف‌های شنیدنی بسیاری برای ما داشت در مورد جسد دو سرباز از قرن شانزدهم که هنوز در حیاط خانه‌اش دفن‌اند!
اما بالاخره به این نتیجه رسیدم تا به خواست دلم تسلیم شوم و به جای این همه، یک ترانه‌ی فلامنکوی استثنائی، چه در کلام و چه در اجرا، برایتان بگذارم که بدون کمک «کلارا» قادر به فهمیدن کامل آن نبودم چرا که «مانوئل مولینا» با چنان لهجه‌ی غلیظِ کولی‌های جنوب اسپانیا آن را می‌خواند که حتی «کلارا» بعد از ده بار شنیدن آن تازه موفق به درک شعر شد؛ شعری که به اعتقاد من، و «کلارا» نیز،  در سادگی، لطافت و تخیل در اوج زیبائی است. ببینید چه می‌گوید:
[من که پولی در بساط نداشتم
رفتم به ساحل، و بهترین قایقو برداشتم.
چه کار دیگه‌ای میتونه بکنه
یکی که پول نداره
جز این که بره ساحل، و بهترین قایقو برداره!؟]

[اگه لازم بشه
با یک قایق کاغذی دخترکم را می‌برم
به کلبه‌ای که می‌خرم توی کوهستون
با فروش سگم، شعرم، و گیتارم.

اونجا دوتائی زندگی می‌کنیم
مزرعه‌ی کوچکی می‌سازیم
میوه‌هاشو می‌فروشیم
تا با پولش سگمو، گیتارمو، و شعرم رو پس بگیریم!]

[می‌خوام برات خاطره‌ای بگم
از یه مردی که می شناسمش
که همش با یاد تو زندگی می‌کنه.
توی جاده دیدمش
و با هم مثل برادر شدیم
و ازش خواستم سوار اسبم بشه و بام بیاد.

و برادر جاده‌ایِ من
تو بازار هی شراب می‌خورد و شراب می‌خورد،
و من این دو بیت رو شنیدم که می‌خوند:
«اسم معشوقم ستاره است
و همه‌ی کهکشان فقط مال اونه».]

[یادآوری: من قبلا این ویدئو کلیپ را با کیفیتی نه چندان مطلوب در مطلبی با عنوان «فیلم‌نگارشی از سه نسل» آورده‌ام.]

Posted by reza at 1:18 PM

June 7, 2007

موزیک صامت

ساعتی بیش نیست که از «انستیتوی سر وانتِس» برگشته‌ام که در آن شاعره‌ی نامدار اسپانیائی و دوست نزدیک من «کلارا خانز»، برنامه داشت. موضوع سخنرانی «کلارا»، شخصیت هنری و موسیقی متفاوت «فدریکو مومپو»، آهنگساز فقید اسپانیائی، اهل ایالت کاتالان، بود. خود کلارا هم متولد بارسلون و اصلا کاتالان است، و همانطور که در نطق مفصل یک ساعته‌اش اشاره کرد از کودکی با موسیقی «مومپو» آشنا بوده است و سال‌ها پیش کتابی در باره او منتشر کرده است.

در این نیمه شبی که در آنم، فرصت به تفصیل پرداختن به نطق «کلارا» را ندارم چرا که جدا از همه، دو سه روزی مهماندار او خواهم بود و در فرصت‌های دیگر از این شاعر و نویسنده و مترجم خستگی‌ناشناس، و عاشق ایران و فرهنگ ایرانی، حرف خواهم زد. اما برای کسانی که به موسیقی کلاسیک علاقمندند یک قطعه از یک موسیقی معروف این آهنگساز را که سی.دی آن را همین امشب در محل برنامه خریدم می‌گذارم با توضیحی کوتاه. این موسیقی را یک نوازنده‌ی هلندی پیانو، مارسل ورمس، نواخته است که همین امشب پس از سخنرانی کلارا آن را به صورت زنده در انستیتو سروانتس اجرا کرد.
 نام این موسیقی، که از ۲۸ قطعه کوتاه ترکیب شده و حدود یک ساعت طول می‌کشد، «موزیک صامت» است. این عنوان، برگرفته از شعری است نوشته‌ی شاعر صوفی مسلک اسپانیای قرن شانزدهم، سان خوان دلا کروز، با این ابیات:
شبِ آرام
دمدمای سحر
موسیقی سکوت
تنهائیِ با صدا
شام شبانه که می‌آفریند و عاشق می‌کند.

من قطعه شانزدهم از این موسیقی را در فایل صوتی بالا آوده‌ام که دو دقیقه و نیم بیشتر نیست اما همین قطعه کافی است تا حال و هوای یک موسیقی محلی، ساده، ساخته شده در فاصله‌ی سکوت و صدا، یادآور طبیعت و زمزمه‌ی باد و تک ضربه‌های ناقوس یک کلیسای کوچک در دهکده‌ای در کاتالان را احساس کنید.

Posted by reza at 1:00 AM

June 3, 2007

بودای حومه‌نشینان

آخرین باری که مطلبی در مورد یک رمان برایتان نوشتم حدود یک ماه و نیم پیش بود که به رمان «تریولوژی چرکین هاوانا» مربوط می‌شد. اما این به آن معنا نیست که از آن وقت تا حالا، که می‌خواهم در مورد رمان « بودای حومه‌نشینان» بنویسم، رمان دیگری را دست نگرفته باشم، بلکه رمانی که مرا به نوشتن وادار کند به دستم نرسیده بود. یکی از آن‌ها رمانی بود با عنوان «پسرک خوابگرد» نوشته‌ی «میشلین آهورانیان مارکون» که داستانش در جامعه‌ی ارامنه در بیروت (لبنان) می‌گذرد، تا حدودی هم خواندنی است اما به قدری بی‌کشش و حوصله‌سربر است که هر چه کردم بالاخره نتوانستم نیمه‌خوانده رهایش نکنم. این را گفتم تا دو کلام از اهمیت «کشش و گیرائی» در قصه‌پردازی بنویسم؛ کیفیتی که متاسفانه بسیاری از رمان‌ها، چه ایرانی و چه غیرایرانی، فاقد آن هستند. می‌دانم که این از آن مقوله‌های حساس و حساسیت برانگیز در رمان نویسی است که اگر به دقت بیان نشود می‌تواند سوءتفاهماتی را موجب شود. ولی من اینجا بی‌نگرانی نظرم را می‌نویسم و از هر برخورد انتقادی در این زمینه نیز استقبال می‌کنم.


 کشش وگیرائی در قصه‌پردازی، چه به شکل شفاهی و چه کتبی، اصلی بنیادی برای ارزش‌گزاری یک کار داستانی است. این که بسیار داستان‌های کم ارزش و حتی بی‌ارزش و مبتذل یافت می شوند که از کشش و گیرائی بی‌بهره نیستند دلیل نمی‌شود که کمبود این کیفیت ضروری را در بسیاری از قصه‌های دیگر نشانه‌ی دوری آن‌ها از ابتذال دانست؛ چیزی که بسیاری از نویسندگانی که توان داستان‌پردازی گیرا ندارند در توجیه کمبودشان بدان متوسل می‌شوند. من عمیقا معتقدم که قصه‌ای که به شیوه‌ی کسل کننده و بی‌کشش نوشته شده باشد، حتی اگر از حیاتی‌ترین مسائل انسانی هم حرف زده باشد، نشانگر چیزی نیست جز عدم تسلط نویسنده به رمز و راز قصه‌پردازی و داستانگوئی.  توسل به ادعاهائی از نوع «پرهیز از عامه‌پسندی» و «دوری از ایجاد هیجانات کاذب» و از این حرف‌ها را فقط توجیهی می‌دانم برای سرپوش گذاشتن به ناتوانی در قصه‌پردازی به شکل کامل و موثر و برانگیزاننده. وگرنه آن‌چه کاری مبتذل یا عامه‌پسند را از یک کار اصیل و ارزشمند جدا می‌کند به هرچه ربط داشته باشد به گیرائی یا ناگیرائی آن ربط ندارد.
 حالا با این مقدمه بروم سر وقت یک رمان گیرا و پر کشش به نام «بودای حومه‌نشینان» نوشته‌ی «حنیف کوریشی»، نویسنده‌ی هندی تبار انگلیسی. او که در دهه هشتاد قرن گذشته با نمایشنامه‌نویسی اسم و رسمی به هم زده بود با نوشتن فیلمنامه‌ی معروف «رختشویخانه‌ی کوچک من» تا مرز دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه پیش رفت. پس از آن، چندین فیلمنامه دیگر هم نوشت که تماما به فیلم‌های معروفی بدل شدند، که یکی از آن‌ها جایزه خرس طلائی جشنواره سینمائی برلین را برد. و اما رمانی که دارم در باره‌اش می‌نویسم اولین کار او در شکل رمان است که در سال ۱۹۹۰ منشتر کرد ولی چند سال بعد به شکل یک سریال چهار قسمتی توسط بی.بی.سی به فیلم در آمد.
 قصه از زبان اول شخص، نوجوانی هندی‌تبار به نام کریم، رشد یافته در حومه‌های خارجی نشین لندن، بازگو می‌شود. زبان رمان روان و شیرین و سرشار از طنز است. دردناک‌ترین لحظات زندگی آدم‌های قصه، چه در روابط شخصی و خصوصی، و چه در روابط پیچیده‌تر اجتماعی، با چنان طنز ظریفی به تحریر در آمده است که خواننده در میان خنده و گریه در می‌ماند.
 تا حال و هوای رمان را به دست بدهم صفحه‌ای از آن را به فارسی برمی‌گردانم با توضیح کوتاهی که برای درک این صحنه ضروری است. «انور»، یکی از آدم‌های قصه، دوست سالیان سال پدر کریم است که در حومه لندن بقالی کوچکی دارد و با همسر و دختر جوانش، جمیله، آن را می‌گرداند. کریم و جمیله هم از کودکی با هم دوست‌اند و غیر از عاشقی همه گونه رابطه با هم دارند! جمیله مثل هر بچه‌ی نسل دومی، خیلی به سنت‌های خانوادگی پایبند نیست و این یکی از مشکلات خانواده‌ی انور است. یک روز مادر جمیله در مغازه یک بشقاب کباب به دست کریم می‌دهد و از او می‌خواهد با جمیله کباب را برای انور که در خانه است ببرد. باقی را از صفحه ۵۹ و ۶۰ کتاب برایتان بازگو می‌کنم:
[انور روی تختی در اتاق نشیمن نشسته بود که نه تخت معمولی خودش بود و نه در جای معمولی خودش قرار داشت. یکدست پیژامه‌ی ژنده و نخنما به تن داشت و من متوجه شدم که ناخن پایش شکل هسته‌ی هلو بود. به دلیلی نامعلوم دهانش نیمه باز بود و نفس نفس می‌زد، انگار همین پنج دقیقه پیش دنبال اتوبوس دویده بود. ریشش را نزده بود و لاغرتر از همیشه بود. لب‌هایش خشک و پوست پوست بود. پوستش زردی می‌زد و چشمانش گود افتاده و سرخ بود. کنار تخت یک لگن کثیف قرار داشت پر از شاش. من هرگز کسی را در حال مرگ ندیده بودم ولی انور بی‌تردید در این مقام بود. انور به کبابی که دست من بود طوری خیره مانده بود که انگار کباب جزو ابزار شکنجه بود. من با عجله شروع به جویدنش کردم تا از شرش خلاص شوم.
 آهسته از جمیله پرسیدم «چرا نگفتی مریضه؟»
 اما خودم خیال نمی‌کردم فقط مریض باشد چون فرسودگی چهره‌اش آغشته به خشم بود. جمیله نگاهش به پدرش بود ولی او نگاهش را از جمیله و من، از وقتی وارد شدم، می‌دزدید. نگاهش خیره به روبرویش بود مثل همیشه که به تلویزیون خیره می‌شد، با این تفاوت که حالا تلویزیون خاموش بود.
 جمیله گفت «مریض نیست.»
 گفتم «نه؟» و بعد به انور رو کردم «سلام عمو انور. چطوری شما، رئیس جان؟»
 صدایش تغییر کرده بود: زنگدار و ضعیف شده بود. «اون کباب لعنتی رو از دم دماغ من ببر کنار. برو و این دختره‌ی لعنتی رو هم با خودت ببر.»
 جمیله دستی به دست من زد «می‌بینی»، و رفت روی لبه‌ی تخت نشست و به طرف پدرش خم شد «لطفا، لطفا دیگه تمومش کنین.»
 انور تشر زد «برو گمشو! تو دختر من نیستی. من تو رو نمی‌شناسم.»
 «به خاطر ماها لطفا تمومش کنین. ببینین، کریم که این همه شما رو دوست داره...»
من گفتم «بله، بله.»
 «آمده کباب به این خوشمزگی براتون آورده.»
 انور به حق گفت «پس چرا خودش داره می‌خوردش؟» جمیله کباب را از دست من قاپ زد و جلو دماغ او  تکان تکان داد. با این کار کباب بیچاره‌ی من وارفت و تکه‌های گوشت و پیاز روی تخت ولو شد. انور به روی خودش نیاورد.
 من از جمیله پرسیدم «جریان چیه؟»
 «نگاش کن کریم. هشت روزه نه غذا خورده نه آب! اگر غذا نخوره می‌میره، مگه نه کریم؟»
 «آره، پس می‌افتی رئیس، اگه مثل دیگرون غذا نخوری.»
 «من غذا نمی‌خورم. من می‌میرم. اگر گاندی با غذا نخوردن تونست شر انگلیسی‌ها رو کم کنه منم می تونم خانواده‌مو وادار کنم از من اطاعت کنن.»
 «حالا چی از جمیله می‌خواین براتون بکنه؟»
 «با مردی که من و برادرش براش انتخاب کردیم عروسی کنه!»]
 باقی را می‌گذارم تا خودتان بروید بخوانید. تنها این را می‌گویم که «چنگیز» دامادی که در هندوستان برای جمیله انتخاب شده است یکی از شیرین‌ترین و جالب‌ترین آدم‌های این قصه است. جمیله وقتی پدرش تا دم مرگ پافشاری می‌کند بالاخره تسلیم می‌شود ولی وقتی با همسرش در حومه لندن به خانه بخت می‌رود به او دست نمی‌دهد. چنگیز به ناچار هر شب تا دیروقت با جمیله ورق بازی می‌کند و بعد همانجا در اتاق نشیمن روی یک تخت سفری می‌خوابد. رابطه چنگیز و کریم اما سخت دوستانه می‌شود، و هر وقت پیش بیاید با هم همه جا می‌روند، از گردش و تفریح گرفته تا خانم بازی. این یک پاراگراف را هم از صفحه ۱۰۹ کتاب برایتان ترجمه می‌کنم تا ببینید با چه قصه‌ی پر کششی طرفید. کریم و جمیله، در غیاب چنگیز که به خانم بازی رفته است، در تختخواب تازه عروس دراز کشیده‌اند:
[ما دوباره با هم خوابیدیم، و باید خیلی خسته شده بوده باشیم چون دو ساعت طول کشید تا من بیدار شدم. سردم شده بود. جمیله خواب خواب بود با یک ملافه روی قسمت پائین بدنش. خواب‌آلود به طرف زمین خزیدم تا پتوئی که روی زمین افتاده بود را بردارم، و وقتی داشتم این کار را می‌کردم نگاهم به اتاق نشیمن افتاد و در تاریکی چنگیر را تشخیص دادم که روی تخت سفری‌اش دراز کشیده بود و به من نگاه می‌کرد. چهره‌اش بی‌حالت بود؛ سنگین شاید، یا بهتر، خالی. به نظر می‌آمد مدت‌هاست همانطور دمر آنجا دراز کشیده است. درِ اتاق خواب را بستم و به سرعت لباس پوشیدم. من همیشه به این می‌اندیشیدم که در موقعیتی از این گونه چه باید می‌کردم، پاسخ اما ساده بود. بی‌آنکه به رفیقم نگاه کنم زدم به چاک. زن و شوهر را با هم تنها رها کردم با این احساس که به همه خیانت کرده‌ام – به چنگیز، به پدر و مادرم، و به خودم.]

Posted by reza at 11:02 PM

June 1, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه پایانی

۷۲/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو لشکر در مقابل هم صف‌آرائی کرده‌اند. گودرز پیشاپیش ده سوار گزیده‌ی ایرانی به انتظار ایستاده است. پیران و ده همآورد تورانی آماده‌اند. فریبرز و گیو و بیژن در میان گزیدگان ایرانی، و کلباد و روئین و گروی ِ زره در صف تورانی‌اند.
با کوبش کوس و زنگ‌درای از دو سو، نبرد تن به تن آغاز می‌شود. نخست از دلیران ِ ایران سپاه، فریبرز بیرون می شود. کلباد ویسه همآورد اوست. دو پهلوان در میانه‌ی میدان بهم می‌رسند و بر هم تیغ می‌کشند. فریبرز با اولین ضربت، تیغ بر گردن کلباد می‌کشد و تا کمرگاهش را می‌درد. چالاک از اسب فرود می‌آید و پیکر خونین کلباد را به کمند بر اسب می‌بندد و پیروزمند بسوی سپاه ایران می‌تازد. گیو و گروی‌زره از دو لشکر جدا می‌شوند و به میدان در می‌آیند و با پرتاب نیزه، ستیزه می‌آغازند. گاه که نیزه‌ها به هدف نمی‌رسند، دست به شمشیر می‌برند. گیو، تا گروی ِ زره را زنده به چنگ آرد، گرزی گران به خُود او فرود می‌آورد. خون از تارک بر چهره گروی فرو می‌پاشد. گیو، دست دراز می‌کند و گروی را سخت و شکننده به بر می‌فشارد. گروی از توش می‌افتد و ناهُشیوار از اسب سرنگون می‌شود. گیو فرود می‌آید. چالاک دست گروی را از پشت می‌بندد و سوار می‌شود. نهیبی به اسب می‌زند و گروی را پیشاپیش تا سپاه ایران می‌دواند. فریاد شادمانی از حلقوم ایرانیان، و آه از نهاد تورانیان بر می‌آید.

[آمیزه]
۷۳/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
سه دیگر پهلوان ایرانی، همآورد تورانی‌ش را در میانه‌‌ی میدان به زمین می‌کوبد و استخوانش را در می‌شکند. ایرانی، جسد تورانی را به اسب می‌بندد و با خود می‌برد.
[آمیزه]
۷۴/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
پهلوان چهارم ایرانی با پرتاب تیر از کمان، اسب و سوار تورانی را سرنگون می‌کند. چالاک او را سر می‌برد و با خود به اردوی ایرانیان می‌برد.
[آمیزه]
۷۵/ روز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
پهلوان پنجم ایرانی نیزه بر ران همآورد تورانی‌اش می‌اندازد و از اسب سرنگونش می‌کند. پهلوان، پیکر شکسته‌ی تورانی را به اسب می‌بندد و با خود می‌برد.
[آمیزه]
۷۶/ نیمروز/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
ششم پهلوان ایرانی، بیژن، فرزند گیو و نوه‌ی گودرز است، و هم‌نبرد تورانی‌اش، روئین، فرزند جوانِ پیران ویسه. فریادهای شادی ایرانیان، آوردگاه را به لرزه در می‌آورد. پیران، سوگوار و شکسته، به اشاره به روئین رخصت نبرد می‌دهد. روئین و بیژن به آوردگاه در می‌آیند و ستیزه می‌آغازند. لختی تیر از کمان بر هم می‌بارند و آنگاه در میانه‌ی میدان بهم می‌رسند. بیژن چون باد بر او می‌تازد و گرزی بر فرقش فرود می‌آورد که مغز و خون از کلاهش فرو می‌ریزد. آه از نهاد تورانیان بر می‌آید و پیران چشمان اشکبارش را به آسمان می‌دوزد.

پیران: وه که چه زشت آفریده‌ای زندگی را!

۷۷/ [واگرد]/ نیم‌شب/ درونی/ کاخ پیران ویسه
گلشهر، ترسیده از کابوسی دردناک، از جا می‌جهد و دیوانه‌وار و فریادکشان از خوابگاه به تالار، و از تالار به سرسراهای تاریک و دراز کاخ می دود. تمامی درها و پنجره‌های کاخ گشوده‌اند و باد ِ بازیگر در دامن بلند پرده‌های توربفت افتاده است و موجوار آنان را به این و آن سو می‌کشاند.
[برنهاده]
۷۸/ [ادامه]/ آوردگاه
برنهاده بر بازی باد در پرده‌های توربفت کاخ پیران، روئین، سبک و نرمآهنگ از اسب سرنگون می‌شود. بیژن بر او فرود می‌آید و سر از تنش جدا می‌کند. پیکر خونینش را به اسب می‌بندد و نرمآهنگ و موجوار به سوی سپاه ایران می‌تازد.
[آمیزه]
۷۹/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
هفتمین پهلوان ایرانی، پیکر خونین همآورد تورانی‌اش را به اسب می‌بندد و می‌تازد
[آمیزه]
۸۰/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
هشتمین پهلوان ایرانی، نیزه‌اش را در کمرگاه هم‌نبرد تورانی‌اش می‌نشاند.
[آمیزه]
۸۱/ پسین/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
نهمین پهلوان ایرانی سر ِ هم‌نبرد تورانی‌اش را با تبری به کلاهش می‌دوزد.
[آمیزه]
۸۲/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دهمین پهلوان ایرانی با ضربه‌ی شمشیر، هم‌نبرد تورانی‌اش را از سر تا کمرگاه می‌درد.
[آمیزه]
۸۳/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
در اوج فریاد شادمانه‌ی ایرانیان، گودرز کشوادگان، خندان و سرافراشته، سواره از پهلوانان پیروزمند ایران سان می‌بیند.
پیران ویسه، سوگوار و دژم، در سکوت مرگباری که بر تورانیان حاکم است انتظار می‌کشد.
به اشاره‌ی دست گودرز، کوس درنگ ِ شامگاهی به صدا در می‌آید. پیران نفسی به راحتی می‌کشد. سر اسب را به سوی قرارگاه می‌گرداند و آرام می‌راند.
[فروهش]
[برآیش]
۸۴/ نیم‌شب/ بیرونی/ تپه‌ی کنابد
پیران ویسه، شکسته و خسته، موی و ریش پریشان در باد، بر خرسنگی برفراز تپه‌ی کنابد نشسته است. زمین زیر پای او از کورسوی سراپرده‌های قرارگاه ِ دو لشکر به آسمانی پرستاره می‌ماند. آسمان، اما، بی ستاره است!

۸۵/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو سپاه به تماشا، در مقابل هم صف کشیده‌اند. گودرز غرق در آهن و پولاد. آماده‌ی رزم از صف جدا می‌شود. حرکت ِ موجوار درفش‌های ایرانیان با غلغله‌ی فریادهای شادی آنان، پیر فرمانده را بدرقه می‌کند. پیران ویسه، غمین و نومید، از صف ساکت تورانیان جدا می‌شود و به آرامی به آوردگاه رو می‌آورد. دو پهلوانِ پیر، گوئی شتابی به پیشدستی ندارند. گاه که پیران به کمندرَس گودرز می‌رسد، گودرز کمند می‌کشد و بسویش می‌افکند.
پیران، چربدست، کمند را در هوا می‌رباید. گودرز لختی به انتظار می‌ماند. پیران، کمندش را بسوی او رها می‌کند. گودرز از حلقه می‌گریزد و آنرا بچنگ می‌آورد. دو سوار به هم می‌تازند و با گرز می‌ستیزند. گرزها بی‌آنکه به هدف بنشینند بر هم می‌خورند و خُرد می‌شوند. آنگاه شمشیرها از نیام در می‌آیند. آنها نیز ضربه‌های کینه‌ورزانه‌ی دو پیر پهلوان را بر نمی‌تابند و در هم می‌شکنند.

گودرز: لختی بیش از زمانت نمانده است! با من بتاز تا در آنسوی تپه کمان کشیم.

پیران چشم بسوی تپه می گرداند. خورشید سرخ فام بر تارک تپه به انتظار ایستاده است.

پیران: بتازیم!

دو پهلوان رو به خورشید بامدادی بسوی تپه می‌تازند. سپاهیان از هر دو سو، بی‌حرکت به پرهیبِ دو سوار که در پسِ پشت تپه‌ی خون‌گرفته از آفتاب صبحگاهی گم می‌شود، چشم دوخته‌اند.

۸۶/ بامداد/ بیرونی/ دامنه‌ی تپه کنابد
دو سوار، در آنسوی تپه، به دور از چشم لشگریان، تازنده از هم فاصله می‌گیرند و تیر بر چله‌ی کمان می‌کنند. پیران تیری رها می‌کند که بر خاک می‌نشیند. گودرز کمان می‌کشد و تیر را از چله رها می‌کند. تیر صفیرکشان برگستوانِ اسب پیران را می‌درد و بر پهلویش می‌نشیند. تکاور می‌لرزد و به زانو در می‌آید. پیران به زیر اسب در می‌غلتد و زیر فشار تنه‌ی سنگین او دست راستش به دو نیمه می‌شود.
گودرز بسوی او می‌تازد و پیران آسیمه‌سر می‌گریزد و از دیگر سویِ کوه سنگلاخی بالا می‌کشد.

گودرز: ترا چه شده است ای پهلوان پیر که چون نخجیر از شکارچی‌ات می‌گریزی؟! زبان به زنهار بگردان تا زنده به کیخسرو‌ات بسپارم که به پاس موی و ریش سپیدت ببخشایدت!
پیران: این خود مباد که به زنهار رفتن از من گمان بری. من خود مرگ را زاده‌ام و بدان گردن نهاده‌ام.
گودرز از اسب پیاده می‌شود و در پی پیران از خرسنگ‌ها بالا می‌کشد. پیران چون آهوئی زخمی از سنگی به سنگ دیگر می‌پرد و پدید و ناپدید می‌شود. در گیرودار گریز و پی‌گرد، پیران خنجری بسوی گودرز رها می‌کند که بر بازوی پهلوان می‌نشیند. گودرز خفاگاه او را در می‌یابد و کینه‌جو ژوبین بسویش می‌افکند. ژوبین ِگودرز، صفیرکشان سنگلاخ را می‌پیماید، زره پولادین پیران را می‌شکافد، جگرش را می‌درد و از دیگر سو بیرون می‌زند. پیران از پشت خرسنگ سرنگون می‌شود. سراشیبی سنگلاخی را غلتان می‌پیماید و خون جگر به دهان، برخاک تیره آرام می‌گیرد.
گودرز خود را باو می‌رساند. خسته و خونین زانو می‌زند. چنگالش را در شکاف سینه‌ی پیران فرو می‌برد. لختی خون بر می‌کشد و بردهان می‌برد و به چهره می‌آلاید. خنجر از کمر می‌گشاید و بر گلوی پیران می‌گذارد. لحظه‌ای درنگ می کند و می‌سگالد. خون به چهره، و اشک به چشمانش هجوم می‌آورد. خنجر را به سوئی می‌افکند و دیوانه‌وار نعره می‌کشد.

گودرز: ای پیر خونین‌جگر! جهان چون من و تو بسیار دیده است و با هیچیک نیارمیده است!

رگه‌ی سرخ نور بامدادی، از پس تپه‌ی سنگلاخی بر چهره‌ی آرام پیران می‌تابد. گودرز، تا نور خورشید چشمان پیران را نیازارد، درفشش را بر بالین او بر خاک می‌کند. پیران در سایه‌ی وزنده‌ی درفش گودرز، چون کودکی آرام، آرمیده است.
[آمیزه]
۸۷/ شامگاه/ بیرونی/ قرارگاه ایرانیان در کنابد
کیخسرو در قرارگاه کنابد، سواره از گردان پیروزمند ایرانی سان می‌بیند. گودرز در پس ِ پشت او به آرامی می‌راند. ده دلاور ظفرمند ایرانی یکی پس از دیگری در مقابل کیخسرو زمین ادب می‌بوسند. گودرز اجساد تورانیان را که بر سکوئی چیده‌اند به کیخسرو می‌نمایاند.

گودرز: اینک ده همآورد تورانی ِ ایشان!

در پس پشت ده پیکر خونین، گروی‌زره، پالهنگ بر گرده به زانو در آمده است.

گودرز: و اینهم گروی ِ زره. تنها زنده‌ی رزم تن به تن!

کیخسرو نگاهی نفرت‌بار به گروی می‌اندازد.

کیخسرو: با او همان کنید که با پدرم کرد!

دو روزبان ِ ایرانی، گروی را تا پیش پای اسب کیخسرو می‌کشانند.

۸۸/ [واگرد]/ نیمروز/ هامون
در رفتاری نرمآهنگ، گروی ِ زره خنجر از گرسیوز، برادر افراسیاب، می ستاند. روزبانی طشتی طلا پیش می‌آورد. سیاووش را پالهنگ بر دوش، به زانو می‌نشانند و گروی، سر از تنش جدا می‌کند. خونِ سرخ سیاووش بر طشت طلا می‌پاشد.

۸۹/ [ادامه]/ قرارگاه
روزبانان، جسد سر بریده‌ی گروی ِ زره را از مقابل پای اسب کیخسرو کنار می‌کشند. کیخسرو اندکی پیش‌تر می‌راند و در برابر پیکر خونین پیران ویسه بر سکو، می‌ایستد. از اسب به زیر می‌آید و در مقابل سکو زانو می‌زند. دست به پیشانی بلند پیران می‌کشد و با خود مویه می‌کند.

کیخسرو: دیهیم و گاهت را آراسته بودم و پاداشی جزین برایت می‌خواستم، پیرِ مهربان من! چگونه اهریمن بر دلت چیره شد تا سر از افراسیاب مگردانی و بسوی من نگروی؟

کیخسرو، اشک در چشم، بر می خیزد و به گودرز رو می‌کند.

کیخسرو: پیکرش را به مُشک و کافور بشوئید، و به دیبای رومی بپوشید.

۹۰/ روز/ بیرونی/ قرارگاه کابد
با ضربآهنگ کوس‌ها، مرزبانان ایرانی پیکر به گلاب شسته‌‌ی پیران ویسه را در رزم‌جامه‌اش، کلاه بر سر و کمر بر میان، بر تختی گران به دوش می‌کشند و آرام و آهنگین به سوی دخمه می‌روند و در سیاهی آن گم می‌شوند.
 [فروهش]
[برآیش]
آرایه‌ی انجامین
فردوسی، موی و ریش پریشان در باد، قلم از دفتر بر می‌گیرد و چشمان تَرَش را به بانو می‌گرداند.
بادِ غوغاگر، دامن بیقرارِ پرده‌ای را به جوهردان می‌کشد. جوهری خون‌رنگ بر دفتر می‌ریزد و آرام راه می‌گیرد.

[کارنامه‌ی پایانی فیلم بر پس‌زمینه‌ی جوهر خون‌رنگ می‌آید.]
[پایان]

Posted by reza at 10:38 AM

May 31, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه نُه

۶۷/ نیم‌شب/ درونی/ خوابگاه پیران ویسه
پیران در کنار گلشهر بر تخت دراز کشیده است. خواب‌زده و دلمشغول، لختی به شمعدان بزرگ ِ آویخته از سقف که از وزش نسیمی تکان می‌خورد خیره می‌شود و آنگاه به چهره‌ی آرام و خفته همسرش چشم می‌دوزد. گلشهر از سنگینی نگاه مردش چشم می‌گشاید. پیران بر می‌خیزد و در خواب‌جامه به آنسوی خوابگاه می‌رود. از تُنگی بلورین جامی شراب می‌ریزد و باز می‌گردد. بر لبه‌ی تخت می‌نشیند و جام را به آرامی می‌نوشد. گلشهر نگاه نگرانش را باو دوخته است. پیران شراب را سر می‌کشد و گوئی با خود به حرف در می‌آید.

پیران: بی‌گمانم که انتظارت آغاز شده است، بانوی من! نه من و نه فرزندمان و نه خود برادرانم از این آتش بر نخواهند جست.

قطره اشکی از چشم نیم‌بسته‌ی گلشهر بر بالش مخملین فرو می‌چکد. پیران بر می‌خیزد و جام خالی را کنار تنگ بلورین می‌گذارد و به سیاهی قیرگون آنسوی پنجره خیره می‌ماند.
[فروهش]
[برآیش]
۶۸/ پگاه/ بیرونی/ دروازه ویسه‌گرد
گیو با سه سوارِ همراه به دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد در می‌آید.

دروازه‌بان: کیستی و چه می‌جوئی؟
گیو: گیو، پورِ گودرزم و از او برای پیران ویسه پیام دارم.

۶۹/ بامداد/ درونی/ سرسرای کاخ پیران
گیو در حضور برادرانِ پیران، هومان و نستیهن و کلباد، و پسر جوان او، روئین، پیام گودرز را به پیران ویسه از زبان گودرز می‌گزارد.

گیو: بنام کیخسرو پادشاه ایران‌زمین، پیام من، گودرز کشوادگان، فرمانده‌ی سپاه فرازمند ایران‌زمین، به تو پیران ویسه سپه‌سالار لشکر شکسته‌ی توران چنین است: فزون بر تسلیم‌کشندگان سیاووش، که شرط آغازین ما بوده است، آنچه از گنج‌ها و خواسته‌ها و اسب‌ها و نقدینه‌های بسیار که در نبرد پیشین و پیشین‌تر به غنیمت برده‌ای به ما بازگردانی و نیز به گروگان بسپاری فرزندت روئین، و دو تن از برادرانت، هومان و نستیهن را نزد من، تا همگان را به نزد کیخسرو، شاه‌شاهان، گسیل دارم و برای تو و دودمان و لشکریانت طلب بخشایش کنم!

هومان دیوانه‌وار از جا بر می جهد و شمشیر می‌کشد اما به اشاره‌ی پیران خشمش را فرو می‌خورد.

پیران: [به گیو] این نه پیام آشتی که بانگ خونریزی است!

۷۰/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
دو سپاه در آوردگاه کنابد در مقابل هم صف کشیده‌اند. هومان از صف جدا می‌شود و به میانه‌ی میدان می‌تازد. پیران و نستیهن و کلباد با نگاه نگران، هومان را نظاره می‌کنند.
هومان در میانه‌ی میدان مصاف می‌طلبد.

هومان: کجاست نهانگاه آنکه خود را گودرز کشوادگان می نامد؟

بیژن، نوه‌ی گودرز، از صف ایرانیان جدا می شود. در مقابل گودرز به اجازه سر خم می‌کند و تازان به مصاف هومان به میانه‌ی میدان در می‌آید.

بیژن: تو که باشی که از نیایم گودرز مصاف می‌طلبی؟
هومان: هومان، برادر پیران ویسه‌ام که می‌خواهم پاسخ پیام گودرز را به زبانی که در می‌یابد بگزارم!
بیژن: من، بیژن، نواده‌ی اویم و به همان زبان آشنا! پیامت را بگزار!

هومان تیغ از نیام بر می‌کشد و آماده‌ی نبرد می‌شود. بیژن بر او حمله می‌برد. دو لشگر به تماشا ایستاده‌اند. بیژن و هومان به هرگونه با هم می‌ستیزند و بر هم زخم می‌زنند. هیچیک بر دیگری چیره نمی‌شود. از اسب فرود می‌آیند و در هم می‌آویزند. بیژن در میانه‌ی کشتی، پشت هومان را خم می‌آورد و بر سینه‌اش می‌نشیند. خنجر از کمر می‌گشاید و با یک ضربت، سر او را از تن جدا می‌کند. بانگ شادی و فریاد رنج از دو سو بر می‌خیزد. بیژن سرِ بریده‌ی هومان را به ترک اسب می‌آویزد و بسوی سپاه ایران می‌تازد.
نستیهن دیوانه‌وار شمشیر می‌کشد و با زبده‌سوارانش به آوردگاه می‌تازد. بیژن، سر بریده‌ی هومان را به زمین پرتاب می‌کند و در رأس سوارانش به مقابله‌ی نستیهن در می‌آید. دو گروه در میانه‌ی میدان در هم می‌آویزند و برهم تیغ می‌کشند. بیژن تیری بر کمان می‌کند و در گرماگرم نبرد بر گلوی نستیهن می‌نشاند. نستیهن از اسب سرنگون می‌شود. ایرانیان تیغ بر او می‌کشند و لگدکوب سم اسبانش می‌کنند.

۷۱/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کنابد
گودرز و پیران با درفش‌های سپید در دست، لختی دورتر از آوردگاه، سواره بر گرد هم می‌گردند.

پیران: دو برادری که از من گروگان خواسته بودی، اکنون در اختیار داری. آیا گاه ِ آن نرسیده است که از کینه سرآئی؟
گودرز: دیگر، گاه ِ فریب و نیرنگ گذشته است، پیر چرب‌گفتار! مرا با تو جز کین و پیکار نمانده است.
پیران: این را به سستی من گمان مبر که من خود از تو به گنج و مردان و مردانگی نام‌آورترم. ولیکن دلمشغول ِ انبوه سپاهیانم که در آتش این کینه می‌سوزند.
گودرز: تنها آنکه از خرد بدور است در این چرب‌زبانی نشانی از مهربانی می‌بیند. تو هرگز دلت با زبان همسایه نبوده است. خون سیاووش گواه روشنی است!
پیران: روان ِ سیاووش را از اینهمه خون چه سود؟ بگذار تنها تو و من در این دشت خون بگردیم و کین‌آوری کنیم. سوگند خوریم که پیروز، بر سپاه شکسته متازد. اگر من به دست تو تباه شوم، سپاه توران را امان ده و اگر تو به دست من کشته گردی، بر کسی آزار نرسانم.
گودرز: به خدای سوگند که در آشکار و نهان آرزوئی جز رودروئی با تو پیر دغلکار نداشته‌ام. رو و ده سوار گزیده نامزد کن تا بامدادان با ده گُرد ایرانی تن به تن به‌ستیزند و خود نیز آماده‌ی نبرد با من باش!
□◊□

Posted by reza at 9:36 AM

May 30, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه هشت

۵۶/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
دو لشکر به تمامی در آوردگاه در ستیزاند. تورانیان از هر سو پیش می‌تازند و سپاه ایران را در هم می‌شکنند. ایرانیان به هزیمت، کشته‌هایشان را وا می‌گذارند. در پرهیبی تارگونه، تورانیان سراپرده‌ی ایرانیان را به آتش می‌کشند و خیل اسبان و رمه‌ی دامهایشان را به غنیمت می‌برند.
[آمیزه]
۵۷/ روز/ بیرونی/ پایتخت تورانشهر
پیران ویسه و برادران و فرزندش پیشاپیش سپاه پیروزمند توران به پایتخت در می‌آیند. شارسان را به تمامی آذین بسته‌اند و از هر ایوان و بامی بر سر پیران گلبرگ می‌بارند. افراسیاب، خود پیشاپیش دیگر بزرگان توران‌زمین به پیشباز پیران در می‌آید. پیران و افراسیاب در میدانچه‌ی پایتخت، در مقابل جایگاه شاهانه از اسب فرود می‌آیند و یکدیگر را در آغوش می‌کشند.

افراسیاب: براستی که شایستگی نام بزرگ‌پهلوان تورانشهر را همچنان حفظ کرده‌ای پیر بزرگوار!

پیران در هیاهوی شادمانه‌ی شهروندان بر کرسی خطابه قرار می‌گیرد.

پیران: اکنون سپاه ایران تا کوه هماون باز رانده شده است و پاره‌های جدامانده‌ی توران‌زمین به پیکره‌ی مادر پیوسته‌اند. بر خاک این پاره‌ها، خون هزاران سپاهی بیگناه ایرانی و تورانی به کینه‌جوئی و خونخواهی ریخته  شده است. سامان مردم و کشت و کارشان سوخته و کاشانه‌هاشان ویران است. حال که عطش خون و مرگ فرو نشسته است، دمی به زندگی و آبادانی بیاندیشیم.

شهروندان فریاد شادی سر می‌دهند. میدانچه از هیاهوی شادمانه می‌لرزد. پیران به کنار افراسیاب باز می‌گردد.

پیران: سالی است که از کاشانه‌ام دور بوده‌ام سرور من، حال که جنگ در پیش نیست رخصت بازگشت می‌جویم.
افراسیاب: جنگ در سرشت آدمیان است، پیر بزرگوار! چگونه بر این گمانی که جنگ در پیش نیست؟
پیران: زندگی نیز در سرشت آدمیان است، سرور من!
افراسیاب: بی‌گمانم که این شکست را کیخسرو بر نخواهد تافت. او هنوز رستم دستان را با سپاه نیمروز به آوردگاه نخوانده است.
پیران: با اینهمه رخصت بازگشت می‌جویم، سرورم. باشد که عطش خون از آن‌سو نیز فرونشسته باشد.
[فروهش]
[برآیش]
۵۷/ روز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوه هماون
لشکر شکسته‌‌ی ایران در قرارگاه هماون با دیدن دریای موجدار سپاه نیمروز با درفش‌های بنفش بر زمینه‌ی سبز کوهپایه، به خروش و جوشش در می‌آید. رستم‌دستان، پیشاپیش سپاهش به یاری فریبرز و گودرزیان در راه است.

۵۸/ روز/ درونی/ سرای پیران در ویسه‌گرد
پیران ویسه، در اندیشه و دلمشغول، لباس رزم به بر می‌کند. گلشهر و روئین پسر جوانش، در کار کمک به اویند.

پیران: زندگی ِ آدمی را با مرگ سرشته‌اند و تاریخ آدمیان را با خون خواهند نگاشت.
گلشهر: میدانم که از مرگ گریزی نیست مرد من، از خون اما باید گریزی یافته می‌آمد.
پیران: باید، ولی چگونه؟
گلشهر: با سخن شاید.
پیران: تا کینه فرمانرواست سخن جز از خونریزی نمی‌رود!

گلشهر اشک‌ریزان روئین را در آغوش می‌کشد. پیران به پنهان‌کردن اشک، چهره می‌گرداند و زره بر تن استوار می‌کند.

۶۰/ نیمروز/ بیرونی و درونی/ قرارگاه ایرانیان در هماون
رستم در مقابل خیمه‌ای کوچک و ساده، لختی دورتر از قرارگاه ِ لشکر نیمروز، از رخش فرود می‌آید. ستوربان، رخش را می‌برد. رستم در خیمه بر تشکچه‌ای نمی‌نشیند و روی بندی جوالین بر چهره می‌کشد تا باز شناخته نشود.

رستم: بیاوریدش!

دو نگهبان سپاهی ِ ناشناسی را در پوششی دیگرگونه و چهره‌ای با روی‌بند پوشیده به خیمه می‌آورند. سپاهی و رستم، پوشیده روی اما چشم در چشم، به گفتگو در می‌آیند.

رستم: کیستی و از کدام تباری؟
سپاهی: کوهگوش، پسر بوسپاس‌ام از اهالی وَهر. حال از کدام تخمه است این پهلوان که نهاد پلنگ دارد؟
رستم: نامم مجوی مرد. آنچه می‌شنوی به پیام ببر. هرکه هستم از خون سیاووش جگرسوخته‌ام و آرام از کف نهاده. اگر میل آشتی است، ستمگران سیاووش را تسلیم من کنید تا کینه پایان پذیرد.
سپاهی: نامی از آنان می شناسی؟
رستم: آری. به تمامی! سر ِ کینه‌کاران گرسیوز برادر مکار افراسیاب. دو دیگر، گروی زره، قاتل سیاووش و هرکه از تخمه‌ی اوست و سه دیگر، بزرگان خاندان ویسه بوِیژه هومان و نستهین برادران ناجوانمرد پیران. به غیر از خود او که روانم به مهرش آکنده است و آماده‌ی دیدار اویم پیش از آنکه دست به کشتار بگشایم.
[آمیزه]
۶۱/ نیمروز/ بیرونی/ قرارگاه تورانیان در رزمگاه هماون
سپاهی، پوشیده‌روی و تازان به قرارگاه تورانیان می‌شتابد. پیران در مقابل سراپرده‌اش بانتظار او ایستاده است. سپاهی، از اسب فرود می‌آید و روی‌بند از چهره بر می‌گیرد. او هومان، برادر پیران است.
[آمیزه]
۶۲/ پگاه/ بیرونی/ رزمگاه هماون
پگاهان، دو لشکر در مقابل هم صف می‌کشند. پیران با درفشی سپید در دست از سپاهش جدا می‌شود و بسوی لشکر ایران می‌راند. رستم او را از پرهیبش در تاریک‌روشن پگاه باز می‌شناسد و بسویش می‌تازد. دو پهلوان در میانه‌ی راه بهم می‌رسند و دوشادوش تا پس ِ تپه‌ای می‌رانند. آنگاه، همچنانکه دائره‌وار گردهم بآرامی می‌گردند با هم به سخن در می‌آیند.

رستم: درود من بر پدر ِ مهربانی و خرد.
پیران: و درود من بر پهلوان ِ دوران.
رستم: به چشم دل می‌بینم که این آتش به دودمان تو در خواهد گرفت. فرزند و برادرانت در مقابل تو کشته خواهند شد و آنگاه تو خود نیز در آتش کینه، خواهی سوخت.
پیران: من خود بدان آگاهم!
رستم: آیا بدین نیز آگاهی که من نمی‌خواهم این آتش به دست من در جان تو افتد؟
پیران: کاش نمی‌خواستی این آتش برافروخته بماند. به روان سیاووش که مرگ را بر این جوشن و تیغ و تَرگ خوشتر دارم. کاش این آتش تنها مرا می‌سوخت به پاداش خدمتم به فرنگیس و کیخسرو. دریغ که هزاران بیگناه در دو سوی ما به این آتش می‌سوزند.
رستم: من راه گریز از خونریزی را به فرستاده‌ات نمایاندم. اگر تسلیم کشندگان سیاووش از تو بر نیاید، ترک افراسیاب کن و به اردوی کیخسرو بپیوند. سوگند به خدای که جز نیکوئی پاداشی نخواهی یافت. شرط مرا جز این دو نیست.
پیران: کاش جانم را شرط کرده بودی!

۶۳/ بامداد/ بیرونی/ رزمگاه هماون
دو سپاه همگان در هم می‌آویزند و بر هم تیغ می‌کشند. رستم‌دستان، طوفان وار دست به کشتار تورانیان گشوده است. خاک آوردگاه به خون اسب و آدم، سرخ، و آسمان به گَرد ِ ستوران، سیاه است. هومان و نستیهن از مقابل شمشیر خونریز گودرزیان می‌گریزند و سپاه گسیخته‌ی توران به سختی در هم می‌شکند. پیران، شکسته و خسته در هنگامه خون و آتش پس می‌نشیند و به هزیمت تن در می‌دهد. ایرانیان قرارگاه تورانیان را در می‌نوردند. سراپرده‌ها را به آتش می‌کشند و ساز و برگ‌ها را به یغما می‌برند.

۶۴/ شامگاه/ بیرونی/ رزمگاه هماون
رزمگاه از کشته‌ی اسب و آدم پوشیده است. ناله‌ی زخمیان با زوزه‌ی کفتاران که به بوی خون مست شده‌اند در آمیخته است. روپوشی تیره از خاک خونخورده، در نور کم‌سوی شامگاه، بر پیکر بیجان اسبان و آدمیان کشیده شده است.
[فروهش]
[برآیش]
۶۵/ روز/ بیرونی/ پایتخت ایرانشهر
پایتخت را به نور و رنگ آذین کرده‌اند. کیخسرو، سوار بر پیل، پیشاپیش بزرگان ِ ایران‌زمین به پیشباز رستم‌دستان و دیگر پهلوانان سپاه ایران، به میدانچه‌ی پایتخت وارد می‌شود. از بام ِ بومها بر سر او گل می‌ریزند.
رستم، و در پس ِ پشت او فریبرز و گودرز و گودرزیان، و در پس ِ پشت اینان دیگر فرماندهان سپاه ایران به میدانچه در می‌آیند. کیخسرو از پیل و رستم از رخش پیاده می‌شوند و بسوی هم می‌آیند. در هنگامه‌ی فریاد شادمانه‌ی شهروندان و سپاهیان، دو مرد به هم می‌رسند و همدیگر را در آغوش می‌کشند. آنگاه، کیخسرو و رستم به شاه‌نشین در می‌آیند و به تماشای رامشگران که در میانه‌ی میدان به رامشگری‌اند، می‌نشینند.

رستم: حال که به شادمانی شاهنشاه ایران‌زمین، کار تورانیان ساخته شده و بر ما نیازی نیست، رخصت بازگشت می‌جویم.
کیخسرو: مباد روزی که بر تو نیازی نباشد، پهلوان دوران!
رستم: دیری است که از خانگیان بدورم و هوای خانه دارم.
کیخسرو: حال که رزم را به کام ما کردی، در بزم ما نیز جام بر گیر. به درازا نمی کشد!

۶۶/ شب/ درونی/ بزمگاه کیخسرو
رامشگران به اشاره‌ی کیخسرو درنگ می‌کنند. رستم و گودرز و دیگر سران سپاه ایران دست از جام می‌کشند و به کیخسرو چشم می‌دوزند.

کیخسرو: رأی ما بر این است که کار را یکسره کنیم. پیشگویان نویدم داده‌اند که طالع افراسیاب رو به افول است. گام آغازین، به همت بزرگ‌پهلوان دوران، رستم‌دستان، به پیروزی برداشته شده است و اکنون که کار به سرانجام نزدیک است ما خود، تو پهلوان پیر را به فرماندهی ِ رزم نهائی می‌گماریم.

با چرخش نگاه کیخسرو، همه به گودرز رو می‌کنند.

کیخسرو: هر که از تخمه تو بر جاست، و هر که چون ایشان جنگاورست گزین کن و به رزم افراسیاب درآ. من خود سپاهی گران می‌بسیجم و آنگاه به تو خواهم پیوست.
[آمیزه]
□◊□

Posted by reza at 10:33 AM

May 29, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه هفت

۴۴/ پگاه/ بیرونی/ قرارگاه کاسه‌رود
در تاریک‌روشن پگاهی سرخ‌فام، بر فراز تپه‌ای در پس ِ پشت سراپرده‌ی سپاهیان ایران در قرارگاه کاسه‌رود، گودرز و هرکه از تخمه‌ی اوست، گیو و بهرام و رهّام و بیژن و دیگران، به هم‌پیمانی دست بر دست هم می‌گذارند.

گودرز: با برآمدن آفتاب درنگ یک‌ماهه‌ی پیران پایان می‌گیرد. به دادار سوگند یاد کنیم که دشمن دیگر پشت ما را نبیند.

همه دست‌هایشان را بر دست هم می‌فشارند.

رهّام: بی‌گمانم پدر که فریبرز، عموی نرمخوی کیخسرو و فرمانده‌ی ما، به رزم با پیران تن در نمی‌دهد.
گودرز: به رزم ناگزیرش خواهیم کرد!

آنگاه به نواده‌اش، بیژن، رو می‌کند.

گودرز: پیش از برآمدن آفتاب، به سراپرده‌ی فریبرز بشتاب و پیام من، گودرز ِ کشوادگان را بی‌کم و کاست بگزار؛ یا خود با درفش کاویانی به آوردگاه درآ، و یا درفش را به ما بسپار!

۴۵/ پگاه/ درونی/ سراپرده‌ی فریبرز
فریبرز خشماگین بر بیژن، آورنده‌ی پیام گودرز، بانگ می‌زند.

فریبرز: تو نوجوان ِ نورزم را چه که از درفش کاویانی سخن برانی!؟ درفش را از کیخسرو ستانده‌ام و جز بدو باز نگردانم.

بیژن به ناگاه شمشیر از نیام بر می‌کشد و با یک ضربت درفش کاویانی را به دوپاره می‌کند. پاره‌ای را می‌رباید و دیوانه‌سر، بسوی آوردگاه می‌شتابد.

۴۶/ پگاه/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
در تاریک روشن صبحگاهی، هومان، برادر پیران، از مقابل سراپرده‌ی قرارگاه تورانیان حرکت درفش کاویانی را در پس تپه‌ای در دوردست می‌بیند و در حال باز می‌شناسد. به تاخت بسوی پیران، که نشسته بر اسب، آوردگاه و جابجائی آرام سپاهیان را زیر نطر دارد، می‌تازد.

هومان: بدان‌سو بنگر برادر!

پیران سر بدان‌سو بر می‌گرداند. پرهیبی از حرکت موجوار درفش کاویانی و سایه‌روشن تاخت چند سوار در پس تپه‌ی دوردست، آشکار و پنهان به چشمش می‌رسد.

هومان: این درفش کاویانی است که نیروی ایران بدانست. آنها دارند خود را برای نبرد آماده می‌کنند.
پیران: گویا چنین است!
هومان: بگذار ناگهان به گروه کوچک برندگان درفش کاویانی بتازیم و این نیروی اهریمنی را بچنگ آوریم برادر.

پیران چشم به آسمان نیم‌تاریک می‌دوزد. ابرهای خاکستری به آرامی رنگ می بازند.

پیران: تا تیغ آفتاب بر پیمان ِ درنگ‌مان می‌مانیم!

۴۷/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
با اولین تیغ آفتاب که از شکم پاره ابری تیره بیرون می‌زند، دو لشکر توران و ایران بر هم می‌تازند و شمشیر در هم می‌کشند. گودرز و پوران و نبیرگانش در میانه‌ی میدان بجان خطر می‌کنند و می‌رزمند. هومان و لشکرش، فریبرز و سپاهش را محاصره می‌کنند و تورانیان از کشته پشته می‌سازند. فریبرز می‌گریزد و سپاهش در هم می‌شکند. گودرزیان به مقاومت ادامه می‌دهند. ریونیز، پسر کهتر کیکاووس، با نیم‌تاجی بر سر، با ضربه‌ی شمشیر هماورد تورانی‌اش بخاک در می‌غلتد و کشته می‌شود. تُرک، نیم‌تاج کشته را از سرش بر می‌گیرد و می‌تازد. بهرام راه بر او می‌بندد و با نوک نیزه‌اش، چربدست، نیم‌تاج را از سر ِ تُرک می‌رباید و به گریز، تازیانه بر اسبش می‌کشد. تازیانه به سوئی پرتاب می‌شود و در خاک و خون آوردگاه ناپدید می‌گردد.
[آمیزه]
۴۸/ شامگاه/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
با فروشدن آفتاب، آتش نبرد نیز فرو می‌نشیند. آوردگاه کاسه‌رود از کشته‌ی اسب و آدم پوشیده است. از هر دو سو، آهنگ ِ درنگ ِ شامگاهی بر کوس‌ها نواخته می‌شود. لشکر نیم‌شکسته‌ی ایران و سپاه پیروزمند توران دست از نبرد می‌کشند.
[فروهش]
[برآیش]
۴۹/ نیم‌شب/ درونی/ سراپرده‌ی گودرز
گودرز و پسرانش، غمین و دلمشغول، گرد هم به گفتگو نشسته‌اند.

بهرام: من هم‌اکنون به آوردگاه باز می‌گردم و تازیانه‌ام را می‌جویم.
گودرز: چرا برای تسمه‌ای بسته بر چوب، بختت را برد و باخت می‌کنی، پسرم!
بهرام: پدر، تو خود میدانی که نام من بر تازیانه‌ام نوشته است، چگونه آنرا تسمه‌ای بر چوب می‌خوانی؟
گیو: من پنج تازیانه‌ی زرنگار دارم و دو تازیانه گوهرنشان که یکی را از کیکاووس و دیگری را از فرنگیس، آنگاه که از توران به ایران میآوردمش ستانده‌ام. هرکدام را می‌خواهی بر گزین و داغ ما را تازه مکن برادر.

بهرام، رنجیده بر می‌خیزد و تا درب سراپرده می‌رود. پیش از خروج، لختی درنگ می‌کند و گیو را مخاطب می‌گیرد.
بهرام: تو از رنگ و نگار تازیانه حرف می‌زنی، من از نام و ننگ خودم!

۵۰/ نیم‌شب/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
آوردگاه، خونین و زخم دار، در پرتو رخشان ماه، گسترده است. صدای ناله‌ی نیم‌جانان، آدمی و اسب، به زوزه‌ی ددان ماننده است. بهرام، سواره به آوردگاه می‌رسد و آرام و گام به گام به جستجو بر می‌آید. اشک در چشم، آشنایان و همرزمان کشته و در خون تپیده‌اش را باز می‌شناسد و ادامه می‌دهد.
صدائی آرام او را به خود می‌کشد.

صدا: ای سوار، کمک!

بهرام بسوی مرد زخمی می‌راند و از اسب بزیر می‌آید. هنوز، از بُن دشنه‌ای که در سینه‌ی مرد است خون می‌ریزد. بهرام دشنه را از سینه‌ی مرد بیرون می‌کشد و زخم را با تکه پارچه‌ای می‌بندد.

مرد: که هستی پهلوان و اینجا در این وقت شب چه می‌جوئی؟
بهرام: بهرام پسر گودرزم و به یافتن تازیانه‌ی گمشده‌ام باز آمده‌ام.

بهرام بپا می‌خیزد. مرد ملتمسانه نگاهش می‌کند.

مرد: در این دشت ِ مردگان زنده رهایم مکن پهلوان.
بهرام: چو تازیانه‌ام را بازیابم به تو باز می‌گردم و به لشکرت می‌رسانم.

بهرام به جستجو در میان اجساد آدمیان و اسبان ادامه می‌دهد تا سرانجام تازیانه‌اش را در میانه‌ی لای و خون باز می‌یابد. از اسب فرود می‌آید و تازیانه را بر می‌دارد. صدای شیهه‌ی مادیانی از دور بگوش می‌رسد. اسب بهرام بسوی صدای مادیان تاخت می‌آورد. بهرام در پی اسب می دود، چنگ بر یالش می‌زند و بر گرده‌اش می‌جهد. اسب پای در خون و گِل، از حرکت می‌ایستد. بهرام، تازیانه بر او می‌کشد. اسب از جای نمی‌جنبد. بهرام، خشمگین و دیوانه، شمشیر می‌کشد و بر پیِ اسب فرود می‌آورد. اسب به زمین در می‌غلتد و بهرام، پیاده، آهنگ بازگشت می‌کند. چندگامی بر نداشته با طلایه‌داران تورانی که به صدای شیهه اسب به آوردگاه آمده‌اند رویاروی می‌شود. طلایه‌داران – پنج سوار – در فاصله‌ی یک تیر پرتاب، به دور او حلقه می‌زنند. بهرام، تیر بر چله کمان می‌گذارد و آماده نبرد می‌شود.

طلایه‌دار: به بالا به گودرزیان ماننده است. نه بکشیدش و نه بگذارید بگریزد. مشغولش بدارید تا سپه‌سالار را بیاگاهانم.

طلایه‌دار سر اسب را می‌گرداند و بسوی سراپرده‌ی پیران می‌شتابد. بهرام تیری بسوی او رها می‌کند که در میانه‌ی راه بر زمین می‌نشیند. طلایه‌داران، دور از تیررس، راه بر او می‌بندند.
[آمیزه]
۵۱/ نیم‌شب/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
پیران به همراه تژاو و زبده‌سوارانش، به آوردگاه در می‌آیند. به اشاره پیران، طلایه‌داران از جنگ و گریز باز می‌ایستند. پیران خود بسوی بهرام می‌راند. بهرام درنگ می‌کند تا پیران به فاصله‌ی یک کمند در صدارَس او بایستد. پیران در نور مهتاب بهرام را باز می‌شناسد.

پیران: بی‌گمانم بهرام پورگودرزی؟!
بهرام: آری همینم!
پیران: بیهوده چه می‌رزمی جوان؟ تا چند پیاده و به خود رهاشده، در این مرگ‌آباد دوام خواهی آورد؟ دریغا کاکُل جوانت که به خاک اندر افتد. کمان بر زمین نه و بسوی من آ. سوگند می‌خورم با تو خویشی کنم و از گزند بدورت بدارم.
بهرام: اگر مِهر داری بجای خویشی، اسبی بمن ارزانی دار تا پیش پدر بروم که بیش از این نیازم نیست.
پیران: چیزی مخواه که انجام‌یافتنی ننماید. با اینهمه خون که بر زمین ریخته‌ای و اینهمه کینه که برانگیخته‌ای چگونه می توانم بخود بگذارمت. اندرزم را بپذیر و سلاح بر زمین بنه.
بهرام: سیاووش به اندرز تو بر باد شد. من نه سیاووش که کینه دار اویم.

بهرام دست به نیزه می‌برد و آماده نبرد می‌شود. پیران سر اسب را بر می‌گرداند و می‌راند. تژاو، پرسان چشم به پیران می‌دوزد.

پیران: پند بر دلش راه ندارد.
تژاو: پس بگذار من باو پند بیاموزم!

پیران سکوت می‌کند. تژاو به زبده‌سوارانش رو می‌کند.

تژاو: به گردش در آئید و راه بر او بگیرید.

سواران از چند سو به بهرام نزدیک می‌شوند. بهرام دست به کمان می‌برد و چندتن را از پا می‌اندازد. پیران و طلایه‌داران آوردگاه را ترک می‌کنند و رزمندگان را بخود می‌گذارند. تژاو به میانه‌ی میدان در می‌آید. با پرتاب آخرین تیر ترکش، بهرام کمان بسوئی می‌افکند و نیزه بر می‌گیرد. سواران هجوم می‌آورند و او را دوره می‌کنند. بهرام به هر سو می‌دود و با آخرین سلاح بر سواران زخم می‌زند، و آنگاه که دستش خالی می‌شود تژاو از پشت در می‌رسد و با ضربه‌ای دست او را از کتف جدا می‌کند. خون از کتف بهرام فوران می‌زند و بهرام در میانه‌ی میدان بزانو در می‌افتد. سواران به او هجوم می‌آورند و شمشیر بر می‌کشند اما با بانگ تژاو درنگ می‌کنند.

تژاو: دست از او بدارید و با مرگ تنهایش بگذارید!

تژاو خود سر اسب را بر می‌گرداند و پیشاپیش ِ زبده‌سوارانش بسوی قرارگاه می‌تازد. بهرام با ریزش مداوم خون از هوش می‌رود.
[آمیزه]
۵۲/ پگاه/ درونی/ سراپرده‌ی گودرز
بهرام در سراپرده‌ی گودرز چشم باز می‌گشاید. گودرزیان غمگنانه و سوگوار بر گرد او حلقه زده‌اند. بهرام کلامی بر زبان می‌راند و دوباره از هوش می‌رود.

بهرام: تژاو...

گیو، دیوانه‌وار از جای می جهد، شمشیر بر می‌کشد و از سراپرده بیرون می‌زند.

۵۳/ پگاه/ بیرونی/ قرارگاه ترانیان
گیو، تازان به قرارگاه تورانیان می‌رسد. طلایه‌داران، کمان کشیده برگردش حلقه می‌زنند.

افسر طلایه‌داران: کیستی و چه می‌جوئی؟
گیو: عقابم که به شکار چکاو آمده‌ام!
[آمیزه]
۵۴/ پگاه/ بیرونی/ آوردگاه کاسه‌رود
گیو و تژاو در پس تپه‌ای در آوردگاه کاسه‌رود به نبرد تن به تن در آمده‌اند. در گیرودار رزم، گیو به ناگاه کمند از فتراک می‌گشاید و میان ِ تژاو را به بند می‌آورد. تژاو، بسته بر کمند، از اسب فرو می‌افتد. گیو هی می‌زند و می‌تازد و تژاو را بر خاک آوردگاه می‌کشاند و با خود می‌برد.
[آمیزه]
۵۵/ پگاه/ درونی/ سراپرده گودرز
گیو: پیکر خون‌آلود و نیم‌جان تژاو را به میان سراپرده پرتاب می‌کند و در مقابل چشمان سوگوار گودرزیان که به بهرام خفته دوخته شده است بر سینه‌ی تژاو می‌نشید.

گیو: برای یک آن هم که شده چشم باز کن برادر!

بهرام به آرامی چشم می‌گشاید. گیو در مقابل نگاه بی حالت برادر، خنجر بر گلوگاه تژاو می‌گذارد و با یک ضربت او را سر می برد. بهرام، آرام چشمانش را می‌بندد و جان می سپارد.
[فروهش]
□◊□

Posted by reza at 4:56 PM

May 28, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه شش

۳۴/ شامگاه/ بیرونی/ دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد
گلشهر و خانگیان ِ پیران، از او و سواران همراهش، در دروازه‌ی شارسان ویسه‌گرد پیشباز می کنند.
گلشهر، گریان از دیدار چهره‌ی شکسته‌ی شوی و شادمان از زنده‌بودنش، پیران را در آغوش می‌کشد.

پیران: به خورشید و ماه و تخت سوگند داده بودندم که تا خانه، دست از بند نگشایم.

گلشهر دست‌های او را می‌گشاید و پیران را از اسب به زیر می آورد. مردم ویسه‌گرد به مهربانی، پیران را دوره کرده‌اند. پیران بر سکوئی بالا میرود و پیامش را می‌گزارد.

پیران: دیگربار سرنوشت بر اراده‌ی من پیروزی یافته است. آنچه در توان داشتم برای پرهیز از خونریزی ِ این دو سرزمین برادر انجام داده‌ام. فرنگیس، دخت افراسیاب را من به عقد سیاووش در آوردم تا پیوند خون را بجای ریزش خون بنشانم. اما سرنوشت بازی دیگری در سر دارد. از هم‌اکنون می بینم کیخسرو تاج بر سر می نهد، سواران و پهلوانان ایرانی را بسیج می کند و خون هزاران هزار بیگناه بر خاک توران و ایران‌زمین خواهد ریخت.

[فروهش]
[برآیش]
۳۵/ نیم‌شب/ بیرونی/ دشتستان گروگرد
بهرام، برادر کهتر گیو، به طلایه‌داری سپاهیان خفته‌ی ایران در مرز گروگرد ایستاده است. در هنگامه‌ی طوفان و تاریکی که راه بر دید او بسته است، بهرام جنبش جانداری را در میان بوته‌زار احساس می‌کند. آرام در پسِ خار‌بوته‌ای می‌نشیند تا جنبده پیش‌تر آید. با صدای شیهه‌ی کوتاه اسبی در سیاهی شب، بهرام تیر بر زه ِ کمان می‌نهد و به سیاهی خیره می‌شود. سوار و زمینه‌اش سیاه و تاریک‌اند. بهرام تیر را به تاریکی رها می‌کند و بر هدف می‌نشاند. سوار ِ سیاه‌جامه از اسب سیاه فرو می‌افتد. بهرام خود را به مرد زخمی می‌رساند.

بهرام: دیو سیاه‌دل، که‌ای، فرمان از که می بری و اینجا چه می‌کنی؟
زخمی: چوپان بینوای تژاو، مرزبان گروگردم، نامم کبوده، پهلوان.
بهرام: در کمین که بدین‌سو خزیده‌ای؟
کبوده: به یافتن شمار سپاهیان ایران‌زمین روانه‌ام داشته‌اند.
بهرام: کیان و به کدام سبب؟
کبوده: به فرمان تژاو، تا به شبیخون دلیر شود.

بهرام، خشمناک، خنجر از کمر می‌گشاید.

کبوده: مرا گناهی نیست پهلوان. از من درگذر تا خود جای تژاو را به تو بنمایانم تا بر او شبیخون بری.
بهرام: شبیخون ترفند بزدلان است، چوپان بینوا!

بهرام با یک ضربت کبوده را سر می‌برد.

۳۶/ بامداد/ بیرونی/ آوردگاه گروگرد
تژاو، مرزبان گروگرد، پیشاپیش سپاه اندکش در آوردگاه ایستاده است. سپاه ایران به فرماندهی طوس، در مقابل، صف کشیده است. در پسِ پشت طوس، گیو و بهرام و بیژن، پسر گیو، ایستاده‌اند. بع اشاره‌ی طوس، گیو با درفش سپید از صف جدا می‌شود و بسوی آوردگاه می‌راند. تژاو درفش سپیدی می افرازد و بسوی گیو می‌تازد. دو سوار در میانه‌ی آوردگاه بهم می رسند و آرام، دایره‌وار بگردش در می‌آیند.

تژاو: از کدام تخمه‌ای و پیام چه داری؟
گیو: گیو، پور گودرزم و در شگفتم که با لشکر اندکت چه در سر می‌پرورانی؟
تژاو: من خود از گوهر، ایرانیم، تژاو نام. مرزبان گروگرد و داماد تورانشاه افراسیابم.
گیو: بی‌افتخار سخنی می‌رانی پهلوان! گوهر از ایران داری و نشست در توران؟ اگر با این اندک سپاهت بجای رزم‌جوئی به ایران بپیوندی هم‌اکنون از سپهدار طوس برایت خلعت و خواسته می‌ستانم و عزیزت می‌دارم.
تژاو: بیهوده‌گوئی مکن و به اندکیِ سپاهم دل خوش مدار پهلوان. با همین سپاه اندک امروز آن کنم که از آمدنتان پشیمان شوید.

تژاو سر اسب را بر می‌گرداند و بسوی سپاهیانش هی می‌کند. گیو اندکی درنگ می‌کند و آنگاه باز می‌تازد.
[آمیزه]
۳۷/ روز/ بیرونی/ آوردگاه گروگرد
دو سپاه بر هم شوریده‌اند و خون می‌ریزند. ایرانیان لشکر اندک تژاو را دوره می‌کنند و شمشیر در میانشان می‌نهند. تژاو، نومید، بهرسوی می‌راند و مقاومت می‌کند. در گیرودار رزم، بیژن خود را باو می‌رساند و نیزه بر او می‌اندازد. نیزه بر کمربند تژاو می‌نشیند و زخمی سخت بر او می‌زند. تژاو به گریز تاخت می ‌زند، با بیژن، تازان، بدنبالش. سپاه تژاو با فرار او در می‌شکند و تژاو خود در گرد و غبار سیاه ِ برخاسته از رزمگاه گم می‌شود.
[فروهش]
[برآیش]
۳۸/ روز/ بیرونی/ بستان‌سرای کاخ پیران در ویسه‌گرد
فرستادگان ویژه‌ی افراسیاب با هدایا و گوهرهای گرانبها، چیده شده در مجموعه‌های سیمین، همراه با غلامان و کنیزکان زریّن‌کمر، به بستان‌سرای کاخ پیران وارد می‌شوند و در پای ایوان به انتظار می‌ایستند.
پیران ویسه، رنجیده‌خاطر و دژم، بر ایوان ظاهر می‌شود، با گلشهر و روئین، پسر جوانش، به یک‌سو، و برادران کهترش هومان و نستیهن و کلباد به دیگر سو.
افسر ِ فرستادگان پیش‌تر می‌آید و با فریادی رسا پیامش را می‌گزارد.

افسر: تورانشاه، افراسیاب بزرگوار، پیران ویسه سپهدار همه‌ی دوران‌ها را چشم در راه است تا با پذیرش این هدایای کوچک و بازگشت به تخت‌گاه او، بر تورانیان منت گذارد!
پیران: پای در کدام گِل دارد تورانشاه که از ما یاد کرده است!؟
[آمیزه]
۳۹/ روز/ بیرونی/ دروازه‌ی کاخ افراسیاب
افراسیاب خود بر دروازه‌ی کاخ، به پیشباز پیران می‌آید. پیران پیشاپیش برادران و سواران زبده‌اش، سواره از دروازه می‌گذرد. افراسیاب و پیران در مقابل یکدیگر از اسب فرود می‌آیند و همدیگر را در آغوش می‌کشند.

افراسیاب: امروز که نه مرد و نه اسب و نه دژ بازمانده است، اندرزت را از ما دریغ مدار.
پیران: روزی که هم مرد و هم اسب و هم دژ برجا بود اندرزم چه بهائی داشت، سرورم؟
افراسیاب: آنچه بود، بود و آنچه شد، شد. امروز داستان بدیگرگونه است. آنچه از آن بیمناک بوده‌ام رخداده است. کیخسرو، نواده‌ی من و پروریده‌ی تو در ایران‌زمین تاج بر سر نهاده است و آهنگ کین‌خواهی آغازیده است. بی‌گمانم سرورت را و سرزمینت را بی‌پناه رها نمی‌کنی.
پیران: سرورم را شاید، سرورم! سرزمینم را، اما، هرگز!
[فروهش]
[برآیش]
۴۰/ نیم‌شب/ درونی/ سراپرده‌ی طوس در قرارگاه سرخس
طوس و گودرز و گیو و دیگر پهلوانان ایرانی در سراپرده‌ی رزمگاه، مست و میگسار، بدور از اندیشه‌ی رزم، به شادخواری‌اند. غلام‌بچگان شوخ و کنیزکان زیباروی، می میگسارند و میگسارانند و رامشگران می‌نوازند.
نعره‌ای از بیرونِ سراپرده، همه را خاموش می‌کند. طلایه‌دار، ژوبین بر پشت، نیم‌جان به سراپرده در می‌آید و در میانه به زمین در می‌غلتد. پهلوانان، بیمناک او را در میان می‌گیرند. طلایه‌دار بی‌آنکه پیامی بگزارد در دم جان می‌سپارد. طوس، از مستی بدر آمده، نعره می‌زند.

طوس: شبیخون!

۴۱/ نیم‌شب/ بیرونی/ قرارگاه سرخس
در تیرگی نیم‌شب، شبیخون برندگان، لشکر خواب‌زده‌ی ایران را از دم تیغ می‌گذرانند، اصطبل‌هایشان را در می‌گشایند و اسبانشان را می‌رمانند، رمه‌شان را به غنیمت می‌برند و سراپرده‌هایشان را به آتش می‌کشند.
[آمیزه]
۴۲/ پگاه/ بیرونی/ قرارگاه سرخس
هنوز از سراپرده‌های نیم‌سوخته‌ی سپاه ایران دود بر می‌خیزد که پیران ویسه پیروزمندانه به قرارگاه تصرف‌شده‌ی سرخس وارد می‌شود. هومان، فرمانده شبیخون‌برندگان، به استقبال برادر می‌شتابد.

هومان: طوس و آنچه از لشگر شکسته‌ی ایران باقی مانده است به کاسه رود عقب نشسته‌اند. نستیهن با سپاهش در پی آنان است.
پیران: دست از پی‌گرد بدارید تا راه بر گفتگو هموار شود. ما، آماده و بانتظار در همین قرارگاه می‌مانیم.
[آمیزه]
۴۳/ روز/ درونی/ سراپرده‌ی پیران در قرارگاه سرخس
رهّام، برادر گیو و پیام‌آور فرمانده‌ی سپاه ایران، در برابر پیران ویسه سپهدار توران‌زمین نشسته است.

رهّام: من رهّام، پور کهتر گودرز و برادر گیو و بهرامم و برای تو پهلوان نامدار از فریبرز عموی کیخسرو، پادشاه ایران‌زمین، پیام دارم.
پیران: عموی کیخسرو؟ برادر سیاووش، پسرخوانده‌ی من؟
رهّام: آری. او اکنون سپهدار ایرانیان در قرارگاه کاسه‌رود است.
پیران: گمان داشتم طوس، سپهدار است!
رهّام: به فرمان کیخسرو اکنون عمویش فریبرز، فرماندهی را از طوس واستده است.
پیران: و طوس؟
رهّام: بفرمان کیخسرو به کیفر سستی برکنار است.

پیران لختی درنگ می کند و می اندیشد.

پیران: حال، پیام فریبرز چیست؟

رهّام پیام فریبرز را از چرم نبشته‌ای بر می‌خواند.

رهّام: کردار روزگار، در جنگ و آشتی، هماره هین‌گونه بوده است که هست. روزی یکی را به چرخ بلند بر می‌آورد و دیگری را بخاک تیره فرو می‌نشاند، و دیگر روز دیگرگونه می‌کند. رسم روزگار اگر چنین است، رسم مردان ِ مرد، رزم رویاروی است نه به دزدانه شبیخون‌بردن. ما خود اکنون که به سپهداری سپاه ایران گماشته شده‌ایم، سر ِ جنگ با تو پرورنده‌ی سرورمان نداریم. اگر درنگ بداری، ما نیز بر آن پای‌بندیم، و گر به رزم درآئی، آماده‌ی کارزار.
پیران: ما در این کارزار پیشدست نبوده‌ایم که سرزنش برتابیم. این طوس بوده بود که بر ما یورش برده بود و سرزمین‌هامان را غارت کرده بود. شبیخون ما، کیفر این پیشدستی بوده است. حال که او برکنار است و فریبرز فرمان می‌راند ما یک ماه از یورش دست می‌کشیم و درنگ می‌داریم. در این زمان، فریبرز باید سپاه ایران را از سرزمین توران بیرون برد و به مرز ایران باز گرداند.

پیران، برای گریز از پریشان‌فکری لختی درنگ می کند.

پیران: از من به او بگو که این درنگ را به احترام خون بیگناه برادرت سیاووش می‌پذیرم. آرزومندم این فرصت را نه برای آراستن لشکر شکسته‌ات، که برای پیراستن قلب سپاهت از کینه، بکار بندی.
[آمیزه]
□◊□

Posted by reza at 9:00 AM

May 24, 2007

سوگواره‌ی پیران – جزوه پنج

۳۰/ شب/ درونی و بیرونی/ کاخ پیران ویسه

هومان، نگران و شتابان به تالار در می‌آید. پیران خشمگین و دلمشغول به او فرمان میدهد.

پیران: سی سوار زبده و تیز چنگ فراهم آور، با سی باره‌ی تیزتک و بادپا، تا پیش از آنکه کیخسرو از مرز بگذرد و به ایران‌زمین پای بگذارد راه بر او ببندند.

هومان: در دم آماده خواهند بود برادر!

پیران: من خود با آنها خواهم بود.

پیران و در پس او هومان از تالار به ایوان می آیند. گلشهر، نگران، راه بر همسرش می بندد.

گلشهر: با سرنوشت مستیز مرد ِمن. تو خود آنها را از چنگال مرگ رهانیده‌ای، چه شد که راه بر گریزشان از سرزمین مرگ می بندی؟

پیران: برای گریز از مرگ بانوی من! اگر کیخسرو تاج ایران بر سر نهد دیر نیست که دیگر بار دو همسایه در برابر هم به کینه صف بکشند و خون هزاران هزار بیگناه به دستاویز خونخواهی سیاووش بر خاک بریزد.

[آمیزه]

۳۱/ پگاه/ بیرونی/ کرانه‌ی رود گلزرّیون

پیران و سواران همراه، در تاریک روشن پگاه به رود گلزریون می رسند. رودی ژرف‌بُن و کوتاه‌پهنا. سواران، چون تار و پود بر کرانه پراکنده می شوند. گیو و کیخسرو در پناه خرسنگی خفته‌اند، با فرنگیس بر پاس ایستاده.

فرنگیس با دیدن درفش سپهدار توران، دوان بسوی گیو و کیخسرو می شود و خواب خفتگان را کوتاه می کند.

فرنگیس: برخیز ای مرد رنج کشیده که ترا روزگار گریز فرا آمده است. اگر بر تو دست یابند در کشتنت درنگ نورزند. و آنگاه من و پسرم را بسته تا پیش افراسیاب خواهند کشید.

گیو: شما دو، آماده گریز شوید، من آنان را از پی‌گردتان باز می دارم.

کیخسرو: حاشا که تنها رهایت کنم!

گیو: پس بر آن خرسنگ بمان و نظاره کن.

گیو سوار می شود و بر کرانه‌ی رود می تازد. پیران در آنسو چشم باو دارد.

پیران: زمانه بر تو سر آمده است که اینگونه تنها به رزمگاه درآمده‌ای.

گیو: ای ترک بد نژاد، بدین سوی آی تا رزم‌آوری بیاموزمت.

پیران: بمان تا بیایم!

پیران، سواره برآب می زند و خود را بدان‌سو می کشاند. گیو تا رسیدن او به کرانه درنگ می کند و آنگاه نبرد تن به تن آغاز می شود.

در هنگامه رزم، گیو به خم کمند، سر پیران را بدام می آورد و او را از اسب سرنگون می کند. سواران ِ زبده‌ی پیران آهنگ رزم می کنند و به آب می زنند. چندی با تیر کیخسرو بآب در می افتند و باقی عقب می کشند. گیو، پیران را بسته تا خرسنگ بر زمین میکشد و از اسب فرود می آید. خنجر از نیام بر می کشد و بر سینه پیران که بی‌هُشوار بر خاک غلتیده است می نشیند.

گیو: سیاووش بگفتار تو سر بدا د و سزاست اگر من سر از تنت جدا کنم.

پیران روی از گیو بر میگرداند و به کیخسرو و فرنگیس می نگرد.

پیران: شما خود به آنچه من برای تیمارتان کشیده‌ام آگاهید. [به فرنگیس] و تو خود آگاهی به آنچه من برای سیاووش کرده بودم.

گیو بانتظار فرمان از کیخسرو لختی درنگ می کند. فرنگیس خُود از سر بر می گیرد و گیسوافشان و اشک‌ریزان در کنار پیران زانو می زند.

فرنگیس: [به گیو] تو برای یافتن کیخسرو رنج فراوان کشیده‌ای ولی بدان که پس از پروردگار نگهدار کیخسرو این پیر پهلوان بوده است. دست از او بدار و زینهارش را بپذیر.

گیو: من به ماه و تاج و تخت شهنشاهی سوگند خورده‌ام که گر به او دست بیابم زمین را بخونش ارغوانی کنم. چگونه می توانم سوگندم را بجا نیاورم اکنون که او را بزیر زانو میدارم.

کیخسرو گام پیش می نهد و دست بر شانه‌ی گیو می گذارد.

کیخسرو: بر سوگندت بمان پهلوان! گوش او را به خنجر بگز و خون‌قطره‌ای بر خاک بریز تا سوگندت را بجا آورده باشی.

گیو زانو از سینه‌ی پیران بر می‌دارد و با نیش خنجر پَر گوش پیران را می‌گزد. خون‌قطره‌ای روشن و ارغوانی بر خاک تیره می‌چکد و فرو می نشیند.

[فروهش]

[برآیش]

۳۲/ روز/ بیرونی/ هامون

افراسیاب و سواران انبوهش که تازنده بدنبال فرنگیس و کیخسرو در شتابند، در میانه‌ی راه به پیران و سوارانش بر می‌خورند. گروه کوچک سواران زبده‌ی پیران با درفش‌های نگون‌سار و رخساره‌های دژم، در پس ِ پشت پیران به آرامی می‌رانند. پیران گرد گرفته و خونآلود، با دست‌های بسته به پالهنگ از پشت، پیشاپیش گروه است.

افراسیاب: چه بر تو رفته است، پهلوان پیر؟

پیران: آنچه می باید بر ریزندگان خون سیاووش می رفت، سرور من!

افراسیاب خشماگین به هومان که در کنارش ایستاده است فرمان میدهد.

افراسیاب: بند از دست برادر پیرت بگشا!

پیران: مرا به خودم بگذار سرورم. من بیش از آنکه به زیر بند باشم به زیر سوگند هستم.

افراسیاب: پیرانه‌سر چه می‌بافی پیران؟

پیران: سوگند یاد کرده‌ام که مگذارم جز گلشهر، همسرم دستم را بگشاید.

افراسیاب خشم‌زده و دیوانه‌وار بر او بانگ می زند.

افراسیاب: همان که شایسته‌ای تا زن از دستت بند بگشاید!

افراسیاب به اسبش نهیب می زند و میراند. هومان و سپاهیان در پی او می‌تازند و پیران و سوارانش را بر جای می‌گذارند.

۳۳/ پسین/ بیرونی/ کرانه‌ی جیحون

گیو و کیخسرو و فرنگیس به کرانه‌ی جیحون - مرز توران و ایران‌زمین می‌رسند. رود، خروشان و کف بر لب، راه بر آنها بسته است. کشتی کوچکی، بادبان برافراشته، بر لنگرگاه کرانه گرفته است و باژخواه، مردی جوان، بانتظار گذرنده‌ای ایستاده.

گیو: [به باژخواه]  بشتاب و شاهزاده را از جیحون گذر ده!

باژخواه: آب روان، چاکر و شاه نمی شناسد، سردار!

گیو: آنچه به تاوان خواهی بگو.

باژخواه بهانه‌جوئی می کند.

باژخواه: یک از این چهار؛ زرهی که به تن داری، دو دیگر، اسبی که شاهزاده بر آن سوار است، سه دیگر، افسری که به سر دارد، و یا این بانوی بزرگوار!

گیو: بی‌گمانم که خرد از کف نهاده‌ای. آب خروشان ما را و کشتی ترا، هرزه‌گوی بی‌مقدار!

کیخسرو، نگران از در رسیدن تورانیان، سواره به آب خروشان می‌زند. گیو و فرنگیس در برابر نگاه حیران باژخواه، در پی او جیحون را سواره در می گذرند.

باژخواه، ناباور و شگفت‌زده، چشم از سواران که در آن‌سوی جیحون به خشکی در آمده‌اند می گیرد و افراسیاب و سپاهیانش را می بیند که تازان به کرانه نزدیک می شوند. باژخواه در برابر افراسیاب زانو می‌زند و زمین ادب می‌بوسد.

افراسیاب: کسانی امروز برآب گذاشته‌اند؟

باژخواه: آری سرور من. سه کس با سه اسب.

افراسیاب: چگونه؟

باژخواه: همان‌گونه که شما بر زمین می‌گذرید!

[آمیزه]

□◊□

Posted by reza at 12:10 PM

May 23, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه چهار

[برآیش]

۲۳/ [رویا]

آسمان پوشیده از ابرهای باران‌زاست که در هم کلاف می‌شوند. چشم‌های نگران گودرز، سردار ایرانی در چشم‌خانه می‌گردند.

ابر در ابر می‌پیچد و تنوره‌ی رعد به فریاد آدمیان ماننده است.

با گزش اولین دانه‌ی باران بر پیشانی بلند گودرز، چهره دژمش باز می‌شود.

در آمیزه‌ای از ابر و باران و خاکِ باران‌شسته، و آبگیرهای جوشان از گزش مرواریدهای باران، پرهیبی از زایش کیخسرو از شکم فرنگیس، و رویش شقایقی از خون‌قطره‌ی سیاووش در برابر چشم گودرز جان می‌گیرد.

گودرز، آسیمه‌سر از خواب می‌پرد.

۲۴/ بامداد/ درونی/ تالار کاخ گودرز

گودرز نشسته بر تخت عاج، با فرزند دلاورش، گیو، سخن می‌راند.

گودرز: دوش، سروشی نشسته بر ابر باران‌زا، به کار شستشوی غم از دل جهان بود که مرا دید و از غم سنگینم پرسید. از گم‌شدن فره‌ی ایزدی از کیکاووس گفتم که راه شاهان نگاه نمی‌دارد. سروش مرا به کیخسرو آگاهانید که پور سیاووش است و اکنون شاهزاده‌ای برناست و تاج کیانی را سزاوار. دلاورپسرم! تو در جستجوی نام در آوردگاه، بسیار برآمده‌ای و اینک نام جاوید در انتظار توست. به جستجوی کیخسرو به توران‌زمین شو تا زنده‌نام بمانی.

گیو: به جان آماده‌ی خدمتم پدر!

گودرز: هرآنچه از مال و یار و همراه نیاز داری برشمار تا در دم آماده گردد.

گیو: کمندی و اسبی مرا بس است پدر!

گودرز، شادمانه چشم در چشم امیدوار گیو می‌دوزد.

[آمیزه]

۲۵/ نیمروز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوهستان

گیو، خسته و خاک‌آلود در دامنه‌ی کوهستانی در توران‌زمین به چوپانی بر می‌خورد که به دنبال گوسپندانش روان است. گیو بدان‌سو می‌تازد. چوپان تا رسیدن گیو درنگ می‌کند.

گیو: سالی است که در جستجوی جوانی هستم با بُرز و بالا که او را کیخسرو نامیده‌اند. سراغی از او می‌داری؟

چوپان: به عمر چنین نامی نشنیده‌ام.

گیو تیغ بر می‌کشد و به او یورش می‌برد.

چوپان: خدای را سوگند که جز حقیقت نگفته‌ام، ای سوار.

گیو: باورت می‌دارم چوپان!

گیو تیغ بر کمرگاه او می‌زند و به شتاب می‌راند.

گیو: [باخود] تنها مردگان رازدارانند!

[آمیزه]

۲۶/ پسین/ بیرونی/ پهندشت

در پهندشتی سبز، گیو سواری را در خط افق می‌بیند و به سویش می‌تازد. سوار نیز به او نزدیک می‌شود و پرسان درنگ می‌کند.

گیو: سالیانی است در جستجوی خویشی راهی خُتنم اما راه را نمی‌شناسم. تو می‌دانی که خُتن به کدام سوست؟

سوار: من خود از خُتنم. اگر مزدم دهی بلد تو خواهم شد.

[آمیزه]

۲۷/ شامگاه/ بیرونی/ کرانه‌ی رود

گیو و سوار بر کناره‌ی رودی خروشان درنگ می‌کنند. سوار بدان‌سوی آب اشاره می‌کند.

سوار: اینک خُتن!

گیو اسب را به نزدیک سوار می‌کشاند. 

گیو: پرسشی دارم که اگر بدرستی پاسخ دهی هرچه خواهی بپردازم.

سوار: اگر بدانم دریغ ندارم.

گیو: سراغی از کیخسرو می‌داری؟

سوار: ناآشنا نامی پرسیده‌ای که پاسخ نمی‌دانم.

گیو بیدرنگ خنجر به سینه‌اش فرو می‌برد و سوار را از اسب سرنگون می‌کند. مهمیز به اسبش می‌زند و رود خروشان ِ کف بر لب را سواره می‌پیماید.

[آمیزه]

۲۸/ نیمروز/ بیرونی/ مرغزار

گیو وامانده و خسته به مرغزاری در می‌رسد. زمین، سبز و جوی پرآب و درختان پرشکوفه‌اند. گیو دژم، بر کنار آب از اسب فرود می‌آید و لختی می‌آرامد. نومید و غمگین، چشم بر آسمان آبی می‌دوزد و در خود فرو می‌رود.

صدای ریزش نجواگونه‌ی آبشاری کوچک او را به خود می‌آورد. آرام بر می‌خیزد. اسبش را به چرا رها می‌کند و به جستجوی آبشار بر می‌آید. گیو در پرتو درخشان نیزه‌های آفتاب، در تیرگی دیواره‌ی خزه پوشیده‌ی آبشار، بر سنگی برنشسته، کیخسرو را جام بر دست می‌بیند و در آن باز می‌شناسد. کیخسرو یکه خورده و ناباور به بیگانه خیره می‌شود. گیو پای پیش می‌گذارد.

گیو: برآنم که پور سیاووش، کیخسروئی!

کیخسرو: و من برآنم که گیو، پور گودرزی تو!

گیو: تو بر این نام‌ها چگونه آگاهی یافته‌ای؟

کیخسرو: از زبان آنکه از شکمش بر آمده‌ام!

[آمیزه]

۲۹/ شامگاه/ بیرونی/ پهندشت

سه سوار در تاریک روشن شامگاه بر خط نارنجی افق می‌تازند؛ گیو و کیخسرو و فرنگیس در رزم‌جامه‌ی مردان.

[آمیزه]

□◊□

Posted by reza at 2:01 PM

May 21, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه سه

□◊□ 

۱۵/ بامداد/ بیرونی/ پهندشت سِپنجاب

ایرانیان و تورانیان در پهندشت سِپنجاب در برابر هم صف کشیده‌اند. رستم، سپهسالار ایران پیشاپیش ایستاده است و در پس ِ پشت او گودرز و گیو و طوس، پهلوانان نامدار ایران، و در دو سویش زواره و فرامرز، برادر و فرزندش.

پیشاپیش سپاه توران افراسیاب ایستاده است با پیران ویسه، سپهسالار، در کنارش و پیلسم و هومان و کلباد و نستیهن برادران پیران در پس ِ پشت او، و گرسیوز برادر افراسیاب به چپ، و سُرخه فرزند او به راست.

افراسیاب به اشاره‌ی دست به پسر جوانش سُرخه اجازه نبرد می‌دهد. سُرخه پیشاپیش سپاهش با درفش‌های افراشته به آوردگاه رو می‌کند. از آن‌سو فرامرز پسر رستم با اشاره‌ی پدر پیشاپیش سپاهش به حرکت در می‌آید.

دو سپاه در میانه‌ی پهندشت بهم می‌رسند و جنگ می‌آغازند. تیغ‌های الماس‌گون می‌درخشند و سنان‌ها به خون آهار می‌گیرند. از آتش برافروخته در کارزار، دمه‌ی خاکستری به هوا بر می‌خیزد.

سُرخه در میانه‌ی خروش سواران و گرد سپاهیان، فرامرز را می‌بیند و به سویش می‌شتابد. فرامرز بر او نیزه می‌افکند که زخمش می‌زند. ترکان به یاری سُرخه می‌شتابند. فرامرز با شمشیر آخته، سُرخه را دنبال می‌کند. سواران ایران از هر سو غریو می‌کشند. فرامرز تازنده به سُرخه می‌رسد و بر او دست می‌یابد. کمربندش را می‌گیرد و او را از کوهه زین بر می‌کند. ایرانیان شمشیر بر تورانیان می‌کشند و راه می‌گشایند. فرامرز، سُرخه را همانگونه کِشان به قرارگاه ایرانیان می‌آورد. در مقابل رستم از اسب به زیر می‌جهد و زانو بر گلوگاه سُرخه می‌فشارد.

فرامرز: اینک سُرخه، پور ِ افراسیاب!

رستم چشم از سُرخه که ناتوان و تسلیم نگاهش می‌کند بر می گیرد و به طوس رو می‌کند.

رستم: با او همان کن که پدرش با سیاووش کرد.

طوس پیش می‌راند و کرنش می‌کند. روزبانان دست سُرخه را به کمند می‌بندند و پالهنگ بر گرده‌اش می‌نهند.

۱۶/ [واگرد]/ نیمروز/ هامون

سیاووش دست‌بسته و پالهنگ بر گُرده، چون گوسپندی بر زمین کشیده می‌شود. گرسیوز پیشاپیش می‌راند و پیلسم گریان و غمگسار در پس. روزبانان ِ ترک در پس ِ پشتِ گروی  زره بدنبالند. گرسیوز خنجرش را به گروی می‌سپارد. روزبانی طشتی طلا می‌آورد و گروی سر سیاووش را بر طشت می ب‌ُرد.

۱۷/ [ادامه]/ پهندشت سپنجاب

سُرخه نگاه ترس‌زده‌اش را به طوس که بر اجرای دستور رستم آماده است می‌دوزد.

سُرخه: به خدای سوگند که من در کشتن سیاووش با پدرم همداستان نبوده‌ام. او دوست و هم‌نشین من بود و من خود روانم از اندوه او آکنده است.

طوس پرسنده و بخشایش‌گر به رستم رو می‌کند.

طوس: تا فرمان تهمتن چه باشد!

رستم: حال که ما خسته‌دل و سوگواریم بگذار افراسیاب نیز سینه‌اش پردرد و دیده‌اش پرآب باشد.

۱۸/ نیمروز/ درونی و بیرونی/ سراپرده تورانیان

افراسیاب شیون‌کنان تاج به سوئی پرتاب می‌کند و جامه بر تن می‌درد. در میانه‌ی سراپرده به زانو می‌افتد و خاک بر فرق می‌ریزد. پیران ویسه به تسلی پا پیش می‌گذارد و افراسیاب را در آغوش می‌کشد. 

پیران: خودکرده را چه تدبیر ولینعمت من؟ این تازه آغاز داستان است!

افراسیاب چشمان اشکبار و خون‌گرفته‌اش را به پیران می‌دوزد. پیران نگاه از نگاهش می‌دزدد و به جائی دور خیره می‌ماند.

[آمیزه]

۱۹/ پسین/ بیرونی/ پهندشت سپنجاب

سپاه ایران و توران به تمامی در آوردگاه‌اند. خروش دَرای هندی و ناله‌ی کَرّنای به ابر برمی‌آید. زمین از سم اسبان می‌لرزد و آسمان از بسیاری نیزه‌ها و درفش‌ها ناپیداست.

رستم در قلب سپاه ایران جای گرفته است با گودرز به چپ، و گیو و طوس به راست، و همگان در کار شمشیر نهادن در میان تورانیان.

افراسیاب در میانه‌ی میدان است با پیران ویسه و برادران کِهترش به چپ، و گرسیوز و گروی زره به راست، و اینان نیز در اندیشه‌ی ریختن خون ایرانیان.

در هنگامه‌ی خون و خروش، پیلسم دژم و کین‌خواه، خود را به افراسیاب می‌رساند.

پیلسم: ولینعمت من! اگر رخصتت را از من دریغ مداری به آورد رستم در خواهم آمد تا نامش را به ننگ بیالایم.

افراسیاب شادمانه دست بر شانه‌ی پیلسم می‌گذارد.

افراسیاب: ای شیر نامدار من! اگر بر رستم دست یابی، به تخت و به تیغ و به جاه کسی را برتر از تو در توران‌زمین ننشانم. 

پیران، نگران، به افراسیاب هشدار می‌دهد.

پیران: اگر پیلسم به آورد رستم بشتابد تنها با تن خویش ستیز می‌کند. تو مپذیر تا من داغ برادر کِهترم را ببینم، سرور من!

پیلسم: برادر، اینهمه به گِرد اختر بد مَگرَد. این کار تنها از من بر آمدنی است.

افراسیاب، شادمان و تشویق‌گر نیزه‌ی گوهرنشانش را به پیلسم می‌سپارد.

افراسیاب: اگر از پس او برآئی صاحب دُخت من و شریک تخت من خواهی بود.

پیلسم چهره می‌پوشاند و به قلب آوردگاه می‌شتابد. در میانه‌ی میدان لختی به گرد خویش می‌گردد و آنگاه رو به سراپرده‌ی ایرانیان نعره می‌زند.

پیلسم: کجاست رستم که به جنگش چنگ تیز کرده‌ام!؟

سواران لختی کنار می‌کشند و هیاهو درنگ می‌گیرد. گیو از زبده سواران جدا می‌شود و به میانه‌ی میدان در می‌آید.

گیو: کیستی تو تُرک پوشیده‌روی که رستم را می‌خوانی؟

پیلسم: تورانی ِ شیر گیرم که روباه در مصاف دارم!

گیو با شمشیر آخته به او یورش می‌برد. پیلسم چربدست کنار می‌کشد و نیزه بر او می‌افکند. اسب گیو می‌رمد و گیو به سختی بر پشت اسب می‌ماند. فرامرز به یاریش می‌شتابد و به پیلسم هجوم می‌برد. پیلسم یک تنه با دو گُرد ایرانی می‌ستیزد. رستم به نظاره لختی درنگ می‌کند.

رستم: [باخود] جز از پیلسم از دیگری این برنیاید.

آنگاه رو به لشکریان خود فرمان می‌دهد.

رستم: از جای خویش پای پیش مگذارید! 

میدان از جنبش باز می‌ایستد. رستم رو به میانه‌ی میدان می‌تازد و در مقابل پیلسم می‌ایستد.

رستم: ای پیلسَم از تخمه ویسه، گویا رستم را طلب کرده بودی!؟ حال که باز شناختمت روی پوشیده می‌دار تا دلم بر جوانیت مسوزد!

پیلسم چهره باز می‌گشاید و بر رستم می‌تازد. رستم نیزه‌اش را در کمرگاه او جای می‌دهد و چون گوی از کوهه‌ی زین بر می‌گیردش و به سوی تورانیان می‌تازد. پیکر خونالود پیلسم را به زمین پرتاب می‌کند و نعره می‌کشد.

رستم: پیکر لاژوردش را به دیبای زرد بپیچید!

رستم چرخی می‌زند و به سوی سراپرده‌ی ایرانیان می‌شتابد. پیران ویسه خود را به پیکر خونین برادر کهترش می‌رساند و از اسب فرود می‌آید. اشکبار و غمگسار سر پیلسم را بآغوش می‌گیرد و مویه می‌کند.

پیران: دریغا برادر کهترم! گفته بودم که با تن خویش مستیز!

[فروهش]

[برآیش]

۲۰/ شامگاه/ بیرونی/ پهندشت سپنجاب

بادی از رزمگاه بر می‌خیزد و آسمان را گردی سیاه می‌پوشاند. تورانی و ایرانی، و درفش از درفش باز شناخته نمی‌شود. آوردگاه از خون و جسد پوشیده است. افراسیاب شکسته و خشمآگین به هر سوی می‌تازد و تورانیان را به مقاومت می‌خواند. گودرز و گیو و طوس و سوارانشان دست به کشتار تورانیان گشوده‌اند. پیران و هومان و نستیهن، نگون‌بخت و خسته به پیکار ناامیدوار مشغولند. افراسیاب، در میانه‌ی گرد و کولاک ِ آوردگاه، درفش بنفش نیمروز را با نقش درفش کاویانی تمیز می‌دهد.

افراسیاب: [باخود] این خود رستم است!

افراسیاب دیوانه‌وار به سوی رستم می‌تازد. رستم با دیدن درفش سیاه، رَخش تکاور را به سوی او هی می‌کند. دو سوار، در میانه‌ی دود و غبار به هم می‌رسند. افراسیاب نیزه‌ای به پهلوی رستم پرتاب می‌کند که کمربندش را می‌درد. رستم به کینه بر او می‌تازد و شانه به شانه با او می‌ستیزد. اسب افراسیاب با سرنیزه‌ی رستم به زانو در می آید و به خاک در می‌غلتد. گاه که رستم دست می‌برد تا کمربند افراسیاب را بگیرد، هومان به یاری افراسیاب می‌شتابد و گرزی گران به شانه‌ی رستم فرود می‌آورد. دست رستم از میان ِ افراسیاب کوتاه می‌شود و به دنبال هومان، رخش می‌تازد. افراسیاب اسب بی‌سواری را به زیر می‌کشد و می‌گریزد. هومان در تیرگی رزمگاه گم می‌شود. تورانیان با فرار افراسیاب به هزیمت تن می‌دهند.

۲۱/ نیم‌شب/ درونی/ سراپرده‌ی افراسیاب

پیران و برادرانش همراه با دیگر سرداران تورانی، شکسته و بیمناک، در حضور افراسیاب‌اند.  

پیران: چاره‌ای جز هزیمت نیست سرورم! مقاومت جز خونریزی بیشتر سودی نخواهد داشت.

افراسیاب غمگینانه به تأئید سر تکان می‌دهد.

افراسیاب: شبانه عقب بنشینید و سپنجاب و دیگر سرزمین‌های مرزی را به ایرانیان وابگذارید.

فرماندهان کرنش می‌کنند. همه به غیر از پیران به اشاره‌ی افراسیاب سراپرده را ترک می‌کنند. افراسیاب تا ترک آخرین نفر درنگ می‌کند و آنگاه با نگرانی به سخن در می‌آید.

افراسیاب: اگر رستم به کیخسرو دست بیابد و او را به ایرانشهر ببرد، ایرانیان تاج بر فرق این دیوزاد می گذارند و فتنه‌ای نو می آغازند.

پیران: بی‌گمانم که رستم حتی از وجود فرزند سیاووش آگاهی ندارد.

افراسیاب: گوش بفرمان من باش! هم امشب پیکی روانه کن و این شوم‌تن را بیاور تا تخم فتنه را بخشکانیم.

پیران لرزان و نگران هشدار می‌دهد.

پیران: سرور من، هنوز تاوان خون بیگناه پدرش به تمامی پرداخت نشده است! پندم را بپذیر و او را بمن وابگذار تا به سرزمین خود، خُتَن، بفرستمش. بسیار بدور از دسترس ایرانیان.

افراسیاب لختی درنگ می کند. چشم در چشم خسته‌ی پیران می‌دوزد و در سکوت باو خیره می‌شود.

[آمیزه]

۲۲/ پگاه/ بیرونی/ دروازه‌ی شارسان سیاووش‌گرد

در تاریک‌روشن سحرگاهان، کیخسرو و فرنگیس با سوارانی چند دروازه سیاووش‌گرد را به مقصد سرزمین خُتن پشت‌سر می‌گذارند.

[فروهش]

□◊□ 

Posted by reza at 2:42 PM

May 19, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه دو

[برآیش]
۸/  نیم‌شب/ بیرونی/ کاخ پیران ویسه
نیم‌شبی تیره، سواری دروازه‌ی سرای پیران را می‌کوبد. دروازه‌بان با سوار به گفتگو می‌آید.

دروازه‌بان: خوش خبر باشی سوار!
سوار: پیک تورانشاه، افراسیابم و برای سپه‌سالار پیران ویسه پیام دارم.
دروازه‌بان: بوی خوش از پیام نیم‌شبی نمی‌آید!
سوار: خوش یا ناخوش، تورانشاه، پیران را شبانه به بارگاه طلبیده است، بیدارش کن!

۹/ نیم‌شب/ درونی/ تخت‌گاه افراسیاب
افراسیاب در خواب‌جامه، آشوب‌زده و دلمشغول پیران ویسه را می‌پذیرد.

افراسیاب: همه شب از اندیشه‌ای دلمشغولم.
پیران: چه اندیشه‌ای ولینعمت من؟
افراسیاب: اندیشه‌ی نواده‌ام، پسر سیاووش که فردا روز از او چه بر خواهد خاست.
پیران: دل از این اندیشه بپرداز سرور من. کیخسرو به بُرز و بالا به شاهزادگان می‌ماند و به خَرد و هوش به شبان‌زادگان.

افراسیاب، بدگمان، لختی درنگ می‌کند.

افراسیاب: اگر براستی از کار گذشته بیاد نیاورد ما را با او سخنی نخواهد بود.
پیران: سوگند شاهانه یاد کنید تا در زمان به خدمت بیاورمش.
افراسیاب: به دادار سوگند که اگر رأی و خَرد و هوش نباشدش به خونش دست نیالایم.

پیران بیمناک سر خم می‌کند.

پیران: به پایبندی سوگندتان امیدوارم.

۱۰/ نیمروز/ بیرونی/ دامنه‌ی کوه قُلا
پیران بر تختی در کنار سیاه‌چادر بزرگ به انتظار نشسته است. شبان کهنسال، سپیدموی‌تر از پیش، در خدمت ایستاده است. کیخسرو – ۱۲ ساله – که به پهلوانی با برز و بالا می ماند، سواره از نخجیرگاه باز می‌گردد. با دیدن پیران از اسب به زیر می‌آید و زمین ادب می‌بوسد. پیران بر می‌خیزد و گام‌زنان کیخسرو را از سیاه‌چادر دور می‌کند.

پیران: آماده شو تا بدیدار نیایت رویم.
کیخسرو: چه شد که بدیدار او نیاز افتاده است؟
پیران: او خود خواسته است تا تو را بیازماید.
کیخسرو: بیازماید؟
پیران: آری.
کیخسرو: چه‌چیزم را؟
پیران: خِرَدَت را!

کیخسرو ناباور سکوت می‌کند. پیران چشم در چشم هُشیوار کیخسرو می‌دوزد.

پیران: یک امروز را بر گِرد خرد مَگرد فرزندم. او بیمناک آگاهی توست بر آنچه به ناروا بر پدرت روا داشته است. یک امروز، جز به ناآگاهی زبان در حضورش مگردان.

کیخسرو به اطاعت سر خم می‌کند.

۱۱/ پسین/ درونی/ تخت‌گاه افراسیاب
کیخسرو در مقابل تخت افراسیاب زمین ادب می‌بوسد. پیران، نگران، بر کناری ایستاده است. افراسیاب، رُخ از شرم خوی کرده، با اشاره‌ی دست به کیخسرو فرمان برخاستن می دهد. کیخسرو بر می‌خیزد و مطیع در گوشه‌ای می‌ایستد. افراسیاب بر نگرانی‌اش چیره می‌شود و پرسش می‌آغازد.

افراسیاب: ای شبان‌زاده‌ی جوان از روز و شب چه می‌دانی؟ با گوسپندانت چه می‌کنی و بُز و میش‌ات را چگونه می‌شماری؟
کیخسرو: نخجیری در میان نیست و من خود از تیر و کمان بی‌بهره‌ام، سرورم!
افراسیاب: از بد و نیک روزگار چه می‌دانی و چه آموخته‌ای؟
کیخسرو: تیزچنگ‌ترین مردم را از چنگ پلنگ گریزی نیست!

افراسیاب پوزخندی می‌زند.

افراسیاب: از ایران‌زمین چه؟ و از پدر و مادرت؟
کیخسرو: سرور من، درنده شیر هم نمی‌تواند سگ کاروانی را به زیر کشد!

افراسیاب شادمانه به خنده می‌افتد و به پیران ویسه رو می‌کند.

افراسیاب: این جوان گوئی دل در اینجا ندارد. از سر می‌پرسم از پای پاسخ می آورد!

پیران، خرسند سر خم می‌کند. افراسیاب به نرمی به کیخسرو رو می‌کند.

افراسیاب: شبان‌زاده‌ی جوان، نمی‌خواهی دبیری بیاموزی و یا از دشمنانت کین بخواهی؟
کیخسرو: روغنی در شیر نمانده است و ناچارم شبان را از دشت برانم.

افراسیاب به قهقهه می‌خندد و به پیران رو می‌کند.

افراسیاب: راست می‌گفتی که ازو بد و نیک بر نیاید. کینه‌جویان نه بدین‌گونه‌اند.

پیران کرنش می‌کند. افراسیاب بر می‌خیزد و به کیخسرو نزدیک می‌شود. خطابش به پیران است.

افراسیاب: او و مادرش را به سیاووش‌گرد روانه کن، با مال و خواسته و هرآنچه نیازشان باشد.

۱۲/ پگاه/ بیرونی/ دروازه‌ی ویسه‌گرد
پیران و گلشهر و چهار برادر کِهتر پیران با زبده سوارانی چند، به بدرقه‌ی فرنگیس و کیخسرو و همراهان آمده‌اند. دروازه‌بانان ِ شارسان ویسه‌گرد، دروازه‌های سنگین را می گشایند تا کاروان کوچک کیخسرو با غلامان و ندیمه‌ها و سواران همراه، ویسه‌گرد را به سوی سیاووش‌گرد ترک کند.
کاروان براه می‌افتد و پیران و گلشهر، تا کاروان، در خم‌ گردآلود و نیم‌روشن جاده ناپدید شود برجای می‌مانند.
[آمیزه]

۱۳/ شامگاه/ بیرونی/ دروازه و گذرهای سیاووش‌گرد
با رسیدن کاروان کوچک کیخسرو در نور نارنجی شامگاه به دروازه‌ی شارسان سیاووش‌گرد، دروازه‌بانان دروازه‌ها را می‌گشایند. مردم شارسان به یاد سیاووش، اشک در چشم به استقبال آنان بر بام‌ها و رواق‌ها ایستاده‌اند، با شمع‌ها و پیه‌سوزهای روشن در دست.
کاروان از گذری چند می‌گذرد و در مقابل کاخ سیاووش که به بیقوله‌ای متروک می‌ماند فرود می‌آید.
[آمیزه]

۱۴/ شامگاه/ درونی/ ایوان کاخ سیاووش
فرنگیس پیشاپیش دیگران درب ایوان کاخ را می‌گشاید. صحن گرد‌گرفته‌ی ایوان با ورود غلامان پیه‌سوز بدست رنگ می‌گیرد. کیخسرو افسوس‌کنان به دیوارهای منقوش ایوان چشم می‌دوزد. بر یک سو، تصاویر تور و افراسیاب و گرسیوز و پیران ویسه و دیگر بزرگان توران‌زمین نقش شده است و بر دیگر سو، تصاویر فریدون و کیکاووس و زال و رستم و دیگر پهلوانان ایران‌زمین. فرنگیس در سوی لرزان پیه‌سوزها، نقش‌ها را به کیخسرو باز می‌نمایاند.

فرنگیس: این رستم‌دستان، پهلوان دوران است که پدرت را چون فرزندی در دامان خود پرورش داد و این کیکاووس نیای پدری توست که به بدخواهی سوگلی‌اش، سیاووش را از سرزمین خویش آواره کرد.

فرنگیس به تصویر مقابل رو می‌کند. غلامان سوی لرزان پیه‌سوزها را بدان‌سو می‌گردانند.

فرنگیس: و این عموی من گرسیوز است که بدور از چشم پیران ویسه پدرم را به کشتن سیاووش برانگیخت.

فرنگیس، اشک در چشم رو از نقش بر می گیرد.

فرنگیس: [با خود] سیاووش به آرزوی همدلی و یکرنگی، تورانیان و ایرانیان را در کنار هم نقش بست، حالی‌که امروز آنان به خونخواهی او، در برابر هم صف کشیده‌اند.
[آمیزه]
□◊□

Posted by reza at 7:38 PM

May 18, 2007

سوگواره‌ی پیران - جزوه یک

با یاد زنده‌نام فریدون رهنما

□◊□

در این نوشته، برابرهای پیشنهادی تازه‌ای برای برخی واژگان سینمائی بکار رفته است:
آرایه [صحنه] Scene 
برآیش  Fade-in 
فروهِش  Fade-out
آمیزه  Dissolve
واگرد  Flash-back
کارنامه [تیتراژ] Credits  
نرمآهنگ  Slow Motion 
برنهاده   Superimposition 

□◊□

کیخسرو بر مرگ پیران سخت اندوهناک شد و گفت:
افسوس بر والاگهری که درون پلیدیها می‌زیست و فرشته‌ای که میان اهریمنان جای داشت. به خداوند سوگند، اگر زنده بر او دست می‌یافتم، حقوقش را پاس می‌داشتم و پاداشش را به نیکی می‌دادم.
تاریخ ثعالبی 

□◊□

به ‌نام خِرَد

آرایه‌ی آغازین
نیم‌شبی قیرگون و سرد و بی‌ستاره. ماه، باریک‌میان و کم‌سو، تسلیم ابرهای زنگاری است. زوزه‌ی باد در سکوت هراسناک دَد و دام افتاده است. بادِ غوغاگر، از سرشاخه‌های باغچه‌ی سرائی دهقانی می گذرد و دریچه‌ی کوچک پنچره‌ی کوچک پنجره اتاقی را به قاب آن می‌کوبد. جام پنجره در می‌شکند و خراشنده و پر صدا فرو می‌ریزد و خواب شاعر را بر می‌آشوبد.
فردوسی هراسان و خوی‌کرده از جا می‌جهد. بانویش ترسان بر او می‌نگرد.

فردوسی: مهربانم شمعی فراهم کن.
بانو: چه گاهِ شمع است؟
فردوسی: مردِ خواب نیم من امشب دیگر. شمعی چون آفتاب برآور!

بانو چراغی می‌افروزد. فردوسی دفتر بر می‌گیرد. بانو، می و انار و تُرنج و بِه، پیش می‌آورد و چنگ بدست می گیرد. می می‌نوشد و می‌نوشاند، و چنگ می‌نوازد.
فردوسی، موی و ریش پریشان در باد، در روشنای لرزانِ چراغ می‌سراید و بر دفتر می‌آورد.
[فُروهِش]
[کارنامه‌ی فیلم بر پس‌زمینه‌ای تیره می‌آید]
[برآیش]

□◊□

۱/  نیم‌شب/ درونی/  خوابگاه سپه‌سالار توران
پیران ویسه، لرزان از خواب می‌جهد. گلشهر، بانوی پیران، پرسان و نگران چشم بر او دارد.

پیران: شگفت رؤیائی دیده‌ام، همسرم. سیاووش را شادمان بخواب دیدم درخشان‌تر از آفتاب که می‌گفت چند خُسبی تو، برخیز و به جشن کیخسرو درآ.
گلشهر: کیخسرو؟ باشد که فرنگیس فرزندی آورده باشد!؟
پیران: آری. پسری از سیاووش. و او در خواب دوشین از من خواست که کیخسرو بنامیمش.

گلشهر بر می خیزد و روزجامه بر تن می‌کند.

۲/  نیم‌شب/ درونی/ خوابگاه فرنگیس
فرنگیس بر تخت غنوده است. کیخسرو، نوزاد، که بُرز و بالایش به کودکی یکساله می‌برازد در کنارش است. دو خاتون با چشمان بادامی در دو سوی تخت به خدمت ایستاده‌اند.
گلشهر در پای تخت بزانو در می آید و اشکبار دست به نیایش بلند می کند.

گلشهر: براستی گوئی تاج کیان جز او را نشاید. دریغا سیاووش که فریب گرسیوز و بیداد افراسیاب زینهارش نداد تا خود فرزند خویش را کیخسرو بنامد.

فرنگیس با شنیدن نام سیاووش اشک به دیده می آورد.

۳/  بامداد/ بیرونی/ ایوانِ کاخ فرنگیس
کیخسرو بر گاهواره‌ای زرین خفته است با دو کنیزک بر دو سوی گاهواره. فرنگیس نشسته بر کرسی، پیران ویسه را انتظار می‌کشد. پیران سواره به باغ کاخ در می‌آید و تا ایوان پیش می‌راند. از اسب به زیر می آید و به احترام سر خم می‌کند. پلکانی چند را تا ایوان می پیماید و یکسر بسوی گاهواره می‌رود. زانو می‌زند. چشم بر نوزاد خفته می‌دوزد. اشک از چشمش چون آب از چشمه، می‌جوشد. خشمش را فرو می‌خورد، پایه‌ی گاهواره را می‌بوسد و بر می‌خیزد.
فرنگیس اشکبار است. پیران دست به قبضه شمشیر می‌برد و چشم در چشم فرنگیس می دوزد.

پیران: بانوی بردبار فرنگیس! مرا ببخش که اینگونه جسورانه در مقابل تو به نفرین پدرت و ولینعمت خودم، افراسیاب دهان می گشایم. یاد سیاووش و قتل ناجوانمردانه‌اش قلبم را می‌درد و جز نفرین بر زبانم نمی‌گردد. بخدای سوگند که اگر از این سخن جانم بگسلد و افراسیاب بچنگ نهنگم بسپارد نخواهم گذاشت گزندی به این شاهزاده برساند.

[آمیزه]

۴/  روز/ درونی/ تختگاه افراسیاب
به اشاره‌ی افراسیاب، پادشاه توران‌زمین، تخت‌گاه از دیگران پرداخته می‌شود. پیران ویسه بر کنار تخت منتظر می‌ماند تا آخرین نفر، تخت‌گاه را ترک می‌کند.

پیران: مژده باد بر تو که دوش بنده‌ای دیگر بر بندگان درگاهت افزوده شد. بنده‌ای که از خوبی جز از تو به کس نماند.
افراسیاب لختی در او می نگرد و آهی سرد بر لب می آورد.

افراسیاب: من از این نوزاد سخن‌های بسیار شنیده‌ام. آینده‌بینان گفته‌اند که از تخمه‌ی تور و کیقباد پادشاهی سر بر می‌آورد که جهان‌را بدو نیاز آید و توران زمین بر او نماز برد.
پیران: خورشید‌فشا! دل از اندیشه‌ی‌ بد بپرداز و به گفتار بیهوده‌گویان دل مسپار. پشیمانی از ریختن خون سیاووش تو را بس نیست؟
افراسیاب: آنچه بودنی بود، شد. غم و رنج و اندیشه را چه سود؟ او را به تو وا می‌گذارم. به نزد شبانان به کوه بفرستش تا در این انجمن نماند. مگذار بداند که کیست و چرا بدیشان سپرده شده است. اگر هُشیارش نسازند از گذشته جویا نشود.

۵/  پگاه/ بیرونی/ دامنه کوه قُلا
چراگاهی سبز با گوسپندان و میشان و بزان در چرا، و سیاه‌چادرانی چند بر دامنه. شبان‌‌زاده‌ای با دیدن شش سوار در افق چراگاه بسوی سیاه‌چادر بزرگ می‌دود.

شبان‌زاده: پدر! پدر! دارند می آیند.

شبان، کهن مردی سپیدریش، از چادر برون می آید و به سواران که اینک در دید‌رس‌اند می‌نگرد.

شبان: [با خود] این پیران ویسه سپهسالار است با برادران کهترش. آنکه از پس می آید کیست؟ فرنگیس آیا؟

پیران و برادرانش، پیلسَم و هومان و نَستیهن و کُلباد، در پیش و خاتونی نوزاد در آغوش، از پس می‌رسند. شبان زانو بر زمین می‌زند و بر پیران نماز می‌برد. پیران اندکی پیش می‌راند.

پیران: اینک کیخسرو با دایه‌اش! چشم دارم که امانت‌دار من باشی. چون جانِ پاک، و بدور از چشم باد و خاک نگاهش می‌دار.

شبان به تسلیم سر خم می‌کند. پیلسَم به اشاره‌ی پیران کیسه‌ای نقدینه در کف او می‌گذارد. شبان دیگر بار نماز می‌برد و عنان اسب دایه را بدست می‌گیرد. دایه از اسب به زیر می آید. پیران و برادران کهترش تا دایه و نوزاد در سیاهی سیاه‌چادر گم شوند بر جای می‌مانند و آنگاه رکاب می‌کشند و بر پهنه‌ی دشت می‌تازند.
[فروهش]
[برآیش]
۶/  روز/ بیرونی/ پهن‌دشت نیمروز
سپاهی کلان، سخته و آراسته، با سنان‌ها و تیغ‌های الماس‌گون، بر پهن‌دشت نیمروز راهی است. هوا از گرد ستوران آبنوس‌گون، و زمین از بسیاری ِ پرچم و درفش رنگارنگ است. طلایه، با درفش بنفش نیمروز، هفت کمندرَس از پیش می‌راند. رستم‌دستان، آب در چشم و سوگوار، پیشاپیش لشگر نیمروز است. در پس ِ پشت لشکر نیمروز، سپاه کابل با درفش‌های زرد بر میمنه، و سپاه کشمیر با درفش‌های سرخ بر میسره، به تمامی گوش بفرمان تهمتن می‌رانند. طلایه با دیدن سوارانی که در افق دشت پدیدار می‌شوند درنگ می‌کند. با اشاره‌ی رستم طلایه‌دار میانی به تاخت بسوی افق می‌تازد. از سواران ایستاده در افق، مرزبانی جدا می‌شود و به پیش می‌تازد. دو سوار در میانه‌ی راه به هم می‌رسند.

طلایه‌دار: سپه‌دار رستم زال است که به سوگواری سیاووش به دیدار پدرش کیکاووس می رود.
مرزبان: کدامند آن سرخ‌درفشان و زرد‌پرچمان که در پس ِ پشت می تازند؟
طلایه‌دار: سپاه کشمیر است و سپاه کابل که در سوگ سیاووش پرورده‌ی رستم به یاری او آمده‌اند.
مرزبان: سوگواری در راه است یا خونخواهی؟
طلایه‌دار: هردوان!

مرزبان لختی درنگ می‌کند. طلایه‌دار زنگ آهنگ، سخن آغاز می‌کند.

طلایه‌دار: به نام رستم‌دستان، جهان‌پهلوان تاج‌بخش، راه را بگشائید.

مرزبان به کهتری سر فرود می‌آورد.

مرزبان: درود بر جهان‌پهلوان باد. راه هیچگاه بر او ناگشوده نبوده است.

طلایه‌دار و مرزبان واگرد می‌کنند و هر یک بسوئی که آمده بود باز می‌شتابد.

۷/  پَسین/ درونی/ تالار کاخ کیکاووس
کیکاووس برهنه‌سر و اشکبار به پیشباز رستم می آید. رستم پیشاپیش برادرش زواره و پسرش فرامرز خشماگین به تالار پا می‌گذارد و با دیدن چهره پریشان کیکاووس بی‌پروا لب به شکوه می‌گشاید:

رستم: اینک بار تلخ تخمی که از بدخوئی افشانده‌ای!

کیکاووس گریان رستم را در آغوش می کشد و سر به سینه‌اش می‌گذارد.

رستم: دریغ که این‌بار مکر سودابه و عشق کور تو به این پتیاره خون بی‌گناه سیاووش را به باد داد.

رستم، کیکاووس را که از بسیاری ِ رنج و شرم یارای پاسخ ندارد پس می‌زند و با گام‌های سنگین به تخت‌گاه سودابه در آنسوی تالار می‌شتابد.
سودابه، ترسیده و زبان‌بریده، در پناه ندیمه‌گانش ایستاده است. رستم نعره‌کشان به او نزدیک می‌شود.

رستم: بخدای که تو پیشاپیش این روز شوم را دیده بودی که به هر حیله سیاووش را از ایران‌زمین راندی و به چنگ افراسیاب دیوسیرت درافکندی.

رستم چنگ در گیسوی بلند سودابه می‌اندازد و او را به تالار می‌کشاند و پیش از آنکه کیکاووس آنچه را به چشم می‌بیند باور کند خنجر بر گلوی سوگلی‌اش می‌گذارد و سودابه را به خونخواهی سیاووش سر می‌برد.

رستم: به دادار ِ دارنده سوگند که تا بدین‌گونه از کشندگان سیاووش خون نریزم آسوده نگیرم.

[فروهش]

□◊□

Posted by reza at 9:14 PM

May 9, 2007

کیفرخواست «آقای متینی» برای محاکمه مجدد دکتر مصدق!

سال پیش، وقتی کتاب «نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق»، نوشته‌ی «آقای دکتر جلال متینی» در لس‌آنجلس از چاپ در آمد آن را با دقت خواندم و یادداشت‌هائی بر حاشیه کتاب نوشتم، ولی گمان نمی‌کردم هرگز مطلبی در مورد آن بنویسم، چرا که از همان صفحات اول برایم روشن شد که موضع نویسنده، علیرغم این ادعا در مقدمه کتاب که: «کوشش مولف آن بوده است که با بی‌طرفی بر اساس اسناد و مدارک، کارنامه سیاسی دکتر مصدق را... از نظر خوانندگان بگذراند»، همه چیز هست جز بی‌طرفانه. نمونه‌ی روشن آن را خود ایشان یک پاراگراف بالاتر در همان صفحه به دست داده است: «وی [مصدق] در دوره زمامداری خود که از ۱۲ اریبهشت ۱۳۳۰ تا ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ به طول انجامید...»

          آن‌ها که با ظرافت‌های حقوقی در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد، و محاکمات دکتر مصدق در دادگاه نظامی آشنایند می‌دانند که یکی از گره‌گاه‌های حساس این مسئله، قانونی یا غیرقانونی دانستن نخست‌وزیری مصدق در روزهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد است. تمام تلاش تیمسار آزموده، دادستان ارتش در محاکمات مصدق، که در کیفرخواست او منعکس است همین بوده است که ثابت کند مصدق تا ۲۵ مرداد نخست‌وزیر قانونی بوده است و نه تا ۲۸ مرداد؛ ادعائی که مولف این کتاب هم بی‌آنکه هنوز وارد این بحث حساس شده باشد، و نظرات موافق و مخالف را با هم سنجیده باشد، در مقدمه کتابش بی‌چون و چرا، مثل یک حکمِ از پیش اثبات شده، طرح می‌کند و به سرعت از آن می‌گذرد.

          داشتم می‌گفتم به دلیلی که ذکرش رفت فکر نمی‌کردم مطلبی در مورد این کتاب بنویسم ولی وقتی دیروز بخش اول مقاله‌ی آقای «علی میرفطروس» را دیدم که او هم از «واقعی، منصفانه و معتدل» بودن این کتاب نوشته بود فکر کردم محض یادآوری به او هم که شده بد نیست نشانه‌هائی از غیرواقعی، غیرمنصفانه و نامعتدل بودنِ این کتاب را نشانش دهم تا اگر هنوز بخش دوم مقاله‌اش را تمام نکرده تجدید نظری در آن بکند!

          این واقعیتی شناخته شده است که ثبت احوال، و صدور شناسنامه، و درج دقیق تاریخ تولد نوزادان مربوط به دوره‌ی تجددگرائی در زمان رضاشاه است و پیش از آن، تاریخ تولد افراد با دقت در جائی به ثبت نمی‌رسید. نه تنها تاریخ تولد دکتر مصدق که تاریخ تولد خود رضاشاه هم جای تردید دارد! ولی پرداختن به این موضوع بی‌اهمیت در مورد مصدق از آن‌جا اهمیت می‌یابد که یکی از بحث‌های تیمسار آزموده در کیفرخواستش علیه مصدق همین بوده است. اگر او اتهاماتی را به مصدق به خاطر ناروشنی تاریخ دقیق تولد او وارد نمی‌آورد بعید است آقای «متینی» صفحاتی از کتابش را به این مسئله اختصاص می‌داد و عکس‌های از دستخط دکتر مصدق و سنگ قبر ناپدری‌اش را به عنوان سند در این کتاب به چاپ می‌سپرد! من وارد این بحث نمی‌شوم و به آوردن پاسخ طنزآلود شخص مصدق با این مسئله، در طول محاکماتش در دادگاه نظامی، اکتفا می‌کنم:

     [دادستان: آقای دکتر مصدق هنگامی‌که در پیشگاه دادگاه خود را معرفی می‌نمود عمر خویشتن را ۷۲ و ۷۳ سال اعلام نموده است. مطابق سوابق موجود این متهم حتی در سن خود نیز...

     مصدق: تحریف کرده!

     دادستان: تحریف کرده است زیرا مطابق شناسنامه ای که از متهم در دست است و اظهار نامه ای که در اداره ثبت موجود است بیش از ۷۵ سال دارد.

     مصدق: آن قمری است شمسی را حساب کنید!

     دادستان: عرایض بنده روی این موضوع است که دادگاه خوب متهم را بشناسد...

     مصدق: که چند سال دارد!

     دادستان: ... زیرا موضوع سن ایشان...

     مصدق: اهمیت فوق العاده ای دارد!

     دادستان: ... اهمیت دارد از این نظر که او سن خود را برای اینکه نماینده ملت شود پایین آورده تا به نظر و مقصود نهائی خودش...

     مصدق: که جمهوری باشد!

     دادستان: ... که بر هم زدن تاج و تخت سلطنت بوده است برسد.]

□□□ 

برگردیم به کتاب. مولف در صفحه ۱۲۶ زیر عنوان «شفاعت محمدرضا پهلوی ولایت عهد»، فرازی از کتاب «ماموریت برای وطنم» را می‌آورد و بی‌آنکه ضرورتی داشته باشد جمله‌ای از آن را با حروف درشت درج می‌کند تا در ذهن خواننده بماند؛ جمله‌ای که در آن، شاه نوشته است: «پدرم مصدق را به اتهام همکاری با یک دولت خارجی و توطئه بر علیه دولت ایران توقیف کرده بود و نمی‌دانم در فکر وی چه می‌گذشت که مخالفین خود را به همکاری با خارجی‌ها مخصوصا انگلیسها متهم می‌کرد» ولی وقتی به واکنش مصدق در این مورد در «عرض جواب» می‌پردازد حتی با حروف کوچک هم به پاسخ نیشدار مصدق که نوشته است :«کافر همه را به کیش خود پندارد!» اشاره‌ای نمی‌کند.

     اوج  «واقعی، منصفانه و معتدل» نوشتن نویسنده را باید در گزارش ایشان از وقایع تاریخ‌ساز ۲۵ مرداد به بعد جستجو کرد. نویسنده تنها ۱۵ صفحه از کتاب ۵۰۰ صفحه‌ایش را به این دوره مهم و بحث‌انگیز اختصاص داده است که تازه نیمی از این پانزده صفحه به بازنویسی بخش‌های دستچین شده از نظرات و خاطرات کسانی مثل مکی و صدیقی و سنجابی و موحد و احسان نراقی صرف شده است. اگر نقل قول‌ها را از این پانزده صفحه حذف کنید آنچه باقی می‌ماند رونویسِ برابر اصلی است از کیفرخواست تیمسار آزموده دادستان ارتش در محاکمات مصدق. 

    نویسنده در صفحه ۳۶۲ می‌نویسد: «مقصود از کودتا چیست؟ اقدام نظامی از طرف نیروهای مسلح علیه دولت رسمی کشور. مصداق این امر، کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ است... ولی عزل مصدق به نظر برخی از صاحبنظران با تعریف کودتا نمی‌خواند.» نویسنده رویش نمی‌شود به صراحت بگوید به اعتقاد همین «صاحبنظران»، عزل مصدق نه تنها مصداق کودتا نیست که مصداق «قیام ملی» است!

     و برای اینکه بحث را در مورد کتاب کش ندهم و به مقاله «علی فطروس» برگردم، به شما اطمینان می‌دهم که علیرغم ده‌ها کتاب و صدها سند دست اولِ تازه، که در مورد مسئله سرنگونی مصدق بویژه در بیست سال گذشته در دسترس بوده‌اند، نویسنده‌ی کتاب کمترین نگاهی به آن‌ها نمی‌کند. ایشان در مقدمه‌ی کتاب خود، کودتای ۲۸ مرداد را نه به سرویس‌های مخفی آمریکا و انگلیس که به شخص «سرلشگر زاهدی» نسبت می‌دهد و در مورد نقش این دو کشور و عوامل داخلیشان در این ماجرا، در صفحه ۳۷۱ تحت عنوان «هماوازی امریکا و انگلیس» که از نیم صفحه تجاوز نمی‌کند، خوانندگان را به دو کتاب قبلا منتشر شده از آقایان «فواد روحانی» و «دکتر موحد» ارجاع می‌دهد بی‌آنکه روشن کند چرا دانستن واقعیت آنچه در پشت پرده‌ی کودتای ۲۸ مرداد گذشته است برای یک پژوهشگر از دانستن تاریخ تولد دقیق دکتر مصدق کم اهمیت‌تر است.

         و اما آقای میرفطروس در مقدمه‌ی مطلبش، به درستی به واقعیاتی اشاره می‌کند که متاسفانه گریبانگیر تاریخ‌نگاری ما ایرانیان است. می‌نویسد: «شخصیت‌های دلپذیرمان آنچنان پاک و بی‌بدیل و بی‌عیب‌اند که تن به امامان معصوم و قهرمانان صحرای کربلا می‌زنند... و بر عکس، شخصیت‌های نادلپسندمان آنچنان سیاه و ناپاک و نابکارند که فاقد هرگونه خصلت انسانی یا عمکرد مثبت اجتماعی می‌باشند.» میرفطروس به درستی از «سیاه و سفید دیدن شخصیت‌ها» در ذهنیت ما ایرانیان انتقاد می‌کند و هشدار می‌دهد که رنگ واقعی انسان‌ها نه سیاه، و نه سفید است بلکه خاکستری است، ولی درست همین جا از یک نکته مهم غافل می‌ماند که رنگ «خاکستری» یک رنگ مشخص مثل رنگ «سیاه» یا «سفید» نیست. «خاکستری»، طیف بلندی از رنگ‌های جدا از هم است که فاصله طولانی «سفید» تا «سیاه» را می‌پوشاند. اگر تمامی ایراداتی که در کتاب «آقای متینی» به زندگی سیاسی مصدق گرفته می‌شود بدون چون و چرا هم درست باشد، مثل تقلب در تاریخ تولد، نداشتن دکترای واقعی حقوق، غیرقانونی بودن مراجعه مستقیم به آراء عمومی (رفراندم)، غلط بودن سرسختی در پذیرش پیشنهادهای نهائی آمریکائیان برای برون‌رفت از بحران ایران و انگلیس بر سر مسئله نفت، سرپیچی از فرمان همایونی در بیست پنجم مرداد و جز این‌ها، باز هم زندگی سیاسی مصدق به خاطر پاکی در امانتداری، پاکدامنی مالی، اعتقاد به دموکراسی پارلمانی، عدم وابستگی به بیگانه، و پایبندی به مصالح ملی مردم ما - خصلت‌هائی که معمولا در سیاستمداران هم‌عصر او و عم‌عصر ما وجود نداشته و ندارد،- خاکستری روشنی از او در ذهن ملت ما بجا گذاشته است. با گذشت زمان و با یادآوری حوادث ناگواری که بر مصدق تحمیل شد -  بمباران خانه‌اش، دستگیری و اعدام هوادارانش، محاکمه و حبس سه ساله‌ی خود او، و در بازداشت خانگی نگاهداشتنس تا دم مرگ، - همین «خاکستری» را چنان می‌نمایاند که گاهی در ذهن انسان به سفیدی می‌زند.

          و به همین سیاق، تصویر «خاکستری» شاه در ذهن مردم ما، علیرغم گام‌های مثبتی که در فاصله‌ی سقوط مصدق تا سقوط نهاد پادشاهی، توسط شخص شاه و دولت‌های منصوب او برداشته شد، پررنگ‌تر از آن است که گاهی به سیاهی نزند. زیرا تمام اشتباهاتی که به مصدق نسبت داده شده است هم، به فرض پذیرفته بودن بی‌چون و چرای آن‌ها، نمی‌تواند تعطیل دموکراسی پارلمانی را در دوره بیست و پنج ساله‌ی پس از سقوط او توسط یک پادشاه مشروطه توجیه کند.

□□□

Posted by reza at 1:07 PM

April 1, 2007

هشتاد سال تنهائی!

این را مسلما شنیده‌اید که سال جاری سالِ هشتادسالگی «گابو= گابریل گارسیا مارکز» است. اما شاید این را نشنیده باشید که همین سال ضمنا سالگرد شصت‌سالگی انتشار اولین داستان کوتاهِ او نیز هست، و نیز چهلمین سال انتشار معروف‌ترین رمان او «صد سال تنهائی» است که تا کنون بیش از سی میلیون نسخه از آن فروش رفته است.

امسال ضمنا بیست و پنجمین سالگرد اهدای جایزه نوبل ادبیات به «گابو»، و هم‌چنین بیستمین سال تاسیس «مدرسه بین‌المللی سینما و تلویزیون کوبا» ست که به سرمایه‌ی «گابو» و مدیریت خود او راه‌اندازی شده است (گابو اخیرا در مورد تاسیس این مدرسه گفته است.که چون نمی‌توانسته ادبیات تدریس کند مدرسه سینمائی راه انداخته است!)
          به هر حال، با همه‌ی این سالگرد‌های تودرتو، و جشن‌ها و مراسم متعددِ مرتبط با آن‌ها، که بویژه دنیای اسپانیائی زبان را در ماه مارس جاری منقلب کرده است از خود گابو کمترین خبر در این روزها منتشر شده است. «گابو» در آستانه‌ی هشتادسالگی به ناگهان خود را از چشم جستجوگر دوربین‌های تلویزیونی و خبرنگاران روزنامه‌ها پنهان کرد و حاضر به شرکت در هیج یک از مراسم رسمی سالگرد هشتادسالگی‌اش نشد. او که معمولا در خانه بزرگش در مکزیکوسیتی ساکن است به یکی از دوستانش که در مکزیک خبرنگار است گفته بود که به زودی غیبش خواهد زد! و همین کار را هم کرد. «گابو» که شب تولدش در خانه بود حتی در مقابل ظریف‌ترین تلاش یک خواننده و نوازنده‌ی کلمبیائی توانست جلو وسوسه‌اش را بگیرد و پنجره خانه را برای دیدن خواننده‌ای که محبوبترین آهنگ بومیِ محل تولد او را به سبک نوازندگان مکزیکی پای پنجره‌اش می‌خواند و می‌نواخت باز نکند. «گابو» در آستانه‌ی هشتادسالگی، تنهائی را برگزیده بود!

Posted by reza at 12:39 PM

March 26, 2007

«بازگشتِ ملوان»

هرچه کردم نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و یکی از داستان‌های کوتاهِ «تریلوژی چرکین هاوانا» را به عنوان نمونه‌ی روشنی از سبک «واقع‌گرائیِ چرکین»، به فارسی برنگردانم. همانطور که قبلا گفته‌ام، این رمان در واقع مجموعه ده‌ها داستان کوتاه است که اکثر قریب به اتفاق آن‌ها دور و بر خاطرات شخص اول قصه می‌گردد. در این مجموعه تعدادی داستان کوتاه دیگر هم هست که حتی در همین حد هم به قصه‌های دیگر ارتباط ندارد، و شخصیت‌های آن مستقل از دیگرانند. یکی از این‌ها، همین داستان کوتاهِ «بازگشتِ ملوان» است که به اعتقاد من از نظر ساختار و شیوه‌ی بیان، نمونه‌ای درخشان از سبکِ داستان کوتاه نویسی است. یک دلیل دیگر هم برای انتخاب این قصه برای ترجمه از طرف من وجود داشت و آن هم این واقعیت است که در این قصه نسبت به قصه‌های دیگر این کتاب، کمتر از لغات و تعبیرات رکیک استفاده شده، گرچه به کلی خالی از آن هم نیست!
به هر حال این شما و این هم داستان کوتاهِ «بازگشتِ ملوان»، نوشته‌ی «پدرو خوان گوتی‌یِرز»:

□ ◊ □

بعد از دو سال که «کارمیتا» حتی یک کلام از ملوانش نشنیده بود، یک تلگراف از او رسید که از «ماراکایبو» فرستاده بود و می‌گفت در راهِ بازگشت است و سرشارِ از عشق اوست. کارمیتا نمی‌توانست آن را باور کند.
 « کاملا فراموشش کرده بودم. فکر می‌کنی خُل شده باشه؟»
 یک هفته بعد تلگراف بعدی رسید. «چند روزی در بندر "پوئرتو کابایو" سفرمان به تاخیر افتاد. سخت منتظر دیدارت هستم. همه‌ی عشق من!»
 این بار کارمیتا دوید رفت روی پشت بام، و خبر را با خوشحالی به همسایه‌ها داد. یک هفته وقت داشت که درست و حسابی فکر کند.
 «اوه، واسه دیدنش می‌میرم. اون مردِ رویاهای منه!»
 و بلافاصله برای رسیدنش برنامه‌ریزی کرد. رفت به اداره‌ی بازرگانیِ دریائی، و خودش را الکی همسر او معرفی کرد و از آن‌ها خواست یک تلگراف برایش بفرستند. «تلگرافت رسید. با آغوش باز منتطرت هستم. با بوسه.»
 همان روز عصر شروع کرد به بهانه گرفتن از «میگلیتو». این مرد یک سال بود از او و دو تا بچه‌هایش نگهداری کرده بود. چاق و نخراشیده بود، سبیل کلفتی داشت با یک خط ریشِ مدل قدیمی؛ مثل خرس هم پشمالو بود و همیشه عرقو و بوگندو. هفته‌ای سه چهار بار، هر وقت عشقش می‌کشید، به اتاق کارمیتا سری می‌زد. بعد کارمیتا بچه‌ها را دست به سر می‌کرد، در را می‌بست، و هر کاری او ازش می‌خواست می‌کرد. اگر عادت ماهانه بود از عقب ترتیبش را می‌داد. همیشه هم چهل پنجاه پزو برایش می‌گذاشت با یک تکه گوشت، یک ذره برنج یا یک مواد غذائی دیگر. واقعا دردسر زیادی نداشت و توقع بیجا هم نداشت. اما زن هم بدون او روزگارش نمی‌گذشت. گاهی که یک هفته نمی‌آمد کارمیتا می‌رفت کارگاه، دنبالش. تراشکار بود و پول خوبی درمی‌آورد که برای مخارج همسر و سه فرزندش، و نیز کارمیتا و دو بچه‌اش کافی بود. ولی فقط یک گرفتاری وجود داشت: کارمیتا نمی‌توانست تحملش کند. گاهی، لبِ تختخوابش می‌نشست و به طرف مجمسه‌ی کوچک لارنزوی مقدس که روی پاتختی بود، خم می‌شد و دعا می‌کرد:
 « لارنزوی مقدس، به من توی این دره‌ی تاریک کمک کن!»

 میگلیتو مثل یک گوریل بغلش می‌زد، و سفت فشارش می‌داد و می‌گفت «چرت و پرت نگو، بیا اینجا بینم!»
 این کار، همیشه بعد از اینکه میگلیتو یک کمی دراز می‌کشید پیش می‌آمد، معامله‌اش را که قدِ مال خر بود می‌مالید و نگاهش را از او که پس و پیش می‌رفت و لباسش را یکی یکی در می‌آورد و با این کار لحظه‌ی رفتن به رختخواب را به عقب می‌انداخت، .برنمی‌گرفت. این مراسم بیشتر میگلیتو را حشری می‌کرد. خوبی‌اش این بود که «دره‌ی تاریک» پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید چون زن یاد گرفته بود که چگونه کپلش را بجنباند و معامله‌ی او را توی خودش بچلاند که مرد نتواند بیش از پنج دقیقه خودش را نگه‌دارد و جیغی نکشد و خلاص نشود. میگلیتو بعد راضی می‌شد و خوابش می‌گرفت همیشه هم همین چیز را می‌گفت «تو وحشی هستی! مثل وحشی‌ها آخرین قطره منو می‌چلونی. تو یک پنجه‌ی مخملی لای پات داری!»
 و همه‌اش همین بود. چند دقیقه بعد، بعد از یک فنجان قهوه و سیگار، می‌رفت.
 دو روز بعد از اینکه تلگراف دوم رسید، کارمیتا یک دعوا با میگلیتو راه انداخت، زد زیر فنجان قهوه‌اش و او را متهم به خساست کرد، و اینکه دارد از او سوءاستفاده می‌کند، و بی‌تمجمج با تیپا بیرونش کرد.
 «دیگه قیافه‌تو اینجا نبینم. هیجوقت! اگه کاری بات داشته باشم به کارگاهت زنگ می‌زنم. از جلو چشمم گمشو و دیگه اینجا نبینمت!»
 میگلیتو مردِ کم حرف، یا اصلا بی‌زبانی بود. می‌دانست این زن وقتی به بیست پزو نیازش بیافتد خودش برمی‌گردد. به این خاطر حتی پاسخ او را نداد، شانه‌ای بالا انداخت و رفت.
 کارمیتا خبر رسیدنِ «لوئیزیتو» را به بچه‌های خودش داد. بچه‌ها او را به یاد نمی‌آوردند.
 «وقتی آمد، مبادا باش بی‌ ادبی کنین! از شما می‌خوام بغلش بزنین، سلامش بکنین، و بذارین برین بیرون. لای دست و بال ما نباشین. »
 بعد اتاقِ پنج در شش متری‌اش، واتاق زیرشیروانی را هم، خوب تمیز کرد. پائین، اتاق اصلی بود با یک اجاق، ظرفشوئی، چند قفسه‌ی کوچولو و یک دوش. آن بالا، در زیر شیروانی، تختخواب کارمیتا بود و تختی برای بچه‌ها که با هم می‌خوابیدند. یک آینه به دیوار زده شده بود، و در یک گوشه لباس‌هائی نخنما و لک و پیس، با چوب رختی‌ از لوله‌ای آویزان بودند. زن همه چیز را روبید تا کمترین گَردی جائی باقی نماند. حتی اگر تن‌اش در اثر گرما و رطوبت بو می‌گرفت معمولا برای روزها دوش نمی‌گرفت؛ از آب و صابون بدش می‌آمد. اما در تمیز کردن خانه وسواس داشت.
 برای این که چند خال موی سفید سرش را پنهان کند مویش را یک تیغ سیاه کرد. کارمیتا چهل و چهار ساله بود اما ده سال جوان‌تر به نظر می‌آمد. با دقت پاها و زیربغلش را تراشید و ناخن‌های دست و پایش را لاک صورتی زد که با رنگ تیره‌اش کنتراست زیبائی داشت. با تظاهر به میگرن، زن‌های پرحرف همسایه را دور کرد، و بچه‌ها را هم بیرون فرستاد.
 «غیر از برای خواب، برنگردین! باید بیشتر وقت بیرون بمونین. حالا دیگه پسرهای بزرگی هستین. پسرهای بزرگ بلدند از خودشون مواظبت کنن.»
  پسرانش ده، و دوازده ساله بودند، اما بازی جیم شدن را خوب بلد بودند. کارمیتا همیشه یک مردی را دور و برش داشت و بچه‌ها از وقتی پنج شش ساله شدند ساعت‌ها علافی می‌کردند بدون این که جائی برای رفتن داشته باشند. هر روز صبح به آن‌ها می‌گفت «سرِ راه نباشین!»
 وقتی همه چیز آماده شد، کارمیتا در حالی که به موسیقی سبک از «رادیو انسکلوپدی» گوش سپرده بود و رمان‌های عاشقانه قدیمی را که قبلا به شکل مسلسل در مجله «ونیدادس» منتشر شده بود می‌خواند،  به انتظار نشست. دو روز بعد وقتی لوئیزیتو پیدایش شد کارمیتا مثل خیار، خنک، آرام و خندان بود و بوی ادکلن می‌داد.
 دیر وقت شب بود که رسید، با شش چمدان عظیم که هر کدامش یک تُن وزن داشت. به ژاپن و چین و ویتنام سفر کرده بود و در هر بندری ایستاده بود. در راه بازگشت از کانال پاناما گذشته بود و به آرژانتین و برزیل و ونزوئلا و کلمبیا رفته بود. در جمع بیست و هشت ماه در سفر بود. هر چه بخواهی آورده بود، از ابریشم چینی و بادبزن ویتنامی تا فیل‌های بزرگ سفالی، ماریجوانای کلمبیائی،‌ جاسازی شده در بطری شامپو، ساعت‌های ژاپنی، و یک خرواز جواهر بدلی از هنگ کنگ. هزار و پانصد دلار هم پول داشت، و وقتی به خشکی رسید ده هزار پزو هم مزد این مدتش را گرفت.
 انگار کریسمس را با ظهور مسیح با هم یکی کرده بودند! و جشن بلافاصله شروع شد. از بس این مدت زن ندیده بود اسپرم ذخیره شده‌ی لوئیزیتو نزدیک بود از مغزش بیرون بزند و رگ‌هایش در خطر ترکیدن بود. کارمیتا همه‌ی لوندی‌اش را به کار گرفت. خیال داشت مدال طلای این کار ببرد و رکوردهای جهانی موجود را بشکند؛ به کمتر از این راضی نبود. در مدت چهل و هشت ساعت، دور چشمش حلقه سیاه افتاد، توی صورتش چروک پیدا شد، پنج کیلو وزن کم کرد، و دور گردنش پر از لک و جای مکیدن شد،‌ که او با افتخار آن را به زنان همسایه نشان می‌داد تا بدانند که مردِ او در واقع او را می‌بلعیده، و او هنوز هم زنی است که می‌تواند هر مردی را دیوانه کند.
 در فاصله‌های کوتاهی که مرد به او اجازه می‌داد از رختخواب بیرون برود، کارمیتا یواشکی چیزی از چمدان او کش می‌رفت و به در و همسایه می‌فروخت. دستمال، بلوزهای گلدوزی شده، کفش، شانه، عود، بودا، فیل، عینکِ آفتابی، اسباب‌بازی پلاستیکی. و همه به قیمتی قابل چانه‌زنی.
 جشن پایانی نداشت: رُم، آبجو، سیگار، غذای خوب و سکس. در یک جنده‌خانه‌ی قراضه در اُکازا، لوئیزیتو داده بود یک مروارید زیر پوستِ سرِ معامله اش گذاشته بودند که این چیز نوظهور آن‌ها را به خلسه می‌برد. مثل دیوانه‌ها عشق‌بازی می‌کردند و مروارید بینشان مالیده می‌شد.
 روز سوم لوئیزیتو از چنگ کارمیتا برای مدت کوتاهی در رفت، و رفت منزلِ مادرخوانده‌ی طالع‌بینش. به او پاکتی عود و بودا و دستمال گلدوزی شده و پنج دلار پول داد و از او خواست برادرانش را در سانتیاگو خبر کند.
 دو روز بعد چهار برادرش به هاوانا رسیدند، پشمالو، سیاه چرده، سرِ حال، که خنده از دهانشان نمی‌افتاد. از همان توی قطار مست کرده بودند و دنبال دعوا می‌گشتند تا ثابت کنند کسی از آن‌ها مردتر نیست. از این جور آدم‌ها بودند: جوان، سرزنده، و گنده تر از زندگی. لوئیزیتو برادر بزرگتر بود. سی و سه سالش بود. جوانترینشان بیست و هفت ساله بود. یک جوری همه در اتاق کارمیتا جا شدند و روی زمین اطراق کردند. جشن بالا گرفت. برادرهای دورگه‌ی حریص، با بدن‌های عضلانی و شورِ شادمانی، به خرید می‌رفتند و برای خودشان لباس‌های نو به رنگ روشن، اودکلن، و حتی دستبندهای قطور طلا می‌خریدند. توی بهشت بودند و احساس پادشاهی داشتند. موزیکِ بی وقفه، رُم، و غذا. نمایشی از کارناوال به سبک سانتیاگو بود: جشن کامل، بدون فکر به فردا. جشن مردانه بود؛ زن‌ها باید در آشپزخانه بمانند تا وقتِ رختخواب. کارمیتا این وسط گیر کرده بود. پنج برادر داشتند قدرت مردانگی‌شان را با پرخوری و مشروب‌خوری بی‌حد به نمایش می‌گذاشتند. چهارتا جنده‌ی ارزان آورده بودند و به نوبت زیر دوش، پشتِ پرده، ایستاده ترتیبشان را می‌دادند.
 کارمیتا سه روز تحملشان کرد، روز چهارم هم کرد. روز پنجم، در یک لحظه‌ی هوشیاریِ زودگذر، همه‌ی غنائم جنگیِ درونِ چمدان‌ها را در خانه‌ی همسایه پنهان کرد. جیبِ لوئیزیتو را، وقتی خواب بود گشت و دید فقط سیصد دلار، و هفتصد پزو باقی مانده است. عصبی شد. چطور این مردیکه‌ی گُهِ مست توانست با برادرهای احمقش این همه پول را در این چند روز به باد بدهد؟ از خشم، اشک به چشمش آمد و درست قبل از اینکه با یک کشیده بیدارش کند جلو خودش را گرفت. پولی که می‌توانست دو سال با آن سر کند در چند روز تلف شده بود. لحظه‌ای اندیشید و بعد تصمیمش را گرفت: سیصد دلار، و هفتصد پزو را برداشت و زیر تشک پنهان کرد. بعد با تکان دادن پای لوئیزیتو او را بیدار کرد.
 «ببین، آقای باهوش! بلندشو از جات. من دیگه بسمه! برو خوابِ بعد از مستی‌رو، توی جهنم بکن!»
 ساعت دو صبح بود، و همه سروصدا را روی پشت بام می‌شنیدند. همه‌ی همسایه ها منتظر همین بودند؛ می‌دانستند کارمیتا دیر یا زود جوش می‌آورد.
 «چته، زن؟ بذار بخوابم.»
 لوئیزیتو چنان مردسالار بود که فکر این‌که یک زن بتواند اعتراض کند از ذهنش نمی‌گذشت. تا آنجا که به او مربوط می‌شد جشن‌شان طبیعی بود، تا حدودی هم سنتی، و می‌توانست تا وقتی پول باقی بود ادامه یابد. همیشه همین‌طور بود. برادرها بیدار شدند و حس کردند که کارمیتا دارد آن‌ها را ازخانه بیرون می‌اندازد.
 «لوئیزیتو، زنکه خُل شده. دو تا بزن تو گوشش، مرد خونه‌ای تو.»
 اما کارمیتا یک کارد بزرگ در دست داشت.
 «دستتو بلند کنی، قطعش می‌کنم!»
 کارد، در دست یک زنِ مصمم و عصبی، وقتی سوت کشان هوا را ببرد، مردترین مردها را هم نگران می‌کند.
 «زنیکه دیوونه شده، بیا بزنیم بیرون پیش از اینکه کسی رو بزنه.»
 «لکاته‌ی نمک نشناس! براش جشن گرفتیم حالا داره بیرونمون می‌کنه.»
 لوئیزیتو سعی کرد کنترل شرائط را به دست بگیرد.
 «شماها برین یک دقیقه بالا روی پشت بوم تا من باهاش حرف بزنم.»
 «تو گُهِ مست، اولین نفری هستی که باید بری گمشی!»
 «آخه عزیزم، چطور می‌تونی همینجوری همه چیزو به هم بزنی. من می‌خوام بات ازدواج کنم...»
 «گور پدر همه‌تون. گمشو و برادراتو با خودت ببر. دیگه هرگز نمی‌خوام بنینمت.»
 به عنوان آخرین تیرِ ترکش برای تحریک جنسی کارمیتا، لوئیزیتو معامله‌ی کلفت و خوش‌تراش، و تخم‌های پُف کرده‌اش را درآورد و شروع کرد به مالیدنشان.
 «کارمیتا، اینا همه مال توئه. مطمئنی اینا رو نمی‌خوای؟ اگه بخوای، بچه‌ها را می‌فرسم خونه و خودمون دوتا دوباره تنها می‌شیم.»
 «نه، نه، فراموش کن. هیچ چیز دیگه نظر منو عوض نمی‌کنه. معامله‌تو بذار تو شلوارت مادرقحبه وگرنه با همین کارد تکه تکه‌اش می‌کنم.تو یک گردن کلفتِ بدردنخوری. برادارات هم مثل خودت. می‌خوام همتون برین بیرون از اینجا!»
 «اما کارمیتا، آخه این همه روزهای خوب که با هم بودیم چی می‌شه؟ نذار حالا که عصبانی هستی همه‌چیز تموم بشه. من دلم می‌خواد یک بچه از تو داشته باشم، عزیزم.»
 «بچه؟ واسه چی؟ که یک حیوونِ مست مثل خودت از آب در بیاد؟»
 «عزیزم، من دو سال توی کشتی با رویای تو سر کردم. این کارو با من نکن.»
 «رویای منو می‌دیدی؟ برو این خوش‌رقصی‌ها رو برای بردن یکی دیگه تو رختخواب بکن! دو سالِ تموم نه یک کارت و نه چهارتا پزو فرستادی و حالا ادعا می‌کنی همه چیز درسته. گمشو بیرون!»
 «آه، عزیزم، تو خیلی وحشی شدی!»
 تا مدتی به همین طریق ادامه دادند. کارمیتا هرگز کارد را زمین نگذاشت و اجازه نداد لوئیزیتو با زبان شیرینش به او نزدیک شود. بالاخره ملوان کوتاه آمد. گریه‌کنان لباس پوشید و رفت پشتِ بام. برادرهایش از او نفرت داشتند.
 «چطور می‌تونی، لوئیزیتو؟ خجالت بکش! مردِ واقعی گریه نمی‌کنه. تو یه مردی یا یه خواجه؟»
 «این زنیکه ازرش اینو نداره. لبخند بزن! برمی‌گردیم سانتیاگو و دوباره به جشنمون ادامه می‌دیم.»
 کارمیتا یک چمدان خالی را پشت سرشان پرتاب کرد.
«برین گمشین وگرنه پلیس رو سر خیابون خبر می‌کنم و کاری می‌کنم که از تو سلول سر در بیارین. گمشین!»
و در را روی صورتشان محکم بست. لوئیزیتو چمدان خالی را برداشت و رفتند.
روز بعد، کارمیتا رفت بیرون تا یک فیل ساخته شده از چینی بدلی را بفروشد. بزرگ بود، چهل سانت قد داشت. می‌خواست پنج دلار بفروشدش. یکی از همسایه‌ها سه دلار خریدش. کارمیتا، راضی، پول را گرفت.
«این آخرین چیزی بود که از ملوان داشتم.»
بعد رفت بیرون به طرف تلفن، تا به مگلیتو زنگ بزند.

□ ◊ □

Posted by reza at 1:34 PM

March 19, 2007

«شعری برای سال نو»

چند هفته پیش، به مناسبت روزِ گرامی‌داشت عشق، دو بند از یک شعر بلند از «ویکتور هوگو» را برایتان به فارسی برگرداندم، و باقی را همان وقت برای فرا رسیدن سال نو خودمان ذخیره کردم چرا که عنوان آن «شعری برای سال نو» است، گرچه مسلما ویکتور هوگو آن را برای سال نوی ما ایرانیان نسروده بوده است!
          هر چه هست، آرزوهائی که برای تو، هر نازنینی که باشی، در این شعر ساده و انسانیِ «ویکتور هوگو» آمده است، آرزوهائی است که من هم در آستانه‌ی سال تازه، از گوشه‌ی این شهر دور از وطن اصلی و وطن دومم، از صمیم قلب برایت دارم.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

Posted by reza at 10:47 PM

March 17, 2007

واقعگرائیِ چرکین

این عنوانِ یک جنبش ادبی در آمریکای شمالی است که چند دهه بیشتر سابقه حضور در عرصه‌ی گسترده‌ی ادبیات جهانی ندارد. «واقعگرائیِ چرکین  Dirty Realism» پیش از همه در قصه‌نویسی کوتاه آمریکائی در دهه هفتادِ قرن گذشته متولد شد که اهل فن آن را شاخه‌ای از «مینی‌مالیسم = ایجازگرائی» می‌دانند. و همچنان که از نامش برمی‌آید به بخش تاریک و چرک و ناشایست واقعیت‌های روزمره می‌پردازد. من تا کنون هیچیک از داستان‌های کوتاه نامداران آمریکائی این سبک ادبی مثل «ریموند کاروِر» یا «توبیاس ولف» را نخوانده‌ام اما همین حالا خواندن رمان هم‌سبک کوبائی آن‌ها، «پدرو خوان گوتی‌یِرز» را با عنوان «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» به پایان برده‌ام؛ رمانی چهارصد صفحه‌ای که هفت سال پیش برای اولین بار در اسپانیا منتشر شد و تا کنون به بسیاری از زبان‌های اروپائی ترجمه شده است (این کتاب تا کنون در خود کوبا منتشر نشده، گرچه نویسنده‌اش همچنان در هاوانا ساکن است).

 پیش از این‌که شمه‌ای از این رمان بگویم اجازه بدهید اشاره‌ای هرچند مختصر به نویسنده‌اش بکنم. «پدرو خوان گوتی‌یِرز»، روزنامه‌نگار، شاعر، رمان‌نویس، نقاش و مجسمه‌ساز است که تا کنون چند جایزه معتبر ادبی در اسپانیا و ایتالیا به رمان‌هایش تعلق گرفته و کتاب‌هایش، بویژه رمان‌های او، به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌اند. این را پیشاپیش گفتم تا وقتی از محتوای چرکین کتاب و زبان چرکین‌تر آن یاد کردم خیال نکنید با یک نویسنده لومپن بی‌مقدار روبروئید.
و اما رمانِ «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» بیش از این که یک رمان باشد در واقع مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه به هم پیوسته است که فصل مشترکتشان چرکی و کثافت و فحشاء و اعتیاد و دزدی و جاکشی است در بستر گرسنگی و بی‌پناهی و ناامیدی و بی‌آینده‌گی مردم محروم کوبا. زمانِ وقوع قصه‌های این رمان، نیمه‌ی اول دهه نودِ قرن پیش است یعنی زمانی که با آغاز روندِ فروپاشی شوروی، و قطع کمک‌های مالی «برادر بزرک»، و بی‌سیاستی‌های حزب کمونیستِ حاکم، قحطی و بی‌کاری و بی‌آبی و بی‌برقی، سال‌های چرکینی را برای مردم عادی به همراه داشت. اما آن‌چه این رمان را از کارهای مشابه که به درد و رنج‌ها و سیاهی‌های یک جامعه می‌پردازند متمایز می‌کند،‌ و در واقع آن را به «واقع‌گرائی چرکین» تعلق می‌بخشد، زبان چرکین، زشت، بی‌پروا و به شکل شگفت‌انگیزی به دور از حرمتِ کلام است که کمتر نویسنده‌ای در یک کار جدی ادبی از آن استفاده می‌کند (برخی از قصه‌های قصه نویس خوب خودمان، اکبر سردوزآمی، به اعتقاد من نمونه‌ای از سبک «واقع‌گرائی چرکین».در ادبیات خود ماست، گرچه زبان سردوزآمی بسیار کنترل شده‌تر است.)
          نویسنده‌ی رمانِ «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» در عین ایجاز و وسواس در به کار بردن زبانی ادبی و به زیبائی شکل‌گرفته، بی‌ادبانه‌ترین لغات و عبارات را به راحتی بر قلمش جاری می‌کند و چنان ساده از آن می‌گذرد که انگار هیچ حرف رکیلی ننوشته‌است. تشریح روابط جنسی آدم‌ها با چنان جزئیاتی تصویر شده، و با زبانی چنان بی‌پرده بر کاغذ آمده که برگردان تکه‌ای از آن را برای دادن نمونه‌ای‌ به شما برای من مشکل می‌کند. شخصیت اصلی رمان که قصه را به صورت اول شخص تعریف می‌کند نه تنها همنامِ خود نویسنده است بلکه وقتی کمی از زندگی‌نامه خود او اطلاع داشته باشید در خیلی از جهات شباهت‌های چشمگیری بین آندو وجود دارد. به هر حال قهرمان قصه‌ی او روزنامه‌نگاری است که به دلیل ناسازگاری با حزب حاکم بی‌کار شده‌است. مردی است چهل و چند ساله، شیفته‌ی زن، ماری‌جوانا، و الکل. همسرش که یک نقاش بوده است تحمل زندگی در کوبا را نیاورده و در اولین فرصتی که به دست می‌آورد به میامیِ آمریکا می‌رود و هرگز برنمی‌گردد. بی‌کاری و بی‌پولی، قهرمان قصه را که در زندگی به هیچ جیز پایبندی ندارد به دزدی، جیب‌بری، قاچاق، حتی گدائی و جاکشی می‌کشاند و نویسنده به راحتی این مراحل سقوط را مثل یک امر طبیعی تعریف می‌کند. قهرمان کتاب در مورد خودش می‌گوید:
          «من گُه به‌همزن هستم. نه فکر کنید که توی گُه دنبال چیزی می‌گردم. معمولا چیزی پیدا نمی‌کنم. نمی‌تونم بگم: اوه، ببین، من یک الماس وسطِ گُه پیدا کردم. یا یک ایده عالی وسطِ گُه پیدا کردم. یا یک چیز خوشگل پیدا کردم. قضیه اینجوری نیست. من دنبال هیچی نمی‌گردم و هیچوقت هم هیچی پیدا نمی‌کنم. در نتیجه نمی‌تونم بگم من یک آدم بدردبخور، یا از نظر اجتماعی مفید هستم. من همان کاری را می‌کنم که بچه‌ها می‌کنن: می‌رینن و با گُه‌شون بازی می‌کنن، بوش می کنن، می‌خورنش و اینقدر حال می‌کنن تا مامان بیاد و از میون گُه برشون داره...»
 ییش از نیمی از حجم کتاب شرح هم‌بستری‌های او با این و آن همکار، این و آن همسایه، این و آن فاحشه در بسترهائی بویناک، چرکین و لجن‌الود است، با زبانی که هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد. دستم نمی‌رود نمونه‌ای به دست بدهم. فقط تعریف قهرمان قصه را از سکس برایتان ترجمه می‌کنم:
         « داشت متکا را گاز می‌گرفت ولی هی پشتش رو بالا می‌آورد و بیشتر می‌خواست. شاهکاره، این زن! .وقتی تمام شد، همه جام گُهی بود، و این حالشو به هم زد. حالِ من رو، نه. من در مقابل این چیزا قوی‌ام. سکس باحیائی برنمی‌داره. سکس تبادل آب و عرق و بو و شاش و گُه و میکرب و باکتریه. اگه نباشه سکس نیست...»
          دیگر یس است. فکر کنم به اندازه کافی با این سبک و سیاق آشنایتان کردم!
          در ختم این مطلب، این را هم بگویم که در میان چند نقد که بر این کتاب نوشته شده، جمله‌ای از نقدنویس روزنامه «گاردیَن» را بسیار صائب می‌دانم که نوشته‌است «این یک رمانِ خوبِ بد است!»

Posted by reza at 8:57 PM

March 8, 2007

از رمان "برف"، و خالقش

آخرین رمان‌نویسی که تا کنون جایزه والای نوبل ادبیات را برده است "اُرهان پاموک"، قصه‌پرداز جوان تُرک است که تنها سه سال پیش با رمان "نام من سرخ است" شهرتش از مرزهای ترکیه گذشت، و حالا پس از دریافت نوبل ادبیات سال 2006، به نامدارترین نویسنده‌ی خطه‌ی شرق بدل شده است. من ساعتی بیش نیست که از خواندن رمان "برف" که پاموک، پس از رمان "نام من سرخ است" انتشار داد فارغ شده‌ام و می‌خواهم بیش از آن که از فضای غریبِ رمان در بیایم به کسانی که آن را نخوانده‌اند معرفی‌اش کنم. چون خودم را نقدِ کتاب‌نویس نمی‌دانم، هیچ آدابی و ترتیبی نمی‌جویم و هرچه در رابطه با این رمان به ذهنم برسد بر قلمم جاری می‌کنم.

        

اول این را بگویم که چون به زبان ترکی آشنا نیستم برگردان انگلیسی آن را خوانده‌ام که کمتر از دو سال پیش در نزدیک به چهارصد و پنجاه صفحه در انگلستان منتشر شده است. بعد بروم سر خلاصه‌ای از قصه: یک شاعر نیمه معروفِ تُرک، که در اثر کودتای دهه‌ی هشتاد نظامیان در ترکیه، به آلمان گریخته است پس از دوازده سال اقامت در فرانکفورت به عنوان پناهنده سیاسی، همین چند سال پیش برای اولین بار به وطنش برمی‌گردد، و به تقاضای یکی از روزنامه‌های استانبول برای تهیه گزارش در مورد اپیدمی خودکشی میان دختران نومسلمانِ جوان، و نیز پوشش دادن به انتخابات شهرداری، که پیروزی کاندیدای یک حزب نیمه‌بنیادگرای اسلامی در آن پیش‌بینی می‌شود، به شهر قدیمی و تاریخی آنسوی ترکیه در استان "آناتولی"، به نام "کارس"، اعزام می‌شود.

            در طول این رمانِ پرماجرا، نویسنده نه تنها تصویری شفاف از این شهر فقرزده و عقب‌مانده با مردمی درمانده به دست می‌دهد، بلکه به بهانه‌ی تشریح ساختمان‌ها و اماکن باقی‌مانده یا نابود شده‌ی دوران‌های مختلف تاریخی، قصه‌ی پر فراز و نشیب هزار ساله‌ی این شهر را از اشغال آن توسط روسیه تزاری، تا حکومت خودمختار ارامنه، و اشغال توسط امپراتوری عثمانی، و تسلط مجدد روس‌ها، این بار در دوره‌ی کشور شوراها، و بالاخره رفتن زیر نگین "آتاتورک"، در بافتی خلاق با خط اصلی قصه، به زیبائی بازگو می‌کند.

            و اما عنوان "برف" برای این رمان که در سراسر کتاب با آن بازی فلسفی تفکربرانگیزی شده است، برمی‌گردد به این واقعیت ساده که شاعر ما، این سفر را در زمستان می‌کند و در طول اقامت سه روزه‌‌ی او در شهر "کارس"، برف لاینقطع می‌بارد. شاید حتی یک صفحه از این کتاب نسبتا پرحجم نباشد که در آن از برف یاد نشده باشد، چه به صورت تشریح دانه‌های درشت آن در هوا، و یا فرش سفید آن بر زمین، و چه به مفاهیمی عمیق‌تر و سمبلیک.

            همانطور که گفتم اقامت شاعر در "کارس" فقط سه روز طول می‌کشد اما نود و پنج در صد کتاب شرح همین سه روز است؛ ساعت به ساعت و حتی اغلب، دقیقه به دقیقه. و اما شاعر، جدا از دو انگیزه‌ای که برای سفر از آن یاد شد، یک انگیزه‌ی شخصی نیز دارد آن هم دیدار با یکی از زیباترین دختران دوران تحصلیش در استانبول است، که می‌داند سال‌هاست در "کارس" زندگی می‌کند و اخیرا هم از شوهرش جدا شده (که بعد هم می‌فهمد شوهر قبلی او کسی نیست جز همان کاندایدای حزب اسلامگرا، برای مقام شهرداری "کارس")، با این آرزو که دست او را بگیرد و به عنوان همسر به فرانکفورت برگردد و برای اولین بار مزه‌ی خوشبختی را در زندگی بچشد...

            اگر بخواهم از ماجراهای در هم بافته، و گاهی غیرقابل باوری که بر شاعر در هر ساعت می‌گذرد کلامی هم بنویسم، کار بسیار به درازا می‌کشد. تعداد شخصیت‌های این رمان به قدری زیادند که من تا کنون در هیچ رمانی حتی با حجمی دو برابر این کتاب ندیده‌ام، و جالب این‌که هر کدام با دقت و وسواس تصویر شده‌اند و چهره‌ای یگانه در قصه دارند. از خود شاعر و معشوقه‌اش که بگذریم با ده‌ها شخصیت دیگر آشنا می‌شویم با علائق سیاسی و نظرگاه‌های اجتماعی متفاوت: دانشجوی مدرسه الهیات، شیفته‌ی نزدیکی به خدا؛ تروریست تندرو اسلامی، مُلهم از آیت الله خمینی؛ چپِ معتقد به مبارزه مسلحانه، چپِ معتقد به تحولات اجتماعی، نظامی خشک مغز امنیتی، نظامی وطن دوست ضد مذهب، دختران افشان‌موی دیروز و مقنعه‌پوش امروز؛ کُردِ عضو پ.کا.کا؛ کُردِ طرفدار آزادی نوشتن به زبان کردی؛ روزنامه‌نگار قلم به‌مزد؛ بازیگر تئاتر شیفته‌ی بازیگری در نقش اتاتورک؛ و و... 

            و همه‌‌ی این شخصیت‌ها بازیگران یک نمایش عجیب و پرماجرایند که گاهی به چرندبافی می‌زند (به معنای بَدَش نگیرید، چرندبافی یا "آبسِردیتی" شیوه‌ای بیانی است در نمایش و رمان‌نویسی که گاهی به تساهل "پوچی" ترجمه می‌شود، که البته معنای دیگر همین لغت هم هست). نمایش اما این است: فردای رسیدن شاعر ما به "کارس"، و تنها یک روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری، مدیر یک موسسه آموزشی که طبق دستور از مرکز، دختران با حجاب را به کلاس راه نداده و یکی از دختران محجبه، ظاهرا به همین خاطر خودش را دار زده است، در یک کافه‌تریا، توسط یک جوان مذهبی متعصب به ضرب گلوله کشته می‌شود. همانروز بارش ِ برف چنان سنگین می‌شود که تمامی راه‌های ورود و خروج به "کارس" بسته می‌شود و تماس شهر با همه‌ی دنیا، از جمله آنکارا قطع می‌شود. در این شبِ سفیدِ برفی است که دشمنان سیاسی متفاوت، که تنها در مخالفت با شهردار شدن نماینده حزب فناتیک اسلامی هم‌صدایند، و از ترور مدیر مدرسه تکان خورده‌اند، در طول اجرای یک نمایش میهنی بر روی صحنه‌ی تئاتر شهر، که مستقیما از تلویزیون محلی نیز پخش می‌شود، دست به یک کودتای نظامی می‌زنند که تنها دو روز ادامه می‌یابد. وقتی بارش برف آرام می‌گیرد و راه‌ها دوباره باز می‌شود، همه چیز به شکل سابق برمی‌گیرد، جز جای گلوله‌هائی که بر پیشانی قربانیان این بازی، و زخمی که بر دل بازماندگان این حادثه، برای همیشه برجا می‌ماند.

            دو کار دیگر هم دارم که انجام دهم پیش از اینکه این نوشته را ببندم. اولی، آوردن تکه‌ای از نظر بسیار صائبِ یکی از منتقدین است که با اشاره به آکروبات‌بازهائی که همزمان چندین توپ را به هوا می‌اندازند و یکی یکی می‌گیرند، می‌نویسد: "پاموک (نویسنده)، به قدری توپ به هوا می‌اندازد که آدم نمی‌تواند فرق بین تحقیق در مورد ریشه اعتقاد مذهبی را از آزمونِ ترکیه‌ی مدرن، یا تفحص در مورد رابطه‌ی شرق و غرب را از طبیعت خود هنر، از یکدیگر تمیز دهد."

            و دومی ترجمه‌ی یک صفحه از رمان است، تا کمی به حِسّی که در آن است نزدیکتان کنم. این تکه، بخشی از گفتگوی جوان مسلمان تروریست است با قربانی‌اش (مدیر مدرسه‌ی دخترانه) در یک کافه‌تریا، که از روی نوار ضبط صوتی که پلیس زیر لباس مدیر، برای چنین لحظاتی نصب کرده بود، پیاده شده است:

[این کاغذو  بگیر. بیا خودت حکم مرگت رو بخون... (سکوت) مثل زنا گره نکن. با صدای بلند و قوی بخونش. عجله کن، عوضی. اگه عجله نکنی شلیک می‌کنم..../ "من، نوری ایلماز، یک خدانشناس هستم"... ولی پسرم من خدانشناس نیستم. / ادامه بده / پسرم تو که وقتی دارم اینو می‌خونم شلیک نمی‌کنی، نه؟ / اگه دنبال هم نخونی می‌کنم./ "من اعتراف می‌کنم که ماموریت داشتم در یک نقشه‌ی پنهانی مسلمانان ترکیه را از راه به در کنم و آنها را برده غرب کنم. و در مورد دخترانی که حجاب دارند و به پیروی از نوشته‌ی قرآن حاضر نبودند چارقدشان را بردارند چنان وحشیانه عمل کردم که یکی از آنها تحمل نیاورد و خودکشی کرد..." اما پسر عزیزم، با اجازه‌ات می‌خوام اعتراض کنم. خیلی سپاسگزار می‌شم اگر اعتراض منو به کمیته‌ای که تو را اینجا فرستاده برسونی. این دختر به خاطر محرومیت از کلاس خودکشی نکرد... اون به خاطر دلشکسته شدن خودکشی کرد... اون انقدر ساده بود که حاضر شده بود با یک پاسبان که بیست و پنج سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه... لطفا منو ببخش ولی – لطفا هفت تیرتو پائین بیار، پسرم – ولی وقتی پاسبان گفت که زن داره و نمی‌تونه اونو بگیره دلش شکست / خفه شو، بی‌آبرو. / لطفا شلیک نکن. اگر بکنی فقط آینده خودتو تباه کردی. / بگو معذرت می‌خوای / معذرت می‌خوام پسرم، شلیک نکن. / دهنتو باز کن می‌خوام هفت تیر رو بذارم تو دهنت. بعد دستت رو بذار رو ماشه و خودت اونو بکش. البته باز هم ملعون باقی میمونی اما اقلا شرافتمندانه می‌میری. / (سکوت)... / پسرم، اگه فکر می‌کنی منو می‌کشی و با آخرین اتوبوس از "کارس" فرار می‌کنی بذار بت بگم که به خاطر برف همه جاده‌ها بستن. حرکت اتوبوس ساعت شش لغو شده. / من داشتم تو خیابونا می‌گشتم که خدا تو رو فرستاد اینجا. اگه خدا تو را نمی‌بخشه من چرا ببخشم؟ آخرین حرفتو بزن. بگو الله اکبر/ پسر جان، بنشین، به‌ات اخطار می‌کنم، این دولت همه شماها رو می‌گیره و همه‌تونو دار می‌زنه. / بگو الله اکبر / آروم باش، پسرم. بنشین. یکبار دیگه به‌اش فکر کن. ماشه رو نکش. دست نگهدار. (صدای شلیک. صدای یک صندلی که عقب کشیده می‌شود. /نزن، پسرم. / (صدای دو شلیک دیگر. یک ناله. صدای تلویزیون. یک شلیک دیگر. سکوت).]

Posted by reza at 8:49 PM | Comments (1)

March 5, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه پایانی

چند قطعه عکس فوریِ بدون رتوش

حاجیه خانم در این دو روزی که از آمدن مرجان می‌گذرد از سر سجاده بلند نشده است. مهتاب و نیره، دو دختر بزرگ‌ترش، یک چشمشان به بچه‌هایشان است و یک چشمشان به او که به بهانه‌ی عبادت و بجا آوردن نذورش وسط اتاق سر سجاده نشسته است و به راهی که بتواند او را از این بن‌بست برهاند می‌اندیشد. مرجان که چند دقیقه‌ای بیش نیست از بازجوئی غیر منتظره، در اداره آگاهی برگشته است با چشمانی گود افتاده و موهائی که از پریشانی دو برابر همیشه به نظر می‌رسد جلو پنجره‌ی اتاقش ایستاده و به قصابی که وسط حیاط، کنار حوض، لاشه‌ی یک گوسفند ذبح شده را به درخت آویخته و دارد پوستش را می‌کند چشم دوخته است. فکرش از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و تمرکزش را از دست داده است. می‌داند ساعات تعیین کننده‌ای در پیش رو دارد ولی دیگر توان اندیشیدن به آن، و آماده کردن خود برای این لحظات حساس را ندارد. هرچه می‌شود بشود! از دو شب پیش، وقتی کارآگاه او را با ماشین خودش از چلوکبابی خیام به کارگاه نقش آورد و به آقا داشی تحویلش داد با اینکه چندین بار با اکبر آقا روبرو شده است اما هیچکدام نه یک کلام با هم حرف زده‌اند و نه حتی یکبار در چشم هم نگاه کرده‌اند. دیروز صبح وقتی به خواست کارآگاه، اکبر آقا مرجان را با ماشین خودش برای معاینه به پزشکی قانونی می‌برد هر دو دردناک‌ترین لحظات زندگیشان را گذرانده بودند. مرجان که روی صندلی عقب نشسته بود چنان در صندلی فرو رفته بود که گوئی اصلا وجود نداشت. اکبر آقا هم از ترس اینکه مبادا چشمش به گوشه‌ای از لباس او بیفتد حتی یکبار به آئینه عقب ماشین نگاه نکرده بود. بازگشت هم کم از رفت نداشت. با اینکه پاسخ پزشکی قانونی خیال اکبر آقا را از سلامت کامل خواهر کوچکش آسوده کرده بود اما آنچه مثل خوره جانش را می‌خورد هیچ آرام نگرفته بود. مرجان را از چشمش بیشتر دوست داشت و چاره‌ای جز اینکه خشمش را فرو بخورد نداشت. و این خشم فرو خورده مثل لقمه‌ای نم نکشیده سر راه حلقش گیر کرده و نفسش را بند آورده بود.

            امروز صبح هم وقتی اکبر آقا نگران و کلافه از کارگاه به خانه آمد تا او را برای بازجوئی به اداره آگاهی ببرد در تمام طول این راه بلند، به او نگفت مقصد کجاست و هدف از این کار چیست. مرجان در یک لحظه که اتومبیل از مقابل یک گاراژ مسافربری رد می‌شد این فکر از ذهنش گذشت که مبادا آقاداشی برای راحتی از شّرش می‌خواهد او را بدون هیچ دَنگ و فَنگی با اتوبوس به کازرون، منزل آقا فریبرز، پسر عموی ناتنی و خواستگارش، بفرستد. سکوت آقا داشی تا غروب همانروز بیشتر ادامه پیدا نمی‌کند. وقتی بعکس روزهای پیش، سر موقع دفتر کارگاه را می‌بندد و به خانه می‌آید پس از یک احوالپرسی سرسری با نّیره و مهتاب، سری به اتاق حاجیه خانم که "عزیز" صدایش می‌کند می‌زند و پس از سلامی کوتاه می‌رود روی ایوان و به قصاب که کارش تمام شده و دارد با آبپاش خونابه را از آجرفرش حیاط می‌شوید نگاه می‌کند. لحظاتی همچنان بی‌حرکت، گوئی در مقابل یک دوربین عکاسی، می‌ایستد و سپس با ذهنی آماده برای اعلام نظرش مستقیم به اتاق مرجان می‌رود. "وسائلتو امشب جمع کن فردا اول وقت با عزیز می‌ریم کازرون." مرجان انگار منتظر شنیدن این خبر بوده باشد بلافاصله می‌گوید "چشم، آقاداشی" چند ساعتی است که باور کرده است که دیر یا زود می‌باید همراه با آقا فریبرز در یک عکاسی مثل عکاسی سایه، اما در شیراز، در مقابل دوربین کسی مثل آقای شجاعی، ارباب سابق من، بنشیند و در لباس سفید عروسی عکسی به یادگار بیاندازد.

آقای شجاعی دو هفته از بانک ملی مرخصی گرفته است تا پیش از پیدا کردن جانشینی برای من ناچار نباشد عکاسی سایه را ببندد. اول صبح است و او هنوز درست و حسابی پشت میزش جابجا نشده که صدای زنگوله، نگاهش را به سوی در می‌کشد. بی‌آنکه صدائی از آن خارج شود دهانش بی‌اختیار می‌جنبد. "لعنت بر شیطان!" کارآگاه لبه‌ی کلاه لگنی‌اش را تاب تازه‌ای می‌دهد و آنرا از سر برمی‌دارد. چشمان نگران و عصبی آقای شجاعی که حالا مثلا به احترام او از جا برخاسته است دودو می‌زند.کارآگاه از او می‌خواهد چند دقیقه در عکاسی را ببندد تا کسی مزاحمشان نشود. آقای شجاعی با اکراه تمام در را می‌بندد. "فقط یک سئوال و جواب ساده است، در مورد قادر." آقای شجاعی که دیگر از نام من و قادر عُقش گرفته است هرچه از قادر می‌داند بازگو می‌کند. کارآگاه که حرف دندانگیری نشنیده است از آقای شجاعی اجازه می‌گیرد یکبار دیگر قفسه‌های تاریکخانه و استودیو را بگردد. اما آنچه را به دنبالش است نه در سوراخ سنبه‌های نیمه تاریک این دو جا که در کشو میز من در دفتر روشن عکاسی پیدا می‌کند؛ عکس‌های عبدالله بنا و زن و شش بچه‌ی کون برهنه‌اش که قادر در کپرآباد انداخته است.

مامور سازمان امنیت در اداره آگاهی، نگاهی سرسری به عکس‌ها می‌اندازد و بعد برگه‌های بازجوئی قادر را در مورد عکس‌های لختی از دست کارآگاه می‌گیرد و با دقت سین جیم‌ها را مطالعه می‌کند.

            سین: چرا به تکثیر عکس لختی ادامه ندادی؟

            جیم: فهمیدم کار من نیست.

            سین: مگر احتیاج به پول نداشتی؟

            جیم: چرا داشتم.

            سین: پس چرا دنبال کار را نگرفتی؟

            جیم: چون از فضای این کار بدم می‌آمد. به نظرم شرافتمندانه نبود.

            ...

            سین: چطور شد عکاس شدی؟

            جیم: عاشق عکاسی هستم.

            سین: اگر عکاس نمی‌شدی چکاره می‌شدی؟

            جیم: شکارچی.

            سین: چی؟

            ...

            سین: از عکاسی چه توقعی داری؟

            جیم: راستگوئی.

            سین: به کی؟

            جیم: به دوربین.

            مامور سازمان امنیت، دیگر نیازی به مطالعه بیشتر احساس نمی‌کند. برگه‌های بازجوئی و عکس‌های کپرآباد را به کارآگاه برمی‌گرداند و یکسر به طرف تیردوقلو می‌راند. او تا چنگ انداختن به گنجینه‌ی بی‌همتائی که بصورت ده‌ها قطعه عکس، در چهار آلبوم بزرگ ذخیره شده و در ته یک صندوق چوبی در اتاق کوچک قادر مدفون است، فقط یکساعت فاصله دارد.

□□□

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و شش

رستمخان در پستوی قهوه‌خانه‌اش یک جای اختصاصی برای رشید تدارک دیده است. کلید در حیاط خلوت کوچکی که در پستو به آن باز می‌شود را به رشید داده است تا هر وقت خواست بتواند بیاید. رشید حالا دیگر به جای در اصلی، با موتور زوندآپِ خوشدستش، به کوچه‌ی باریک جنب قهوه‌خانه می‌پیچد، موتورش را در حیاط خلوتِ امن می‌گذارد و وارد قهوه‌خانه می‌شود. از وقتی موتوردار شده فاصله‌اش با همگردان سابقش خیلی زیاد شده است. هیچکدام از بچه‌ها سختش نیست که به رشید به چشم اربابِ تازه، گیرم خیلی جوان، نگاه کند. بچه‌ها هر وقت ندا برسد، می‌آیند سهمشان را در قهوه‌خانه از رشید می‌گیرند و در چهارگوشه‌ی شهر به مشتری‌هایشان می‌رسانند. رستمخان مدتی است که خودش کمتر در قهوه‌خانه می‌ماند. از وقتی قمارخانه‌ی آقا یحیی در پامنار را به دستور او راه‌اندازی کرده است گودرز، شاگرد مورد اعتمادش، کارهای قهوه‌خانه را می‌گرداند. گودرز بچه‌ی کرمانشاه است. هرچند از همه‌ی خلافکاری‌هائی که در قهوه‌خانه می‌گذرد آگاهی دارد اما دست خودش از مواد پاک است. تنها کسی که تماسش با آقا یحیی بطور مداوم حفظ شده، خودِ رستمخان است. هفته‌ای یکبار بطور منظم به ملاقاتش می‌رود و با زبان مخصوصی که خودشان دو نفر می‌شناسند چنان با هم از مسائل خصوصیشان در حضور پاسبان‌ها حرف می‌زدند که گوئی تنهایند.

            امروز عصر وقتی گودرز صدای پُر هیبت موتور رشید را می‌شنود بلافاصله قلیانی را که آماده کرده است روی تخت جلو مشتری می‌گذارد و به پستو می‌رود. رشید تازه دارد موتور را به حیاط خلوت می‌آورد که متوجه او می‌شود. "خوش خبر باشی!" گودرز که مدتی است زبابنش نمی‌گردد به او تو خطاب کند می‌گوید: "رستمخان با شما کار داشت. گفت سری به‌شان تو پامنار بزنین." رشید موتورش را از روی جک با یک حرکت پائین می‌آورد و با نرمش یک سبکسوار ِ حرفه‌ای بطرف قمارخانه می‌راند. داخل قمارخانه هفت هشت نفر در دو دسته مشغول بازیند. رستمخان که در اتاق جلوئی، با ریش دوشاخه‌ی شانه‌زده، پای بساط قلیان نشسته است با دیدن رشید یک بسته چای دارجلینگ باز نشده را از کشوی جاسازی مانند زیر تختش در می‌آورد و به دست رشید می‌دهد. "ساعت هشت شب، جلو سینما رکس منتظرته." "می‌شناسمش؟" رستمخان می‌گوید "نه" و ادامه می‌دهد: "یک خال گوشتی سیاه روی لُپ راستش داره. پیرهن آبی پوشیده و کراوات مشکی زده."

            مردی با یک خال گوشتی سیاه روی گونه راستش که پیراهن آبی به تن و کراوات مشکی به گردن دارد با دیدن رشید که با موتور زوندآپ چشمگیرش جلو سینما می‌ایستد از صف منتظران پشت گیشه جدا می‌شود و بسته چای دارجلینگ را از او می‌گیرد و بی یک کلام سخن غیبش می‌زند.

هواخوری بند قرنطینه روزی یکساعت از ده تا یازده صبح تعیین شده است. باقی زندانیان بند سه در این ساعت باید بروند سمت راست حیاط، و سمت چپ را برای بازداشتی‌های قرنطینه خالی کنند. قدم زدن در هوای آزاد در حیاطی به وسعت یک زمین فوتبال برای کسانی که تمام روز و شب در یک اتاق تپیده‌اند نعمت بزرگی است. زندانیان بند سه از ساعت هشت صبح تا هشت شب آزادند هر وقت دلشان خواست به حیاط بیایند. هر روز صبح ساعت هشت که ساعتِ عوض شدن پست پاسبان‌ها و افسرهاست همه‌ی زندانیان باید برای سرشماری به حیاط بروند و در مقابل مامورینی که دو طرف در ایستاده‌اند، یکی یکی داخل بند بشوند. ساعت هشت شب هم به همین طریق سرشماری شبانه انجام می‌شود با این تفاوت که بعد از سرشماری در حیاط قفل می‌شود و کسی حق ورود به آن را ندارد. من و قادر اولین بار است که حیاط‌ بند را می‌بینیم. سمت راست کوتی از لباس چرک، لب حوض کوچک حیاط تلنبار است. دو دیگ روئی بزرگ، پر از آب جوش، روی دو چراغ والور دودزده کنار لباس‌ها قرار دارد. سه نفر دارند در سه تشت بزرگ پلاستیکی رختشوئی می‌کنند. این‌ها زندانیانی هستند که برای همبندانی که دستشان به دهانشان می‌رسد لباس می‌شویند و تکه‌ای دو ریال مزد می‌گیرند.

            قادر با دیدن آن‌ها گوئی بخواهد کفتر چاهی بزند بی‌حرکت می‌ایستد و براق می‌شود. حیف که تیر کمان همراهمان نیست وگرنه از این کفتر چاهی‌ها در حیاط زندان فراوان است. مثل آن چهار زندانی که در گوشه‌ای نیمه پنهان، پشت تنها درخت حیاط، چمباتمه زده‌اند و با نیم نگاهی به در ورودی حیاط، دارند قاپ بازی می‌کنند؛ یا آنهائی که در سینه‌کش ِ دیوار بلند زندان، با بالا تنه‌ی برهنه در آفتاب نشسته‌اند و دارند شپش و رشک از زیرپوش و پیراهنشان می‌جورند؛ و یا آن سه چهار نفر دیگر که خماری از چشمشان می‌بارد و منتظرند خدایشان از راه برسد و سهمشان را به آن‌ها رد کند؛ و انتظارشان که در مقابل چشمان بی‌دوربین اما کنجکاو من و قادر با ورود آقا یحیی به پایان می‌رسد؛ و آقا یحیی که با دستمالی پیچیده دور مچش وقتی از کنارشان می‌گذرد بسته‌های کوچک کاغذ پیچ شده‌ای را از زیر دستمال ابریشمی به دست‌های مرتعش آن‌ها رد می‌کند...

            هنوز داریم در حیاط قدم می‌زنیم و از لحظات گریزپای بخش پنهان زندگی در ذهنمان عکس می‌گیریم که یک پاسبان به سمت ما می‌آید و قادر را صدا می‌زند. انگار دستی به ناگهان دوربین را از جلو چشممان قاپیده باشد یکه می‌خوریم و نگرانی مثل نیشتر از نک انگشتمان وارد می‌شود و در مغزمان تیر می‌کشد. یک لحظه دست‌هایمان را در دست همدیگر، انگار به نشانه خداحافظی، می‌فشاریم و به سوی پاسبان می‌رویم. پاسبان بی‌آنکه به نگاه پرسان قادر پاسخ بدهد با اشاره از او می‌خواهد بدنبالش برود. من چند قدم تا پای پلکان ورودی بند با قادر همگام می‌شوم. قادر با گردن دراز و لق‌لقویش به دنبال پاسبان از پلکان بالا می‌رود. بعد سر برمی‌گرداند و نگاه مهربان اما نگرانش را به من می‌دوزد. من مُشتم را بفهمی نفهمی گره می‌کنم و با اشاره، به او قوت قلب می‌دهم. پیش از اینکه در تاریکی راهرو از دید من پنهان شود لبانش در پاسخ اشاره من به آرامی می‌جنبد: "پس چی فکر کردی!"

سه بعد از ظهر است و هنوز از قادر خبری نیست. از صبح که وسط هواخوری او را بردند تا حالا که بیش از چهار ساعت می‌گذرد خبری از او نیامده است. دلشوره مثل خوره به‌جانم افتاده و کلافه‌ام کرده است. از دو ساعت پیش بلندگوی بندِ سه روشن است و هر یکربع یکبار اسامی بیست نفر زندانی را برای رفتن به اتاق ملاقات می‌خوانند. بیشتر زندانیان بند سه، توی راهرو، پشت در زیر هشت به انتظار ایستاده‌اند. آن‌هائی که در حیاط مانده‌اند زندانیانی‌اند که نه تنها ملاقاتی که امید ملاقاتی داشتن را هم ندارند. در میان اسامی گاهی هم کسی از اتاق قرنطینه (جائی که من هستم) وجود دارد. در اتاق ما بسته است و زندانی باید پشت میله‌ها منتظر بماند تا پاسبان در را برایش باز کند. من از یکسو آرزوی ملاقات با کسی را که بتواند به پرسش‌های جانکاهی که این سه روزه بجانم افتاده است پاسخ دهد دارم، و از سوی دیگر آرزومندم هیچیک از آشنایانم از آنچه بر من گذشته مطلع نشده باشد. پدرم، بخصوص. و زن‌بابا و برادر خواهرهای ناتنی‌ام. و حتی عموباقر، که مسلما مهمترین کمک را در این لحظه می‌تواند به من بکند. با تمام توانم سعی دارم به یکنفر اصلا فکر نکنم چون حتی فکر کردن به او دیوانه‌ام می‌کند؛ مادرم. "....، هادی غریب‌پور ،...."

            بلندگو نامم را می‌خواند. ناخودآگاه، از نگرانی یا شادی، به پشت میله‌ها می‌دوم. زندانیان بند سه که نامشان به همراه نام من خوانده شده از میان جمعیتی که پشت در زیر هشت تجمع کرده‌اند راه باز می‌کنند و پشت در صف می‌کشند. من اما باید منتظر باز شدن در اتاق قرنطینه بمانم. وقتی زندانیان قبلی از اتاق ملاقات برمی‌گردند، پاسبان در قرنطینه را باز می‌کند و من همراه دیگر زندانیان به زیر هشت، و از آنجا به راهرو دراز و باریکی که به اتاق ملاقات می‌رسد می‌روم. اتاق ملاقات در واقع سالن مستطیل شکل بزرگی است به طول و عرض ده در شش متر. عرض سالن با دو ردیف میله‌های آهنی، که به موازات هم در وسط سالن کشیده شده، به دو قسمتِ کوچکتر تقسیم شده است. فاصله بین دو ردیف میله، آنقدر هست که چند پاسبان بتوانند در آن قدم بزنند و حرف‌های زندانی و ملاقاتی را که در دو سوی میله‌ها می‌ایستند بشنوند. تمام سعی‌ام اینست که به ملاقاتی‌ام نیاندیشم. هرکس می‌خواهد باشد! تمام ذهنم را به آنچه می‌بینم معطوف می‌کنم. انگار عکاسی هستم که آمده‌ام از اتاق ملاقات عکس بیاندازم و تنها چیزی که برایم مهم است نور اتاق و بزرگی و کوچکی آن و انتخاب زاویه دوربین است. با اینهمه وقتی زندانیان به فاصله نیم متر از هم در اینسوی میله‌ها صف می‌کشند و ملاقاتی‌ها از در ورودی سوی دیگر با هیجان و شتابزده وارد می‌شوند دیگر ذهنم از کنترلم خارج می‌شود و چشمانم مثل بچه‌ای گمشده به دنبال یک نگاه آشنا از این ملاقاتی به آن ملاقاتی می‌گردد. قبل از اینکه خودش را از پشت دو ردیف میله که راه نگاهم را بریده‌اند ببینم، صدای چوب زیر بغلش را می‌شنوم. اما او کیست که زیر بازوی پیرمرد را گرفته است؟ جمعیت ملاقاتی نمی‌گذارد درست ببینم. حالا می‌بینم. دختر جوانی است که نگاهش برق آشنائی دارد. مهین است انگار، خواهر بزرگتر قادر. درست است. آندو در حالیکه نگاه جستجوگرشان را به ردیف زندانیان دوخته‌اند دارند به دنبال نگاه من می‌گردند.

صبح فردا همانطور که عموباقر در ملاقات گفته بود، اسم من را همراه با دیگر بازداشتی‌هائی که به قیدِ قرار آزاد شده‌اند از بلندگوی بند می‌خوانند. عمو باقر دیروز ظهر پیش از آمدن به ملاقات سند خانه‌ی کوچکش در سه راه آذری را بعنوان وثیقه آزادی من در دادگستری به ودیعه گذاشته است. پاسبانی در اتاق قرنطینه را باز می‌کند تا مرا به بیرون از زندان راهنمائی کند. وقتی می‌گوید مواظب باشم چیزی جا نگذارم قلبم بی‌اختیار مالش می‌رود. آنچه را جا گذاشته‌ام قرار است برای مدت‌ها همینجا بماند. همینجا نه، البته. در زندان سیاسی قزل قلعه، آنطور که به مادر قادر اطلاع داده بودند و مهین، خواهرش، دیروز در ملاقات به من گفته بود.

            مادرم در غیبت من، هم غذای بهتری خورده و هم سیگار بیشتری کشیده است. عمو باقر دو کارتون سیگار را یکجا به دستش داده بود تا کمبود مرا کمتر احساس کند. زن صاحبخانه هم در این چند روز از بردن بشقابی از نهار و شام خودشان به بالا دریغ نکرده بود. مادرم وقتی مرا می‌بیند از خوشحالی بغلم می‌زند و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد. "چه سفر طولانی‌ای بود!" دلم نمی‌آید تنهایش بگذارم. "عوضش امروز پیشت می‌مونم." حرفی نمی‌زند. نگاهش را دوخته است به دود سیگارش و از آنجا نقب زده است به دور دست‌ترین خاطرات مغشوشش. دسته موئی که از لای چارقد چرکمرده‌اش بیرون زده است حالا دیگر به سفیدیِ کامل می‌زند. چهره‌اش خسته‌تر و شکسته‌تر از آخرین باریست که نگاهش کرده‌ام. اما آخرین بار کی بود؟ پیش از گرفتاری‌ام؟ نه. مسلما نه. مدت‌هاست که فرصت نکرده‌ام درست و حسابی به صورتش نگاه کنم. نه اینکه در این چند روز پیرتر شده باشد، بلکه چشمانش برق سابق را ندارد. شاید هم این حالت به خاطر دود مداوم سیگار است که از لوله‌های دماغش بیرون می‌زند و چهره‌اش را در غبار گونه‌ای می‌پوشاند. بخصوص در این حالت که هم اکنون نشسته است. چارزانو روی گلیم. نور اصلی حالا دارد از پنجره به نیمرخش می‌تابد. نوری خفیف‌تر هم، از در اتاق بفهمی نفهمی بر چارقد سفیدش تابیده و بر گونه‌ی چپش بازتاب یافته است. همین نرمه نور است که دود مداوم سیگار را از پسزمینه جدا کرده است و بُعدی مثل بُعد ابرهای سفیدِ بهاره به آن داده است.

            می‌خواهم بلند شوم و کارتون سیگار را از جلوش بگیرم و به او یادآوری کنم که از جیره‌ی روزانه سیگارش بیشتر دود نکند ولی انگار رمقی در زانو برای برخاستن ندارم. اصلا چرا باید جلوش را بگیرم؟ مگر سیگار چه مشکل تازه‌ای ایجاد می‌کند؟ برای سلامتش خطرناک است؟ باشد! خرجش زیاد است؟ این یک چیزی! می‌دانم با سابقه‌ای که برای خودم درست کرده‌ام سیر کردن شکم و ریه مادرم دیگر به این سادگی‌ها برایم عملی نیست. مادرم همچنان چهارزانو روی گلیم نشسته است و سیگار به سیگار آتش می‌زند. بیش از همیشه در خودش غرق است. یکباره سیگار نیمه گرفته از دستش روی گلیم می‌افتد. به جای برداشتن سیگار، مادرم دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و با دردی که در چهره‌اش می‌پیچد، سینه‌ی چپش را در مشت می‌فشارد. از جا می‌پرم و سیگار را از روی گلیم برمی‌دارم. مادرم نفس بلندی می‌کشد و یکبار دیگر سینه‌اش را می‌فشارد. "چی شده؟" مادرم پاسخی نمی‌دهد. نفس بلندتری می‌کشد و انگار آسوده شده باشد پاهایش را دراز می‌کند. من یک متکا روی گلیم می‌گذارم و می‌گویم لحظه‌ای دراز بکشد. حرفم را گوش می‌دهد و آرام دراز می‌کشد. بالای سرش چمباتمه می‌زنم و تمام توانم را به کار می‌گیرم تا از ورود افکار شیطانی، که در پشت دیوار مغزم لانه کرده‌اند، به ذهنم جلوگیری کنم.

سرگرد شهری، رئیس زندان موقت، زودتر از همیشه سر صبحگاه حاضر می‌شود. بر خلاف روزهای دیگر نه تنها پلک‌های پف کرده‌ی خوابزده ندارد بلکه چشمانش از شادمانی می‌درخشد. چند ماه است که به انتظار چنین فرصتی روزشماری کرده است. پاسبان‌ها و گروهبان‌ها و استوار‌هائی که باید پُستِ روز را تحویل بگیرند در ستون‌های مجزا در ردیف‌های سه نفری در مقابل سکوئی که در وسط میدانچه‌ای در محوطه‌ی زندان قصر قرار دارد صف کشیده‌اند. به اشاره فرمانده ی قرارگاه، یک سروان جوان، نوار ضبط شده‌ی سرود شاهنشاهی از بلندگو پخش می‌شود و یک استوار، پرچم ایران را که از میله‌ی فلزی آویخته است به آرامی بالا می‌برد. با پایان سرود، فرمانده‌ی قرارگاه پشت میکروفن می‌رود و آماری دقیق از تعداد زندانیان و بازداشتی‌های هر بند، تعداد پاسبان‌ها و درجه‌داران، و افسران و همردیف‌های پُست شبانه ارائه می‌دهد. سپس پاهایش را محکم به هم می‌کوبد و رو به سوی سرگرد شهری سلامی نظامی می‌دهد. سرگرد شهری با گام‌هائی استوار و چهره‌ای شاداب از سکوی کوتاه بالا می‌رود و پشت میکروفن قرار می‌گیرد. هیچکس انتظار شنیدن حرف تازه‌ای از دهان او ندارد. هر روز صبح در مراسم صبحگاهی ارشدترین افسر حاضر در جمع، پشت میکروفن می‌رود و جملاتی میان‌تهی و از بَر شده در مورد حفظ روحیه سربازی و اهمیت فرمانبری از بالا دستی‌ها را بر زبان می‌راند. امروز ارشدترین افسر حاضر در مراسم، سرگرد شهری است. هرچند بار اول نیست که افسر ارشد مراسم صبحگاهی‌ست اما هیچگاه چشمانش این چنین از شوق برق نمی‌زده است. این سرزندگی را حتی وقتی دارد پیش‌پا افتاده‌ترین مقررات را به زیردستی‌هایش توضیح می‌دهد می‌توان در چشمانش دید. حرف‌های معموله‌اش که تمام می‌شود سینه‌ای صاف می‌کند و نگاهش را از همان بالا، روی چهره‌ی پاسبان‌ها که در صفی مجزا، منظم و خبردار ایستاده‌اند می‌گرداند. پس از چند لحظه کسی را که دنبالش می‌گردد می‌یابد؛ پاسبانی که نشانه‌اش خال گوشتی سیاهی است که بر گونه راست دارد. "سرکار پاسبان، بیا اینجا!"

            پاسبان‌هائی که در مسیر نگاه سرگرد شهری قرار دارند پابپا می‌شوند ولی سرگرد با اشاره‌ای مشخص‌تر پاسبانِ مورد نظرش را از صف بیرون می‌کشد. پاسبان با قدم‌های بلند و شمرده تا پای سکو پیش می‌آید و همانجا پاشنه‌ی پوتینش را محکم به هم می‌کوبد و خبردار منتظر فرمان می‌ایستد.

            سرگرد شهری به کوتاهی فرمان می‌دهد: "بالا! بیا بالا روی سکو!" پاسبان که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده با قدم‌های شمرده از پلکان کوتاه بالا می‌رود و در مقابل سرگرد دوباره پاشنه پوتین‌هایش را به هم می‌کوبد. نگاه شادمان سرگرد از خال گوشتی سیاه روی گونه پاسبان به پاشنه پوتین واکس زده‌اش می‌لغزد و همانجا می‌ماند. "پوتین‌هات رو در بیار!"

            سرگرد شهری برای اینکه حرفش روشنی کافی داشته باشد از استواری که پای میل پرچم ایستاده است می‌خواهد در در آوردن پوتین‌های پاسبان به او کمک کند. دقایقی بعد سرگرد شهری در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی تمامی پاسبان‌ها و درجه داران و افسران و همردیفان پُست روزانه، چهار بسته‌ی پلاستیکی، انباشته از گردِ سفید، که با ظرافت در پاشنه‌ی پوتین‌‌ها جاسازی شده را بیرون می‌آورد. ساعتی بعد در یکی از اتاق‌های قرار گاه، بی‌آنکه نیازی به داغ و درفش باشد، پاسبان در اولین مرحله‌ی بازجوئی به آنچه کرده است اعتراف می‌کند.

            ج: اولین کاری که برایش کردم وارد کردن یک چاقوی ضامندار بود. بعد چند بار مقداری مواد به من داد تا از بند موقت به بندهای دیگر ببرم و به مقسّم‌هایش برسانم. این اما اولین بار بود که می‌خواستم از بیرون مواد برایش بیاورم. فقط به من گفته بود ساعت هشت شب جلو سینما رکس مواد را از جوانی که با یک موتورسیکلت زوندآپِ مشکی می‌آید تحویل بگیرم.

            سرگرد شهری که شوق انتقام به وجدش آورده است به محض ورود به دفتر کارش در زندان موقت، به افسر نگهبان بند دستور می‌دهد زندانی یحیی خوش اقبال را برای گرفتن اعتراف به اتاق شکنجه ببرند و تا وقتی تمام حرف‌های پاسبان دستگیر شده را به صراحت تأئید نکرده است آرام‌اش نگذارند. سرگرد، با پرونده‌ایکه بزودی زیر بغل آقا یحیی خواهد گذاشت اگر نه اعدام که دستکم حبس ابد را برایش تدراک خواهد کرد.

گودرز، شاگرد رسمتخان، از اینکه در این غروب دلگیر بارانی از همشهری قدیمی‌اش پذیرائی می‌کند شاداب و سرزنده است. همشهری او، مردی جوان و همسن و سال خودش، برای اولین بار از کرمانشاه به دیدار گودرز آمده است. بار کامیونش را خالی کرده و حالا در این هوای گرگ و میش گرفته و نمناک، پشت میزی در قهوه‌خانه نشسته است و هر وقت گودرز فرصت می‌کند و کنارش می‌نشیند خاطرات سال‌ها پیش را با هم مرور می‌کنند. گوش گودرز به او، اما حواسش انگار به خیابان است. خیابان، نیمه روشن و چرک و خاکستری، نه تنها از بارانی که می‌بارد شسته نشده بلکه گل‌آلوده‌تر و تیره‌تر بنظر می‌رسد. با عبور هر ماشین و کامیونی صدائی مثل صدای فشه‌ی مار در قهوه‌خانه می‌پیچد و بعد دوباره جایش را به صدای باران می‌دهد.

            رستمخان چند روزی است محض احتیاط قمارخانه را بسته است و حالا پشت دخل قهوه‌خانه‌ دارد قلیان می‌کشد. نگاه او هم پیوسته و مداوم به خیابانِ تار و تیره است. اخباری که غیر مستقیم از زندان می‌رسد نگران کننده است. شکی ندارد که آقا یحیی اگر زیر شکنجه جان هم بدهد لب تر نخواهد کرد. اتفاقا بیشترین خبری که بدستش می‌رسد در مورد مقاومت غیرقابل تصور آقا یحیی در شکنجه‌گاه است. از همانجا هم چند پاسبان را خریده است که برایش پیغام می‌برند. هفته‌هاست که با دستبند قپانی از میله‌ای آویزانش کرده‌اند اما باز هم تا ماموری به او نزدیک می‌شود تف به صورتش می‌اندازد. نگرانی رستمخان از لو رفتن خودش نیست بلکه از جای دیگر است؛ از اینست که اطمینان دارد لو دهنده‌ی پاسبان کسی جز رشید نبوده است.

            همشهری گودرز تازه تیلیت را تمام کرده و دارد گوشت را در دیزی می‌کوبد که گودرز دستش را روی شانه او می‌گذارد و می‌گوید "سویچ را بده یک چرخی با ماشینت بزنم. دلم خفه شد توی این دخمه." همشهری با رویِ باز، کلید کامیونش را که روی میز، کنار سینی قرار دارد، بطرف او می‌سراند. "آن سمتِ خیابانه." گودرز کلید را برمی‌دارد و از در بیرون می‌زند. "تا غذات را بخوری برگشته‌ام."

            چند دقیقه بعد اما از صدای ترمزی که روی اسفالت خیس کشیده می‌شود و با صدای برخوردی سنگین خاتمه می‌یابد، نه تنها همشهریِ گودرز که تمام مشتری‌های قهوه‌خانه از جا می‌پرند و به خیابان می‌دوند. تنها کسی که نیازی به دیدن احساس نمی‌کند رستمخان است. آنچه در این تاریک روشن تیره و نمناک، از فاصله‌ایکه مشتری‌های قهوه‌خانه هستند به چشمشان می‌خورد، کامیونی است که از جاده خارج شده و نیمه خمیده در جوی پهن خیابان یله شده است. عکسی که روز بعد در روزنامه‌ها چاپ می‌شود گویاتر است. زیرش نوشته‌اند: شاگرد قهوه‌چی، که هوس رانندگی به سرش زده بود در یک تصادف خونین باعث مرگ یک موتورسوار شد. در گزارش روزنامه آمده است که شاگرد قهوه‌خانه، داری تصدیق نمره یک بوده، و علت تصادف سرعت زیاد موتورسوار و لیز بودن خیابان بوده است. راننده‌ی کامیون تلاشی برای فرار نکرده و تا رسیدن پلیس در صحنهء‌ی تصادف باقی مانده بوده است. عکس روزنامه انگار از پنجره‌ی خانه‌ای در طبقه دوم گرفته شده است. کامیون، یله در جوی خیابان، از جلو دیده می‌شود. نیمی از یک موتور زوندآپ مشکی، لهیده، زیر سپر کامیون قرار دارد. جسد یک جوان، خونین، با کت چرمی وسط خیابان پهن است.

            خبر، بی‌آنکه آقا یحیی خوش اقبال دسترسی به روزنامه و یا حتی ملاقات داشته باشد، بلافاصله به او می‌رسد و رگه‌ای از رضایت در چشمان خونگرفته از شکنجه‌اش می‌دواند.

دوربین هاسل بلاد قادر به من رسیده است. خودش در اولین ملاقات در زندان قزل قلعه به مهین سفارش کرده بود که دوربینش را به من بدهد. "فعلا که لازمش ندارم. دستکم دو سالی برام می‌برن." وقتی به دیدن مادر قادر می‌روم فقط مهین و غلام، برادر شش ساله قادر، خانه هستند. مهین با عجله می‌خواهد برایم سماور آتش کند که نمی‌گذارم. در نگاهش یک نوع مهربانی خاص موج می‌زند که گیجم می‌کند. دلم می‌خواهد جای خالی قادر را برایش پر کنم اما چیزی در درونم اجازه نمی‌دهد. مطمئنم که او هم با همین مشکل مواجه است وگرنه در میان تعریف کردن از ملاقاتش با قادر، اینقدر دستپاچه از اینور به آنور نمی‌رود.

            اصرار می‌کند بمانم تا مادرش بیاید ولی نمی‌توانم. نه اینکه کار واجبی داشته باشم ولی بفهمی‌نفهمی سختم است. وقتی مطمئن می‌شود که رفتنی هستم می‌دود بالا و دوربین و خورجین قادر را برایم می‌آورد. یک لحظه بغض راه صدایم را می‌بندد و نمی‌توانم تشکر کنم. مهین هم انگار چشمانش تر می‌شود. یا شاید تر نمی‌شود، می‌درخشد. مثل یک ستاره در آسمانی تیره.

            سر راه می‌روم میدان خراسان تا سری به عکاسی کوچکی که قادر پیش از آشنائی با من با صاحبش کار می‌کرد بزنم. صاحب عکاسی تا دوربین و خورجین قادر را می‌بیند می‌شناسد. می‌گویم فروخته‌ است به من. "می‌خواستم  بدونم می‌تونم با شما کار کنم؟" می‌گوید "چرا که نه" و قرار می‌شود از هر عکسی که در عکاسی ظاهر و چاپ بکنم پنج ریالش را به او بدهم؛ مثل قراری که قادر با آقای شجاعی داشت. حالا، اگر نه در خانه، که در پارک شهر می‌توانم جای خالی قادر را پر کنم.

            با ارباب تازه‌ام قرار می‌گذارم که هر شب ساعت هشت بیایم عکس‌هائی را که در طول روز انداخته‌ام ظاهر و چاپ کنم و با خودم ببرم. دستکم تا وقتی اعتمادش را جلب نکنم حاضر نیست یک کلید اضافی به من بدهد. اولین شب، دستِ پُر می‌آیم. بیش از چهار حلقه عکس گرفته‌ام. شام را با مادرم که سیگار پشت سیگار دود می‌کند می‌خورم و سر ساعت به عکاسی می‌روم. عکاسی بسته است اما از پشت شیشه می‌بینم که اربابم دارد عکس رتوش می‌کند. می‌روم در تاریکخانه، که نصفِ تاریکخانه‌ی عکاسی سایه است، و کار را شروع می‌کنم. وقتی در را می‌بندم و چراغ قرمز را روشن می‌کنم تاریکخانه را به شکل دنیای کوچکی می‌بینم که خودم در ساختنش سهم دارم؛ دنیای واقعیت‌های گریزانی که از اینجا و آنجای جهان شکار شده‌اند و در مقابل نگاه سرخ لامپ کوچکی که از سیم برق‌ آویزان است عریان می‌شوند. شیشه‌های منفی را یکی یکی در آگراندیسمان می‌گذارم و با نوری معمولی چاپشان می‌کنم. این سری مال مشتری‌هاست. حالا ویرم می‌گیرد که با نور، بازی کنم. وقت تا دلم بخواهد دارم. امشب نمی‌دانم به چه خاطر پایم نمی‌کشد به خانه برگردم. تا وقتی ارباب تازه‌ام مشغول باشد و جوابم نکند همینجا در نور سرخ این اتاقک با واقعیت‌های ثبت شده بر طلق، بازی خواهم کرد. اول نور آگراندیسمان را یک برابر و نیم می‌کنم و یکسری عکس‌ها را با این نور چاپ می‌کنم. هرچه خاکستریِ کمرنگ در عکس وجود داشته است به سفیدی می‌زند. سری دوم را با دو درجه نور بیشتر چاپ می‌کنم. حالا سفیدی‌های عکس‌ها به نقره‌ای می‌زند. با یک درجه بیشتر، به عکس‌هائی می‌رسم که هیچکس جز من نمی‌توانسته آنان را گرفته باشد. پسزمینه عکس‌ها (آسمان تهران) چنان شفاف و براق‌اند که چشم را می‌زنند. هاله‌ای از نور پس‌زمینه، مثل نشت کردن جوهر روی کاغذ کاهی، در میان‌زمینه (درخت‌های پارک شهر) خَلیده و خطوط اندامشان را محو کرده است. بازتاب اینهمه بر پیش‌زمینه (مشتری‌هایم) همچون بازتاب نور آفتابی که بر دیواری آجری افتاده باشد عمق خِلل و فُرَج روح آن‌ها را آشکار کرده است.

            این سری تازه را برای خودم نگاه می‌دارم. برای خودم به تنهائی نه. برای خودم و قادر. یا اصلا فقط برای قادر. می‌توانم آنها را در آلبومی بگذارم و برایش نگه دارم. تا حبسش را بکشد و بیاید لابد آلبوم از عکس‌های تازه من پر شده است. نیمه شب به خانه می‌رسم. همسایه‌ها خوابند. مادرم هم. بی‌صدا به اتاق می‌روم و رختخوابم را پهن می‌کنم. هجوم افکار مزاحم خوابم را ربوده است. با اینهمه خسته‌تر از آنم که خوابم نبرد. خواب که نه. چیزی مثل بیدار خوابی. چشم‌ خواب و ذهن ِ بیدار. و در همین برزخ میان خواب و بیداری‌ست که واقعیتِ گریزانی را که بیخ گوشم رخداده است شکار می‌کنم. نه در نوری معمولی و مشتری پسند، که در هجوم نقره‌وار سفیدی بر سیاهی. مثل عکس‌هائی که برای قادر چاپ کرده‌ام.

            پس‌زمینه (یک ساختمان) به مسجدی می‌ماند در سه راه آذری، نه چندان دور از خانه‌ی عمو باقر. میان‌زمینه (یک تابوت) زیر نور مستقیم آفتاب است، و پیش‌زمینه (من) پیشاپیش صاحب عزایانِ معدود ایستاده‌ام. نه در لباسی سیاه یا تیره. در روپوشی که از سفیدی به بازتاب نور در آئینه می‌ماند. انگار نزدیک به دو

Posted by reza at 9:56 AM | Comments (2)

March 4, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و چهار

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)(بیست‌وسه)] 

من اداره آگاهی تا زندان قصر را به همراه ده دوازده بازداشتی ِ پیر و جوان، و چند پاسبان مسلح، به ظاهر در یک کامانکار پلیس اما در واقع برداشته در گردبادی از تصاویر کابوس‌وار، که یکی پس از دیگری از آلبوم بی‌شیرازه‌ی ذهنم بریده می‌شد، طی کردم.

مادرم باید صبح که از خواب بلند شده باشد تازه غیبت مرا احساس کرده باشد. نه به خاطر نبودنم در خانه، که به دلیل نبودن بسته‌ی سیگار اشنوش روی طاقچه (من مدتی بود جیره سیگارش را به‌جای غروب‌ها صبح اول وقت روی طاقچه برایش می‌گذاشتم تا اگر بی‌خوابی به سرش زد نتواند سیگار همه‌ی روزش را یک‌شبه بکشد.) از که باید خبرم را می‌گرفت؟ با تنها کسی که تماس داشت زن صاحبخانه بود. پس لابد تا این لحظه از او شنیده بود که دیروز یک کارآگاه برای تحقیق آمده بود خانه. کاش زن صاحبخانه به جای این خبر، یک بسته سیگار به مادرم قرض می‌داد. تصویر مادرم که به بهانه‌ی نگرانی برای من سیگار پشت سیگار دود می‌کرد جایش را به عمو باقر داد که عصازنان در خانه‌اش را باز می‌کرد و از دیدن آقای شجاعی، آشنای سالیان سالش، یکه می‌خورد که عصبی و برافروخته از موتورسیکلتش پیاده می‌شد تا خبر فضاحتِ جوانی (یعنی من) را به او بدهد که به اعتبار او (یعنی عمو باقر) تمام هستی‌اش را به دستش سپرده بود. و از این تصویر دردناک‌تر، تصویر پدرم بود که ناباور به دهان عمو باقر چشم دوخته بود و تنها کاری که توانست بکند این بود که نگذارد خبر به گوش نامادری و برادر خواهرهای ناتنی‌ام برسد. و آخرین تصویری که مثل عکس تکان خورده، تار و ناروشن در ذهنم می‌چرخید، تصویر قادر بود که در تله‌ای افتاده بود که رهائی از آن به این سادگی‌ها میسر نبود؛ مالیخولیائی که به شکل پیش‌بینی یک رخداد ساده، تنها چند ساعتی از تحقق فاصله داشت.

            قادر بعد از ظهر همانروز وقتی داشت در پای یک درختِ بیدِ مجنون، در پارک شهر از یک سرباز سر تراشیده‌ی شهرستانی که به مرخصی آمده بود عکس یادگاری می‌گرفت دستگیر شد. شیرین‌ترین لحظه‌ی تلخ زندگیم، بدون کم‌ترین احساس تناقض، وقتی بود که در آهنین بخش قرنطینه باز شد و قادر، با سری تراشیده و پتوی پاره‌ی سربازی زیر بغل، به درون آمد. از چهار پنج ساعتی که از ورود خود من به قرنطینه می‌گذشت جز طعم مسموم یک تلخی گلوسوز چیزی در کامم باقی نمانده بود که قادر به من پیوست. من خود را مسئول گرفتاری دوستی می‌دانستم که حضورش در کنار من بالاترین دلگرمی برایم بود. اما احساسی مثل احساس شرمساری نمی‌گذاشت شادمانی دیدار او را بروز دهم چرا که نگران بودم نه تنها او، که حتی خودم گمان برم که از گرفتاری او خوشحال شده‌ام. من در طول تمام این ساعت‌های کشدار و وهم‌آور، مثل هر انسان گرفتار دیگر آرزو داشتم تنها نمی‌بودم، ولی هرگز این را به معنای آرزوی گرفتاری قادر نمی‌پنداشتم؛ هرچند شاید در ظاهر معنائی جز همین نمی‌توانست داشته باشد. قادر هم همانقدر از دیدار من یکه خورد و خوشحال شد. یک لحظه هر دو فراموش کردیم در چه تله‌ای گیر افتاده‌ایم. قادر پتوی زیر بغلش را روی یکی از تخت‌ها پرتاب کرد و مرا در آغوش کشید. من سرم را به گردن دراز و لقلقویش تکیه دادم و با احساسی از عذرخواهی خودم را به او فشردم. بازداشتی‌های دیگر به امید گرفتن خبری از پاسبان پُست در مورد پرونده‌شان، پشت میله‌های در بسته‌ی اتاق صف کشیده بودند. من پتوی قادر را برداشتم و بر روی یک تخت خالی در طبقه چهارم که کنار تخت خود من بود گذاشتم و برای اینکه بتوانیم بدون احساس نگرانی با هم حرف بزنیم از او خواستم برویم بالای تخت‌هامان. اول قادر شروع کرد: "ظهر توی پارک شهر اومدن سراغم و یکراست بردنم آگاهی. یک کارآگاهی که نمی‌دونم قیافه‌شو کجا دیده بودم (شاید هم توی یه فیلم دیده بودمش) دو ساعت تمام سئوال‌پیچم کرد." "راجع به مرجان" "نه، راجع به عکس‌ها" "عکس‌ها؟" آره، عکس لختی‌ها. تمام شیشه‌هاش روی میزش بود، و راهی واسه حاشا وجود نداشت." چنان سرم گیج رفت که اگر دستم را به لبه‌ی تخت نگرفته بودم پرت می‌شدم پائین. حدقه چشمم تیر کشید و سوزشی دردناک از شاهرگم گذشت و دهانم مثل زهر تلخ شد. "عکس لختی‌ها؟" "آره، توی عکاسی پیداش کرده بود" "آخه از کجا می‌دونس؟" نام رشید در ذهن هر دومان چرخید، و همین باعث شد که آنرا بر زبان نیاوریم. "مادر قحبه!" و این از نک زبانمان گذشت. "مادر قحبه‌ها!"

            صدای نگهبان بود که داشت ما را صدا می‌زد. از تخت پائین آمدیم و در صفِ همبندان برای گرفتن شام ایستادیم. نگهبان در اتاق را باز کرد، و صف به سمتِ در زیر هشت حرکت کرد. جلو در، دو دیگ بزرگ غذا و چندین کاسه مسی در کنار آن، روی زمین قرار داشت. زندانی‌ها به نوبت کاسه‌ای برمی‌داشتند و مقسّم، ملاقه‌ای آش در آن می‌ریخت. صف دور می‌زد و زندانیانِ غذا گرفته به اتاق برمی‌گشتند. چنان منقلب بودم که بوی آش، آن هم در آنوقتِ روز (در زندان شام را ساعت پنج بعد از ظهر می‌دادند) حال تهوع در من ایجاد می‌کرد. زندانیان بندِ موقت، با فاصله‌ی چند قدم از صف ما (زندانیان بخش قرنطینه) به انتظار نوبت غذا درهم و برهم، ایستاده بودند. در زیر هشت، نیمه باز بود و زندانیانی که به دلائل مختلف امکان رفت و آمد به نگهبانی را داشتند با اجازه‌ی نگهبان بین زیر هشت و بند، رفت و آمد می‌کردند. هنوز نوبت من نشده بود که نگهبان، یک زندانی تنومند را که شلواری کردی به تن داشت و دستمالی ابریشمی به دور مچ دستش تاب داده بود از زیر هشت به درون فرستاد. قادر که پشت سر من ایستاده بود با ضربه‌ای به پشتم توجهم را به زندانی جلب کرد. و این بار اول بود که من آقا یحیی خوش اقبال را می‌دیدم.

کارآگاه وقتی قادر را پس از یک سین‌جیم طولانی و پیچیده روانه زندان کرد، نیمساعتی در دفتر کوچکش را در اداره آگاهی بست، دستش را زیر چانه‌اش ستون کرد، چشمانش را هم گذاشت و به فکر فرو رفت. پس از سال‌ها کار گِل کردن در اداره آگاهی به عنوان یک کارآگاه کم عرضه که تنها به خاطر قیافه‌اش به کار گمارده شده بود، در این لحظه این احساس خوشایند را داشت که امکانات تازه‌ای برای کسب موقعیت حرفه‌ای برایش فراهم آمده است. این را اما نمی‌دانست که چگونه می‌توانست از این موقعیت کمال استفاده را بکند. پس از نیمساعت غوطه خوردن در بازجوئی‌های رسمی و غیر رسمیش در طول دیروز و امروز، اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که دامن اکبر آقا کازرونی را به این راحتی‌ها رها نکند. اکبر آقا منبعی پر بار بود که هنوز به اندازه کافی تخلیه نشده بود. نفر بعدی در لیست او رشید بود؛ جوانی آسمان‌جُل، اما پر از امکانات برای یک کارآگاهِ کارکشته. باقی، یعنی من و مرجان و آقای شجاعی وسائل ساده‌ای بودیم که تنها می‌توانستیم عکس یادگاری روز موفقیتش را تزئین کنیم. صبح روز بعد اولین کاری که کرد تلفن به کارگاه نقش بود. اکبر آقا هنوز نیامده بود و پیشکار او تلفن را جواب داد. کارآگاه بی‌آنکه کم‌ترین توضیحی به پیشکار بدهد خیلی خشک و جدی از او خواست به آقای کازرونی اطلاع بدهد که همین امروز برای یک بازجوئی مهم می‌باید خواهرش مرجان را به دفتر او در اداره‌ی آگاهی تهران بیاورد.

           بازجوئی از مرجان درحالیکه اکبر آقا با لب سفید شده از نگرانی روی یک صندلی پشت در دفتر به انتظار نشسته بود یکساعتی طول کشید.

            سین: چند بار به عکاسی سایه رفته‌اید؟

            جیم: دو سه بار.

            سین: چند بار در آنجا عکس انداخته‌اید؟

            جیم: فقط یک بار.

            سین: هیچوقت هادی عکس لختی به تو نشان نداد؟

            جیم: نه.

           سین: هیچوقت از تو نخواست عکس لختی بیاندازی؟

            مرجان دیگر نتوانست جلو گریه‌اش را بگیرد. کارآگاه صبر کرد تا دخترک کمی آرام بگیرد و بعد دوباره سئوالش را تکرار کرد. مرجان در همان‌حال، با سر جواب منفی داد. کارآگاه آخرین یادداشت را برداشت و برگ بازجوئی را برای امضاء مقابل مرجان گذاشت. بعد در اتاق را باز کرد و به اکبر آقا اجازه داد بیاید تو، و به بهانه‌ی پس و پیش کردن ورقه‌ها، عکس‌های لختی‌ای را که در عکاسی سایه کشف کرده بود جلو نگاه نگران اکبر آقا قرار داد. همین کافی بود تا اکبر آقا از او دعوت کند تا روز بعد برای مذاکره و فیصله دادن به این ماجرا که ممکن بود آبروی یک خانواده قدیمی و سنتی را در معرض تهدید قرار دهد به دفتر کارگاه نقش بیاید. قدم بعدی کارآگاه، تلفن به قهوه‌خانه‌ی رستمخان در سنگلج بود. رستمخان که زبانش نیمه‌بند آمده بود و ریش دو شاخه‌اش از ترس به هم جفت شده بود، به کارآگاه گفت که در این لحظه نمی‌داند رشید کجاست ولی اطمینان داد که بلافاصله پیدایش خواهد کرد و پیغام ایشان را به او خواهد رساند. یکساعتی نکشید که رشید با یک کت چرمی مشکی، که سوار تنش بود جلو در دفتر ظاهر شد. "با جِت اومدی؟ به این سرعت؟" "نه قربان! با موتور" "موتور داری؟" "نه قربان! کرایه کردم که زود برسم" و از پنجره به بیرون اشاره کرد. کارآگاه سربرگرداند و موتور مشکی خوش هیبتی را که کنار یک جیپ پلیس پارک شده بود برانداز کرد. دسته‌ی موتور و پره چرخ‌ها مثل نقره برق می‌زد. کارآگاه غیرمنتظره پرسید: "قیمتش چنده؟ "ساعتی ده تومن، اما با من نصف قیمت حساب می‌کنه" "کرایه‌شو نمی‌گم. قیمت خود موتور چنده؟ رشید مردد گفت: "مارکش زوندآپه قربان. همین دست دومش بالای دو هزار تومن قیمت داره" کارآگاه به رشید اشاره کرد که روی صندلی بنشیند و یکباره لحنش عوض شد "می‌دونی که جای تو الان کجاست؟ ها؟ پیش همون دوست‌های عکاست. می‌تونم همین الان برات قرار صادر کنم و بفرسمت آب خنک بخوری. می‌فهمی؟" رشید که آمادگی این تهدید را نداشت از اینکه با پای خودش به تله آمده بود مثل سگ پشیمان شد. اما بعد که کارآگاه منظورش را علنی‌تر کرد نفسی براحتی کشید.

           "هیچ چیز بخصوصی ازت نمی‌خوام. به کارت ادامه بده. هر چی که هست. هر وقت هم پات گیر کرد فقط کافیه به من اطلاع بدی تا پیش از اینکه پات به زندان برسه از همون کلانتری آزادت کنم. فقط هر وقت هر سئوالی ازت کرد راست جوابمو بده. روشنه؟" رشید که با همه‌ی زبلی، کمی گیج شده بود با سر جواب مثبت داد. کارآگاه سرش را برگرداند و یکبار دیگر موتور زوندآپ را از پنجره دید زد. "فروشیه؟" "فکر می‌کنم" " مال کیه؟" "غلام موتوری. توی سلسبیل" "بش بگو ساعت چهار بیاد محضر، سر همین خیابون، تا باش معامله کنم" رشید ناباور چشمش را به دهان کارآگاه دوخته بود و تمام زیرکیش را بکار گرفته بود تا منظور او را درک کند. "خودت هم باهاش بیا تا معامله که تموم شد موتور رو ببری." چشمان رشید برقی زد که از نگاه کارآگاه پنهان نماند. "تا وقتی با من رو راست باشی زیر پات می‌مونه. فهمیدی؟"

            وقتی رشید را مرخص کرد یکبار دیگر در اتاق را بست، دستش را ستون چانه‌اش کرد و با چشمان بسته سعی کرد تصویر تازه‌ی هر یک از ما را در قاب ذهنش بچیند. از دید او، ما حالا همه سر جای درستمان قرار گرفته بودیم. تنها کسی از میان ما که جای مشخصش را در این قاب پیدا نکرده بود قادر بود.

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)(بیست‌وسه)] 

Posted by reza at 11:16 AM | Comments (4)

January 18, 2007

آلبوم خصوصی

اگر کمی با کارنامه نوشتاری من آشنا باشید می‌دانید من در زمینه رمان‌نویسی تنها سه رمان نوشته و منتشر کرده‌ام؛ "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی". دو رمان اول را قبلا ، فصل به فصل، در سمت راست این صفحه در اختیارتان گذاشتم و حالا مدت‌هاست که هر دو رمان به شکل کامل همانجا در دسترس است. ارائه رمان آخرم "آلبوم خصوصی" در این صفحه به دلائل بسیار به تعویق افتاد، که آخرینش غلط‌گیری وسواس‌آمیز من است که البته هنوز هم تمام نشده. به پیشنهاد دوستی، از امشب هر بخش کوتاه از این رمان را که غلط‌گیری شده باشد، به شکل جزوه‌هائی که در دوران نوجوانی ما در می‌آمد، در اختیارتان قرار می‌دهم تا فاصله‌ی گاهی طولانی بین روزنوشت‌هایم را پر کنم. پیش از این که اولین صفحات را بخوانید دلم می‌خواهد تکه‌ای از آن چه را خودم هفت هشت سال پیش، وقتی این کتاب به همت "کتابسرا" در لس آنجلس منتشر می‌شد، نوشته‌ام تکرار کنم.

           فکر نوشتن از رنج و شادی‌های دوران کودکی و نوجوانی، اول بار در سال 1355 خودمان در زندان سیاسی کرمان (وقتی از زندان قصر تهران به آنجا تبعید شدم) به ذهنم رسید. در نیمه راه نوشتن بودم که همه را در یک بازرسی غیر منتظره از دست دادم. پانزده سال بعد، در غربت همان وسوسه دوباره به سراغم آمد. حالا با انتشار "آلبوم خصوصی"، پس از دو رمان قبلی‌ام، احساس می‌کنم باری را که نزدیک به چهل سال بر دوش داشته‌ام جای امنی بر زمین گذاشته‌ام. 

رمان "آلبوم خصوصی"

(جزوه یک)

اگر آن سال‌ها گذارتان به خیابان شهناز افتاده باشد حتما "عکاسی سایه" را می‌شناسید. شاید برای تصدیق کلاس ششم دبستان، و یا دیپلم دبیرستانتان از آن سه پله‌ی کوتاه، که پیاده‌رو را به عکاسی سایه وصل می‌کرد پائین آمده باشید و در استودیوی کوچک ما، جلوی دوربین نشسته باشید. اگر پله ها از یادتان رفته باشد، حتما صدای زنگوله‌ای که جایی در پشت در ورودی نصب شده بود، و با ورود و خروج مشتری‌ها به صدا در می‌آمد را به خاطر خواهید آورد. مشتری‌ها همیشه وقتی برای اولین بار وارد عکاسی سایه می‌شدند از این صدای خوش‌زنگِ نا منتظر، به خنده می‌افتادند. اگر هنوز عکس‌های آن دوره‌تان را در آلبوم دارید نگاهی به پشت عکس‌ها بیاندازید. مُهر بیضی شکل "سایه"، باید هنوز روی آن باشد، وگرنه پیش ما نینداخته‌اید. 

            کسانی که پس از آمدن من، به عکاسی مراجعه کرده اند حتما سلیقه مرا در تنظیم مبل‌های کوچک چرمی، و میز شیشه‌ای نظیفی که آلبومی از نمونه‌های عکس‌های عکاسی سایه روی آن قرار داشت، و در نصب قاب‌های عکس به دیوارهای دفتر کوچک عکاسی، ستوده‌اند. پیش از من کسی که آنجا کار می کرد نه اهل ذوق بود و نه عشق عکس داشت. دستش هم گویا کج بود و همین آخرین کیفیت باعث شد تا به‌محض اینکه آقا باقر، که من عمو باقر صدایش می‌زدم، من را به اربابم معرفی کرد، اربابم عذر شاگرد بی‌ذوقش را خواست و کارش را به من سپرد. 

            کسانی که نه برای مدرسه و نه برای کارت سربازی، و نه حتی برای عکس دامادی و عروسی پیش ما آمده اند هم بعید نیست عکاسی سایه را به یاد بیاورند. شاید برای کار دیگری از اتوبوس خط 10 که ایستگاهش درست جلو عکاسی ما بود پیاده شده باشند و تابلو ما را دیده باشند. شاگرد راننده‌ها به جای اسم اصلی ایستگاه می‌گفتند ایستگاه عکاسی سایه، از بس که تابلوی ما چشمگیر بود. سلمانی بغل دستی ما هم آدرسش را جنبِ عکاسی سایه می‌نوشت، مثل شعبه کوچک بانکی که همان سال‌ها تازه سمت دیگر ما باز شده بود و آشنا و غریب نشانیش را بغل عکاسی سایه می‌شناخت.

            اگر آن سال‌ها اصلا طرف‌های شهناز نیامده باشید باز هم ممکن است عکاسی سایه را بشناسید، البته اگر اهل پارک شهر رفتن بوده باشید. رفیق من قادر با آن دوربین کهنه‌ی هاسل بلاد شش در نُه‌اش، که از بس سنگین بود گردن لقلقوی درازش را مثل گردن غاز خم می‌کرد، هر روز بعد از ظهر، بخصوص اگر هوا خوب بود، و جمعه‌ها تمام روز، در پارک شهر ولو بود و از کسانی که برای هواخوری و ساعتی دوری از مشغله شهر به پارک پناه می‌بردند عکس یادگاری می‌گرفت. اگر هنوز آلبومتان را نگاهداشته باشید شاید پشت عکسی که با نامزدتان و یا با دوستان همکلاسی‌تان در یکی از آن روزهای آفتابی و درخشان تهران در پارک شهر انداخته‌اید مهر عکاسی ما را ببینید. 

            قادر عکس‌ها را که می‌انداخت می‌آمد عکاسی و فیلم را به من می‌داد. من فیلم‌ها را ظاهر و چاپ می‌کردم و به او پس می‌دادم. روز بعد قادر عکس‌ها را در همان پارک شهر به صاحبانشان که بیعانه مختصری داده بودند می‌رساند. 

            قرار قادر با آقای شجاعی و ارباب من این بود که از هر عکس پنجزار به عکاسی ما بابت ظهور و چاپ بپردازد (قادر عکسی یک تومان با مشتری حساب می‌کرد). دوربین، مال خودش بود و فیلم را هم خودش می‌خرید. من فقط ظهور و چاپش را به خرج آقای شجاعی انجام می‌دادم. این بخش رسمی رابطه ما بود. بخش پنهان و غیر رسمی آن، که البته آقای شجاعی از آن بی‌خبر بود وگرنه پوستمان را می‌کند، فقط بین خودمان دوتا بود.

            قادر را در واقع خود من به آقای شجاعی معرفی کردم. خودم هم تازه با او آشنا شده بودم. نه بچه محلی‌ام بود و نه هم مدرسه‌ایم. اصلا مدرسه نمی‌رفت. شش کلاس ابتدائی را خوانده و ترک تحصیل کرده بود و حالا نان آور خانواده اش بود. من هم کلاس نُه را که خواندم دیگر مدرسه را رها کردم و مشغول کار شدم. تحصیل را البته شبانه دنبال می‌کردم. 

            قادر را همانسال اولی که دستم در عکاسی سایه بند شد در پارک شهر شناختم. یکی از همان روزهای جمعه آفتابی و درخشان تهران بود. دنبال دختری که در صف اتوبوس اتفاقا نگاهم در نگاهش گره خورده بود افتاده بودم. لباس ساده گلریز ِ رنگ پریده اما تمیزی به تن داشت و موهای فرفری پر پشتش را بر شانه‌اش رها کرده بود. لباس من هم با اینکه داد می‌زد از کهنه فروشی فوزیه خریده‌امش سوار تنم بود. نگاه ما در واقع نه مستقیم و رودررو بلکه از طریق بازتاب پر تلالومان در شیشه قدی یک فرش فروشی بزرگ در هم افتاد. جلو یک ایستگاه اتوبوس، منتظر ایستاده بودیم که هر دو همزمان خواستیم خودمان را در شیشه فرش فروشی، که در نور درخشان آفتاب به آئینه‌ای شفاف می‌مانست، برانداز کنیم. تصویر چهره او در شیشه که بر پسزمینه‌ی فرشی آویخته بر دیوار فروشگاه افتاده بود، بَل ِ مِسین می‌زد و اگر عبور گهگاهی وانت‌بارها و گاری‌دستی‌ها بازتاب اندام باریک و ظریف او را بر نمی‌آشفت به نقشی زده بر قالی می‌مانست. 

           در اتوبوس اما از هم دور افتادیم و من شانس اینکه در اثر ازدحام و فشار بی‌رویه مسافران ناچار خودم را به او بچسبانم و با نگاهی پوزش‌خواه عطر چوبک را از پیراهن گلریزش استشمام کنم از دست دادم. دختر، ایستگاه سنگلج از اتوبوس پیاده شد و من هم به هوای او پایین پریدم. از آن دختر تهرانی‌ها بود که با دست پس می‌زنند و با پا پیش می‌کشند. هر وقت تظاهر می‌کردم که دیگر از تعقیبش خسته شده‌ام پا سست می‌کرد و به بهانه‌ای راه می‌داد تا به او برسم. تا می‌رسیدم اما، انگار سگ دنبالش کرده باشد پا تند می‌کرد و از من فاصله می‌گرفت. همینطوری مرا تا پارک شهر پی خودش کشاند.

            توی پارک شهر روی یک نیمکت نشست و کتاب درسی‌اش را درآورد و در حالیکه به وضوح حواسش به من بود شروع کرد به درس خواندن. من آمدم کنارش نشستم. کنارش که نه، او یکسر نیمکت نشسته بود، من سر دیگرش. تا یک وجب خودم را به طرفش سُراندم کتابش را بست و بلند شد رفت روی نیمکت بعدی نشست. من اما از جایم تکان نخوردم. خواستم ببینم بالاخره چه می‌کند. حواسم را دادم به جاهای دیگر. همانوقت بود که هیکل لاغر و گردن لقلقوی قادر را که زیر سنگینی دوربین هاسل بلاد شش در نُه، مثل گردن غاز قوس برداشته بود دیدم. یک خورجین کوچک چرمی به کمربندش وصل بود که حلقه‌های فیلم‌هایش را در آن می‌ریخت. لباس ژنده‌ای به تن داشت و آرنج کت و سر زانوی شلوارش وصله پینه داشت. وقتی چشمم به او افتاد داشت آقایی را که با پیژامه کنار همسر و فرزندش در چمن نشسته بود قانع می‌کرد که از آنها یک عکس یادگاری بگیرد. بی‌آنکه به دخترک توجه کنم رفتم نزدیک قادر ایستادم. قادر داشت به مرد که بنظر می‌رسید قانع شده است می‌گفت جایش را کمی عوض کند و بیاید کنار بچه‌اش بنشیند تا سماور که حالا بخار لطیفی از آن خارج می‌شد در عکس بیافتد. مرد جابجا شد و قادر کمی پس و پیش رفت و بعد در حالتی بین ایستاده و زانو زده پاهایش را روی زمین صفت کرد و گوئی می‌خواهد با تفنگ ساچمه‌ای گنجشک تیزپری را بزند ناغافل شلیک کرد. 

            کارش که تمام شد نگاهش به من افتاد. فکر کرد می‌خواهم عکس بگیرم. گفتم در عکاسی کار می‌کنم و می‌خواستم دوربینش را ببینم. بی‌آنکه تسمه دوربین را از گردنش در بیاورد آمد کنار دستم و دوربین را بسویم دراز کرد. چفتی را زد و در بالای دوربین با جهشی فنری باز شد. طوری کنارم ایستاد تا بتوانم از بالا به چشمی ِ دوربین نگاه کنم. من سر دوربین را همانطور که تسمه‌اش در گردن او بود طوری گرداندم که قسمتی از شن‌ریز پیاده رو و نیمکتی که دخترک رویش نشسته بود در قاب دوربین قرار گرفت. قادر که سرش را کنار سر من گذاشته بود تصویر را دید. همزمان سرمان را بلند کردیم. آهسته و با کمی تردید پرسیدم آره؟ قادر که لبخند خفیفی حاکی از درک منظورم به لب داشت گفت پس چی فکر کردی؟

            من دوربین را رها کردم و به سوی نیمکت روان شدم بی‌آنکه نگاهی حتی زیر زیرکی به دخترک داشته باشم . وقتی به نیمکت رسیدم آرام و بی‌اعتنا بر سوی دیگر نیمکت نشستم و با اینکه نگاهم به سرشاخه‌های تازه جوانه‌زده‌ی نهال‌های صنوبر بود احساس کردم که قادر پیش از آنکه دخترک از جایش برخیزد اولین دیدار من با عشق آینده‌ام را بر ماندنی ترین سند موجود جهان ثبت کرد.

□□□

Posted by reza at 11:18 PM | Comments (0)

October 11, 2006

مادری

از مجموعه داستان‌های کوتاه "تخم مرغ"، نوشته‌ی شروود اندرسون"

[برگردان این قصه را به نازنین دوستم نسیم خاکسار عرضه می‌کنم که ساعتی پیش دستی به نثر فارسی من در این قصه کشید و خواندنی‌ترش کرد.]

پائین تپه آبگیری بود خزه‌زده. باد ميان برگ‌های خشك درخت گردو كه بر بالای تپه روئيده بود خش‌خش می‌کرد.

           زن رفت زیر درخت جائی‌که علف‌ها بلند و در‌هم‌تنیده بود. دری در خانه روستائی به هم خورد و سگی در جاده جلو خانه پارس کرد.

            برای مدتی صدائی نبود. بعد یک ارابه لق‌زنان و تلق‌تلق‌کنان بر جاده یخ‌زده راند.  صدای ارابه راه را گرفت و رفت و به جائی رسید که زن بر علف‌هائی که چون انگشتانی بر بدنش بازی می‌کردند دراز کشیده بود. عطری از اندام زن برخاست. مدتی کشید تا ارابه گذشت.

            بعد صدای دیگری سکوت را شکست. مرد جوانی با گام‌هائی محکم از مزرعه همسایه به سمت زراعت آمد و از چپر گذشت. او هم به تپه آمد اما برای مدتی زن را که تقریبا زیر پایش دراز کشیده بود ندید. به سوی خانه چشم گرداند و با دست‌ها در جیب مثل اسب بر زمین یخ‌زده پا کوبید.

            بعد فهمید زن آن‌جاست. عطر او آگاهش کرد. 

            رفت تا کنار اندام آرام زن زانو بزند. همه چیز با بارهای پیش که شبانه به تپه می‌خزیدند متفاوت بود. زمان ِ انتظار کشیدن و گفتگو کردن گذشته بود. زن فرق کرده بود. گستاخ شده بود و دست مرد را روی صورت، گردن، پستان و باسنش می‌گذاشت. یک سختی و سفتی ناشناخته‌ی تازه‌ای در اندام زن بود. وقتی مرد لبش را بوسید زن تکان نخورد، و مرد برای لحظه‌ای ترسید. بعد جرات کرد و کنار زن دراز کشید. 

            او در تمام زندگی جوانی روستائی بود و هکتارها زمین پربار سیاه را شخم زده بود. 

            به خودش اعتماد پیدا کرده بود.

            بدن زن را شخم زده بود.

            تخم یک پسر را در خاک پربار زیر و رو شونده‌اش، کاشته بود.

            زن تخمه‌ی یک پسر را با خود حمل می‌کرد. شب‌های زمستان از باریکه راهی به پای تپه‌ای کوچک می‌آمد و در بالای تپه به طویله می‌رفت تا گاوها را بدوشد. درشت و قوی بود. پاهایش به دنبالش تاب می‌خورد. پسر توی شکمش به همراهش تاب می‌خورد. 

            پسر ضرب‌آهنگ تپه‌های کوچک را می‌آموخت.

            پسر ضرب‌آهنگ زمین‌های مسطح را می‌آموخت.

            پسر ضرب‌آهنگ راه رفتن پاها را می‌آموخت.

            پسر ضرب‌آهنگ دست‌های درشت و محکمی که نک پستان گاو را می‌سایند، می‌آموخت.

***

مزرعه‌ای وجود داشت که بایر و پر از پاره‌سنگ بود. بهار وقتی شب‌های گرم فرا رسید و زن از بارداری سنگین بود، شبی به مزرعه رفت. سنگ‌های کوچک، سرشان مثل سر بچه‌های دفن شده از زمین بیرون زده بود. مزرعه، شسته در نور مهتاب، با شیبی آرام به جویباری زمزمه‌گر سرازیر می‌شد. چند گوسفند علف‌های پراکنده در میان سنگ‌ها را می‌جویدند.

            هزار کودک در مزرعه‌ی بایر مدفون بودند. می‌جنگیدند تا از زمین بیرون بزنند. می‌جنگیدند تا خود را به زن برسانند. جویبار از روی سنگ‌ها می‌گذشت و صدایش به فریاد می‌مانست. زن، غمزده، مدتی مدید در مزرعه ماند.

            زن از جایش بر روی سنگی بزرگ، برخاست و به سوی خانه دهقانی رفت. وقتی از باریکه راه می‌گذشت، و از مقابل طویله‌ی ساکت عبور می‌کرد صدای تاریکی را می‌شنید که بر او بانگ می‌زد.

            در درون او تنها یک کودک می‌جنگید. به رختخواب که رفت کودک با پاشنه پاهایش به دیوار زندان کوبید. زن بی‌حرکت دراز کشید و گوش فراداد. تنها یک صدای خفیف، گوئی از تاریکی شب، به گوشش می‌رسید. □□□

Posted by reza at 2:04 PM | Comments (0)

September 14, 2006

وصیت‌نامه ققنوس

تقاضای من از دوستان این صفحه تا در تایپ کتاب‌هایم کمک حالم باشند چنان با سرعت اجابت شد که اولین کتاب تایپ شده را هم اکنون می‌توانم در اختیارتان بگذارم. اگر باور نمی‌کنید کافی است روی عکس روی جلد فیلم‌نامه "وصیت‌نامه ققنوس" کلیک کنید تا بتوانید این فیلم‌نامه را به شکل کامل بخوانید.

نسخه‌ای از کتاب را دیروز به دست "تقی"، دوستی که داوطلب این کار شده بود، از طریق پست رساندم و در کمال تعجب غروب همان روز تایپ شده‌اش را از طریق ایمیل تحویل گرفتم! اگر وسواس غلط‌گیری مجدد و گرفتاری کاری امروز در میان نبود همان دیشب کتاب را در این صفحه ارائه کرده بودم. این را به تفصیل نوشتم تا سپاس مجددی گفته باشم به این دوست نازنین. کتاب دیگری را همین امروز برای "پدرام"، متقاضی دیگری که محبت کرده تا زحمت تایپ مجموعه قصه‌ای از من را به عهده بگیرد، فرستاده‌ام که به محض آماده شدن با سپاس از او در اختیار علاقمندان قرارش خواهم داد.

Posted by reza at 10:22 PM | Comments (3)

August 2, 2006

"زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ"

این جمله از من نیست. از کسی است که به اعتبار تمامی تاریخ ادبیات‌نگاران، پدر داستان کوتاه نویسی مدرن در آمریکاست؛ کسی که حتی "ارنست همینگوی" و "ویلیام فالکنر"، دو داستان کوتاه نویس نام‌آور جهان، هم به پیروی از شیوه بدیع قصه‌نویسی او آثار جاودانه‌شان را آفریدند. این جمله را "شروود آندرسن"، ده سالی پیش از مرگش برای سنگ قبر خودش نوشت که حالا شصت و پنجسال می‌شود که بر گورش در شهرک "ماریون" در ایالت ویرجینیای آمریکا قرار گرفته است.

        

این روزها بارها و بارها به این جمله اندیشیده‌ام. یعنی از یک هفته پیش که خواندن کتاب "نامه‌های عاشقانه مخفی" او را تمام کردم، و این جمله را هم، از جمله، در آن دیدم. از این کتاب خواندنی در ادامه حرف خواهم زد، ولی بگذارید بگویم که وقتی جسد کودکانی که در "قانا"ی لبنان تا نیمه در زیر آوار خانه‌شان دفن شده بودند را در تلویزیون دیدم به این جمله بیش از پیش اندیشیدم. دیروز هم که خبر دردناک مرگ "اکبر محمدی" به گوشم رسید همین جمله بود که مثل شهابی از ذهنم عبور کرد. اگر من باشم، تا درسی به مرگ‌آفرینان داده باشم، بر گور جمعی ساکنان "قانا"، و بر سنگ قبر "اکبر محمدی"، هر دو، خواهم نوشت: "زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ"

           و اما از "شروود اندرسن" اسم بردم بگذارید بگویم که من با این نویسنده‌ی کمتر شناخته شده ــ نه تنها برای ایرانیان که حتی برای اروپائیان و خود آمریکائی‌ها ــ سالیان سال است که آشنایم، و اغلب داستان‌های کوتاه او را بارها و بارها خوانده‌ام، و حتی یکی دو تای آن‌ها، از جمله "تخم مرغ" را، سال‌ها پیش به فارسی برگردانده‌ام؛ داستان کوتاهی که تا کنون در اکثر مجموعه‌های شاهکارهای داستان‌های کوتاه جهان، بازچاپ شده است.

           "شروود اندرسن" با انتشار اولین مجموعه از داستان‌های کوتاهش در سال 1919 با عنوان "واینزبرگ، اوهایو"، همانطور که اشاره رفت، سبک تازه‌ای را در داستان کوتاه نویسی آغاز کرد که هنوز هم تازگیش را از دست نداده است. او البته پیش از آن چند کتاب، از جمله دو رمان، منتشر کرده بود ولی این مجموعه‌ی "واینزبرگ، اوهایو" است که سنگ بنای ادبیات نوین آمریکا به شمار می‌رود ["واینزبرگ" نام یک شهرک تخیلی است که مثلا در ایالت اوهایو واقع است]. جالب است که او تا سال 1941 که وفات یافت چندین رمان دیگر نوشت و انتشار داد ولی هیچ‌کدام به اندازه همین مجموعه، و مجموعه داستان‌های کوتاه بعدی‌اش، "پیروزی تخم مرغ"، که در سال 1321 منتشر شد، در ادبیات آمریکا تاثیر نگذارد...

            بگذریم! این‌ها همه حاشیه بود تا به متن برسم. متن اما در مورد کتابی است که تنها پانزده سال پیش، یعنی شصت سال پس از نوشته شدنش، و یا مشخص‌تر، پنجاه سال پس از مرگ خود "شروود اندرسن" برای اولین بار منتشر شد: کتابی حدودا سیصد صفحه‌ای، با عنوان "نامه‌های عاشقانه مخفی".

"شروود اندرسن" در سال 1332 وقتی در جریان جدائی از همسر سومش بود روزنوشت‌های کوتاه و نیز نامه‌های بسیاری نوشت که مخاطبش "النور کوپنهاور"، معشوقه‌اش، بود که سال بعد همسر چهارم و نهائی او شد. تاریخ اولین روزنوشت، اول ژانویه 1932 است، و آخرین آن به تاریخ 28 دسامبر همان سال است، یعنی دقیقا یک سال تمام [در طول این یک سال، غیر از چهار پنج روز، هر روزه اگر چند سطر هم شده مطلبی نوشته است].

            "شروود" البته این روزنوشت‌ها و نامه‌های ضمیمه به آن را هرگز به "النور" نداد. حتی در نزدیک به ده سال زندگی مشترکشان نامی هم از وجود آن‌ها نبرد. چندین سال پس از مرگ او بود که همسرش این بسته دستنویس را در قفسه‌ای یافت ولی حاضر نشد آن را به دست چاپ بسپارد. وقتی هم در سالخوردگی آن را به آشنائی سپرد از او خواست که تنها پس از مرگش آن را منتشر کند. و البته مقدر این بود که "النور" نود سال عمر کند و انتشار این کتاب خواندنی این چنین به تاخیر بیافتد!

روزنوشت‌های جمع شده در کتاب "نامه‌های عاشقانه مخفی" همچون داستان‌های کوتاه او، سرشار از ظرافت، ایجاز، ساده‌نویسی، باریک‌بینی و ژرف‌اندیشی‌اند. عشق او به انسان، به برابری و نوع‌دوستی، در سطر سطرشان موج می‌زند. تصویر پردازی موجز و شعرگونه از باد و باران و درخت و ابر و آفتاب درخشان است. و برتر از همه، رنجشش از نابرابری‌های اجتماعی، و آرزومندیش به رستگاری انسان بر خاک، بر دل رنجیدگان و آرزومندانی چون من و شما به گرمی می‌نشیند.

            با خودم قرار گذاشته‌ام در هر فرصتی، هر چند کوتاه، فرازهائی از برخی از روزنوشت‌های او را به فارسی برگردانم و در همین صفحه عرضه کنم. به اعتبار "سیلی نقد به از حلوای نسیه است" نقدا فرازی که عنوان مطلبم از آن برداشت شده، را ترجمه می‌کنم و باقی را می‌گذارم برای روزی دیگر که گفته‌اند " هر روز، روز خداست!"

 چهارشنبه هفتم سپتامبر، در دریا

اینجا بین دو دنیاست. تمام روز بادی مدام می‌وزَد ــ آفتابِ روشن، بعد کمی باران، سپس خاکستری، بعد باز آفتاب. احساس غریبی از جدا افتادگی از همه‌ی زندگی. موج‌های در هم شکسته، نزدیک کشتی، ظریف‌ترین توربافت‌ها را می‌سازند. هی حرف آمریکا و انگلستان و ویلز و اسکاتلند به گوشم می‌خورد. آمریکائی‌ها مثل خُل‌ها حرف می‌زنند. من از غرور پُرم. شروع می‌کنم برای خودم خواندن. من درک خودم را از آمریکا به خودم اعلان می‌کنم. 

            معدن‌ها، جنگل‌ها، رودخانه‌ها، مزارع ذرت، مزارع گندم، کارخانه‌ها، شهرها، شهرک‌ها، کوه‌ها.

با صدای بلند خواندم. برای خودم آواز خواندم. سعی کردم آوازی از زندگی خودم در درون خودم بخوانم مثل آواز بلند دریا.

بگذار کس دیگری از مرگ بگوید،

زندگی حادثه‌ی بزرگ است، نه مرگ.

Posted by reza at 1:03 AM | Comments (4)

July 17, 2006

با تو همبندم

فیلمنامه‌ای برای خواندن

صحنه اول / روز / بند مجرد زندان / داخلی

نمائی کامل از راهرو باریک بند مجرد. سمت راست، درهای فلزی سلول‌ها. و سمت چپ، دیواری دراز و بی‌پنجره. نور خفیف روز از نورگیرهای چرک‌گرفته‌ی کوچک سقف راهرو، بر درهای فلزی می‌تابد. نگهبان، بر چارپایه‌ای در انتهای راهرو نشسته است و کتاب قطوری به دست دارد و لبش گوئی به مناجاتی می‌جنبد، با صدائی که به‌سختی شنیده می‌شود.

نمای متوسط از یک زندانی که در سلول بر روی زمین نشسته و شانه به دیوار تکیه داده است. [دوربین از روی چهره خسته زندانی ما عبور می‌کند و بر دیوار می‌لغزد. شکل‌ها و لغات نقش بسته به دیوار را مرور می‌کند و بر جدول مورسی به شکل زیر، که با مدادی کم‌رنگ بر دیوار کشیده شده، مکث می‌کند.]

الف

ب

پ

ت

ث

ج

چ

ح

خ

د

ذ

ر

ز

ژ

س

ش

ص

ض

ط

ظ

ع

غ

ف

ق

ک

گ

ل

م

ن

و

ه

ی

نگهبان در راهرو بند همچنان لبانش به مناجات می‌جنبد و پچپچه‌اش این بار با وضوح بیشتری شنیده می‌شود.

            تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //

نگهبان با شنیدن صدای خفیف اما خشک مورس زدن بر دیوار یک سلول، زمزمه‌اش را قطع می‌کند و به سوی صدا دقیق می‌شود.

            تتق: تق / تتق: تق تق //

نگهبان کتاب دعایش را روی زمین می‌گذارد و با سرعت از جیب فرنچش کاغذ و قلمی در می‌آورد.

نمای درشتی از کاغذ در دست نگهبان. روی کاغذ جدول مورس با حروف الفیا کشیده شده است. نگهبان زیر جدول، رمز مورسی را که شنیده است در می‌اورد.

            ب.اب.ا // ا.ب //

نگهبان آرام و بی‌صدا به سوی ضربه‌های مورس، به وسط راهرو کشیده می‌شود. [دوربین از سوی دیگر راهرو به سوی صدا حرکت می‌کند. نگهبان و دوربین همزمان به پشت در بسته‌ی سلول زندانی می‌رسند.]

            تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //

قلم نگهبان رمز را روی کاغذ می‌نویسد.

            د.ا.د //

صدای مورس زدن قطع می‌شود. نگهبان بی‌صدا پشت در سلول به انتظار می‌ایستد. هیچ صدائی نمی‌آید. نگهبان نگاهی به جمله‌ای که نوشته است می‌اندازد، لبی به نشانه‌ی بی‌اهمیتی می‌پیچاند، کاغذ را دوباره تا می‌کند و به جیب فرنچش برمی‌گرداند.

[تصویر به سیاهی می‌گراید]

صحنه دوم / روزی دیگر / همان‌جا / داخلی

[تصویر از سیاهی در می‌آید]

نوری از نورگیر کوچک سقف سلول به بخشی از دیوار سیمانی می‌افتد. زندانی ما پشت به دوربین، رو به دیوار ایستاده و به نورگیر سقف نگاه می‌کند.

نگهبان در راهرو آرام گام بر می‌دارد و در پشت هر در بسته‌ی سلول مکث کوتاهی می‌کند. وقتی به جلو دوربین می‌رسد توجهش به صدای خفیف اما خشک مورس زدن جلب می‌شود.

            تتق: تق تق / تتق: تق / تتق: تق تق / تتق: تق //

نگهبان رمز را روی کاغذی که به دست دارد، زیر جدول، می‌نویسد.

            ب.اب.ا //

            تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق: تتق: تتق: تتق: تق تق تق تق تق //

            ن.ا.ن

            تتق تتق: تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق //

            د.ا.د //

کاغذ در دست نگهبان تا می‌خورد و به جیب فرنچش برگردانده می‌شود.

[تصویر به سیاهی می‌گراید]

صحنه سوم / روزی دیگر / همان‌جا / داخلی

[تصویر از سیاهی در می‌آید]

نمای درشت از چند کاسه غذای دست نخورده و از دهن افتاده که پشت در یک سلول روی زمین قرار دارد. دست نگهبان کاسه‌ی تازه‌ای در کنار کاسه‌های قبلی می‌گذارد. [دوربین از روی کاسه‌ها به آرامی عبور می‌کند تا به نیمتنه‌ی نگهبان می‌رسد.]

نگهبان در آهنی سلول را به دسته کلید پر سروصدائی که به دست دارد باز می‌کند. [دوربین از پشت سر نگهبان به داخل سلول سَرک می‌کشد.]

زندانی ما، طاقباز و بی‌رمق بر کف سلول دراز کشیده، و پاهای باندپیچی شده‌اش در مقابل دوربین قرار دارد.

نگهبان در را روی دوربین می‌بندد. مکث طولانی بر در فلزی. صدای مورس زدن می‌آید.

            تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق //

نگهبان، کاغذ و قلم به دست، کلافه، به دنبال صدا می‌گردد.

            ا.ش /

تتق: تق: / تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //

س.ر.د

تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق تق / تتق تتق: تق تق //

ش.د

[تصویر به سیاهی می‌گراید]

صحنه چهارم / روزی دیگر / همان‌جا / داخلی

 [تصویر از سیاهی در می‌آید] 

دو مامور در لباس سفید بهداری، زندانی ما را از کف سلول برمی‌دارند و بر برانکاری می‌گذارند. نگهبان، در اصلی بند مجرد را برای خروج آن‌ها با دسته کلید پر سروصدایش باز می‌کند.

زندانی ما بی‌هوش بر برانکار دراز کشیده است.

ماموران از سلول به راهرو و از راهرو به در اصلی می‌روند و از بند خارج می‌شوند. نگهبان در را پشت سرشان می‌بندد.

[دوربین که تا کنون ماموران را تعقیب می‌کرده است به آرامی به سوی در باز مانده‌ی سلول خالی باز می‌گردد. دوربین چرخی در سلول می‌زند و سپس در نقش‌ها و نوشته‌های روی دیوار سیمانی می‌لغزد و بالاخره بر روی جدول مورس کشیده شده بر دیوار قرار می‌گیرد.

تتق: تتق: تق تق تق تق تق تق تق / تتق: تق / تتق تتق: تق تق تق تق // تتق: تق ///...

صدای مورس بلند می‌شود، و همزمان با آن، رمز آن بر روی دیوار، به خطی روشن، نوشته می‌شود.

سار /

از /

درخت /

پرید /

[تصویر به سیاهی می‌گراید]

[پایان]

Posted by reza at 2:22 PM | Comments (2)

April 23, 2006

از شاملو و گورهای دیگر

با این که "پنجره نظردهی" را باز گذاشته‌ام بیش‌تر دوستان ترجیح می‌دهند از طریق همان "دکمه تماس" با من در ارتباط قرار بگیرند. اشکالی البته ندارد، چون بسیاری از آن‌ها تمایل دارند رابطه‌شان دوجانبه، و نه چندجانبه، باقی بماند. اما در رابطه با مطلب من در مورد شکسته شدن سنگ گور احمد شاملو دو یادداشت جالب همراه با عکس برایم رسیده است. با سپاس از این دو نازنین، عکس‌های جالبشان را همراه به بخشی از توضیحاتشان می‌آورم ولی اگر دوست داشته باشند نامشان هم بیاید لطف کنند و در یادداشتی که به "پنجره نظردهی" ارسال می‌کنند خودشان نامشان را بنویسند.

سنگ ترک برداشته‌ی گور شاملو

عکس بالا را یکی از این دو دوست که ایام نوروز را در ایران گذرانده، ارسال داشته با این توضیح: "حدود دو هفته بعد از نوروز، برای ادای احترام به شاملو به گورستان امامزاده طاهر در کرج رفته بودم و اتفاقا شب پیش از آن ظاهرا کسانی به گورستان آمده و سنگ گور او را شکسته بودند. دوربینم همراهم بود و چند عکس گرفتم. باغبان (یا کسی که از منطقه مراقبت می‌کند و مردم را برای یافتن گورها کمک می‌کند) در صحبت با من بسیار عصبانی بود و مرتب به کسانی که شب پیش سنگ گور شاملو را شکسته بودند نفرین می‌کرد... این داستان کسانی است که با مرده‌ها این گونه رفتار می‌کنند... حالا تصور کنید با زنده‌ها چه می‌کنند... این هم عکس‌ها، اگر بخواهید آنها را برای خوانندگانتان منتشر کنید از نظر من اشکالی ندارد... دست کم طرفداران او می‌بینند شاملو در جائی دفن است که در آن حتی مرده‌ها هم آرامش ندارند..."

            و اما عکس بعدی غروب دلگیری را ثبت کرده است از چشم اندازی که گرچه قابل بازشناختن نیست اما سنگینی گورستان را دارد. به توضیح عکاسش توجه کنید: "... می‌خواستم به‌ات هدیه‌ای بدم. هفته پیش رفتم بهشت زهرا قطعه معروف به 33، خواستم از آرامگاه دوستان برات عکس بگیرم، نشد. به‌جاش این عکس رو که کار خودمه به‌ات تقدیم می‌کنم... ببین که چطور این درخت لخت و تنها، به التماس دست‌شو به طرف خورشید که بی‌رحمانه داره غروب می‌کنه دراز کرده؟ به نظرت آیا گرمای اونو می‌خواد یا سرخی‌شو؟..."

  

Posted by reza at 2:52 PM | Comments (7)

April 18, 2006

متبرک باد نام او!

خودش گفته بود، جائی، که: "نامت سپیده‌دمی است که بر پیشانی آسمان می‌گذرد". از خود گفته بود. ولی هنوز تا سپیده، همانگونه که باز هم خودش گفته بود، جائی دیگر البته، "مانده دو دانگی". این دو دانگ کشدار و تیره که بگذرد، نامش چونان سپیده بر پیشانی آسمان خواهد گذشت. این است که تا از شب بلند تیره‌ی ما دانگی مانده باشد، نه خنده‌ای بر لب و نه سنگی بر گوری دوام می‌آورد. "لعنت آباد" را اگر ندیده‌اید، وصفش را که شنیده‌اید. بخشی از گورستان خاوران است که سنگتراشانش برای گور هر "لعنتی"، ده سنگ تراشیده‌اند که یک کدامش بر جا نمانده است. شاملو که کم از هیچ "لعنتی" ندارد، گرچه نامش، چونان نام همراهانش، همانطور که خود گفته بود، متبرک باد!

پاره سنگی بر گوری (جمعی؟) در خاوران

Posted by reza at 5:02 PM | Comments (0)

April 14, 2006

رمان‌های من در این وبلاگ

برای خواندن (و یا ضبط و یا چاپ) فصل اول رمان "غوک"، می‌توانید روی تصویر جلد کتاب که در سمت راست این صفحه قرار دارد کلیک کنید. فصل‌های بعدی این رمان و نیز رمان‌های دیگرم، به تدریج به همین صورت در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت. باید یادآوری کنم که اکنون دوازده سیزده سال از اولین نوبت انتشار رمان غوک می‌گذرد.

Posted by reza at 5:02 PM

April 9, 2006

"جنگل شوکران"

بالاخره کتابی که "مهدی اصلانی" و "مسعود نقره کار" مدتها مشغول تدوینش بودند توسط انتشارات مجله "آرش"، با عنوان "جنگل شوکران"، به بازار آمد. کتاب مجموعه ای است از نامه ها و وصیتنامه های زندانیان سیاسی که در این سالهای سیاه جمهوری جهالت جان باختند. اصلانی در مقدمه ای که بر این مجموعه نوشته می گوید:

"ارزش نامه ها و وصیت نامه ها و آثار قلمی به جای مانده از جان باختگان عقیدتی و سیاسی در 27 سال گذشته صرفنظر از ارزش سندگونه شان و ارائه آن ها به عنوان اسناد جنایت، از این منظر که هر کدام از آن ها در چه تاریخی نگاشته شده، ما را در شناخت بهتر از دوران زندان های حکومت یاری می رساند... نامه در زندگیش روزمره هر بندی حکم گرفته ای شاید تنها وسیله ارتباط با دنیای خارج باشد. ارسال نامه از طرف زندانی به خانواده اش تابع شرایط و مقررات ویژه ای بود که عدم رعایت آن می توانست به محرومیت از نامه نگاری منجر شود. ارسال نامه تنها به نزدیکان درجه اول امکان پذیر بود. نامه ها در فرم هایی چاپ شده و 5 خطی و مهردار نگارش می یافت. نامه ارسالی به خانواده پس از کنترل مسئول نامه ها اجازه ارسال می یافت و پس از دریافت از طرف خانواده می بایست پاسخ آن در همان نامه داده شده و باز پس گردانده شود. مسئول کنترل نامه ها می توانست با خواندن نامه و پاسخ آن، احتمال هر گونه علامت دهی رمزگونه را کشف کند."

تدوین کنندگان این کتاب تا کنون از پیگیرترین کوشندگان در راه افشای جنایات رژیم اسلامی در زندانهای ایران بوده اند. نقره کار با اینکه هرگز به زندان نرفته است اما بر مبنای مطالعات بسیار و خاطرات همسر زندان کشیده اش چندین مقاله و کتاب در زمینه مسائل مربوط به زندانهای جمهوری اسلامی نوشته و انتشار داده است. اصلانی هم تا کنون بیشترین تلاش را در همین زمینه، به ویژه در زمینه جنایت فراموش ناشدنی اعدامهای تابستان 67، کرده است. سهم او در این مورد، به اعتقاد من، بیش از افشای این فاجعه در این واقعیت نهفته است که اصلانی اولین کسی از جان به در بردگان این کشتار عظیم بود که مسئولانه پا پیش نهاد و در مقالاتی که در مجله "آرش" با امضای "شامیت" نوشت و سخنرانی های بسیاری که ترتیب داد و مصاحبه های فراوانی که با رادیوهای فارسی زبان داشت راه را برای دیگر جان به در بردگان باز کرد تا بدون نگرانی از این پرسش آزارنده که پس خود آنها چگونه جان به در برده اند، پا پیش بگذارند و از آن چه بر آنها و دیگران در آن روزهای خون و وحشت رفته است حرف بزنند.

            با آوردن نامه تکاندهنده ای از محمد مختاری، شاعر و نویسنده ای که قتلش بیش از هر حادثه ای دیگر طشت رسوائی رژیم را از بام به زیر انداخت، به همسرش "مریم"، مطلب امروزم را به پایان می برم و باقی را می گذارم تا خودتان در کتاب بخوانید:

[احساس تاریکی به این فکرم می اندازد که چند جمله ای از باب یادآوری و شاید هم یادگار برای تو و بچه ها بنویسم. می دانم که سختی و گرفتاری هم یادگار و هم یادآوری زندگی من بوده است. خوب، این هم مزید بر آنها. آب که از سر گذشت چه یک گز چه صد گز. اضطراب افکار دست از سر ما برنمی دارد. مثل من که در هیچ حال دست از سر تو برنمی دارم. امشب هم که از در بیرونش کنیم صبح از پنجره به درون می آید. اما دلم در این نیمه شب گواهی می دهد که این همه از سر عشقی دردناک است، از تبعات راهی ست که می پیموده ایم. طبعاً تو نیز از همین جنسی که همراه شده ایم. سرنوشت ما همین "بد"جنسی و "بد"راهی است! اگر چه مسئولیت مشقات و کمبودها را می پذیرم. از سیاووش و سهراب هم به ویژه پوزش می خواهم چون می بینم اگر باز هم باشم همین راه را خواهم رفت. خویی که نشست بر طبیعت! راستی هم گناه این دو چیست که در مهلکه گرفتار مانده اند و تاوان جبری را می پردازند که انتخاب خودشان نیست؟ شاید این حرف ها هم توجیهی بیش نباشد. بخصوص وقتی آدم وصیتی می نویسد که از روال و احوال معمول وصیت نامه نویسان بویی نبرده است. پوزخند خودم هم به هر بازمانده ای حق می دهد که قهقهه بزند. پس فقط ببخشید. حتی دلم نمی آید درباره مشتی نوشته که بر جای می ماند سفارشی کنم. کاش بتواند عذرخواه باشد. امیدواری من همیشه این بوده است که رؤیای فرهنگی ام، تخیل میهنی ام، آرمان بشری ام در شعری متشکل شود که در سلوک عاشقانه با تو، و آمیزۀ مهر سیاووش و سهراب است. من فقط یک شاعر و نویسنده ام. مستقل از هر گروه و دسته ای، از هر دولت و برنامه و سیاستی. خواهان آزادی و عدالتِ تفکیک ناپذیرم برای آدمی، به ویژه برای مردم این مرز و بوم که با همه نابسامانیها و پلشتیهایش، با همه مظلومیتها و ستمگریهایش، با همه اضطرابها و امیدهایش، با ناکامیها و آرزوهای کوتاه و بلندش، زادگاه من است. بند نافم را با اینجا بریده اند. از همین جا به جهان می پیوندم و می نگرم. با آگاهی و اطمینان می گویم اگر وضعی پیش آید که حرفی بر زبانم جاری کنند جز اینها که می دانید (و در نوشته های منعکس است، و بخصوص چکیده شان را اخیراً در مصاحبه ای آورده ام) از من نیست، بلکه فرموده فشار است که از نظر من ارزشی ندارد. خیال و اندیشه من در گرو پوست و استخوان و گوشتی که بکنند یا بشکنند یا بچلانند نیست. اگر چه اینها در آزادی آمیزه همند و واحدند و تجزیه ناپذیرند. مثل اجزا هماهنگ کلام در آزادی. اما چه کم بود نشاط درون در شفافیت پوست و معرفت چشم. دوست داشتم هم اکنون را هوشمندانه بسازیم که خب نشد. فقط کوششهایی ماند در زبان، و عرقی بر پیشانی. تحمل این سنگینی ناگزیری من بود. پس سبک بگیرید نبودنم را. نشاط کنید که در زندگیم به اندازه کافی اندوهگین تان داشته ام. چشم به آرامش شما دوخته ام. مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خنده این کشور را کم دیده اید. افسوس که جرعه فشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است. دوست تان دارم. برایتان غصه می خورم. می بوسمتان. دست همه دوستانم را می فشارم. قربان همه تان

محمدمختاری، نیمه شب بیستم شهریور 75]

Posted by reza at 7:41 PM

March 29, 2006

باز هم از "در غیاب مرگ"

این یکی دو سالی که در کنار مشغله های دیگر به نوشتن این یادداشتهای روزانه مشغولم، هیچ چیز قابل اشتراکی مزه ام نمی کند اگر بی شما از آن لذت ببرم. اگر کتاب جالبی به دست داشته باشم یا آهنگ گوش نوازی بشنوم، تا وقتی راهی برای شراکتش با شما نیابم، به عضوی از یک خانواده یا گروه می مانم که در غیاب دیگران به باغی وارد شده باشد با گلهای خوش عطر، اما دلش پیش دیگرانی باشد که جایشان در آن باغ خالی است.

            این را گفتم تا بگویم فصولی در کتاب "در غیاب مرگ" وجود دارد که سخت وسوسه ام می کند کتاب را زمین بگذارم و از آن با کسی (چه کسی از شما عزیزتر؟) حرف بزنم، مثل فصلی که چند روز پیش از همین کتاب می خواندم و بالاخره دلم نیامد از آن بگذرم.

خوزه ساراماگو

می دانید که داستان این رمان در کشوری اتفاق می افتد که مرگ در آنجا موقتا کارش را تعطیل کرده و مردم را با معضلی ناشناخته روبرو ساخته است. بیماران و پیران، علیل و علیل تر می شوند و نمی میرند... در فصلی که مورد نطر من است (صص 44 تا 57)، "خوزه ساراماگو" از آن تخیل تلخی که این رمان و رمان "کوری" اش سرشار از آن است بهره می گیرد و قصه ی مالیخولیائی غریبی را به زبانی عادی بیان می کند. پیش از این که برگردان یکی دو صفحه از این فصل را بیاورم به یادتان می آورم که رسم الخط نویسنده، غیر معمول و کمی گیج کننده است. در گفتگوها، که در همین قطعه که ترجمه کرده ام هم وجود دارد، نه علامت سئوال آمده و نه مرز پایان یک سخن از آغاز سخن نفر بعدی معین شده است، گرچه نویسنده برای فرار از گیجی بیش از حد، آغاز هر سخن تازه را با حرف بزرگ مشخص کرده، بی آنکه طبق رسم الخط لاتین جمله قبلی با نقطه تمام شده باشد. من در این برگردان چون در فارسی حرف بزرگ و کوچک به معنائی که در نوشتار لاتین مرسوم است وجود ندارد، برای پرهیز از سردرگمی در گفتگوئی که ترجمه کرده ام سخنان یکی را با حروف معمولی و سخنان نفر بعدی را با حروف خمیده (ایتالیک) آورده ام. حالا این شما و این هم یکی دو صفحه از فصل سوم رمان "در غیاب مرگ":

"در یک دهکده کوچک، در فاصله کمی از مرز آن کشور با  کشور مجاور، خانواده ای روستائی زندگی می کرد که نه یک عضو، که به خاطر گناهان سنگین شان، دو عضو خانواده در مرحله زندگی معلق، یا آن طور که خودشان ترجیح می دادند بگویند، در مرحله مرگ ساکن ،قرار داشتند. یکی از آندو پدربزرگ آنها بود که مال عهد عتیق بود، پدرسالاری سخت جان که بیماری او را به یک انسان قراضه ی قابل ترحم تقلیل داده بود، گرچه قدرت حرف زدن را هنوز به شکل کامل از دست نداده بود. دیگری، موجودی چند ماهه بود که وقت نکرده بود نه لغت زندگی و نه لغت مرگ را بشناسد پیش از آن که مرگِ واقعی چهره از او بپوشاند. نه می مردند و نه زنده بودند، پزشک دهکده که هفته ای یکبار از آنها عیادت می کرد می گفت نه کاری برایشان می تواند بکند و نه کاری علیه شان، نه حتی می تواند به یکی یا به دیگری آمپول مرگ بزند، راه حلی رادیکال که اخیرا برای مسائلی از این دست پیدا شده بود. مثل خیلی ها، البته می شد در راهی گام گذاشت که گمان می شد دیدار با مرگ امکان پذیر است، اما به عبث، بیهوده، و همچون گذشته ناممکن، زیرا در همان لحظه، مرگ گام دیگری برمی داشت تا فاصله اش را حفظ کند. خانواده نزد کشیش برای کمک رفت و چیزی که شنید، با چشمانی رو به آسمان گرفته، جز این نبود که سرنوشت همه ما در دست خداست و بزرگواری خداوند لایتناهی است. بله، لایتناهی است، اما برای کمک به پدر یا پدربزرگمان که در آرامش بمیرد کفایت نمی کند، و نه حتی برای نجات آن بیگناه بیچاره که هیچ کار بدی در این دنیا نکرده است. در چنین موقعیتی بودیم، نه پیش تر و نه پس تر، بی راه حلی و بی چشم اندازی، که پیرمرد به حرف آمد و گفت، یکی بیاد جلو، آب می خواین، نه آب نمی خوام، می خوام بمیرم، پدرجان می دونین که دکتر گفته ممکن نیست، یادتون باشه که مرگ از کار ایستاده، دکتر هیچی نمی فهمه، از وقتی دنیا دنیا بوده همیشه وقتی یا جائی برای مردن وجود داشته، حالا دیگه نه، حالا هم چرا، آروم باشین پدرجان وگرنه تب تون بالا می ره، تب ندارم با اینکه قبلا داشتم، چه فرقی می کنه، بنابراین دقت کن چی می گم، دارم گوش می دم، نزدیکتر بیا قبل از اینکه صدام دیگه درنیاد، بفرمائین. پیرمرد چند لغت در گوش دخترش زمزمه کرد. دختر با حرکت سر جواب رد داد، اما پدر بزرگ اصرار کرد و اصرار کرد. دختر زیرلبی و لرزان، با رنگ پریده از ترس، گفت پدرجان این هیچ مشکلی رو حل نمی کنه، حل می کنه، اگر نکرد، برای انجامش چیزی از دست نمی دیم، اما اگه نتیجه نده، خیلی ساده است، منو بر می گردونن خانه، و بچه چی، بچه هم می آد، اگه من اونجا بمونم بچه هم با من می مونه. دختر سعی کرد فکرش را جمع کند، با آثار گیجی در چهره اش، و بالاخره پرسید، برای چی شماها رو نگیریم برگردونیم همین جا، ببین چی پیش می آد، دو مرده در یک خانه در سرزمینی که هیچکس با همه تلاشی که می کنه نمی تونه بمیره، چطور می تونی اینو توضیح بدی، تازه شک دارم که مرگ، این طور که اوضاع رو می بینم، اجازه بده برگردیم، پدرجان این کار یک دیوونگیه، من هم می دونم ولی راه دیگه ای برای حل این مشکل نمی بینم، ما شما رو زنده می خوایم نه مرده، ولی نه در این شکل که منو این جا می بینی، زنده ای که داره می میره، مرده ای که به زنده می مونه، بله درسته، خواست شما رو انجام می دیم، بذار ببوسمت. دختر پیشانی او را بوسید و گریه کنان خارج شد. از اینجا، غرق در اشک، رفت تا به باقی فامیل اطلاع بدهد که پدر تصمیم گرفته است که همین امشب او را ببرند به آن طرف مرز، جائی که به اعتقاد او، مرگ بر مبنای مقررات هنوز جاری در آن کشور، چاره ای جز پذیرش او ندارد."

قصه این گونه پیش می رود که خانواده (دو خواهر، و شوهر یکی از آندو) با همه تردیدها، پیرمرد و کودک نوزاد را با ارابه ای که با قاطری کشیده می شود، شبانه، بی آن که بگذارند کسی از اهل روستا آنها را ببیند، از بیراهه به سوی مرز می برند. در نیمه راه مادر کودک دلش نمی آید بچه اش را به دست مرگ بسپارد ولی با همه مقاوتها به ناچار تسلیم می شود و پاکشان، در حالیکه فرزندش را در بغل دارد، به دنبال خواهر و شوهر خواهرش، که پدرش را حمل می کنند، راه می رود:

"ماهِ کامل، می درخشید. در جائی، کمی جلوتر، به مرز می رسیدند، خطی که فقط روی نقشه های جغرافیا دیده می شود. زن پرسید از کجا می فهمیم به مرز رسیده ایم، پدر خواهد دانست. زن فهمید و سئوال دیگری نکرد. پیاده به راه ادامه دادند، صد متر، ده قدم، و ناگهان مرد گفت رسیدیم، تمام شد، آره. از عقب صدائی تکرار کرد، تمام شد. مادر بچه برای آخرین بار پسر مرده اش را در بازوی چپش فشرد، دست راستش به دسته بیلی که بر شانه داشت و دیگران فراموشش کرده بودند، بند بود."

Posted by reza at 10:54 AM

March 14, 2006

نعش کش پشت پنجره

هر قدر هم که به نیروهای فوق طبیعی و پیشگوئی و طالع بینی و این حرفها معتقد نباشی باز وقتی پس از دو ماه غیبت به خانه ات برمی گردی و می بینی که سه روز پشت هم اولین ماشینی که از پشت پنجره ات عبور می کند یک نعش کش سیاه با دو پرچم کوچک در دو سوی کاپوتش است، تو را یک جوری به فکر می اندازد که نکند خدا، شیطان یا طبیعت یا هر زهرمار دیگری می خواهد به زبان بی زبانی چیزی را به تو یادآوری کند. "چه چیز را؟" ممکن است از خودت بپرسی. پاسخش ساده است: مرگ را.

        امروز روز سوم بود که دیدمش. راستش تقریبا مطمئن بودم می بینمش. آرام و با طمانینه، مثل همه ی نعش کشهای دنیا از جلو پنجره خانه ام گذشت. هیچ کس شده است نعش کشی را در حال سرعت ببیند؟ هرگز! نعش کشها برای تند راندن ساخته نشده اند. مثل ماشین هائی هستند که برای معلولین می سازند که حداکثر سرعتشان بیش از بیست سی کیلومتر در ساعت نیست. مرده که از هر معلولی معلول تر است. معلول اگر یکی دو عضوش ناقص باشد مرده سر تا پایش نقص دارد. شاید بگوئی ماشین نعش کش را مطابق نیاز مرده ها نمی سازند چون آن که قرار است آن را براند خود مرده نیست. گرچه حرف غلطی نیست ولی باز هم کسی نعش کشی که با سرعت، حتی سرعت مجاز و معمولی، رانده بشود را به چشم ندیده است. نه در جاده، نه در اتوبان. چه رسد به یک کوچه بن بست مثل کوچه من در این دهکده کوچک.

        روز اول که دیدمش خیلی توجهم را جلب نکرد. از آخرین خانه ی کوچه ما در می آمد که صاحب خانه و مادر پیرش را می شناختم. فکر کردم پیرزن عمرش را داده است به جوانترها. حتی به این فکر که بروم و به "وینسنت"، پسر پیرزن، تسلیت بگویم هم نیافتادم. آنقدر کم با در و همسایه تماس دارم که توقعی از من ندارند [البته جز با خانم همسایه بغلی ام که همیشه در غیاب من از گربه هایم نگهداری می کند]. خودشان می دانند که یک پایم این جاست و پای دیگرم آن طرف عالم. اما روز دوم که باز دیدم همان نعش کش با همان طمانینه از همان خانه در آمد و به آرامی بطرف پنجره خانه من آمد چیزی در درونم ترک برداشت. آمدم پشت پنجره و با دقت نگاهش کردم. دو پرچم کوچک مشکی در دو سوی کاپوتش شق و رق ایستاده بود. راننده با کلاه لبه دار مشکی، مثل مال پاسبانها، با چشمانی بی حالت نیم نگاهی به پنجره اتاق من انداخت و دوباره به جلو چشم دوخت. چیزی آشنا در نگاهش دیدم که قلبم را لرزاند. فکر کردم ممکن است جلو در خانه ام بایستد و با همان وقاری که از اقایان مرده کش اروپائی می شناسم بیاید دست مرا بگیرد و ببرد در تابوتی که لابد در ماشینش وجود دارد بخواباند. بی اختیار قدمی به عقب گذاشتم. نعش کش به همان آرامی به راهش ادامه داد و من را از اینکه با همه ی ساق و سالمی تا این حد نگران جانم شده بودم، شرمنده باقی گذاشت. 

        امروز دیگر مطمئن بودم می بینمش. به همین جهت دیر تر از همیشه از رختخواب در آمدم و بعد هم خودم را به کارهائی مشغول کردم که دور از پنجره ی مشرف به کوچه بود. اما چیزی وسوسه ام می کرد و من را به سوی پنجره می کشید. تا مدتی این وسوسه را کنترل کردم اما به محض اینکه یک لحظه تسلیمش شدم دیدمش. آرام و با صلابت مثل همه ی نعش کشهای دنیا در کوچه بن بست ما در حرکت بود. یکباره تصمیم گرفتم بیرون بروم. کتم را انداختم روی شانه ام و پیش از این که نعش کش از جلو پنجره ام بگذرد از خانه در آمدم.

        راننده نگاه بی حالتش را به آرامی به طرف من گرداند. نگاهش سرد اما آشنا بود. با دیدن من، راننده، نعش کش را نگاه داشت. در دلم گفتم می خواهد سوارم کند و به آخرین سفر زندگیم ببردم. فکر کردم اگر وقتش رسیده باشد کاری از دستم بر نمی آید. مگر روزی هزاران هزار نفر به آخرین سفر زندگی شان، یا بهتر به اولین سفر مرگشان، نمی روند؟ گیرم نه با این ابهت و دنگ و فنگ.

        راننده از پشت شیشه تیره ی نعش کش، دستی که دستکشی سیاه آن را پوشانده بود برایم تکان داد. انگار بفهمی نفهمی لبخندی هم بر گوشه لبانش نشست. و پیش از آن که من هم دستی برایش تکان بدهم نعش کش را دو باره به آرامی به راه انداخت و دور شد.

        جلو در خانه، یخ کرده و ترس زده، ایستاده بودم که همسایه بغلی ام از خانه اش در آمد، همان خانمی که در طول دو ماه غیبتم دو تا گربه هایم را غذا داده بود تا من برگردم. نمی دانم از رنگ پریده صورتم یا شکستن صدایم، وقتی سلامش کردم، چیزی فهمید که بی مقدمه گفت: از وقتی "وینسنت" راننده نعش کش شده و هر شب ماشینش را به خانه می آورد اهل کوچه به مرگ بیشتر فکر می کنن تا به زندگی."

        تازه فهمیدم چرا چهره راننده برایم آشنا بود. بی اختیار حال پیرزن، مادر وینسنت، را پرسیدم. گفت مثل همه زنده های دیگر منتظر مرگ است!

Posted by reza at 7:10 PM

February 28, 2006

در غیاب مرگ

ترجمه اسپانیولی رمان تازه ای از خوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی و برنده جایزه نوبل ادبیات که بیش از همه به خاطر رمان خارق العاده اش، "کوری"، شهره آفاق است با عنوان "در غیاب مرگ" منتشر شده است. این رمان ساراماگو هم مثل رمان "کوری" با یک پیش فرض ناممکن آغاز می شود و تمام ماجرا بر بستر این پیش فرض حرکت می کند.

در "کوری" مردم یک کشور یکی پس از دیگری کور می شوند و در کمتر از چند روز تمام جامعه در سیاهی کوری غرق می شود و مسائلی پیش می آید که فقط باید خواند و از یک سو به خاطر قدرت تخیل و قلم نویسنده لذت برد و از سوی دیگر عمیقا نگران شد و به فکر افتاد. برای اینکه کمی از موضوع رمان تازه ی ساراماگو مطلع شوید جملات آغازین آن را برایتان ترجمه می کنم:

        "روز بعد هیچ کس نمُرد. در واقع، درست خلاف قواعد زندگی، این اتفاق آشفتگی عظیمی در میان مردم ایجاد کرد، اثری به هر حال قابل پیش بینی، کافی است به یاد بیاورید که در چهل مجلد تاریخ جهان هیچ خبری در این مورد وجود ندارد، نه حتی چیزی که نشان بدهد روزی روزگاری پدیده ای مشابه رخ داده باشد، که روزی کامل با تمام بیست و چهار ساعت بیهوده اش، از ساعات روزانه تا ساعات شبانه، از صبحگاهان تا شامگاهان، گذشته باشد بی آن که مرگی اتفاق افتاده باشد چه در اثر بیماری، یا یک سقوط کشنده، یا یک اقدام به خودکشی که به سرانجام رسیده باشد، هیچ و هیچ، همچون خود لغت هیچ."

        قصه به همان یک روز ختم نمی شود و مرگ در روزها و ماه های بعد هم وظیفه اش را در این کشور ناشناخته ترک می کند، و باید رمان را خواند و دید ساراماگو این بار با این پیش فرض کدامیک از نارسائی های روح انسان و جامعه انسانی را به زیر شلاق نقد می کشد. چون یکی دو فصل از کتاب را بیشتر نخوانده ام بخشی از مطلب کوتاهی که ناشر در پشت جلد کتاب به قصد معرفی آن آورده را ترجمه می کنم و باقی را می گذارم برای وقتی که فرصت خواندن این رمان را داشته باشم و در باره اش مفصلتر بنویسم.

        "در کشوری که نام آن برده نمی شود چیزی رخ می دهد که از آغاز جهان هرگز دیده نشده است: مرگ تصمیم می گیرد کار مرگبارش را معوق بگذارد، مردم نمی میرند. جشنی عمومی بر پا می شود، اما خیلی زود جایش را به ناامیدی و بحران می دهد. اگر مسلم شده است که کسی نمی میرد این به معنای پایان زمان نیست. تقدیر انسانها پیری جاودانه است. مردم به دنبال راهی می گردند تا مرگ را بر خلاف میلش وادار به کشتار کنند تا روزی که مرگ تصمیم به بازگشت می گیرد..."

پیش از اینکه مطلب را تمام کنم این را هم بگویم که ساراماگو در این رمان هم مثل رمان "کوری" بازی غریبی با رسم الخط لاتین کرده است. اگر ترجمه فارسی رمان کوری را دیده باشید (که به شکل شیوائی انجام گرفته)، متوجه شیوه نوشتاری ساراماگو، که در ترجمه هم رعایت شده، می شوید. گفتگو بین افراد در این دو رمان، نه با ذکر نام افراد و نه حتی با علامت گذاری های شناخته شده مثل خط فاصله یا گیومه، از هم تفکیک شده اند. خواننده تنها از محتوای حرفها باید به گوینده آن پی ببرد. گرچه این شیوه گاهی موجب اشتباه می شود اما روانی و سلیسی خاصی به نوشته می دهد، انگار از تُن صدای افراد باید آنها را باز شناخت نه از نامبردن مکررشان توسط نویسنده.

Posted by reza at 10:30 PM

December 31, 2005

"یادداشتهای سفر"

هفته پیش در "سن دیه گو" که بودم کتابی خریدم که سال پیش در ایران منتشر شده و همین قدر که بگویم عنوانش "خاطرات سفر با موتورسیکلت" است خوانندگان پیگیر این صفحه حدس خواهند زد که منظور همان کتاب کوچک خاطرات "ارنستو چه گوارا" از سفر با موتورسیکلت به دور آمریکای لاتین است که مبنای فیلمی بسیار زیبا با عنوان "روزنوشتهای موتورسیکلت" قرار گرفته بود (عنوان اصلی کتاب خود "چه گوارا" به سادگی "یادداشتهای سفر" است) . این فیلم البته مبنای دیگری هم داشت آن هم روزنوشتهای "آلبرتو گرادانا" همسفر زیست شناس "چه" بود که در طول همین سفر تحریر شده بود. و البته مبنای مهم تر از این دو، مثل مبنای همه ی کارهای هنری ارزشمند دیگر، ذهنیت خلاق "والتر سایس" سازنده صاحب نام فیلم بود. (اگر یادتان بیاید قبلا نوشته ام که ترانه ی "در آنسوی رود" که برای این فیلم ساخته شده بود جایزه اسکار امسال بهترین ترانه اوریژینال را برای سازنده و خواننده اش، "خورخه دِرخلِر"، موزیسین جوان "اوروگوئه" ای به ارمغان آورد.)

برگردیم به کتاب! نثر چه گوارا در این یادداشتها روان و نغز و شاعرانه است و مترجم کتاب، "رضا برزگر"، با اینکه به نظر می رسد آن را نه از متن اصلی که از برگردان انگلیسی آن ترجمه کرده باشد، در انتقال این زبان ساده و شیوا بسیار موفق عمل کرده است. "کودکی در کنار خیابان بساطِ فروش بستنی را پهن کرده بود. از او بستنی خریدیم. خندید. خنده اش را در حافظه ی خود ثبت کردیم و گذشتیم."[ص. 55]  

 

   

روی جلد انگلیسی و اسپانیائی کتاب

این کتاب 160 صفحه ای از آن کتابهائی است که اگر دست بگیرید دلتان نمی آید زمینش بگذارید، از بس که لطیف و روان است. "چه گوارا" در این یادداشتها نه یک انقلابی دو آتشه و تشنه خشونت و درگیری – چیزی که به گمان من و با تکیه بر صدها دلیل هیچگاه نبود – بلکه انسانی است شیفته انسانهای دیگر با قلبی به کوچکی قلب یک گنجشک و نگاهی به معصومیت یک کودک. بی خود نیست که هیچ انقلابی دیگری در پهنه انقلابی پرور آمریکای لاتین جائی چون او در قلب عالِم و عامی ندارد.

با نقل یک خاطره تلخ و شیرین از صفحه 50 کتاب، به شما تا سال آینده ی خاج پرستان بدورد می گویم!

"در راه متوجه شدیم که چرخ عقب پنچر است. آن را وصله کردیم و دوباره حرکت کردیم. باز پنچر شد و باز وصله شد. سرانجام مجبور شدیم شب را در همان حوالی سپری کنیم. به مزرعه ی یک اتریشی رسیده بودیم. اجازه گرفتیم و شب را در انبار مزرعه ی او خوابیدیم. او با اسپانیولی دست و پا شکسته ای حالی مان کرد که در آن حوالی یوزپلنگهای خطرناکی زندگی می کنند و از ما خواست که موقع خواب در انبار را خوب ببندیم.. اما هر چه تلاش کردیم در انبار خوب بسته نمی شد. به ناچار تپانچه ای را که همراه داشتیم بالای سرم گذاشتم. نزدیکی های سحر بود که احساس کردم پنجه ای به در کشیده می شود. آلبرتو از ترس خشکش زده بود. در باز بود و دو چشم درشت حیوانی گربه سان در تاریکی می درخشید. ناگهان حیوان با تمام بدن سیاهش به ما نزدیک شد. ترمز عقل و شعورم بریده شده بود. غریزه صیانت ذاتم بود که ماشه تپانچه را کشید و شلیک کرد. لحظه ای همه چیز در سکوت فرو رفت. از صدای نعره ی سرایدار و هق هق گریه ی همسرش فهمیدیم که سگ آن ها را با تیر زده ایم. ما نیز همچون دون کیشوت پره های آسیاب را هیولا فرض کرده بودیم. فورا بساطمان را جمع کردیم و زدیم به چاک. دیگر نمی توانستیم در خانه ای بمانیم که در آن قاتل محسوب می شدیم."

در همین زمینه و به همین قلم: "روزنوشتهای موتورسیکلت"؛ "در آنسوی رود"؛ "جنجال تازه در باره چه گوارا"

Posted by reza at 3:08 PM

November 20, 2005

"ویس" و "شیرین"

بی شک با کار بزرگ فخرالدین اسعد گرگانی "ویس و رامین" آشنائید و بی شک تر "خسرو و شیرین" نظامی گنجوی را می شناسید اما مسلما از اثری با عنوان "ویس و شیرین" با خبر نیستید چرا که هنوز وجود خارجی ندارد و در سطح یک طرح نوشتاری نیمه رها شده باقی مانده است. اما پیش از اینکه به کنجکاوی شما در این مورد پاسخ بدهم اجازه بدهید شرح کوتاهی از آنچه در دو هفته اخیر بدان مشغول بوده ام برایتان بگویم چون هر چه باشد قرار است این صفحه حاوی "روزنوشتهای" من باشد و روزنوشت اولین خصلتش پراکنده نویسی (اگر نه پراکنده گوئی!) است.

امروز درست دو هفته است که در کالیفرنیای آمریکا هستم برای برنامه ریزی نمایش "مصدق" در امریکا و کانادا؛ کاری پیچیده و پر درد سر که به همت خستگی ناشناس بیژن شاهمرادی و همیاری دوستان مسئولی مثل پرویز صیاد، که تجربه های فراوان در این گونه گشت و گذارهای نمایشی دارد، کم کم دارد به سامان می رسد. در کنار آن مصاحبه های تلویزیونی مفصلی بود که اول از همه با خود پرویز صیاد در "تلویزیون پارس" داشتم و بعد با استاد نازنین فرهنگ فرهی در "تلویزیون یاران" و بالاخره با دوست تازه آشنایم شهرام همایون در "تلویزیون کانال یک". یکی دو تا مصاحبه دیگر هم برای روزهای آینده، پیش از بازگشتم به هلند، برنامه ریزی شده که همه تمام و کمال در مورد همین فیلم- نمایش مصدق است.

حالا که توجیه غیبت شد اجازه بدهید برگردم به "ویس و شیرین"، نمایشنامه ای که طرح مقدماتی اش را چند سال پیش روی کاغذ آوردم و حالا با دیدن کتاب "ویس و رامین" در کتابخانه شاهمرادی دوباره فیل ام یاد هندوستان کرده است!

همانطور که از عنوان آن بر می آید، نمایشنامه من تقابل دو شخصیت داستانی است که هر کدام قهرمان یکی از شاهکارهای ادبیات فارسی اند و عشق اولی به رامین و دومی به خسرو بنیان این دو اثر بزرگ را تشکیل می دهند. از نگاه من اما این دو زن عاشق دو گونه از زن را نمایندگی می کنند که تفاوتهای آشکاری در نگاهشان به عشق دارند. شیرین زنی است که تمام سعی اش بر این است خسرو پادشاه زیباروی پر خواستگار را از آن خود کند و با همه عشوه گر بودنش حاضر نیست پیش از گذاشتن عقد ازدواج به گرده ی معشوق تن به او بسپارد. در جائی از اثر بزرگ نظامی مادر شیرین به او هشدار می دهد که مبادا ننگی که بر دامن ویس در رابطه اش با رامین نشسته است بر دامان او هم بنشیند. شیرین این پند را در ارتباط عاشقانه اش با خسرو همواره آویزه گوش دارد. ویس اما در رابطه عاشقانه اش با رامین در اولین قدم از نام و ننگ در می گذرد و مرز خیالی میان "عشق پاک" و "لذت جسمانی" را در هم می ریزد و به چیزی کمتر از "جسم و جان" معشوق رضایت نمی دهد. او که همسر "شاه موبد" است در عشق برادر شوهرش می سوزد و به هر حیلت تا شبانه به بستر رامین نخزد و از جسم و جان او سیراب نشود خواب به چشمش راه نمی یابد، و چه بی پروا و شیرین سروده است این قصه ممنوعه را فخرالدین اسعد گرگانی، که شعرای دیگر از زمان اشکانیان به این سو، یعنی از متن نخستین آن به زبان پهلوی، جرئت پرداخت به آن را نداشته اند. از فصول بسیار جالب این منظومه ی بزرگ ده نامه ی پر سوز و گدازی است که ویس به رامین می نویسد وقتی که رامین، خسته از این عشق ممنوع پر دردسر، به گوراب می رود تا از ویس دور باشد و در آنجا بر زنی زیبا به نام "گل" عاشق می شود و حتی او را به همسری می گیرد تا برای همیشه از ویس جدا شود. با بازنویسی چند بیت از نامه چهارم ویس به رامین این یادداشت را می بندم با این توضیح که شاعران بسیاری در باره دردناکی فراق سروده اند اما در اینجا شاعر از زبان ویس شوریده نگاهی دیگرگونه به فراق می اندازد.

چه خوش روزی بود روز جدائی / اگر با وی نباشد بی وفائی

اگرچه تلخ باشد فُرقتِ یار / درو شیرین بود امید دیدار

خوش است اندوه تنهائی کشیدن / اگر باشد امید یار دیدن

فراق دوست سرتاسر امید است / ز روز خرمی دل را نوید است

دلم هرگه که بی صبری سگالد / ز تنهائی و بی یاری بنالد...

همی گویم دلا گر رنج یابی / روا باشد که روزی گنج یابی

Posted by reza at 10:08 PM

November 3, 2005

قصه "هزار و یک شب"

آدم اهل کتاب هیچوقت از استکهلم دست خالی بر نمی گردد. چند ناشر دلسوز و اهل کار نمی گذارند کارهای با ارزش نوشتاری روی زمین بماند. نه تنها نوشته های تازه که آثار به درد خور قدیمی تر نیز هم از نگاه تیزبینشان دور نمی ماند. در سفر قبلی رمانی خواندنی و جالب در استکهلم یافتم با عنوان "جهود کشان" که در همین صفحه مطلبی در باره اش نوشتم. این بار هم هدیه ارزشمندی از آقای فیروز آبادی، ناشر انتشارات آرش، دریافت کردم که سالیان سال بود که آرزوی خواندنش را داشتم؛ کتابی که می توان آن را قصه ی قصه ها نامید: قصه "هزار و یک شب"

بعضی کتابها چنان برای آدم آشنایند و چندان نامشان به گوش آدم خورده، یا تکه هائی از آن را اینجا و آنجا دیده است که آدم خیال می کند آنها را بارها خوانده است و نیازی به خواندنشان ندارد. شاهنامه فردوسی و بوستان و گلستان سعدی از همین دست اند. اصلا یکی از اشکالات تدریس متون فارسی در مدارس ایران این است که بخشهائی از کتابهای مهم را بی توجه به سن و سال و نیاز و توان درک دانش آموزان در کتابهای درسی می گنجانند و آنها را از هرچه کتاب سنگین است زده می کنند. هزار و یکشب هم از این بی دقتی مدرسین صدمات زیادی خورده است. چند قصه از آن در این یا آن کتاب درسی آمده و هر کس که پایش به مدرسه رسیده خیال می کند کتاب را تمام و کمال در نوجوانی خوانده و نیاز به بازخوانی آن در سنین جا افتادگی را احساس نمی کند.

بگذریم و برگردیم به قصه ی قصه ها که در شش جلد نوشته شده است. کتابی که به همت انتشارات آرش در سوئد بازچاپ شده از روی نسخه ای است که در زمان محمد شاه توسط "عبداللطیف طسوجی" از عربی به فارسی ترجمه شده و خود مترجم در مقدمه کوتاهی می گوید که به دستور "بهمن میرزا، بهین فرزند ولی عهد مغفور عباس میرزا" کار ترجمه را به دست گرفته و اشعار عربی کتاب توسط "میرزا سروش" از دیوان شعرای دیگر انتخاب، و یا راسا سروده شده است. کتاب دارای یک مقدمه نسبتا مفصل و روشنگر است که توسط "جلال ستاری" نگاشته شده و اطلاعات ارزشمندی را در باره این قصه باز می گوید. از جمله می نویسد: "کتاب ایرانی هزار افسانه بی تردید اصل الف لیله و لیله (= عنوان عربی هزار و یکشب) بوده است اما ممکن است و احتمال زیاد هم دارد که خود هزار افسانه پهلوی، و یا چارچوبه داستان شهرزاد و شهریار و برخی از داستانهای آن، از منابع هندی گرفته شده و از روی سرمشق و الگوی هندی در ایران پدید آمده [باشد]."

به هر حال همه می دانیم که داستان هزار و یکشب در واقع ترکیبی است از هزار و یک قصه ی تو در تو و یا قصه در قصه که در نوع خود کم نظیر است. چارچوب اصلی قصه که این هزار و یک قصه را در خود جا داده، خود قصه کوتاهی است به این مضمون که "شهرباز" پادشاهی از سلسله "آل ساسان" در اثر خیانت همسر که با غلامی زنگی همبستر شده بود "خاتون و کنیزکان و غلامان را عرصه شمشیر و طعمه سگان کرد. پس از آن هر شب باکره ای را به زنی آورده بامدادانش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال گذشت. مردم به ستوه آمده و دختران خود را برداشته هر یک به سوئی رفتند و در شهر دختری نماند." (ص 6)

ماجرا این گونه پیش می رود که وزیر او به ناچار دختر خود "شهرزاد" را برای همخوابگی و مرگ به او می سپارد اما این دختر دانا و داستان پرداز و آشنا به رموز قصه گوئی، هر شب با قصه ای دنباله دار و هیجان انگیز قتل خود را به عقب می اندازد و این کار را نزدیک به سه سال ادامه می دهد به طوری که سه فرزند از پادشاه می آورد و مهر همین فرزندان است که نه تنها جان شهرزاد که جان هزار دختر باکره دیگر را نجات می دهد.

از چارچوب قصه ی اصلی مختصری گفتم اما پرداختن به هزار و یک قصه ی تو در توی درون آن را می گذارم برای روزی که این کتاب یکهزار و هشتصد صفحه ای را به پایان برده باشم؛ چیزی نزدیک به تعلیق به محال!

Posted by reza at 3:44 PM

September 26, 2005

من با آنان هم زمان ترم

این روزها در کنار دوندگیهای سنگین مربوط به اجرای تور اروپائی فیلم - نمایش "مصدق"، تا فرصت می کنم سیر و سلوک مجددی می کنم در اشعار و نوشته های ایرج میرزا و عارف قزوینی و میرزاده عشقی. هر چه اشعار آنها را بیشتر می خوانم بیشتر با آنها احساس هم عصری و همزمانی می کنم. انگار همین حالا زنده اند و جائی در این دنیای دنگال دارند از درد وطن ملازده ی ما می نالند. این چند بیت از ایرج میرزا را بخوانید تا ببینید حق با من است یا نه .

حجت الاسلام کتک می زند / بر سر و مغزت دگنگ می زند

گر نرسد بر دگنگ دست او / دست به نعلین و چسک می زند

این دو سه گر هیچ کدامش نشد / با حنک و تحت حنک می زند

ور بکند پا به میانی فلک / چوب به پاهای فلک می زند

دستش اگر بر فکلی ها رسد / گوز یکایک به الک می زند

ور الکِ تنها کافی نشد / هم به الک هم به دو لک می زند

منعش اگر کس نکند بی ریا / دست تصرف به فدک می زند

وان جگر نازکش از بهر پول / روزی صد مرتبه لک می زند

قافیه هر چند غلط شد ولی / شیخ به بیکاری سگ می زند.

یا اگر خیلی اهل رعایت ادب و نزاکت نیستید می توانید ابیاتی از چکامه ی خرنامه را بخوانید که انگار همین امروز بر قلم میرزاده عشقی جاری شده است، اما به این شرط که نیش زبان او را به حساب من نگذارید و من را هم مثل او به تیر غیب نبندید! 

 

دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر / زد چرخ سفله، سکه ی دولت به نام خر! 

افکنده است سایه، هما بر سر خران / افتاده است طایردولت به دام خر!

خرها تمام محترمند اندرین دیار / باید نمود از دل و جان احترام خر!

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند / بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر!

هنگامه ای به پاست به هر کنج مملکت / از فتنه ی خواص پلید و عوام خر!

روزی که جلسه ی وزرا منعقد شود / دربار چون صویله شود ز ازدحام خر!

چون نسبت وزیر به خر ظلم بر خر است / انصاف نیست کاستن از احترام خر!

از درد دل عارف از ملایان، در فرصتی دیگر و با تفصیلی بیشتر یاد خواهم کرد.

Posted by reza at 10:39 PM

September 18, 2005

جهودکُشان

در استکهلم که بودم رمانی یافتم با عنوان جهودکُشان که توسط نشر "کتاب ارزان" در سوئد انتشار یافته است. این کتاب سیصد و پنجاه صفحه ای که برای اولین بار در همین فوریه گذشته چاپ شده از یک نویسنده ناشناخته ی ایرانی است که احتمالا کتاب را حدود صدسال پیش نوشته است. مصحح کتاب "هارون وَهومن" که نامش بیشتر مستعار به نظر می رسد تا حقیقی، در مقدمه ای مفصل و روشنگر گوشه هائی از این رمان ناشناخته را باز کرده از جمله این که تنها دو نسخه خطی از این رمان یافت شده که اولینش متعلق به کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی در قم است و دومی در کتابخانه مرکزی و مرکز استاد دانشگاه تهران نگهداری می شود. با اینکه کتاب تاریخ ندارد ولی از نشانه هائی که در نوشته یافت می شود مصحح به این نتبجه رسیده که می باید در دوره سلطنت مظفرالاینشاه نوشته شده باشد. ماجرای رمان اما بر می گردد به پنجاه شصت سال پیش از آن یعنی به سالهای پایانی سلطنت محمد شاه.

و اما آنچه توجه مرا این چنین جلب کرده این است که در " جهودکُشان" به واقع با رمانی روبرو هستیم که تمام مشخصات اصلی رمان به معنای امروزین کلمه را داراست. شخصیت پردازی قهرمانان قصه، سیر پُر کشش باز شدن حوادث، تعلیق و پرش های زمانی و مکانی، در هم تنیدگی استادانه ی خط های مختلف قصه و پیشبرد هوشمندانه ی همه ی خطوط به موازات هم. و از همه مهمتر نگاه موشکاف و ریزبین نویسنده به مسائل جامعه و بازتاب آنها در درون آدمهای رمانش.

بستر تاریخی قصه، سالهای پایانی پادشاهی محمد شاه است وقتی که میرزا آغاسی فرتوت زمام امور کشور را به عهده دارد و دربار سر تا پا آعشته به ارتشاء، دزدی، کلاهبرداری، عیش و عشرت و زن و غلامبارگی است. ماجرای توطئه میرزا آغاسی برای کور کردن بهمن میرزا برادر شاه و فرار و پناهندگی او زیر بیرق روس و حاتم بخشی میرزا آغاسی در بخشیدن دریای خزر به دولت روسیه که آنرا "یک مشت آب شور بی معنی" می دانست همچون پس زمینه ای تاریخی رمان را خواندنی تر کرده است.

خط اصلی قصه اما ماجرای "اِستر" دختر زیبای یهود است که توسط جوان مسلمان رندی به اجبار و با رشوه به ملائی به عقد در آمده، اما معشوق و نامزد بیقرار همدینش "صادوق" دست بردار از دخترک نیست و کار به مرافعه ای خونین کشیده و امام شهر به قضاوت خوانده می شود. امام که با داشتن صدها زن دلربا در همسرایش خود نیز چشمی به "اِستر" دارد این بازی غریب را پیچیده تر می کند چرا که امام همان کسی است که دستکم سالی یکبار برای چپاول اموال جهودان بهانه ای می یابد و مسلمانان را با فتوای جهودکُشان بر آنها می شوراند و محله اشان را غارت می کند.

سخن را کوتاه می کنم و به جای پرداختن به باقی قصه این را می گویم که کتاب سرشار از صحنه های زیبا و خواندنی است و مملو از طنز و مطایبت در پسزمینه ای واقعی و گاهی سخت دردناک. یک صحنه را برایتان رونویسی می کنم که مربوط است به دلقک محمد شاه:

"اسمش ملاقاسم، از بس کریه المنظر و زشت پیکر بود ملقب به حُسن الممالک بود. برعکس نهند نام زنگی، کافور. شاه محض این که ملاقاسم تقلید در آورد و خاطر مبارک را مشغول دارد به امیر آخور فرمود پالان الاغ سواری یکی از شاهزادگان را آورده و بر گرده او گذارده و فرموده بود: "ملاقاسم ببین چه خلعت خوبی به تو دادم."

ملاقاسم از آن جرات فوق العاده و اختیار تامه در هرزه گوئی که سلاطین ایران به مسخره چی ها می دهند جسارت ورزیده فورا جواب گفته بود: "خیلی ممنونم که قبله عالم تن پوش مبارکشان را لایق این بنده دانسته، مرحمت فرمودند."

شاه مجبورا این بی احترامی را بر خود هموار کرده و تغیّر قلبی را پنهان کرده و ظاهرا محض حاضر جوابی او قاه قاه خندیده و فرموده بود: "الحق که این دفعه خوب به موقع گفتی. باید پیش صدراعظم هم تکرار نمائی." برای همین مسئله بود که به آن تعجیل صدارت را احضار کرد. خلاصه، قبله عالم بی درنگ خنده کنان فرمود: "آخ حاجی، گوش بده ببین این ملعون چه می گوید. خیلی پدر سوخته زن قحبه است. ملاقاسم آنچه گفتی برای صدراعظم هم بگو."

مجددا گفت: "قبله عالم مرحمت فرموده خلعتی که به گرده من است مبذول فرموده اند. بنده هم عرض کردم ممنونم که تن پوش مبارکتان را مرحمت فرمودید." صورت صدارت از شدت تغیّر برافروخته مانند ذغال شد و خواست این جسارت فوق العاده را مستمسک و بهانه کند و تلافی تمام آن بی احترامی ها را که در حضور وزرا و محترمین به سر خودش آورده بنماید و یک چوب مفصلی به او بزند ولی چون در دولت ایران رسم نیست که تقلیدچی را تنبیه کنند، بالجمله معاف و آزاد و در باره او و هرکس هرچه بخواهند می توانند بگویند. علیهذا صدارت تغیّر خود را فرو نشاند و به عوض تنبیه خواست دل ملاقاسم را به دست آورد که منبعد از مضمونهای او آسوده باشد. در جواب شاه عرض کرد: "قربان، ملاقاسم به جهت این حاضر جوابی مستحق خلعت است. به عقیده بنده برای آن پالان که او یافته یک راس الاغ آرام و مطیع، مانند خودش به او مرحمت فرمائید، سوار شده در خیابانهای تهران سرافراز گردش نماید."

از این توسطِ صدراعظم ملاقاسم به وجد آمده گفت: "آفرین، آفرین حاجی میرزا آغاسی. واقعا در پاشنه پای شما بیشتر عقل است تا در کله ی منجم باشی خودمان..."

منجم باشی چنان منفعل شد که صورتش سرخ گردید. شاه این قدر خندید که بی حس شد فرمود: "ملاقاسم برو به امیر آخور بگو یک الاغ خوب بدهد، سوار شو."

مسخره چی از جای جسته، پالان را از گرده برداشته، جفتک زنان و تیزکنان رفت." (صص 113- 115)

این را می دانیم که رمان به معنای امروزین کلمه با انتشار رمان "دن کیخوته = دن کیشوت" اثر جاودانه "میگل دِ سروانتس" متولد شد که همین امسال چهارصد سالگی اش را جشن گرفته اند. با این حساب ما در مقایسه با رمان سیصد سال از اروپائیان عقبیم. جای شکر دارد، چرا که همین ما در نظام حکومتی حاکم بر سرنوشتمان دستکم هزاروچهارصد سال از آنها عقب مانده ایم!

Posted by reza at 3:52 PM

July 16, 2005

فیلمنامه ای برای خواندن

1. روز. سلول انفرادی. داخلی

مردی در بستر مرگ در سلولی انفرادی آرمیده است. چشمانش بسته و دهانش باز است. دارد چیزی را زمزمه می کند که به گوش نمی رسد، مثل خواندن وردی برای دور کردن اجنه. [دوربین پشت سر او و رو به در ورودی سلول قرار دارد.] دریچه کوچک مراقبت، تعببیه شده بر در آهنی سلول، باز و بسته می شود و در با صدای خشکی باز می شود. مردی معلول بر یک صندلی چرخدار به کمک مامور زندان به درون می راند و کنار تخت توقف می کند. مامور از سلول خارج می شود و در آهنی را پشت سرش می بندد. دوست معلول با صاف کردن گلو و پس و پیش دادن صندلی چرخدار سعی می کند توجه مرد را جلب کند. مرد اما انگار در این دنیا نیست. بی حرکت با چشمان بسته دراز کشیده و تنها نشانه زندگی جنبش بی وقفه لبانش است.

            معلول: نگاهم کن رفیق. گمان نکن با دردت ناآشنایم. نه! من نه برایت شیر آورده ام تا لب خشکت را با آن تَر، و نه کلوچه ای که معده خالی ات را با آن آرام کنی. نه کاغذ و قلمی که نامه خفت بنگاری و نه پیامی از تهدید یا تحبیب. تنها دستمالی آورده ام آغشته به رایحه ی دوستی و هم پیمانی سالهای سالمان. دستمالی سبز. 

2. شب. سلول انفرادی. داخلی

مرد هنوز در بستر است. نوری کم جان از نورگیر راهرو به اندام نحیفش افتاده است. [دوربین آرام از کنار در سلول به سوی تختخواب حرکت می کند]

[نمای بسیار درشت] چشمان مرد باز است. بازِ باز. تا حدی از حدقه بیرون زده است. نشانی از زندگی در آن نیست.

[نمای بسیار درشت] لبان مرد دیده نمی شود. دستمالی روی آن بسته شده که محکم از پشت گره خورده است. دستمالی سبز.

[پایان]

Posted by reza at 11:23 AM

July 15, 2005

قصه خوانی خصوصی!

برخی از گروههای اجتماعی بسته به موقعیت ویژه شان همواره از برخی امتیازات برخوردار بوده اند که موجب رشک گروههای دیگر بوده است. نمونه از این دست کم نیست. در همین ایران امروز که برای جدائی زن و مرد نه تنها در اتوبوس و کلاس دانشگاه که در دریای خدا هم دیوار می کشند تا ناموس مسلمانان را از گزند ناهمجنسان نجات دهند عده ای هستند که استخر خصوصی دارند و "اجناس متضاد" بی دغدغه از غضب نایبان خدا همچون دوزیستان در آن شنا می کنند!

            ما زندانیان سابق دوره شاه هم به یمن چند صباحی آب یخ خوردن در زندانهای ساواک این امتیاز اختصاصی را داریم که با نامداران اهل قلم و هنر همبند بوده ایم و خاطرات مشترکی ما را به هم پیوند می دهد. و این پیوند عمیق گاهی این امکان استثنائی و "لوکس" را برایمان فراهم می کند که مثلا فیلمی را پیش از نمایش عمومی بر پرده اختصاصی خانه مان ببینیم یا مثل همین چند شب قبل مستمع قصه خوانی خصوصی قصه نویس خوبی باشیم مثل علی اشرف درویشیان که از ایران آمده و شبی را در خانه من مهمان بوده است.

علی اشرف در حال خواندن قصه "کیسه"

 

خاطره ی مشترک شیرینی که علی اشرف و نسیم خاکسار از یک زندانی در زندان قصر داشتند (که البته من او را به یاد نمی آورم) موجب شد تا علی اشرف پیشنهاد کند قصه ای را که بر مبنای شخصیت او نوشته برایمان بخواند. من هم که معمولا از تنبلی هم که شده از فیلمبرداری در اینطور موارد طفره می روم دلم نیامد دوربینم را نکارم و سرتاسر قصه خوانی اختصاصی درویشیان را ضبط نکنم. نام قصه "کیسه" است که در مجموعه ای از قصه های کوتاه او با عنوان "از ندارد، تا دارا" به تازگی در تهران تجدید چاپ شده. "کیسه" ماجرای همان زندانی عجیب و غریب است که درویشیان نام عجیب و غریب تر "طاطاعی" را بر او نهاده که کیسه ای دارد همچون کشکول شامورتی های قصه های سمک عیار و شیرویه نامدار! درویشیان محتوای کیسه ی "آقای طاطاعی" را با ظرافتی تمام در 60 قلم صورت برداری کرده که با ذکر چندتای آنها قال قضیه را می کنم و باقی را به خواندن قصه های خواندنی او ارجاع می دهم:

13. چند عدد جوراب پاره و کار کرده برای استفاده از نخ آن

27. چند عدد دکمه بزرگ و کوچک

29. یک تکه چوب به اندازه نیم متر

43. یک توپ تخم مرغی

44. یک پاکت آلوی خشک کپک زده

51. مقداری تخم گلهای مختلف در یک پاکت که هیچگاه فرصت کاشتن آنها را در باغچه نیافته است

54. چند تکه کش بیرون آورده شده از شرتهای کهنه

55. چند عدد هسته هلو

57. چند گلوله نخ باز کرده از جوراب ...

Posted by reza at 2:07 PM

June 4, 2005

یک روز گرم بهاری

دکتر محمد درخشش یکی از چهره های ملی و مردم دوست کشورمان در غربتِ پراکندگی ها، با حسرت اتحاد میان نیروهای معتقد به دموکراسی و مردمسالاری، در گذشت. همنسلان من نام این آموزگار بزرگوار را از آن "روز گرم بهاری" که آموزگاران و دبیران ایران به رهبری او اعتصابی پیروزمند را به انجام رساندند جدائی ناپذیر می دانند؛ روز 12 اردیبهشت 1339 وقتی که آسفالت گرم خیابان شاه آباد به خون دکتر خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران به دست سرگرد شهرستانی، رئیس کلانتری 2 (در میدان بهارستان) رنگین شد.

 

من که آن سالها دانش آموز دبیرستان فروغی تهران بودم خود یکی از شاهدان این جنایت بوده ام و گزارش قصه گونه ام را از این روز در رمان "تابستان تلخ" در فصلی با عنوان "یک روز گرم بهاری" سالها پیش به تفصیل آورده ام. این یادداشت را به نام زنده یاد محمد درخشش با بازچاپ سه چهار صفحه از این فصل از رمانم به پایان می برم تا تصوری از آن روز با شکوه به نسل جوانی بدهم که به اطلاعات مربوط به تاریخ معاصر کشورشان دسترسی ندارند.

 

[گلوله خورد وسط پیشانی دکتر خانعلی، درست بین دو ابرویش. شیلنگ آب ماشین آبپاش، که ستون پر زور آب را مستقیم به هوا شلیک می کرد از پنجه های مرتعش او رها شد و افتاد وسط خیابان شاه آباد. شیلنگ قطور مثل مار کبرائی که سرش را به یک ضربت تبر جدا کرده باشند روی آسفالت پیچ و تاب می خورد و آب کف کرده را به توده بی شکل و وحشتزده ای که با صدای گلوله از جا پریده بود و در خود می لولید، می پاشید.

            من و فیروز و دیگر کسانی که در چند قدمی او ایستاده بودیم به خود آمدیم و دویدیم با طرفش. دکتر خانعلی در حالیکه خون از میان دو ابرویش بیرون می جهید، روی اسفالت داغ خیابان در غلتید. شیلنگ ماشین آبپاش گامی آنسوتر همچون خود او بر کف خیابان افتاده بود و گوئی به منظور پاک کردن رد جنایت یکریز صحنه قتل را می شست. با رسیدن ما بالای سر دکتر خانعلی، بزرگترها هم به خود آمدند.

            آنها که از ساعتها پیش آرام در پیاده رو نشسته بودند و به سخنرانی نمایندگانشان گوش می کردند، حتی وقتی سرگرد شهرستانی در میان چند افسر و پاسبان قدم زنان آمد کنار دبیرستان شاهدخت، جلو پاساژ، ایستاد هیچ توجهی به او نکردند. پشت سر سرگرد یک ماشین آبپاش مثل هیولائی سرخ رنگ، آرام اما پر سر و صدا صف منظم دانشجویان دانشکده افسری را بُرید و درست بین مامورین و جماعتی که این سوی خیابان، در پیاده رو، روی اسفالت داغ اردیبهشت نشسته بودند، ایستاد. سخنرانها یکی پس از دیگری بی اعتنا به سخنانشان ادامه می دادند و فرهنگیها سعی داشتند حضور ماشین آبپاش و افسرانی که آنسوی خیابان ایستاده بودند را نادیده بگیرند.

            شاگرد راننده در سنگین ماشین آبپاش را با ضربه زانو باز کرد و با ژستی حریف طلبانه جفت زد پائین. من و فیروز و دانش آموران دیگری که لب جوی آب نشسته بودیم و حوصله مان از اینهمه پر حرفی سر رفته بود، حالا شش دانگ حواسمان را داده بودیم به او. شاگرد راننده که زیرپوش رکابی پوشیده و بازو و سینه های ورزیده اش را بیرون انداخته بود، خود را با یک جست رساند به بالای تانکر ماشین آبپاش. سر شیلنگ را از بدنه ماشین رها کرد و شیلنگ قطور را در میان پنجه های زمختش، بالاتر از سرش در هوا نگاه داشت. در این حالت به مجسمه برنزی ای می مانست که مشعلی را بر سر دست بند کرده بود. راننده سرش را از پنجره ماشین در آورد و گردن کشید. وقتی مجسمه برنزی را آماده بالای تانکر دید آب را راه انداخت. آب، با اولین یورش مثل باروتی که از دهانه کوزه های آتشبازی بیرون بزند به هوا جهید و بعد مثل چتر شفاف و خُنکی بر بدن ورزیده و آفتاب سوخته شاگرد راننده فرو ریخت. شاگرد راننده موهای سیاه و بلند خیسش را با یک حرکت تند سر، به عقب پرتاب کرد و شیلنگ را به سوی پیاده رو، رو به آموزگارها و دبیرها و مدیر و ناظمها، که دور از مقر فرماندهی شان به دانش آموران مشق ننوشته و از کلاس اخراج شده می ماندند، گرفت.

            چتر آب، چرخی بر سرتاسر پیاده رو زد و خنکی اش فضای گرم و هیجانزده تظاهرات را کمی آرام کرد و آنگاه بر روی سر آقای اقبال، آخرین سخنران متوقف شد. آقای اقبال انگار نه انگار که آب مستقیم روی سرش می ریخت، همچنان روی چارپایه ایستاده بود و حرف می زد. می خواست هم به پلیس بی اعتنائی کرده باشد و هم از واکنش احتمالی جمعیت که داشت عصبی می شد جلوگیری کند. هدف، برگزاری تظاهرات آرام بود و تحریکات پلیس که از آغاز روز شروع شده بود باید باز هم نادیده گرفته می شد.

            صبح، پیش از اینکه فرهنگی ها جمع شوند دانشجویان دانشکده افسری با یونیفورمهای آبی روشن و یراقدوزی طلائی، ام- یکهای سرنیزه دارشان را به حالت پیش فنگ به دست گرفته بودند و همه راههای فرعی منتهی به خیابان اکباتان، که وزارتخانه فرهنگ در آن واقع بود، و میدان بهارستان را بسته بودند. فرهنگیها به ناچار در خیابان شاه آباد جمع شده بودند.

            من و فیروز برای اینکه همدیگر را براحتی پیدا کنیم قرار گذاشته بودیم در میدان مخبرالدوله همدیگر را ببینیم و با هم به بهارستان برویم. ولی مخبرالدوله چنان شلوغ بود که من ناچار نیمساعتی به دنبال فیروز گشته بودم. فیروز چنان از یافتن من نا امید شده بود که می خواست برگردد. وقتی مرا در میان جمعیتی که می خواست به هر طریق خود را به شاه آباد برساند، دیده بود به طرفم دویده بود و مثل بچه ها بازویش را در بازویم حلقه کرده بود تا گم نشود.

            وقتی به شاه آباد رسیدیم جمعیت آرام گرفت. پاسبانهای اسب سوار با ضربات باتوم و تنه زدن با سینه و کپل اسبها ما را که سر در گم وسط خیابان ولو بودیم به پیاده رو رانده بودند. فرهنگیها آرام بر آسفالت پیاده رو نشسته بودند و اولین سخنران حرفش را بر چارپایه ای که از یک مغازه کیف فروشی گرفته بود، آغاز کرده بود. پاسبانهای سوار، دانش آموزان معدودی را که لب جوی خشک پر از سنگ و پاره آجر نشسته بودند، با راندن اسبهاشان بر حاشیه سیمانی جوی، به پیاده رو که مملو از جمعیت بود می راندند. جوانها به محض رد شدن سوارها دوباره به حاشیه جوی باز می گشتند. این بازی تا وقتی آقای اقبال، آخرین سخنران، زیر فواره شیلنگ ماشین آبپاش قرار گرفت ادامه یافته بود.

            کدام سنگ از میان آنهمه سنگ و پاره آجری که جوانها از توی جوی خشک خیابان برداشتند و به سوی مجسمه برنزی پرتاب کردند کارگر افتاد؟ سنگ خورد وسط پیشانی شاگرد راننده، درست بین دو ابرویش. مجسمه برنزی با آنهمه ژست و جا خالی دادن هایش که با لبخندی مغرورانه همراه بود، تعادلش را از دست داد. پیچ و تاب بدن بیقرار افعی زنده در میان پنجه هایش به عدم تعادلش افزود و او برای حفظ ظاهرش قبل از آنکه با سر به زمین بیافتد حلقوم افعی را رها کرد و چون پرنده ای از روی تخته پرش، جست زد پائین.

            فریاد شادی از سینه جمعیتی که تا کنون آرام نشسته بود و به سخنرانی آقای اقبال گوش می داد بیرون زد. آنها که با نگاه نگران و ناموافق به سنگ پرانی دانش آموزان می نگریستند و خود را از این حرکت نسنجیده جدا می گرفتند به حرکت در آمدند. افعی، از بالای ماشین رها شد و بدن سنگینش مثل شلاق به آسفالت خیس خیابان خورد و به خودش پیچید. جمعیت، پیروزمند دوید به طرف افعی که داشت هی چنبره می زد و باز می شد. اولین کسی که به آن رسید دکتر خانعلی بود. چنگ انداخت و حلقوم افعی را گرفت و آنرا به علامت پیروزی بالا برد. در این حالت به مجسمه برنزی دیگری می مانست که مشعل دیگری را بر سر دست بلند کرده بود.

            سرگرد شهرستانی در آنسوی خیابان، خونسرد، کُلتش را از غلاف چرمی اش در آورد. دکتر خانعلی سر افعی را که آتش از دهانش زبانه می کشید به بالا گرفته بود. با صدای شلیک گلوله، افعی نیشش را وسط پیشانی دکتر خانعلی نشاند، درست بین دو ابرویش...] صفحات: 199- 203 رمان "تابستان تلخ"

Posted by reza at 11:42 AM

May 31, 2005

حُکم جَلب

به دنبال چه می گردند این آقایان،

در خانه من؟

چه می خواهد این مامور

که دارد برگه کاغذی را می خواند

که من رویش کلمات "بلندپروازانه"، "ناپایدار"، و "شکننده" را نوشته ام؟

چه نشانی از توطئه دارد

عکس بی یادداشتی

از پدرم در کت تابستانی (مشکی رنگ پریده)

در ساختمان "مجلس ملی"؟

چه برداشتی می کند از سند جدائی من از همسرم؟

تکنیک تعقیبشان او را به کجا رهنمون خواهد شد

وقتی اعداد اعشاری را می خواند

و یا زخم جنگ را بر پیکر جد پدریم کشف می کند؟

هشت مامور

نوشته ها و نقاشیهای دختران مرا بررسی می کنند

به عرصه عاطفه هایم نفوذ می کنند

و می خواهند بدانند دخترم "آندره نیتا" کجا می خوابد

و چه رابطه ای میان آسم او

و کفپوش اتاقمان وجود دارد. 

هشت مامور 

در خانه من

با حکم جلب.

عملیاتی پاکیزه.

یک پیروزی روشن

برای یکی از پیشروان کارگران

که ماشین تحریر"کُنسول" مرا ضبط می کند

با صد و بیست و دو برگ کاغذ سفید

و یک میز تحریر شخصی فرسوده

که شکستنی ترین چیزی است که همین تابستان خریده بودمش.

این شعر را بسیاری از کسان می توانند گفته باشند. اکبر گنجی که همین دیروز پس از تحمل پنج سال زندان تنها به خاطر نوشتن، موقتا آزاد شد، یا ناصر زرافشان که جز کاغذ و قلم حربه دیگری به دست نداشت و ندارد. دورتر اگر بروم صدها نفر را می توانم نام ببرم، از سعیدی سیرجانی تا محمد مختاری و دورترها از دکتر ساعدی و ....

            ولی بگذارید راه را دور نکنم. این شعر متعلق به "رائول ریوه رو" شاعر نامدار کوبائی است که قبلا قول ترجمه اش را در همین صفحه داده بودم. او که با وساطت دولت سوسیالیستی اسپانیا اخیرا از زندان کوبا آزاد شده و به اسپانیا مهاجرت کرده است یکی از چهره های مطرح روشنفکری جامعه کوبا است که حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. تصویری که او در این شعر می دهد در عین آشنائی و سادگی، بدیع و گزنده است. اگر یکبار دیگر آنرا بخوانید شاید با من هم عقیده شوید.

در همین زمینه و به همین قلم: [دو خبر ظاهرا بی ارتباط از کوبا]

Posted by reza at 11:37 AM

March 12, 2005

ده سطر از "دن کیشوت" در رادیو فردا

 

سروانتس خالق دن کیشوت

 

فایل صوتی زیر، گزارشی است به مدت پنج دقیقه که بهمن باستانی برنامه ساز و گوینده رادیو فردا در رابطه با چهارصدمین سال انتشار رمان "دن کیشوت" ساخته که با ترجمه ده سطر از وصیت نامه دن کیشوت که توسط من خوانده می شود پایان می یابد. گفتم شاید بد نباشد شما هم آنرا بشنوید.

[فایل صوتی]

 

 

در همین زمینه و به همین قلم:

"دن کیخوته" چهارصد ساله شد

یک ابتکار جالب

 

 

Posted by reza at 1:46 PM

March 8, 2005

عمر خیام و مزار ملا مصطفی بارزانی

عنوان بالا مرا ناچار می کند که مطلب امروزم را از پایان آن آغاز کنم! یعنی با عکسی از یکی از همرزمان ملا مصطفی بارزانی، پدر کُردهای عراق، که دوبیتی های خیام را از فارسی به کردی ترجمه کرده ولی هنوز امکان چاپ آنرا نیافه است (یا دستکم تا سه سال پیش که فرصت دیدارش بر مزار ملا مصطفی در منطقه بارزان دست داد این فرصت را نداشته بوده است).

 

 

همرزم ملا مصطفی در حال خواندن دوبیتی های خیام  

 

کمی پیش ار جنگ اخیر عراق و ده سالی پس از جنگ معروف به خلیج که کردستان عراق به یک خودمختاری تمام عیار ولی غیر رسمی دست یافت برای برگزاری یک دوره پیشرفته تلویزیونی برای کارکنان تلویزیون کردستان عراق موسوم به "کا تی وی"، از طریق دمشق به کردستان عراق رفتم و کلاسهایم را در هتل مدرن "ژیان" در شهر زیبای "دهوک" تشکیل دادم.

 

 

کلاس درس من در هتل ژیان (دهوک)

 

می دانید که کردها عملا به چهار پاره تقسیم شده و در قمرو چهار کشور ایران و ترکیه و عراق و سوریه زندگی می‌کنند. تا آنجا که به تاریخ معاصر منطقه مربوط است هیچیک از این پاره ها امکان خودمختاری و تسلط بر سرنوشت خود را هرگز نیافته بوده است الا در همین سالهای پس از جنگ خلیج و ممنوعیت صدام از تجاوز به شمال و جنوب کشور یعنی ده یازده سال پیش ار سرنگونی کاملش که کردهای عراق این فرصت تاریخی را به دست آوردند؛ و چه زیبا نشان دادند که در اداره سرزمینشان، از هر جنبه که بنگری، شایستگی برتری از تمام رژیمهای سابق و فعلی در عراق و کشورهای همسایه‌اش دارند.

            باید به کردستان عراق رفته باشید و نهادهای مدنی فعال در آن را دیده باشید تا بدانید این حرف را از سر بی‌اطلاعی نمی‌زنم. یکی از این نهادها که من بویژه به آن حساسم نهاد "اتحادیه نویسندگان کُرد" است که صدها نویسنده و مترجم و پژوهشگر را گرد هم آورده که در فضائی آزاد به تبادل اندیشه می نشینند و بی نگرانی از سانسور و ممیزی و "ارشاد" به خلاقیت ادبی و هنری مشغولند.

 

 

سر در "اتحادیه نویسندگان کُرد" د ر دهوک

 

 

حیاط مصفای "اتحادیه نویسندگان کُرد" آماده برای برگزاری جلسه

 

همانجا و در گفتگوی کوتاهی با میزبانان نویسنده ام بود که بالاخره بغضم ترکید و گفتم که این نعمت را دستکم نگیرید که می توانید آزادانه دور هم جمع شوید. نویسندگان ایران سالیان سال است برای داشتن همین امکان ساده تلاش می کنند ولی جز تسمه ای بر گردن برجستگانشان، همچون مورد محمد مختاری و پوینده، چیزی عایدشان نمی‌شود.

            تا غمگینتان نکنم عکس شادی از مراسم پایانی این دوره را نشانتان می دهم که در شهر "صلاح الدین" که مرکز تلویزیون نیز در آنجاست برگزار شد.

 

 

دانشجویان در مراسم پایانی دوره تلویزیونی

 

در پایان همین روز بود که از همکاران تلویزیونی خواستم مرا به منطقه بارزان بر سر مزار ملا مصطفی ببرند. از "اربیل" چهار ساعتی در میان کوهستانهای سبز و سربفلک کشیده کردستان راندیم تا به بارزان رسیدیم؛ به مزار ساده و بی‌پیرایه‌ی پدر کردهای عراق.

 

 

مزار ملا مصطفی و یکی از پسرانش که به دست صدام کشه شد

 

 

من بر مزار ملا مصطفی بارزانی

 

گفتم "ساده و بی پیرایه" و نمی خواهم ساده از آن بگذریم. رهبران کردها به خوبی از تاثیرات منفی تجملات و تبلیغات دروغین آگاهند. اتفاقی نیست که سرتاسر کردستان از مجسمه ها و عکسها و شعارهای مربوط به رهبران سیاسی خالی است. باید سوریه را دیده باشید تا بدانید از چه حرف می زنم. در سرتاسر دمشق یک کف دست دیوار سفید پیدا نمی شود که رویش تصویری از "قائد اعظم" و پسرش، بشار اسد، باسمه نکرده باشند. حتی در صحرای سوزان میان دمشق و "قمیشلی"، شهر مخروبه‌ای که مرکز کردستان سوریه است، سر هر چهار راه بی نام و نشانی به جای تابلو راهنمای مسیر، تصویری مقوائی، حلبی یا تخته ای از این پدر و پسر عَلَم شده است!

            از مطلب دور نیافتم. سر مزار ملا مصطفی بود که با یکی از همرزمان او آشنا شدم. مردی بود نازنین که فارسی را به شیرینی حرف می‌زد. گفت همراه ملامصطفی در سال 1975 میلادی از هجوم وحشیانه صدام به ایران گریخت و در سال 1991 یعنی پس از جنگ خلیج همچون بسیاری از کردهای عراقی دیگر به کردستان عراق برگشت. مثل همه کردهای دیگری که دیدم و در ایران مدتی را سر کرده بودند جز خاطرات شیرین از مردم ایران هیچ نداشت. می گفت: "گر چه هیچ جای دنیا از بارزان خوشترم نیست اما در چشمه ای که از آن آب خورده ام نمی توانم سنگ بیاندازم. ایران برایم همیشه عزیز است" بعد به خواهش من چند دوبیتی از خیام به کردی خواند. سعی کرد از کردی آنها را مجددا به فارسی ترجمه کند تا من بدانم کدامند. این ذهن کُند من اما، با اینکه آنها را می‌شناخت، به جایشان نمی آورد. خودم را کشتم تا آن دوبیتی را که مذمونش باریدن ابر بر سر سبزه بود و با "تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست" پایان می یافت به یاد بیاورم و نتوانستم. دروغ نگفته باشم حالا هم که داشتم این خاطره  را می نوشتم به همین مشکل مبتلا شدم! جای شکرش باقی است که کتاب حکیم را داشتم و برای حسن ختام این مطلب، رونویسش می کنم:

            ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

            بی باده ارغوان نمی باید زیست

            این سبزه که امروز تماشاگه ماست

            تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست.

Posted by reza at 3:30 PM

February 26, 2005

"دُن کیخوته" چهارصد ساله شد

قصه بلندی که به اعتقاد تمام ادیبان جهان اولین رمان به معنای امروزی کلمه محسوب می شود و در ایران با تلفظ فرانسوی اش "دن کیشوت" شهرت دارد همین ماه چهارصد ساله شد و هم اکنون مراسم بیشماری نه تنها در اسپانیا، زادگاه این اثر شگرف، که در سراسر جهان اسپانیائی زبان از سخنرانی و سیمنار و تحلیل و تفسیر گرفته تا نمایش و موسیقی و رقص و کارناوال در جریان است.

 

 

دن کیشوت و  سروانتش

 

بخش اول رمان "دن کیشوت" در سال 1605 در مادرید منتشر شد و بلافاصله نام میگل دِ سروانتِس، خالق اثر، از مرز اسپانیا گذشت. بخش دوم رمان ده سال بعد وقتی منتشر شد که قهرمانان قصه او "دن کیخوته" و "سانچو پانزا" که در ترجمه فارسی "سانکو پانزا" نامیده شده محبوب خاص و عام در چهار گوشه جهان شده بودند.

جشن بزرگداشت چهارصدمین سال انتشار این رمان را مناسب می بینم تا به نکته ای در باره ترجمه فارسی آن اشاره کنم. برگردان فارسی این کار سترگ توسط مترجم برجسته و نامدار فقید "محمد قاضی" انجام گرفته که تا کنون بارها از طرف "انتشارات نیل" تجدید چاپ شده است. محمد قاضی در کار ترجمه آثار بزرگ ادبی جهان به زبان فارسی شناخته تر از آن است که این قلم بخواهد در معرفی اش بکوشد اما با اینهمه وقتی فصلهائی از متن اصلی کتاب را با برگردان آن مقایسه می کردم انتخاب زبان و نوع واژگان را اینجا و آنجا مناسب سبک و سیاق اثر ندیدم. 

می دانید که آثار بزرگ ادبی معمولا بارها و بارها توسط مترجمان مختلف به زبانهای دیگر دنیا ترجمه می شوند. خود همین رمان قبلا هم (شاید نه به شکل کامل) توسط کسان دیگری به فارسی برگردانده شده که هیچکدام البته هم عرض کار بزرگ "محمد قاضی" در نیامده اند. هیچکدام هم از زبان اصلی یعنی از اسپانیائی مستقیما ترجمه نشده اند . همین خود برای هر ترجمه ای نکته ای منفی به حساب می آید. گرچه آقای قاضی رمان را از یکی از مشهورترین برگردانهای فرانسه به فارسی در آورده اند اما نمی توان انکار کرد که به هر حال در ترجمه غیر مستقیم از زبانی به زبان دیگر نارسائی گریزناپذیر در انتقال مفاهیم ادبی دو چندان شده و ضریب خطا نیز به دو برابر افزایش می یابد.

            پیش از همه باید دانست که هرچند چهارصد سال از انتشار این رمان می گذرد اما زبان به کار رفته در "دن کیشوت" زبانی "کهنه" و "قدیمی" شده نیست و اگر نویسنده به طنز لغات و جملاتی به ظاهر حماسی در دهان  قهرمان قصه اش می گذارد تنها از سر دست انداختن قصه های پهلوانی شایع و مردم پسند آن دوره بوده است نه از سر پذیرش زبان ملقلق آنها. سروانتس در مقدمه همین رمان در  مورد زبان رمانش، البته از دهان "یکی از دوستان که مردی هوشمند و خلیق بود"، می نویسد: "اکنون که اثر تو بجز سد راه کتابهای پهلوانی و از بین بردن نفوذی که کتب مزبور در جهان و در میان مردم عوام دارند هدفی ندارد چه نیار است به اینکه از کلمات قصار فیلسوفان و پند و نصایح کتاب آسمانی و خیالبافیهای شاعران و وعظ و خطابه خطیبان و از شرح معجزات قدیسین دریوزگی کنی؟ تو تنها در این بکوش که نوشه ات یکدست و سخنانت روشن و صدیق و بجا و جملاتت خوش آهنگ و داستانت بهجت انگیز باشد." (ص 9، ترجمه فارسی)

            و نیز "ماریو بارگاس یوسا"، داستان نویس نامدار پروئی/ اسپانیائی، در مقدمه ای با عنوان "رمانی برای قرن بیست و یکم" که بر چاپ تازه ی "دن کیشوت" نوشته تاکید می کند که: "[دن کیشوت] در ضمن رمانی است امروزه زیرا سروانتس، برای بیان حماسه به شکل دن کیشوتی اش، انقلابی در شیوه قصه پردازی زمانه اش ایجاد می کند و بنیانهائی را می نهد که رمان مدرن از آن می زاید. هرچند خودشان نمی دانند اما رمان نویسهای معاصر که با فرم بازی می کنند، زمانها را جابجا می کنند، زوایای دید را در هم می تنند و تغییر می دهند و به تجربه های تازه ای در زبان دست می زنند، تماما مدیون سروانتس هستند." (ص (XXIII

            رمان "دن کیشوت" به زبانی "یکدست و روشن و خوش آهنگ" و "امروزه" نوشته شده و آقای قاضی هم در ترجمه این زبان به فارسی در مجموع موفق بوده است گرچه تفاوت زبان "دن کیشوت" و "سانچو پانزا" به آن روشنی که در متن اصلی است، در ترجمه دیده نمی شود. به گفته سروانتش در فصل اول کتاب، دن کیشوت پیش از اینکه به کسوت پهلوانی در آید تمام وقتش را صرف خواندن کتابهای پهلوانی می کرد و طبیعتا وقتی خود را پهلوان پنداشت زبان آنانرا را نیز به عاریت گرفت اما سانچو پانزا، مهتر ساده دلش، و شخصیتهای دیگر رمان که عموما روستائی و بی سوادند طبعا به زبان او سخن نمی گویند. این تفاوت به وضوح در متن اصلی کتاب ردیافتنی است ولی در ترجمه نه. یک نمونه کوتاه به دست می دهم:

            "سانکو گفت: ای ارباب، بنظر من تمام این بدبختیها که در ظرف این چند روز بر سر ما آمده است باید به کفاره گناهی باشد که حضرتعالی علیه آیین پهلوانی مرتکب شده و از قسمی عدول فرموده اید که یاد کرده بودید مشعر بر اینکه دست به سوی سفره دراز نکنید و با ملکه مغازله نفرمائید و به امور دیگری که دنباله کارهای فوق الذکر است نپردازید مگر آن روز که کلاهخود آن مردک عرب را که نمی دانم "مالاندون" نام دارد یا چیز دیگر (چون من اسم او را خوب به خاطر ندارم) بدست بیاورید." (ص 165 ترجمه فارسی)

            به اعتقاد من بازنویسی این جمله به شکلی ساده تر و به زبانی روان تر و امروزی تر هماهنگی بیشتری با متن اصلی خواهد داشت.

این را هم بگویم که گاهی تلاش مترجم برای "فارسی کردن" برخی لغات کمی زیاده روانه می نماید مثل آنجا که دیگ غذای دن کیشوت را "دیزی آبگوشت" می نامد که برای هر غذای غیر ایرانی نامی زیادی ایرانی است (ص 13). یا یکی از شخصیتهای فرعی ولی مهم قصه را که در رمان "آرایشگر" یا "سلمانی" نامیده شده، "دلاک" ترجمه کرده است. در گفتگوها هم این گونه "فارسی کردن" ها به جای "برگردان فارسی" کم نیست مثل آنجا که مردی کسی را تهدید کرده و می گوید: "وگرنه به جانِ... بس کن بابا!" (ص 206 متن اسپانیائی) و آقای قاضی نوشته اند: "والا به جانِ... لا الله الا الله! بهتر است که بس کنم." (ص 211 ترجمه فارسی).

از این نکات کوچک که بگذریم کار محمد قاضی همچون اثر اصلی، کاری است سترگ. اگر "دن کیشوت" را نخوانده اید و یا سالها پیش آنرا خوانده اید مناسبتی بهتر از امروز یعنی چهارصدمین سال انتشار آن پیدا نمی کنید تا کتاب را به دست بگیرید و ترکیب خلاق "تخیل و واقعیت" را در شکل جدائی ناپذیرش ببینید.

Posted by reza at 6:35 PM

February 23, 2005

فاحشه باز غمگین

 

 

"گابریل گارسیا مارکز"، اثر "گوسی بِخِر"

 

رمان "خاطره ی فاحشه های غمگین من"، جدیدترین رمان "گابریل گارسیا مارکز" که او را پدر قصه پردازی نوین می شناسم، مثل کارهای قبلی اش کاری است در غایت استادی. او که خود هفتاد و هفت ساله است در این رمان قصه روزنامه نگاری پیر را بازگو می کند که برای سالروز تولد نود سالگی اش تصمیم غریبی می گیرد:

"در سالروز نود سالگی ام می خواستم به عنوان هدیه ای جنون آمیز شبی را با باکره ای نورسیده سر کنم. به یاد "روزا کابارکاس"، خانم رئیس یک خانه مخفی افتادم که معمولا وقتی جنس تازه ای می رسید به مشتریهای خوبش خبر می داد..."

"خانم رئیس" فقط چند سالی از خود او کوچکتر است و بیست سالی می شود که آندو همدیگر را ندیده اند. با اینهمه به محض شنیدن صدای پیرمرد پشت خط تلفن او را به جا می آورد. گرچه پیدا کردن یک دختر باکره در چند ساعت وقتی که به او داده می شود عملی به نظر نمی رسد ولی خانم رئیس یک ساعت بعد زنگ می زند و از او دعوت می کند بیاید خانه. یک دختر چهارده ساله برایش پیدا کرده است.

پیرمرد هرگز ازدواج نکرده است. می گوید اگر کسی بپرسد چرا ازدواج نکرده به سادگی می گوید از دست فاحشه ها! او روزنامه نگاری متوسط است که ستونی در یک روزنامه دارد و در مورد اپرا و موسیقی مطلب می نویسد. می گوید از بیست سالگی شروع کرد به یادداشت کردن نام و سن و محل و خلاصه شرائط نزدیکی اش با زنها. تا سن پنجاه سالگی پانصدو چهارده زن در لیستش بود که با هر یک دستکم یک بار خوابیده بود. با اینهمه بر خلاف آنچه از عنوان کتاب بر می آید در این رمان کوتاه با خاطره گوئی از "فاحشه های غمگین" او سر و کار نداریم بلکه فقط با آخرین آنها، همان دخترک چهارده ساله، روبروئیم.

دخترک برای تامین مخارج خورد و خوراک برادران کوچک و مادر رماتیسمی اش روزها در یک کارگاه دکمه دوزی و شبها اگر "خانم رئیس" مشتری داشته باشد در خانه او کار می کند. اولین روز کار او با تولد نود سالگی قهرمان قصه همزمان می شود. وقتی پیرمرد به اتاق تاریک و گرمازده ی دخترک پا می گذارد او از خستگی کار شاق روزانه درخواب است. پیرمرد تا سحر کنارش دراز می کشد و بی آنکه بیدارش کند خانه را ترک می کند. با اینکه او را به درستی ندیده است در ذهنش تصویری نیمه برهنه از دختر حک می شود. چند شب بعد باز به سراغ دخترک می رود. و این کار را در طول نزدیک به یکسال هر از چندی ادامه می دهد بی آنکه حتی یکبار دخترک را بیدار و لباس پوشیده ببیند. این رابطه یک سویه چیزی را در او بیدار می کند که در طول اینهمه سال و در رابطه با این همه زن متوجه آن نشده بوده است: عشق.

 

           و آنگاه به همراه عشق پرسشهای تازه طرح می شود، پیری، مرگ:

"شروع کردم پرسیدن از خودم که از چه زمانی متوجه پیر شدنم شدم و فکر می کنم مدت کوتاهی بعد از آن روز بود. روزی که چهل و دو ساله بودم و برای درد شانه هایم که نفس کشیدن را برایم مشکل کرده بود به دکتر مراجعه کرده بودم. دکتر اهمیتی به آن نداد، گفت: در سن و سال شما این درد طبیعیه.

-          من بش گفتم: بنابراین آنچه غیر طبیعیه سن و سال منه.

دکتر لبخند بی حوصله ای زد. گفت به نظرم میاد فیلسوف باشین. بار اول بود که به سن و به شرائط پیری فکر می کردم اما خیلی طول نکشید که فراموشش کردم." ص 14-15

حدود نیم قرن بعد سرشار از عشقی پیرانه سر، پیرمرد به دکتری دیگر مراجعه می کند که نوه همان دکتر قبلی است و از هر نظر به پدر بزرگش شباهت دارد. دکتر با حوصله آزمایشات لازم را می کند.

"پس از یک ساعت با لبخندی از رضایت به من نگاه کرد. گفت، خوب، فکر می کنم کاری نیست براتون بکنم. منظورتون چیه؟ چون وضعتون در بهترین حالته برای این سن و سال. بهش گفتم، چه عجیب، عین همین را پدربزرگ شما به من گفت موقعی که چهل و دو ساله بودم، انگار زمان در حال گذر نیست. گفت، همیشه یکی پیدا میشه این حرف رو بزنه چون همیشه بالاخره یک سنی دارین. من با یک جمله ترسناک تحریکش کردم. بهش گفتم: تنها امر محتوم، مرگه. گفت، بله، اما در شرائط خوبی که شما دارین رسیدن به اون آسان نیست." ص 106

شور عشق چنان در قلم پیرمرد جاری است که حالا ستونش در روزنامه خوانندگان بسیار دارد و حتی در رادیو بخشهائی از نوشته هایش را می خوانند. او دیگر از موسیقی نمی نویسد بلکه فقط نامه های عاشقانه اش را که به دخترکی ناشناس نوشته است به دست چاپ می سپارد.

اوج قصه آنجاست که پس از عادت به دیدار دخترک به همان سیاق سابق ناگهان دخترک و خانم رئیس با هم غیبشان می زند. تلاش پیرمرد برای یافتن رد پائی از دخترک به جائی نمی رسد. و وقتی بالاخره آندو پیدایشان می شود "خانم رئیس" اعتراف می کند که برای رضایت وکیلی که قول داده بود مشکل دادگاهی اش را حل و فصل کند دخترک را برای چند هفته به او سپرده بود و خودش هم برای پوشش با آنها به سفر رفته بود...

پیرمرد برای مدتی پایش را از آن خانه قطع می کند. قلبش اما آنجاست. دوباره برمی گردد. یک شب دیگر به همان حال در کنار دختر خوابیده، صبح می کند. باید بخوانید تا بدانید "مارکز" چه زیبا این شب را ترسیم می کند.

"آماده برای همه چیز، آن شب، طاقباز به انتظار درد نهائی در اولین لحظه نود و یک سالگی ام ماندم. آوای زنگ کلیسای دور دست را شنیدم، شمیم روح دلگادینای (دخترک) یکبری خفته را حس کردم، فریادی در افق شنیدم، ضجه ی کسی که انگار یک قرن پیش در این اتاق مرده بود. بعد چراغ را با آخرین نفس کُشتم، انگشتانم را در انگشتان او تنیدم تا او را در دستانم با خود ببرم، و دوازده ضربه ساعت را با دوازده قطره اشک نهائی ام شماره کردم تا خروسها خوانش سردادند و بلافاصله زنگهای شادی نواختند و آتش بازی آغازید، به شادمانی اینکه من ساق و سالم سالِ نود زندگی ام را پشت سر گذاشتم."

وقتی اتاق را ترک می کند با "خانم رئیس" پیر شرط می بندند در محضر امضا بدهند که هر کدام اول مُرد اموالش را به دیگری بسپارد. و با مرگ دومی همه چیز به دخترک برسد. پیرمرد می پرسد:

-          فکر می کنی دخترک قبول کنه؟

-          آه آشنای غمگین من! درسته که پیری، خِنگ که نیستی. این حیوونک بیچاره دیوونه ی عشق توئه.

  

در همین زمینه و به همین قلم:

یک قصه بیش نیست غم عشق و ... 

Posted by reza at 9:39 PM

February 10, 2005

یک قصه بیش نیست غم عشق و ...

خوانندگان این صفحه به خوبی از پیله من به "گابریل گارسیا مارکز" آگاهند. هر خبری از او را دنبال می کنم و هر نوشته تازه او را با اشتیاق می خوانم و اگر بتوانم چند کلامی هم در همین صفحه در باره اش می نویسم. ماه پیش شنیدم که اولین رمان او پس از ده سال منتشر شده است. در دهسال گذشته چندین کتاب از مارکز در آمد ولی هیچکدام رمان به معنی اخص کلمه نبود. دو روز قبل که به کالیفرنیا رسیدم بالاخره عنوان رمان را یافتم و از طریق اینترنت دنبالش کردم. ترجمه انگلیسی رمان در اواسط نوامبر در خواهد آمد اما خوشبختانه خرید آن به زبان اصلی (اسپانیائی) از طریق اینترنت عملی است (عجیب است که ترجمه هلندی و آلمانی رمانهای مارکز همزمان با زبان اصلی در می آید ولی ترجمه انگلیسی آن یکسال بعد به بازار می آید. باید به نوع قراردادها مربوط باشد، البته). بلافاصله نسخه ای از آنرا سفارش دادم. همین نیمساعت پیش رمان از طریق پست به دستم رسید، درست وقتی که خواندن رمان "بادبادک باز" را به نیمه رسانده ام و سخت مشتاق دانستن ادامه داستانم. با اینهمه تورقی کردم تا خط قصه را بدانم و وقتی دانستم حیفم آمد آنرا با شما در میان نگذارم.

 

 

 

عنوان رمان را می توان اینگونه ترجمه کرد: "خاطره فاحشه های غمگین من". رمانی است کم حجم (حدود 100 صفحه) در مقایسه با کارهای دیگر خودش. و مثل بسیاری از کارهای دیگرش در همان پاراگراف اول خط قصه اش را بازگو می کند:

"در سالروز نود سالگی ام می خواستم به عنوان هدیه ای جنون آمیز شبی را با باکره ای نورسیده سر کنم. به یاد "روزا کابارکاس"، خانم رئیس یک خانه مخفی افتادم که معمولا وقتی جنس تازه ای می رسید به مشتریهای خوبش خبر می داد..."

ماجرا آنگونه که از نوشته ی پشت جلد کتاب فهمیده می شود قصه ی یک روزنامه نگار پیر است که وقتی با فاحشه ای جوان در سالگرد نود سالگی اش همآغوش می شود "به سرحد مرگ پا می گذارد، نه از روی سالخوردگی که از تب عشق!"

          فکر می کنم با همین مختصر شما هم مثل من مشتاق خواندن این اثر تازه ی گارسیا مارکز شده باشید. آنها که کارهای دیگر مارکز را خوانده اند باید با من هم عقیده باشند که گرچه به قول عاشق عاشقان، حافظ شیراز، قصه عشق از هر زبان که شنیده شود "نامکرر است"، اما شرح این قصه از زبان گارسیا مارکز در رمانهائی همچون "عشق در سالهای وبا" و "از عشق و شیاطین دیگر" تا کنون شگفت آفرین نیز بوده است. باید خواند و دید مارکز در این اثر تازه در رابطه با "عشق" چه برایمان در آستین دارد.

 

به همین قلم و در همین زمینه:

رویاهایم را اجاره می دهم

زندگی برای بازگوئی

پابلو محبوب

سه تفنگدار آموزش سینما در امریکای لاتین

 

Posted by reza at 2:19 AM

February 8, 2005

"بادبادک باز"

ساعت از نیمه شب در گذشته است و من در این سوی اقیانوس که نُه ساعت با وطن دوم من، هلند، اختلاف ساعت دارد دارم بهترین لذت را از بیخوابی اجباری ام می برم؛ لذت خواندن رمانی گیرا که اتفاقی از دیروز که به کالیفرنیا رسیدم به دستم رسید، و لذت نوشتن به بهانه آن برای شما که صمیمانه روزنوشتهای مرا دنبال می کنید.

عنوان رمانی که از آن حرف می زنم "بادبادک باز" است که "خالد حسینی" نویسنده جوان افغان با انتشار آن در سال گذشته خود را به عنوان یک نویسنده خلاق مطرح کرد و رمانش یکی از پرفروشترین رمانهای سال در امریکا شد. خالد حسینی که این رمان را مستقیما به انگلیسی نوشته زندگی جوانی را ترسیم می کند که در خانواده ای متمول در کابل به سال 1963 به دنیا می آید و آخرین نسلی است که دوران کودکی اش را با صدای شلیک گلوله آغاز نمی کند. رمان تا اینجا که من دیروز تا حالا خوانده ام رشد "امیر" قهرمان قصه را در پس زمینه کودتای "داودخان" علیه "ظاهرشاه" و انقراض سلطنت در افغانستان آغاز می کند و پیداست که تمام دوره پرآشوب دو دهه اخیر تاریخ خونبار افغانستان را تا به امروز در قالب قصه ای گیرا تعقیب کرده است.

یکی از گیراترین فصلهای قصه در همان آغاز کتاب، فصل جنگ بادبادکها در آسمان کابل است که یکی از پرطرفدارترین بازیها در آن دوران محسوب می شد. وقتی این فصل را می خواندم به یاد تصاویر بادبادک هوا کردن بچه های افغان افتادم که در روزهای آغازین پس از سرنگونی رژیم طالبان از تلویزیونهای جهان پخش شد. و نیز به یاد نقاشی بسیار زیبای "بادبادکها" افتادم که "فرناز صداقت بین" تحت تاثیر همین صحنه کشیده است و سال گذشته به عنوان یکی از پرفروشترین کارتهای تبریک منتشر شده توسط "سازمان عفو بین الملل" در آمد. و بنازم به این تکنولوژی تازه که در این وقت شب و در این سوی دنیا به من اجازه می دهد که در کمتر از یک دقیقه این نقاشی را در سایت "عفو بین الملل هلند" بیابم و همین جا آنرا برایتان کپی کنم!

نوشتن بیشتر در مورد رمان "بادبادک باز" را می گذارم برای پس از خواندن کامل آن و با نقل قولی از "ایزابل آلنده" رمان نویس صاحب نام در مورد این اثر شب را کوتاه می کنم:

          "این از آن رمانهای فراموش نشدنی است که سالها با تو می ماند. تمام موضوعات ادبیات و زندگی در این رمان فوق العاده جمعند: عشق، افتخار، تقصیر، ترس و رهائی."

Posted by reza at 10:38 AM

January 7, 2005

در معرفی "ماها" نشریه اینترنتی همجنسگرایان ایران

شش هفت سال پیش تازه دومین رمان از رمانهای سه گانه ام با عنوان "تابستان تلخ" منتشر شده بود که در ارتباط با نمایش یکی از فیلمهایم در اورلاندو (فلوریدای آمریکا) به آن شهر سفر کردم. در آنجا از دوستان مهربان و مهمانداران نازنینم دکتر مسعود نقره کار و دکتر مرتضی نجفی شنیدم که یکی از چهره های بسیار فعال در دفاع از حقوق همجنسگرایان ایرانی در فلوریدا دوست دارد با من ملاقاتی داشته باشد تا در مورد رمان "تابستان تلخ" با من حرف بزند. قرار را در خانه مرتضی گذاشتیم. میهمان آقائی بود آراسته و سخت مهربان و مبادی آداب. حرکات و رفتارش به روشنی نشانه های مشخص برخی از همجنسگرایان را داشت. فکر کردم باید خیلی از رمان من خوشش آمده باشد. آنها که "تابستان تلخ" مرا خوانده اند مسلما شخصیت "فیروز" را فراموش نکرده اند. او که یکی از دو شخصیت اصلی رمان مرا می سازد همنجسگراست و نگاه من به او در این رمان سرشار از مِهر  است و سعی کرده ام مشکل او را در جامعه ای همچون ایرانِ چهل سال پیش بازتاب دهم. این است که مطمئن بودم دوست همجنسگرائی که در اورلاندو به دیدارم آمد با پیامی به تائید آمده است. اما در واقع این نبود. او معتقد بود که من نگاهم به شخصیت "فیروز" بی آنکه بخواهم یا بدانم متاثر از نگاه سنتی منفی به همجنسگرائی است. مقاله مانندی را هم که خود در باره رمان من به انگلیسی نوشته و در دانشگاه اورلاندو به طرح و بحث گذاشته بود نشانم داد و نسخه ای از آن را در اختیارم گذاشت. من آنروز بحثی در مورد برداشت او نکردم و بعدها هم وقتی مقاله اش را به دقت خواندم مجاب نشدم که "فیروز"ِ رمان من را درست دیده و شناخته است. اما آنچه می خواهم بگویم البته چیز دیگری است. او همانروز به من گفت که با نشریه ای با عنوان "هومان" که متعلق به هنجنسگرایان ایرانی است همکاری دارد و آدرسم را گرفت تا نسخه هائی از آن را برایم بفرستد. که فرستاد. واقعا از دقت و ظرافتی که در آن نشریه بود شگفت زده شدم. بویژه از زبانی که در آن بکار گرفته شده بود و از فارسی نویسی درست و روانِ آن که این روزها کیمیاست.

حالا پس از گذشت چند سال یکی دیگر از نشریات مدافع حقوق همجنسگرایان ایران از طریق ایمیل به دستم رسید. در واقع دو شماره از آن را تا کنون دیده ام. باز هم همان ظرافت و دقت در روزنامه نگاری و همان سلاسَت و سلامت در کاربرد زبان فارسی را می توان در آن دید (البته اگر صراحت در بیان کلمات و ترکیبات تابو شده ی جنسی را ناسلیس و ناسالم ندانید).


ناگفته پیداست وظیفه ای که دست اندرکاران این نشریه اینترنتی در راه احقاق حقوق تضییع شده ی همجنسگرایان ایرانی در شرائط فعلی جامعه ایران به عهده گرفته اند کاری سترگ است که به پیگیری مداوم و خستگی ناپذیر نیازمند است. توفیق همراهشان باد!

Posted by reza at 9:16 PM

December 6, 2004

ترانه هائی با عطر بهار نارنج

داشتم کتابهایم را مرتب می کردم چشمم خورد به کتاب کم حجم فرهنگ مازندرانی تالیف زنده یاد "اسماعیل مهجوری" که چند سال قبل از انقلاب در ساری، مرکز مازندران انتشار یافت. بخش دلچسب این کتاب برای من بخش ترانه هاست که در آن دوبیتی های بسیار مشهور و محبوب مازندرانی همراه با ترجمه اغلب تحت اللفظی آنها به فارسی آمده است؛ ترانه هائی که از سادگی و صمیمیت عطر بهار نارنج کوچه پسکوچه های نکاء را با خود دارند. همانطور که در تصویر زیر می بینید تمام کتاب با دستخطی خوانا – و نه لزوما خوش! – نوشته و چاپ شده است.

چون خواندن این دوبیتی ها از روی تصویر بالا مشکل است یکی از آندو را – البته با برگردانی کمی متفاوت - برایتان دوباره نویسی می کنم:

پسر عمو، من دختر عموتَم

تو نونهالی و منم لیموتَم

شاخه رو شل بکن نارنج بچینم

مگه می شه یه روز تو رو نبینم

خواندن این دوبیتی ها در این هوای نمدار عصر دوشنبه و مِهی که دارد یواش یواش از مرتع کوچک مقابل اتاق من بالا می آید من را از این روستای کوچک هلندی که در آن ساکنم با خود به جاده های خاکی شمال خودمان می برد.

نم بارانی می زند و من، سپاهی دانش روستای چمان درحوالی نکاء، پشت موتور محمد روحی، جنگلبان جوان منطقه، نشسته ام و داریم می رویم "گُهربارون" تا همکلام با موسیقی موج، لبی لب دریا تر کنیم. محمد با صدای خفه ولی گیرایش دارد یکی از همین دوبیتها را می خواند و سر و صدای موتور هم حریف نفسش نمی شود:

ای ستاره هفت برادران گواه باش

نامزد گرفتم ولی با او عشق بازی نکردم

الهی قاضی بهشهر می مرد

که قباله ی به این درازی نمی نوشت!

ناگهان چندین دختر وجینگر، از چپر یک پنبه زار بیرون می جهند و با دیدن " آقا رضا تهرانی" و " مَمِد آقا جنگلی" سوار بر موتور، به هره کره می افتند و نگاه بره آهو مانندشان را از ما که نخورده مستیم می دزدند. ندیده می دانم "سلیمه" ی من هم بین شان است. حالا به عشق او منهم صدا در صدای محمد می اندازم و با هم دم می گیریم:

الهی ای دل پاره بشوی

ترا با دختر مردم چه کار است

تقصیر چشم است که اشاره می کند

اگر نبیند که دل پاره نمی شود!*

 

* (برگردانها از کتاب نامبرده گرفته شده اند.)

 

 در همین زمینه و به همین قلم:

کولی نگاری 

Posted by reza at 5:44 PM

December 3, 2004

خانه ای در "آب سردار"

هفته آینده قرار است در مراسمی به مناسبت ششمین سالگرد قتل محمد مختاری و پوینده در پاریس شرکت کنم. از وقتی شنیدم سهراب پسر کوچک محمد و مریم هم درمراسم حاضر است طرح آن خانه در پسکوچه ای در حوالی آب سردار تهران از جلو چشمم کنار نمی رود: خانه ای که سهراب در آن چشم به جهانی گشوده است که هنوز در آن پدر آدم را وقتی برای خرید بیرون می رود می ربایند و بعد جسد کبود شده اش را تحویل مادر آدم می دهند.

سهراب و سیاوش برادر بزرگترش که هیچ، خود من هم از آن خانه در آب سردار کم خاطره ندارم. چه بارها که در اتاق پذیرائی خانه برای انتخاب مطالب برای گاهنامه فرهنگی "بیداران" که مدتی محمد و مدتی هم خود من سردبیرش بودیم جلسه بازی راه نیانداختیم. ما، مسئولان بخشهای مختلف بیداران، هر کدام تک تک و با احتیاط به آن خانه در آب سردار می آمدیم و با حداقل سر و صدا توی سر و کله هم می زدیم و شماره تازه ای را آماده می کردیم تا دور تازه ای از درگیری با ممیزی بی گذشت اسلامی را آغاز کنیم. چه نامها که به ذهنم نمی آید، حالا که دارم این را می نویسم، از عزیزانی که دور هم می نشستیم و امروزه اغلب در عرصه ادب و هنر کشورمان نامی دارند و همچنان در ایران با سانسور و آدم ربائی دست در گریبانند: "گفت نام گل تو، گفتم از آن بی خبرم / مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم"  

یا آنروز فراموش نشدنی که از "کارگاه فیلم"، دفتر سینمائی من و همکاران دیگرم، در خیابان میرزای شیرازی در آمدم تا سری به نصرالله کسرائیان در دفترش بزنم که درست در کوچه ی مقابل قرار داشت. وقتی به سر کوچه رسیدم وضع را غیر عادی یافتم. از فاصله متوجه رفت و آمد سریع چند نفر به داخل عمارت شدم. کسانی هم که از مقابل ساختمان رد می شدند به کنجکاوی می ایستادند. من راهم را کج کردم و به دفترم برگشتم. لحظاتی بعد نصرالله تلفن زد و گفت چند مامور تمام شاگردان کلاس نقاشی بهروز مسلمیان را که در همان ساختمان برگزار می شد همراه با خود او با اتوبوس به اوین بردند.

من اغلب دانشجویان کلاس بهروز را می شناختم. یکیشان مریم همسر محمد مختاری بود. این بود که بلافاصله به آن خانه در آب سردار زنگ زدم. کسی خانه نبود. می ترسیدم پیش از اینکه محمد از ماجرا مطلع شود ماموران به خانه بیایند و چیزی بیابند (یافتن چند کتاب و روزنامه غیر رسمی برای اعدام کردن هم کافی بود!). محمد را تا وقتی به خانه بازنگشت نیافتم. تا مطلب را شنید راه افتاد آمد خانه ما، زیر پل سید خندان. ساعات کشدار نگران کننده ای را در هال کوچک ما روی چهار پایه ای که کنار میز تلفن قرار داشت گذراند؛ زیر نقاشی بزرگی که بهروز از چهره فاطی، همسرش، کشیده بود و به دیوار خانه ما آویزان بود.

انتظار البته خیلی به درازا نکشید. با زنگ مریم که با همکلاسیهایش به کارگاه بهروز برگردانده شده بود، محمد نفسی به راحتی کشید و از پیش ما رفت. انتظار مریم اما وقتی خبر دستگیری محمد را شنید یکی دو سالی به درازا کشید. مریم روز اول را در خانه ما روی همان چهارپایه که زیر نقاشی بهروز قرار داشت به انتظار نشست ولی کسی زنگی نزد. چقدر طول کشید تا محمد دو باره به آن خانه در آب سردار بازگردد را به خاطر ندارم چرا که مدتی بعد من بار سفر را بستم و به همراه نسیم خاکسار از کوه و کمر گذشتم و به تبعید خود خواسته تن در دادم. گرچه تا امروز دیگر آن خانه در آب سردار را ندیدم اما وقتی خبر ربوده شدن محمد را که برای خرید از خانه خارج شده بود شنیدم دوباره آب سردار و کوچه پسکوچه هایش در ذهنم زنده شد.

اتفاقا در پاریس بودم که خبر را شنیدم. ناصر رحمانی نژاد را که از امریکا برای اجرای نمایش تک نفره اش به اروپا َآمده بود از هلند به پاریس برده بودم. نمایش در سالن زیرزمینی یک مرکز فرهنگی ایرانی تازه شروع شده بود. من که نمایش را دیده بودم در سالن انتظار ماندم. تازه داشتیم با برگزارکنندگان برنامه لبی تر می کردیم که خبر ربوده شدن محمد را از اخبار فارسی رادیو فرانسه شنیدیم...

حالا قرار است به مناسبت ششمین سالگرد قتل او و پوینده دوباره در پاریس دور هم جمع شویم. سیاوش، پسر بزرگ محمد، انگار ایران است و نمی تواند بیاید. همین یکی دو سال پیش بود که تلفنی با هم حرف زدیم. خیال داشت مجموعه ای در مورد پدرش تدوین و منتشر کند. همسن و سال پسر خود من، نیماست. اما شنیدم که سهراب، پسر کوچکترش، می آید. تصویری از او در ذهن ندارم. سنش نباید از سن دربدری من بیشتر باشد. کاش درمراسم، بعد از خواندن اشعاری از پدرش کمی هم از خاطراتش از آن خانه در آب سردار برایمان بگوید؛ از آن روزی که محمد برای خرید از آنجا خارج شد و پا به دنیائی گذاشت که در آن پدر آدم را به راحتی می کشند و وکیل مدافع خانواده را به همان راحتی به زندان می اندازند.

Posted by reza at 11:18 AM

April 23, 2004

يادداشتی برای دستگرمی

اين شبهای دراز لس آنجلس اين فرصت را برايم فراهم آورده است تا پيش از خواب ساعاتی را به خواندن کتابهائی که در هلند در دسترسم نيستند بگذرانم. يکی از آنها، از همه جالبترشان تا کنون، کتاب "يادداشتهای امير اسدالله علم" است. اين کتاب نه فقط باعث نمی شود مشکل اختلاف ساعت را حل کند و خواب به چشمم بياورد بلکه گاهی خواب را کاملا از چشمم می ربايد از بس "خنده دار و دردناک!" است.
حالا برای اينکه گمان نکنيد ترکيب متناقض "خنده دار دردناک" را بی دليل از خودم در آورده ام چند فراز از جلد سوم کتاب که متعلق به يادداشتهای سال هزار و سیصد و پنجاه و دو است را برايتان نقل می کنم. اين را فقط برای دستگرمی می نويسم تا بعد سر فرصت يادداشتهايم را رديف کنم و جديتر به اين کتاب استثنائی بپردازم. بگذاريد از يک يادداشت با مزه شروع کنم:

"{شاهنشاه} ناها ر در بندر عباس صرف فرمودند. قرار بود بيمارستان شير و خورشيد را نيز ببينند. سر ناهار فرمودند نمی روم، علت را بعدا به تو خواهم گفت. به اتاق استراحت شاهنشاه رفتم. علت را جويا شدم. فرمودند آخر اسمش ثرياست (ملکه سابق). بيچاره ثريا! {فرمودند} آنوقت علياحضرت خيال می کنند من مخصوصا اين کار را کردم. از شاه تا گدا گرفتار زنهايمان هستيم." ﴿۱۵/۲/۵۲﴾
و اين يکی هم نبايد در با مزگی ازيادداشت قبلی کم بياورد:
"صبح برای مانور دريائی حرکت کرديم که با کشتی های جنگی بايد انجام می شد... چند گلوله توپ به هدف ها انداخته شد، يکی نخورد. شاهنشاه خيلی عصبانی شدند و به فرمانده نيروی هوائی فحش دادند... فرمودند موشک سرشان را بخورد، چرا تيراندازی توپها اينقدر بد بود؟ آن هم در حال صلح و اعصاب راحت و هدف ثابت... فرمودند من که اين قدر با خارجی ها لجاجت می کنم و پدرشان را در می آورم به پشتيبانی اينهاست. اينها هم که اينطور گه از آب در می آیند." ﴿۱۶/۲/۵۲﴾

حالا برای اينکه فکر نکنيد شاهنشاه در مورد "لجاجت با خارجيها" خالی بسته اند به اين سه يادداشت مرتبط با هم توجه کنيد:
"عرض کردم ديروز سفير عربستان سعودی برای شکار وليعهد سعودی که من گفته بودم می تواند بيايد از امتيازات والاحضرتهای ايران برخوردار باشد، خيلی عجز و لابه داشت که حالا تو می گوئی نمی تواند هوبره شکار کند، آبروی من می رود و دچار محظور شديد شده ام... به شاهنشاه عرض کردم حالا اجازه بفرمائيد چند عددی فقط با باز شکار کند که آبروی غلام هم کم و بيش می رود، چون روز اولی که به او گفتم خودم هم نمی دانستم که اين شکار به کلی قدغن است. فرمودند، می خواستی بدانی، حالا بگو من اشتباه کرده ام." ﴿۳۰/۸/۵۲﴾

"عرض کردم باز سفير عربستان سعودی پيش من آمده و اصرار دارد که به وليعهد سعودی اجازه شکار هوبره بفرمائيد، با آن که رسما نوشتم نمی شود. فرمودند، ديگر اعتنا نکن." ﴿۱۲/۹/۵۲﴾

"تلگراف مجددی از خود پرنس فهد عربستان سعودی رسيده بود که باز استدعای شکار هوبره کرده بود. فرمودند، با امضای من جواب بنويس که بابا جان اين قانون است و قانون برای خود من هم غيرقابل تخلف است... بعد فرمودند ببين کار دنيا حالا به دست چه کسانی افتاده که پشت امريکا و ژاپن و اروپا از ترس آنها می لرزد!" (۱۸/۹/۵۲)

Posted by reza at 5:30 AM

April 4, 2004

"روياهايم را اجاره می دهم"

اگر شانس يارى كند اين روزهاى اقامت در ينگه دنيا را با نوشتن يادداشتهاى روزانه پر خواهم كرد تا هم رابطه ام با دوستان اين صفحه قطع نشود و هم ناچار شوم با چشم باز راه بروم تا حرفى براى گفتن بيابم. و اما بگذاريد اين كار را با نوشتن از كسى كه نه به ينگه دنيا ربط دارد و نه اهل اينجاست آغاز كنم: از گابو ﴿Gabo﴾.
"گابو" كوتاه شده نام گابريل بايد باشد اما براى مردم سراسر آمريكاى لاتين گابو يعنى گابريل گارسيا ماركز. روزنامه نگاران در نوشته هايشان، شاگردان در سر كلاس درسشان، و مردم عادى در گفتگوى روزمره شان وقتى نامى از او ميبرند به سادگى "گابو" مينامندش. اگر حوصله كنيد البته ربط او را به اين سفر خواهيد فهميد.

من وقتى عازم ينگه دنيا باشم معمولا كتابى با خودم برنمی دارم. به جاى آن نيمى از جامه دانم را خالى ميگذرام تا آنرا از كتابهائى كه در اينسوى دنيا خواهم خريد و يا از دوستان اهل قلمم هديه خواهم گرفت پر كنم. همينقدر که يک کتاب همراه داشته باشم کافی است تا زمان طولانی انتظار در فرودگاهها و ساعات کشدار بسته بودن به صندلی هواپيما را پر کند. اين بار کتابی را که با خودم برداشتم سومين کتابی بود که "مدرسه بين المللی سينما و تلويزيون کوبا" از کارگاههای فيلمنامه نويسی "گابو" که در اين مدرسه برگزار شده انتشار داده است. همانطور که پيداست اين کتاب نوشته مارکز نيست بلکه مجموعه گفتگوها و بحث و جدلهائی است که برای نوشتن یک سريال تلويويونی بر مبنای خط داستانی کوتاهی از او با فيلمنامه نویسان جوان داشته است. تعداد شرکت کنندگان در اين کارگاه فيلمنامه نويسی يکماهه که دراواخر سال هشتاد و هفت ميلادی برگزار شد نه نفر بوده است که اهل کوبا و بسياری از کشورهای ديگر امريکای لاتين بودند. در پايان کتاب فصلی از فيلمنامه تمام شده نيز آمده است. نام فيلمنامه "روياهايم را اجاره می دهم" است که چند سال بعد، در سال نود و دو، توسط "روی گررا" کارگردانی و به فيلم برگردانده شد.
در اين فرصت کوتاه با دوندگيهای زيادی که فعلا دارم نمی توانم بخشی از گفتگو در اين کارگاه را برای نشان دادن نحوه خلاقه رهبری "گابو" برايتان ترجمه کنم. اين را می گذارم برای بعد، ولی سخنی سخت شنيدنی از او را که تدوين کننده در پشت جلد کتاب از "گابو" نقل کرده است برايتان ترجمه می کنم:
"آنچه بيش از همه در اين دنيا برايم اهميت دارد روند آفرينش هنری است. اين چه رمزی است که موجب می شود يک تمايل ساده به قصه گوئی به چنان اشتياقی بدل شود که يک موجود انسانی را قادر سازد به خاطرش از گرسنگی، از سرما يا از گرفتاريهای ديگر بميرد تنها برای انجام کاری که نه می شود آنرا ديد، نه می شود آنرا لمس کرد و در نهايت، اگر درست به آن نگاه شود، به درد هيچ کاری نمی خورد؟"

Posted by reza at 7:02 PM

March 28, 2004

روزى كه به نيويورك نرفتم

استقبال از داستان كوتاه "اتوبوس" و بازچاپ آن در سايتهاى ديگر به قدرى بود كه وسوسه شدم قصه كوتاه زيباى ديگرى از همان مجموعه "قصه نويسان جديد كوبا" را برايتان ترجمه كنم. نام قصه همان است كه در عنوان اين مطلب ميبينيد. قصه اى است سرشار از ظرافت و تخيل نوشته خانم "ميلنه فرناندز پينتادو Mylene Fernández Pintado" كه در سال ۱۹۶۳ در هاوانا متولد شده و همانجا هم زندگى ميكند. قصه هايش تا كنون در بسيارى از نشريات ادبى درون و بيرون از كوبا چاپ شده اند و برخى از آنها جوائزى را هم دريافت كرده اند. داستان "روزى كه به نيويورك نرفتم" در سال ۱۹۹۹ در نشريه ادبى "يونيون Unión" در هاوانا منتشر شده است.

روزى كه به نيويورك نرفتم

"خانم فرناندز عزيز: شما دعوت ميشويد به ..." و در سركاغذ متعلق به "هانتر كالج" آدرس جاده لكزينگتون خيابان ۶۸، نيويورك، آمده بود. سرم را بلند كردم و به آسمانخراشهاى "گران مانزانا" جائيكه ميگويند آفتاب در كوچه هايش نميتابد، نگاه كردم و نور كور كننده بعد از ظهرهاى هاوانا چشمم را زد.
شروع كردم به رويابافى. روياى سفر به نيويورك. خيابان "پاسئو" ﴿در هاوانا﴾ به "خيابان پنجم" نيويورك، و "المنتراس" به "سنترال پارك" بدل شدند. "ماله كون"، همزاد "هودسون" و "ايست" شدند و "لوپز سرانو" همزاد "امپاير استيت". "لا توره" شد برج دوربين دار "مركز تجارت جهانی" و محله "بدادو" در هاوانا هم در شب با "مانهاتان" يكى شد.
و فهميدم كه از آنروز به بعد زندگى من تبديل شده بود به يك سلسله كار براى آماده شدن براى اين سفر، چون نيويورك از همان اولين نامه چشم انتظار من بود، چون چيزى از وجود من همواره در آنجا ميزيست. و اگرروح من جائى قرار و آرام ميگرفت آنجا همانا نيويورك بود. شهرى مملو از مردمى كه به آنها نيويوركى ميگويند. شهرى كه فوج آدمها را تحمل ميكند و بی آنكه از كسی استقبال كند همه را می پذيرد. جائيكه همه در آن غربيه اند و توريستها در آن احساس غربت نمی كنند. شهر. شهری كه مهاجرين آنرا ساختند كه به چشم باقی جهان بكشند.
از زندگی افتادم. وقتم را ميان اعمال عقلانی و كارهای احمقانه تقسيم كردم. از ميان كارهای دسته اول تقاضای خروج بود كه انجام دادم و هر روزه بر آن پا فشردم تا بگيرمش. فرمولهايم را پر كردم و به دفتر حفظ منافع (= كنسولگرى غير رسمى امريكا در كوبا) فرستادم. و به خودم اميد زيادى ندادم.
زندگی كسل كننده ای را شروع كردم. روزهائی كه فقط به معنای روزهای پيش از سفر بود. روز مثل يك "روبوت" شده بود كه در مغز من عملياتی مكانيكی انجام می داد: نقشه می كشيد، برنامه سفر می ريخت و متروها را عوض می كرد و چون فوق العاده خوشحال بودم درخيابانها فرياد می كشيد (می گويند در نيويورك آدم هر كاری بخواهد می تواند بكند وهيچ چيز تعجب آورنيست). و وودی آلن در گوشم كلارينت می زد وقتيكه سيناترا و ليزا مينه لی ترانه "نيويورك، نيويورك" را می خواندند.
شبها اما دلچشب بود. بی حركت در ميان نگرانی و وحشت به نيويورك می انديشيدم و بند بند وجودم با فكر به آن به لرزه در می آمد. شهر چشم انتظار من بود و من به سويش پيش می رفتم. و در اين آرزو، اشتياق و تمام احساسات ديگر با هم جمع و در هم ادغام می شد. احساس ديدن شهرى جهانی، خطرناك، پر دانش، مدرن و با فرهنگ و ساده و حاشيه ای و مشهور. از يك معشوقه چيزی بيش از اين نمی شود خواست. دلم می خواست در چراغهای شهر و مردم آن غوطه بزنم و شهر مرا مثل قربانی ساده الهه كفر در جلوه فروشی های كوچكش ببلعد.
كليسای "سن خوان د لتران" (درهاوانا) به كليسای "سن پاتريك" (در نيويورك) می ماند. بخصوص منبر سمت چپش، جائی كه خدا با دو فرشته اش ايستاده اند. در هيچ جاى ديگرى به اندازه اين گوشه سفيد، كم نور و گوتيك احساس نزديكى به نيويورك نمى كنم. از خدا خوشبختيهاى مجرد، تندرستى، زندگى خوب، آتيه روشن و صلح طلب نكردم. تنها يك چيز مشخص از او خواستم. سفر به نيويورك، حتى اگر مثل خانه بدوشها فقط ميتوانستم در خيابانهايش قدم بزنم. به خدا نگاه كردم تا مطمئن شوم كه دارد به من گوش ميدهد. من هرگز هيچ چيز مادى از او طلب نميكنم. بيمارى سفر كردن كه ما در اين جزيره بى مرز به آن مبتلائيم نيست كه مرا به رفتن واميدارد، چيزى بيشتر از آن است. به تو قول ميدهم كه اگر بروم برايت از "سن پاتريك" گل بياورم حتى اگر مجبور باشم از "پارك اونيو" گل لاله بدزدم.
نيويورك اصيل. يكى از سيزده شهر قديمى جهان كه قبلا نيوآمستردام ناميده ميشد و در سال ۱۶۷۴ توسط "دوك يورك" دوباره غسل تعميد داده شد. نيويورك و وسطش: مانهاتان.
مانهاتان: مال من و مال وودى آلن. با مردم خسته اش، با تاكسيهاى زرد رنگش، با "راننده تاكسى" هاى عربش، با اتواستاپ كردنهايش، و با تمام دنياى زيرزمينى مترو اش، با موزيك "رگائه" و "هارد راك" اش. پيوند دهنده ى كرم خاكيهاى مدرن كه با دستمال گردن و كيف دستى، ستون فقرات شهر را از "بالا محله" تا "پائين محله" و از آنجا تا محله چينى ها درمينوردند، چينى هائى كه پكن و شانگهاى را از طريق قصه هاى تكرارى پدربزرگهاشان ميشناسند. و به محله ايتاليائيها با چرخ فلك ناپلى اشان و اسپاگتى و رقص "تارانتلا" شان.
اما اگر نروم؟ و اگر اين همه بازى سرنوشت باشد براى آزمايش احساس تعادلم؟ يا براى آزمايش قدرت تحملم در مقابله با دروغ؟ نه، اين نميتواند باشد. ستاره هاى من در آسمان شكلى را ترسيم ميكنند كه من منجمانه و پيشگويانه، در آن جز نشانه اى از باران نور در بيدار خوابى هميشگى نميبينم.
از پلكانى خود ساخته و بدون دستگيره سرازير ميشوم. در آنسوى رودخانه سواد خانه اى ظاهر ميشود، در آنسوى آب همه چيز نظيف است. روى نيمكت شكسته اى كه كسى دورش انداخته است مينشينم و احساس ميكنم "ماريل همينگوى" يا "دايان كيتون" در فيلم "در ساحل رودخانه" هستم. در همان حال مثل هيپتونيزم شده ها، دستهاى چروكيده ام را ميبينم كه يك دسته ورق بازى را گرفته اند و به من نگاه ميكنند تا چشمانم بيش از آنچه مى بينند به آنها بگويند. و ورقها شروع ميكنند به پيش بينى آينده. سرباز پيك: سفر. آس خاج: تاييد سفر. و بعد يكى پس از ديگرى: پنج خشت، سه دل، سه خشت. باز هم سفر. حتما؟ احساس ميكنم دارم چمدانهايم را در فرودگاه جان كندى ميگيرم. كم و بيش. سرباز دل: اول سانتا بارابارا، كه نام كارمند مسئول مهاجرت در "دفتر خفظ منافع" است و بعد مهماندار كه مرا به آنجا خواهد برد.
محراب كوچكى براى خودم تدارك ديدم با شمع و گل، و از همه تقاضا، استدعا، تمنا، خواهش و التماس و درخواست كردم، فرمان دادم و كمك طلبيدم: ميخواهم بروم نيويورك. و به آن رزمنده مقدس در وجود خودم نگاه كردم كه مثل تير شهاب در جاده سرنوشت پيش ميراند. تو ميدانى كه رم شهر جاودانه نيست بلكه فقط آنجا ﴿نيويورك﴾ جاودانه است شهرى كه ميگويند همه در آن ديوانه اند. البته كه هستند، بايد خيلى بى احساس بود تا بتوان در آنجا هشيار باقى ماند، بايد خيلى الكى خوش بود تا در ورطه جنون نيافتاد. خيابان برادوى كه آنگونه جسورانه در ميان خيابانهاى به دقت طراحى شده تاب ميخورد، مرا به سوى خود ميكشيد، خيابانى مملو ازتئاتربا بليتهاى گرانى كه براى ديدن كارهاى روى صحنه مثل "شبح اپرا" و "بينوايان" بايد خريد.
نيويورك: نهايت همه چيز. كوكتل زبانهاى مختلف، بازيگر سينما، ملغمه اى از عطرها و طعمها، جهانشهرى با حروف درشت. معشوقه ى همه و شهر هيچكس كه گذشه اش در مترو، حالش در كوچه ها و آينده اش بر روى نوار فيلم رقم خورده است و ميخورد.
و اگر واقعا بروم؟ و اگر اسفالت زير پايم تغيير كند و خانه هاى آنجا سقفى بشنود بر روى كله ى پر از اميد من؟ و مترو خدمتگذارى ساده باشد فقط براى جابجائى من از نقطه اى به نقطه ديگر؟ چه اتفاقى ميافتد وقتى روياهاى كسى به واقعيت بدل ميشود؟ تخيلاتم را كجا ميتوانم انبار كنم؟ صدها تخيل از نيويورك كه رويهم تلنبار شده اند تا در جائى محافظت شوند؟ چگونه ميتوانم شهر تخيلاتم را در مغز و قلبم حفظ كنم؟ واقعيت هرگز از تخيل پيش نميافتد و ديروز همواره بهتر از فردا بوده است. بنابراين وقتى من و او ﴿نيويورك﴾ همديگر را ببينيم او را براى هميشه گم خواهم كرد زيرا به همگان تعلق خواهد داشت و در عدسى معمولى يك دوربين عكاسى زندانى خواهد ماند: ثابت و آرشيتكت وار. و تازه از ايده آل گرائى فاصله خواهد گرفت، اين دست نيافتنى. و آنوقت ديگر نخواهم توانست دوستش بدارم چرا كه او چيزى را جاودانه دوست ميدارد كه ...

پايان

Posted by reza at 8:03 PM

March 22, 2004

بهاريه

بهار كه بر اساس تاريخ شعر و ادبيات و نقاشى ما ايرانيان قرار بود با گل و گياه و آفتاب و شكوفه اندامش را از برف و بوران زمستانى بتكاند، در اين غربت بى حرمت با بالاپوشى از باد و باران راه زمستانيش را ادامه داد و اينسوى جهان بوى همه چيز گرفت جز بوى بهار آنگونه كه بر ذهن و قلم شمس الحق تبريزى رفته است:
آب زنيد راه را، هان كه بهار ميرسد / مژده دهيد باغ را، بوى بهار ميرسد
چاك شده است آسمان، غلغله ايست در جهان / عنبر و مشك ميدمد، سنجق يار ميرسد
بيست و دو سال پيش، فروردين سال ۱۳۶۱ خودمان بود كه ما، يعنى عزيزان هماره من، نسيم و منصور خاكسار، زنده نام جاودانه محمد مختارى و من كه سردبيرى گاهنامه اى ادبى فرهنگى با نام "بيداران" را به عهده داشتم در تدارك شماره مخصوص نوروز ۱۳۶۱ بيداران بوديم.

در جلسه اى ساده، گرم و سرشار از تفاهم مطالب يكى بعد از ديگرى پيشنهاد و انتخاب ميشد: شعرى از منصور خاكسار و يكى هم از شمس لنگرودى نازنين. قصه هائى از خود نسيم و قادر عبداله و عكسهائى از نصراله كسرائيان كه يادش همواره قلبم را ميلرزاند، بس كه دوستش دارم. ادبيات انقلاب كه ادامه سلسله مقالات مختارى بود كه با نام مستعار "سياوش" براى بيداران مينوشت و شعرى از خود او كه اينگونه با بهار پيوند ميخورد:
اگر بيائى اندام كودكانمان در باغهاى زيتون به قامت تو ميآرايند
بهار مائى و تا بيائى هزار پرستو از سينه هامان پر ميكشد.
من اما سهمم در اين شماره مخصوص نوروزى بيداران انتخاب همان شعر عسل گونه ى شمس تبريزى بود كه در پيشانى اين بهاريه دو بيتى از آن را آوردم و اينك تصوير شگفت انگيزترى از بهار در بيت ديگرى از همان غزل:
باغ سلام ميكند، سرو قيام ميكند / سبزه پياده ميرود، غنچه سوار ميرسد.

Posted by reza at 11:26 AM

March 18, 2004

قصه نويسان جديد كوبا

چندى پيش از وسائل نقليه در كوبا برايتان نوشتم يادم آمد دو سه سال قبل كتابى در اسپانيا منشتر شد با عنوان "قصه نويسان جديد كوبا" كه مجموعه اى است از ۲۵ قصه كوتاه از نسل تازه قصه پردازان كوبائى. از اين بيست و پنج نفر ۱۴نفرشان در كوبا ساكنند، ۵ نفر در تبعيدند، ۵ نفر مهاجرت كرده اند و يكى بين خانه و غربت در رفت و آمد است. و اتفاقا قصه كوتاه همين نويسنده اخير است كه مرا به ياد آن كتاب انداخت. نام قصه اش "اتوبوس" است و من دوست دارم بدون هيچ توضيحى اين قصه كوتاه را كه سرشار از بيان ظريف و هنرمندانه مسائل اجتماعى كوباست، برايتان ترجمه كنم. اما اول كمى از خود او كه "آلكسيس دياز-پيميه نتا Alexis Diaz-Pimienta" نام دارد برايتان مينويسم.
او در سال ۱۹۶۶ در هاوانا متولد شده و تا كنون كتابهاى بسيارى از شعر و قصه انتشار داده است كه چندين جايزه ادبى ملى و بين المللى به آنها تعلق گرفته است. او بين آلمريا، شهرى در جنوب اسپانيا، و هاوانا در رفت و آمد است و كتابهايش به تناوب در اسپانيا و كوبا منتشر ميشوند. قصه كوتاه "اتوبوس" براى اولين بار در سال ۱۹۹۴ در مجموعه قصه اى با نام "ويزيتورهاى شنبه" در هاوانا منتشر شده است.

اتوبوس
از خيابان مونته به سوى بلاسكوآين روانيم. از گرما در اتوبوس خط ۱۵ كه پشت چراغ قرمز مانده است عرق ميريزم. پنجره ها بسته اند چون بيرون دارد نرم نرمك باران ميبارد. من به خاطر آدمهاى ديگر عرق ميريزم و آدمهاى ديگر به خاطر من. شايد تنها وجود يك نفر باعث اين نفس تنگى است، شايد اگر فقط يك نفر در اين قوطى ساردين مكعب كم بود هوا براى نفس كشيدن همه كافى ميبود. همين هوائى كه اين مسافر ناشناس به نام ايكس به سهم خودش مصرف ميكند كافى ميبود كه عرق بدن ديگران، اكسيد كربنشان، را استشمام نكنيم. به فكر ميافتم كه "اما اگر من آن آدم اضافى باشم" و تمايلم را به متهم كردن كسى ديگر در خودم سركوب ميكنم، كس ديگرى كه به نوبه خود دارد تمايلش را به متهم كردن من در خودش سركوب ميكند. تقريبا جلو در ايستاده ام، پشت سر دخترى كه خودش را به من ميمالد، يك كپل نرم كه استحكام مرا روى پاى چپم به خطر مياندازد: تعادلم را بندبازانه حفظ ميكنم تا به او نمالم و ديگران به من نمالند چون نميتوانم سرم را برگردانم و ببينم كه پشت سرم چيست، آرنج، زانو يا كيف. چيز‌ى به من ميفشارد و نفسم را ميبرد. و ناگهان بوى گندى از غذاى مانده ى ديروز ميايد، بوئى بى صاحب و بى صدا، اوج، لحظه فراموش نشدنى. نگاههاى مظنونانه گوشه چشمى از اين به آن ميگردد. خصمانه براى يك نفس هوا ميجنگم. ميخواهم دوباره كسى را متهم كنم كه او به نوبه خود دارد كس ديگرى را متهم ميكند كه اين يكى هم به نوبه خود من را متهم ميكند. دماغ يكى ميخورد به دماغ يكى ديگر. اولين ضربه ها با كونه آرنج شروع ميشود، ضربه هائى عمدى. حالا ديگر تعادل اتوبوس در بين نيست، فقط فشار-فشار است.
راننده يك پنكه كوچولو دارد. پنجره راننده باز است. راننده به عقب نگاه نميكند و احساس بدى ندارد. راننده كلى مسافر در ايستگاه مونته و آخيلا ميبيند ولى نمى ايستد. لاى درها را كمى باز ميكند ولى بوى گند تنها چيزى است كه پياده ميشود، باقى از "هواگيرى" لذت ميبرند ولى پياده نميشوند. راننده در را ميبندد و دوباره راه ميافتد اما صداى سوت مانندى بگوشش ميرسد ﴿روشن است كه چون راننده در حال خفقان نيست ميتواند صدا را بشنود و حتى بداند كيست آنكه با زبان دوتا شده در ميان دندانها و دست دراز شده فرياد ميزند "نگهدار، عزيز من، بذار سوار شم.") راننده در مقابل پنكه با پره هاى كوچكش، در عقب را باز ميكند و سوت زننده سوار ميشود. چون از پا در افتاده نفس عميقى ميكشد و هواى گرم نفسش به دماغمان ميخورد. راننده با پنجره بازش، ميگويد اگر در را نبنديم همينجا نگاهمان ميدارد.
دوباره همه شروع ميكنند به فشار دادن و من خودم را ميمالم... نه، نميمالم: فشار مياورم، زور ميدهم، كپلهاى دخترى كه جلوام ايستاده را حس ميكنم. ﴿يا شايد دختر باشد كه فشار مياورد، زور ميدهد، و بدن مردى كه پشتش ايستاده را حس ميكند؟﴾ زنجيره اى از فشار آغاز ميشود. مثل بازى معروف آجرهاى چيده شده كنار هم: يك تلنگر به يكى بزن همه روى هم خراب ميشوند. يك كسى از كنار در آخرى فرياد ميزند "فشار ندين، فشار ندين" و سوت زننده از در جلو پاسخ ميدهد "ولى سوار كه بشن، نه؟".
يادم ميايد كه به هم فشرده شده بوديم. يادم ميايد كه "بههمفشردهشده" بوديم و اينكه راننده، بالاخره در را بست. جا نبود آدم دستمالش را در بياورد، روزنامه اش را تكان بدهد، لبهايش را بجنباند و با هم نفس بكشد. بيرون باران بند آمده بود، اما بدون جاى كافى چطور ميتوانستى دستت را بلند كنى و به پنجره برسانى و شيشه را باز كنى؟ جاى كافى براى كارى بيش ار نگاه كردن وجود نداشت. پره هاى دماغها باد ميكردند، به هم ميخوردند و منطقا موقع به هم خوردن به يكديگر ضربه ميزدند، همديگر را گاز ميگرفتند و "اين اتم مال من است، مال من است، مال من است" گويان، هر كدام با نيروئى مشابه ديگرى نفس ميكشيدند بطوريكه اتم اكسيژن در ميانه راه باقى ميماند. حالا ديگر "نشسته ها" نشسته هاى ديگرى را روى زانوهاشان داشتند و جاى خالى بين صندليها، فضاى ميان زانوى عده اى و شانه عده اى ديگر، هم اشغال شده بود. خانمها به فرصت طلبى آقايان در سواستفاده از فشار و تماس مستقيم با آنها نمى انديشيدند چون تمام آندامهاى مردها مثل مال زنها از احساس افتاده بود. در چنين بى حركتى مطلقى - كه مسلما براى مبتلايان به بيمارى وحشت از محيط بسته كشنده ميبود - احساس ضعف كردم، احساس يخزدگى، و به سوى زمين متمايل شدم ولى بخاطر اندام ديگران بر سر پا ماندم. هوا داشت ته ميكشيد. گردنها بی رمق شروع به خم شدن كردند و كله ها هر يك روى ديگرى فرو افتادند و ما به جماعت عظيمى از مستان ماننده شديم.
بی حركت و ميرنده يكباره همه مان دريافتيم كه در تله افتاده ايم. همه مان از سر غريزه بقا، نيروى جاذبه ترس يا تله پاتى وحشت دريافتيم كه راننده در ايستگاه بعدى به عبث سعى خواهد كرد درها را باز كند ولى جا براى باز شدن وجود نخواهد داشت. در يك اتوبوس پر راه حل فشار است. وقتى در به داخل فشار ميآورد تا باز شود نزديكترين آدم به در، به آدم بغل دستى اش فشار ميآورد. همين عمل، زنجيره اى از فشار را موجب ميشود و در نهايت يك فضاى كوچك براى باز شدن در ايجاد ميشود. اما در يك اتوبوس چپانده از آدم، فشار در به خودى خود خنثى ميشود، مسافر بغلى خنثايش ميكند و مسافران ديگر هم. به ياد ميآورم كه راننده در مقابل پنكه كوچك، متوجه هيچ چيز نبود. همه مان پذيرفته بوديم كه در تله افتاده ايم. خفه خون گرفته و نفس بريده، ميديديم كه به ايستگاههاى ديگر ميرسيم. درها ناله كنان تلاش ميكنند باز شوند و بر تاتوانى خود ميگريند. راننده از اينكه كسى فرياد نميزد "در عقب رو باز كن! در عقب رو باز كن!" و اينكه كسى به او درى ورى نميگفت تعجب كرد. او با رسيدن به آخرين ايستگاه بى نتيجه سعى كرد درها را باز كند. فقط آنوقت بود كه نگاهى به دور و برش انداخت. ما به عروسكهائى با دهانهاى باز ميمانديم. او به دو نفر كه نزديكش بودند و رو در روى هم ايستاده بودند نگاه كرد كه هر كدام با نفس گرفتن از دهان ديگرى از مرگ جان به در برده بود. راننده حس كرد به هوا نياز دارد. ديوانه وار شيشه پنجره را شكست و به بيرون پريد. كمك خواهان سر به دويدن گذاشت. مردم سر رسيدند. مردمى بسيار. پليس، ماموران آتش نشانى. نمى دانستند چه كنند. تنها يك اتوبوس ميديدند چپانده از آدم، صورتهاى پخ فشرده به شيشه پنجره ها، چشمهاى از حدقه در آمده، دهانهاى گشاده. شروع كردند به ضربه زدن به درها تا به زور بازشان كنند. بى نتيجه. صحنه غريبى بود. پاترولها و آمبولانسها از اينسو به آنسو ميراندند. آتش نشانها قيچيهاى آهن بر دستى و اكسيژنى آوردند. "بايد دو تكه اش كنيم. بايد دو تكه اش كنيم". كپسولهاى اكسيژن و آسيتيلين، شيلنگ، ساعتهاى شمارشگر، شعله هاى آبى برنده فلز. با هم بحث ميكردند "بايد مواظب باشيم نسوزانيمشان. بايد از اين نقطه دو تكه اش كنيم". صفى از پليس تشكيل شد. "عقب، عقب. همه به عقب". اظهار نظرات جمعى، ترس. جمعيت همچنان ميآمد. زمزمه ها فزونى ميگرفت، توقع، تا اينكه آخرين آتش نشان آخرين قطعه را بريد. اتوبوس به دو نيمه شد، از وسط نصف شد. واكنش فيزيكى - منطقى اين بود كه هر نيمه از اتوبوس به سوئى ميافتاد و ملت به طرف فضاى خالى ميگرديدند. ولى نه. اتوبوس، گرچه شكسته و زخم خورده اما روى چرخهايش ايستاده بود.
همه به جنبش در آمدند. پليسها، آتش نشانها، مردم عادى. بعضى به طرف جلو، بعضى به طرف عقب. همه آمدند تا اتوبوس را هل بدهند. با اينكار هر تكه از اتوبوس به سوئى می چرخيد و از هم جدا ميشد و ما از وسط آندو ميافتاديم زمين. اما چيز غير معمولى رخ داد. اتوبوس دو پاره شد، هر پاره به طرفى گرديد، از همديگر جدا شد اما توده مردم همچنان در آن چپيده بودند. اتوبوس مردم را در همگديگر ذوب كرده بود و حالا يك مكعب مانده بود از صورتها، شانه ها، چهره ها: يك نقاشى سه بعدى از چشمها و دهانهاى از هم دريده. مثل اثرى غم انگيز از يك هنرمند بود كنده شده بر مرمر يا يخ.
برخى از مسافران، آنان كه ارجحيت داشتند، كاملا پيدا بودند. باقى فقط يك بازو يا يك گوش يا يك لنگه كفش پاى چپشان پيدا بود، مثل خود من. از بالا منظره اى بينظير بود از موها و كچليها، شانه هاى در هم شده و سايه ها. از پائين يك تابلو امپرسيونيستى بود از كفشها. هر طرفش ارزش امضاى ولاسكوئز، رامبرانت و پيكاسو را داشت. چه چهره هائى! چه سايه روشنى از نور! چه اندامهاى هندسى ئى!
همانطور كه در آتش سوزيها مرسوم است محل را از مردم خالى كردند. پرده بزرگى روى ما انداختند و اول ما را به ساختمان ميترانس بردند و بعد آوردند اينجا در موزه هنرهاى زيبا، جائيكه مردم از سه شنبه تا يكشنبه، از ساعت ۲ عصر تا ۹ شب براى بازديد ميآيند و بعضى از آنها، تقريبا همواره خارجيها، ميپرسند خالق اثرى به اين شگفتى كيست. و يا در نتيجه قاطى كردن نام خالق و نام سفارش دهنده اثر، با اين فكر از كنارمان ميگذرند كه هنرمند مربوطه ميتران نامى بايد باشد از اهالى ايتاليا.
پايان


Posted by reza at 1:04 PM

March 10, 2004

"كلارا خانز و شاعران معاصر ايرانی"

همين امروز كتاب تازه كلارا با عنوان "كلارا خانز و شاعران معاصر ايرانی" كه خودش برايم فرستاده به دستم رسيد. كتابی است كم حجم اما با قطع بزرگ مجله ها كه بيشتر به مجموعه اسناد ميماند. روى جلدش اينست كه مى بينيد:

claraportada.BMP

كتاب در واقع مجموعه ای است از عكسها و نامه ها و ساير مدارك مربوط به رابطه پربار كلارا در دو سه دهه اخير با آثار صاحب نامان شعر معاصر فارسی، از سهراب سپهری تا فروغ و شاملو. عكس زيبائى از كتاب را برايتان كپى ميكنم از كلارا بر مزار سهراب سپهرى در كاشان:

claraYsohrab.BMP

اين كتاب طبعا به زبان اسپانيائی است اما كلارا ترجيح داده است عين دو سه نامه از احمد شاملو را به فارسی در كنار ترجمه اسپانيائيش بياورد. نامه ها حاوی نكات جالبی است كه بخشهائی از آنرا كه به فدريكو گارسيا لوركا ارتباط دارند برايتان در اينجا ميآورم:

"نمی دانم آگاهيد يا نه كه يكی ازپيروزی های من برگردان لوركا به فارسی است كه نوار صوتی اش جزو پرفروش ترين نوارهای شعر در ايران و افغانستان در آمد و به قراری كه يكی از شاعران مدرن افغانستان در مصاحبه ای گفته است اين برگردان و بخصوص نوار صوتی آن تحول بزرگی در شعر معاصر آن كشور ايجاد كرده است." ﴿از نامه مورخ ششم مارس ۱۹۹۳﴾
پنج سال بعد كلارا، شاملو را برای شركت در مراسم بزرگداشت صدمين سال تولد لوركا به اسپانيا دعوت می كند تا با هم در اندلس، زادگاه لوركا، شعرخوانی كنند. شاملو اما ديگر پای رفتن برايش نمانده است. اينست كه در پاسخ می نويسد: "باز هم يك محروميت ديگر كه مجددا از دست رفتن پا انگيزه ى آن می شود." او در همين نامه اشاره جالبی به شرائط جامعه دارد كه دانستنش خالی از لطف نيست: "مجله غربRevista de Occidente كه شعر من در آن چاپ شده بود به طرز عجيب غيرقابل باوری توسط معاون وزارت فرهنگ كه به ديدارم آمده بود تا خودش را برايم لوس كند به دستم رسيد. آخر سالهاست كه محموله پستی به دستم نمی رسد! وصول نامه ی 30 مارس شما هم ظاهرا نشانه ی تغيير جو سياسی كشور است..."
به هر حال كلارا بدون شاملو در مراسم بزرگداشت لوركا در اندلس شركت می كند و شعر بلندی را كه به همين مناسبت سروده در آن مراسم می خواند. عنوان شعر "درختی ورای سكوت" است كه كلارا آنرا به شاملو تقديم كرده است (اصل اين شعر در همين كتاب بازچاپ شده است). سال پيش در مراسم بزرگداشت شاملو در دانشگاه تهران، ترجمه فارسی اين شعر بلند خوانده شد. اين ترجمه بعدا به دست من رسيد و متوجه شدم كه مترجم آن در اثر خودسانسورِی تزريق شده در جامعه، دو بند از شعر را كه نام من در آن آورده شده بود از شعر حذف كرده است. برای اينكه دلم نسوزد، اگر ترجمه فارسى را بتوانم پيدا كنم، دو بند حذف شده را خودم ترجمه كرده و همه شعر را يكجا در آينده برايتان چاپ ميكنم!

Posted by reza at 11:16 PM

March 9, 2004

عروسك پارچه اى

داشتم كاغذهايم را بالا و پائين ميكردم كه چشمم به اين نوشته كوتاه از "گابريل گارسيا ماركز" افتاد كه چندى پيش به فارسى ترجمه كرده بودمش. اميدوارم در ترجمه موفق به حفظ لطافتى كه در متن اصلى اين قطعه هست شده باشم.
عروسك پارچه‌ای می‌گويد:
اگر خدا برای يك لحظه يادش می‌رفت كه من يك عروسك پارچه‌ای هستم و به من يك ذره زندگی می‌بخشيد احتمالا هرچه را كه به فكرم می‌رسيد بر زبان نمی‌آوردم اما به هرچه می‌گفتم فكر می‌كردم.
هرچيز را نه به خاطر قيمتش كه به خاطر معنايش ارزش ‌گزاری می‌كردم.
كم می‌خوابيدم و بيشتر به رويا فرو می‌رفتم چون می‌دانم هر دقيقه كه چشمانمان را می‌بنديم ۶۰ ثانيه نور از دست می‌دهيم.

راه می‌افتادم وقتی ديگران توقف می‌كردند، بيدار می‌شدم وقتی ديگران در خواب بودند، گوش می‌كردم وقتی ديگران حرف می‌زدند همانطور كه از خوردن يك بستنی شكلاتی لذت می‌بردم.
اگر خدا يك ذره زندگی به من عطا می‌كرد ساده لباس می‌پوشيدم، دمر جلو آفتاب دراز می‌كشيدم، نه تنها تنم كه روحم را نيز عريان می‌كردم.
به بچه‌ها بال می‌دادم اما می‌گذاشتم خودشان پرواز را بياموزند.
به سالخوردگان، به سالخوردگان خودم، می‌آموختم كه مرگ با پيری در نمی‌رسد بلكه با فراموشی می‌آيد.
چقدر من از شما آدمها چيز آموخته‌ام …
آموخته‌ام كه همه مردم می‌خواهند بر فراز كوهها زندگی كنند بی‌آنكه بدانند خوشبختی واقعی در شيوة بالا رفتن از سربالايی نهفته است.
آموخته‌ام كه وقتی يك نوزاد تازه به دنيا آمده برای اولين بار انگشت پدرش را در دست كوچكش می‌فشارد او را برای هميشه گرفتار می‌كند.
آموخته‌ام كه يك انسان به انسانی ديگر تنها حق دارد از پايين نگاه كند وقتی از او كمك بخواهد كه بلندش كند.
خدای من، اگر من قلب می‌داشتم…
از نفرتم از يخ می‌نوشتم و آرزو می‌كردم خورشيد در بيايد… با اشكم رُزها را آبياری می‌كردم تا زخم خارها و بوسة گلبرگهايش را حس كنم.
خدای من، اگر يك ذره زندگی می‌داشتم…
يك روز نمی‌گذاشتم بگذرد بی‌آنكه به مردم بگويم عاشق عشق خودم به آنهايم.
من خيلی چيزهاست كه از شما آدمها ياد گرفته‌ام اما در واقع اينها كمكی به من نمی‌كنند چرا كه وقتی مرا ناخشنودانه در اين چمدان بگذارند خواهم مرد.

Posted by reza at 7:32 PM

February 25, 2004

اى دل من، دل من، دل من!

هر انحرافى را به خود مى بخشم الا انحراف دور ماندن از دل را! وقتى به نوشته هاى چند هفته گذشته ام نگاه ميكنم مى بينم از هر چه حرف زده ام جز از دل. اين را نه حالا كه پشت كامپيوتر نشسته ام و دارم اين سطور را مى نويسم بلكه ساعتى پيش كه در هنگامه باد و برف در جنگل كوچك نزديك خانه ام قدم مى زدم، دريافتم. تا برگشتم رفتم سراغ همولايتى غول آسايم "نيماى يوش" و شعر بلند "افسانه" اش را باز كردم تا چند بيت از آن را برايتان بنويسم تا بدانيد از دل گفتن يعنى چه. روايت "افسانه" كه گفتگوئى است بلند ميان دو شخصيت ،"افسانه" و "عاشق"، سرشار از لحظه ها و صحنه هائى است كه همچون فيلم با فضاساز‌ى استادانه اى تصوير شده اند. در جنگل كه بودم ياد يكى از اين تصاوير حك شده در ذهنم افتادم و اين بود كه مثل دخترى كه نيما در اين صحنه تصوير كرده است "دل من، دل من" گويان به خانه دويدم تا حسم را براى شما قلمى كنم.

در يكى كلبه ى خرد چوبين، / طرف ويرانه ئى، ﴿ياد دارى؟﴾

كه يكى پيرزن روستائى / پنبه ميرشت و ميكرد زارى، // خامشى بود و تاريكى شب.

باد سرد از برون نعره ميزد. / آتش اندر دل كلبه ميسوخت.

دخترى ناگه از در درآمد / كه هميگفت و بر سر هميكوفت: // - "اى دل من، دل من، دل من!"

آه از قلب خسته برآورد. / در بر مادر افتاد و شد سرد.

اين چنين دختر بيدلى را / هيچ دانى چه زار و زبون كرد؟ // عشق فانى كننده، - منم عشق!

Posted by reza at 12:45 PM

January 12, 2004

مرثيه ادواردو گاليانو براى پابلو نرودا

نرودا، جائى در شيلى، ۱۹۴۸: تيتر اصلى روزنامه "ال ايمپارسيال" اين است: در تعقيب نرودا در سراسر كشور. و زير آن نوشته شده: هر كه از مخفيگاه او خبر دهد جايزه ميگيرد. شاعر شباهنگام از اين مخفيگاه به مخفيگاه ديگر ميرود. نرودا يكى از بسياران است كه از تعقيب در امان نيستند چرا كه سرخ هستند يا نحيب هستند و يا چون فقط هستند. و او از سرنوشتش گلايه ندارد، سرنوشتى كه خود آنرا رقم زده است. از تنهائى هم نمينالد، از اين شور جنگاورى لذت ميبرد، با همه دردسرهايش. همانقدر كه از نواى زنگ كليسا، از شراب، از خوراك مارماهى و از ستاره هاى دنباله دار كه با بالهاى گشاده در پروازند لذت ميبرد.

تصرف دوباره شيلى، سانتياگو، ۱۹۷۳: ابرى انبوه و سياه از كاخ شعله ور به هوا برميخيزد. پرزيدنت آلنده سر پستش ميميرد و در همان حال ژنرالها مردم شيلى را هزار هزار ميكشند. اداره ثبت احوال تعداد مردگان را ثبت نميكند چون در دفاترش به اندازه كافى جا نيست، اما ژنرال توماس اوپاز سانتاندر اطمينان خاطر ميدهد كه رقم قربانيان از يك در صد جمعيت تجاوز نميكند، كه به هر حال بار اجتماعى بالائى ندارد، و ويليام كلبى، رئيس سی آى ا، در واشينگتن توضيح ميدهد كه به يمن همين اعدامها شيلى از خطر جنگ داخلى رهائى يافته است. جناب پينوشه اعلام ميدارد كه اشك مادران كشور را نجات ميدهد. قدرت، تمامى قدرت به چنگ يك خونتاى نظامى با چهار عضو ميافتد كه در "آموزشگاه قاره امريكا" در پاناما شكل گرفته است. رهبرش، ژنرال آگستو پينوشه، استاد جغرافياى سياسى است. مارشهاى نظامى در پسزمينه اى از انفجار و آتش مسلسل شنيده ميشود. راديوها فرمانها و اعلاميه هائى را پخش ميكنند كه نويد خونريزى بيشترى را ميدهند. و اين در حالى است كه قيمت مس به ناگهان در بازار جهانى افزايش مييابد. پابلو نروداى شاعر در بستر مرگ ميخواهد در جريان اخبار وحشت قرار بگيرد. دقايقى‌ ميتواند بخوابد ولى در خواب فرياد ميكشد. خواب و بيدارى كابوسى دهشتبارند. از وقتى بدرود غرورآميز سالوادور آلنده را از راديو شنيده، شاعر رعشه مرگ را آغاز كرده است.

خانه نرودا، سانتياگو، ۱۹۷۳: در ميان خرابه ها، در خانه اى به همان سان ويرانه، نرودا مرده است. از سرطان، از غم. مرگ او اما كفايت نميكند. نظاميان ميبايست نرودا، مردى كه آنچنان سرسختانه زنده مانده بود را، همراه با مايملكش ميكشتند. آنها تختخواب و ميزش را متلاشى ميكنند. پنبه لحافش را بيرون ميكشند و كتابهايش را ميسوزانند. چراغها و بطريهاى رنگ وارنگش را ميشكنند، نقاشيها و گوش ماهيهايش را خرد ميكنند. پاندول و عقربه هاى ساعت ديواريش را ميشكنند. با سرنيزه چشم همسرش را از تابلو ديوارى در ميآورند. شاعر از همين خانه ويرانه، روبيده به سيلاب گل آلوده، به گورستان برده ميشود. در پيچ هر خيابان مردم تازه اى بى اعتنا به كامانكارهاى نظامى كه با تفنگ و مسلسل نفس كش ميطلبند و سربازانى كه با موتور سيكلت و ماشينهاى ضد گلوله در رفت و آمدند و غوغا و وحشت ميافشانند، پا در صف ميگذارند. دستى، پشت پنجره اى به سلام بالا ميرود. جائى در بالكنى دستمالى به اهتزاز در ميآيد. اين دوازدهمين روز بعد از كودتاست. دوازده روز خفقان و مرگ. و براى اولين بار است كه سرود انترناسيونال در شيلى شنيده ميشود. انترناسيونال زمزمه ميشود، ناله ميشود، گريه ميشود، اما خوانده نميشود تا وقتى كه جمع مشايعين به انبوه تشييع كنندگان و از انبوه تشييع كنندگان به تظاهرات بدل ميشود. و مردم در مسيرى خلاف جهت ترس، يكباره با همه نفسى كه در سينه دارند، با همه صدايشان به خواندن در خيابانهاى سانتياگو ميپردازند و با اين سرود نرودا، شاعرشان را، به وجهى شايسته در آخرين سفرش همراهى ميكنند

﴿ترجمه شده از تريولوژى "يادمان آتش"﴾

Posted by reza at 9:31 PM

January 6, 2004

در باره "راز بزرگ من"

اين داستان كوتاه را من در آوريل ۱۹۸۸ يعنى نزديك به ۱۶ سال پيش به مناسبتى خاص نوشتم. در لس آنجلس بودم كه به جشن تولد چهار يا پنجسالگى ملودى كه پدرش را دو سه سال پيش از آن از دست داده بود، دعوت شدم. نه مادر و نه هيچيك از نزديكان ديگرش تا آنروز حرفى از مرگ غير مترقبه پدرش با او نزده بودند و خود او هم هرگز اين پرسش را مطرح نكرده بود. در فكر يافتن هديه‌اى براى ملودى كه آنروزها وقتى مرا مىديد با مهربانى از سر و كول من بالا مىرفت بودم كه اين قصه كوتاه به ذهنم رسيد و در يك نشست آنرا بر روى كاغذ آوردم و همچون هديه‌اى بسته‌بندى شده به او دادم تا به پرسشى كه هرگز به زبان نياورده بود پاسخ گفته باشم.

اين قصه چند ماه بعد از نوشته شدنش در نشريه ادبى "آدينه" كه به سردبيرى فرج سركوهى در تهران منتشر مىشد درآمد. دوستان آدينه براى اينكه بهانه به دست مفتشان رژيم ندهند اسم مستعار "شباب علامه" را براى من انتخاب كردند. ﴿اختناق كامل اكبرشاهى را كه هنوز فراموش نكرده‌ايد!﴾.

حالا چرا در اين روزها دلم هواى انتشار مجدد اين قصه را كرد شايد برگردد به ديدن تصوير صدها كودك بمى كه پدر و مادرشان را چنان غيرمترقبه از دست دادند كه شايد تا سالها اين پرسش از ذهن معصومشان نگذرد كه چرا؟

Posted by reza at 11:29 AM

January 4, 2004

راز بزرگ من

مدتهاست می خواهم رازی را برايت فاش كنم. راز كه می دانی چيست؟ راز يعنی چيزی كه بزرگترها از كوچكترها پنهان می كنند. فاش كردن هم يعنی پنهان نكردن راز.

رازی كه می خواهم برايت فاش كنم مربوط به فرق بزرگى است كه من با همه آدمهای ديگر دارم. راستش را بخواهی هر كسی با ديگران فرق دارد. كجا می توانی دو نفر آدم را عين هم ببينی؟ ولی منظور من اين نيست. فرق من با ديگران نه درزيبائی و زشتی، بلندی و كوتاهی، سياهی و سفيدی است. فرق من مهمتر از اين گونه تفاوتهاست. مثل فرق آدمی كه دوتا شاخ كوچك زير موهايش داشته باشد با باقی آدمها. نگران نشو، فقط مثال زدم. من نه دوتا شاخ كوچولو لای موهايم دارم و نه يك دم دراز پشت سرم. با وجود اين يك فرق بزرگ با ديگران دارم. رازی كه می خواستم با تو در ميان بگذارم اينست كه ...

اما بگذار قبل از آن يك سئوال از تو بكنم. يادت هست ديشب شام چی خوردی؟ اگر يادت هست راستش را بگو يادت هست يك هفته پيش شام چی خوردی؟ هر قدر دلت می خواهد فكر كن. يادت آمد؟ حالا بگو ببينم هفت ماه پيش در چنين شبی چه خورده ای؟ ديگر قبول كن كه غيرممكن است بياد بياوری. راز بزرگ من اينست كه من يادم هست هفت ماه پيش در چنين شبی چه خورده ام. اين كه چيزی نيست من حتی يادم هست كه اولِين روزی كه تو را ديدم چه پوشيده بودی. يك پيراهن آبی كم رنگ با نقش برجسته يك موش روی سينه چپش. از اين عجيبتر اينكه من يادم هست اولين صدائی كه در عمرم شنيدم صدای مادرم بود كه داشت جيغ می كشيد. من هنوز دنيای دنيا نيامده بودم. تازه داشتم دنيا می آمدم. در يك اتاق كوچك مادرم روی دوتا خشت نشسته بود و جيغ می كشيد و ماما داشت كمكش می كرد تا من را دنيا بياورد. اولين غذائی هم كه خوردم از پستان چروكيده او بود كه شيری ولرم و رقيق – مثل دوغی آبكی – در آن بود. يادم می آيد يك قلپ كه خوردم به سرفه افتادم و مادرم از ترس پستانش را از دهانم بيرون كشيد. اگر باور نمی كنِی از خودش بپرس.


از همانروز تا حالا همه چيز يادم هست. همه غذاهائی كه خوردم يا نخوردم، همه لباسهائی كه پوشيدم يا دلم می خواست بپوشم. همه حرفهائی كه آدمهای ديگر به من زدند يا من به آنها زدم را يكی يكی و بی كم و كاست بياد دارم. بياد دارم مادرم وقتی من به سن تو بودم می گفت من را وقتی رفته بود توی مزرعه، از زير بوته پيدا كرده بود. او نمی دانست من آن اتاق كوچك را كه با فريادهای او پر شده بود بياد داشتم.

بزرگترها از اين رازها برای پنهان كردن زياد دارند. مادرم دروغ می گفت كه من را وقتی رفته بود توی مزرعه زير بوته پيدا كرده بود. همه مادرها اين دروغها را تكرار می كنند. اگر خجالت نكشی به تو می گويم بچه چه جوری درست می شود. من همه چيز يادم می ماند. البته يادم نيست كه پدر و مادرم من را چه جوری درست كردند چون آنوقت نبودم. ولی در مورد خواهر كوچولويم همه چيز را به ياد دارم. يكشب پدرم خسته و نگران آمد خانه. دلش پر بود. سرش را گذاشت روی سينه مادرم و گريه كرد. نمی دانم چرا آنقدر دلش گرفته بود. مادرم سرش را بغل زد و لبهايش را بوسيد. قشنگ يادم هست كه يك غنچه كوچولو به رنگ نارنجی از وسط لبهايشان جوانه زد. مادرم آرام غنچه نارنجی را از لب پدرم چيد. هر دو درتاريكی شب بدون سر و صدا از رختخواب درآمدند. لخت لخت بودند. رفتند توی مزرعه. غنچه را گذاشتند زير يك بوته بزرگ گوجه فرنگی و به همان آرامی برگشتند و رفتند توی رختخوابشان خوابيدند. بعدها وقتی می پرسيدم خواهرم از كجا آمده است می گفتند تو مزرعه اتفاقی پيدايش كرده اند، در حالی كه من به ياد داشتم كه آنشب به چشم خودم ديدم كه آنها لخت لخت خواهر كوچولويم را تو مزرعه كاشتند تا بزرگ شود.

آدمها اِِِينجوری به دنيا می آيند. بدن آدمها توی شكم مادرهايشان است اما جان ندارد. بدن كه می دانی چيست؟ دست و پا و سر و شكم است. جان هم كه می دانی چيست؟ راستی جان چيست؟ جان يك غنچه نارنجی كوچك است كه از لبهای مادرها و پدرها جوانه می زند و فقط زير بوته گوجه فرنگی رشد می كند.

داشتم می گفتم كه فرق من با ديگران اينست كه هيچ چيز فراموشم نمی شود. فكر نكن كه دارم از خودم تعريف می كنم. فكر نكن كه خيلی خوب است آدم هيچ چيز را فراموش نكند. نه. گاهی خيلی هم بد است. مثلا يكی از آرزوهای من اين بوده كه يكی از همكلاسيهای سابقم را كه خيلی خيلی دوستش داشتم فراموش كنم. وقتی من به سن تو بودم او با پدر و مادرش از شهر ما رفت و ديگر حتی نامه ای هم برای من ننوشت. هنوز نه فقط او را بلكه همه حرفهايش را تك تك به ياد دارم. حالا ببين چقدر سخت است. از آن سختتر خاطره آخرين باری است كه پدرم را ديدم. پدرم آمده بود منزل تا به مادرم بگويد می خواهد برود سفر. پدرم زياد سفر می رفت. ولی آن بار يادم هست كه با بارهای ديگر كاملا فرق داشت. مادرم آرام اشك می ريخت و سر پدرم را در بغل گرفته بود. يادم می آيد كه پدرم آمد بالای سرم و لب مرا بوسيد. فكر می كرد خوابم. اما من خواب نبودم. لبهای پدرم شور بود. سرد بود و شور. مثل يك دانه آلوچه بود كه رويش نمك زده باشند. خيس هم بود. بعد رفت پيش مادرم. يادم هست كه تا نيمه های شب با هم حرف زدند. بعد آرام و بی صدا بلند شدند. لخت لخت بودند. رفتند توی مزرعه. فكر كردم لابد می خواهند يك برادر كوچولو برايم پيدا كنند. ولی آن غنچه كوچك نارنجی دست مادرم نبود. دست پدرم هم نبود. باران آرام می باريد و مزرعه تاريك بود. دلم شور افتاده بود. يك ساعت بعد مادرم را ديدم كه تنها از مزرعه برمی گشت. خيس باران بود. برهنه و خيس. رفت توی رختخوابش و لحاف را كشيد روی سرش و هق هق گريه كرد. پدرم كجا رفته بود؟ چرا لخت و خيس، تو تاريكی، وسط مزرعه مانده بود و برنگشته بود؟ مادرم چرا گريه می كرد؟

مادرم بعدها می گفت پدرم رفته سفر، اما نمی گفت اين سفر با سفرهای ديگر پدرم چه فرقی داشت. من چون هيچ چيز فراموشم نمی شود از آنچه جسته و گريخته شنيده ام می دانم چه پيش آمده است. اين حرف را مادرم برای خواهر كوچولويم می زند كه همه چيز را مثل آدمهای ديگر زود فراموش می كند. من هرگز حرف مادرم را در مورد سفر پدرم باور نكرده ام. من همانطور كه می دانم بچه ها چه طوری به دنيا می آيند می دانم كه بزرگترها چه طوری از دنيا می روند. اگر حوصله كنی برايت می گويم چطور. هيچوقت رنگين كمان را ديده ای؟ حتما. رنگين كمان همان پل بافته از رنگهاست كه اين سر آسمان را به آن سر آسمان پيوند می دهد. هيچوقت چند لحظه قبل از آنكه رنگين كمان در آسمان ديده شود جای خالی آنرا ديده ای؟ نه؟ من ديده ام. اول هيچ نيست. خالی خالی كه نه. فقط آسمان آبی است با خيسی به جا مانده از باران. آنوقت رنگ اول می آيد. بنفش. بعد سرمه ای می آيد و آرام روی بنفش كمانه می زند. بعد آبی می آيد. بعد سبز و زرد و نارنجی. و آخر از همه هم قرمز. كسی نمی داند رنگين كمان چقدر می ماند. اما همه می دانند كه دير يا زود می رود. همانطور كه آمده بود می رود. رنگ به رنگ. اول قرمز، بعد نارنجی، بعد زرد و سبز و آبی و سرمه ای، و آخر سر هم بنفش. بزرگترها اينجوری می روند. آنها مثل بوته های گوجه فرنگی هستند. از دل خاك سبز می شوند، برگهای زبر و پهن در می آورند، گوجه های سبز و سرخ می دهند و بعد گاهی زود و گاهی دير به همانجا كه از آن آمده بودند برمی گردند. می دانی كه كجا؟ راستی كجا؟

Posted by reza at 5:22 PM

December 29, 2003

كله پا!


نام "ادواردو گاليانو"، نويسنده سرشناس اهل اروگوئه، حالا ديگر بايد برای اهل مطالعه ايرانی نامی آشنا باشد. مقالات بسياری از او تا كنون در نشريات ايرانی منتشر شده است. گاليانو هنوز هم به خاطر اثر سه گانه بی‌نظيرش "يادمان آتش" در جهان شهرت دارد. اين كتاب كه در سه مجلد با عنوانهای "آفرينش"، "ماسكها و چهره ها" و "قرن باد" تدوين شده، شامل حدود هزار و سيصد قطعه ادبی- تاريخی است كه به گزنده ترين شكلی تاريخ تلخ مردم آمريكای لاتين را از آغاز تا سال هزار و نهصد و هشتاد و چهار، دوباره گوئی می كند. هر قطعه كه هرگز به يك صفحه نمی‌رسد مثل سازی مستقل در همنوائی شگفت انگيز يك سمنفونی نوشتاری، نقشی كليدی بازی می‌كند. زبان كتاب از شفافيت و ظرافت ويژه ای برخوردار است و ادواردو گاليانو در اين كتاب هزار و سيصد بار تسلطش را به جادوی كلمه اثبات كرده است.

حالا با اين مقدمه لابد فكر مىكنيد مىخواهم صفحاتی از اين كتاب را برايتان ترجمه كنم. ولی نه. من قبلا به مناسبتهای مختلف قطعاتی از اين سه مجلد را كه به "سالوادور آينده"، "پابلو نرودا" و "چه گوارا" مربوط می شد ترجمه كرده و اينجا و آنجا به چاپ سپرده ام. حالا اما می خواهم از كتاب اخيرتر او كه با عنوان جالب "كله پا" منتشر شده نامی ببرم. عنوان فرعی كتاب "مدرسه دنيای وارونه" است و فهرست مطالب كتاب به روشنی طنز نهفته در لابلای سطور را نشان می دهد. بيائيد با هم نگاهی به برخی از سرتيترها بياندازيم: "برنامه درسی: يادگيری از طريق ارائه مثال؛ كورس ابتدائی بی‌عدالتی؛ كورس ابتدائی نژادپرستی و مردسالاری؛ آموزش وحشت؛ صنعت وحشت؛ درسهای جامعه مصرفی؛ كورس فشرده عدم ارتباطات؛ حق جنون و ..!


اين كتاب هم همچون "يادمان آتش" مجموعه ای از قطعات كوتاه است كه تاريخ و افسانه و خيال و واقعيت را به هم پيوند زده تا واقعيتی تازه بيافريند. با ترجمه لطيفه مانندی از كتاب "كله پا" اين نوشته را به پايان می برم. عنوان قطعه "آرزو" است:

مردی چراغ جادوی علاالدين را كه گوشه ای افتاده بود يافت و چون آدم كتاب خوانی بود آنرا شناخت و به آن دست كشيد. جن ظاهر شد، سلامی كرد و پيشنهادش را طرح كرد.

- من در خدمت شما هستم. يك آرزو بكنين تا برآورده كنم. ميشه آرزوی بزرگی باشه اما فقط بايد يك آرزو باشه.

مرد كه فرزند خلفی بود تقاضا كرد:

- آرزو دارم مادر مرده ام را زنده كنی.

جن ابرو در هم كشيد:

- متاسفم، اين كار ناممكنه. يك آرزوی ديگه بكنين.

مرد كه انسان خوبی بود تقاضا كرد:

- آرزو دارم كه دنيا دنيای پول نباشه و مردم كشته نشن.

جن بی آنكه مكث كند پرسيد:

- ببين، گفتی اسم مادرت چی بود؟!!

بعدالاتحرير!

راستى چرا خاطره شخصىام از گاليانو را همينجا برايتان بازگو نكنم؟ چند سال پيش ساعاتى را با ادواردو گاليانو كه براى شركت در "جشنواره سينما و ادبيات آمريكاى لاتين" به رتردام آمده بود گذراندم. او به همان شيرينى نوشته‌هايش خاطره‌اى از خمينى برايم گفت كه شتيدنى است. گفت كاردينال، وزير فرهنگ دولت انقلابى نيكاراگوا، اولين مقام نيكاراگوئه بود كه پس از انقلاب اسلامى از ايران ديدار كرد. اين خاطره را گاليانو از خود كاردينال شنيده بود. كاردينال وقتی طيق برنامه به ديدار خمينى مىرود، او كادوئى به رسم يادگار به كاردينال مىدهد كه كاردينال آنرا وقتى به وطنش برمىگردد باز مىكند. كاردينال براى گاليانو تعريف كرده بود كه فكر مىكرد كادو خمينى محصولى از صنايع دستى ايران و يا سمبلى از شهداى انقلاب و يا دستكم نسخه‌اى قديمى از قرآن باشد. ولى هيچكدام نيود. كادو خمينى براى انقلابيون نيكاراگوئه تصويرى بود قاب كرده از چهره عبوس خودش!

Posted by reza at 10:26 AM

December 18, 2003

كلارا خانز، شاملو و ابوسعيد ابوالخير


كلارا خانز كتاب كوچك اما نفيس "رباعيات ابوسعيد ابوالخير" را كه با كمك همكار دائمى‌اش احمد طاهرى از فارسى به اسپانيائى برگردانده برايم فرستاده است. اين كتاب كه ناشر آن "نشر تروتا" در مادريد است به دو زبان فارسى و اسپانيائى در آمده و شامل ۵۱ دوبيتى از ابوسعيد ابوالخير و مقدمه‌اى بلند و فاضلانه در مورد شاعر و زمانه‌اش است. كلارا با آوردن عبارت "با خاطره احمد شاملو" كتاب را به اين شاعر نامدار تقديم مىكند كه دوستيشان از ترجمه شعرهاى همديگر به زبان مادريشان آغاز شد و به ديدار در ايران حدود دو سال پيش از مرگ شاعر انجاميد. پس از بازگشت از ايران كلارا در نامه مفصلى به من ماجراى سفر و ديدارهايش را شرح داد كه من بخش قابل ملاحظه‌اى از آنرا با اشعارى از او به ترجمه شاملو در مقاله مانندى همانوقتها در فصلنامه وزين "مهرگان" كه به همت آموزگار خستگى ناپدير، دكتر محمد درخشش، در واشنگتن منتشر مىشود به چاپ سپردم. گمانم در همان نامه بود كه كلارا مىگفت تازه ترجمه رباعيات مولاى رومى را در آورده بود و نسخه‌اى از آن را براى شاملو برده بود كه شاملو به او توصيه كرد اينبار دوبيتهاى ابوسعيد ابوالخير را به اسپانيائى برگرداند. و اينست كه كار را حالا كلارا به شاملو تقديم كرده است.

و اما من كلارا را از دهسال پيش وقتى فيلم بلند "شعر عمل است" را به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد جشنواره جهانى شعر رتردام مىساختم، مىشناسم. بگذاريد اولين ديدارم با او را به همان صورت كه در مقدمه مقاله "سه تكچهره" در آذرماه ۱۳۷۳ آورده‌ام شرح دهم:

وقتى به اتاق كارش در آپارتمانى كوچك در بالاترين طبقه يك مجتمع مسكونى در مادريد پا گذاشتم اولين چيزى كه توجهم را جلب كرد پرده قلمكار بلندى بود كه به ديوار مقابل آويخته بود. به آرامى به تهيه كننده‌ام گفتم: "اين پرده كار ايران است." با اينكه آهسته و به هلندى حرف زده بودم شايد به خاطر نام ايران و جهت نگاهم، كلارا خانز حرفم را فهميد و به انگليسى گفت كه مىداند و به همين خاطر هم دوستش دارد. بعد كه فرصت كردم اتاقش را بيشتر ديد بزنم ده‌ها كتاب به زبان فارسى و صدها حرف از دهانش در مورد ايران شنيدم. گفت وقتى چند ماه قبل نامه تهيه كننده‌ام را براى تعيين روز ملاقات دريافت كرد و نام مرا به عنوان كارگردان فيلم در آن ديد به دليل آشنائى با زبان فارسى حدس زد كه من بايد ايرانى باشم. بعد نامه را به يكى از آشنايان ايرانيش نشان داده بود و او، يك پناهنده سياسى، زير و بالايم را برايش تعريف كرده بود!

به هر حال از آنسال تا كنون رابطه ما به طور مداوم به طرق مختلف ادامه داشته است. آخرين بار كه در مادريد بودم داشت شعر بلندى را كه در مورد مازندران گفته بود بازنويسى مىكرد. در اين شعر كلارا اينجا و آنجا ابياتى از اشعار محلى مازندانى را مستقيما به كار برده است. شعرها را دوستى ايرانى، مازندانى الاصل، به او داده بود كه روى نوار ضبط شده بود. عصرها كار من اين شده بود كه بروم پيش كلارا و ابيات مازندرانى را ﴿چون هنوز مازندرانى به كلى از يادم نرفته﴾ به اسپانيائى ساده برايش ترجمه كنم تا او آنرا به زبان شاعرانه برگرداند. معامله بدى نبود، من اسپانيائىام را تقويت مىكردم و او مازندرانىاش را!

بگذاريد اين قطعه را با ترجمه كردن شعر كوتاه و زيبائى از كلارا به پايان ببرم:

نمىخواهم برخيزم و با سرگيجه زمان روبرو شوم،

و با ساعتها و دقيقه‌ها، كه پوك و پوچ

بر دو شانه‌ى عمودى بودن ايستاده‌اند.

پنهان در ملافه، به آرامش زهدان مادرم رسيده‌ام،

زهدانى سفيد كه هنوز هم فراموشى را پس مىزند.

Posted by reza at 2:20 PM

December 17, 2003

شلاق و نويسنده

عنوان "از دور بر آتش" را پيش از اين كه براى وبلاگم استفاده كنم براى ستونى در نشريه "آرش" بين سالهاى ۱۹۹۶ تا ۱۹۹۹ به كار مىبردم. از آنجا كه مخاطبين اصلى من در اين وبلاگ كسانى هستند كه به كتابها و نشريات خارح از كشور دسترسى ندارند، يعنى جوانان مشتاقى در ايران كه با استفاده از اينترنت ديوار پوشالى سانسور رژيم اسلامى را در هم نورديده‌اند، لازم ديدم يادداشت‌هائى را كه هنوز مناسبتشان را از دست نداده‌اند در اينجا بياورم. اجازه بدهيد با يادداشتى كه در مورد رمان نويس برجسته، عباس معروفى، بلافاصله پس ار محكوميتش به زندان و شلاق با عنوان "شلاق و نويسنده" نوشتم اين رشته را بيآغازم چون همو بود كه تخم لق وبلاگ نويسى را در دهان من شكست!

شانزده سال پيش، رجائى، نخست وزير وقت رژيم اسلامى در اجلاس عمومى سازمان ملل متحد كفش و جورابش را از پا در آورد و كف پايش را براى نشان دادن جاى شلاق به طرف نمايندگان گرفت تا اثبات كند كه رژيم سرنگون شده‌ى پهلوى با شلاق بر مردم حكومت مىكرده است. اما حالا براى اثبات اين واقعيت كه رژيم اسلامى نيز با شلاق بر مردم حكومت مىراند لازم نيست منتظر سرنگونى ملاها بمانيم.

بالاخره پس از ماهها كشكمش، عباس معروفى نويسنده رمان خواندنى "سمفونى مردگان"به شلاق و زندان محكوم شد. جدا از انطباق يا عدم انطباق روند اين محاكمه با قانون مطبوعات جمهورى جهالت اسلامى، اينكه در سالهاى آخر قرن بيستم نويسنده‌اى را به هر دليل به خوردن شلاق محكوم كنند معنائى جز اين ندارد كه بر خلاف نظر بسيارى ار خوشبينان، رژيم جمهورى اسلامى نه تنها خيال نزديك شدن به باورهاى انسان امروزين را ندارد بلكه چهار اسبه به قهقراى قرون وسطى مىتازد.

Posted by reza at 10:22 AM

November 27, 2003

زندگی برای بازگوئی

"زندگی نه آنی است که آدم گذرانده بلکه آنی است که به ياد می‌آورد تا بيانش کند." ان جمله‌ای است که بر پيشانی زندگينامه گابريل گارسيا مارکز با عنوان "زندگی برای بازگوئی" نقش بسته است. اين کتاب که نزديک به ششصد صفحه حجم دارد و آخرين اثر او تا کنون است مملو از خاطرات شنيدنی نامدارترين قصه گوی جهان است. آنچه در اين کتاب بيش از همه برای من لذت بخش است جاهائی است که مارکز رابطه کارکترهای قصه‌هايش را با آدمهای واقعی دور و برش رو می‌کند. خالق سبک واقعگرائی جادوئی در اين کتاب نشان می دهد که اصليترين شخصيتهای قصه‌هايش را از نزديکترين آشنايانش گرفته است حتی شخصيتهای غيرواقعگرايانه رمان بزرگش "صد سال تنهائی" را. او تک تک اين افراد را با نام و نشان واقعيشان معرفی می‌کند و ديدار و آشنائيش با آنها را به تفصيل شرح می‌دهد. جالبتر از همه دو عاشق و معشوق عجيب رمان "عشق در سالهای وبا" يند که کسی جز پدر و مادر خود او نيستند. اين کتابِ خاطرات، ساختاری چنان فصه گونه و زبانی چنان روان دارد که بسياری از منقّدين آنرا بهترين "رمان" مارکز ناميده‌اند. با بيان گوشه‌ای از خاطرات مارکز شما را به دنيای او که جائی ميان دنيای واقعی ما و دنيای ذهن خلاق او معلق است دعوت می‌کنم. در صفحات صد و نه و صد و ده متن اصلی، مارکز خاطره‌ای را که از پنج سالگی به ياد دارد بازگو می‌کند. مقدمتا بايد بگويم که در آن سالها او همواره با پدربزرگش که سرهنگ باز نشسته بود (کاراکتری که در بسياری از رمانهايش حضور دارد) به اين طرف و آن طرف می‌رفت، از جمله به خانه يک پيرمرد بلژيکی‌الاصل که حريف شطرنج پدر بزرگ بوده است. مارکز تنها خاطراتی که از اين خانه دارد سکوت وحشتناک دو پيرمرد است که بی‌توجه به اين کودک که حوصله‌اش به شدت سر رفته است ساعتها به صفحه شطرنج خيره می‌ماندند. يک روز پس از بازگشت از مراسم تدفين اين پيرمرد، که کاراکتر خود او و ماجرای خودکشی اش با سيانور سخت شنيدنی است، گابر‌يل کوچک با اشاره به کسالت بار بودن ديدارهايشان به پدر بزرگ می‌گويد: "بلژيکی ديگه شطرنج بازی نمی‌کنه." باقی را از زبان خودش بشنويد: " يک اظهار عقيده ساده بود ولی پدربزرگم آنرا برای همه فاميل بعنوان يک نشانه نبوغ تعريف کرد. زنهای خانه با چنان هيجانی آنرا پخش می‌کردند که من برای مدتی از هر مهمانی‌ای می‌گريختم چرا که می‌ترسيدم جلو من دو باره آنرا بگويند يا از من بخواهند آنرا تکرار کنم. همين جريان مسئله‌ای را در مورد بزرگترها برای من روشن کرد که بعدها در نويسندگی خيلی برايم مفيد واقع شد: هر کدام ماجرا را با جزئيات تازه ای بيان می‌کردند تا جائيکه روايتهای مختلف ديگر رابطه‌ای با اصل قضيه نداشتند. هيچکس باور نمی‌کند از آنروز به بعد چه احساس همدردی‌ای می‌کنم با آن بچه‌های بيچاره‌ای که پدر و مادرهاشان آنها را نابغه معرفی می‌کنند و بچه‌ها مجبور می‌شوند در مهمانيها بخوانند، صدای پرندگان را تقليد کنند و حتی برای سرگرمی آنها دروغ بهم ببافند. با اينهمه همين امروز متوجه شدم که آن جمله‌ی به آن سادگی اولين توفيق ادبی من بود."

Posted by reza at 10:14 PM

November 25, 2003

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاری در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را می‌سوزاند دارم برای اولين بار به ديدار دکتر ساعدی در مطبش میِ‌روم. يکی کرامت دانشيان دوست و همکلاسی‌ام در مدرسه سينماست و ديگری يوسف آلياری است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفی ندارد اما شايد بد نباشد يادآوری کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوری جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه برای ساختن فيلم پايان سال تحصيلی‌مان هستيم به ديدار دکتر ساعدی که يوسف را از روی همشهريگری می شناسد مي‌رويم. ساعدی که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکی و بی‌رياست ما را که جوانانی از راه رسيده بيش نيستيم به گرمی می‌پذيرد و از هر سوژه‌ ای که به ذهنش می‌رسد برايمان حرف می‌زند. يکی از آنها به دل من می‌نشيند و همان فيلمی می‌شود که چند ماه بعد با نام "ما گوش می‌کنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائی من می‌نشيند. چند سال بعد، وقتی من در زندان هستم، ساعدی همين فيلمنامه را با عنوان "ما نمی‌شنويم" منتشر می‌کند.

زخمه دوم: چند ماهی از پيروزی انقلاب می‌گذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمی که به تازگی مسئول بخش فيلمسازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهی سياه کوچولوی دانا" را برای کانون دست می‌گيرم. برای بازسازی زندگی کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر می‌کشم و با هر کس که نشانی از او داشته استٍ، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن می‌شوم؛ ساعدی که جای خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداری در خانه ساعدی در تهران به خواست او گروهم را می‌فرستم تا در تنهائی لبی تر کنيم. کله‌مان که گرم می‌شود ساعدی از نوشته‌ای که در دست دارد حرف می‌زند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبی را که شعار ملاهاست بزند. اين را که می‌گويد گيلاسش را به گيلاس من می‌زند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگی!" سر می‌کشد.

زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفته‌ام که برای ديدار دوستان به پاريس می‌روم. از آپارتمان ناصر رحمانی‌نژاد که پنجره‌اش به رود سن چشمانداز دارد تلفنی با ساعدی حرف می‌زنم. می‌گويد دارد ديدش را از دست می‌دهد و مهربانانه از من می‌خواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نمی‌تواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفانی می‌آيد و مرا به خانه ساعدی می‌برد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرمای روز اول ديدارمان را به يادم می آورد. يک بطر جانی واکر کنار دستش است وآنرا گرم گرم و بی‌وقفه می‌نوشد. برای اينکه حرف را از بيماری بگردانم و روحيه‌اش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاری می‌اندازم که برای اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيه‌اش که عوض نمی‌شود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روی سينه خسته‌اش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس می‌کند وبرای مدتی بی‌آنکه حرفی بزند فقط می‌نوشد. در دلم می‌دانم او از اين مهلکه جان به در نمی‌برد.

زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگی‌ام را بر مبنای قصه‌ای از ساعدی ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصه‌ای از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستی نمی‌شناسم که خبر را می‌شنوم و فردای آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشنای هلندی، با يک سواری اجاره‌ای به پارِيس می‌شتابم تا ازمراسم خاکسپاری آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدی" به نمايش در می‌آيد.

Posted by reza at 10:23 PM

October 9, 2003

براي «يخزده لب»

اخيرا چتد تن از دوستان و همكاران هلندي ام كه براي اولين بار به كوبا مي رفتند از من خواستند كمكشان كنم. من هم از دوستي در هاوانا خواستم كه برايشان خانه اي اجاره كند و از فرودگاه بگيردشان و ...
ديروز پس از دو هفته برگشتند و سوغاتشان براي من چند نامه بود از دوستان كوبايي ام. يكي نامه اي بود از دانشجوي جواني كه معمولا در تصحيح متنهاي اسپانيايي كمك حالم بود. در اين نامه شعر زيبايي بود همراه با توضيح مختصري در مورد آن به اين مضمون:
"مايود" به زبان اسكيموها يعني كسي كه لبانش يخ زده باشد. اين البته نام واقعي دختر اسكيمويي است كه در سن پانزده سالگي معشوقه جامعه شناس بسيار سالخورده اي بود كه ساليان سال در قبيله آنها زندگي كرده بود. اين شعر را جامعه شناس براي مايود گفته است:
زمان سگ سورتمه نيست
كه به آواي عشق از حركت باز ايستد.
زمان خرس سفيد نيست
كه سر يه پس بگرداند تا توله هايش را كه به دنبالش روانند بپايد.
و نه مثل شكارچيهاست
كه رد پاي خودش را در برف دنبال كتد
پيش از آنكه باد آنرا بروبد.
زمان نمي ايستد.
زمان به پس نگاه نمي كند.
باز نمي گردد.
من پير بودم وقتي پدر و مادرت متولد شدند.
زنده هم نخواهم بود وقتي تو هنوز آنها را به سينه ات مي فشاري
زير بالاپوشي از پوست فوك كه ديروز از من هديه گرفتي.
عاشق وقتي هستم كه به يادم بياوري
آنگاه كه خود به زمستان زندگيت پا گذاشته باشي.
عاشقت هستم
و عاشق همه آن دختراني كه بالشان را در آتش جواني من سوختند
و عمرشان به من كفاف نداد.

راستي وقتي يك دختر بيست ساله اين شعر را براي مردي شصت ساله مي فرستد منظور خاصي دارد؟

Posted by reza at 2:57 PM | Comments (5)