احساس میکنم فلامنکو دوستانی که به این صفحه سر میزنند دارند از من دلخور میشوند! نه اینکه نامهای یا خبری در این زمینه دریافت کرده باشم، بلکه حس ششم به من میگوید دیگر نوبتی هم باشد نوبت فلامنکوست. خودم میدانم که این سفرِ دو ماه پیش من به کوبا بدجوری این صفحه را «کوبائی» کرد! اما من همانطور که بلدم کسی را دلخور کنم این را هم بلدم چگونه دلش را دوباره به دست بیاورم. پیش از اینکه به مطلب امروزم در این مورد بپردازم این را جلوجلو بگویم که دارم نرم نرم بار سفر را میبندم تا آخر هفته برای هفت هشت روزی بروم به آندلس، سرزمین فلامنکو، و شک نداشته باشید که دست خالی از آنجا برنخواهم گشت. توضیح بیشتر در مورد انگیزه این سفر بماند برای وقتی که به خانه برگشته باشم، تا از مطلبی که میخواهم در مورد یکی از نازنینترین خوانندگان فلامنکو، یعنی «لاماری دِ چامبائو» برایتان بنویسم دور نیافتم.
من مدتها پیش در همین صفحه مطلبی با عنوان «کاغذهای خیس» در مورد او نوشتم و ترانهی بسیار زیبای او به همین نام را در دسترستان گذاشتم. اگر نگاهی دوباره به آن مطلب بیاندازید میبینید که قبلا نوشتهام که او در آغاز جوانی و محبوبیت به بیماری سرطان مبتلاست. دیروز در فرصتی که پیدا کردم یکی دیگر از ترانههای بسیار شنیدنی او را که به همراه «خارابه دِ پالو» بصورت دو صدائی اجرا کرده برایتان به فارسی برگرداندم اما قبل از اینکه فرصت کنم انتشارش دهم به طور اتفاقی همین امروز مصاحبهای کوتاه از او دیدم در باره برخوردش با بیماری مرگبارش که برایم شگفتآور بود. حرفش به اختصار این بود: «نزدیک به سه سال است که از ابتلاء به بیماری سرطان سینه مطلع شدهام ولی کاریش نمیتوانم بکنم. نشستن و غصه خوردن از من بر نمیآید. میدانم بیماری سنگینی است ولی باید قبول کرد که زندگی همه آدم ها مثل هم نیست. با نشستن و انتظار کشیدن مشکلی حل نمیشود. باید فعال و سرزنده باقی ماند. البته اگر قرعه لاتاری به من میافتاد خوشحالتر بودم اما حالا که قرعه سرطان به من افتاده مشکلی نیست، تحملش میکنم.»
من همواره برای کسانی که در مشکلترین شرائط هم، نه به مرگ که به زندگی میاندیشند احترام ویژهای قائلم. حالا به نشانهی ادای احترام به او از شما دعوت میکنم تا با کلیک روی عکسش ویدئو کلیپ زیبای «بگذار زندگی کنم» را که تا کنون بیش از یک میلیون و سیصد هزار بار تماشا شده است، در یوتیوب ببینید و برگردان فارسی آن را هم در پایان همین مطلب بخوانید. شاید اگر جزو فلامنکودوستان دلخور شده از من باشید دوباره دلتان با من نرم شود!
بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل کفترهائی
که بالای پنجرهام لانه کردهاند
و با من میمانند هرگاه از پیشم میروی، هرگاه از پیشم میروی.
بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل هوا
پرواز را به من آموختی و حالا بالهایم را میچینی
بگذار تا دوباره خودم باشم
تا تو دوباره خودت باشی
آزاد مثل هوا.
بگذار زندگی کنم، اما به شیوهی خودم
تا باز هوائی را تنفس کنم که زندگی را به من بازمیگرداند
اما به شیوهی خودم، اما به شیوهی خودم.
تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، اما به شیوهی خودت.
تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، آزاد مثل هوا.