دو سه روز گذشته، جوان نازنینی مهمانم بود که از هر نظر برایم استثنائی بود. نه اینکه تازهآشنا باشد. خودش که هیچ، آبا اجدادش را هم میشناسم؛ که البته کاش نمیشناختم چرا که یکی از مرهمناپذیرترین دردهای زندگیام به قنل فجیع پدر او مربوط میشود که همان محمد مختاریِ نویسنده و شاعر، و به اعتقاد شخصی من متفکرِ جستجوگر کمهمتائی باشد که نفرینِ تاریخی وطن من، درازنای مواج اندیشهاش را به خشنترین شکل ممکن به ریسمان کینه خفه کرد.
نه من حوصلهی درد دل دارم، و نه تو، خوانندهی پیگیر، یا گذرندهی عبوری این صفحه را سنگ صبور میپندارم. پس بگذار به جای مرگ برایت از زندگی، از حرکت، از شور و از عشق بگویم که اگر نباشند فاصلهی گهواره تا گور به مفت نمیارزد!
وقتی سهراب را که به دعوت خودم از برلین با هواپیما به آمستردام و از آنجا با قطار به اوترخت آمده بود در ایستگاه گرفتم و ده دوازده کیلومتر آنطرفتر، جلو درِ خانهی کوچک روستائیام پیادهاش کردم، تا موتورم را در حیاط دید پرسید: عموجان شما موتور سوار میشوید؟ گفتم معلوم است! بلافاصله گفت: من از موتور خیلی میترسم! فهمیدم میخواهد گربه را درِ حجله بکُشد که مبادا این دو سه روزی که مهمان من است سوارِ موتورش کنم. فهمیدم، ولی حرفی نزدم.
کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند دستکم در شب اولی که خانهی من میخوابند تا لنگِ ظهر در رختخواب میمانند. گذاشتم سهراب تا میتواند بخوابد. نمِ لطیف بارانی میزد و من در زیر سایبانم در حیاط کتاب میخواندم که با بند آمدن باران سهراب هم از خواب سیراب شد. چایاش را که دادم بیآنکه به رویم بیاورم که دیروز با دیدن موتورم چه گفته است گفتم آماده بشود با ماتور برویم دور و برها را نشانش بدهم. واکنشش را ندیدم چون میخواستم به رویم، یا به روی او نیاورم که میدانم چه احساسی در مورد موتورسواری دارد. گفت شلوار اضافی نیاورده است. گفتم شلوار اضافی، آن هم مخصوص موتورسواری، برایش دارم. گفت کاپشن هم ندارد. کاپشنی که برای فرناز خریده بودم تا بهانه برای همراهمی با من در موتورسواری نداشته باشد را هم به تنِ سهراب آزمایش کردم که به او خورد. گفت کلاه کاسکت چی؟ کلاه اضافهام را که سرش کردم دیگر فهمید راهی برای تغییر سرنوشت برایش باقی نمانده است!
چرخی شیرین با موتور خوشدستام با سهراب در روستاهای دور و بر زدیم و بعدترک، نهارکی بر اسکلهی چوبی یک رستوران، که بر دریاچه کوچکی سوار است، خوردیم و من از او که سخت از پسزمینهی آب و قایقها به هیجان آمده بود عکسی گرفتم که میبینید.

وقتی خواستیم برگردیم خانه، از یکی از کارکنان رستوران خواستم تا کنار موتور عکسی از من و سهراب بگیرد. اگر نخواهم دروغ بگویم، از سال پیش که جوان نازنین دیگری، مجتبی نام، در شهر لیدز انگستان از من خواست عکسی با موتورم در این صفحه بگذارم (مجتبی همان جوانی است که دارد در دانشگاه متروپولیتن لیدز سینما میخواند و اگر امسال رفوزه نشود سال آینده وقتی به لیدز برمیگردم افتخار استادی او را پیدا خواهم کرد!!) اگر بخواهم حرف را کوتاه کنم باید بگویم حالا بهانه خوبی به دست آوردهام تا به توجیه سهراب عکس زیر را در اینجا بگذارم! وقتی بالاخره با موتور به خانه برگشتیم سهراب چنان سر حال شده بود که گفت: عموجان اگر این بار به هلند بیایم برای موتورسواری خواهم آمد!

روز و شب اول را، من و سهراب تماما با هم تنها بودیم. از تلاشی که داشت تا از آشنایان پدرش مطلب بگیرد حرف زد، و اینکه خیال دارد تا شش ماه دیگر به مناسبت دهمین سالگرد آن جنون اسلامی که قتلهای زنجیرهای نام گرفت و پدرش در مرکز این دایره نابود شد، یادوارهمانندی منتشر کند. در حیاط نشسته بودیم و لبی هم به شراب میزدیم که گفت خودش هم یادمانش را از آن روز که پدرش ناپدید شد قلمی کرده است. رفت کامپیوتر کوچکش را آورد توی حیاط و در نوری که به غروب نزدیک میشد شروع به خواندن کرد. هنوز صفحهای نخوانده بود که خواهش کردم ادامه ندهد تا چراغی بیاورم و خواندنش را بر دوربین کوچک ویدیوئی ضبط کنم. همین کار را کردم. بعد که دو باره و سه باره این ویدئو ده دقیقهای را دیدم دلم نیامد توی خواننده پیگیر، یا بازدیدکنندهی گذری این صفحه را با خودم شریک نکنم. نه تپقهای ناگزیر سهراب، و نه لغزشهای آشکار تصویربرداری خودم را با رموز تکنیکی پوشاندم چرا که مثل همیشه از تدوینی که برای لاپوشانی اشتباهات تکنیکی از آن استفاده میشود بیزارم. دیگر چیزی نمیگویم و حرف اصلی را میگذارم به عهده سهراب که در متنی کوتاه ولی سخت گیرا از روزی سخن بگوید که پدرش را گم کرد، و حالا شما با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن را ببینید.