[مقدمه: در یک ماهی که از دوستان این صفحه مرخصی گرفتم شش برنامه رادیوئی با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا ساختم که آخرینشان را همین هفته پیش در اختیار «رادیو زمانه» گذاشتم که ظاهرا قرار است به زودی پخش آنها به صورت هفتهای یک برنامه آغاز شود. هر وقت پخشش شروع بشود حتما خبرتان میکنم و در همین صفحه به آنها لینک خواهم داد. ساختن همین برنامهها و دوندگیهای دیگر مرا بیش از آنچه انتظار میرفت از خوانندگان «از دور بر آتش» دور کرد ولی حالا به جبران این غیبت، مطلب «کوبای بیفیدل» را که نتیجه دیدار اخیرم از کوباست در اختیارتان میگذارم.]
چند ماه پیش از آنکه رائول کاسترو به طور رسمی جای برادرش فیدل را که دو سالی است در بستر بیماری است بگیرد در یک حرکت بیسابقه از طریق تلویزیون از مردم کوبا خواست که به کمیتههای محلی مراجعه کنند و خواستها و شکایاتشان از نارسائیهای موجود در کشور را بدون نگرانی از تعقیب و آزار ماموران حزبی با نمایندگان محلی در میان بگذارند تا کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا بدون واسطه از مشکلات و نگرانیهای شهروندان کوبائی آگاه شود. از این پیشنهاد به شدت استقبال شد و مردم، بویژه جوانان و روشنفکران با صراحت مشکلات اقتصادی و سیاسی مورد نظرشان را با مسئولان در میان گذاشتند. البته تردیدی نیست که هیچ حرف نوئی نمیتوانست از این طریق به گوش رائول کاسترو رسیده باشد چرا که مسائل سیاسی و اقتصادی در کوبا برای همه شناخته شدهتر از آن است که نیاز به تحقیقات محلی داشته باشد اما آن چه نو بود این بود که این مسائل نه بصورت پچپچه در میان خود مردم بلکه با صدائی رسا از دهان مردم به گوش رهبران همان حزبی رسید که در نزدیک به نیم قرن خودشان را عین مردم میپنداشتند و نیازی به شنیدن حرف کسی غیر از خودشان را احساس نمیکردند.
وقتی بالاخره در یک جلسهی تشریفائی حزبی در ماه فوریه گذشته رائول جای فیدل را گرفت رسیدگی به خواستهای طرح شده از سوی مردم کوبا در دستور کار قرار گرفت و گامهائی گرچه نه چندان اساسی ولی به هر حال قابل ملاحظه در مدتی نسبتا کوتاه تا کنون برداشته شده که اصلیترین آنها در گزارشهای خبری در رسانههای جهانی آمده و نیازی به تکرارشان نمیبینم، اما اجازه بدهید یک کمی از کاراکتر رائول و اینکه چگونه با وجود زنده بودن فیدل این نقش به رائول واگذر شد توضیح بدهم.
«لا چینا!»
در هر کجای کوبا اگر بگوئید لا چینا (البته به صدای آرام که به گوش غریبه نرسد) همه میفهمند منظورتان رائول کاستروست. «لا چینا» یعنی زن چینی، در مقابلِ «ال چینو» که یعنی مرد چینی. در کوبا سالهاست شایع است که رائول مردگراست (یعنی همجنسگرای مفعول)، و چون مثل چینیها چشمان بادامی و پلک پف کرده دارد لقب «لا چینا» را برازندهاش میدانند. در مورد او یک شوخی دیگر هم در کوبا همهگیر است به این مضمون: که عدم شباهت آشکار رائول به برادرش فیدل که حتی در کلانسالی مردی بسیار خوش تیپ است از این روست که مادرشان قبل از تولد رائول از یک شیرفروش چینی که به خانهشان رفت و آمد داشت گهگاه شیر مجانی دریافت میکرد!

از شوخی که بگذریم تفاوت میان شخصیت این دو برادر بسیار بیشتر از تفاوت تیپ ظاهری آنهاست. فیدل در جنبش جهانی کمونیستی خودش را هنوز که هنوز است یک قطب میداند و با همهی انواع دیگر جریانات مارکسیستی، چه آنها که جز نامی ازشان باقی نمانده است و چه آنانی که همچنان به راهشان ادامه میدهند خطکشی آشکار دارد و حاضر نیست راههائی را که مثلا کشوری مثل چین کمونیست برای برونرفت از مشکلاتش آزموده است بیازماید، چرا که بعنوان یک تئوریسین خود را بینیاز از دنبالهروی از دیگران میداند. رائول اما خودش هم میداند که اگر برادر فیدل نبود، اگر هم در همان آغاز پیروزی انقلاب به خاطر لیاقت شخصیاش به پست وزارت دفاع میرسید هرگز نمیتوانست برای نیم قرن دست رقبای حزبیاش را از دامان این مقام پر اهمیت کوتاه کند چه رسد به اینکه عملا جانشین فیدل شود. این است که ابراز نرمش در رفتار رائول به معنای عقب نشینی از چیزی تلقی نمیشود و او از این نظر دست و بالش بسیار بازتر از فیدلی است که نیم قرن است پایبندی به اصول مارکسیستی را تبلیغ کرده است. جالب است بدانید که فیدل چنان به تئوریسین بود خود ایمان دارد که پس از کنارهگیری کامل تنها کاری که در بستر بیماری پیگیرانه انجام میدهد ادامهی تئوری نویسی است که به صورت یادداشتهای روزانه هر شب در اختیار تلویزیون قرار میدهد. بنابراین، آنچه امروزه مردم کوبا از تنها رهبری که در طول نیم قرن میشناختد میشنوند روخوانی روزنوشت های اوست در ساعت هشت شب که برنامه اخبار با آن شروع می شود. این روزنوشت ها که گاهی یکی دو پاراگراف و گاهی چندین صفحه است توسط خواننده خبر روخوانی می شود که هیچ حرف تازهای ندارد ولی برای شنیدن خبر همه ناچارند تا پایان آن صبر کنند!
پدر بزرگ بد
تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما میخواهم مونولوگ (تکگوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچهای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:
«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد میشد. ولی تو رضا، میدانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاستهای حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید میکنم. ولی میخواهم بگویم با همه اینها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانوادهام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمیگردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئلهی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت سالهام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی میکنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که میدانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد. من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بیآنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمیرود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم میخواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمیشود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافهام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه میکنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد میکند. گفت مامان بزرگ چرا گریه میکند؟ گفتم لابد سرش درد میکند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد میکند که دارد گریه میکند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار میرفت. ولی حس میکردم پدربزرگ نازنینی را از دست دادهام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم.»