دیروز داشتم به شعر «زخم و مرگ» از فدریکو گارسیا لورکا که با صدای خودش از یک رادیو اینترنتی به نام «رادیو سر وانتس» پخش میشد گوش میدادم که به یاد ترجمه شیوای شاملو از همین شعر افتادم. بعد، برای ساعتها ذهنم از شاملو جدا نشد. یاد تماسهای تلفنیام با او، دو سالی پیش از مرگش، وقتی با آن همه شور و اشتیاق در آرزوی ساختن فیلمی از او بر مبنای فیلمنامهام، «وصیتنامه ققنوس» بودم افتادم؛ به یاد آن همه ناسزا که در روزنامهی کیهان و رسالت و حتی مجلس شورای اسلامی به خاطر همین طرح به من و شاملو داده شد؛ به یاد آن همه افترا که همدهنان کیهان و رسالت در خارج از کشور به من زدند. و باز از زخم بیپروائی که نادوستانی چند در همین رابطه بر من وارد آوردند دلم گرفت. اما همان لحظه به یاد ویدیوئی کوتاه که در همان زمان «کلارا خانز»، شاعرهی اسپانیائی، از شاملو و خودش از ایران برایم به ارمغان آورده بود افتادم و دردم فراموشم شد. چرخی در تودهی بیشکل ویدئوهایم زدم و تا پیدایش نکردم قرار نگرفتم. دستی به سر و روی آن کشیدم و بیآنکه تدوینش کنم (چرا که جای تدوین نداشت) این ویدیوی خانگی را که پنج دقیقه بیشتر نیست برای دیدن شما در صفحهام در یوتیوب گذاشتمش که با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن غول زیبا را پس از بریده شدن پا، بر صندلی چرخدار ببینید.