هرچه کردم خواندن رمان "واقعه نگاری سنگی" را کش بدهم دلم قرار نگرفت. وقتی در خلسه ای تفکربرانگیز رمان را تمام کردم به قولی که برای برگردان چند صفحه ای از آن به فارسی داده بودم افتادم. انتخاب چند صفحه از یک رمان سیصد صفحه ای کار ساده ای نیست بویژه رمانی که هر صفحه اش من را برای ترجمه وسوسه می کرد. بالاخره تکه ای از رمان را که به شکل مستقل قابل خواندن است انتخاب کردم با عنوانی که در پیشانی این مطلب از خودم برایش گذاشتم. این را لازم است بدانید که رمان تماما در مورد شهر کوچکی است در جنوب آلبانی که تاریخ دست به دست شدنش از یک اشغالگر به یک اشغالگر دیگر (ترک، ایتالیائی، یونانی، آلمانی) در این قصه آمده است. اما پیش از خواندن بخش انتخابی من (صفحات صد و پنجاه و سه تا صد و پنجاه و نه) این یک تکه کوتاه را که در صفحات پایانی کتاب (صفحه دویست و هشتاد و نه) آمده بخوانید تا با شهر سنگی "خیروکاستر" از زبان خود نویسنده آشنا شوید.
[شما دیگه کی هستین؟ چه جوریه که پرنده ها و کاه و کمل و درختها رو نمیشناسین؟ مال کجا هستین؟
مال اون شهری که اونجاس. هرچی میدونیم راجع به سنگه. مثل آدما میمونن، سنگا. سنگا هم یا جوونن یا پیرن، سختن یا نرمن، صاف و صوفن یا زمخت، سوراخ سوراخن یا آبله رو، چاله چوله دار یا رگ رگی، ناقلا یا قابل اعتماد تا پات اگه لیز خورد نگرت داره، یا بی وفا و شادمان از بدبیاریهات، یا وفادار و آماده به خدمت در پی ساختمانها، قرن اندر قرن، یا بدخو، عبوس، مغرور و در انتظار نوشته ای برای تبدیل شدن به سنگ قبر، یا فروتن، جان فدا، بدون چشمداشت پاداشی، صف کشیده بر زمین در ردیفهای بی پایان سنگفرشها مثل آدمهای بی نام و نشان، بی نام و نشان تا پایان زمان.]
***
یکی از آن روزها که شهر بیحکومت مانده بود یک هواپیمای ناشناس در آسمان، از سمتی که هیچوقت هیچ هواپیمائی نمیآمد، پیدا شد. شاید همان خلبان رهگم کردهای بود که هفته پیش یک مشت اعلامیه به زبان آلمانی ریخت که با این عبارت شروع میشد «همشریهای هامبورگی!».
در روزهای اخیر ظهور هواپیماهای رهگم کرده در آسمان شهر ما عادی شده بود. شاید بعد از نبرد از مسیرشان دور میافتادند یا شاید بجای پرواز به طرف دشمن تظاهر به این میکردند که از مسیرشان دور افتادهاند. در اولین فرصت، بخصوص اگر هوا بد بود، با جدا شدن از هواپیماهای دیگر، از مسیر پرواز تعیین شده بیرون میزدند و آنقدر در آسمان علافی میکردند تا وقت پروازشان به پایان میرسید. کارشان خیلی شبیه کار خود ما بود که بعضی روزها به جای رفتن به مدرسه آنقدر لفتش مى داديم تا وقت ناهار میشد و به خانه برمى گشتيم.
هواپیمای ناشناس که به نظر خسته و بیحوصله میآمد داشت به آرامی پرواز میکرد. لابد از جبهه جنگ میآمد، گرچه مسیر آمدنش جای شک میگذاشت. بعدها، وقتی مردم سعی کردند بفهمند که چرا خلبان بیخیال به یکباره بمبی روی ما انداخت حدس زدند که باید خلبان متوجه شده باشد یک بمب اضافه آورده است (معمولا خلبانان رهگم کرده بمبهایشان را در اعماق جنگل یا بر کوهستانها میانداختند)، او باید وقتی همچنان در پرواز بود به خودش گفته باشد «خُب، چرا نیناندازمش روی شهری که حتی اسمش را هم نمیدانم؟». و انداختنش.
این بار شهر تاب تحمل این ضربه را نداشت. در طول روزهای بلند بیتفاوتی، نیروی تخیلِ لولهی بلند توپ ضدهوائی قدیمی به غلیان آمده بود. شوق سرکوب شدهی درگیر شدن در نبرد هوائی، آمادهی بیدار شدن، در درون او خفته بود. و بخصوص وقتی هواپیماهای ناشناس بر فراز شهر پرواز میکردند، وسوسهی شلیک به متجاوزین سخت در آن قوت میگرفت.
یکی از آن روزهای معدود بود که ما برای بازی بیرون رفته بودیم. نسبتا دور بودیم، نزدیک قلعه نظامی شهر، کنار خانهی تکافتادهی اَودو بابارامو، توپچی پیر. اغلب در پناهگاه یا قهوهخانه، اَودو پیر داستانهای زمان جنگ را تعریف میکرد، و ما گرچه در دست او هیچوقت بجز کدو و خیار ندیده بودیم، حالا گلولهی توپ به کنار، معهذا همه احترامش را نگهمیداشتند.
ما داشتیم درست جلو در خانه اَودو بازی میکردیم که صدای هواپیمائی را شنیدیم. برخی از رهگذران ایستادند و دستشان را به دنبال یافتن هواپیما سایه چشم کردند.
یکیشان گفت «اینهاش!»
«شکل هواپیمای ایتالیائیه.»
عمو اَودو و همسرش دم پنجره آمدند. رهگذران دیگر هم در خیابان ایستادند به نگاه کردن.
هواپیما آرام پرواز میکرد. صدای هومِ بلند و تیز موتورهایش موجوار میآمد. سکوت بر تماشاگران مستولی بود. بعد ناگهان کسی به سوی پنجرهی باربارامو سر برگرداند و فریاد زد «عمو اَودو، چرا یک بار با توپ ضدهوائی ما شلیک نمیکنی؟ بزن این خوک سرگردون رو که اون بالاست.»
جماعت به پچپچه افتاد. ما بچهها اما، قلبمان از هیجان به تپش افتاده بود.
دو سه تا صدا فریاد زدند «آره، بندازش پائین، عمو اَودو.»
عمو اَودو از پنجره جواب داد «چرا پا روی دم سگ بذاریم. ولش کنیم بره؟»
ما همه با هم فریاد زدیم «بجنب عمو اَودو، بندازش پائین.»
یک نفر گفت «خفه! بچههای شیطون. ساکت!»
«چرا ساکت باشن؟ حق با اوناس.»
«بندازش پائین، اَودو. توپ ضدهوائی اون بالا افتاده. بدون اینکه کاری بکنه.»
هارلیا لوکا، از میان جمعیت پرسید «چرا دنبال دردسر بگردیم؟ بهتر ولش کنیم. بدتر عصبانیش میکنیم تا با بمب تکه تکهمون کنه.»
«به اندازه کافی تکه تکهمون کردن، پسرجان.»
اول چهرهی اَودو باربارامو تیره شد ولی بعد جان گرفت. یک رگ باریک آبیرنگ روی پیشانیاش بیرون زد. سیگاری گیراند.
ایلیر در حالتی نزدیک به گریه فریاد زد «بندازش زمین، عمو اَودو.»
ناگهان یک چیز سیاه از شکم هواپیما رها شد و چند ثانیه بعد صدای انفجاری آمد.
بعد چیزی چنان چشمگیر رخ داد که هرگز انتظارش را نداشتیم. جمعیت خشمگین شروع کرد به فریاد زدن « اَودو، این سگ کثیف رو بندازش زمین.»
عمو اَودو آمده بود دمِ در. چشمانش برق میزد. مرتب آب دهانش را قورت میداد. همسرش، نگران به دنبالش بود. هواپیما به آرامی بر فراز شهر در پرواز بود. اَودو به خودی خود در میان جمعیت به سربالائی منتهی به قلعهی نظامی شهر کشیده میشد.
از هر طرف فریادی شنیده میشد «این خوک رو بنداز زمین!»
جاده مستقیما به برجی میرسید که ضدهوائی بر فرازش قرار داشت. عمو اَودو، که حالا در سر صف قرار گرفته بود، از دروازهی قلعه وارد شد.
ما بچهها فریاد میزدیم «بجنب عمو اَودو، بجنب قبلا از اینکه در بره.»
ما بچه ها را نگذاشتند برویم داخل. ما همان بیرون ایستادیم، در حالیکه بیصبرانه دستهامان را به هم مالیدیم چون میدیدیم که هواپیما داشت به طرف کوهستان دور میشد.
همه داد زدند «داره میره، داره میره.»
اما ناگهان هواپیما چرخید و دوباره شروع کرد به نزدیک شدن. واقعا انگار الکی چرخ میزد.
فریادهای ناگهانی از دور بگوشمان رسید «عینکش! عینکش!»
«زودباش. عینکش!»
«عینک عمو اَودو!»
یک کسی مثل تیر از تپه پائین دوید و یک لحظه بعد در حالیکه عینک کهنهی عمو اَودو را به دست داشت با همان سرعت بالا کشید.
یکی فریاد زد «دیگه نزدیکه بزنه!»
«هواپیما داره برمیگرده!»
«مثل یک بره به غسالخانه!»
«شلیک کن، عمو اَودو. منفجرش کن!»
توپ ضدهوائی قدیمی شلیک شد. صدایش از فریاد ما قویتر نبود. قلبمان از شوق میتپید. حالا همه داشتند فریاد میکشیدند، حتی پیرزنها.
دوباره شلیک شد. ما بعد از شلیک اول منتظر بودیم هواپیما سقوط کند، اما نه. هواپیما داشت به آرامی به گردشش روی شهر ادامه میداد. انگار خلبان توی چرت بود. عجلهای نداشت.
وقت سومین شلیک هواپیما درست روی میدان مرکزی شهر بود.
صدای خشنی گفت «حالا دیگه میزندش! همین جاست، درست دمِ دماغمون!»
« بزن این سگ کثیف رو!»
«بزن این مادر قحبه رو!»
اما تیر به هواپیما نخورد. هواپیما به طرف شمال دور شد. توپچی، پیش از اینکه هواپیما کاملا از تیررس دور شود چند توپ دیگر هم در کرد.
یکی گفت «هنوز لِمش دست عمو اَودو نیامده.»
«تقصیر نداره. به توپهای قدیمی عادت داره.»
ایلیر پرسید «چی؟ به توپهای ترکی؟»
«ممکنه.»
ما آه میکشیدیم. گلویمان خشک بود.
توپ ضدهوائی دوباره در رفت ولی هواپیما دیگر خیلی دور بود. یک بیتفاوتیِ نفرت انگیزی در مسیر پروازش بود.
یک کسی داد زد «خوک داره در میره.»
اشک از چشم ایلیر فواره زد. از چشم من هم. وقتی آخرین توپ شلیک شد و مردم شروع به متفرق شدن کردند یک دختربچه هق هقکنان به گریه افتاد.
مردمی که به برج رفته بودند حالا داشتند برمیگشتند، با عمو اَودو پیشاپیش آنها. او رنگش پریده بود. دستهایش، وقتی با دستمالی پیشانیش را خشک میکرد، میلرزید. چشمان گودافتادهاش دودو میزد و نگاهش به هیچ جا نبود. همسر پیر اَودو از میان جمعیت راه باز کرد و به سوی او رفت.
گفت «بیا عزیز دلم. بیا و دراز بکش. باید خیلی خسته باشی. این کار کار تو نیست. آونهم با اون بیماری قلبیات. بیا.»
عمو اَودو میخواست چیزی بگوید ولی نتوانست. دهانش خشک بود. تنها وقتی از درگاهی خانهاش گذشت توانست به عقب سر بگرداند. در حالیکه آروارهاش نیمی به لبخند و نیمی به درد باز شده بود با زحمت زیاد زیرلبی گفت «نباید اینجوری میشد.»
مردم راه افتادند.
توپچی در حالیکه به آنها که مانده بودند خیره شده بود تکرار کرد «نباید اینجوری میشد.» انگار از آنها، پیش از اینکه با شکست تنهایش بگذارند تائیدیه میطلبید.
پسرکی به او گفت «نگرانش نباش، عمو اَودو. یک روزی هم نوبت ما میرسه. و انوقت دیگه خطا نمیزنیم.»
عمو اَودو در خانهاش را بست.
جمعیت متفرق شد.