نمیدانم هیچوقت رمانی خواندهاید که هر صفحهاش مثل جرعهای شراب در جانتان بنشیند و از یک طرف نتوانید زمینش بگذارید، و از طرف دیگر دلتان نخواهد خودتان را از لذت جرعه جرعه نوشیدنش محروم کنید؟ با این که رمان خوب کم نمیخوانم (که معمولا هم در همین صفحه در بارهشان مینویسم) ولی از مدتها پیش که رمان کوتاه «خاطرهی فاحشههای غمگین من» نوشتهی «گابریل گارسیا مارکز» را خواندم تا همین چند روز پیش که رمان «واقعهنگاری سنگی» را به دست گرفتم این احساس شیرین و سکرآور از خواندن هیچ رمان دیگری به من دست نداده بود.

رمان «واقعهنگاری سنگی»، نوشتهی قصهپرداز نامدار آلبانیائی «اسمائیل کاداره» که با تلفظ درست نام فامیلش آشنا نیستم، اولین بار سی و پنچ سال پیش در آلبانی منتشر شد و بیست سالی از انتشار اولین برگردان انگلیسی آن میگذرد، اما برگردان تجدیدنظر شدهی تازهای از آن، همین امسال در انگلستان درآمده است که نسخهای از آن را فعلا در دست نوشیدن دارم!
تا با قلم سکرآور او آشنایتان کنم جرعهای از این شراب ناب را به کامتان میچشانم که اگر به دلتان نشست خودتان سری به خُمخانهاش بزنید:
[بیرون، شبِ زمستانه شهر را در باران و مِه و باد پوشانده بود. تپیده در زیر لحافم به صدای خفه و یکنواخت باران که بر سقف خانهمان میبارید گوش میدادم.
قطرات بیشمار باران را که از سقف شیبدارمان فرو میچکیدند اینگونه میدیدم که به سمت زمین میدوند تا دیگرباره به شکل مِه به بالاها، به آسمان روشن برگردند. آنها نمیدانستند که یک تلهی زیرکانه، یک ناودانِ روئی، سرِ گردنه منتظرشان است. درست موقعی که به همراه هزاران قطره دیگر میخواستند از لبهی بام به زمین بجهند ناگهان خود را در تلهی یک تنپوشهی باریک مییافتند با این پرسش در دهانشان که «کجا داریم میریم؟ کجا دارن مارو میبرن؟» بعد، پیش از اینکه بتوانند از آن مسابقه جنونآمیز سلامت در بروند در زندانی گودافتاده اسیر میشدند، در آبانبار بزرگ خانهی ما.
در آنجا زندگی شادمانه و آزاد قطرات باران پایان میگرفت. در آبانبار تیره و بیصدا، با غمی دلگیر گسترههای پهناور آسمان، شهرهائی که از آن بالاها نظاره میکردند، و افقهای شُسته در رعد و برق را به یاد میآوردند که دیگر هرگز آنها را نمیدیدند. از آن پس، تنها تکهای از آسمان را که میدیدند، از کف دست من بزرگتر نبود، آن هم وقتی که من آئینهی جیبیام را به کار میگرفتم تا خاطرهی زودگذر آسمان بیپایان را بر سطح آبانبارمان بتابانم.
قطرات باران، روزها و ماههای آزگار در آن پائین میمانند تا مادرم، سطل به دست، آنها را که در تاریکی گیج و گم بودند، بیرون بکشد و لباس، پلکان و کف اتاقمان را با آنها بشوید.
ولی در آن لحظه، آنها چیزی از سرنوشتشان نمیدانستند. شادمانه و پر سروصدا بر بامها میلغزیدند، و من وقتی آوای رهایشان را میشنیدم دلم برایشان میگرفت...]