خبر، اگر از دیار از دست شدهمان برسد، یا بوی مرگ میدهد یا از مرگ بدتر، که همان شلاق و سنگسار و دیگر جلوههای نانجیب تقدس یافته در شریعت اسلامی است.
اسم و رسم و آدرس ایمیل و نشانی وبلاگم را در جدول داده شده از سوی «گزارشگران بدون مرز» مینویسم و دکمه را میفشارم و امضایم را به امضای هزاران هزار معترض دیگر میافزایم تا شاید وجدانم را از شنیدن و خواندن خبر اعدام قریب الوقوع دو روزنامهنگار جوان کُرد، «عدنان حسنپور» و «عبدالواحد بوتیمار» تسکین دهم، و به خودم گفته باشم اگر کاری از دستت بربیاید شانه خالی نمیکنی. ولی از آنسوی دیگرِ وجدانم، کسی ندا در میدهد که این را هم بگو که به ناکارآئی این امضاء و اینگونه طومارنویسیها مدتهاست واقفی. آن دورهای که صدای معترضین به گوش کسی میرسید و تاثیری گاها تعیین کننده داشت، دنیای معترضین اینگونه آشفته و بیسامان نبود و خصومتهای شخصی و گروهی به اصلیترین انگیزهی تحرک آنها بدل نشده بود. آن روزها جهان اگر از دهان ما معترضین رنجی را که بر «سعیدی سیرجانی» رفته بود نمیشنید ممکن بود هرگز از این واقعیت دردناک آگاهی نمییافت؛ اگر جهان از آن نامردمی که بر «فرج سرکوهی» روا داشته شده بود از زبان ما آشنا نشده بود ممکن بود او نیز به سرنوشت «سیرجانی» اسیر میآمد و هرگز روی آزادی را نمیدید. آن روزِ ما، اما با امروزمان تفاوتی ماهوی داشت. آن روز، وقتی «عباس معروفی» که در وطن اسلامزدهی ما به بیحرمتیِ زندان و شلاق محکوم شده بود از این تحقیر گریخت و به دنیای معترض ما پناه آورد من و همین نسیم خاکسار که هر دو در آن روزها نه تنها عضو، بلکه از دبیرانِ «کانون نویسندگان ایران در تبعید» بودیم با اینکه هیچگونه سابقه آشنائی، نه از نزدیک و نه از دور، با «معروفی» نداشتیم، و نه از نظر فکری و عقیدتی به او نزدیک بودیم، با شاخه گلی در دست به دیدارش در آلمان رفتیم و به او و خانوادهاش خیرمقدم گفتیم. آن روزها، دنیای معترضین وسعتی به مراتب گستردهتر از این داشت که امروزه شاهدش هستیم. مورد دفاع از «اکبر گنجی» در خارج از ایران، وقتی او در زندان رژیم اسلامی در اعتصاب غذائی تا دم مرگ قرار داشت را امروزه میتوان یک مورد استثنائی برشمرد چرا که پس از آن در مورد هیچ انسان در بند دیگری هیچ حرکت چشمگیری از معترضینی که ما باشیم سر نزد. اتحاد عملی که لازمهی هر حرکت اعتراضی است مدتهاست از دستور کار همه حذف شده است.
همین «اکبر گنجی»، و همفکر دیگرش، «محسن سازگارا» که او هم تجربهی دردناک مشابهی را در زندان رژیم از سر گذرانده بود و مثل او از دام مرگ گریخته بود، وقتی به خارج رسیدند رابطهشان به یک نشست و برخاست ساده هم نرسید چه رسد به همکاری برای مبارزه با رژیمی که هر دو از آن روی برتافتهاند. این را صرفا به نمونه آوردم و قصدم از نام بردن این دو هرگز شماتت ایشان نیست چرا که هر دو به نیکی از احترام من به خودشان آگاهند. رابطه «معروفی» و «سرکوهی» و کسانی که برای رهائی این دو فریاد سردادند هم امروز رابطهای در خور رابطهی دو دسته از درد کشیدگانِ درمان آشنا نیست.
این را نوشتم تا بگویم شرائط امروز ما با شرائط همین هفت هشت سال پیش چه تفاوت بنیادینی کرده است. ما در شرائط امروز جهانی، از دردکشیدگان درمانآشنا، به دردکشیدگان ناآشنا با درمان بدل شدهایم و روز به روز هم از درمان دردمان بیشتر فاصله میگیریم.