۳۰/ شب/ درونی و بیرونی/ کاخ پیران ویسه
هومان، نگران و شتابان به تالار در میآید. پیران خشمگین و دلمشغول به او فرمان میدهد.
پیران: سی سوار زبده و تیز چنگ فراهم آور، با سی بارهی تیزتک و بادپا، تا پیش از آنکه کیخسرو از مرز بگذرد و به ایرانزمین پای بگذارد راه بر او ببندند.
هومان: در دم آماده خواهند بود برادر!
پیران: من خود با آنها خواهم بود.
پیران و در پس او هومان از تالار به ایوان می آیند. گلشهر، نگران، راه بر همسرش می بندد.
گلشهر: با سرنوشت مستیز مرد ِمن. تو خود آنها را از چنگال مرگ رهانیدهای، چه شد که راه بر گریزشان از سرزمین مرگ می بندی؟
پیران: برای گریز از مرگ بانوی من! اگر کیخسرو تاج ایران بر سر نهد دیر نیست که دیگر بار دو همسایه در برابر هم به کینه صف بکشند و خون هزاران هزار بیگناه به دستاویز خونخواهی سیاووش بر خاک بریزد.
[آمیزه]
۳۱/ پگاه/ بیرونی/ کرانهی رود گلزرّیون
پیران و سواران همراه، در تاریک روشن پگاه به رود گلزریون می رسند. رودی ژرفبُن و کوتاهپهنا. سواران، چون تار و پود بر کرانه پراکنده می شوند. گیو و کیخسرو در پناه خرسنگی خفتهاند، با فرنگیس بر پاس ایستاده.
فرنگیس با دیدن درفش سپهدار توران، دوان بسوی گیو و کیخسرو می شود و خواب خفتگان را کوتاه می کند.
فرنگیس: برخیز ای مرد رنج کشیده که ترا روزگار گریز فرا آمده است. اگر بر تو دست یابند در کشتنت درنگ نورزند. و آنگاه من و پسرم را بسته تا پیش افراسیاب خواهند کشید.
گیو: شما دو، آماده گریز شوید، من آنان را از پیگردتان باز می دارم.
کیخسرو: حاشا که تنها رهایت کنم!
گیو: پس بر آن خرسنگ بمان و نظاره کن.
گیو سوار می شود و بر کرانهی رود می تازد. پیران در آنسو چشم باو دارد.
پیران: زمانه بر تو سر آمده است که اینگونه تنها به رزمگاه درآمدهای.
گیو: ای ترک بد نژاد، بدین سوی آی تا رزمآوری بیاموزمت.
پیران: بمان تا بیایم!
پیران، سواره برآب می زند و خود را بدانسو می کشاند. گیو تا رسیدن او به کرانه درنگ می کند و آنگاه نبرد تن به تن آغاز می شود.
در هنگامه رزم، گیو به خم کمند، سر پیران را بدام می آورد و او را از اسب سرنگون می کند. سواران ِ زبدهی پیران آهنگ رزم می کنند و به آب می زنند. چندی با تیر کیخسرو بآب در می افتند و باقی عقب می کشند. گیو، پیران را بسته تا خرسنگ بر زمین میکشد و از اسب فرود می آید. خنجر از نیام بر می کشد و بر سینه پیران که بیهُشوار بر خاک غلتیده است می نشیند.
گیو: سیاووش بگفتار تو سر بدا د و سزاست اگر من سر از تنت جدا کنم.
پیران روی از گیو بر میگرداند و به کیخسرو و فرنگیس می نگرد.
پیران: شما خود به آنچه من برای تیمارتان کشیدهام آگاهید. [به فرنگیس] و تو خود آگاهی به آنچه من برای سیاووش کرده بودم.
گیو بانتظار فرمان از کیخسرو لختی درنگ می کند. فرنگیس خُود از سر بر می گیرد و گیسوافشان و اشکریزان در کنار پیران زانو می زند.
فرنگیس: [به گیو] تو برای یافتن کیخسرو رنج فراوان کشیدهای ولی بدان که پس از پروردگار نگهدار کیخسرو این پیر پهلوان بوده است. دست از او بدار و زینهارش را بپذیر.
گیو: من به ماه و تاج و تخت شهنشاهی سوگند خوردهام که گر به او دست بیابم زمین را بخونش ارغوانی کنم. چگونه می توانم سوگندم را بجا نیاورم اکنون که او را بزیر زانو میدارم.
کیخسرو گام پیش می نهد و دست بر شانهی گیو می گذارد.
کیخسرو: بر سوگندت بمان پهلوان! گوش او را به خنجر بگز و خونقطرهای بر خاک بریز تا سوگندت را بجا آورده باشی.
گیو زانو از سینهی پیران بر میدارد و با نیش خنجر پَر گوش پیران را میگزد. خونقطرهای روشن و ارغوانی بر خاک تیره میچکد و فرو می نشیند.
[فروهش]
[برآیش]
۳۲/ روز/ بیرونی/ هامون
افراسیاب و سواران انبوهش که تازنده بدنبال فرنگیس و کیخسرو در شتابند، در میانهی راه به پیران و سوارانش بر میخورند. گروه کوچک سواران زبدهی پیران با درفشهای نگونسار و رخسارههای دژم، در پس ِ پشت پیران به آرامی میرانند. پیران گرد گرفته و خونآلود، با دستهای بسته به پالهنگ از پشت، پیشاپیش گروه است.
افراسیاب: چه بر تو رفته است، پهلوان پیر؟
پیران: آنچه می باید بر ریزندگان خون سیاووش می رفت، سرور من!
افراسیاب خشماگین به هومان که در کنارش ایستاده است فرمان میدهد.
افراسیاب: بند از دست برادر پیرت بگشا!
پیران: مرا به خودم بگذار سرورم. من بیش از آنکه به زیر بند باشم به زیر سوگند هستم.
افراسیاب: پیرانهسر چه میبافی پیران؟
پیران: سوگند یاد کردهام که مگذارم جز گلشهر، همسرم دستم را بگشاید.
افراسیاب خشمزده و دیوانهوار بر او بانگ می زند.
افراسیاب: همان که شایستهای تا زن از دستت بند بگشاید!
افراسیاب به اسبش نهیب می زند و میراند. هومان و سپاهیان در پی او میتازند و پیران و سوارانش را بر جای میگذارند.
۳۳/ پسین/ بیرونی/ کرانهی جیحون
گیو و کیخسرو و فرنگیس به کرانهی جیحون - مرز توران و ایرانزمین – میرسند. رود، خروشان و کف بر لب، راه بر آنها بسته است. کشتی کوچکی، بادبان برافراشته، بر لنگرگاه کرانه گرفته است و باژخواه، مردی جوان، بانتظار گذرندهای ایستاده.
گیو: [به باژخواه] بشتاب و شاهزاده را از جیحون گذر ده!
باژخواه: آب روان، چاکر و شاه نمی شناسد، سردار!
گیو: آنچه به تاوان خواهی بگو.
باژخواه بهانهجوئی می کند.
باژخواه: یک از این چهار؛ زرهی که به تن داری، دو دیگر، اسبی که شاهزاده بر آن سوار است، سه دیگر، افسری که به سر دارد، و یا این بانوی بزرگوار!
گیو: بیگمانم که خرد از کف نهادهای. آب خروشان ما را و کشتی ترا، هرزهگوی بیمقدار!
کیخسرو، نگران از در رسیدن تورانیان، سواره به آب خروشان میزند. گیو و فرنگیس در برابر نگاه حیران باژخواه، در پی او جیحون را سواره در می گذرند.
باژخواه، ناباور و شگفتزده، چشم از سواران که در آنسوی جیحون به خشکی در آمدهاند می گیرد و افراسیاب و سپاهیانش را می بیند که تازان به کرانه نزدیک می شوند. باژخواه در برابر افراسیاب زانو میزند و زمین ادب میبوسد.
افراسیاب: کسانی امروز برآب گذاشتهاند؟
باژخواه: آری سرور من. سه کس با سه اسب.
افراسیاب: چگونه؟
باژخواه: همانگونه که شما بر زمین میگذرید!
[آمیزه]
□◊□