با یاد زندهنام فریدون رهنما
□◊□
در این نوشته، برابرهای پیشنهادی تازهای برای برخی واژگان سینمائی بکار رفته است:
آرایه [صحنه] Scene
برآیش Fade-in
فروهِش Fade-out
آمیزه Dissolve
واگرد Flash-back
کارنامه [تیتراژ] Credits
نرمآهنگ Slow Motion
برنهاده Superimposition
□◊□
کیخسرو بر مرگ پیران سخت اندوهناک شد و گفت:
افسوس بر والاگهری که درون پلیدیها میزیست و فرشتهای که میان اهریمنان جای داشت. به خداوند سوگند، اگر زنده بر او دست مییافتم، حقوقش را پاس میداشتم و پاداشش را به نیکی میدادم.
تاریخ ثعالبی
□◊□
به نام خِرَد
آرایهی آغازین
نیمشبی قیرگون و سرد و بیستاره. ماه، باریکمیان و کمسو، تسلیم ابرهای زنگاری است. زوزهی باد در سکوت هراسناک دَد و دام افتاده است. بادِ غوغاگر، از سرشاخههای باغچهی سرائی دهقانی می گذرد و دریچهی کوچک پنچرهی کوچک پنجره اتاقی را به قاب آن میکوبد. جام پنجره در میشکند و خراشنده و پر صدا فرو میریزد و خواب شاعر را بر میآشوبد.
فردوسی هراسان و خویکرده از جا میجهد. بانویش ترسان بر او مینگرد.
فردوسی: مهربانم شمعی فراهم کن.
بانو: چه گاهِ شمع است؟
فردوسی: مردِ خواب نیم من امشب دیگر. شمعی چون آفتاب برآور!
بانو چراغی میافروزد. فردوسی دفتر بر میگیرد. بانو، می و انار و تُرنج و بِه، پیش میآورد و چنگ بدست می گیرد. می مینوشد و مینوشاند، و چنگ مینوازد.
فردوسی، موی و ریش پریشان در باد، در روشنای لرزانِ چراغ میسراید و بر دفتر میآورد.
[فُروهِش]
[کارنامهی فیلم بر پسزمینهای تیره میآید]
[برآیش]
□◊□
۱/ نیمشب/ درونی/ خوابگاه سپهسالار توران
پیران ویسه، لرزان از خواب میجهد. گلشهر، بانوی پیران، پرسان و نگران چشم بر او دارد.
پیران: شگفت رؤیائی دیدهام، همسرم. سیاووش را شادمان بخواب دیدم درخشانتر از آفتاب که میگفت چند خُسبی تو، برخیز و به جشن کیخسرو درآ.
گلشهر: کیخسرو؟ باشد که فرنگیس فرزندی آورده باشد!؟
پیران: آری. پسری از سیاووش. و او در خواب دوشین از من خواست که کیخسرو بنامیمش.
گلشهر بر می خیزد و روزجامه بر تن میکند.
۲/ نیمشب/ درونی/ خوابگاه فرنگیس
فرنگیس بر تخت غنوده است. کیخسرو، نوزاد، که بُرز و بالایش به کودکی یکساله میبرازد در کنارش است. دو خاتون با چشمان بادامی در دو سوی تخت به خدمت ایستادهاند.
گلشهر در پای تخت بزانو در می آید و اشکبار دست به نیایش بلند می کند.
گلشهر: براستی گوئی تاج کیان جز او را نشاید. دریغا سیاووش که فریب گرسیوز و بیداد افراسیاب زینهارش نداد تا خود فرزند خویش را کیخسرو بنامد.
فرنگیس با شنیدن نام سیاووش اشک به دیده می آورد.
۳/ بامداد/ بیرونی/ ایوانِ کاخ فرنگیس
کیخسرو بر گاهوارهای زرین خفته است با دو کنیزک بر دو سوی گاهواره. فرنگیس نشسته بر کرسی، پیران ویسه را انتظار میکشد. پیران سواره به باغ کاخ در میآید و تا ایوان پیش میراند. از اسب به زیر می آید و به احترام سر خم میکند. پلکانی چند را تا ایوان می پیماید و یکسر بسوی گاهواره میرود. زانو میزند. چشم بر نوزاد خفته میدوزد. اشک از چشمش چون آب از چشمه، میجوشد. خشمش را فرو میخورد، پایهی گاهواره را میبوسد و بر میخیزد.
فرنگیس اشکبار است. پیران دست به قبضه شمشیر میبرد و چشم در چشم فرنگیس می دوزد.
پیران: بانوی بردبار فرنگیس! مرا ببخش که اینگونه جسورانه در مقابل تو به نفرین پدرت و ولینعمت خودم، افراسیاب دهان می گشایم. یاد سیاووش و قتل ناجوانمردانهاش قلبم را میدرد و جز نفرین بر زبانم نمیگردد. بخدای سوگند که اگر از این سخن جانم بگسلد و افراسیاب بچنگ نهنگم بسپارد نخواهم گذاشت گزندی به این شاهزاده برساند.
[آمیزه]
۴/ روز/ درونی/ تختگاه افراسیاب
به اشارهی افراسیاب، پادشاه تورانزمین، تختگاه از دیگران پرداخته میشود. پیران ویسه بر کنار تخت منتظر میماند تا آخرین نفر، تختگاه را ترک میکند.
پیران: مژده باد بر تو که دوش بندهای دیگر بر بندگان درگاهت افزوده شد. بندهای که از خوبی جز از تو به کس نماند.
افراسیاب لختی در او می نگرد و آهی سرد بر لب می آورد.
افراسیاب: من از این نوزاد سخنهای بسیار شنیدهام. آیندهبینان گفتهاند که از تخمهی تور و کیقباد پادشاهی سر بر میآورد که جهانرا بدو نیاز آید و توران زمین بر او نماز برد.
پیران: خورشیدفشا! دل از اندیشهی بد بپرداز و به گفتار بیهودهگویان دل مسپار. پشیمانی از ریختن خون سیاووش تو را بس نیست؟
افراسیاب: آنچه بودنی بود، شد. غم و رنج و اندیشه را چه سود؟ او را به تو وا میگذارم. به نزد شبانان به کوه بفرستش تا در این انجمن نماند. مگذار بداند که کیست و چرا بدیشان سپرده شده است. اگر هُشیارش نسازند از گذشته جویا نشود.
۵/ پگاه/ بیرونی/ دامنه کوه قُلا
چراگاهی سبز با گوسپندان و میشان و بزان در چرا، و سیاهچادرانی چند بر دامنه. شبانزادهای با دیدن شش سوار در افق چراگاه بسوی سیاهچادر بزرگ میدود.
شبانزاده: پدر! پدر! دارند می آیند.
شبان، کهن مردی سپیدریش، از چادر برون می آید و به سواران که اینک در دیدرساند مینگرد.
شبان: [با خود] این پیران ویسه سپهسالار است با برادران کهترش. آنکه از پس می آید کیست؟ فرنگیس آیا؟
پیران و برادرانش، پیلسَم و هومان و نَستیهن و کُلباد، در پیش و خاتونی نوزاد در آغوش، از پس میرسند. شبان زانو بر زمین میزند و بر پیران نماز میبرد. پیران اندکی پیش میراند.
پیران: اینک کیخسرو با دایهاش! چشم دارم که امانتدار من باشی. چون جانِ پاک، و بدور از چشم باد و خاک نگاهش میدار.
شبان به تسلیم سر خم میکند. پیلسَم به اشارهی پیران کیسهای نقدینه در کف او میگذارد. شبان دیگر بار نماز میبرد و عنان اسب دایه را بدست میگیرد. دایه از اسب به زیر می آید. پیران و برادران کهترش تا دایه و نوزاد در سیاهی سیاهچادر گم شوند بر جای میمانند و آنگاه رکاب میکشند و بر پهنهی دشت میتازند.
[فروهش]
[برآیش]
۶/ روز/ بیرونی/ پهندشت نیمروز
سپاهی کلان، سخته و آراسته، با سنانها و تیغهای الماسگون، بر پهندشت نیمروز راهی است. هوا از گرد ستوران آبنوسگون، و زمین از بسیاری ِ پرچم و درفش رنگارنگ است. طلایه، با درفش بنفش نیمروز، هفت کمندرَس از پیش میراند. رستمدستان، آب در چشم و سوگوار، پیشاپیش لشگر نیمروز است. در پس ِ پشت لشکر نیمروز، سپاه کابل با درفشهای زرد بر میمنه، و سپاه کشمیر با درفشهای سرخ بر میسره، به تمامی گوش بفرمان تهمتن میرانند. طلایه با دیدن سوارانی که در افق دشت پدیدار میشوند درنگ میکند. با اشارهی رستم طلایهدار میانی به تاخت بسوی افق میتازد. از سواران ایستاده در افق، مرزبانی جدا میشود و به پیش میتازد. دو سوار در میانهی راه به هم میرسند.
طلایهدار: سپهدار رستم زال است که به سوگواری سیاووش به دیدار پدرش کیکاووس می رود.
مرزبان: کدامند آن سرخدرفشان و زردپرچمان که در پس ِ پشت می تازند؟
طلایهدار: سپاه کشمیر است و سپاه کابل که در سوگ سیاووش پروردهی رستم به یاری او آمدهاند.
مرزبان: سوگواری در راه است یا خونخواهی؟
طلایهدار: هردوان!
مرزبان لختی درنگ میکند. طلایهدار زنگ آهنگ، سخن آغاز میکند.
طلایهدار: به نام رستمدستان، جهانپهلوان تاجبخش، راه را بگشائید.
مرزبان به کهتری سر فرود میآورد.
مرزبان: درود بر جهانپهلوان باد. راه هیچگاه بر او ناگشوده نبوده است.
طلایهدار و مرزبان واگرد میکنند و هر یک بسوئی که آمده بود باز میشتابد.
۷/ پَسین/ درونی/ تالار کاخ کیکاووس
کیکاووس برهنهسر و اشکبار به پیشباز رستم می آید. رستم پیشاپیش برادرش زواره و پسرش فرامرز خشماگین به تالار پا میگذارد و با دیدن چهره پریشان کیکاووس بیپروا لب به شکوه میگشاید:
رستم: اینک بار تلخ تخمی که از بدخوئی افشاندهای!
کیکاووس گریان رستم را در آغوش می کشد و سر به سینهاش میگذارد.
رستم: دریغ که اینبار مکر سودابه و عشق کور تو به این پتیاره خون بیگناه سیاووش را به باد داد.
رستم، کیکاووس را که از بسیاری ِ رنج و شرم یارای پاسخ ندارد پس میزند و با گامهای سنگین به تختگاه سودابه در آنسوی تالار میشتابد.
سودابه، ترسیده و زبانبریده، در پناه ندیمهگانش ایستاده است. رستم نعرهکشان به او نزدیک میشود.
رستم: بخدای که تو پیشاپیش این روز شوم را دیده بودی که به هر حیله سیاووش را از ایرانزمین راندی و به چنگ افراسیاب دیوسیرت درافکندی.
رستم چنگ در گیسوی بلند سودابه میاندازد و او را به تالار میکشاند و پیش از آنکه کیکاووس آنچه را به چشم میبیند باور کند خنجر بر گلوی سوگلیاش میگذارد و سودابه را به خونخواهی سیاووش سر میبرد.
رستم: به دادار ِ دارنده سوگند که تا بدینگونه از کشندگان سیاووش خون نریزم آسوده نگیرم.
[فروهش]
□◊□