[برگردان فارسی متن سخنرانی من در هفته گذشته در «موهلنبرگ کالج» آمریکا]
این واقعیتی شناخته شده است که سینمای ایران برای نزدیک به پانزده سال (۱۹۸۹-۲۰۰۴)، عرصهی سینمای روشنفکری جهان را درنوردیده، و جای پایش را در تاریخ سینما به جا گذاشته است. علیرغم همهی موانعی که سانسور رژیم اسلامی در ۲۷ سال گذشته بر سر راه سینمای ایران ایجاد کرد، بیش از پنجاه فیلم قابل ملاحظه در این دورهی پانزده ساله ساخته شدهاند که بیتردید دستکم بیست فیلم از میان آنها برای همیشه در تاریخ سینمای جهان خواهند ماند.
پرسشهای اساسی در این رابطه اینهایند: آیا ریشههای سینمای ایران را باید در فرهنگ اسلامی جستجو کرد؟ آیا این سینما به خاطر سیاستهای سینمائی رژیم اسلامی به نشو و نما رسید؟ یا اینکه ریشههای آن را میتوان در دو عرصهی بسیار موفقِ سینمای مستند، و سینمای کودکان و نوجوانان، که بسیار پیش از وقوع انقلاب اسلامی، شکوفا شده بودند یافت؟ گذشته از اینها، آیا این یک سینمای داستانی است یا یک سینمای مستند؟ آیا فرهنگ غنی شعر فارسی تاثیری بر شیوه قصهپردازی سینماگران ایرانی نداشته است؟ و پرسشهای دیگری در همین ردیف...
به هر حال، همانطور که مسلما خودتان میدانید برخی از فیلمنامهنویسان ترجیح میدهند قصهشان را با نوشتن صحنهی آخر آغاز کنند. همهی فراز و نشیبهای قصه بعدا در واگردها (flash-back) خواهد آمد. این شیوهای است که من هم برای بیان قصهی امروزم، «فراز و نشیب سینمای ایران» برگزیدهام.
همین چندی پیش بود که مقامات دولتی صنعت سینما در ایران، اصطلاح تازهای را جعل کردند تا تعریفی از سینمای مورد حمایتشان به دست بدهند: «سینمای معناگرا». آنها حتی بخشی در جشنواره سالانه سینمائی «فجر» با همین عنوان، برای مسابقه میان فیلمهای متعلق به سینمای به اصطلاح معناگرا ایجاد کردند. در طول سال گذشته آنها کوشیدند مشخص کنند چه فیلمهائی در این مقوله میگنجند یا نمیگنجند. اما هنوز این اصطلاح همانقدر مبهم است که از اول بود.
برای آدمی مثل من که فراز و نشیب سینمای ایران را پیش، و بویژه پس از انقلاب دنبال کرده است ساده است که بگویم آنها هرگز قادر نخواهند بود اصطلاح من در آوردی و بیمعنای «سینمای معناگرا» را تعریف کنند، زیرا این عبارت هیج نیست جز نامگذاری تازهای برای همان «سینمای اسلامی» در دههی اول انقلاب؛ اصطلاحی که مسئولیت هدر دادن سرمایههای کلان این مملکت، و به هرز بردن توانِ نسل اول فیلمسازان مذهبی، و نیز مسئولیت ممنوعیت کار برای فیلمسازان غیر مذهبی را در آن دهسال به عهده دارد.
حالا که به نظر میرسد به موضوع علاقمند شدهاید، وقت مناسبی است که واگردی به بخشی از مطلبی که خودم شانزده سال پیش در مجلهی انگلیسی «Index on Censorship» منتشر کردهام بزنم.
قرآن که گفته میشود کلام خداست که از دهان محمد، پیامبر مسلمانان، شنیده شده است حرفی در مورد سینما نمیزند گرچه این کتاب مقدس به موضوعات بسیار وسیعی پرداخته است. با این همه در مجموعهای که به عنوان سنّت پیامبر پس از مرگ او توسط حواریونش جمعآوری و تدوین شد اشاراتی به «تصویر» میرود. در یکی از آنها ظاهرا پیامبر گفته است که نقاشانی که به تقلید از خداوند چهره آدمی خلق میکنند در روز قیامت باید به آنها جان ببخشند، یعنی اگر آنها نتوانند چنین معجزهای بکنند در شعلههای آتش جهنم بلعیده خواهند شد.
چهارده قرن پس از پیامبر، حکومت اسلامی ایران برای اجرای احکام مقدس اسلام بر زمین، به وجود آمد. اولین گامهای انقلاب اسلامی با آتش زدن سینماها در سراسر ایران آغاز شد. حرکت انقلابیِ سینماسوزی، در سپتامبر ۱۹۷۸ با آتش زدن سینما رکس آبادان به اوج خود رسید تا شمائی از جهنم در مقیاس کوچکتر را برای کسانی که گفتههای مقدس پیامبر را نادیده میگیرند به دست دهد. سه مسلمان معتقد، فاجعه را با بستن درهای این سینما که بیش از ۴۰۰ نفر در آن مشغول تماشای فیلم بودند، سازمان دادند. حاصل غمانگیز آن، زنده زنده سوختن ۳۷۷ نفر مرد و زن و کودک بود که در وحشیانهترین هجوم به سینما و سینماروها رخ داد.
این زمینهای بود که در آن سینمای ایران به پیشواز انقلاب اسلامی رفت. امام خمینی، رهبر انقلاب، شخصا رابطهی سادهای با سینما داشت: این که غروب به غروب بنشیند و تصویر خودش را در اخبار تلویزیونهای جهان ببیند! اما وقتی به قدرت رسید پیشنهاد مشاورانش را برای دیدن دو فیلم از مصطفی عقاد، فیلمساز آمریکائی عربنژاد، پذیرفت. هر دو فیلم، «پیامبر» و «عمر مختار»، از همان تولیدات پر خرج سینمای هالیوود بودند، البته با موضوعات اسلامی. پس از دیدن این دو فیلم، خمینی یکی از آن جملات دوپهلویش را که بعدها در بیان آنها استاد بلامنازع شد بر زبان راند: «ما مخالف سینما نیستیم، ما مخالف فحشائیم.»
برای چندین سالِ تمام، تک تکِ مقامات رسمی سینمای ایران تلاش کردند تا تفسیر خودشان را از این جملهی پیامبرگونهی رهبر بر کرسی بنشانند. مکتبیهائی که امروزه خودشان را «اصولگرا» مینامند میگفتند معنای این حرف این است که «ما با سینما مخالفیم چون عینِ فحشاء است». همین حالا هم در میان مقامات ردهی بالای این رژیم کسانی هستند که مثل همفکران طالبانشان در رژیم قبلی افعانستان، معتقدند که سینما همان فحشاء است. اما آنها که در سالهای اولیهی پس از انقلاب، دست بالا را در پُستهای کلیدی وزارت ارشاد داشتند تفسیر دیگری از این جمله ارائه میدادند: «ما مخالف سینمائی هستیم که عینِ فحشاء است، نه مخالف سینمای اسلامی».
اما سینمای اسلامی دیگر چه صیغهای است؟ دهسال طول کشید تا آنها بفهمند که سینمای اسلامی همچون اقتصاد اسلامی و بانک اسلامی و امثال آنها، سرابی بیش نیست.
اولین مدیر بخش فرهنگی بنیاد مستضعفان، بزرگترین و ثروتمندترین نهاد حکومتی، یکبار تلاش کرد آن را معنا کند: «بهترین تعریف برای سینمای اسلامی این است که سینمای ما باید همانند حسینیه، تکیه و مساجد پایگاه نشو .و تبلیغ اسلام باشد.» برای این که نمونهای از سینمای اسلامی مورد اشارهی این آقا به شما ارائه بدهم ناچارم به فیلم «دو چشم بیسو» از محسن مخملباف اشاره کنم که پیش از آنکه او به رژیم اسلامی پشت کند و بعنوان یک فیلمساز مستقل کار کند ساخته است. در این فیلم مهمترین مشخصهی سینمای اسلامی مطرح شد: دخالت خداوند در سامان دادن به قصهی فیلم!
قصه فیلم این است که یک جوان تازه داماد به جبههی جنگ ایران و عراق فرستاده، و در آنجا شهید میشود. بعد قصه روی پدر داماد متمرکز میشود که به عبادت در روستایش شهره است. او فرزند کور مادرزادی هم دارد که معالجات در او بیاثر بوده است. حالا او پسر کورزادش را به مشهد میبرد و او را به ضریح میبندد و به ناگهان پسر به معجزهی امام هشتم بینائیش را، یعنی که به تلافی شهادت پسر دیگر در جبهه، بازمییابد.
در طول یک دهه، سالانه بیش از پنجاه فیلم سینمائی از این دست به عنوان سینمای اسلامی، یا به نام تازهاش سینمای معناگرا ساخته شد اما کمترین توجهی را نه در بازار داخلی و نه خارجی جلب کرد. این فیلمها چنان بیمعنا و بد ساخت بودند که حتی نمیتوانستند مردم مسلمان معتقد به رژیم اسلامی را هم به سالن سینما بکشانند. بیمحتوائی و بیخاصیتی آشکار سینمای اسلامی که سیاههی بلندی از فیلمهای بنجُل را به لیست بلند اینگونه فیلمها به تاریخ سینمای ایران اضافه کرد، به حدی بود که سیاستگزاران سینمای ایران را واداشت تا به شکست خود در زمینهی ارائه سینمای اسلامی، در تئوری و عمل، اعتراف کنند.
نتیجهی مستقیم این شکستِ آشکار این بود که مسئولین را واداشت تا درهای تا کنون بسته مانده به روی فیلمسازان غیرمذهبی را کمی باز کنند. به عنوان نمونهای از این تغییر، سه فیلم که برای سالها در توقیف بودند در جشنواره سینمائی فجر به نمایش در آمدند. فجر هفتم در ژانویه ۱۹۸۹، به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب اسلامی با ابعادی گستردهتر از همیشه برگزار شد. هر سه فیلم ساختهی فیلمسازانی بودند که از پیش از انقلاب در کارشان شهره بودند و هرگز سابقهی داشتن دیدگاه مذهبی نداشتند. داریوش مهرجوئی، سازندهی فیلم «گاو»، مطرحترین فیلم ایرانیِ پیش از انقلاب در جشنوارههای جهانی، اولین فیلم پس از انقلابش را با عنوان «مدرسهای که میرفتیم» در سال ۱۹۸۰ ساخته بود و نُه سال از توقیفش میگذشت. توقیف این فیلم نه به خاطر این بود که چیزی علیه رژیم یا مذهب اسلام در آن یافت میشد بلکه به سادگی از این رو بود که مهرجوئی یک فیلمساز مذهبی به شمار نمیرفت. دو فیلم دیگر هم همین مشکل را داشتند. «آب، باد، خاک» از امیر نادری و «باشو، غریبهی کوچک» از بهرام بیضائی هم پس از چند سال توقیف در چهارچوب فجر هفت، به عنوان نشانهای از شکست سیاستهای رژیم در ارائه سینمای مورد حمایتش، به نمایش در آمدند.
این آغاز یک دورهی تازه در تاریخ سینمای ایران بود که همچنان که گفتم برای حدود پانزده سال سینمای روشنفکری جهان را تحت تاثیر گرفت. هیچیک از کارگردانانی که در این دوره نامی از خود باقی گذاشتند جز محسن مخملباف ادعائی در مذهبی بودن نداشتند، و طُرفه اینکه همین یک نفر هم تا سینمای من در آوردی اسلامی را ترک نکرد به عرصهی سینمای جهانی راه نیافت!
بعد، رژیم اسلامی با فرصتطلبی شروع به بهره برداری تبلیغاتی از این سینمای تازه کرد و سعی کرد اینگونه جلوه دهد که موفقیت فیلمهای ایرانی در جشنوارههای جهانی محصول برنامهریزی و نظارت آنهاست. برخی از مقامات رسمی سینمائی تا آنجا پیش رفتند که فیلمهای موفق در جشنوارههای جهانی را به سینمای ورشکستهی اسلامی منسوب کردند، اما هرگز موفق نشدند همکاران تندرو خود را قانع کنند که دست از توقیف این فیلمهای اسم در کرده بردارند (باور نکردنی است که تا هم اکنون نیز بسیاری از فیلمهای مطرح سینمای ایران، ساختهی نامآورترین فیلمسازان ما در محاق توقیفاند.)
باید به یاد داشته باشید که ترک تلاش برای ایجاد سینمای اسلامی، و اجازه مشروط دادن به کارگردانان غیرمذهبی به معنای آسانگیری در روند پیچیدهی سانسور اسلامی نیست. هنوز هم هر فیلمی میباید مسیر چهارگانهی سانسور را طی کند: بررسی فیلمنامه، تائید کارکنان هر فیلم، بازبینی فیلم تدوین شده، و بالاخره گذر از کمیسیون اکران برای تعیین امکانات نمایش و پخش.
بگذارید از جزئیات سانسور درگذرم و با یک واگرد دیگر از این هم عقبتر بروم، یعنی به آغاز آشنائی مردم ایران با پدیدهی سینما. در ماه جولای ۱۹۰۰، یعنی ۱۰۷ سال پیش، مظفرالدین شاه، پادشاهی از سلسلهی قاجار، در یادداشتهای روزانهاش که در پاریس نوشته آورده است: (نقل به مضمون) در ساعت ۹ شب به سالن نمایشگاه رفتیم که در آن سینماتوگراف نشان میدادند. یک پرده بزرگ، وسط سالن بر پا کردند و چراغهای برق را خاموش کردند و تصویر سینماتوگراف را روی پرده بزرگ انداختند. بسیار جالب بود. به عکاس باشی امر کردیم یک سری وسائل بخرد و با خود به تهران بیاورد تا به امید خدا تصاویری بگیریم و به بندگانمان نشان دهیم!
یکی دو هفته بعد عکاسباشی اولین فیلم را از جشن گل در بروکسل گرفت و وسائل فیلمبرداری و نمایش را به ایران برد. این آغاز کار بود. دنباله ماجرا برای بیش از نیم قرن چیز بخصوصی نداشت؛ هر سال چند فیلم تازه به سیاههی فیلمهای سرگرم کنندهی سال قبل افزوده میشد و تنها در اواخر این دوره طولانی چند فیلم قابل ذکر مثل کارهای زنده نام فرخ غفاری و ابراهیم گلستان ساخته شد.
اما نقطه عطف واقعی در سینمای ایران همزمان و متاثر از تاسیس «سازمان رادیو تلویزیون ایران» و «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» در اواخر سالهای دههی ۶۰ میلادی است. جالب است بدانید که مدیریت اولی، یعنی سازمان رادیو تلویزیون، به عهدهی یکی از منسوبین ملکه ایران، و مدیریت دومی با یکی از دوستان نزدیک او بود. این دو نفر که در فرانسه تحصیل کرده بودند در شرائط آن روز ایران بسیار لیبرال بودند و فضائی در این دو تشکیلات بزرگ هنری و فرهنگی آفریدند که بسیاری از هنرمندان خلاق را به خود جلب کرد. کمتر فیلمساز نامداری است که برای یکی، یا هر دو این ارگانها فیلمی نساخته باشد. بر خلاف وزارت فرهنگ و هنر که مسئولیت اصلی سانسور سینما در ایران را به عهده داشت و وزیر آن شوهرخواهر خود شاه بود، مدیران «تلویزیون» و «کانون» با بهرهوری از نزدیکیشان با ملکه دست کوتهفکران اداره سانسور را از بررسی فیلمهای در حال تولید این دو موسسه کوتاه کرده بودند و به این ترتیب فضای بازتری برای خلاقیت هنری هنرمندان ایجاد شده بود.
دههی هفتاد میلادی دههای استثنائی در سینمای ایران بود. در این دوره ما شاهد ساخته شدن فیلمهای مستند و داستانی چشمگیر و هنری، بویژه برای کودکان و نوجوانان هستیم. سینمای ایران در این سالها به دو شاخهی مجزا و مشخص از یکدیگر تقسیم شد: سینمای سرگرم کننده و تجاری به عنوان جریان اصلی تولید، و سینمای تفکربرانگیز هنری به عنوان جریان کوچکتر اما رو به رشد و بالنده.
سخن کوتاه، سینمای ایران که در دو دهه گذشته به تائید جهانی دست یافته، نه ریشه در فرهنگ اسلامی مردم وطن ما، و نه در سیاستهای سینمائی رژیم اسلامی ایران دارد. این سینما ریشه در همان سینمای بارور دههی آخر رژیم شاه دارد که رشد تدریجی آن با وقوع انقلاب اسلامی به یکباره متوقف شده بود. تا دو رشتهی موازی فیلمسازی در ایران، یعنی سینمای مستند و فیلم کودک، در یک ترکیب خلاق دوباره بارور شود سینمای ایران مییابد یک دهه منتظر میماند؛ دههای که در طول آن رژیم اسلامی به عبث تمام سعیاش را برای ایجاد سینمای به اصطلاح اسلامی کرد و جز شکست نصیبی نیافت.
شاید از خودتان بپرسید که پس از تجربه ناموفق سینمای اسلامی چه پیش آمده است که دوباره فیلِ آقایان یاد هندوستان کرده است و دم از سینمای معناگرا میزنند. آنطور که من میبینم، نسل تازهی اسلامگراهای ایران، به خاطر اشتباهات مکرری که غرب در خاورمیانه مرتکب شده و میشود روز به روز روحیهی تازهای گرفتهاند و میگیرند. آنها معتقدند که تمام منطقه خاورمیانه آمادهی تبدیل شدن به یک امپراتوری، یا به زبان خودشان، خلافت اسلامی است. آنها معتقدند که غرب با حمایت از سینمای غیرمذهبی ایران و بزرگنمائی در مورد ارزش هنری آنها در فستیوالهای بین المللیِ دست نشاندهی خودشان، سد راه باروری سینمای اسلامی شده است. و حالا که غرب در ضعیفترین موقعیتش در خاورمیانه قرار دارد – که انتخاب آدم کوتهفکری مثل احمدینژاد به مقام ریاست جمهوری کشوری با آن تاریخ غنی نشانهای از آن است - چرا تلاش مجددی صورت نگیرد تا همانطور که اولین رئیس بخش هنری بنیاد مستضعفان، بیست و پنج سال پیش گفته بود از سینما، همانند حسینیه، تکیه و مساجد برای نشو .و تبلیغ اسلام بهره برده شود.
این را هم بگویم که گمان نکنید اشغال عراق بدون تائید سازمان ملل متحد اولین اشتباه دولتهای آمریکا و انگلیس در منطقه در تاریخ معاصر است. تامین تدارکارت مالی و تربیت نظامی بنیادگرایان مذهبی در منقطه برای جنگیدن با دولت شوروی سابق نیز اولینِ این اشتباهات نیست. مهمترین و تعیین کنندهترین اشتباه به سال ۱۹۵۳ میلادی بر میگردد که سازمان سی.آی.اِ، و همتای انگلیسیاش دکتر محمد مصدق، تنها نخست وزیر منتخب مردم ایران و تنها رهبر معتقد به دموکراسی در منطقه را با کودتای نظامی سرنگون کردند. با کشتن امید به دموکراسی در منطقهی خاور میانه، این دولتهای آمریکا و انگلیس و متحدینشان در خاورمیانه بودند که راه را برای نشو و نمای اسلام سیاسی و بنیادگرا باز گذاشتند؛ راهی که بیست و پنجسال بعد به استقرار جمهوری اسلامی در میهن من انجامید، که خود الهامبخش حرکتهای وحشیانهی گروههای جهادی و القاعده در این سو و آن سوی جهان شد.
[در پایان این سخنرانی صحنههائی از نمایش «مصدق» به تماشا گذاشته شد.]