این هفتهای که دارد به پایان میرسد یکی از شلوغترین هفتههای من بود. قبلا نوشته بودم که در «موهلنبرگ کالج» که یک ساعتی با فیلادلفیا فاصله دارد در چهارچوب سمپوزیوم مانندی با عنوان «آواهای بدیل از خاور میانه»، هر روز برنامه سخنرانی و نمایش فیلم و گفتگو با تماشاگر برایم ترتیب دادهاند، اما این را دیگر نگفته بودم که هر روز هم باید بر سر کلاسهای سینما در «دانشکدهی فیلم و مطالعات سینمائی» به عنوان استادِ میهمان میرفتم. آخرین کلاس از این دست را همین حالا پشت سر گذاشتم و این تنها وقتِ آزادی است که تا نمایش مجدد فیلم خودم، «میهمانان هتل آستوریا» در اختیار دارم. اما آنچه در نوشتنش عجله دارم و دلم نمیآید تا بازگشت به هلند صبر کنم تا سرِ فرصت بنویسمش، شرکت کردن اختیاری خودم، دیروز بعد از ظهر، پیش از برگزاری سخنرانیام، بعنوان دانشجو در دو کلاس درس است که نه تنها برای من، که برای استادان و دانشجویان این دو کلاس هم بسیار جالب بود؛ اولی کلاس ادبیات امریکای لاتین بود که در آن فصلی از رمان «ژنرال در هزارتویاش» از گارسیا مارکز تجزیه و تحلیل میشد، و دیگری کلاس تاریخ آمریکای لاتین بود که دیروز به تاریخ معاصر کوبا اختصاص داشت، و هر دو کلاس به زبان اسپانیائی بود. این اطلاعات را من همان شب اول که در یک مهمانی پذیرائی میشدم از میزبانم، دکتر فرانتز بیرگل، رئیس دانشکدهی مطالعات سینمائی، گرفتم و با کمی پس و پیش کردن برنامههای خودم توانستم در کنار دانشجویان جوان این دو کلاس بنشینم. استادِ اولین کلاس، خانمی کلمبیائی بود که دکترای ادبیات آمریکای لاتین دارد، و استادِ دومین کلاس خانمی بود با اصلیت سوری که به روانی اسپانیائی حرف میزند (او ضمنا استاد زبان عربی همین دانشگاه هم هست). شما اگر از خوانندگانِ پیگیر این صفحه باشید میپذیرید که چیزی از این شیرینتر برای من که به اینگونه موضوعات پیله دارم قابل تصور نمیتواند باشد.
در سرِ هر دو کلاس خیلی سعی کردم که تنها دانشجو باقی بمانم اما استادان به مناسبتهای مختلف اشاراتی به حضور من میکردند و دنیای شیرینِ دانشجوئیام را برمیآشفتند. در پایان کلاس، صحبت مفصلی با هر دویشان داشتم که بسیار آموزنده بود. برای استاد کلمبیائی، آشنائی من با ادبیات آمریکای لاتین بسیار جالب بود و وقتی فهمید من یک بار گارسیا مارکز را در «جشنواره سینمای نوین آمریکای لاتین» در هاوانا، از نزدیک دیده بودم داشت از خوشحالی پر میکشید (من در مطلبی با عنوان «کوبائی که من میشناسم» به این دیدار اشاره کردهام). و اما استاد دوم، که بعنوان شهروند آمریکا نمیتواند به کوبا سفر کند، مشاهدات دست اول من از کوبا برایش جالب بود. پیدا بود بسیار سعی کرده است کمبود در تماس مستقیم نبودن با کوبا را از طریق مطالعه جبران کند. در سر کلاس وقتی از تاریخ کوبا پس از انقلاب حرف میزد بسیار منصفانه قوت و ضعف رژیم کاسترو را برمیشمرد، که در سر کلاس رسمی درس در یک دانشگاه آمریکائی خیلی انتظارش را نداشتم...
این مطلب را با عجله نوشتم ولی بعد که خودم آن را خواندم فکر کردم مبادا خدای نکرده دوستان فکر کنند من احساس میکنم که پایم لب گور است! نه عزیزان، نگاه به سنام نکنید. هنوز دو دانگی از جوانیام مانده است، و از گهواره آن قدر فاصله نگرفتهام که گور را حتی در چشم اندازِ دور ببینم، تنها میخواستم بدانید که من سخنِ نغزِ پیرِ توس را همواره آویزهی گوش دارم!