در راه سفر به فیلادلفیا، روزی را در واشنگتن ماندهام که بیشترش به دیدار و گفتگو با دوست و همکار قدیم و ندیمم «جمشید چالنگی» گذشته است. او که در این سالهای غربت، مثل کولیها یک جا بند نشده است فعلا در واشنگتن است و با تلویزیون فارسی زبانِ صدای آمریکا کار میکند. آخرین بار، دو سال پیش در پراگ دیده بودمش که برای رادیو فردا کار میکرد و به تازگی از قاهره آمده بود که در آنجا برای یک رادیو دیگر که نمیدانم کدام، کار میکرد!
به هر حال دیشب از طریق او، در یک مهمانی، بسیاری از همکاران قدیم تلویزیونیام در ایران را دیدم که برایم سخت جالب بود. دیدار با یکی از آنها، اما، چنان من را به آن سالهای دور برد که دیدم تا چیزی در این باره ننویسم نمیتوانم بارم را ببندم و برای رفتن به فیلادلفیا به ایستگاه قطار بروم؛ منظورم دیدارم با «دکتر کامبیز محمودی»، استاد سابقم در مدرسه تلویزیون و سینما، و معاون کاردان و متینِ سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران در پیش از انقلاب است، که گویا چند ماهی است مدیریت تلویزیونِ فارسیزبانِ صدای آمریکا را عهدهدار است.
من البته آن سالها، تنها در دورهی کوتاه عمومی و مقدماتی، شاگرد ایشان بودم چون بعد از آن در رشته مونتاژ و سپس کارگردانی ادامه تحصیل دادم و ایشان به دانشجویان رشتهی تهیهکنندگی درس میدادند به هر حال، آنچه در ترکیب با «جت لگ» ِ ناشی از تغییر ساعت، خواب از چشمم ربوده است و به نوشتن وایم داشته است خاطرهای است فراموش ناشدنی که از ایشان دارم (میبینید که قلمم نمیگردد «او» خطابشان کنم!) که تا بازگو نشود آرامم نمیگذارد.
سال ۱۳۵۱ به تقویم خودمان بود و من به عنوان کارگردان مستندساز در تلویزیون ملی کار میکردم. فیلمنامهای نوشته بودم داستانی با عنوان «چوب» که میباید در روستاهای مازندران فیلمبرداری میشد ولی امکان ساختنش را نداشتم. همانوقت از من خواسته شد یک فیلم مستند در مورد زندگی مردم شمال ایران بسازم. من که شوق ساختن فیلم چوب عقلم را ربوده بود بیتوجه به سنگینی کار و نیاز به بودجه و وقت ببیشتر، با همان امکانات محدودی که تلویزیون برای فیلم مستند در اختیارم گذاشته بود، بدون اینکه با مسئول بخش مستند در میان بگذارم، دست به ساخت این فیلم زدم. «بهزاد فراهانی»، که حالا نامی در کارگردانی تئاتر و بازیگری دارد را برای نقش اول مرد، و زنده نام «زیبا کاظمی» را برای نقش اول زن انتخاب کردم و با خود به روستاهای نکاء بردم (من چند سال پیش، اتفاقا در همین دوروبرها، یعنی در دانشگاه هالینز ویرجینیا مشغول تدریس بودم که خبر دردناک مرگ «زیبا» را در زندان جمهوری اسلامی شنیدم و در مطلبی با عنوان «کاش نمیدانستم زیباست»، که همان روزها در سایتهای اینترنتی منتشر شد، به خاطرهی همکاری با آن عزیز در همین فیلم اشاره کردم.)
داشتم از خاطرهام با دکتر محمودی میگفتم؛ همانطور که قابل درک است، پیش از اینکه یک چهارم از فیلمبرداری فیلم «چوب» انجام گرفته باشد، وقت فیلمبرداری و بودجهی محدود فیلم ته کشید و ما ناچار به تهران بازگشتیم. من از مسئول بخش مستند تقاضای وقت و بودجه اضافه کردم ولی وقتی او صحنههائی از فیلم را دید و در کمال ناباوری فهمید که اصلا فیلم مستندی در میان نیست، فیلمنامهی «چوب» را همراهِ نامهای در پوشهای گذاشت و آن را به مقامات مافوق ارجاع داد. چند روز بعد به من گفتند که در فلان ساعت، برای ادای توضیحات بروم اتاق معاونت تلویزیون، آقای دکتر محمودی.
دکترمحمودی مثل همیشه، متین پشت میزش نشسته بود و پوشهی فیلم چوب جلوش باز بود. مرا که دید فقط پرسید: علامهزاده، چقدر وقت و بودجهی اضافی لازم داری تا فیلمت را تمام کنی؟
من که اصلا آمادگی پاسخ به این پرسش را نداشتم، و خودم را آماده کرده بودم تا به هر راست و دروغی که شده حرام کردن بودجهی یک فیلم مستند را، بدون اطلاع و موافقت بخش مستندسازی، توجیه کنم، همانطور الکی گفتم نصف فیلم را گرفتهام، اگر به همان اندازه که داشتم بدهند تمامش میکنم. دکتر محمودی سرش را زیر انداخت و دو کلام روی پوشه فیلم من نوشت و گفت: برو تمامش کن!
من البته هرگز این فیلم را نتوانستم تمام کنم. باز هم بودجه و وقتِ فیلمبرداری در نیمهی راه ته کشید. بعد مسئلهی گیر و گرفت من، و زندان و این حرفها پیش آمد، و این خلافکاری در میان خلافکاریهای بزرگتر گم شد! دیشب که دکتر محمودی را با همان سیر و سلوک متین همیشگیاش دیدم فکر کردم کاش سی و پنجسالِ پیش به او راستش را گفته بودم و تقاضای چهار برابر بودجه کرده بودم تا فیلم «چوب» هم به فیلمهای توقیفی دیگرم اضافه میشد!