برای آدمی مثل من که این توهم را ندارد که پاسخ رفع مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ایرانیان و جهانیان را میداند، و یا خیال نمیکند که با ساختن دو تا فیلم و نوشتن چهارتا مقاله دنیا را در آستانهی تغییرات شگرفی قرار داده است، و یا باور ندارد که همین فردا زمام امور جهان در کف با کفایت او و همفکرانش (اگر وجود خارجی داشته باشند) قرار خواهد گرفت تا یک بار برای همیشه بشریت را از درد نابرابری و بیعدالتی برهاند، ولی با اینهمه، دلِ این را هم ندارد که بر واقعیتهای جاری و روزمزهی زندگیِ مردم این کرهی خاکی (که معمولا هم دردناکند) چشم ببندد و آنها را نادیده بینگارد، و روزش را با خیره شدن بر صفحه تلویزیون و تعقیب اخبار شروع، و شبش را با گوش سپردن به تفسیر خبر در رادیو پایان میبخشد، و با وسواس خبرهای ایران و جهان را از منابع مختلف با هم میسنجد و مقایسه میکند، گاهی وقتها چنان فضای تنفسیاش تنگ میشود که حتی اگر بتواند تمام پنجرههای جهان را چهارطاق باز بگذارد باز هم به سختی میتواند برای یک دم و بازدم ساده، کمی هوای تازه به سینهاش برساند.
یکی از این لحظاتِ نفستنگی، همین دیشب با دیدن تصویر احمدینژاد وقتی داشت با ملوانان اسیر انگلیسی خوش و بش میکرد به من دست داد. پیش از این که نفسم از بوی گند این سیاستبازی حقیر بند بیاید تلویزیون را خاموش کردم، هر چه در و پنجره در اطرافم بود باز گذاشتم، سرپوشِ تمام بوگیرهای مستراح را که برای مصرف یک سال خریده بودم یکجا برداشتم، لباس چرمی موتورم را بر کردم، مرکبِ راهوار خوشدستم را برداشتم و به حالت فرار به جنگل بزرگ حاشیهی روستای محل زندگیام راندم، و تا وقتی مطمئن نشدم بوی گند سیاستبازی از خانهام بیرون رانده شده است به منزل بازنگشتم.