March 5, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه پایانی

چند قطعه عکس فوریِ بدون رتوش

حاجیه خانم در این دو روزی که از آمدن مرجان می‌گذرد از سر سجاده بلند نشده است. مهتاب و نیره، دو دختر بزرگ‌ترش، یک چشمشان به بچه‌هایشان است و یک چشمشان به او که به بهانه‌ی عبادت و بجا آوردن نذورش وسط اتاق سر سجاده نشسته است و به راهی که بتواند او را از این بن‌بست برهاند می‌اندیشد. مرجان که چند دقیقه‌ای بیش نیست از بازجوئی غیر منتظره، در اداره آگاهی برگشته است با چشمانی گود افتاده و موهائی که از پریشانی دو برابر همیشه به نظر می‌رسد جلو پنجره‌ی اتاقش ایستاده و به قصابی که وسط حیاط، کنار حوض، لاشه‌ی یک گوسفند ذبح شده را به درخت آویخته و دارد پوستش را می‌کند چشم دوخته است. فکرش از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و تمرکزش را از دست داده است. می‌داند ساعات تعیین کننده‌ای در پیش رو دارد ولی دیگر توان اندیشیدن به آن، و آماده کردن خود برای این لحظات حساس را ندارد. هرچه می‌شود بشود! از دو شب پیش، وقتی کارآگاه او را با ماشین خودش از چلوکبابی خیام به کارگاه نقش آورد و به آقا داشی تحویلش داد با اینکه چندین بار با اکبر آقا روبرو شده است اما هیچکدام نه یک کلام با هم حرف زده‌اند و نه حتی یکبار در چشم هم نگاه کرده‌اند. دیروز صبح وقتی به خواست کارآگاه، اکبر آقا مرجان را با ماشین خودش برای معاینه به پزشکی قانونی می‌برد هر دو دردناک‌ترین لحظات زندگیشان را گذرانده بودند. مرجان که روی صندلی عقب نشسته بود چنان در صندلی فرو رفته بود که گوئی اصلا وجود نداشت. اکبر آقا هم از ترس اینکه مبادا چشمش به گوشه‌ای از لباس او بیفتد حتی یکبار به آئینه عقب ماشین نگاه نکرده بود. بازگشت هم کم از رفت نداشت. با اینکه پاسخ پزشکی قانونی خیال اکبر آقا را از سلامت کامل خواهر کوچکش آسوده کرده بود اما آنچه مثل خوره جانش را می‌خورد هیچ آرام نگرفته بود. مرجان را از چشمش بیشتر دوست داشت و چاره‌ای جز اینکه خشمش را فرو بخورد نداشت. و این خشم فرو خورده مثل لقمه‌ای نم نکشیده سر راه حلقش گیر کرده و نفسش را بند آورده بود.

            امروز صبح هم وقتی اکبر آقا نگران و کلافه از کارگاه به خانه آمد تا او را برای بازجوئی به اداره آگاهی ببرد در تمام طول این راه بلند، به او نگفت مقصد کجاست و هدف از این کار چیست. مرجان در یک لحظه که اتومبیل از مقابل یک گاراژ مسافربری رد می‌شد این فکر از ذهنش گذشت که مبادا آقاداشی برای راحتی از شّرش می‌خواهد او را بدون هیچ دَنگ و فَنگی با اتوبوس به کازرون، منزل آقا فریبرز، پسر عموی ناتنی و خواستگارش، بفرستد. سکوت آقا داشی تا غروب همانروز بیشتر ادامه پیدا نمی‌کند. وقتی بعکس روزهای پیش، سر موقع دفتر کارگاه را می‌بندد و به خانه می‌آید پس از یک احوالپرسی سرسری با نّیره و مهتاب، سری به اتاق حاجیه خانم که "عزیز" صدایش می‌کند می‌زند و پس از سلامی کوتاه می‌رود روی ایوان و به قصاب که کارش تمام شده و دارد با آبپاش خونابه را از آجرفرش حیاط می‌شوید نگاه می‌کند. لحظاتی همچنان بی‌حرکت، گوئی در مقابل یک دوربین عکاسی، می‌ایستد و سپس با ذهنی آماده برای اعلام نظرش مستقیم به اتاق مرجان می‌رود. "وسائلتو امشب جمع کن فردا اول وقت با عزیز می‌ریم کازرون." مرجان انگار منتظر شنیدن این خبر بوده باشد بلافاصله می‌گوید "چشم، آقاداشی" چند ساعتی است که باور کرده است که دیر یا زود می‌باید همراه با آقا فریبرز در یک عکاسی مثل عکاسی سایه، اما در شیراز، در مقابل دوربین کسی مثل آقای شجاعی، ارباب سابق من، بنشیند و در لباس سفید عروسی عکسی به یادگار بیاندازد.

آقای شجاعی دو هفته از بانک ملی مرخصی گرفته است تا پیش از پیدا کردن جانشینی برای من ناچار نباشد عکاسی سایه را ببندد. اول صبح است و او هنوز درست و حسابی پشت میزش جابجا نشده که صدای زنگوله، نگاهش را به سوی در می‌کشد. بی‌آنکه صدائی از آن خارج شود دهانش بی‌اختیار می‌جنبد. "لعنت بر شیطان!" کارآگاه لبه‌ی کلاه لگنی‌اش را تاب تازه‌ای می‌دهد و آنرا از سر برمی‌دارد. چشمان نگران و عصبی آقای شجاعی که حالا مثلا به احترام او از جا برخاسته است دودو می‌زند.کارآگاه از او می‌خواهد چند دقیقه در عکاسی را ببندد تا کسی مزاحمشان نشود. آقای شجاعی با اکراه تمام در را می‌بندد. "فقط یک سئوال و جواب ساده است، در مورد قادر." آقای شجاعی که دیگر از نام من و قادر عُقش گرفته است هرچه از قادر می‌داند بازگو می‌کند. کارآگاه که حرف دندانگیری نشنیده است از آقای شجاعی اجازه می‌گیرد یکبار دیگر قفسه‌های تاریکخانه و استودیو را بگردد. اما آنچه را به دنبالش است نه در سوراخ سنبه‌های نیمه تاریک این دو جا که در کشو میز من در دفتر روشن عکاسی پیدا می‌کند؛ عکس‌های عبدالله بنا و زن و شش بچه‌ی کون برهنه‌اش که قادر در کپرآباد انداخته است.

مامور سازمان امنیت در اداره آگاهی، نگاهی سرسری به عکس‌ها می‌اندازد و بعد برگه‌های بازجوئی قادر را در مورد عکس‌های لختی از دست کارآگاه می‌گیرد و با دقت سین جیم‌ها را مطالعه می‌کند.

            سین: چرا به تکثیر عکس لختی ادامه ندادی؟

            جیم: فهمیدم کار من نیست.

            سین: مگر احتیاج به پول نداشتی؟

            جیم: چرا داشتم.

            سین: پس چرا دنبال کار را نگرفتی؟

            جیم: چون از فضای این کار بدم می‌آمد. به نظرم شرافتمندانه نبود.

            ...

            سین: چطور شد عکاس شدی؟

            جیم: عاشق عکاسی هستم.

            سین: اگر عکاس نمی‌شدی چکاره می‌شدی؟

            جیم: شکارچی.

            سین: چی؟

            ...

            سین: از عکاسی چه توقعی داری؟

            جیم: راستگوئی.

            سین: به کی؟

            جیم: به دوربین.

            مامور سازمان امنیت، دیگر نیازی به مطالعه بیشتر احساس نمی‌کند. برگه‌های بازجوئی و عکس‌های کپرآباد را به کارآگاه برمی‌گرداند و یکسر به طرف تیردوقلو می‌راند. او تا چنگ انداختن به گنجینه‌ی بی‌همتائی که بصورت ده‌ها قطعه عکس، در چهار آلبوم بزرگ ذخیره شده و در ته یک صندوق چوبی در اتاق کوچک قادر مدفون است، فقط یکساعت فاصله دارد.

□□□

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و شش

رستمخان در پستوی قهوه‌خانه‌اش یک جای اختصاصی برای رشید تدارک دیده است. کلید در حیاط خلوت کوچکی که در پستو به آن باز می‌شود را به رشید داده است تا هر وقت خواست بتواند بیاید. رشید حالا دیگر به جای در اصلی، با موتور زوندآپِ خوشدستش، به کوچه‌ی باریک جنب قهوه‌خانه می‌پیچد، موتورش را در حیاط خلوتِ امن می‌گذارد و وارد قهوه‌خانه می‌شود. از وقتی موتوردار شده فاصله‌اش با همگردان سابقش خیلی زیاد شده است. هیچکدام از بچه‌ها سختش نیست که به رشید به چشم اربابِ تازه، گیرم خیلی جوان، نگاه کند. بچه‌ها هر وقت ندا برسد، می‌آیند سهمشان را در قهوه‌خانه از رشید می‌گیرند و در چهارگوشه‌ی شهر به مشتری‌هایشان می‌رسانند. رستمخان مدتی است که خودش کمتر در قهوه‌خانه می‌ماند. از وقتی قمارخانه‌ی آقا یحیی در پامنار را به دستور او راه‌اندازی کرده است گودرز، شاگرد مورد اعتمادش، کارهای قهوه‌خانه را می‌گرداند. گودرز بچه‌ی کرمانشاه است. هرچند از همه‌ی خلافکاری‌هائی که در قهوه‌خانه می‌گذرد آگاهی دارد اما دست خودش از مواد پاک است. تنها کسی که تماسش با آقا یحیی بطور مداوم حفظ شده، خودِ رستمخان است. هفته‌ای یکبار بطور منظم به ملاقاتش می‌رود و با زبان مخصوصی که خودشان دو نفر می‌شناسند چنان با هم از مسائل خصوصیشان در حضور پاسبان‌ها حرف می‌زدند که گوئی تنهایند.

            امروز عصر وقتی گودرز صدای پُر هیبت موتور رشید را می‌شنود بلافاصله قلیانی را که آماده کرده است روی تخت جلو مشتری می‌گذارد و به پستو می‌رود. رشید تازه دارد موتور را به حیاط خلوت می‌آورد که متوجه او می‌شود. "خوش خبر باشی!" گودرز که مدتی است زبابنش نمی‌گردد به او تو خطاب کند می‌گوید: "رستمخان با شما کار داشت. گفت سری به‌شان تو پامنار بزنین." رشید موتورش را از روی جک با یک حرکت پائین می‌آورد و با نرمش یک سبکسوار ِ حرفه‌ای بطرف قمارخانه می‌راند. داخل قمارخانه هفت هشت نفر در دو دسته مشغول بازیند. رستمخان که در اتاق جلوئی، با ریش دوشاخه‌ی شانه‌زده، پای بساط قلیان نشسته است با دیدن رشید یک بسته چای دارجلینگ باز نشده را از کشوی جاسازی مانند زیر تختش در می‌آورد و به دست رشید می‌دهد. "ساعت هشت شب، جلو سینما رکس منتظرته." "می‌شناسمش؟" رستمخان می‌گوید "نه" و ادامه می‌دهد: "یک خال گوشتی سیاه روی لُپ راستش داره. پیرهن آبی پوشیده و کراوات مشکی زده."

            مردی با یک خال گوشتی سیاه روی گونه راستش که پیراهن آبی به تن و کراوات مشکی به گردن دارد با دیدن رشید که با موتور زوندآپ چشمگیرش جلو سینما می‌ایستد از صف منتظران پشت گیشه جدا می‌شود و بسته چای دارجلینگ را از او می‌گیرد و بی یک کلام سخن غیبش می‌زند.

هواخوری بند قرنطینه روزی یکساعت از ده تا یازده صبح تعیین شده است. باقی زندانیان بند سه در این ساعت باید بروند سمت راست حیاط، و سمت چپ را برای بازداشتی‌های قرنطینه خالی کنند. قدم زدن در هوای آزاد در حیاطی به وسعت یک زمین فوتبال برای کسانی که تمام روز و شب در یک اتاق تپیده‌اند نعمت بزرگی است. زندانیان بند سه از ساعت هشت صبح تا هشت شب آزادند هر وقت دلشان خواست به حیاط بیایند. هر روز صبح ساعت هشت که ساعتِ عوض شدن پست پاسبان‌ها و افسرهاست همه‌ی زندانیان باید برای سرشماری به حیاط بروند و در مقابل مامورینی که دو طرف در ایستاده‌اند، یکی یکی داخل بند بشوند. ساعت هشت شب هم به همین طریق سرشماری شبانه انجام می‌شود با این تفاوت که بعد از سرشماری در حیاط قفل می‌شود و کسی حق ورود به آن را ندارد. من و قادر اولین بار است که حیاط‌ بند را می‌بینیم. سمت راست کوتی از لباس چرک، لب حوض کوچک حیاط تلنبار است. دو دیگ روئی بزرگ، پر از آب جوش، روی دو چراغ والور دودزده کنار لباس‌ها قرار دارد. سه نفر دارند در سه تشت بزرگ پلاستیکی رختشوئی می‌کنند. این‌ها زندانیانی هستند که برای همبندانی که دستشان به دهانشان می‌رسد لباس می‌شویند و تکه‌ای دو ریال مزد می‌گیرند.

            قادر با دیدن آن‌ها گوئی بخواهد کفتر چاهی بزند بی‌حرکت می‌ایستد و براق می‌شود. حیف که تیر کمان همراهمان نیست وگرنه از این کفتر چاهی‌ها در حیاط زندان فراوان است. مثل آن چهار زندانی که در گوشه‌ای نیمه پنهان، پشت تنها درخت حیاط، چمباتمه زده‌اند و با نیم نگاهی به در ورودی حیاط، دارند قاپ بازی می‌کنند؛ یا آنهائی که در سینه‌کش ِ دیوار بلند زندان، با بالا تنه‌ی برهنه در آفتاب نشسته‌اند و دارند شپش و رشک از زیرپوش و پیراهنشان می‌جورند؛ و یا آن سه چهار نفر دیگر که خماری از چشمشان می‌بارد و منتظرند خدایشان از راه برسد و سهمشان را به آن‌ها رد کند؛ و انتظارشان که در مقابل چشمان بی‌دوربین اما کنجکاو من و قادر با ورود آقا یحیی به پایان می‌رسد؛ و آقا یحیی که با دستمالی پیچیده دور مچش وقتی از کنارشان می‌گذرد بسته‌های کوچک کاغذ پیچ شده‌ای را از زیر دستمال ابریشمی به دست‌های مرتعش آن‌ها رد می‌کند...

            هنوز داریم در حیاط قدم می‌زنیم و از لحظات گریزپای بخش پنهان زندگی در ذهنمان عکس می‌گیریم که یک پاسبان به سمت ما می‌آید و قادر را صدا می‌زند. انگار دستی به ناگهان دوربین را از جلو چشممان قاپیده باشد یکه می‌خوریم و نگرانی مثل نیشتر از نک انگشتمان وارد می‌شود و در مغزمان تیر می‌کشد. یک لحظه دست‌هایمان را در دست همدیگر، انگار به نشانه خداحافظی، می‌فشاریم و به سوی پاسبان می‌رویم. پاسبان بی‌آنکه به نگاه پرسان قادر پاسخ بدهد با اشاره از او می‌خواهد بدنبالش برود. من چند قدم تا پای پلکان ورودی بند با قادر همگام می‌شوم. قادر با گردن دراز و لق‌لقویش به دنبال پاسبان از پلکان بالا می‌رود. بعد سر برمی‌گرداند و نگاه مهربان اما نگرانش را به من می‌دوزد. من مُشتم را بفهمی نفهمی گره می‌کنم و با اشاره، به او قوت قلب می‌دهم. پیش از اینکه در تاریکی راهرو از دید من پنهان شود لبانش در پاسخ اشاره من به آرامی می‌جنبد: "پس چی فکر کردی!"

سه بعد از ظهر است و هنوز از قادر خبری نیست. از صبح که وسط هواخوری او را بردند تا حالا که بیش از چهار ساعت می‌گذرد خبری از او نیامده است. دلشوره مثل خوره به‌جانم افتاده و کلافه‌ام کرده است. از دو ساعت پیش بلندگوی بندِ سه روشن است و هر یکربع یکبار اسامی بیست نفر زندانی را برای رفتن به اتاق ملاقات می‌خوانند. بیشتر زندانیان بند سه، توی راهرو، پشت در زیر هشت به انتظار ایستاده‌اند. آن‌هائی که در حیاط مانده‌اند زندانیانی‌اند که نه تنها ملاقاتی که امید ملاقاتی داشتن را هم ندارند. در میان اسامی گاهی هم کسی از اتاق قرنطینه (جائی که من هستم) وجود دارد. در اتاق ما بسته است و زندانی باید پشت میله‌ها منتظر بماند تا پاسبان در را برایش باز کند. من از یکسو آرزوی ملاقات با کسی را که بتواند به پرسش‌های جانکاهی که این سه روزه بجانم افتاده است پاسخ دهد دارم، و از سوی دیگر آرزومندم هیچیک از آشنایانم از آنچه بر من گذشته مطلع نشده باشد. پدرم، بخصوص. و زن‌بابا و برادر خواهرهای ناتنی‌ام. و حتی عموباقر، که مسلما مهمترین کمک را در این لحظه می‌تواند به من بکند. با تمام توانم سعی دارم به یکنفر اصلا فکر نکنم چون حتی فکر کردن به او دیوانه‌ام می‌کند؛ مادرم. "....، هادی غریب‌پور ،...."

            بلندگو نامم را می‌خواند. ناخودآگاه، از نگرانی یا شادی، به پشت میله‌ها می‌دوم. زندانیان بند سه که نامشان به همراه نام من خوانده شده از میان جمعیتی که پشت در زیر هشت تجمع کرده‌اند راه باز می‌کنند و پشت در صف می‌کشند. من اما باید منتظر باز شدن در اتاق قرنطینه بمانم. وقتی زندانیان قبلی از اتاق ملاقات برمی‌گردند، پاسبان در قرنطینه را باز می‌کند و من همراه دیگر زندانیان به زیر هشت، و از آنجا به راهرو دراز و باریکی که به اتاق ملاقات می‌رسد می‌روم. اتاق ملاقات در واقع سالن مستطیل شکل بزرگی است به طول و عرض ده در شش متر. عرض سالن با دو ردیف میله‌های آهنی، که به موازات هم در وسط سالن کشیده شده، به دو قسمتِ کوچکتر تقسیم شده است. فاصله بین دو ردیف میله، آنقدر هست که چند پاسبان بتوانند در آن قدم بزنند و حرف‌های زندانی و ملاقاتی را که در دو سوی میله‌ها می‌ایستند بشنوند. تمام سعی‌ام اینست که به ملاقاتی‌ام نیاندیشم. هرکس می‌خواهد باشد! تمام ذهنم را به آنچه می‌بینم معطوف می‌کنم. انگار عکاسی هستم که آمده‌ام از اتاق ملاقات عکس بیاندازم و تنها چیزی که برایم مهم است نور اتاق و بزرگی و کوچکی آن و انتخاب زاویه دوربین است. با اینهمه وقتی زندانیان به فاصله نیم متر از هم در اینسوی میله‌ها صف می‌کشند و ملاقاتی‌ها از در ورودی سوی دیگر با هیجان و شتابزده وارد می‌شوند دیگر ذهنم از کنترلم خارج می‌شود و چشمانم مثل بچه‌ای گمشده به دنبال یک نگاه آشنا از این ملاقاتی به آن ملاقاتی می‌گردد. قبل از اینکه خودش را از پشت دو ردیف میله که راه نگاهم را بریده‌اند ببینم، صدای چوب زیر بغلش را می‌شنوم. اما او کیست که زیر بازوی پیرمرد را گرفته است؟ جمعیت ملاقاتی نمی‌گذارد درست ببینم. حالا می‌بینم. دختر جوانی است که نگاهش برق آشنائی دارد. مهین است انگار، خواهر بزرگتر قادر. درست است. آندو در حالیکه نگاه جستجوگرشان را به ردیف زندانیان دوخته‌اند دارند به دنبال نگاه من می‌گردند.

صبح فردا همانطور که عموباقر در ملاقات گفته بود، اسم من را همراه با دیگر بازداشتی‌هائی که به قیدِ قرار آزاد شده‌اند از بلندگوی بند می‌خوانند. عمو باقر دیروز ظهر پیش از آمدن به ملاقات سند خانه‌ی کوچکش در سه راه آذری را بعنوان وثیقه آزادی من در دادگستری به ودیعه گذاشته است. پاسبانی در اتاق قرنطینه را باز می‌کند تا مرا به بیرون از زندان راهنمائی کند. وقتی می‌گوید مواظب باشم چیزی جا نگذارم قلبم بی‌اختیار مالش می‌رود. آنچه را جا گذاشته‌ام قرار است برای مدت‌ها همینجا بماند. همینجا نه، البته. در زندان سیاسی قزل قلعه، آنطور که به مادر قادر اطلاع داده بودند و مهین، خواهرش، دیروز در ملاقات به من گفته بود.

            مادرم در غیبت من، هم غذای بهتری خورده و هم سیگار بیشتری کشیده است. عمو باقر دو کارتون سیگار را یکجا به دستش داده بود تا کمبود مرا کمتر احساس کند. زن صاحبخانه هم در این چند روز از بردن بشقابی از نهار و شام خودشان به بالا دریغ نکرده بود. مادرم وقتی مرا می‌بیند از خوشحالی بغلم می‌زند و سرم را روی شانه‌اش می‌گذارد. "چه سفر طولانی‌ای بود!" دلم نمی‌آید تنهایش بگذارم. "عوضش امروز پیشت می‌مونم." حرفی نمی‌زند. نگاهش را دوخته است به دود سیگارش و از آنجا نقب زده است به دور دست‌ترین خاطرات مغشوشش. دسته موئی که از لای چارقد چرکمرده‌اش بیرون زده است حالا دیگر به سفیدیِ کامل می‌زند. چهره‌اش خسته‌تر و شکسته‌تر از آخرین باریست که نگاهش کرده‌ام. اما آخرین بار کی بود؟ پیش از گرفتاری‌ام؟ نه. مسلما نه. مدت‌هاست که فرصت نکرده‌ام درست و حسابی به صورتش نگاه کنم. نه اینکه در این چند روز پیرتر شده باشد، بلکه چشمانش برق سابق را ندارد. شاید هم این حالت به خاطر دود مداوم سیگار است که از لوله‌های دماغش بیرون می‌زند و چهره‌اش را در غبار گونه‌ای می‌پوشاند. بخصوص در این حالت که هم اکنون نشسته است. چارزانو روی گلیم. نور اصلی حالا دارد از پنجره به نیمرخش می‌تابد. نوری خفیف‌تر هم، از در اتاق بفهمی نفهمی بر چارقد سفیدش تابیده و بر گونه‌ی چپش بازتاب یافته است. همین نرمه نور است که دود مداوم سیگار را از پسزمینه جدا کرده است و بُعدی مثل بُعد ابرهای سفیدِ بهاره به آن داده است.

            می‌خواهم بلند شوم و کارتون سیگار را از جلوش بگیرم و به او یادآوری کنم که از جیره‌ی روزانه سیگارش بیشتر دود نکند ولی انگار رمقی در زانو برای برخاستن ندارم. اصلا چرا باید جلوش را بگیرم؟ مگر سیگار چه مشکل تازه‌ای ایجاد می‌کند؟ برای سلامتش خطرناک است؟ باشد! خرجش زیاد است؟ این یک چیزی! می‌دانم با سابقه‌ای که برای خودم درست کرده‌ام سیر کردن شکم و ریه مادرم دیگر به این سادگی‌ها برایم عملی نیست. مادرم همچنان چهارزانو روی گلیم نشسته است و سیگار به سیگار آتش می‌زند. بیش از همیشه در خودش غرق است. یکباره سیگار نیمه گرفته از دستش روی گلیم می‌افتد. به جای برداشتن سیگار، مادرم دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد و با دردی که در چهره‌اش می‌پیچد، سینه‌ی چپش را در مشت می‌فشارد. از جا می‌پرم و سیگار را از روی گلیم برمی‌دارم. مادرم نفس بلندی می‌کشد و یکبار دیگر سینه‌اش را می‌فشارد. "چی شده؟" مادرم پاسخی نمی‌دهد. نفس بلندتری می‌کشد و انگار آسوده شده باشد پاهایش را دراز می‌کند. من یک متکا روی گلیم می‌گذارم و می‌گویم لحظه‌ای دراز بکشد. حرفم را گوش می‌دهد و آرام دراز می‌کشد. بالای سرش چمباتمه می‌زنم و تمام توانم را به کار می‌گیرم تا از ورود افکار شیطانی، که در پشت دیوار مغزم لانه کرده‌اند، به ذهنم جلوگیری کنم.

سرگرد شهری، رئیس زندان موقت، زودتر از همیشه سر صبحگاه حاضر می‌شود. بر خلاف روزهای دیگر نه تنها پلک‌های پف کرده‌ی خوابزده ندارد بلکه چشمانش از شادمانی می‌درخشد. چند ماه است که به انتظار چنین فرصتی روزشماری کرده است. پاسبان‌ها و گروهبان‌ها و استوار‌هائی که باید پُستِ روز را تحویل بگیرند در ستون‌های مجزا در ردیف‌های سه نفری در مقابل سکوئی که در وسط میدانچه‌ای در محوطه‌ی زندان قصر قرار دارد صف کشیده‌اند. به اشاره فرمانده ی قرارگاه، یک سروان جوان، نوار ضبط شده‌ی سرود شاهنشاهی از بلندگو پخش می‌شود و یک استوار، پرچم ایران را که از میله‌ی فلزی آویخته است به آرامی بالا می‌برد. با پایان سرود، فرمانده‌ی قرارگاه پشت میکروفن می‌رود و آماری دقیق از تعداد زندانیان و بازداشتی‌های هر بند، تعداد پاسبان‌ها و درجه‌داران، و افسران و همردیف‌های پُست شبانه ارائه می‌دهد. سپس پاهایش را محکم به هم می‌کوبد و رو به سوی سرگرد شهری سلامی نظامی می‌دهد. سرگرد شهری با گام‌هائی استوار و چهره‌ای شاداب از سکوی کوتاه بالا می‌رود و پشت میکروفن قرار می‌گیرد. هیچکس انتظار شنیدن حرف تازه‌ای از دهان او ندارد. هر روز صبح در مراسم صبحگاهی ارشدترین افسر حاضر در جمع، پشت میکروفن می‌رود و جملاتی میان‌تهی و از بَر شده در مورد حفظ روحیه سربازی و اهمیت فرمانبری از بالا دستی‌ها را بر زبان می‌راند. امروز ارشدترین افسر حاضر در مراسم، سرگرد شهری است. هرچند بار اول نیست که افسر ارشد مراسم صبحگاهی‌ست اما هیچگاه چشمانش این چنین از شوق برق نمی‌زده است. این سرزندگی را حتی وقتی دارد پیش‌پا افتاده‌ترین مقررات را به زیردستی‌هایش توضیح می‌دهد می‌توان در چشمانش دید. حرف‌های معموله‌اش که تمام می‌شود سینه‌ای صاف می‌کند و نگاهش را از همان بالا، روی چهره‌ی پاسبان‌ها که در صفی مجزا، منظم و خبردار ایستاده‌اند می‌گرداند. پس از چند لحظه کسی را که دنبالش می‌گردد می‌یابد؛ پاسبانی که نشانه‌اش خال گوشتی سیاهی است که بر گونه راست دارد. "سرکار پاسبان، بیا اینجا!"

            پاسبان‌هائی که در مسیر نگاه سرگرد شهری قرار دارند پابپا می‌شوند ولی سرگرد با اشاره‌ای مشخص‌تر پاسبانِ مورد نظرش را از صف بیرون می‌کشد. پاسبان با قدم‌های بلند و شمرده تا پای سکو پیش می‌آید و همانجا پاشنه‌ی پوتینش را محکم به هم می‌کوبد و خبردار منتظر فرمان می‌ایستد.

            سرگرد شهری به کوتاهی فرمان می‌دهد: "بالا! بیا بالا روی سکو!" پاسبان که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده با قدم‌های شمرده از پلکان کوتاه بالا می‌رود و در مقابل سرگرد دوباره پاشنه پوتین‌هایش را به هم می‌کوبد. نگاه شادمان سرگرد از خال گوشتی سیاه روی گونه پاسبان به پاشنه پوتین واکس زده‌اش می‌لغزد و همانجا می‌ماند. "پوتین‌هات رو در بیار!"

            سرگرد شهری برای اینکه حرفش روشنی کافی داشته باشد از استواری که پای میل پرچم ایستاده است می‌خواهد در در آوردن پوتین‌های پاسبان به او کمک کند. دقایقی بعد سرگرد شهری در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی تمامی پاسبان‌ها و درجه داران و افسران و همردیفان پُست روزانه، چهار بسته‌ی پلاستیکی، انباشته از گردِ سفید، که با ظرافت در پاشنه‌ی پوتین‌‌ها جاسازی شده را بیرون می‌آورد. ساعتی بعد در یکی از اتاق‌های قرار گاه، بی‌آنکه نیازی به داغ و درفش باشد، پاسبان در اولین مرحله‌ی بازجوئی به آنچه کرده است اعتراف می‌کند.

            ج: اولین کاری که برایش کردم وارد کردن یک چاقوی ضامندار بود. بعد چند بار مقداری مواد به من داد تا از بند موقت به بندهای دیگر ببرم و به مقسّم‌هایش برسانم. این اما اولین بار بود که می‌خواستم از بیرون مواد برایش بیاورم. فقط به من گفته بود ساعت هشت شب جلو سینما رکس مواد را از جوانی که با یک موتورسیکلت زوندآپِ مشکی می‌آید تحویل بگیرم.

            سرگرد شهری که شوق انتقام به وجدش آورده است به محض ورود به دفتر کارش در زندان موقت، به افسر نگهبان بند دستور می‌دهد زندانی یحیی خوش اقبال را برای گرفتن اعتراف به اتاق شکنجه ببرند و تا وقتی تمام حرف‌های پاسبان دستگیر شده را به صراحت تأئید نکرده است آرام‌اش نگذارند. سرگرد، با پرونده‌ایکه بزودی زیر بغل آقا یحیی خواهد گذاشت اگر نه اعدام که دستکم حبس ابد را برایش تدراک خواهد کرد.

گودرز، شاگرد رسمتخان، از اینکه در این غروب دلگیر بارانی از همشهری قدیمی‌اش پذیرائی می‌کند شاداب و سرزنده است. همشهری او، مردی جوان و همسن و سال خودش، برای اولین بار از کرمانشاه به دیدار گودرز آمده است. بار کامیونش را خالی کرده و حالا در این هوای گرگ و میش گرفته و نمناک، پشت میزی در قهوه‌خانه نشسته است و هر وقت گودرز فرصت می‌کند و کنارش می‌نشیند خاطرات سال‌ها پیش را با هم مرور می‌کنند. گوش گودرز به او، اما حواسش انگار به خیابان است. خیابان، نیمه روشن و چرک و خاکستری، نه تنها از بارانی که می‌بارد شسته نشده بلکه گل‌آلوده‌تر و تیره‌تر بنظر می‌رسد. با عبور هر ماشین و کامیونی صدائی مثل صدای فشه‌ی مار در قهوه‌خانه می‌پیچد و بعد دوباره جایش را به صدای باران می‌دهد.

            رستمخان چند روزی است محض احتیاط قمارخانه را بسته است و حالا پشت دخل قهوه‌خانه‌ دارد قلیان می‌کشد. نگاه او هم پیوسته و مداوم به خیابانِ تار و تیره است. اخباری که غیر مستقیم از زندان می‌رسد نگران کننده است. شکی ندارد که آقا یحیی اگر زیر شکنجه جان هم بدهد لب تر نخواهد کرد. اتفاقا بیشترین خبری که بدستش می‌رسد در مورد مقاومت غیرقابل تصور آقا یحیی در شکنجه‌گاه است. از همانجا هم چند پاسبان را خریده است که برایش پیغام می‌برند. هفته‌هاست که با دستبند قپانی از میله‌ای آویزانش کرده‌اند اما باز هم تا ماموری به او نزدیک می‌شود تف به صورتش می‌اندازد. نگرانی رستمخان از لو رفتن خودش نیست بلکه از جای دیگر است؛ از اینست که اطمینان دارد لو دهنده‌ی پاسبان کسی جز رشید نبوده است.

            همشهری گودرز تازه تیلیت را تمام کرده و دارد گوشت را در دیزی می‌کوبد که گودرز دستش را روی شانه او می‌گذارد و می‌گوید "سویچ را بده یک چرخی با ماشینت بزنم. دلم خفه شد توی این دخمه." همشهری با رویِ باز، کلید کامیونش را که روی میز، کنار سینی قرار دارد، بطرف او می‌سراند. "آن سمتِ خیابانه." گودرز کلید را برمی‌دارد و از در بیرون می‌زند. "تا غذات را بخوری برگشته‌ام."

            چند دقیقه بعد اما از صدای ترمزی که روی اسفالت خیس کشیده می‌شود و با صدای برخوردی سنگین خاتمه می‌یابد، نه تنها همشهریِ گودرز که تمام مشتری‌های قهوه‌خانه از جا می‌پرند و به خیابان می‌دوند. تنها کسی که نیازی به دیدن احساس نمی‌کند رستمخان است. آنچه در این تاریک روشن تیره و نمناک، از فاصله‌ایکه مشتری‌های قهوه‌خانه هستند به چشمشان می‌خورد، کامیونی است که از جاده خارج شده و نیمه خمیده در جوی پهن خیابان یله شده است. عکسی که روز بعد در روزنامه‌ها چاپ می‌شود گویاتر است. زیرش نوشته‌اند: شاگرد قهوه‌چی، که هوس رانندگی به سرش زده بود در یک تصادف خونین باعث مرگ یک موتورسوار شد. در گزارش روزنامه آمده است که شاگرد قهوه‌خانه، داری تصدیق نمره یک بوده، و علت تصادف سرعت زیاد موتورسوار و لیز بودن خیابان بوده است. راننده‌ی کامیون تلاشی برای فرار نکرده و تا رسیدن پلیس در صحنهء‌ی تصادف باقی مانده بوده است. عکس روزنامه انگار از پنجره‌ی خانه‌ای در طبقه دوم گرفته شده است. کامیون، یله در جوی خیابان، از جلو دیده می‌شود. نیمی از یک موتور زوندآپ مشکی، لهیده، زیر سپر کامیون قرار دارد. جسد یک جوان، خونین، با کت چرمی وسط خیابان پهن است.

            خبر، بی‌آنکه آقا یحیی خوش اقبال دسترسی به روزنامه و یا حتی ملاقات داشته باشد، بلافاصله به او می‌رسد و رگه‌ای از رضایت در چشمان خونگرفته از شکنجه‌اش می‌دواند.

دوربین هاسل بلاد قادر به من رسیده است. خودش در اولین ملاقات در زندان قزل قلعه به مهین سفارش کرده بود که دوربینش را به من بدهد. "فعلا که لازمش ندارم. دستکم دو سالی برام می‌برن." وقتی به دیدن مادر قادر می‌روم فقط مهین و غلام، برادر شش ساله قادر، خانه هستند. مهین با عجله می‌خواهد برایم سماور آتش کند که نمی‌گذارم. در نگاهش یک نوع مهربانی خاص موج می‌زند که گیجم می‌کند. دلم می‌خواهد جای خالی قادر را برایش پر کنم اما چیزی در درونم اجازه نمی‌دهد. مطمئنم که او هم با همین مشکل مواجه است وگرنه در میان تعریف کردن از ملاقاتش با قادر، اینقدر دستپاچه از اینور به آنور نمی‌رود.

            اصرار می‌کند بمانم تا مادرش بیاید ولی نمی‌توانم. نه اینکه کار واجبی داشته باشم ولی بفهمی‌نفهمی سختم است. وقتی مطمئن می‌شود که رفتنی هستم می‌دود بالا و دوربین و خورجین قادر را برایم می‌آورد. یک لحظه بغض راه صدایم را می‌بندد و نمی‌توانم تشکر کنم. مهین هم انگار چشمانش تر می‌شود. یا شاید تر نمی‌شود، می‌درخشد. مثل یک ستاره در آسمانی تیره.

            سر راه می‌روم میدان خراسان تا سری به عکاسی کوچکی که قادر پیش از آشنائی با من با صاحبش کار می‌کرد بزنم. صاحب عکاسی تا دوربین و خورجین قادر را می‌بیند می‌شناسد. می‌گویم فروخته‌ است به من. "می‌خواستم  بدونم می‌تونم با شما کار کنم؟" می‌گوید "چرا که نه" و قرار می‌شود از هر عکسی که در عکاسی ظاهر و چاپ بکنم پنج ریالش را به او بدهم؛ مثل قراری که قادر با آقای شجاعی داشت. حالا، اگر نه در خانه، که در پارک شهر می‌توانم جای خالی قادر را پر کنم.

            با ارباب تازه‌ام قرار می‌گذارم که هر شب ساعت هشت بیایم عکس‌هائی را که در طول روز انداخته‌ام ظاهر و چاپ کنم و با خودم ببرم. دستکم تا وقتی اعتمادش را جلب نکنم حاضر نیست یک کلید اضافی به من بدهد. اولین شب، دستِ پُر می‌آیم. بیش از چهار حلقه عکس گرفته‌ام. شام را با مادرم که سیگار پشت سیگار دود می‌کند می‌خورم و سر ساعت به عکاسی می‌روم. عکاسی بسته است اما از پشت شیشه می‌بینم که اربابم دارد عکس رتوش می‌کند. می‌روم در تاریکخانه، که نصفِ تاریکخانه‌ی عکاسی سایه است، و کار را شروع می‌کنم. وقتی در را می‌بندم و چراغ قرمز را روشن می‌کنم تاریکخانه را به شکل دنیای کوچکی می‌بینم که خودم در ساختنش سهم دارم؛ دنیای واقعیت‌های گریزانی که از اینجا و آنجای جهان شکار شده‌اند و در مقابل نگاه سرخ لامپ کوچکی که از سیم برق‌ آویزان است عریان می‌شوند. شیشه‌های منفی را یکی یکی در آگراندیسمان می‌گذارم و با نوری معمولی چاپشان می‌کنم. این سری مال مشتری‌هاست. حالا ویرم می‌گیرد که با نور، بازی کنم. وقت تا دلم بخواهد دارم. امشب نمی‌دانم به چه خاطر پایم نمی‌کشد به خانه برگردم. تا وقتی ارباب تازه‌ام مشغول باشد و جوابم نکند همینجا در نور سرخ این اتاقک با واقعیت‌های ثبت شده بر طلق، بازی خواهم کرد. اول نور آگراندیسمان را یک برابر و نیم می‌کنم و یکسری عکس‌ها را با این نور چاپ می‌کنم. هرچه خاکستریِ کمرنگ در عکس وجود داشته است به سفیدی می‌زند. سری دوم را با دو درجه نور بیشتر چاپ می‌کنم. حالا سفیدی‌های عکس‌ها به نقره‌ای می‌زند. با یک درجه بیشتر، به عکس‌هائی می‌رسم که هیچکس جز من نمی‌توانسته آنان را گرفته باشد. پسزمینه عکس‌ها (آسمان تهران) چنان شفاف و براق‌اند که چشم را می‌زنند. هاله‌ای از نور پس‌زمینه، مثل نشت کردن جوهر روی کاغذ کاهی، در میان‌زمینه (درخت‌های پارک شهر) خَلیده و خطوط اندامشان را محو کرده است. بازتاب اینهمه بر پیش‌زمینه (مشتری‌هایم) همچون بازتاب نور آفتابی که بر دیواری آجری افتاده باشد عمق خِلل و فُرَج روح آن‌ها را آشکار کرده است.

            این سری تازه را برای خودم نگاه می‌دارم. برای خودم به تنهائی نه. برای خودم و قادر. یا اصلا فقط برای قادر. می‌توانم آنها را در آلبومی بگذارم و برایش نگه دارم. تا حبسش را بکشد و بیاید لابد آلبوم از عکس‌های تازه من پر شده است. نیمه شب به خانه می‌رسم. همسایه‌ها خوابند. مادرم هم. بی‌صدا به اتاق می‌روم و رختخوابم را پهن می‌کنم. هجوم افکار مزاحم خوابم را ربوده است. با اینهمه خسته‌تر از آنم که خوابم نبرد. خواب که نه. چیزی مثل بیدار خوابی. چشم‌ خواب و ذهن ِ بیدار. و در همین برزخ میان خواب و بیداری‌ست که واقعیتِ گریزانی را که بیخ گوشم رخداده است شکار می‌کنم. نه در نوری معمولی و مشتری پسند، که در هجوم نقره‌وار سفیدی بر سیاهی. مثل عکس‌هائی که برای قادر چاپ کرده‌ام.

            پس‌زمینه (یک ساختمان) به مسجدی می‌ماند در سه راه آذری، نه چندان دور از خانه‌ی عمو باقر. میان‌زمینه (یک تابوت) زیر نور مستقیم آفتاب است، و پیش‌زمینه (من) پیشاپیش صاحب عزایانِ معدود ایستاده‌ام. نه در لباسی سیاه یا تیره. در روپوشی که از سفیدی به بازتاب نور در آئینه می‌ماند. انگار نزدیک به دو

Posted by reza at March 5, 2007 9:56 AM
مطالب مرتبط
Comments

salam,bebakhshid man fonte farci nadaram,dar paris zendegi mikonam ,albate movaghat,va be andaze donya delam gerefte bood ,che ghadr khoob shod ke site shoma ra payda kardam ,roozi 3 saat dar rah hastam ta be mahale karam beresam ,ke ghablan barayam kaboos bood ,hala sobh ke miayam ,aval chand safhe print migiram va bad karam ra shoro mikonam dar toole rooz be in delkhosham ke dar rahe bargasht be khane ,tanha nistam,rah mara khaste nemikonam ,rah ra nemifahmam,joda az aan ,neveshteha besiar ziba boodand ,har kalame jaye khodash va maanaye khodash ra darad,be shoma tabrik migoyam
shaad bashid

Posted by: roya at March 6, 2007 9:28 AM

so sad...

Posted by: who cares! at March 5, 2007 8:29 PM