[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت)]
مرجان عصر پنجشنبه وقتی که دیگر از انتظار جانم به لبم رسیده بود، پیدایش شد.
یک روسری سرمهای را سهلا، تا زده و پشتهی گیسویش را مثل یک بغل سبزه، با آن گره زده بود. یک پلیور ریزبافت با راههای افقی رنگ و وارنگ، روی اُرمک مدرسهایش پوشیده بود که حتما به خاطر من تنش کرده بود، و پیش از اینکه سه تا پلهی عکاسی را بگیرد و بیاید پائین خودش را در تک تک شیشه های قدی مغازه های راستهی ما برانداز کرده بود. من هم سر و وضعم دستکمی از او نداشت. یک بلوز کُرکی نازک لیموئی رنگ که همین دیشب برای اولین بار از یک مغازه معمولی- نه دست دوم فروشی- خریده بودم را به تن داشتم که خدا میداند چقدر به من میآمد. صبح وقتی قادر مرا با موی آبشونه شده، و پارافین زده، در این شلوار اتو کشیده و بلوز لیموئی دید درجا دوربینش را در آورد و گفت "دستا بالا!" از پشت میز آمدم بیرون و نیمتکیهای به لبهی آن دادم و با لبخندی بفهمی نفهمی بر لبم، رو به او ایستادم. احساس کردم حالا در قاب دوربین قادر، من و میز و دیوار پشت سرم، با تیغی تیز از باقی جهان بریده شدهایم. وقتی فلاش دوربین، رگباری از نور بر ما بارید، این قطعه از جهان به میلیونها نقطه تجزیه شد. نقطهها مثل ریزدانههای غبار در هُرمی از شعاع نور آفتاب، یا مثل کهکشانی از شهابِ گریخته از مرکز عالم، به سمت عدسی هجوم بردند. نقطههایی با سایه روشنهای متفاوت، از رنگین کمان هفت هزار رنگهای که سیاه مطلق را به سفید مطلق میپیوندد، از چشم تنگِ دوربین، به جعبهی جادو وارد شدند و در کمتر از یک شصتم ثانیه، جای دقیقشان را بر نقطه ی زرد چشم هاسلبلاد قادر یافتند. وقتی با نگاه ازش تشکر کردم لبخندی زد و گفت: پس چی فکر کردی!
یکساعت کشید تا مرجان فاصلهی در تا میز مرا، که دو قدم بیشتر نبود، طی کند. او هم میدانست من به خاطر او اینقدر به خودم رسیدهام. سلامی آرام کرد و قبضش را روی میز، جلو دست من گذاشت. چنان هول شدم که پاسخ سلامش را ندادم. ولی وقتی داشتم قبض را برمیداشتم دستم را بیاختیار به پنجهی ظریف دست او کشیدم. سرم را که بلند کردم نگاهمان چنان در هم گره خورد که با دندان هم نمیشد بازشان کرد! اولین سری عکس را که نشانش دادم، مبهوت شد. از زیبایی خودش. از نوری که لای تار تار موهایش پیچیده بود. از سایه روشنی که صورت کشیدهاش را متناسبتر کرده بود. و لابد از من. از واردی من به کارم. از هنر عکاسی من. این آخری را خودش اقرار کرد. "وای چه عکاس هنرمندی هستین!" سری دوم عکس را هم نشانش دادم. لبخندی زد و هر دو را در کیفش گذاشت. پول سری اول را ازش نگرفتم، چون یادگاری خودم بود. گفتم از همان عکس یادگاری دهتا برای خودم چاپ کردهام، و در ده جای مختلف آویختهام تا مرتب نگاهشان کنم. طوری این حرف را زدم که اگر خوشش نیاید بتواند شوخی تلقیاش کند. من در اینگونه حرف زدن استادم. اما انگار بدش نیامد. سرش را دور و بر گرداند و پیچی به لبش داد و گفت: من که چیزی نمیبینم.
دیگر رویم باز شد. دستش را گرفتم و بردمش به طرف استودیو. در حالیکه میخندید، بیآنکه سعی کند دستش را از دستم بیرون بکشد، به دنبالم کشیده شد. در استودیو را باز کردم و کنار کشیدم. وقتی چشمش به عکس خودش، که همان روز قاب کرده و به دیوار مقابل آویخته بودم، افتاد ناخودآگاه، شاید هم آگاهانه، پنجهی دستم را از شادی فشرد. من همان روز صبح، هنرنمائیهای آقای شجاعی را موقتا از چند قاب بزرگ در آورده بودم تا عکسهای مرجان را قاب کنم، و پس از رفتن او عکسها را بصورت اول برگردانم.
دستش را رها کردم و برای نشان دادن یک چشمهی هنوز چشمگیرتر بازویم را دور شانهاش انداختم و به آرامی به طرف تاریکخانه گرداندمش. در ِ تاریکخانه را باز کردم و بیآنکه دستم را از روی شانهاش بردارم او را به درون بردم. برای حفظ فضا، بیآنکه ضرورتی داشته باشد، در را پشت سرمان بستم و به جای چراغ معمولی لامپ قرمز را روشن کردم. مرجان مثل کسی که به غاری تاریک وارد شده باشد خودش را آگاهانه، شاید هم نا آگاهانه، به من چسباند و سعی کرد چشمش را با پلک زدن به تاریکی عادت دهد. وقتی عادت کرد، زیر نور سرخ کمرنگ، عکس دیگری از خودش را دید که از بس بزرگ بود نیمی از دیوار تاریکخانه را پوشانده بود.
حالا دیگر عطر گیسویش در دماغم پیچیده و مستم کرده بود. چنان مست شدم که زمان و مکان از دستم در رفت؛ اینکه ساعت، لَختی از چهار گذشته، و آقای شجاعی هر لحظه ممکن بود وارد شود. و صدای زنگوله همین را یادآوری کرد. با عجله از تاریکخانه بیرون پریدم. خوشبختانه یک مشتری بود. اما، نه. پشت سر مشتری آقای شجاعی هم وارد شد. مرجان، در همان لحظه بیرون آمد و جلو میز من ایستاد. اربابم وقتی دید من با دو مشتری مشغولم، به سلام من پاسخی زیر لبی داد. بعد کیفش را کنار میز من گذاشت و بستهی کاغذی را که زیر بغل داشت، به تاریکخانه برد. من نگران و دستپاچه، در حالیکه داشتم دنبال عکسهای مشتری میگشتم، با نگاه با مرجان خداحافظی کردم. انگار منظورم را نگرفته باشد همانطور پشتِ سر مشتری ایستاده بود. عکس مشتری را بدستش دادم، و قبل از اینکه پولش را بگیرم اربابم را دیدم که با نگاهی پرسان، قابِ عکس بزرگ مرجان در دست، از تاریکخانه در آمد. پیدا بود در آلبوم عکسی که از تمامی دخترهای جوان محله در ذهن دارد، نشانی از این یکی نیافته بود. آنهم عکسی قاب شده و آویخته به دیوار! آقای شجاعی، پیش از اینکه فرصت کند از من بپرسد برای چه عکس دیگری را در قاب عکس او گذاشتهام، چشمش به مرجان افتاد. انگار پاسخش را در یگانگی بیهمتای عکس و سوژه یافته باشد، مکث کشداری کرد و در حالیکه رگهای از تحسین در نگاهش دویده بود، قاب را به تاریکخانه برگرداند.
کاش قادر آنجا بود و از این دیدار ما عکس میگرفت. در این یکی دو ماهه هزار بار، و شاید هزار هزار بار، چشمانم را بستهام و لحظه به لحظهی دیدارم با مرجان را در ذهنم مرور کردهام. نه تنها حرفهای سادهای که بین ما رد و بدل شده بود را، بلکه عکسهای نقش بسته بر چشمم را در آلبوم ذهنم ورق زدهام. دست مرجان در تاریک روشن تاریکخانه دارد دستم را میفشارد. بازویم را دور گردنش حلقه کردهام و دارم قاب عکس آویخته به دیوار را نشانش میدهم. و...
و اما چندین و چند جمعه با، و بی قادر، به پارک شهر رفتم تا شاید دوباره ببینمش، ولی انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. قادر هم که در آن روزهای برفی و سرد کمتر به پارک شهر میرفت، او را دیگر ندیده بود. تا یکروز عصر که با دماغ چاق و چشمی که نیشخندی در آن محسوس بود، در حالیکه از سرما میلرزید به عکاسی پا گذاشت، و پیش از اینکه دهانم را باز کنم، یک آلبوم نسبتا بزرگ از لای قبای پالتو سربازیاش درآورد و گذاشت روی میز. آلبوم را باز کردم. خالی بود. در پاسخ نگاه پرسان من گفت "صفحه اولش را باز کن." باز کردم. در بالای صفحهی سمت راست، عکسی از مرجان، همان عکس زیبائی که خودم در استودیو از او گرفته بودم، چسبیده شده بود و زیر عکس، با خطی بسیار خوش و درشت، این جمله نوشته شده بود: تنها عکسها دروغ نمی گویند.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت)]