[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش)]
از این خط به بالا، تار است و دود گرفته. صدها دستِ به هوا برخاسته، اتوموبیل نیمسوختهای که هنوز از آن دود بر میخیزد را بلند کردهاند و دارند بر سر میلههای نیزه مانند دروازهی ورودی دانشگاه آویزانش میکنند. قادر عکس خیس را به بند آویخت و گفت اتوموبیل مال رئیس دانشگاه تهران است که چون جلو هجوم دیروز پلیس به دانشگاه را نگرفته بود امروز صبح توسط دانشجویان اعتصابی سوزانده شد.
تا همه عکسها چاپ شود ساعت از ده شب گذشت. نه من و نه قادر هیچکدام میل نداشتیم از هم جدا شویم. انگار میترسیدیم در تنهائی عکسها لو بروند. قرار شد شب را بروم منزل آنها بمانم. ولی اول باید سری به خانه میزدم و به مادرم اطلاع میدادم. با همهی بیحواسی اگر به خانه نمیرفتم تا صبح چشم انتظارم میماند. دستی سر سری به سر و گوش دفتر کشیدم و عکسهای چاپ شده را از زیر پاکتهای دارو، در قفسهی تاریکخانه پنهان کردم. اگر نیمه شب با این عکسها گیر پاسبان پست میافتادیم کارمان ساخته بود. از عکاسی سایه تا مفت آباد راه زیادی نبود. جلو در خانه از قادر خواستم منتظر بماند تا برگردم. نمیخواستم دیروقت شب صدای پای دو نفر در پلکان، خواب همسایههامان را برآشوبد. این را به قادر گفتم، اما شاید نمیخواستم مادرم را ببیند؛ دستکم سرزده و بدون آمادگی قبلی.
آخرین اتوبوس را گرفتیم و خودمان را به میدان خراسان رساندیم. از آنجا تا تیردوقلو را در سرمای گَزندهی نیمهشب، پیاده اما با سرعتی نزدیک به دو، رفتیم. خانهی قادر در پسکوچهی خاکی بُنبستی قرار داشت که یک سمتش به خرابهی کوچک و محصوری متصل بود که حالا زبالهدانی محله بود. در ِ بیچفت و بست خانهی آنها، به همین خرابه باز میشد. هیچیک از خانههای کوچه، نه برق داشت و نه آبِ لولهکشی. تنها نوری که جدا از مهتابِ روشن زمستانی بر کوچه میتابید، از لامپ کوچکی بود که بر دیرکی چوبی، آغشته به روغن سیاه، در وسط کوچه آویزان بود.
بیآنکه مادر و برادر خواهرهای قادر را بیدار کنیم یک کف دست حیاط را دور زدیم، و از یک پلکان چوبی که به تیزی یک نبردبان باریک و شیبدار ساخته شده بود، بالا رفتیم. قادر برای خودش یک اتاق روی بام ساخته بود، و دو اتاق کوچک پائین را در اختیار خانوادهاش گذاشته بود. اتاق سرد و نچسب بود. قادر چراغ گردسوز را از روی رَف برداشت و روشن کرد. بعد کبریت را به من داد و گفت تا برود پائین چیزی برای خوردن پیدا کند بخاری نفتی را روشن کنم. در نبود او، اتاق کوچکش را دید زدم. یک رختخواب چادر شبپیچ، مثل پشتی به دیوار تکیه داده شده بود، که یک گلیم کهنهی نخنما جلوش فرش بود. یک صندوق چوبی ترک خورده با گلمیخهای زنگزده به دیوار مقابل زیر رَف، تکیه داشت. روی رَف، دستمال بزرگ سفید گلدوزی شدهای پهن بود که نقشهای رنگ و وارنگش چشم را میکشید، و از سر آن اتاق زیاد بود. بعدا فهمیدم کار دست مهین، خواهر چهارده سالهی قادر است. در آن خانه، جز غلام، برادر شش سالهی قادر، باقی همه کار میکردند تا چرخ خانه بگردد. سه خواهر مدرسهرو قادر، البته مثل خود او، ترک تحصیل نکرده بودند ولی هر شب وقتی درس و مشقشان را تمام میکردند به گلدوزی و قلابدوزی مشغول میشدند. زهرا و فاطمه، خواهرهای هشت و دهسالهی قادر، زیر نظر مهین، خواهر بزرگترشان، کار میکردند که به قول معلم خانهداریاش، استعدادی درخشان بود. مهین، کار دست را پیش همان آموزگار آموخته بود و محصولاتش را هم از طریق همو به مشتریها میفروخت.
مادر قادر هم علاوه بر تر و خشک کردن بچهها هفتهای یکبار جمعهها برای گردگیری و نظافت خانهی یکی دو تا خانم اداری، به طرفهای فخرالدوله می رفت و چندرغازی در میآورد. با اینهمه، سنگینی بار مخارج خانه به دوش قادر بود. آنچه پس از مرگ نابهنگام پدرش "اوستا کاظم"، بنای فقیری که جانش را شش سال پیش در یک سانحه ساختمانی از دست داد، برای این خانواده باقی مانده بود، همین خانهی کوچک معماری ساز بود که اوستا کاظم به هر بدبختی، با قرض و قوله و نزول سنگین، سر پا کرده بود. وگرنه پس از مرگ دلخراش او، زن و چهار فرزند ریز و درشتش باید وسط خیابان رها میشدند. مادر قادر میگفت اینکه اوستا کاظم با دست خالی این خانه را بنا کرد خودش یک معجزه بود. "همون امامزاده معصومه که جونشو گرفت، این سقف رو روی سر خانوادهاش نگه داشت." قادر هنوز دبستان میرفت و غلام، برادر کوچکش، از شیر گرفته نشده بود. اوستا کاظم چند ماهی بود که تمام هفته در قم میماند و فقط جمعهها به خانه میآمد. از طرف یک شرکت ساختمانی که مرمّت امامزاده معصومه را بعهده داشت، روی بام شبستان بنائی میکرد که ناغافل زمین زیر پایش خالی شد، و اوستا کاظم جلو چشم همکارانش از بام مرتفع به صحن مرمرین شبستان سقوط کرد. اوستا کاظم انگار معجزهای رخ داده باشد، به محض بر خورد با زمین از جا برخاسته بود و گفته بود "یا امامزاده معصومه." بعد همان وسط شبستان به سجده خم شده بود و دیگر برنخاسته بود. اوستا کاظم بیآنکه یک قطره خون از دماغش بیاید در اثر خونریزی داخلی درجا تمام کرده بود. معجزه این بود که از شّر این زندگی نکبتبار، بدون علیلی و ذلیلی راحت شده بود.
قادر از همان سال، مدرسه را ترک کرد و مردِ خانه شد. کسب درآمد برای خرج روزمره ی خانه، مخارج تحصیل خواهرها، و پرداخت منظم قسط ماهانهی خانه به نزولخوارهای بازار، که پس از مرگ اوستا کاظم به این ملک بیصاحب چشم طمع دوخته بودند، کار آسانی نبود. قادر، دو سالی در یک عکاسی کوچک در میدان خراسان شاگردی کرد و بعد وقتی توانست دوربین هاسل بلاد شش در نُهی را (که لابد از اتومبیل یک خبرنگار خارجی دزدیده شده بود) در بازار سیداسماعیل، مفتخری کند، شاگردی را رها کرد و به کاری که عشق خودش میدانست پرداخت. هنوز داشتم به وارسیام در اتاق قادر ادامه میدادم که او با یک سینی مسی بزرگ وارد شد. سینی ِ نسبتا خالی را روی گلیم گذاشت و کنارش زانو زد .نان سنگک تا شده را باز کرد و با لبخندی از سر رضایت، پنیر و حلوای لای آن را نشانم داد. خندیدم و گفتم "پس شما هم شام ما رو داشتین!" تا نیمه باز شدن دیر وقت هوا، بیدار ماندیم. قادر آلبومهای عکسهایش را از صندوق چوبی درآورد و یکی یکی نشانم داد. تعدادشان زیاد نبود اما گنجینهای بود باور نکردنی.
"اینها مال دو سال پیشه. تازه این دوربین رو خریده بودم. نگاه کن! این اولین سنگیه که شاگردها به طرف شیشههای قدی مدرسه مرآت پرتاب میکنن. تو این عکس بهتر دیده میشه. شیشههای عمارت همه سالمن. نگاه کن! دست بچه ها را نگاه کن که چطور به عقب خم شدهن. سنگ رو تو دست این بچه میبینی؟ یک لحظه بعد تمام شیشهها هزار پول شدن. این عکس رو ببین! یک شیشهی سالم نمیبینی. می بینی؟ بچه ها رو ببین چه شادمانه به هوا پریدهن! این یکی رو فقط ده ثانیه بعد انداختهام. باور میکنی؟ و این هم مربوط به همون روزه. نگاه کن. ببین..."
من دیگر به عکسها کاری نداشتم. داشتم در زیر پرتو ِ رنگ پریدهی چراغ گردسوز، به چهرهی لاغر و کشیده، و ریش کُرک مانند کمرنگ و تیغ ندیدهاش، نگاه میکردم. وقتی با حرارت صحبت میکرد رگ روی پیشانیش بیرون میزد که حالا از همیشه محسوستر بود. "نگاه کن! مال اعتصاب معلمهاست. همین هشت ده ماه پیش..." عکسی را جلوی نور گردسوز گرفت و خواست واکنش من را از چهرهام بخواند. من هر چند از هر دو حادثه مطلع بودم اما بر خلاف بچههای دیگر در هیچکدام از آنها حضور نداشتم. موقع اعتصاب دانشآموزان تازه از خانهی خاله عفت و عمو باقر، پیش پدر و زن بابایم رفته بودم، و هزار مسئولیت کوچک و بزرگ روزانه، در مورد خانه و خرید و نگهداری برادر و خواهرهای ناتنی، روی شانه ام ریخته بود و فرصت سر خاراندن نداشتم. شبها هم اگر وقتی گیر میآوردم میپیچیدم زیر لحاف، و برای مادرم که در امینآباد بود و هر وقت ملاقاتش میکردم بیتابانه از من میپرسید "پس کی منو برمیگردونی خونه؟" دلتنگی میکردم. اردیبهشت امسال هم، وقتی درگیری فرهنگیها و دولت شدید شد، با اینکه مدارس اولش تق و لق و بعد هم برای دو هفته تعطیل شد، من سخت مشغول درس و مشقم بودم تا این سیکل لعنتی را بگیرم، و با شروع تعطیلی تابستان، دستم را به کاری بند کنم. قادر با هیجان صفحه دیگری از آلبوم را نشانم داد. یک ماشین آبپاش وسط خیابان ایستاده است و جوانی با موی پریشان و زیر پوش رکابی مثل مجسمه بزنزی بالای تانکر ایستاده و شیلنگ قطور آب را مثل مشعلی بالای سرش نگهداشته است. ستون آب همچون چتری عظیم قسمت بالای عکس را پوشانده است. در قسمت جلو عکس فرهنگیها در پیادهرو زیر فواره آب نشستهاند.
"این رو، درست یک لحظه قبل از درگیری، تو خیابان شاه آباد گرفتم. نگاه کن! معلمها بدون مقاومت زیر فشار آب نشستهان. و این یکی رو ببین. اینها بچههائی هستن که دارن به طرف جوونک پاره سنگ میاندازن. ببین! جوونک داره از روی تانکر، کلهپا میشه. دیدی؟"
باز سرم را بلند کردم و به چهرهی بیرنگ و تکیدهی قادر، که حالا پرتوی از هیجان و شوق در آن دمیده شده بود، چشم دوختم. آلبوم را از دستش گرفتم و بستم. گفتم هوا روشن شد. بهتره یک کمی هم بخوابیم. لحاف را تا روی چانهام بالا کشیدم و چشمم را به طاق کوتاه اتاق دوختم. خواب از چشمم پریده بود. صدای آرام نفس کشیدن قادر را که در سوی دیگر اتاق دراز شده بود، میشنیدم. در خواب آرامی فرو رفته بود، و از دلشورهای که به جان من انداخته بود خبر نداشت. بیآنکه انگیزهاش را از اینهمه خطر کردن پرسیده باشم، پاسخ این پرسش را از شوری که در صدایش بود وقتی درباره عکسها توضیح میداد، از برقی که در نگاهش بود وقتی به عکسها چشم میدوخت، و از عرقی که بر صورتش مینشست و رگ پیشانیش را برجسته تر نشان میداد، دریافتم. او شکارچی لحظات فّرار زندگی بود، و با هر تیری که به نشانه میزد تلخی زهرآگین زندگی دردناکش را تا شکار بعدی قابل تحمل میکرد.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش)]