زادگاه پیکاسو، "مالاگا" در جنوب اسپانیا، امسال با پوسترهای بزرگ خود او و آثار جاودانهاش جلوه تازهای یافته است. خانهی محل تولدش، که به موزه بدل شده، مسلما در سال جاری بازدیده کنندگان بسیاری خواهد داشت چرا که امسال صد و بیست و پنجمین سال تولد اوست و شهرداری "مالاگا"، همانطور که در عکسهائی که گرفتهام میبینید، متوجه اهمیت این سال شده است.

و اما من، این هفت هشت روزی که غیبم زده بود، فقط در مالاگا نبودم بلکه چرخ مفصلی در شهرهای کولینشین "آندلس" زدم و هر چه بیشتر در باره فلامنکو تحقیق کردم بیشتر به کمدانشیام در این زمینه پی بردم.
حالا که دارم این چند خط را مینویسم، - که البته تا پس فردا که در خانه باشم امکان انتشار نخواهد داشت - دارم به یکی از ترانههای آخرین آلبوم "نینیا پاستوری" گوش میکنم که به تازگی در آمده و بر خلاف پنج آلبوم قبلی، نه شعرهایش مال خودش است، و نه آهنگهایش مال همسرش. او در این آلبوم تازه، ترانههای ماندنی کولیخوانان دیگر را با ویژهگی صدای گرفتهی خودش بازخوانی کرده، و همسرش با رهبری نوازندگان و نواختن سازهای مختلف او را همراهی کرده است. اگر بگویم "نینیا" به خاطر همین آلبوم تازهاش با نام "جواهر عاریهای" نامزد بزرگترین جایزه دنیای موسیقی ٱمریکای لاتین یعنی "لاتین گِرامی اِوارد" شده است شاید باور نکنید (از نتیجهاش، اگر معلوم شده باشد، مطلع نیستم چرا که به اینترنت دسترسی ندارم). به هر حال هر وقت بتوانم ترانهی "فرشتگان سیاه" را با صدای او، از همین آلبوم برایتان در همین صفحه میگذارم ؛ همان ترانهای که قبلا ترجمهاش را در رابطه با خوانندهی فقید کوبائی "آنتونیو ماچین" گذاشته بودم.
و اما خیال نکنید این چند روزه، در سفر تک و تنها از "مالاگا" به "گرانادا"، یا به "سیویل"، و از گشت زدن در محلههای کولینشین، و دیدن موزهی رقص فلامنکو، و لبیتر کردن در "کافه کانتانته"ها، جائی که فلامنکوخوانان برنامه اجرا میکنند، آخرین نوشتهام "نان و جسد" را فراموش کردهام. تلویزیون را که روشن میکنم جسد دو جوان "اکوادور"ی را نشان میدهد که در جستجوی کار و فرستادن پول برای خانواده فقیرشان در "اکوادور" همین چند سال پیش به اسپانیا آمده بودند، و در اثر بمبی که جدائیطلبان باسک، در پی سه سال آتشبس، در پارکینگ فرودگاه مادرید کار گذاشتند کشته شدند (این بمب البته روز قبل از آمدن من به اسپانیا منفجر شده بود اما جسد این دو قربانی، تازه از زیر خروارها آهن و سیمان در آورده شده است.) گفته بودم که طنز تلخ "احمدرضا احمدی" رهایم نمیکند...
داشتم از فلامنکو میگفتم. کتابی که در این رابطه این روزها در قطار و اتوبوس، و کنار آب و خشکی، در دست خواندن دارم "فلامنکو، به روایتی ساده" نام دارد، نوشتهی "کارلوس آربلوس"، یکی از فلامنکو شناسان نامدار در "اندولس" که البته اصلیت آرژانتینی دارد و بیش از سیصد برنامه تلویزیونی و رادیوئی در مورد فلامنکو ساخته است (بیتردید در فرصتهای دیگر به بخشهائی از این کتاب خواهم پرداخت.)
و حالا برای اینکه از خستگی درتان بیاورم اجرائی به غایت دیدنی از ترانهی جاودانهی "تو را به یاد میآورم، آماندا" ساخته و اجرا شده توسط خوانندهی محبوب و جانباخته در کودتای شیلی، "ویکتور خارا" را، این بار اما با صدا و اجرای فلامنکوخوان محبوب خودم "خوزه مرسه" تقدیمتان میکنم تا باور کنید که جاودانگی افسانه نیست. [همینجا برگردان فارسی این ترانه را در دسترستان میگذارم: "تو را به یاد میآورم، آماندا"]
...
بیا برویم روبروی باغ بنشینیم ؛ آنسوی پر چین گریه ها
سر پناهی خیس ازمژه های رویا رابه یاد دارم که بیراهه دریا نیست
دیگر از اینهمه سلام ثبت شده در آداب لاجرم خسته ام!!
بیا برویم ؛ بیا برویم آنسوی هر چه حرف و حدیث امروزیست
همیشه سکوتی لطیف برای آرامش فراموشی ما باقی است
Ba salam
khoshhal misham menat gozarde sar bezanid.
Agar nazar ham bedid lotfeton bi darigh khahad bood.___________________
سلام آقای علامه زاده. خیلی خوشوقتم از این که سایت شما را پیدا کردم... یک دل سیر گشت و گذار پر بار و لذت بخش به خوانندگان هدیه کرده اید، دست شما درد نکند.
Posted by: Roya at January 12, 2007 6:38 PM