فردای آنروز مادرم را بردند تیمارستان امینآباد.
عمو باقر چند روز بعد مرا به پدرم که مدت کوتاهی بود به تهران انتقال یافته بود رسانید. پیرمرد در حالیکه بزحمت به چوب دستیش تکیه کرده بود دست مرا در دست سرد و بیتفاوت پدرم گذاشت و از اینکه به دلیل مرگ همسر، که تکیهگاهش بود، دیگر نمیتوانست مرا پیش خود نگهدارد عذرخواهی کرد. زندگی سه ساله من با پدر، زن بابا، و برادر و خواهرهای تازه یافتهام، در خانهای محقر در یکی از کوچه پسکوچههای دولاب، از من که تازه وارد دبیرستان میشدم آدمی ساخت که شباهت کمرنگی به خودم داشت. پدرم اصلا حضور مرا در خانه حس نمیکرد. از نظر او هیچ چیز تغییر نکرده بود. چهار برادر و خواهر ناتنیام (که بعدا پنج تا شدند) عاشق من بودند و اگر از ترس مادرشان نبود یک لحظه از من جدا نمیشدند. مادرشان اما حضور مرا مثل خاری در چشمش میدانست. میگفت تا پیش از آمدن من همه چیز زندگیش سر جایش بود اما حالا که پای بد من به خانه باز شده نکبت و بدبختی او و فرزندانش را ترک نمیکند. من مسئول اسهال برادر کوچکم، تراخم خواهر بزرگم، و تبخال علاج ناپذیر مریم، خواهر ده ساله ام بودم. آب پُر خاکشیر آب انبار کوچک خانه، و هوای دلگیر جمعه عصرهای تهران را من با خودم از خانه خاله عفت خشتکدوز و شوهر چلاقش باقر آورده بودم. حملهی صرع مانندی که زن بابایم پس از زاییدن بچه پنجمش به آن مبتلا شده بود، جنون مادر من بود که از طریق من بر جان او چنگ انداخته بود. و بالاخره الکلی بودن آشکار پدرم، که در عین تنگدستی نان شب بچه هایش را هر شب در استکان میریخت و با الدنگهایی مثل خودش در پیالهفروشی سر خیابان بالا میانداخت، نتیجه حضور من در این خانه بود.
تصدیق سیکل اول را که گرفتم دیگر خانه پدرم را غیر قابل تحمل یافتم. ترک خانه اما برایم عملی نبود. چشم مهربان و نگران برادر و خواهرهای خردسالم به من بود. نه پدرم در بند آنها بود و نه زنش، مادرشان. من به مدرسهروها درس میدادم و تکلیفشان را میرسیدم. با کوچکترها در خانه و کوچه بازی میکردم. آنها را با خودم به سینما میبردم و برایشان تنقلات میخریدم. با اینکه سر هر سال عمو باقر سهم ناچیز مادرم از ملک همدان را در پاکتی میگذاشت و در حضور زن بابا به پدرم میداد، هر تابستان هم کاری برای من گیر میآورد تا احساس نکنم سربار آنها هستم. مثل سگ میدویدم و پول شاگردیم را جمع میکردم تا در طول سال محتاج کسی نباشم. راه و بیراه برای بچهها چیز میخریدم و خوشحالشان میکردم. با این وجود نمیتوانستم قلب مادرشان را حتی برای یک لحظه با خودم همراه کنم. میدانست از مطرح شدن نام مادرم رنج میبرم. میدانست که جمعه عصرها، بدون استثناء، به امینآباد میروم تا مادرم را ملاقات کنم. چند بسته سیگار اشنو و کمی میوه برایش میبرم و ساعتی با او هستم. میدانست وقتی برمیگشتم جهان به صورت عکسی تیره، تار و تاریک و سیاه برایم در میآمد. او هم وقت گیر میآورد و بهانهای میتراشید تا این سیاهی را از جهان بقاپد و در جان من بریزد. "اون زهرماری رو تموم کن بیا یک کمی به درس لیلا برس. مگه خودت ناسلامتی معلم نیستی؟"
به پدرم بود. پدرم استکان را پشت زانویش نیمه پنهان میکرد و به من میگفت: ببین خواهرت چکار داره؟
و من دنباله ماجرا را از بر بودم.
"مگه عقل خودم نمیرسید به او بگم؟ تو پدرش هستی یا این جُعلّق؟ تو معلم هستی یا این بچه مزلّف؟ مگه نمیدونی جمعه شبها مثل مادرش دیوونه میشه؟
من حرفی نمیزدم. هم از ترس سر و صدا و آبروریزی، و هم به خاطر پنج جفت چشم معصوم که ملتمسانه از من میخواستند یکبار دیگر ناسپاسی مادرشان را تحمل کنم. آن بار اما نکردم. دلیلش را میدانم. یکی به خاطر این بود که سیکلم را گرفته بودم و در ادامه تحصیل، دستکم تحصیل روزانه، تردید داشتم. و دیگر اینکه یکی از دکترهای تیمارستان به من گفته بود که حال مادرم مدتهاست بهتر شده و مناسبتر است در خانه و در محیطی دور از تیمارستان زندگی کند. دکتر حبیبی، البته خودش میدانست که نیمی از بیماران مثل مادرم بهدلیل بیکسی در تیمارستان ماندهاند. با این وجود بار آخر که دیدمش مرا به اطاقش برد و گفت میخواهد مثل یک مرد با من صحبت کند. "من اطلاع زیادی از وضع خانوادگی شما ندارم اما فکر میکنم خودت قادر باشی از مادرت مراقبت کنی. گفتی کلاس نهم هستی؟"
- بله آقای دکتر. امتحانم تازه تمام شده.
- ممکنه قبول بشی؟
گفتم مسلما و با کمی خجالت اصافه کردم: من شاگرد اول کلاسمان هستم.
همانروز تمام راه از امین آباد به خانه را به این مسئله اندیشیدم. نگاه دکتر حبیبی به من و نحوه صحبت کردنش نشان میداد که بدون اینکه بخواهد مرا به کاری وادار کند از جوانی در سن و سال و موقعیت من انتظار دارد شانه زیر بار مسئولیت بدهد و مادر بیمارش را از این بیغوله بیرون ببرد. و همین بود که وقتی زن بابایم به بهانهای دیگر خطاب به داود برادر کوچکم گفت "اینقدر دور و بر این نگرد مگه نمیبینی هزار مرض از دیوانهخونه با خودش آورده" دیگر چشمهای نگران برادر و خواهرهایم را ندیدم و با خشمی آشکار گفتم: دیوونهخونه همینجاس پروین خانم!
و او که هرگز به همجوابی من نیندیشیده بود واقعا دیوانه شد. اولین چیزی که بدستش رسید -- یک جاروی رشتی -- را برداشت و با فحش به طرف من پرتاب کرد. جارو را در هوا گرفتم و گفتم: حرف دهنتو بفهم وگرنه...
نگذاشت حرفم را تمام کنم. دیوانه وار بسویم دوید و با چنگالهای تیزش صورتم را خنج کشید. بازوهای لرزان از خشمش را فشردم و با تکانی سخت از خود دورش کردم. برادرها و خواهرهای کوچکم "داداش داداش" گویان فریاد میکشیدند و اشک میریختند. درحالیکه از خشم میغرید دو دستی بر فرق سر لیلا دختر بزرگش کوفت و گفت: چرا نشستهای پدرسگ جنده؟ چرا نمیری پدر جاکشتو از عرقفروشی صدا کنی بیاد جلو این لندهور رو بگیره؟ مگه میخوای نعش منو بندازه توی کوچه...
هنوز داشت میگفت که لیلا از ترس دوید به کوچه. خود او هم چادرش را برداشت و سر کرده نکرده، با دهانی که از غیظ کف کرده بود، فریاد زد: اگه پدر قرمساقت پشت دستشو دید من رو هم میبینه. اینجا یا جای منه یا جای تو که مثل مادرت زنجیری شدهای.
و تا پایش را به کوچه گذاشت حملهی صرع به جانش افتاد و همانجا جلو درگاه از پا درش آورد. بدن لرزانش گویی در چنگال گردباد اسیر شده باشد درخود پیچید و مچاله شد. پیش از آنکه دندانهایش قفل شود کف سفیدی از لابلای آن بیرون زد و اندامش چون شاخه خشکیدهای بر زمین افتاد. یکی دو همسایه که از سر و صدا به کوچه آمده بودند به سویش دویدند. من داود را بغل کردم که داشت از ترس میمرد و چشم از صورت مادر کف کردهاش بر نمیگرفت. زرین به دامنم آویزان شد و هقهقکنان التماس میکرد مادرش را نکُشم. آن دو تای دیگر از وحشت به هم چسبیده بودند و اشک دور چشمشان خشک شده بود. همسایهها به چهره زنبابایم آب پاشیدند و شانهاش را مالیدند تا هوش آمد. زنبابا، انگار از دنیای دیگری آمده باشد از جا برخاست و به همسایهها، به بچههایش، و به من پرسان نگاه کرد. در چشمش از خشم و نفرت چند لحظه پیش خبری نبود. انگار از جهانی میآمد که با کینه و قهر بیگانه بود.
داود هنوز در بغلم بیقرار بود که پدرم رسید. آشفته و برافروخته بود. من داود را زمین گذاشتم و زیر لبی سلام کردم. انگار فحشش داده باشم از کوره در رفت و گفت: سلام و زهرمار، حالا دیگه روی پروین دست بلند میکنی؟
پیش از اینکه پاسخی بدهم پا پیش گذاشت و با پشت دست سیلی محکمی به صورتم زد. سوزش خراش عمیقی که انگشتر عقیقش بر گونهام انداخت اشک به چشمم آورد. رگهی باریک خون بر چهره، و یا قطره اشکی که بر چشمم نشسته بود، پدرم را واداشت بر خشمش چیره شود. لحظاتی کشدار و ساکت، بیحرکت مثل یک سوژه، در مقابلم ایستاد و در چشمانم، انگار در عدسی یک دوربین، خیره شد.
من این حالت را در چهره او بار اول نبود که میدیدم. حالتی بود از استیصال که ظاهری از عصبانیت آن را از دیگران پنهان میکرد. در چشمانش بیش از اینکه شعله خشم زبانه بکشد، درد ناتوانی و گیجی دیده میشد. آخرین باری که این حالت را در چشمانش دیدم بامداد یک جمعه زمستانی بود. چند سال پیش بود؟ خدا میداند. پدرم بغچه زیر بغل از حمام بیرون به خانه بازگشته بود و با شیون مادرم که از اتاق بیرون میزد بغچه را جلو در رها کرده بود و دویده بود تو. من هم از شیون او ناگهان از خواب پریده بودم و پای کرسی ترسیده و نگران نشسته بودم. مادرم، زانو زده در آن سوی کرسی، موهایش را افشان کرده بود و دو دستی توی سرش میزد. از جایم پریدم و زیر پای او محسن، برادر کوچکم را که سه سالش بیشتر نبود دیدم که مثل بادمجان سیاه و پف کرده بود. پدرم، درست مثل همین بار، نگاه مستأصلش را، که لعابی از خشم آن را پوشانده بود، به مادرم دوخته بود. محسن، در اثر گاز ذغال از دست رفته بود، و پدرم هیچگاه مادرم را که سنگینی خوابش نازنینترین پسرش را از او گرفته بود نبخشید.
آنشب هم پدرم به همان شکل در چشمانم خیره شد و بعد سرش را زیر انداخت و از اتاق بیرون رفت. من همان ساعت از خانهاش رفتم. جائی جز منزل عمو باقر نداشتم. پیرمرد با خوشروئی و همدردی مرا پذیرفت و از طریق خود او بود که به آقای شجاعی معرفی شدم. یکماه بدون اینکه دستمزدی بگیرم در عکاسی سایه کار کردم. غروبها وقتی سر آقای شجاعی خلوت میشد ظهور و چاپ عکس را یادم میداد. جدا از آن، شناسنامه محله را هم یاد گرفتم. شیشه عکس تک تک افراد محله در عکاسی سایه وجود داشت و آقای شجاعی در کنار تکنیک عکاسی هرچه از صاحبان عکسها میدانست برایم تعریف میکرد:
"این آقا، اولین رئیس همین بانک بغلی بود. چه افاده و اهن و تُلپی داشت. حالا کجاس خیال میکنی؟ زندان. داره در زندان آب خنک میخوره. با سندسازی و حقه بازیهای دیگه، پنجاه هزار تومان بلند کرده بود که گیر افتاد، و این یکی رو که دیگه میشناسی. از روی شیشه منفی مشکله اما اگه دقت کنی میشناسی. درسته، مدیر دبیرستان خودتونه. و این هم خانمشه. نه خدایا! خانم همان رئیس بانکه."
پس از یک ماه، وقتی هم شناسنامه مردم محل و هم کار عکاسی را از بر شدم، روزی پنج تومان حقوق برایم تعیین کرد که بدون احتساب جمعهها هفتهای سی تومان میشد. و من حالا با این در آمد، و چندر غازی که سهم سالیانه مادرم از ملک همدانش بود، در وضعی قرار داشتم که میتوانستم مادرم را از امینآباد نجات دهم.
□□□
جای پایم که در عکاسی سایه سفت شد برای یافتن خانه به دکاندارهای دور و بر عکاسی سپردم و یک هفته نکشید که قال کنده شد. خانهای در مفتآباد برایم پیدا شد با سی متر زیر بنا، که سه طبقه بالا رفته بود. اگر دو خانه آجری دو طبقه در دو طرفش ساخته نشده بود با اولین باد پائیزه فرو میریخت. صاحبخانه، که در میدان ابوحسین طواف بود، طبقه اول مینشست. حیاط هم انحصارا متعلق به او و چهار سر عائلهاش بود. طبقه دوم، اجارهإی یک زن و شوهر جوان فرهنگی بود که یک بچه ششماهه داشتند. اتاق آنها یک بالکن کوچک رو به حیاط داشت که برای رختشوئی و بهارخوابی از آن استفاده میکردند. محل رختشوئی و بهارخوابی من و مادرم در طبقه سوم، پشتبام مرتفع خانه تعیین شده بود. مستراح طبقه اول در حیاط، و مال ما و طبقه دومیها، هر کدام در پاگرد پلههای جلو اتاقهامان قرار داشت. به این ترتیب جز به طور اتفاقی و گهگاهی، هیچکس با هیچکس رودررو نمیشد. و این برای من که بزرگترین نگرانیم اصطکاک مادرم با همسایهها بود بیشترین آرامش خیال را به همراه داشت.
اثاث خانه، دو تا حصیر و یک گلیم نخنما، و دیگ و دیگبر آشپزخانه و یک چراغ سه فتیلهای و یک بخاری نفتی و ... را یکجا از یک سمساری در همان مفت آباد خریدم. خود سمسار همه را بار یک گاری دستی کرد و برایم به خانه آورد. سر و تهاش پنجاه تومان نشد. میگفت مال یک پیرزن بیکس بوده که دو روز پیش عمرش را داده بوده به من، و سمسار برای رضای خدا ماترکش را آورده در مغازه تا آبش کند و پولش را بدهد برای مراسم هفتم و چهلم پیرزن خدا بیامرز صرف کنند.
اثاث را که در اتاق و دستدون کوچک تو درتوی خانه چیدم، لباس مرتبی تن کردم و راه افتادم طرف امین آباد. حوالی بعد از ظهر بود که رسیدم. نیمساعتی پشت در آهنی تیمارستان میان جمعیتی که برای ملاقات نزدیکان مریضشان بیتابی میکردند و از شلوغ پلوغی و دیوانهبازی دست کمی از بیمارانشان نداشتند، معطل ماندم. برای اینکه خلاص شوم یک سکه پنجزاری از جیبم درآوردم و در حالیکه مشتم را روی هوا تکان میدادم به نگهبان گفتم ملاقاتی نیستم و با دکتر حبیبی قرار دارم. نگهبان که گوشش به هیچکس نبود، برق سکه را از لای انگشتهایم دید و با فشار نُک باتومش برایم راه باز کرد.
دکتر حبیبی مرا به اتاقش برد و به یکی از پرستاران گفت پرونده مادرم را بیاورد و بدهد به من. وقتی خواستم دنبال پرستار از اتاق بیرون بروم گفت بنشینم تا پرستار برگردد. دستپاچه زیر نگاه مهربان دکتر روی یک صندلی در مقابل او نشستم و منتظر ماندم. دکتر با طرحی از خنده که در چشمهایش منعکس بود پرسید: شاگرد اول شدی؟
خندیدم و گفتم بله!
- کلاس چندم بودی؟
- سوم. سیکل اولم رو گرفتم.
- چه رشتهای میخوای بخونی؟
- طبیعی، البته شبانه.
خواست بپرسد چرا، اما انگار پاسخش را بلافاصله پیدا کرد. برای اینکه مطمئنش کنم گفتم: روزها تو یک عکاسی کار گیر آوردم. میخواستم بگویم به این خاطر میخواهم طبیعی بخوانم که دلم میخواهد روانشناس بشوم. اما ترجیح دادم اول دکتر علت علاقهام را به رشته طبیعی بپرسد تا من این پاسخ را بدهم. ولی قبل از اینکه دکتر این سئوال را بکند پرستار با پرونده مادرم وارد شد و دکتر حبیبی دستش را برای خداحافظی به طرف من دراز کرد. مثل کسی که در مقابل دوربین خبرنگاران جایزهای را دریافت میکند با یک دست پرونده را از دست پرستار گرفتم و با دست دیگر با دکتر حبیبی دست دادم!
مادرم با یک بقچه کوچک لباس، و یکدست رختخواب چادرشب پیچ، روی پلکان بیرونی ساختمان تیمارستان نشسته بود و حواسش به همه جا بود جز به من، که داشتم از روبرو به طرفش میآمدم. چارقد چرکمرد سابقا سفیدش را از زیر چانه با سنجاق قفلی چنان محکم بسته بود که نیمی از سنجاق در غبغبش فرو رفته بود. در این حالت عینا به عکس صفحه اول پروندهای که زیر بغل من بود میمانست. مادرم در این سه سال انگار تکان نخورده بود. یاد نیش زبان زنبابایم افتادم وقتی دو سال پیش عکس من و مادرم را با هم دید. زنبابا با نیشخندی تلخ گفته بود "راسته که آدمیزاد رو فکر کردن پیر میکنه. دیوونهها همیشه جوون میمونن!"