November 24, 2006

دیری است دروغ واقعیت را بلعیده است

[از "حمزه فراهتی" تا "صمد" در غرقآب ارس]

همنسلان من اگر اهل هنر بوده باشند اجرای کم‌نظیر نمایش "آندورا" نوشته‌ی نمایشنامه‌نویس سوئیسی "ماکس فریش" را به کارگردانی استادانه‌ی"حمید سمندریان" در سال 1346 خودمان، در سالن تئاتر "انجمن فرهنگی ایران و آمریکا" به یاد می‌آورند. 

            من البته قصد ندارم به این نمایش فکر برانگیز، و یا اجرای چشمگیر آن در آن سال‌ها در ایران بپردازم، گرچه مطلبم را با یادآوری آن آغاز کرده‌ام. آنچه مرا به یاد این نمایش انداخت، اما، گزارشی بود به قلم "مسعود بهنود" از کتاب خاطرات تازه انتشار یافته‌ی "حمزه فراهتی" که در سایت بی.بی.سی آمده بود و بخش قابل ملاحظه‌ای از آن به خاطره تلخ نویسنده از غرق شدن "صمد بهرنگی" در رود ارس اختصاص داشت. افشای این واقعیت که صمد بهرنگی، این ماهی سیاه کوچولوی دانای ادبیات کودک ما، نه در یک توطئه از سوی "ساواک" که در یک حادثه اتفاقی در ارس غرق شده است، از سوی تنها شاهد حادثه "حمزه فراهتی" دوست و همفکر نزدیک او، البته تازگی ندارد چرا که "حمزه"، خود ده دوازده سال پیش از این، شهامت به خرج داده و در مقاله‌ای آن را برملا کرده بود. ذهن من همان وقت هم ناخودآگاه به سوی نمایشنامه "آندورا" کشیده شد و گوهر کلام "ماکس فریش" در این نوشته چون خطی زرین مقابل دیدگانم نقش بست.

            اجازه بدهید برای کسانی که این کار نمایشی را ندیده، یا این اثر را نخوانده‌اند طرح سریعی از قصه‌ی آن بزنم تا خط اتصال این دو را در ذهنم نشان دهم. در این نمایشنامه، آموزگاری از اهالی "آندورا" [یک کشور کوچک اروپائی]، در کشور همسایه [آلمان] در اثر رابطه‌ای نامشروع صاحب پسری می‌شود. وقتی به کشورش بر می‌گردد برای پنهان کردن هویت واقعی فرزندش "آندری"، پسرک را کودکی یهودی معرفی می‌کند و اینگونه جلوه می‌دهد که چون یهودیان در کشور همسایه در خطر پیگرد قرار دارند از روی نوع دوستی پناهش داده است. ماجراهای بسیاری می‌گذرد و کشور همسایه [کنایه از آلمان نازی] در ادامه کشورگشائیش به "آندورا" می‌رسد، و مردم وحشت‌زده و تسلیم شده‌ی "آندورا"، یهودیان را به مهاجمین لو می‌دهند. "آندری" فرزند "آموزگار" اولین قربانی آن‌هاست. "آموزگار" در پرده پایانی نمایش تمام سعی‌اش را می‌کند تا واقعیت را در مورد فرزندش "آندری" به مردم شهرش بباوراند، اما دیگر دیر شده است زیرا دروغ مدتهاست که واقعیت را بلعیده است. 

            اوائل سال 1358 خودمان، یعنی تنها چند ماه پس از انقلاب، از سوی "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" دست به کار ساختن فیلم مستندی در مورد "صمد بهرنگی" شدم با عنوان "ماهی سیاه کوچولوی دانا" که یک سال ساختنش طول کشید و بعد هم توسط همان کانون توقیف شد. در این فیلم همه کسانی که به هر طریق با "صمد" در رابطه بودند حضور دارند، از مادر و برادر او گرفته تا زنده یاد دکتر ساعدی و نسیم خاکسار و قدسی قاضی‌نور. از رحیم رئیس‌نیا و غلامحسین فرنود گرفته تا قهوه‌چی آذر شهری و عاشق حسن تبریزی. همانروزها تمام سعی‌ام را کردم تا با "حمزه فراهتی" هم مصاحبه‌ای داشته‌باشم. من حمزه را در زندان قصر ندیده بودم چرا که حبس او سبک‌تر بود و من در بند حبس‌های سنگین بودم. اما پس از آزادی از زندان، وقتی برای یک ماه (حدود آذر ماه 1357) به اروپا سفر کردم، دو سه روزی را در آپارتمان یک وجبی زنده‌نام "مهرداد پاکزاد"، که بعدها در زندان رژیم اسلامی اعدام شد و داغش هرگز از دلم پاک نمی‌شود، در پاریس با "حمزه" و "سعید سلطانپور" سر کردم، و از همانجا به ایران برگشتم.

            بگذریم، می‌دانستم فیلمم بدون "حمزه" کامل نخواهد بود ولی تا وقتی فیلمبرداری به پایان نرسید موفق به دیدارش نشدم. پیدا بود نمی‌خواهد مقابل دوربین بنشیند و در این باره حرف بزند. بعد البته آمد و فیلم را هم خصوصی با همدیگر دیدیم (من علیرغم ممنوعیت فیلم، یک نسخه از آن را داشتم و حتی چند بار هم بدون اجازه در جمع‌های مختلف نمایشش دادم). وقتی نمایش فیلم پایان گرفت "حمزه" خوشحال بود که در فیلم بر خلاف آنچه در افواه جاری بود علت غرق شدن صمد در ارس توطئه ساواک نامیده نمی‌شد هرچند با اتکاء به اسناد ساواک آذرشهر پرونده‌سازی علیه او به عنوان "عنصر خطرناک چپ" نشان داده می‌شد. من آن روزها با توجه به ناروشنی و رازگونه بودن مرگ صمد سعی کردم اصل را بر شناخت او و افکارش بگذارم تا رازگشائی غرق شدنش. این بود که فیلم را با آواز "عاشق حسن" که در قهوه‌خانه‌ای در تبریز "صمدعمی گلمدی=عمو صمد نیامد" را می‌خواند به پایان برده بودم.

            دیروز که مطلب "مسعود بهنود" را در سایت بی.بی.سی خواندم دوباره به این اندیشه افتادم که راستی اگر "حمزه" آن روزها در بیان واقعیت شهامت امروزش را می‌داشت چه پیش می‌آمد. مطمئن نیستم ولی شاید دروغ آن چنان بزرگ نمی‌شد که واقعیت را ببلعد.

Posted by reza at November 24, 2006 1:35 AM
مطالب مرتبط
Comments

می خواستم بگویم کاش نزدیکتان بودم و دستتان را می بوسیدم برای نوشتن این مطلب زیبا ولی دستبوسی کار خوبی نیست. پس اجازه بدهید قلمتان را ببوسم آقای علامه زاده عزیز!

Posted by: ali at November 27, 2006 6:47 PM

با سلام. از آن سال ها صدای صمد موجود است. صمد هست شب آری شب نیما را با ترجمه ترکی می حواند.آقای علامه زاده یقین دارم در آرشیو شما موجود است. خوش حال میشیم.

Posted by: قارانقوش at November 27, 2006 6:24 PM

راستي اگر ما! آن روزها در پذيرش واقعيت شهامت امروزي را داشتيم چه پيش ميآمد ؟ احتمالات زير .. 1- انقلاب شكوهمند اسلامي اتفاق نمي افتاد 2- ايران بجاي تايلند دوم زاپن دوم ميشد 3- يك عده پيرمرد آواره سر خونه و زندگيشون بودند

Posted by: amir at November 27, 2006 5:40 PM

من هم تقاضای کیوان را دارم!

Posted by: موناهیتا at November 27, 2006 1:53 PM

چه كسي مي ترسد ؟ شبش آشفته شود شرمش باد ! / بر سپيدار وطن دشته جهل / بر تن نازك پروانه شبيخون جنون / من فروهرها را روي سيماي وطن ميبينم / روي هر سرو نگاهش باقي / روي هر چشمه صدايش جاري / او نمرده است / اگر زنده نبود ؟ پس چرا ميترسند ؟ پس چرا قدرت وابسته به سر نيزه جهل كوچه را ميبندد ؟ كوچه را ميبندد ! كوچه را ميبندد ! تا نگويند به دروازه شهر / آن وضو كرده پست / با كدامين فرمان ؟ / با كدامين مذهب ؟ / تيغ بر سينه پروانه كشيد / برگ آن گل را را چيد / صبح فردا همه نور است / سپيدي پيدا است / تشت رسوايي قدرت به سراشيب سقوط / باز هم ميغلطد / باز هم ميغلطد / اين شب تيره : زوالش پيداست...!

Posted by: small black fish at November 26, 2006 4:16 AM

راستي ...
اگر در كنار فيلم هاي قابل دانلود ، مقدار حجم آنها را نيز بنويسيد، خيلي خوب مي شود .
خطوط اينترنت ايران بسيار كند است و ... ما ببينيم مي شود روي آن حساب كرد يا نه !

Posted by: *شریف* at November 25, 2006 11:41 PM

سلام استاد
به نظر من این مسئله از چند حس عمومی مردم ایران آب می خورد
قهرمان پروری ، خودآزاری ، خودکارآگاه بینی و خود مظلوم بینی .
از طرفی کسی را می جویند تا قهرمان آرزوهای شان باشد .
از طرف دیگر احساس می کنند همیشه مورد ستم و جور قرار می گیرند و تا کسی می آید منجی شان شود ، حکومت ها و دست های پنهان و غیره نمی گذارند و او را از مردم می گیرند .
و همه این ها در حالی ست که برای ارضای این باورهایشان ، چشم بر واقعیت می بندند و احساس می کنند هر آنچه را که تا به حال باور داشته اند درست است و لاغیر .
به یاد دارم ده سال پیش (23 سالم بود) در جمعی از هم سن وسالان شما ، وقتی گفتم که به احتمال زیاد تختی به دلایل خانوادگی خودکشی کرد ، چیزی نمانده بود که به هر چیز نا چیزی متهم شوم و ... فریاد " تو اون موقع تو کمر بابات هم نبودی" بود که بر سرم آوار می شد .
... و انگار چنان که عرض کردم ، خودفریبی از واقع بینی برایمان گواراتر است .

Posted by: *شریف* at November 25, 2006 11:35 PM

به نام او ...........
سلام چه طوری یا خوبی ؟
از دفتر روزگارم چند برگ بیش نمانده است نمی دانم چه بر من و او گذشت ولی هرچه بود سکوت نبود .
برگ برگ روزگترم را ورقزدم ، برای خواندن تو چیزی نیافتم که مرا سرشار زا امید به تصویر کشد .
ممنوم به خاطر حظورت بر مزار دلم و عطر نفس هایت که شناسه ی رد پای توست.
ببخشید دیر خواندم این همه مهرتان را
روزگار سردم درپی آفتاب است ، هنوز به خورشید امید وارم . . .
آپم بیای خوش حال میشم
فعلا بایییییییییییی
این وبلاگ دیگمه
به اینم سر بزن:
www.aliloverpicture.blogfa.com

Posted by: علی at November 25, 2006 5:04 PM

راستي اگر حمزه آن روزها در بيان واقعيت شهامت امروزش را ميداشت ! چه پيش ميآمد ؟ مطمئن نيستم ولي شايد.. : 1- ما شهامت پذيرش واقعيت را نداشتيم 2- ما حمزه را متهم به همكاري با ساواك ميكرديم 3- حتي ممكن بود غيابا در دادگاه خلق به اعدام محكومش كنيم ..!

Posted by: small black fish at November 25, 2006 1:11 AM

Dear Mr. Allamehzadeh
I wanted to request that film to be uploaded that I saw another friend requested too, that will be fantastic, if you give opportunity to us to see that film.
Regards and best wishes
Reza
Ottawa

Posted by: reza at November 24, 2006 7:43 PM

سلام آقای علامه زاده،
امکان داره این فیلم رو هم مثل کارهای دیگه تون آپلود کنید؟
پایدار باشید

Posted by: کیوان at November 24, 2006 5:55 AM
Post a comment









Remember personal info?