October 27, 2006

تولدم مبارک!

شصت و سه سال پیش، با چندین ساعت تاخیر که برای پدرم چندین قرن گذشت، به جای روز با شگون چهارم آبان در بامداد روز بی‌خاصیت پنجم آبان در خانه‌ای که کمترین خاطره‌ای از آن ندارم در شهرستان ساری به دنیا آمدم. پدرم رئیس بانک ملی بهشهر بود و با مقامات شهر نشست و برخاست داشت. وقتی فهمیده بود که قرار است چهارم آبان به دنیا بیایم به آن‌ها گفته بود که اگر زنش پسر بزاید اسمش را به نشانه علاقه‌اش به شاه جوان "محمدرضا" خواهد گذاشت، حالا از روی علاقه واقعی بود یا حرامزادگی نمی‌دانم! سال 1322 بود و محمدرضا، شاه جوان و محبوبی بود که دو سالی می‌شد جای پدر نامحبوبش را گرفته بود. روز چهارم آبان آن سال، برای پدرم روزی سخت و فراموش ناشدنی بود. چپ و راست یک استکان عرق می‌انداخت بالا و یک نگاهی به ساعت زنجیردار آویخته به جلیقه‌اش می‌کرد و از مادرم می‌خواست یک بار دیگر سعی خودش را بکند تا این روز با شگون تمام نشده من را به دنیا بیاورد. مادرم بعدها می‌گفت همین چند ساعت تاخیر من در به دنیا آمدن، رابطه او و شوهرش را تیره کرد و طلاق و بی‌کسی بعدیش نتیجه تنبلی و بی‌تدبیری ذاتی من بود. با این همه پدرم نام من را به احترام شاه جوان همان محمدرضا گذاشت، گرچه رئیس ثبت احوال ساری حاضر نشد تاریخ تولدم را یک روز زودتر در شناسنامه‌ام ثبت کند. این‌گونه بود که سرنوشت من با سرنوشت شاه جوان گره خورد!

            ده ساله بودم که محمدرضا شاه با آلوده شدن به کودتای مرداد سی و دو از یک پادشاه مشروطه به یک دیکتاتور مطلق فرو غلتید و من چقدر خوشحال بودم که همه من را نه با اسم کاملم "محمدرضا"، که به کوتاهی "رضا" صدا می‌زنند. بعدها هم که دست به قلم بردم و سر از فیلمسازی در آورم همه جا با نام رضا خودم را معرفی کردم بی‌آنکه بدانم سرنوشت را با اینگونه دستکاری‌ها نمی‌توان گول زد!

            بند ناف من که به بند ناف محمدرضا شاه بسته شده بود بالاخره کار خودش را کرد. تازه سی ساله بودم و داشتم توی فیلمسازی سری میان سرها در می‌آوردم که به اتهام اقدام برای ترور شاه و تمام خانواده سلطنتی، یکجا، به ییلاقات اوین برده شدم و تا سرنگونی او و نهاد دیرپای پادشاهی در آن جا و ییلاق و قشلاقات دیگر آب خنک خوردم. سرنوشت این گونه رقم خورده بود که با آزادی من از زندان، محمدرضا شاه می‌باید به ناچار برای همیشه ایران را ترک می‌کرد: کشور باستانی و پهناور ایران جای دو "محمدرضا" را نداشت!

            حالا در این اولین ساعات شصت و سه سالگی دارم به این می‌اندیشم که اگر تاریخ به عقب بر‌می‌گشت و من به جای پدرم می‌توانستم نام خودم را خودم تعیین کنم اسم من حالا چه می‌بود. دیدم حتی اگر از "سرنوشت" گریزی باشد از "سرگذشت" دیگر گریزی متصور نیست. نام من همان می‌بود که هست؛ "محمدرضا"ئی که همه "رضا" صدایش می‌زنند، بی‌تردید.

Posted by reza at October 27, 2006 11:30 AM
مطالب مرتبط
Comments

آقای علامه زاده، سالها محمد را از نامتان زديد و رضای خالی شديد زيرا آن مملکت جای ۲ محمد رضا نبود، آيا نشان از خستگی نيست؟
اما حيف از شما که زمانی خواستيد جايی برای ۲ محمد در آن مملکت پيدا کنيد.

Posted by: امير at December 6, 2006 11:34 AM

يكي ديگه از پارتهاي دردناك سناريو ! رضا 30 ساله رو نشان ميده ! كه به تقليد از رفيق فيدل ! ميخواد عامل بد بختي خود و مادرش رو بكشه و يا به گروگان بگيره !

Posted by: amir at October 30, 2006 6:46 PM

سلام آقا رضا من طريقه دانلود فيلم از سايت you tube را توي وبلاگم نوشتم . اگه خواستين استفاده كنيد و توي سايتتون لينك بدين.
راستي تولدتون هم مبارك
http://sokhan2.blogspot.com

Posted by: hassan at October 30, 2006 1:08 PM

رضا جان
تولدت - با تاخير - مبارك. سالهاي طولاني چون اكنون سرزنده و شادكام باشي.

Posted by: mojtaba at October 29, 2006 9:17 PM

باسلام : ميخواستم بگم ! سرگذشت دردناكي بود ! بخصوص آخر فيلم كه رضاي 63 ! هنوز محمد رضا رو عامل بدبختي و بي كسي خودش و مادرش ميدونه !

Posted by: amir at October 29, 2006 8:07 PM

محمد رضا جان تولدت مبارك ..!

Posted by: amir at October 29, 2006 7:52 PM

تولدتان مبارك
آقاي علامه زاده عزيز مي خواستم ببينم چه جوري ميشه اين فيلمهارو دانلود كرد؟؟؟

Posted by: mehdi at October 29, 2006 1:24 AM

سلام آقا رضا
تولدت مبارک .
اصلا به قيافه ات نمي آید که بيشتر از چهل سال داشته باشي. شاید مامور ثبت احوال حواسش جمع نبوده و تاريخ تولدت را 23 سال قبل تر نوشته است. بايد اشتباهش را رسما تصحيح کند.
درضمن یک راه حل برای اسمت بنظرم رسيد. ميتواني اسمت را بگذاري الله رضا
AllaReza
که با فاميلت هماهنگ شود. این اسم از لحاظ معنوي بالاتر از محمد رضا است. چون محمد فرستاده الله است.
بنابراین هم شخص امام رضا به زیارتت میآید؛ هم محمدرضا پهلوی به پای بوست ميآمد چون خودش را مريد امام رضا ميناميد. هم روح الله خمینی دستت را ميبوسید چون الله در جلو اسم تو ميبود و برای خمینی درپس اسمش .
ولي حیف که چند سال دير وبلاگ نوشتی.
شاد و سر بلند باشي
رجب

Posted by: Rajab at October 28, 2006 4:25 PM

تولدتان را تبریک می‌گویم.

Posted by: پدرام at October 27, 2006 10:18 PM

Reza jan
Tavalodat mobarak
Ba dorood va adab
Mohsen

Posted by: Mohsen at October 27, 2006 9:09 PM

سلام. از خوانندگان همیشگی وبلاگتان هستم و همین دیروز فیلم جنایت مقدس را دیدم. فقط می خواستم تولدتان را تبریک بگویم. به امید دیدار در وطن!

Posted by: ali at October 27, 2006 3:53 PM

تولدتان مبارك.با بهترين آرزوها.

Posted by: reza at October 27, 2006 12:45 PM
Post a comment









Remember personal info?