دوست روانکاوی از ساکنین آلمان میگفت زبانم مو در آورد از بس به یکی از مریضهایم گفتم آقا جان، لطفا قرصتان را به موقع بخورید. دوست من با این که بعید نمیدانست من نامی از بیمارش شنیده باشم اما به حرمتِ سوگند پزشکی، اسمی از او نبرد. من هم پاپیاش نشدم. میگفت علاج این بیماری [که اسمش را به یونانی با لهجه آلمانی چند بار ذکر کرد ولی باز هم در خاطر من نماند] خیلی ساده است، اما به شرطی که بیمار به موقع قرصش را بخورد. پرسیدم خوب حالا اگر به موقع قرصش را نخورد مگر چه میشود؟ گفت همین میشود که میبینی. قلم را برمیدارد و هر چه از ذهن بیمارش میگذرد روی کاغذ میآورد. موضوع بحث هم برایش فرقی نمیکند. چشمش به اولین مقالهای در روزنامه که بیافتد مینشیند و نویسنده را به باد ناسزا میگیرد. حالا در باره سیاست باشد یا صحت مزاج، در باره سینما باشد یا دستور آشپزی. گفتم مینویسد که بنویسد تو چرا نگرانش میشوی؟ دنیا دنیای آزادی است، و هر که بخواهد میتواند در باره هر مطلبی بنویسد. گفت انگار تو هم به موقع قرصهایت را نمیخوری! من که حرفی ندارم اگر بنشیند و بنویسد. اصلا برای سلامتیاش بهتر است. من خودم بارها تشویقش کردهام که وقتش را با جروبحث با این و آن تلف نکند و بنشیند در زمینهای که علاقه و اطلاعاتی دارد مطلب بنویسد. ولی حرف این است که او اصلا اهل نوشتن نیست. آن وقت که در ایران – دوره شاه فقید را میگویم - دکان و دستگاهی داشت سال تا سال سر قلم نمیرفت اما حالا قلم روشَش بند نمیآید!
دیدم دوست روانکاوم دارد زیادی اصطلاحات پزشکی به کار میبرد سر حرف را گرداندم. گفتم شاید اگر برایش کاری دست و پا کنی سرش گرم بشود و آرام بگیرد. گفت لطفا کُنسههای روانپزشکی را بگذار برای عمهات! دیدم انگار خودش هم قرصهایش را به موقع نخورده است! حرف دیگری نزدم و فقط به نطق یک طرفهاش گوش سپردم.
"ببین! اگر از من بخواهی گور پدر هر چه نویسنده و هنرمند و سیاستمدار و سیاستباز. من یک خال از موی همین مریض بیچارهام را نمیدهم به صدتا از این آدمها. ار هر قماش و هر دستهشان. فکر نکن دلم برای آن ها میسوزد. گور پدرشان. تازه این جور آدمها فحشخورشان مَلَس است. اصلا خیلیهاشان کِرم فحش خوردن دارند اگر کسانی مثل این مریض من گاهی به آنها بند نکند خمار میشوند. من دکترم و تنها به سلامت بیمارم فکر میکنم. اما آخر این که اولین و آخرین مریض من نیست. من این کله را که میبینی در همین راه طاس کردهام. من میدانم اگر او قرصهایش را به موقع نخورد چه بلائی به سر خودش میآورد. میدانی چه بلائی؟"
سرم را بالا و پائین بردم یعنی که نه. سرش را به چپ و راست گرداند یعنی که چقدر بیخبری تو از دنیا! بعد دو باره رفت روی منبر.
"ترسم این است که وقتی از گیر دادن به این و آن خسته شود شروع کند گیر دادن به خودش. باور کن راست میگویم. دهتا از این مریضها دیدهام. شروع میکنند جستجو کردن در زندگی خودشان. با همان معیارهای صدتا یک غاز که دیگران را به باد اتهام گرفتهاند میافتند به جان خودشان. این یک مرحله پیشرفته در همین بیماری است. مریضی که به این مرحله میرسد دیگر به خودش هم رحم نمیکند. اگر مثلا در رژیم گذشته کارمند اداره قند و شکر هم بوده باشد خودش را جیرهخوار رژیم شاه مینامد و از خودش متنفر میشود، جه رسد به اینکه روز و روزگاری دهشاهی صناری لفت و لیس کرده باشد. باور کن آخرین بار که عیادتش کردم ازش ترسیدم. عین مریض دیگری که سالها پیش داشتم حرف میزد. میدانی آن بیچاره چه به سر خودش آورد؟ یک چارپایه گذاشت روی مستراح فرنگی خانهاش و خودش را از زنجیر سیفون مستراح دار زد!"
دیدم دیگر حوصله بقیه نطق پر مغز دکتر را ندارم. وقتی دید پا به پا میشوم گفت حالا جه عجلهای داری؟ دارم برایت حرف میزنم. گفتم دکتر جان باید بروم خانه تا دیر نشده قرصهایم را به موقع بخورم!
جناب اقای علامه زاده, با عرض سلام.
از شما با آن سوابق درخشان و استعداد کم نظیرتان در عرصه ی هنر انتظار میرود که مستقیما پاسخ انتقاد بصیر نصیبی را بدهید نه اینکه چنین در لفافه و مبهم به استهزاء طرف مقابل بپردازید.در ضمن یادآوری میکنم که هر انسانی جایزالخطا است و اعتراف به اشتباه هرگز از ارزش افراد شرافتمند کم نمیکند .فراموش نکنیم که میلیونها انسان شریف هم گول دوم خرداد و خاتمی را خوردند.بنابراین اعتراف به اشتباه نشانه ی ضعف نیست ولی پافشاری بر اشتباه نشانه ی عدم صداقت است.اردتمند ع.ف.
جناب آقاي علامه زاده با سلام
لطفا چگونگي ضبط كردن فيلم هاي دانلود شده از سايت يوتاب را نيز تعليم دهيد .
متشكرم
غلام رضا هدايتي
اگر همهی ما قرصهایمان را به موقعه میخوردیم، در ایران انقلاب این شکلی نمیشد! انقلابی با دنده عقب تا بینهایت... اگر در زمان اخوان ثالث زمستان بود، اکنون در سرمای مطلق بسر میبریم، سرمایی که پولاد را خرد میکند
... شود ابری تیره ایستد در پیش چشمانت!
ایران تنها کشور جهان است که اگر فیلمهای (خبری) که در ۳۰ سال پیش بطور اتفاقی از مردم و خیابانهای آن گرفته شده، با امروز مقایسه کنیم، گویی نه ۳۰ سال به گذشته، بلکه ۳۰ سال به آینده رفتهایید! (تازه اگر تا آن روز گشایشی شود!)
آقاي علامه زاده . با سلام و احترام.
خيلي دوست دارم نظر شما را درباره كيشلوفسكي , كارگردان بزرگ - اما كمتر شناخته شده - بدانم. آيا ميتوانيد مطلبي را در اين خصوص قلمي فرماييد ؟
باسپاس --- پويا نعمت اللهي
رضاي عزيز طنز گزنده و زيبايي است.حواس ما را تا سركوه هم برد.
فكر كنم من هم قرصم را نخورده بودم. در اين دنياي همه قرصي ...يا
حبي ...و هكذا. تا تماس هر چه زودتر با تو نازنين. خيلي مخلصيم.
سلام آقا!
من از خوانندگان هميشگي وبلاگ شما هستم. اتفاقاَ امشب در سايتم مطلبي دارم درباره فريدون فروغي. آيا تمايل داريد مطلبي درباره ايشان بنويسيد و احتمالاَ آن را در سايت منتشر كنم؟
به هر حال ممنون. سلامت باشيد و قلمتان را از ما دريغ نكنيد كه در اين برهوت نويسندگان و هنرمندان متعهد و مطلع-براي ما غنيمت ارزشمندي هستيد...
قربان شما-مزدك علي نظري
http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=197