از مجموعه داستانهای کوتاه "تخم مرغ"، نوشتهی شروود اندرسون"
[برگردان این قصه را به نازنین دوستم نسیم خاکسار عرضه میکنم که ساعتی پیش دستی به نثر فارسی من در این قصه کشید و خواندنیترش کرد.]
پائین تپه آبگیری بود خزهزده. باد ميان برگهای خشك درخت گردو كه بر بالای تپه روئيده بود خشخش میکرد.
زن رفت زیر درخت جائیکه علفها بلند و درهمتنیده بود. دری در خانه روستائی به هم خورد و سگی در جاده جلو خانه پارس کرد.
برای مدتی صدائی نبود. بعد یک ارابه لقزنان و تلقتلقکنان بر جاده یخزده راند. صدای ارابه راه را گرفت و رفت و به جائی رسید که زن بر علفهائی که چون انگشتانی بر بدنش بازی میکردند دراز کشیده بود. عطری از اندام زن برخاست. مدتی کشید تا ارابه گذشت.
بعد صدای دیگری سکوت را شکست. مرد جوانی با گامهائی محکم از مزرعه همسایه به سمت زراعت آمد و از چپر گذشت. او هم به تپه آمد اما برای مدتی زن را که تقریبا زیر پایش دراز کشیده بود ندید. به سوی خانه چشم گرداند و با دستها در جیب مثل اسب بر زمین یخزده پا کوبید.
بعد فهمید زن آنجاست. عطر او آگاهش کرد.
رفت تا کنار اندام آرام زن زانو بزند. همه چیز با بارهای پیش که شبانه به تپه میخزیدند متفاوت بود. زمان ِ انتظار کشیدن و گفتگو کردن گذشته بود. زن فرق کرده بود. گستاخ شده بود و دست مرد را روی صورت، گردن، پستان و باسنش میگذاشت. یک سختی و سفتی ناشناختهی تازهای در اندام زن بود. وقتی مرد لبش را بوسید زن تکان نخورد، و مرد برای لحظهای ترسید. بعد جرات کرد و کنار زن دراز کشید.
او در تمام زندگی جوانی روستائی بود و هکتارها زمین پربار سیاه را شخم زده بود.
به خودش اعتماد پیدا کرده بود.
بدن زن را شخم زده بود.
تخم یک پسر را در خاک پربار زیر و رو شوندهاش، کاشته بود.
زن تخمهی یک پسر را با خود حمل میکرد. شبهای زمستان از باریکه راهی به پای تپهای کوچک میآمد و در بالای تپه به طویله میرفت تا گاوها را بدوشد. درشت و قوی بود. پاهایش به دنبالش تاب میخورد. پسر توی شکمش به همراهش تاب میخورد.
پسر ضربآهنگ تپههای کوچک را میآموخت.
پسر ضربآهنگ زمینهای مسطح را میآموخت.
پسر ضربآهنگ راه رفتن پاها را میآموخت.
پسر ضربآهنگ دستهای درشت و محکمی که نک پستان گاو را میسایند، میآموخت.
***
مزرعهای وجود داشت که بایر و پر از پارهسنگ بود. بهار وقتی شبهای گرم فرا رسید و زن از بارداری سنگین بود، شبی به مزرعه رفت. سنگهای کوچک، سرشان مثل سر بچههای دفن شده از زمین بیرون زده بود. مزرعه، شسته در نور مهتاب، با شیبی آرام به جویباری زمزمهگر سرازیر میشد. چند گوسفند علفهای پراکنده در میان سنگها را میجویدند.
هزار کودک در مزرعهی بایر مدفون بودند. میجنگیدند تا از زمین بیرون بزنند. میجنگیدند تا خود را به زن برسانند. جویبار از روی سنگها میگذشت و صدایش به فریاد میمانست. زن، غمزده، مدتی مدید در مزرعه ماند.
زن از جایش بر روی سنگی بزرگ، برخاست و به سوی خانه دهقانی رفت. وقتی از باریکه راه میگذشت، و از مقابل طویلهی ساکت عبور میکرد صدای تاریکی را میشنید که بر او بانگ میزد.
در درون او تنها یک کودک میجنگید. به رختخواب که رفت کودک با پاشنه پاهایش به دیوار زندان کوبید. زن بیحرکت دراز کشید و گوش فراداد. تنها یک صدای خفیف، گوئی از تاریکی شب، به گوشش میرسید. □□□