میگویند جزیره کوبا تا سواحل ایالت فلوریدا در آمریکا تنها 90 مایل فاصله دارد. "نود مایل" در ذهن مردم کوبا گویای یک مسافت معین نیست. برای هر کس، بسته به موضعی که در برابر حکومت "کاسترو" دارد گویای حرف و احساس دیگری است. نود مایل تا خیانت به طبقه کارگر؛ نود مایل تا آزادی؛ نود مایل تا خودفروشی؛ نود مایل تا رفع گرسنگی... برای بسیاری از هنرمندان اما، چه کوبائی و چه غیرکوبائی، این نود مایل در طول این چهل و اندی سالی که مردم کوبا راهی به بیرون از جزیرهشان نداشتهاند، نود مایل درد و رنج انسانی است. سالی نیست که صدها نفر به انگیزه دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن، خود و خانوادهشان را در این نود مایل به مخاطرهی مرگ نیانداخته باشند. انتصاب این از جان گذشتگان به "ضد انقلاب"، آن هم پس از این همه سال که از انقلاب میگذرد، همانقدر ارزش طرح دارد که انتصاب هزاران هزار آواره ایرانی به نوکران "شیطان بزرگ". از این مقوله دردناک در این سالها بسیار سخن رفته است اما فکر نمیکنم کاری موثرتر و دردناکتر از فیلمی که هم اکنون دیدنش را از تلویزیون بینالمللی اسپانیا تمام کردم فیلمی ساخته شده باشد: فیلمی سینمائی با همین عنوان "نود مایل" به کارگردانی "فرانسیسکو رودریگز" و محصول سال گذشتهی کشور اسپانیا.
قصه فیلم ماجرای فرار یک خانواده است با یک تختهپارهی شناور دستساز از ساحلی در کوبا به امید رسیدن به فلوریدای آمریکا؛ خانوادهای که مسنترین فردش پدربزرگ خانواده است و کوچکترینش دخترکی نوزاد و شیرخواره. فیلمساز توانسته است تماشاچی را در لحظات دردناک این سفر مخوف با شخصیتهای فیلم همدرد و همسفر کند؛ سفری که مسافرانش تک تک به کام مرگ فرو میروند و در پایان جز کودک شیرخواره هیچک از افراد فامیل از این مخاطره جان به در نمیبرد. اوج قصهپردازی و صحنهآرائی فیلم آن جاست که مادر نوزاد که از تشنگی، گرسنگی و سوزش بیعلاج آفتاب رو به مرگ دارد سینههای نیمه خشکش را در دهان پسر نوجوان، برادر و شوهرش میگذارد تا قطرهی باقیمانده از شیره جانش را در دهان آنها بچکاند.
چقدر دلم میخواست راهی وجود میداشت که این فیلم را به شخص "فیدل کاسترو" که در بستر بیماری است نشان میدادم و واکنش او را به چشم میدیدم. و یا کاش آنقدر قدرت تخیل داشتم که میتوانستم این صحنه را در ذهنم تجسم بخشم. دلم میخواهد تجسم کنم که او، یعنی فیدل کاسترو، وقتی در فیلم میبیند که شوهر سرش را در کنار سر پسرش زیر پستان خشک همسرش میگذارد، برای پنهان کردن قطره اشکی که بر گوشه چشمش لغزیده است رویش را از من برمیگرداند. با خودم میجنگم تا، دستکم تا وقتی تصویر دردناک این فیلم در ذهن خودم کمرنگ نشده، باور نکنم که او، این همه را تبلیغات ضد انقلابی امپریالیستها بنامد و از آنچه بر مردمش روا داشته شرمسار نباشد.
این یادداشت را با جملاتی از "ماریا النا کروز والِرا" شاعرهی نامدار کوبائی که در دفاع از دموکراسی در آغاز دهه نود دو سال در زندان بود به پایان میبرم [این بخشی از مصاحبهی من با اوست که در فیلم "شعر عمل است" ساختهی خود من آمده است.]
"دریا برای من به چیزی مثل یک پل مرموز بدل شده است. دریائی که سرزمین مرا به فلوریدا در امریکا میپیوندد ذهن مرا در ده سال گذشته به شدت اشغال کرده است. موج، دیگر همان نیست که بود. انگار ضجه میزند. بسیاری از هموطنان من که سعی کردند از طریق دریا بگریزند با مرگ روبرو شدهاند. از آن پس من دریا را به شکل قبرستان بزرگی میبینم که تنها صلیب کم دارد."
Dear Reza,
I read your web daily, and I do appreciate your focus on cultural issues.
I am wondering if old story about Cuba as such is your concern, why not current disaster in Lebanon doesn’t appear on your web my friend.
Note: it was at the same time.
Sadegh
Vancouver Canada
نمیدانم چه بلایی سر آدم میآید، وقتی که به "قدرت" میرسد! گویی همه چیز خود را از دست میدهد، یعنی فدای "قدرت" میکند.
Posted by: شباهنگ at August 31, 2006 12:07 PMبه نام خدا
سلام به شما
بنده يك جوان دانشجو هستم و ارادتي خاص و بسيار زياد به جناب گلسرخي و جناب دانشيان و راه و روش و مرام آنها دارم - و اگر شما همان آقاي علامه زاده باشيد بنده از شما مواردي را در كتابهاي زندگينامه جناب دانشيان و آقاي سماكار خوانده ام و ارادتي به شما دارم -
بنده مايلم كه بيشتر با شما در ارتباط باشم و سوالاتي زياد از شما دارم ولی به دلیل فشارهایی، مجبورم که با نام مستعار و این ایمیل که داده ام با شما در ارتباط باشم
منتظر نظر شما در وبلاگم یا ایمیل شما هستم که به معنای آغاز یک راه برای من است هستم
با حق
سلام آقای علامه زاده عزيز.. نمی دانيد وقتی کتاب سفرنامه ققنوس را خواندم چه حالی داشتم.. شاملو به ظاهر رفت .. اما .. کتاب بسيار شاعرانه ای بود. ای کاش می شد فيلم شود
Posted by: مسعود بهروان at August 30, 2006 5:48 AM