سخن آغازين: بار سفر را بسته ام و فردا عازم سفرى يك ماهه به لس آنجلس و سانفرانسيسكو هستم ﴿از فردا برايتان از آنطرفها خواهم نوشت﴾. از ديروز كه آخرين جلسه درسم را در مدرسه راديو تلويزيون هلند تمام كردم تا حالا كه نشسته ام و برايتان همين مطلب را مينويسم نميدانم چرا فكر سفر به لس آنجلس با ياد دردناك آن مرغ خوشخوان كه در آتش بالهاى خود سوخت در ذهنم در هم ميآميزد. خودم را خوب ميشناسم. وقتى كارم به اينجا ميرسد تنها راه تسكينم نوشتن است. اين است كه در ميان دهها كار ريز و درشت پيش از سفر، وقت گير آورده ام تا چند نغمه براى نيوشا سر دهم.
نغمه يكم: اولين بار در سال ۱۹۸۷ ﴿هفده سال پيش﴾ در سالن نمايش فيلم دانشگاه يو. سى. ال. ا. در لس آنجلس ديدمش. يك فيلم مستند كوتاه با عنوان "آخرين بدورد با دكتر ساعدى" و يك فيلم داستانى كوتاه به نام "چند جمله ساده"، هر دو از اولين كارهائى كه من در غربت موفق به ساختنشان شدم، به نمايش در ميامد. نيوشا آنروزها بطور منظم براى "نشريه رايگان" كه پدر فرهيخته اش، فرهنگ فرهى، مدير و سردبير آن بود مطالب هنرى و فرهنگى مينوشت، با قلمى روان و شورى جوشان. همو بود كه در پايان سخنان كوتاه من و نمايش فيلمها بيشترين پرسشها را طرح كرد تا بتواند در مطلبى كه خيال نوشتنتش را داشت به كار گيرد. چند روز بعد اين مقاله بلند از نيوشا در تمجيد اين دو فيلم در "رايگان" منتشر شد:
نغمه دوم: مدتى بعد نيوشا را به مهمانى بزرگى كه در خانه "رافق پويا"، مسئول تهيه فيلم "ميهمانان هتل آستوريا"، در لس آنجلس تشكيل شد دعوت كرديم. هدف از مهمانى گرد آوردن شخصيتهاى هنرى، بازيگران، و افراد فنى فيلم بود تا من فرصتى غير رسمى بيايم براى انتخاب همكارانم در اين فيلم كه خيال ساختنش را داشتم. علاوه بر حضور همه بازيگران و اكيپ فنى كه بعدا در اين فيلم با من همكارى كردند چندين نفر ديگر هم همچون نيوشا به مهمانى آمده بودند، از مرتضى ميرآفتابى و ديلمقانى و نفيسى تا فخرى خوروش و داريوش ايران نژاد و يدى شيراندامى. از ميان عكسهاى بسيارى كه از اين مهمانى دارم عكس خودم و نيوشا را برايتان چاپ ميكنم تا تصويرى از چهره او تنها چند ماه پيش از خودسوزيش داشته باشيد.
نغمه سوم: نميدانم دقيقا چند ماه بعد بود كه خبر مثل توپ در لس آنجلس تركيد. نيوشا در مراسم بزرگى كه ايرانيان مقيم لس آنجلس در اعتراض به شركت "حجت الاسلام على خامنه اى، رئيس جمهور ايران" در سازمان ملل متحد، به راه انداخته بودند با ريختن بنزين روى بدنش خود را در مقابل چشمان حيرت زده هموطنانش به آتش كشيد.
همان شبانه خودم را به بيمارستان رساندم. هنوز زنده بود ولى امكان ملاقات ميسر نبود. چقدر طول كشيد به ياد ندارم. شايد يك قرن رنج كشيد تا تن سوخته اش را به دل خاك سپرد. سه سال بعد صحنه اى از فيلم بلند مستندم "شب بعد از انقلاب" را به خودسوزى نيوشا اختصاص دادم. در اين صحنه واقعى و مستند نيوشا با بدنى سوخته در آتش فرياد ميزند: "مرك بر خمينى" و از هوش ميرود.