February 10, 2004

خاطرات پشت صحنه ﴿۲﴾

نامه اى از خواننده اى به دستم رسيد كه ذهنم را به روزهاى دورى برد كه دوربين مثل قلم در جيب بغل كتم بود و با كمك دوستان از خود پيگيرترم از آنچه قرار نبود ثبت شود فيلم ميگرفتم. از درگيرى در تركمن صحرا تا جنگ و گريز در خيابان شانزده آذر در جريان به اصطلاح "انقلاب فرهنگى". از راهپيمائى وسيع روشنفكران در دفاع از روزنامه آيندگان تا تظاهرات خونين فدائيان در ميدان آزادى ﴿از من نپرسيد اين فيلمها حالا كجاست و بر سرشان چه آمده است﴾. نامه اين دوست كار ادامه نوشتن از خاطرات پشت صحنه را براى من آسان كرد. من با اجازه ايشان با نقل بخش به بخش نامه اش و پاسخ به آنها خاطرات تازه اى را از پشت صحنه چند فيلم برايتان نقل ميكنم.

﴿سلام آقا رضا. همين الان داشتم نوشته شما در مورد خاطرات پشت صحنه فيلم های قديمی رو ميخواندم. از طرفی امروز در سايت اخبار روز بوده فكر می كنم، كه نوشته نعمت آزرم رو در مورد قضايای سياهكل می خوندم. تا آنجائی كه يادم هست - حداقل به شهادت فيلمی كه ما در بسياری از محلات و مناطق مختلف و حتی در مساجد رشت نيز!! از روزهای انقلاب پخش كرده ايم كه نام شما به عنوان تهيه كننده آن برای ديدن اين فيلم كافی بنظر ميرسيد. - شما فيلم روزهای انقلاب رو بصورت يك كار مستند تهيه كرده بوديد. از طرفی ميدانستيم كه شما خود زمان زيادی نبوده كه از زندان آزاد شده بوديد.﴾

اشاره شما بايد به دو فيلم مستند از من باشد. يكى فيلم مستندى كوتاه با عنوان "شاه در رفت!" و ديگرى مستندى بلند با عنوان "حرف بزن تركمن". فيلم اول را من با استفاده از آرشيو تلويزيون به مناسبت اولين سالگرد خروج شاه از ايران ساختم كه چون نقشى بيش از تدوين كردن آن نداشتم اسمم را رويش نگذاشتم. كارى بود طنزآلود كه بارها اينجا و آنجا نمايش داده شد. عنوانش هم از تيتر روزنامه اطلاعات گرفته شده بود كه نوشته بود "شاه رفت" و مردم با اضافه كردن لغت "در" بين آن دو كلمه روزنامه را سر دست ميگرفتند و شادى ميكردند. فيلم "حرف بزن تركمن" اما كارى بود حرفه اى، سنگين و پرمخاطره. من از نامبردن از همكاران حرفه ايم در اين فيلم معذورم چرا كه تماما در ايران كار ميكنند و نميخواهم مشكلى برايشان بيافرينم. اگر به ياد داشته باشيد در كارنامه فيلم هم به خواست خودشان نامى از آنها نياورده بودم. پشت صحنه اين فيلم براى من سرشار از خاطره است، خاطره هائى تلخ و شيرين. اما يكى از آنها مثل زخمى باز هنوز هم در جائى از وجودم ميسوزد، خاطره توماج و مرگ فجيع اين نهال نورس دشت تركمن.
توماج جوانى بود تحصيلكرده، آرام و به غايت دوست داشتنى. بدون او و حضور دائمى اش در كنار من و همكارانم ساختن "حرف بزن تركمن" غيرممكن بود. بر خلاف شايعاتى كه در مورد اين فيلم بود كه آنرا "محصول سازمان چريكهاى فدائى خلق" معرفى ميكردند و هنوز هم در بسيارى از كتابها به آن اشاره ميشود، اين فيلم هيچ ربطى چه از نطر مالى و تداركاتى و چه محتوائى به سازمان چريكهاى فدائى خلق نداشت. من گرچه به خاطر نگرش سياسى ام با سازمان در رابطه بودم ولى اين فيلم را با انگيزه هاى فردى خودم و با كمك همكاران سينمائى ام ساختم و تا اولين روز نمايشش در دانشگاه پلى تكنيك تهران ﴿كه اتفاقا به همت هوادران سازمان راه كارگر كه اكثريت را در كميته نمايش فيلم اين دانشگاه داشتند روى پرده رفت﴾ هيچكس از وجود آن آگاه نبود. البته اعضا و هواداران سازمان فدائى كه در شوراهاى تركمن صحرا فعال بودند كمال همكارى را با من ميكردند ولى اين نه بخاطر رابطه سازمانى كه به خاطر شناختى بود كه از خود من داشتند ﴿برخى از آنها حتی همبند من در زندان بودند.﴾ برگردم به زخم كهنه ناشدنى توماج.
توماج از معدود جوانهاى تركمن بود كه امكان تحصيل در دانشگاه را يافته بود. او كه جوانى سخت محجوب بود وقتى تركمنها زمينهاى اجداديشان را از نظاميان متوارى ارتش شاه بازپس ستاندند به سازماندهى آنها پرداخت و با تدارك تراكتور و كمباين كه گاها از اقصى نقاط ايران مثل كردستان به تركمن صحرا مياورد آنها را در كاشت و برداشت محصول يارى ميداد و همين موجب شده بود كه از محبوبيت ويژه اى نزد دهقانان تركمن برخوردار باشد. همين محبوبيت چون خارى در دل شب پرستان خليده بود كه شبانه او را كه از ستاد خلق تركمن به خانه ميرفت همراه با سه همكار ديگرش ربودند و چندى بعد جسد بيجانشان را زير پلى رها كردند ﴿ميبينبد كه اينگونه آدمكشى در كشور ما از كشتن محمد مختارى و پوينده آغاز نشده است﴾.
آن زخم باز كه از آن ياد كردم مربوط به يك عصر عبوس تهران است. چند هفته اى از فيلمبردارى "حرف بزن تركمن" گذشته بود و تدوبن فيلم در تهران رو به پايان ميرفت. من همزمان با آن در مدرسه عالى تلويزيون و سينما تدريس ميكردم. آنروز عصر از مدرسه كه در آمدم ديدم عده زيادى دور دكه روزنامه فروشى سر خيابان جمعند. به زحمت راه باز كردم تا روزنامه اى بخرم كه تيتر اول روزنامه مثل سيلى محكمى به گونه ام نواخته شد. خبر در مورد پيدا شدن جسد توماج و يارانش بود. اشكريزان به استوديو خصوصى دوستى كه تدوينگر فيلم بود رفتم و تكه اى از اضافات فيلم را كه نماى درشتى از توماج بود قيچى كردم و با خودم بردم. تمام عكسهائى كه در روزهاى بعد از توماج در نشريات سياسى و در پوسترها و پلاكاردهاى دانشجويان خشمگين چاپ شد برگرفته از كادرى از همان فيلم بود. حالت توماج در اين عكس كه نجابت، معصوميت و سادگى از نگاهش ميباريد هرگزاز ضمير من پاك نخواهد شد...
گمان نميكنم در اين لحطه قادر باشم به اين نوشته ادامه دهم. پاسخ به بخش ديگر نامه خاطره برانگيز اين دوست را با اجازه شما ميگذارم براى وقتى ديگر تا فرصت داشته باشم تصوير نجيب توماج را يكبار ديگر از مقابل چشمانم به جائى در ناخودآگاه ضميرم منتقل كنم.

Posted by reza at February 10, 2004 8:42 PM
مطالب مرتبط