March 17, 2007

واقعگرائیِ چرکین

این عنوانِ یک جنبش ادبی در آمریکای شمالی است که چند دهه بیشتر سابقه حضور در عرصه‌ی گسترده‌ی ادبیات جهانی ندارد. «واقعگرائیِ چرکین  Dirty Realism» پیش از همه در قصه‌نویسی کوتاه آمریکائی در دهه هفتادِ قرن گذشته متولد شد که اهل فن آن را شاخه‌ای از «مینی‌مالیسم = ایجازگرائی» می‌دانند. و همچنان که از نامش برمی‌آید به بخش تاریک و چرک و ناشایست واقعیت‌های روزمره می‌پردازد. من تا کنون هیچیک از داستان‌های کوتاه نامداران آمریکائی این سبک ادبی مثل «ریموند کاروِر» یا «توبیاس ولف» را نخوانده‌ام اما همین حالا خواندن رمان هم‌سبک کوبائی آن‌ها، «پدرو خوان گوتی‌یِرز» را با عنوان «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» به پایان برده‌ام؛ رمانی چهارصد صفحه‌ای که هفت سال پیش برای اولین بار در اسپانیا منتشر شد و تا کنون به بسیاری از زبان‌های اروپائی ترجمه شده است (این کتاب تا کنون در خود کوبا منتشر نشده، گرچه نویسنده‌اش همچنان در هاوانا ساکن است).

 پیش از این‌که شمه‌ای از این رمان بگویم اجازه بدهید اشاره‌ای هرچند مختصر به نویسنده‌اش بکنم. «پدرو خوان گوتی‌یِرز»، روزنامه‌نگار، شاعر، رمان‌نویس، نقاش و مجسمه‌ساز است که تا کنون چند جایزه معتبر ادبی در اسپانیا و ایتالیا به رمان‌هایش تعلق گرفته و کتاب‌هایش، بویژه رمان‌های او، به زبان‌های بسیاری ترجمه شده‌اند. این را پیشاپیش گفتم تا وقتی از محتوای چرکین کتاب و زبان چرکین‌تر آن یاد کردم خیال نکنید با یک نویسنده لومپن بی‌مقدار روبروئید.
و اما رمانِ «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» بیش از این که یک رمان باشد در واقع مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه به هم پیوسته است که فصل مشترکتشان چرکی و کثافت و فحشاء و اعتیاد و دزدی و جاکشی است در بستر گرسنگی و بی‌پناهی و ناامیدی و بی‌آینده‌گی مردم محروم کوبا. زمانِ وقوع قصه‌های این رمان، نیمه‌ی اول دهه نودِ قرن پیش است یعنی زمانی که با آغاز روندِ فروپاشی شوروی، و قطع کمک‌های مالی «برادر بزرک»، و بی‌سیاستی‌های حزب کمونیستِ حاکم، قحطی و بی‌کاری و بی‌آبی و بی‌برقی، سال‌های چرکینی را برای مردم عادی به همراه داشت. اما آن‌چه این رمان را از کارهای مشابه که به درد و رنج‌ها و سیاهی‌های یک جامعه می‌پردازند متمایز می‌کند،‌ و در واقع آن را به «واقع‌گرائی چرکین» تعلق می‌بخشد، زبان چرکین، زشت، بی‌پروا و به شکل شگفت‌انگیزی به دور از حرمتِ کلام است که کمتر نویسنده‌ای در یک کار جدی ادبی از آن استفاده می‌کند (برخی از قصه‌های قصه نویس خوب خودمان، اکبر سردوزآمی، به اعتقاد من نمونه‌ای از سبک «واقع‌گرائی چرکین».در ادبیات خود ماست، گرچه زبان سردوزآمی بسیار کنترل شده‌تر است.)
          نویسنده‌ی رمانِ «تریلوژیِ چرکینِ هاوانا» در عین ایجاز و وسواس در به کار بردن زبانی ادبی و به زیبائی شکل‌گرفته، بی‌ادبانه‌ترین لغات و عبارات را به راحتی بر قلمش جاری می‌کند و چنان ساده از آن می‌گذرد که انگار هیچ حرف رکیلی ننوشته‌است. تشریح روابط جنسی آدم‌ها با چنان جزئیاتی تصویر شده، و با زبانی چنان بی‌پرده بر کاغذ آمده که برگردان تکه‌ای از آن را برای دادن نمونه‌ای‌ به شما برای من مشکل می‌کند. شخصیت اصلی رمان که قصه را به صورت اول شخص تعریف می‌کند نه تنها همنامِ خود نویسنده است بلکه وقتی کمی از زندگی‌نامه خود او اطلاع داشته باشید در خیلی از جهات شباهت‌های چشمگیری بین آندو وجود دارد. به هر حال قهرمان قصه‌ی او روزنامه‌نگاری است که به دلیل ناسازگاری با حزب حاکم بی‌کار شده‌است. مردی است چهل و چند ساله، شیفته‌ی زن، ماری‌جوانا، و الکل. همسرش که یک نقاش بوده است تحمل زندگی در کوبا را نیاورده و در اولین فرصتی که به دست می‌آورد به میامیِ آمریکا می‌رود و هرگز برنمی‌گردد. بی‌کاری و بی‌پولی، قهرمان قصه را که در زندگی به هیچ جیز پایبندی ندارد به دزدی، جیب‌بری، قاچاق، حتی گدائی و جاکشی می‌کشاند و نویسنده به راحتی این مراحل سقوط را مثل یک امر طبیعی تعریف می‌کند. قهرمان کتاب در مورد خودش می‌گوید:
          «من گُه به‌همزن هستم. نه فکر کنید که توی گُه دنبال چیزی می‌گردم. معمولا چیزی پیدا نمی‌کنم. نمی‌تونم بگم: اوه، ببین، من یک الماس وسطِ گُه پیدا کردم. یا یک ایده عالی وسطِ گُه پیدا کردم. یا یک چیز خوشگل پیدا کردم. قضیه اینجوری نیست. من دنبال هیچی نمی‌گردم و هیچوقت هم هیچی پیدا نمی‌کنم. در نتیجه نمی‌تونم بگم من یک آدم بدردبخور، یا از نظر اجتماعی مفید هستم. من همان کاری را می‌کنم که بچه‌ها می‌کنن: می‌رینن و با گُه‌شون بازی می‌کنن، بوش می کنن، می‌خورنش و اینقدر حال می‌کنن تا مامان بیاد و از میون گُه برشون داره...»
 ییش از نیمی از حجم کتاب شرح هم‌بستری‌های او با این و آن همکار، این و آن همسایه، این و آن فاحشه در بسترهائی بویناک، چرکین و لجن‌الود است، با زبانی که هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد. دستم نمی‌رود نمونه‌ای به دست بدهم. فقط تعریف قهرمان قصه را از سکس برایتان ترجمه می‌کنم:
         « داشت متکا را گاز می‌گرفت ولی هی پشتش رو بالا می‌آورد و بیشتر می‌خواست. شاهکاره، این زن! .وقتی تمام شد، همه جام گُهی بود، و این حالشو به هم زد. حالِ من رو، نه. من در مقابل این چیزا قوی‌ام. سکس باحیائی برنمی‌داره. سکس تبادل آب و عرق و بو و شاش و گُه و میکرب و باکتریه. اگه نباشه سکس نیست...»
          دیگر یس است. فکر کنم به اندازه کافی با این سبک و سیاق آشنایتان کردم!
          در ختم این مطلب، این را هم بگویم که در میان چند نقد که بر این کتاب نوشته شده، جمله‌ای از نقدنویس روزنامه «گاردیَن» را بسیار صائب می‌دانم که نوشته‌است «این یک رمانِ خوبِ بد است!»

Posted by reza at March 17, 2007 08:57 PM
مطالب مرتبط