آخرین رماننویسی که تا کنون جایزه والای نوبل ادبیات را برده است "اُرهان پاموک"، قصهپرداز جوان تُرک است که تنها سه سال پیش با رمان "نام من سرخ است" شهرتش از مرزهای ترکیه گذشت، و حالا پس از دریافت نوبل ادبیات سال 2006، به نامدارترین نویسندهی خطهی شرق بدل شده است. من ساعتی بیش نیست که از خواندن رمان "برف" که پاموک، پس از رمان "نام من سرخ است" انتشار داد فارغ شدهام و میخواهم بیش از آن که از فضای غریبِ رمان در بیایم به کسانی که آن را نخواندهاند معرفیاش کنم. چون خودم را نقدِ کتابنویس نمیدانم، هیچ آدابی و ترتیبی نمیجویم و هرچه در رابطه با این رمان به ذهنم برسد بر قلمم جاری میکنم.

اول این را بگویم که چون به زبان ترکی آشنا نیستم برگردان انگلیسی آن را خواندهام که کمتر از دو سال پیش در نزدیک به چهارصد و پنجاه صفحه در انگلستان منتشر شده است. بعد بروم سر خلاصهای از قصه: یک شاعر نیمه معروفِ تُرک، که در اثر کودتای دههی هشتاد نظامیان در ترکیه، به آلمان گریخته است پس از دوازده سال اقامت در فرانکفورت به عنوان پناهنده سیاسی، همین چند سال پیش برای اولین بار به وطنش برمیگردد، و به تقاضای یکی از روزنامههای استانبول برای تهیه گزارش در مورد اپیدمی خودکشی میان دختران نومسلمانِ جوان، و نیز پوشش دادن به انتخابات شهرداری، که پیروزی کاندیدای یک حزب نیمهبنیادگرای اسلامی در آن پیشبینی میشود، به شهر قدیمی و تاریخی آنسوی ترکیه در استان "آناتولی"، به نام "کارس"، اعزام میشود.
در طول این رمانِ پرماجرا، نویسنده نه تنها تصویری شفاف از این شهر فقرزده و عقبمانده با مردمی درمانده به دست میدهد، بلکه به بهانهی تشریح ساختمانها و اماکن باقیمانده یا نابود شدهی دورانهای مختلف تاریخی، قصهی پر فراز و نشیب هزار سالهی این شهر را از اشغال آن توسط روسیه تزاری، تا حکومت خودمختار ارامنه، و اشغال توسط امپراتوری عثمانی، و تسلط مجدد روسها، این بار در دورهی کشور شوراها، و بالاخره رفتن زیر نگین "آتاتورک"، در بافتی خلاق با خط اصلی قصه، به زیبائی بازگو میکند.
و اما عنوان "برف" برای این رمان که در سراسر کتاب با آن بازی فلسفی تفکربرانگیزی شده است، برمیگردد به این واقعیت ساده که شاعر ما، این سفر را در زمستان میکند و در طول اقامت سه روزهی او در شهر "کارس"، برف لاینقطع میبارد. شاید حتی یک صفحه از این کتاب نسبتا پرحجم نباشد که در آن از برف یاد نشده باشد، چه به صورت تشریح دانههای درشت آن در هوا، و یا فرش سفید آن بر زمین، و چه به مفاهیمی عمیقتر و سمبلیک.
همانطور که گفتم اقامت شاعر در "کارس" فقط سه روز طول میکشد اما نود و پنج در صد کتاب شرح همین سه روز است؛ ساعت به ساعت و حتی اغلب، دقیقه به دقیقه. و اما شاعر، جدا از دو انگیزهای که برای سفر از آن یاد شد، یک انگیزهی شخصی نیز دارد آن هم دیدار با یکی از زیباترین دختران دوران تحصلیش در استانبول است، که میداند سالهاست در "کارس" زندگی میکند و اخیرا هم از شوهرش جدا شده (که بعد هم میفهمد شوهر قبلی او کسی نیست جز همان کاندایدای حزب اسلامگرا، برای مقام شهرداری "کارس")، با این آرزو که دست او را بگیرد و به عنوان همسر به فرانکفورت برگردد و برای اولین بار مزهی خوشبختی را در زندگی بچشد...
اگر بخواهم از ماجراهای در هم بافته، و گاهی غیرقابل باوری که بر شاعر در هر ساعت میگذرد کلامی هم بنویسم، کار بسیار به درازا میکشد. تعداد شخصیتهای این رمان به قدری زیادند که من تا کنون در هیچ رمانی حتی با حجمی دو برابر این کتاب ندیدهام، و جالب اینکه هر کدام با دقت و وسواس تصویر شدهاند و چهرهای یگانه در قصه دارند. از خود شاعر و معشوقهاش که بگذریم با دهها شخصیت دیگر آشنا میشویم با علائق سیاسی و نظرگاههای اجتماعی متفاوت: دانشجوی مدرسه الهیات، شیفتهی نزدیکی به خدا؛ تروریست تندرو اسلامی، مُلهم از آیت الله خمینی؛ چپِ معتقد به مبارزه مسلحانه، چپِ معتقد به تحولات اجتماعی، نظامی خشک مغز امنیتی، نظامی وطن دوست ضد مذهب، دختران افشانموی دیروز و مقنعهپوش امروز؛ کُردِ عضو پ.کا.کا؛ کُردِ طرفدار آزادی نوشتن به زبان کردی؛ روزنامهنگار قلم بهمزد؛ بازیگر تئاتر شیفتهی بازیگری در نقش اتاتورک؛ و و...
و همهی این شخصیتها بازیگران یک نمایش عجیب و پرماجرایند که گاهی به چرندبافی میزند (به معنای بَدَش نگیرید، چرندبافی یا "آبسِردیتی" شیوهای بیانی است در نمایش و رماننویسی که گاهی به تساهل "پوچی" ترجمه میشود، که البته معنای دیگر همین لغت هم هست). نمایش اما این است: فردای رسیدن شاعر ما به "کارس"، و تنها یک روز پیش از برگزاری انتخابات شهرداری، مدیر یک موسسه آموزشی که طبق دستور از مرکز، دختران با حجاب را به کلاس راه نداده و یکی از دختران محجبه، ظاهرا به همین خاطر خودش را دار زده است، در یک کافهتریا، توسط یک جوان مذهبی متعصب به ضرب گلوله کشته میشود. همانروز بارش ِ برف چنان سنگین میشود که تمامی راههای ورود و خروج به "کارس" بسته میشود و تماس شهر با همهی دنیا، از جمله آنکارا قطع میشود. در این شبِ سفیدِ برفی است که دشمنان سیاسی متفاوت، که تنها در مخالفت با شهردار شدن نماینده حزب فناتیک اسلامی همصدایند، و از ترور مدیر مدرسه تکان خوردهاند، در طول اجرای یک نمایش میهنی بر روی صحنهی تئاتر شهر، که مستقیما از تلویزیون محلی نیز پخش میشود، دست به یک کودتای نظامی میزنند که تنها دو روز ادامه مییابد. وقتی بارش برف آرام میگیرد و راهها دوباره باز میشود، همه چیز به شکل سابق برمیگیرد، جز جای گلولههائی که بر پیشانی قربانیان این بازی، و زخمی که بر دل بازماندگان این حادثه، برای همیشه برجا میماند.
دو کار دیگر هم دارم که انجام دهم پیش از اینکه این نوشته را ببندم. اولی، آوردن تکهای از نظر بسیار صائبِ یکی از منتقدین است که با اشاره به آکروباتبازهائی که همزمان چندین توپ را به هوا میاندازند و یکی یکی میگیرند، مینویسد: "پاموک (نویسنده)، به قدری توپ به هوا میاندازد که آدم نمیتواند فرق بین تحقیق در مورد ریشه اعتقاد مذهبی را از آزمونِ ترکیهی مدرن، یا تفحص در مورد رابطهی شرق و غرب را از طبیعت خود هنر، از یکدیگر تمیز دهد."
و دومی ترجمهی یک صفحه از رمان است، تا کمی به حِسّی که در آن است نزدیکتان کنم. این تکه، بخشی از گفتگوی جوان مسلمان تروریست است با قربانیاش (مدیر مدرسهی دخترانه) در یک کافهتریا، که از روی نوار ضبط صوتی که پلیس زیر لباس مدیر، برای چنین لحظاتی نصب کرده بود، پیاده شده است:
[این کاغذو بگیر. بیا خودت حکم مرگت رو بخون... (سکوت) مثل زنا گره نکن. با صدای بلند و قوی بخونش. عجله کن، عوضی. اگه عجله نکنی شلیک میکنم..../ "من، نوری ایلماز، یک خدانشناس هستم"... ولی پسرم من خدانشناس نیستم. / ادامه بده / پسرم تو که وقتی دارم اینو میخونم شلیک نمیکنی، نه؟ / اگه دنبال هم نخونی میکنم./ "من اعتراف میکنم که ماموریت داشتم در یک نقشهی پنهانی مسلمانان ترکیه را از راه به در کنم و آنها را برده غرب کنم. و در مورد دخترانی که حجاب دارند و به پیروی از نوشتهی قرآن حاضر نبودند چارقدشان را بردارند چنان وحشیانه عمل کردم که یکی از آنها تحمل نیاورد و خودکشی کرد..." اما پسر عزیزم، با اجازهات میخوام اعتراض کنم. خیلی سپاسگزار میشم اگر اعتراض منو به کمیتهای که تو را اینجا فرستاده برسونی. این دختر به خاطر محرومیت از کلاس خودکشی نکرد... اون به خاطر دلشکسته شدن خودکشی کرد... اون انقدر ساده بود که حاضر شده بود با یک پاسبان که بیست و پنج سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کنه... لطفا منو ببخش ولی – لطفا هفت تیرتو پائین بیار، پسرم – ولی وقتی پاسبان گفت که زن داره و نمیتونه اونو بگیره دلش شکست / خفه شو، بیآبرو. / لطفا شلیک نکن. اگر بکنی فقط آینده خودتو تباه کردی. / بگو معذرت میخوای / معذرت میخوام پسرم، شلیک نکن. / دهنتو باز کن میخوام هفت تیر رو بذارم تو دهنت. بعد دستت رو بذار رو ماشه و خودت اونو بکش. البته باز هم ملعون باقی میمونی اما اقلا شرافتمندانه میمیری. / (سکوت)... / پسرم، اگه فکر میکنی منو میکشی و با آخرین اتوبوس از "کارس" فرار میکنی بذار بت بگم که به خاطر برف همه جادهها بستن. حرکت اتوبوس ساعت شش لغو شده. / من داشتم تو خیابونا میگشتم که خدا تو رو فرستاد اینجا. اگه خدا تو را نمیبخشه من چرا ببخشم؟ آخرین حرفتو بزن. بگو الله اکبر/ پسر جان، بنشین، بهات اخطار میکنم، این دولت همه شماها رو میگیره و همهتونو دار میزنه. / بگو الله اکبر / آروم باش، پسرم. بنشین. یکبار دیگه بهاش فکر کن. ماشه رو نکش. دست نگهدار. (صدای شلیک. صدای یک صندلی که عقب کشیده میشود. /نزن، پسرم. / (صدای دو شلیک دیگر. یک ناله. صدای تلویزیون. یک شلیک دیگر. سکوت).]