March 04, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و چهار

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)(بیست‌وسه)] 

من اداره آگاهی تا زندان قصر را به همراه ده دوازده بازداشتی ِ پیر و جوان، و چند پاسبان مسلح، به ظاهر در یک کامانکار پلیس اما در واقع برداشته در گردبادی از تصاویر کابوس‌وار، که یکی پس از دیگری از آلبوم بی‌شیرازه‌ی ذهنم بریده می‌شد، طی کردم.

مادرم باید صبح که از خواب بلند شده باشد تازه غیبت مرا احساس کرده باشد. نه به خاطر نبودنم در خانه، که به دلیل نبودن بسته‌ی سیگار اشنوش روی طاقچه (من مدتی بود جیره سیگارش را به‌جای غروب‌ها صبح اول وقت روی طاقچه برایش می‌گذاشتم تا اگر بی‌خوابی به سرش زد نتواند سیگار همه‌ی روزش را یک‌شبه بکشد.) از که باید خبرم را می‌گرفت؟ با تنها کسی که تماس داشت زن صاحبخانه بود. پس لابد تا این لحظه از او شنیده بود که دیروز یک کارآگاه برای تحقیق آمده بود خانه. کاش زن صاحبخانه به جای این خبر، یک بسته سیگار به مادرم قرض می‌داد. تصویر مادرم که به بهانه‌ی نگرانی برای من سیگار پشت سیگار دود می‌کرد جایش را به عمو باقر داد که عصازنان در خانه‌اش را باز می‌کرد و از دیدن آقای شجاعی، آشنای سالیان سالش، یکه می‌خورد که عصبی و برافروخته از موتورسیکلتش پیاده می‌شد تا خبر فضاحتِ جوانی (یعنی من) را به او بدهد که به اعتبار او (یعنی عمو باقر) تمام هستی‌اش را به دستش سپرده بود. و از این تصویر دردناک‌تر، تصویر پدرم بود که ناباور به دهان عمو باقر چشم دوخته بود و تنها کاری که توانست بکند این بود که نگذارد خبر به گوش نامادری و برادر خواهرهای ناتنی‌ام برسد. و آخرین تصویری که مثل عکس تکان خورده، تار و ناروشن در ذهنم می‌چرخید، تصویر قادر بود که در تله‌ای افتاده بود که رهائی از آن به این سادگی‌ها میسر نبود؛ مالیخولیائی که به شکل پیش‌بینی یک رخداد ساده، تنها چند ساعتی از تحقق فاصله داشت.

            قادر بعد از ظهر همانروز وقتی داشت در پای یک درختِ بیدِ مجنون، در پارک شهر از یک سرباز سر تراشیده‌ی شهرستانی که به مرخصی آمده بود عکس یادگاری می‌گرفت دستگیر شد. شیرین‌ترین لحظه‌ی تلخ زندگیم، بدون کم‌ترین احساس تناقض، وقتی بود که در آهنین بخش قرنطینه باز شد و قادر، با سری تراشیده و پتوی پاره‌ی سربازی زیر بغل، به درون آمد. از چهار پنج ساعتی که از ورود خود من به قرنطینه می‌گذشت جز طعم مسموم یک تلخی گلوسوز چیزی در کامم باقی نمانده بود که قادر به من پیوست. من خود را مسئول گرفتاری دوستی می‌دانستم که حضورش در کنار من بالاترین دلگرمی برایم بود. اما احساسی مثل احساس شرمساری نمی‌گذاشت شادمانی دیدار او را بروز دهم چرا که نگران بودم نه تنها او، که حتی خودم گمان برم که از گرفتاری او خوشحال شده‌ام. من در طول تمام این ساعت‌های کشدار و وهم‌آور، مثل هر انسان گرفتار دیگر آرزو داشتم تنها نمی‌بودم، ولی هرگز این را به معنای آرزوی گرفتاری قادر نمی‌پنداشتم؛ هرچند شاید در ظاهر معنائی جز همین نمی‌توانست داشته باشد. قادر هم همانقدر از دیدار من یکه خورد و خوشحال شد. یک لحظه هر دو فراموش کردیم در چه تله‌ای گیر افتاده‌ایم. قادر پتوی زیر بغلش را روی یکی از تخت‌ها پرتاب کرد و مرا در آغوش کشید. من سرم را به گردن دراز و لقلقویش تکیه دادم و با احساسی از عذرخواهی خودم را به او فشردم. بازداشتی‌های دیگر به امید گرفتن خبری از پاسبان پُست در مورد پرونده‌شان، پشت میله‌های در بسته‌ی اتاق صف کشیده بودند. من پتوی قادر را برداشتم و بر روی یک تخت خالی در طبقه چهارم که کنار تخت خود من بود گذاشتم و برای اینکه بتوانیم بدون احساس نگرانی با هم حرف بزنیم از او خواستم برویم بالای تخت‌هامان. اول قادر شروع کرد: "ظهر توی پارک شهر اومدن سراغم و یکراست بردنم آگاهی. یک کارآگاهی که نمی‌دونم قیافه‌شو کجا دیده بودم (شاید هم توی یه فیلم دیده بودمش) دو ساعت تمام سئوال‌پیچم کرد." "راجع به مرجان" "نه، راجع به عکس‌ها" "عکس‌ها؟" آره، عکس لختی‌ها. تمام شیشه‌هاش روی میزش بود، و راهی واسه حاشا وجود نداشت." چنان سرم گیج رفت که اگر دستم را به لبه‌ی تخت نگرفته بودم پرت می‌شدم پائین. حدقه چشمم تیر کشید و سوزشی دردناک از شاهرگم گذشت و دهانم مثل زهر تلخ شد. "عکس لختی‌ها؟" "آره، توی عکاسی پیداش کرده بود" "آخه از کجا می‌دونس؟" نام رشید در ذهن هر دومان چرخید، و همین باعث شد که آنرا بر زبان نیاوریم. "مادر قحبه!" و این از نک زبانمان گذشت. "مادر قحبه‌ها!"

            صدای نگهبان بود که داشت ما را صدا می‌زد. از تخت پائین آمدیم و در صفِ همبندان برای گرفتن شام ایستادیم. نگهبان در اتاق را باز کرد، و صف به سمتِ در زیر هشت حرکت کرد. جلو در، دو دیگ بزرگ غذا و چندین کاسه مسی در کنار آن، روی زمین قرار داشت. زندانی‌ها به نوبت کاسه‌ای برمی‌داشتند و مقسّم، ملاقه‌ای آش در آن می‌ریخت. صف دور می‌زد و زندانیانِ غذا گرفته به اتاق برمی‌گشتند. چنان منقلب بودم که بوی آش، آن هم در آنوقتِ روز (در زندان شام را ساعت پنج بعد از ظهر می‌دادند) حال تهوع در من ایجاد می‌کرد. زندانیان بندِ موقت، با فاصله‌ی چند قدم از صف ما (زندانیان بخش قرنطینه) به انتظار نوبت غذا درهم و برهم، ایستاده بودند. در زیر هشت، نیمه باز بود و زندانیانی که به دلائل مختلف امکان رفت و آمد به نگهبانی را داشتند با اجازه‌ی نگهبان بین زیر هشت و بند، رفت و آمد می‌کردند. هنوز نوبت من نشده بود که نگهبان، یک زندانی تنومند را که شلواری کردی به تن داشت و دستمالی ابریشمی به دور مچ دستش تاب داده بود از زیر هشت به درون فرستاد. قادر که پشت سر من ایستاده بود با ضربه‌ای به پشتم توجهم را به زندانی جلب کرد. و این بار اول بود که من آقا یحیی خوش اقبال را می‌دیدم.

کارآگاه وقتی قادر را پس از یک سین‌جیم طولانی و پیچیده روانه زندان کرد، نیمساعتی در دفتر کوچکش را در اداره آگاهی بست، دستش را زیر چانه‌اش ستون کرد، چشمانش را هم گذاشت و به فکر فرو رفت. پس از سال‌ها کار گِل کردن در اداره آگاهی به عنوان یک کارآگاه کم عرضه که تنها به خاطر قیافه‌اش به کار گمارده شده بود، در این لحظه این احساس خوشایند را داشت که امکانات تازه‌ای برای کسب موقعیت حرفه‌ای برایش فراهم آمده است. این را اما نمی‌دانست که چگونه می‌توانست از این موقعیت کمال استفاده را بکند. پس از نیمساعت غوطه خوردن در بازجوئی‌های رسمی و غیر رسمیش در طول دیروز و امروز، اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که دامن اکبر آقا کازرونی را به این راحتی‌ها رها نکند. اکبر آقا منبعی پر بار بود که هنوز به اندازه کافی تخلیه نشده بود. نفر بعدی در لیست او رشید بود؛ جوانی آسمان‌جُل، اما پر از امکانات برای یک کارآگاهِ کارکشته. باقی، یعنی من و مرجان و آقای شجاعی وسائل ساده‌ای بودیم که تنها می‌توانستیم عکس یادگاری روز موفقیتش را تزئین کنیم. صبح روز بعد اولین کاری که کرد تلفن به کارگاه نقش بود. اکبر آقا هنوز نیامده بود و پیشکار او تلفن را جواب داد. کارآگاه بی‌آنکه کم‌ترین توضیحی به پیشکار بدهد خیلی خشک و جدی از او خواست به آقای کازرونی اطلاع بدهد که همین امروز برای یک بازجوئی مهم می‌باید خواهرش مرجان را به دفتر او در اداره‌ی آگاهی تهران بیاورد.

           بازجوئی از مرجان درحالیکه اکبر آقا با لب سفید شده از نگرانی روی یک صندلی پشت در دفتر به انتظار نشسته بود یکساعتی طول کشید.

            سین: چند بار به عکاسی سایه رفته‌اید؟

            جیم: دو سه بار.

            سین: چند بار در آنجا عکس انداخته‌اید؟

            جیم: فقط یک بار.

            سین: هیچوقت هادی عکس لختی به تو نشان نداد؟

            جیم: نه.

           سین: هیچوقت از تو نخواست عکس لختی بیاندازی؟

            مرجان دیگر نتوانست جلو گریه‌اش را بگیرد. کارآگاه صبر کرد تا دخترک کمی آرام بگیرد و بعد دوباره سئوالش را تکرار کرد. مرجان در همان‌حال، با سر جواب منفی داد. کارآگاه آخرین یادداشت را برداشت و برگ بازجوئی را برای امضاء مقابل مرجان گذاشت. بعد در اتاق را باز کرد و به اکبر آقا اجازه داد بیاید تو، و به بهانه‌ی پس و پیش کردن ورقه‌ها، عکس‌های لختی‌ای را که در عکاسی سایه کشف کرده بود جلو نگاه نگران اکبر آقا قرار داد. همین کافی بود تا اکبر آقا از او دعوت کند تا روز بعد برای مذاکره و فیصله دادن به این ماجرا که ممکن بود آبروی یک خانواده قدیمی و سنتی را در معرض تهدید قرار دهد به دفتر کارگاه نقش بیاید. قدم بعدی کارآگاه، تلفن به قهوه‌خانه‌ی رستمخان در سنگلج بود. رستمخان که زبانش نیمه‌بند آمده بود و ریش دو شاخه‌اش از ترس به هم جفت شده بود، به کارآگاه گفت که در این لحظه نمی‌داند رشید کجاست ولی اطمینان داد که بلافاصله پیدایش خواهد کرد و پیغام ایشان را به او خواهد رساند. یکساعتی نکشید که رشید با یک کت چرمی مشکی، که سوار تنش بود جلو در دفتر ظاهر شد. "با جِت اومدی؟ به این سرعت؟" "نه قربان! با موتور" "موتور داری؟" "نه قربان! کرایه کردم که زود برسم" و از پنجره به بیرون اشاره کرد. کارآگاه سربرگرداند و موتور مشکی خوش هیبتی را که کنار یک جیپ پلیس پارک شده بود برانداز کرد. دسته‌ی موتور و پره چرخ‌ها مثل نقره برق می‌زد. کارآگاه غیرمنتظره پرسید: "قیمتش چنده؟ "ساعتی ده تومن، اما با من نصف قیمت حساب می‌کنه" "کرایه‌شو نمی‌گم. قیمت خود موتور چنده؟ رشید مردد گفت: "مارکش زوندآپه قربان. همین دست دومش بالای دو هزار تومن قیمت داره" کارآگاه به رشید اشاره کرد که روی صندلی بنشیند و یکباره لحنش عوض شد "می‌دونی که جای تو الان کجاست؟ ها؟ پیش همون دوست‌های عکاست. می‌تونم همین الان برات قرار صادر کنم و بفرسمت آب خنک بخوری. می‌فهمی؟" رشید که آمادگی این تهدید را نداشت از اینکه با پای خودش به تله آمده بود مثل سگ پشیمان شد. اما بعد که کارآگاه منظورش را علنی‌تر کرد نفسی براحتی کشید.

           "هیچ چیز بخصوصی ازت نمی‌خوام. به کارت ادامه بده. هر چی که هست. هر وقت هم پات گیر کرد فقط کافیه به من اطلاع بدی تا پیش از اینکه پات به زندان برسه از همون کلانتری آزادت کنم. فقط هر وقت هر سئوالی ازت کرد راست جوابمو بده. روشنه؟" رشید که با همه‌ی زبلی، کمی گیج شده بود با سر جواب مثبت داد. کارآگاه سرش را برگرداند و یکبار دیگر موتور زوندآپ را از پنجره دید زد. "فروشیه؟" "فکر می‌کنم" " مال کیه؟" "غلام موتوری. توی سلسبیل" "بش بگو ساعت چهار بیاد محضر، سر همین خیابون، تا باش معامله کنم" رشید ناباور چشمش را به دهان کارآگاه دوخته بود و تمام زیرکیش را بکار گرفته بود تا منظور او را درک کند. "خودت هم باهاش بیا تا معامله که تموم شد موتور رو ببری." چشمان رشید برقی زد که از نگاه کارآگاه پنهان نماند. "تا وقتی با من رو راست باشی زیر پات می‌مونه. فهمیدی؟"

            وقتی رشید را مرخص کرد یکبار دیگر در اتاق را بست، دستش را ستون چانه‌اش کرد و با چشمان بسته سعی کرد تصویر تازه‌ی هر یک از ما را در قاب ذهنش بچیند. از دید او، ما حالا همه سر جای درستمان قرار گرفته بودیم. تنها کسی از میان ما که جای مشخصش را در این قاب پیدا نکرده بود قادر بود.

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)(بیست‌وسه)] 

Posted by reza at March 4, 2007 11:16 AM
مطالب مرتبط
Comments

Reza jan
Hamvareh ghalamat shiva bad
Ba eradat va ehteram . Mohsen

Posted by: Mohsen at March 12, 2007 06:00 PM

دوست عزيز
من متاسفانه راهي براي يافتن اين فيم نمي شناسم.
با سلام به همه ي تركمنان عزيز
رضا علاخمه زاده

Posted by: رضا علامه زاده at March 4, 2007 10:59 PM

جناب علامه زاده برای چندمین بار خواهشمندم درصورتی که راهی برای تهیه فیلم حرف بزن ترکمن وجود دارد به ای میل بنده تماس وحتی درصورت منفی بودن جواب بازهم اطلاع دهید ازطرف همه ترکمنهای ایران تشکر میکنم

Posted by: TURKMEN at March 4, 2007 08:57 PM

you seem to be very much in favor of conspiracy theory, or maybe not personaly but in this story of yours :)

Posted by: who cares! at March 4, 2007 03:13 PM
Post a comment









Remember personal info?