کار روزمره با دانشجویان انگلیسی، که مشغول فیلمبرداری و تدوین قسمتهائی که میباید از قبل آماده شود برای مجلهی تلویزیونیشان که به آن عنوانِ "آتافوکوس out of focus" دادهاند هستند، و غلطگیری روزمرهی بخش های هنوز تصحیح نشدهی رمان "آلبوم خصوصی" که به نظر میرسد خوانندگان پیگیری پیدا کرده است، این فرصت را به من نمیدهد که به شبنوشتهایم برسم و کمی از آنچه روزمره در شهر "لیدز" بر من میگذرد بنویسم. امشب اما عزمم را جزم کردهام که به هر قیمت شده دستکم در مورد یکی از بچههای خوب هموطن ساکن لیدز بنویسم به نام "مجتبی یوسفیپور"، که همسن و سال انقلاب است و سرشار از پرسش در مورد گذشتهی نه چندان دور پیش از تولدش، که حالا به نظر چند قرن میآید. مجتبی پیش از این که من به لیدز بیایم از طریق همین صفحه از سفر من مطلع شد و با ارسال ایمیل تماسش را با من ادامه داد تا یک روز که با هم در کافهای نزدیک دانشکده قهوه خوردیم. جوانی است خوش قد و قامت و تا دلتان بخواهد مطلع از دنیای هنر، چه مربوط به ایران و چه غیر آن. همانروز نمایشنامهای را که خودش سه چهار سال پیش، قبل از آمدنش به انگلیس نوشته بود و اجازهی اجرا در ایران نگرفته بود، از کیفش در آورد و برای اظهار نظر به من داد. همانشب تا نخواندمش نخوابیدم. کاری است بسیار خوب، با زبانی روان که با فضا و زمانهی قصه هماهنگی ظریفی دارد، و سرشار از لحظات زیبای نمایشی است (نمایش در دورهی قیام معروف "بابک" علیه خلافت اسلامی میگذرد، و اشاراتی به وضوح به بیدادی که در جمهوری اسلامی، بویژه بر جوانانمان میرود دارد).
مجتبی که اگر قرار بود من فیلمی در مورد مسیح بسازم نقش عیسی را قبل از ادعای پیغمبری به او می دادم، بچهی آبادان است و مثل همهی بچههای آن خطه، عاشق کاکای من، "نسیم خاکسار" است! نه تنها او را که همهی طایفهاش را از نزدیک میشناسد. وقتی فهمید من و نسیم از روزی که در سال 1353 خودمان، در بند شش زندان قصر با هم آشنا و همبند شدیم تا حالا که سی و دو سال از آن تاریخ میگذرد مثل دو درویش بر یک گلیم خوابیدهایم محبتش به من دو چندان شد. برایش گفتم آخرین بار، دو سه هفته پیش از آمدنم، نسیم با دوچرخه به خانهام آمد. پرسید با دوچرخه؟ گفتم آره، با دوچرخه.
چند روز بعد دعوتم کرد که با برادر بزرگترش، که چند سال پیش از او به لیدز آمده، در خانهشان شام بخوریم. پیش از شام باز با اشتیاق پرسشهایش را در باره سالهای پیش از انقلاب پی گرفت و من تا آنجا که عقلم میرسید و اطلاع داشتم پرسشهایش را بیپاسخ نگذاشتم. بعد چند جام شراب که زدیم و کمی سرش گرم شد، در اوج صمیمیت چند انتقاد از من کرد. بیشتر در مورد همین سایتم بود. از اول تا آخرش را خوانده بود. میگفت ویژگی وبلاگ نویسی این است که آدم خودش را همانطور که هست، بدون رتوش، به خواننده نشان دهد. وقتی وبلاگ مینویسید باید فراموش کنید نویسنده و فیلمساز هستید و راحتتر با خوانندگانتان روبرو شوید. جوانها دلشان میخواهد شماها را نه از خلال آثارتان که مستقیما بشناسند. آن وقت به عنوان نمونه پرسید چرا من فکر میکنم چون نویسنده و فیلمسازم نباید عکس خودم را در لباس موتور سواری در سایتم بگذارم. گفتم من خودم قبلا در مورد موتور سواریام در وبلاگم نوشتهام. گفت پس چرا عکستان را با موتور نگذاشتید؟ توی دلم گفتم "ترسیدم نظرم بزنند چون در لباس چرمی خیلی خوشتیپتر میشوم!" ولی به مجتبی قول دادم در اولین فرصت این کار را بکنم. گفت وقتی آن روز گفتید آقای خاکسار با دوچرخه آمد منزل شما، فکر کردم چقدر بچههای آبادان حال میکنند اگر عکس ایشان را سوار بر دوچرخه ببینند! قول دادم اولین بار که کاکا را دیدم عکسی از او با دوچرخهاش، برای بچههای خوب هموطن خوزستانی بگیرم و در وبلاگم بگذارم.
حالا اگر علاقمندید بیشتر مجتبی، این بچهی خوب هموطن را بشناسید، سری به وبلاگ خودش بزنید که عنوان زیبای "دور از چشم خدا" را برایش برگزیده است.
درود.
استاد قرار نبود اينطور شرمنده كنيد. تنها مي توانم بگويم متشكرم از لطفتان و از همه صميميتتان. ممنون.
بلاگ ارزشمندی دارید
پاینده باشید