March 02, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و سه

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)]

رشید وقتی پیش از ظهر در عکاسی سایه از من جدا شد، یکراست رفت پارک شهر سراغ قادر.

 نه اینکه بخواهد با او حرفی بزند بلکه تنها برای اینکه ببیند آیا او مثل همیشه سر کارش هست یا نه. از همان دور وقتی او را در پارک دید دیگر جلوتر نرفت و پیچید پشت باشگاه جعفری با این امید که بچه‌ها را پیدا کند. دو نفری آنجا بودند و یک نفر دیگر هم تا ساعتی بعد پیدایش شد. با دوتا اسکناس بیست تومانی که در جیب داشت احساس قدرتی مافوق طبیعی می‌کرد. نقشه‌اش را در راه بازگشت از عکاسی کشیده بود و فقط باید بچه‌ها را در جریان می‌گذاشت. وقتی مختصر و دقیق ماجرا را برای آن‌ها که لب جوی آب چمباتمه زده و چشم به دهانش دوخته بودند تعریف کرد، مثل یک سردسته بالای سرشان ایستاد و محل پاس هر کدام را با دقت تعیین کرد "تو از همینجا اتوبوس می‌گیری و می‌ری فوزیه. بعد با خط 10 می‌ری طرف ژاله و وسط راه، ایستگاه عکاسی سایه می‌پری پائین. همون دور و بر کشیک می‌کشی. و تو از همین حالا مثل سایه قادر رو دنبال می‌کنی. هر کجا که رفت، از همینجا تا اون سر دنیا. و تو می‌ری جلو کلاس شبانه‌ی حکمت، سر آب سردار و زاغ سیاه هادی رو چوب می‌زنی. هادی رو که یادته؟ همون که از خود ما کون‌برهنه‌تره اما مثل بچه سوسول‌ها راه می‌ره! و هر کدومتون که مرجان رو دیدین سایه به سایه‌اش می‌رین. من از همین حالا می‌رم سنگلج توی قهوه خونه رستمخان منتظرتون می‌مونم. نفری یک مشت دوزاری تو جیبتون داشته باشین و این شماره رو هم حفظ کنین. دو، سه، چهار، شیش، هشت. خیلی آسونه، دو، سه، چهار، شیش، هشت. من توی قهوه‌خونه پای تلفن نشستم. اگر دیدینش مواظب باشین ردشو گم نکنین. تلفن عمومی سر هر چهارراهی هس. یا اگه یه پنجزاری جلو پیشخون بذارین می‌تونین از هر دکونی زنگ بزنین. نفری ده تومن هم همین الان به‌تون می‌دم. چه پیداش کنین، چه نکنین مال خودتونه. اونی که پیداش کرد یه اسکناس بیست تومنی هم اضافه پیش من داره. روشنه؟" بچه‌ها از لب جوی برخاستند و برای اولین بار نگاهشان به رشید نه نگاه دو دوست و همقطار به هم، که نگاه نوچه به جاهل محل بود. وقتی پول میان بچه‌ها تقسیم شد چهار جفت کفش کتانی به سبکی و بی‌صدائی پای گربه به چهار سوی مختلف متفرق شد. پیش از اینکه گارسون غذایمان را بیاورد من هم از آمدن رشید به عکاسی سایه برای مرجان گفتم و هم از اینکه یک کارآگاه اداره آگاهی به دنبالش می‌گردد. بیش از هرچیز از اینکه من رشید را می‌شناختم و حتی با او رابطه داشتم برایش عجیب بود. اما آنچه او را کمی نرم کرد و کم و بیش پذیرفت که همین امشب به خانه برگردد این واقعیت بود که من کلید عکاسی را به اربابم داده بودم و او جائی برای ماندن نداشت. به او قول دادم که خودم تا در خانه برسانمش. گفت ترجیح می‌دهد برود دفتر کارگاه پیش برادرش. مطمئن بود او بعد از تعطیلی کارگاه هم در دفتر خواهد ماند. نظرش درست بود. اکبر آقا تمام روز از پای تلفن دفتر تکان نخورده بود. دستکم ده بار با کارآگاه حرف زده بود و هر بار ناامیدتر از پیش به او گفته بود که تا صبح پای همین تلفن می‌ماند تا اگر خبری از مرجان شد بلافاصله مطلع شود. کارآگاه هم علاوه بر شماره تلفن خود، آدرس خانه‌اش را هم به اکبر آقا داده بود تا اگر لازم شد بتواند با او تماس بگیرد. اکبر آقا نمی‌خواست با این حال و روزی که داشت در خانه پیش حاجیه خانم بماند. و یا به تلفن‌هائی که معلوم نبود چه خبری ممکن است با خود داشته باشند در مقابل مادرش پاسخ دهد. حاجیه خانم هم تنها نبود و نیّره و مهتاب، دو دختر دیگرش، از همانروز صبح با بچه‌هایشان دوروبرش بودند و تنهایش نمی‌گذاشتند. حاجیه خانم راه می‌رفت و می‌گفت "گه خوردم. غلط کردم که اسم خواستگار و شوهر برایش آوردم. خدایا سالم برش گردان" و ساعت به‌ساعت به نذریه‌اش که با رفتن به پابوس حضرت معصومه شروع شده بود می‌افزود "همین ساعت، یک دست لباس می‌خرم برای غلام، صغیر ننه کلثوم، سید اولاد پیغمبر. همین فردا یک گوسفند قربونی می‌کنم و می‌فرستم تکیه‌ی سبزواری‌ها برای فقرای بینوا." و نیره و مهتاب با اینکه دل خودشان مثل سیر و سرکه می‌جوشید سعی می‌کردند مادرشان را آرام کنند. در تمام طول روز تنها خبر خوشی که آمده بود این بود که مرجان دیشب را منزل دوست همکلاسیش اشرف گذرانده بود و صبح با خود او حتی تا مدرسه رفته بود. این تنها کشفی بود که کارآگاه با غرور به اطلاع اکبر آقا رسانده بود.

         اکبر آقا تازه پیشکار را که ساعتی پس از تعطیل کارگاه در دفتر کوچکش مانده بود مرخص کرده بود که تلفن زنگ زد. بجای صدای کارآگاه که انتظار شنیدنش را داشت صدای پسر سورچی سابق کارگاه را بلافاصله تشخیص داد. رشید که با اعتماد به نفس، شمرده و با تاکید حرف می‌زد به اکبر آقا اطلاع داد که مرجان را یافته است. بعد در پاسخ پرسش اکبر آقا که از هول و هیجان هیچ شباهتی به صدای ارباب سابق پدرش نداشت آدرس چلوکبابی خیام را به او داد. شاممان را که خوردیم مرجان آلبوم را از ساکش در آورد تا نشانم دهد. صفحات اول را تا جائیکه من به نشانه‌ی پایان رابطه ضربدر کشیده بودم سرسری نگاه کردم. صفحات بعدی هنوز هم خالی بود جز یک صفحه که یک عکس رنگی بیش از نیمی از آن را پوشانده بود. دختری بود که با موی آشفته بر سکوی سیمانی یک ایستگاه کوچک قطار ایستاده بود و قطاری که تنها چراغ‌های روشن پیشانیش از پشت پرده مه دیده می‌شد داشت به ایستگاه نزدیک می‌شد. عکس را مرجان از یک مجله بریده بود و خودش زیر عکس نوشته بود: "سفر به سرزمین آرزوها." هنوز سرم روی آلبوم خم بود و در این فکر بودم که مرجان از این عکس و نوشته چه منظوری داشت که پرده پاراوانِ قسمتِ خانوادگی پس رفت و کارآگاه با کلاه لب تابیده‌اش همراه با یک پاسبان سر میزمان سبز شد.

بازجوئی مقدماتی در کلانتریِ سوار، زیر چک و کشیده‌هائی که بیشتر از سر عادت به چَک و چانه‌ام زده می‌شد تا از سر نیاز، به یک ستوان سوم بی‌ستاره پس دادم و با دک و پوزی خونآلود به یک سلول کثیف و کوچک پرتاب شدم. بازجوئی کامل‌تر را صبح روز بعد در اداره آگاهی به همان کارآگاهی که عین عکس شرلوک‌هلمز بود پس دادم. حرفی برای پنهان کردن نداشتم. آلبوم مشترک من و مرجان را روی میز جلو دستش گذاشته بود تا جائی برای حاشا باقی نگذارد. تنها نکته‌ایکه به آن پیله کرد ادعای من بود بر اینکه مرجان را برده بودم چلوکبابی تا راضیش کنم برگردد خانه. هرچند از شیوه پرسش‌هایش پیدا بود که در این مورد تناقضی بین حرف‌های من و مرجان ندیده است باز هم آنرا باور نمی‌کرد. از میان دیگر حرف‌هایش این را هم فهمیدم که مرجان را اول وقت برای معاینه برده‌اند پزشکی قانونی و مطمئن شده‌اند که هیچگونه تجاوزی به او صورت نگرفته است. با اینهمه به جای آزاد کردن، برایم تا تعیین قطعی در دادگاه جنحه، قرار بازداشت صادر کرد. دست مرا که به دست پاسبان داد رفت کارگاه موزائیکسازیِ نقش، سروقت اکبر آقا تا هم مواجبش را بگیرد و هم از رشید که قرار بود برای امری مشابه به پیشکار سر بزند بطور غیر رسمی بازجوئی کند. کارآگاه که با پیدا شدن مرجان دوندگیش پایان یافته بود نمی‌دانست که پس از دیدار با رشید روز پر ماجرای دیگری را هم در پیش خواهد داشت.

            رشید با لباسی منظم و تر و تمیز که بیش از همیشه به کفش کتانیش نمی‌آمد سر قرارش با پیشکار حاضر شد. وقتی از پشت شیشه‌ی دفتر اکبر آقا رد می‌شد نگاهی مغرور و موفق به داخل دفتر انداخت اما جز بازتاب تصویر ناآشنای خودش چیز بیشتری ندید. پیشکار که بالای سر کارگرها بود با دیدن رشید از همان دور برایش مهربانانه دست تکان داد و با اشاره از او خواست در دفتر کوچکش منتظر او بماند. رشید وقتی وارد دفتر پیشکار شد نگاه کنجکاوش را به دفتر اکبر آقا گرداند و پیش از اینکه او را ببیند مردی را که با کلاه‌شاپو لب تابداده مقابلش نشسته بود دید. پیشکار تا وارد دفتر شد از جیب عقب شلوارش دهتا اسکناس اتو کشیده بیست تومانی در آورد و با لبخند رضایت بر چهره به دست رشید داد. "الوعده وفا!" و بیش از اینکه رشید تشکر کند به او اطلاع داد که اکبر آقا در دفترش منتظر اوست. رشید اسکناس‌ها را در عمیق‌ترین قسمت جیب شلوارش فرو کرد و در حالیکه سعی داشت بر افکارش تسلط یابد به طرف دفتر اکبر آقا راه افتاد.

            کارآگاه که روی یک مبل چرمی مقابل میز اکبر آقا نشسته بود با دیدن رشید حرفش را قطع کرد و کلاهش را بی‌دلیل روی میز، و دوباره بر سرش گذاشت. "بیا تو پسر!" رشید سلامی زیر لبی به هردو داد و آمد روی یک صندلی، مقابل کارآگاه نشست. با اینکه فضا سنگین بود ته دلش هیچ نگرانی نداشت. می‌دانست خدمتی که به اکبر آقا کرده است با ارزش‌تر از اسکناس‌هائی است که ته جیب دارد. کارآگاه دوباره کلاهش را روی میز گذاشت اما این بار بَرش نداشت. اکبر آقا، گوئی طبق قرار قبلی، از جایش برخاست و به کارگاه رفت. کارآگاه وقتی احساس کرد که توی دل رشید را با سکوتش به اندازه کافی  خالی کرده است پرسش‌هایش را شروع کرد. "هادی رو چند ساله می‌شناسی؟" "خیلی وقت نیس. از یکسال پیش. "هیچوقت عکاسی سایه رفتی؟" "آره، همین دیروز." "غیر از اون. قبلا." "آره، یکی دوبار پیش اومده." "سر چی؟" رشید که یک لحظه دودل شده بود الکی پرسید "بله؟" و  کارآگاه واضح تر گفت "پرسیدم سر چی پیش اومده. رفته بودی عکس بندازی؟" رشید که در همین فاصله‌ی کوتاه لِم کارآگاه دستش آمده بود باقی سین و جیم را به جهتی که خودش دلش می‌خواست کشاند.

   "عکس؟ نه آقا! عکس برای چی‌مونه؟ رفته بودم دوستمو ببینم."

  - کدوم دوست!

  - یه دوست عکاسمو.

  - تو عکاسی سایه کار می‌کنه؟

  - نه آقا! عکاس دوره گرده.

 رشید با همین سین جیم‌های کوتاه کارآگاه را آرام آرام به جائی که می‌خواست کیش کرد.

- از کجا می‌شناسیش؟

 - همه بچه‌های سنگلج می‌شناسنش.

 - چطور؟

 - واسه عسلختی!

 - واسه چی؟

            "ببخشید آقا، واسه عکس لختی." کارآگاه کارش در آمد. اگر اکبر آقا می‌دانست خواهر معصومش با چه کسانی سَر و سّر داشت سر کیسه را بیش از این‌ها شل می‌کرد.

            قادر، اما، که روحش از همه‌جا بی‌خبر بود اول صبح پیش از اینکه به پارک شهر برود مثل هر روز برای گرفتن عکس‌های ظاهر شده روز قبل به عکاسی سایه رفته بود. آقای شجاعی که با نیامدن هادی سر کار، دستش بند عکاسی شده بود و یک چشمش به کار و یک چشمش به در بود وقتی دید قادر هم از رفیقش خبر ندارد عُنقی‌اش را سر او خالی کرد. "پس آمدی سر کی رو ببری؟" قادر گردن لق‌لقویش را تکان داد و گفت "آمدم عکس‌های دیروز رو ببرم" "از تو لوله‌اش حتی در نیومده. برو فردا بیا." قادر که بیش از هرچیز دلش برای هادی به شور افتاده بود خواست غیر مستقیم حالی از او بپرسد اما با تشر آقای شجاعی پشیمان شد. "گفتم برو فردا بیا. نشنیدی؟" عنقی آقای شجاعی تا نزدیک‌های ظهر که باز هم خبری از هادی نشد به خشمی دیوانه‌وار بدل شد. اما وقتی صدای زنگوله، ورود نادلپذیر کارآگاه را خبر داد  ترس و وحشتی عمیق جای خشمش را گرفت. کارآگاه برای اینکه آقای شجاعی از ترس پس نیافتد به او اطمینان داد که دردسری برایش فراهم نخواهد شد اما از او خواست اجازه بدهد تمام سوراخ سنبه‌های استودیو و تاریکخانه را بگردد. و در زیر قفسه‌ی کاغذهای حساس عکاسی، در همین جای آخری بود که بالاخره کارآگاه پس از ساعتی جستجو شیشه‌ی عکس‌های لختی را، پیچیده در یک مقوای سیاه و بسته‌بندی شده در یک جعبه داروی ظهور، پیدا کرد.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)(بیست‌ودو)]

Posted by reza at March 2, 2007 10:52 PM
مطالب مرتبط
Comments
Post a comment









Remember personal info?