March 01, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه بیست و دو

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)]

کارآگاهِ اداره‌ی آگاهی که قیافه‌اش عین عکسی بود که روی جلد کتاب شرلوک هولمز چاپ شده بود، بمحض اینکه اکبر آقا کازرونی از رشید ناامید شد و به اداره‌ی آگاهی رفت، از قیافه‌ی خُرد شده و نگران، و سر و وضع خوب و آبرومند اکبر آقا فهمید که خداوند نانش را این‌بار در جیبِ یک موزائیک‌ساز گذاشته است.

بی‌آنکه لازم باشد، چندین بار کلاهِ لگنی‌اش را، که نقابِ جلوش را تاب دلپذیری داده بود، سر کرد و برداشت تا به مشتری بفهماند که باید حرفش را درز بگیرد. بعد هم بمحض اینکه حرف اکبر آقا تمام شد پاشنه‌ی کفشش را ور کشید و قبل از پایان وقت اداری، خودش را به بانک ملی رساند و سراغ آقای شجاعی را گرفت. آقای شجاعی که داشت دسته‌ی پاکت‌ها را در کیفِ چرمی بزرگش می‌گذاشت بمحض اینکه کارت مامور آگاهی را دید کیف را رها کرد و پاکت‌ها وسط اتاق ولو شد. کارآگاه، او را به گوشه‌ای کشاند و عکس شش در چهاری را مقابل چشم او گرفت و به خشکی پرسید آیا او این دختر را می‌شناسد یا نه. عکسی بود که خود من از مرجان گرفته بودم و بزرگ شده‌اش را قاب کرده و مدت‌ها بر دیوار تاریکخانه آویخته بودم. "بله قربان. به نظرم آشنا می‌آد. خودش نه، قربان. عکسش بنظرم آشنا می‌آد. باید تو عکاسی ما انداخته باشه." کارآگاه به همان خشکی ادامه داد "این رو که می‌دونم. می‌خوام ببینم هیچوقت این دختر رو تو عکاسی یا جای دیگه‌ای دیدین؟" آقای شجاعی چنان هول شد که کیف و پاکت‌ها را که با هزار بدبختی جمع کرده بود دوباره زمین ریخت. "نه قربان، خودشو که ندیدم. نه خدایا! انگار وقتی آمده بود عکسش رو ببره یک لحظه دیدمش. فقط یک لحظه."  کارآگاه فرصت داد تا او پاکت‌ها را جمع کند و در کیفش بگذارد. بعد سین جیمش را در مورد من شروع کرد. آقای شجاعی هم هرچه در مورد من می‌دانست گفت. کارآگاه که چیز دندانگیری گیرش نیافتاده بود پس از اینکه به آقای شجاعی اطمینان داد که مشکلی برای عکاسی سایه پیش نخواهد آمد یکراست رفت منزل ما، سراغ مادرم. پیش از اینکه در خانه را بزند چند دقیقه‌ای روبروی خانه ایستاد و ساختمان را برانداز کرد. دوباره کلاهش را روی سرش جابجا کرد و در زد. زن صاحبخانه، انگار پشتِ در بوده باشد بلافاصله در را باز کرد و از دیدن یک مرد غریبه چارقدش را تا روی چشمانش پائین کشید. "ببخشید منزل آقای هادی غریب‌پور اینجاست؟" زن صحابخانه که بار اول بود نام فامیل مرا می‌شنید با تردید پرسید "هادیِ چی؟" "هادی، که توی عکاسی سایه کار می‌کنه." "بله، طبقه سوم می‌شینن. ولی حالا نباید خونه باشه. کاراگاه پرسید "مادرش چی؟" "چرا. اون که همیشه خونه‌س!" زن رفت پای پلکان که مادرم را صدا بزند ولی کارآگاه از او خواست این کار را نکند. بعد دستش را به لبه‌ی خمیده کلاهش کشید و اضافه کرد "من مامور اداره آگاهی هستم و برای تحقیق آمده‌ام" مکثی کرد تا فرصت بدهد زن صحابخانه ترسش بریزد. آنوقت دست کرد توی جیب بغل بارانی‌اش، و عکس مرجان را مقابل چشم او گرفت. "این دخترو هیچوقت دیدین؟" زن صاحبخانه عکس را برانداز کرد و لب پیچاند. کارآگاه ادامه داد: "دیشب مثلا، اینجا نبود؟" زن صاحبخانه با تعجبی بیشتر باز هم لب پیچاند. کارآگاه عکس را در جیب گذاشت و جابجا شد. زن خودش را کنار کشید تا او بتواند بیاید تو. ولی کارآگاه دوباره لبه کلاهش را تاب داد و کمی آمرانه گفت "این مسئله پیش خودمون بمونه خانم. خدا نگهدار" و بی‌آنکه بتواند ردی از مرجان بیابد خانه را ترک کرد.

          مرجان اما از دیروز غروب که از خانه در‌ آمده بود تا این لحظه که یک خیابان پائین‌تر از عکاسی سایه، در سالن انتظار حمام نمره‌ی پوریان، به ظاهر در انتظار نوبت اما در واقع در انتظار رسیدن من نشسته بود، حدقه چشمانش از نگرانی یک بند انگشت گود افتاده بود. دیشب پس از یکی دو ساعت علافی دور و بر خانه نیّره، خواهر بزرگترش، بالاخره تصمیم گرفت برود منزل اشرف، یکی از همکلاسی‌هایش. طوری جلوه داد که بدلیل شلوغی خانه و عقب ماندن در درس آمده است شب را پیش او بماند. اشرف و پدر و مادرش هم دلیلی نداشت حرفش را باور نکنند. شب را خواب و بیدار در اتاق اشرف صبح کرده بود و همراه او حتی تا توی حیاط مدرسه رفته بود. اما پیش از اینکه زنگ بخورد و بچه‌ها سر صف بیایستند از غفلتِ بابای مدرسه استفاده کرده بود و رفته بود بیرون. تا تصمیمش را بگیرد و برای دیدن من به عکاسی سایه بیاید ده بار میدان فوزیه تا ژاله را پیاده و با اتوبوس بالا و پائین رفته بود. بعد بالاخره بی‌آنکه بداند واقعا چه می‌خواهد و هدفش از اینکار چیست در را باز کرده بود و آمده بود سراغ من. من تا موی کمی ژولیده و نگاه رمیده‌اش را دیدم فهمیدم باید چیزی غیر طبیعی رخ داده باشد. هرچند آنچه رشید برایم گفته بود را تماما باور نداشتم اما می‌دانستم رگه‌هائی از واقعیت در آن می‌باید باشد. شگفت زده از جایم برخاستم و دعوتش کردم روی یکی از مبل‌ها بنشیند. گفت عجله دارد و می‌خواهد عکسش را بیاندازم. با اینکه مطمئن بودم دروغ می‌گوید با خودم بردمش به استودیو. اما او پیش از اینکه مقابل دوربین بنشیند تصمیم گرفت حقیقت را به من بگوید. ساک کوچکش را زمین گذاشت و با لحنی که بیشتر تقاضامند بود تا پرسش‌گر گفت "می‌تونم بات حرف بزنم؟ یک جای خلوت؟" متعجب نگاهش کردم و به شوخی گفتم "از اینجا خلوتتر؟" مرجان که ترس و نگرانی از نگاه گریزانش می‌بارید لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت "منظورم بیرونه. که تو هم کار نداشته باشی." گفتم تا اربابم نیاید نمی‌توانم از اینجا تکان بخورم. ولی تا آمدن او هنوز چند ساعتی وقت است. سرم هم خیلی شلوغ نیست" قانع شد ولی صد بار مِن‌مِن کرد تا بتواند شروع کند. گذاشتم آرام‌آرام حرفش را بزند. یک گوشم به او بود و یک گوشم به زنگوله‌ی در. هر وقت مشتری می‌آمد حرفش را نیمه کاره رها می‌کرد و منتظر می‌ماند تا من مشتری را راه بیاندازم. بعد دنباله ماجرا را از همانجا که ول کرده بود پی می‌گرفت.

"وقتی از خونه در می‌اومدم اصلا فکر نمی‌کردم نَرَم منزلِ خواهرم. با مادرم جروبحثم شده بود و دلم نمی‌خواست خونه بمونم. اما وقتی نزدیک خونه خواهرم از اتوبوس پیاده شدم دیدم پام نمی‌کشه برم تو. می‌دونستم تا برسم داداشم زنگ می‌زنه، بعد هم وقتی کارش توی کارآگاه تموم می‌شه می‌آد دنبالم. منو از تخم چشمانش بیشتر دوست داره. منم همینطور." خواستم بپرسم علت جروبحث با مادرش چه بود ولی صبر کردم شاید خودش بگوید. خودش اما انگار سختش بود از اصل موضوع حرف بزند. "اگه داداشم از من می‌خواست برگردم خونه چاره‌ای جز موافقت نداشتم. نه اینکه ازش بترسم یا رودربایستی داشته باشم. نه. انقدر دوستش دارم که زبونم برای مخالفت نمی‌چرخه. تا امروز یکبار به‌اش نه نگفتم. البته اونهم هیچوقت هیچ چیز از من نخواسته که انجامش برام مشکل باشه. اما این بار فرق می‌کنه. اگه ندونه چقدر برام مهمه ممکنه ازم بخواد و من ناچار به کاری تن در بدم که ازش بیزارم. هیچکس رو هم ندارم که بتونم باش حرف بزنم. یعنی بتونه حرف منو بفهمه. اتفاقا تنها کسی که ممکنه زبون منو بفهمه همون آقاداشیه. ولی مگه من می‌تونم رودررو باش حرف بزنم؟ من تا حالا جز برای کارهای معمولی هیچوقت با داداشم حرف نزده‌م. همیشه یکی بین ما دوتا بوده. تا وقتی خواهرای بزرگترم خونه بودن اونا به جای من حرف می‌زدن، و حالا که رفتن مادرم اینکارو می‌کنه. "مرجان می‌گه می‌شه امشب برم خونه، مثلا، اشرف بمونم؟، "مرجان می‌گه می‌شه با یکی از همکلاسیام برم کفش بخرم"، مرجان می‌گه..." آقاداشی هم هیچوقت نمی‌گه نه. اگر هم مخالف باشه مستقیم نمی‌گه نه. یه بهانه‌ای می‌آره که نه نگفته باشه. داشتم می‌گفتم پام نکشید برم خونه خواهرم. توی ساک علاوه بر لباس خواب و وسائل شخصی، کیف مدرسه و دفتر و کتاب را هم گذاشته بودم..."

            یک مشتری را  راه انداختم و پیش از اینکه مرجان دنباله حاشیه‌رویش را بگیرد پرسیدم اصلا دعوا با مادرش سر چی بود. پاسخش درست همان چیزی بود که داشت از بیانش طفره می‌رفت. "مادرم جز آرزوی دیدن داداشم تو لباس داماد آرزوی دیگه‌ای نداره. روزی ده بار هم اینو به زبون می‌آره. مخالفت من با ازدواج رو هم سدِ راه رسیدن به آرزوش می‌دونه. خواهرهام چنان از زندگیشون راضین که نظرات منو از دیوونگی و نُنُری من می‌دونن. معتقدن آقاداشی باید دستم رو بگیره  بزور بفرسته خونه‌ی بخت. بخصوص حالا که خواستگار مورد قبولشون هم پیدا شده."

            این جمله آخری را چنان با عجله گفت که انگار می‌ترسید زبانش بسوزد. یک لحظه به یاد حرف‌های رشید افتادم. حتی شک کردم مبادا خواستگار خود رشید بوده باشد. بعد وقتی قیافه او را همین چند ساعت پیش که اینجا بود جلو چشمم مجسم کردم از کج‌خیالی خودم خنده‌ام گرفت. با این وجود دلم می‌خواست اسمی از رشید بیاورم تا واکنش او را ببینم. اما نمی‌خواستم طوری حرف بزنم که موجب رنجشش بشوم، و یا بیش از آن که هست نگرانش کنم. این بود  که صبر کردم تا با حرف‌زدن کمی سبک شود.

            " علاوه بر دفتر و کتاب مدرسه، آلبوم تو رو هم توی کیفم گذاشتم. می‌خواستم به خواهرم نشونشون بدم و بگم با یکی رابطه دارم تا همه چیزو به هم بریزم. بعد که بجای خونه‌‌ی خواهرم رفتم منزل دوستم اشرف، دلم می‌خواست از تو براش حرف بزنم. گذاشتم آخر شب وقتی هر دو، توی اتاق تنها شدیم. اشرف روی تختش خوابید و من روی یک تشک که مادرش پای تخت روی زمین پهن کرده بود. برای اینکه بتونم حرفم رو بزنم اول کمی حاشیه رفتم تا زمینه رو فراهم کنم اما وسط حرف بودم که دیدم صدای آروم نفس اشرف بلند شد. من تازه گرم گرفته بودم که دوستم داشت هفت پادشاه را خواب می‌دید! فردا تا مدرسه باش رفتم. بچه‌ها که ساکم رو دیدن سربه‌سرم گذاشتن و گفتن انگار خیال دارم برم حموم عروسی! از مدرسه که در اومدم، و پیش از اینکه تصمیم بگیرم بیام اینجا، می‌خواستم یک سری به پارک شهر بزنم و آلبوم رو بدم به قادر برات بیاره، اما ترسیدم کسی منو اونجا ببینه." دستم را دراز کردم تا آلبوم را بگیرم ولی مرجان آنرا به ساکش برگرداند و گفت سر فرصت نشانم خواهد داد، و دوباره دنباله حرفش را گرفت. شاید برای پس راندن افکار مغشوشش، مرتب حرف می‌زد. تا عصر که دیگر نزدیک آمدن آقای شجاعی بود دوتا مشتری هم برای عکس انداختن آمدند. هر دو بار به این بهانه که استودیو را آماده کنم مرجان را بی‌سروصدا به تاریکخانه بردم و عکس مشتری را انداختم. بار دوم وقتی رفتم تاریکخانه تا مرجان را صدا کنم دیدم در تاریکی محض اتاقک سرش را به دیوار تکیه داده و خواب خواب است. سیاهی شَبَق‌گونه‌ی گیسوان تابدارش، به سختی از سیاهی ِ دیوار تاریکخانه قابل تمیز بود. فکر کردم کاش عکسی در همین حالت از او می‌انداختم. ولی دیدم عملی نیست. بدون نور، و در آن تاریکی عکسی قابل گرفتن نبود. با نور هم دیگر نه مرجان همان بود و نه تاریکخانه. یک لحظه از ذهنم گذشت که کاش نقاش می‌بودم. نقاش‌ها در چنین لحظاتی از عکس‌ها خوش شانس‌ترند!

            گذاشتم کمی دیگر بخوابد و بعد با کشیدن دستم به گونه‌اش آرام بیدارش کردم. چشمش را که باز کرد کمی یکه خورد ولی بعد وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد دستم را گرفت و مهربانانه فشار خفیفی داد. چراغ قرمز تاریکخانه را روشن کردم تا بهتر ببینمش. رنگ تیره‌ی پوست صورتش حالا با هاله‌ای از سرخی به حالتی از شرمگینی می‌زد. فرصت را غنیمت شمردم و بی‌مقدمه گفتم "نمی‌خوای برات تاکسی بگیرم برگردی خونه؟" به جای جواب، نگاه بره‌آهو مانندش را به من دوخت و پاسخی نداد. "هر لحظه قادر ممکنه بیاد. اربابم هم تا یکساعت دیگه پیداش می‌شه. اشکال نداره ببیننت؟" به جای پاسخ در نگاهش پرسشی بود که بوضوح گرفتم. اما صبر کردم تا آنرا بر زبان بیاورد. "می‌تونم امشب پیشت بمونم؟ فقط همین امشب." گفتم "اگه بخوای. هرچند من خودم هم جائی ندارم!" "همینجا. نمی‌تونم توی همین عکاسی بمونم؟" "چرا، اما اربابم معمولا تا اوائل شب اینجا می‌مونه. به هر حال باید برای چهار پنج ساعت بریم و بگردیم. اما بذار یه سئوال ازت بکنم. فردا کجا می‌خوای بری؟" سرش را انداخت زیر و به فکر فرو رفت. در این حالت، استیصال از سرورویش می‌بارید. دلم برایش گرفت. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم اگر خیال دارد فردا برگردد خانه چرا همین حالا اینکار را نمی‌کند. "نه امروز نمی‌تونم. خیلی فکر کردم ولی امروز نمی‌تونم. فردا شاید بتونم. شاید مستقیم برم کارگاه پیش آقاداشی. شاید صاف و پوست کنده باش حرف بزنم. شاید اصلا... نمی‌دونم. ولی بگو می‌تونم امشب توی این عکاسی بمونم یا نه؟"

            به‌ش اطمینان دادم که می‌تواند. نگاه مستاصل اما سپاسگزارش را به چشمانم دوخت و به من این جرات را داد تا خم شوم و گونه‌ام را به نشانه صمیمیت به گونه‌اش بسایم. بعد دستش را گرفتم و از تاریکخانه آمدیم بیرون. باید راهی پیدا می‌کردم تا مرجان دستکم یکی دو ساعت جائی منتظر من می‌ماند. نه جانِ راه رفتن و پرسه زدن داشت، و نه حوصله‌ی سینما رفتن، گرچه هیچکدام برای یک دختر جوان و تنها به سادگی عملی نبود. پیشنهادی به ذهنم رسید. اول برایش خنده‌دار جلوه کرد. اما وقتی توضیح دادم از هوشم تعریف کرد! "یک خیابون پائین‌تر، سر نبش رسومات، حموم پوریانه." با تعجب آمیخته به تمسخر نگاهم کرد. گفتم "حموم نمره‌اش همیشه‌ی خدا قیامته. دستکم دو ساعت باید توی نوبت نشست. ساک حموم عروسی‌ات رو هم که آوردی! برو یه شماره بگیر و قشنگ برای خودت روی یک صندلی توی راهرو بشین و یک مجله بردار و بخون. من فوقش دو ساعت دیگه آزاد می‌شم. بعد یکراست می‌آم تو راهروی حموم و به هوای نمره گرفتن خودمو  بهت نشون می‌دم. تو هم وقتی منو دیدی راهتو بکش و بیا بیرون.

من بی‌صبرانه منتظر اربابم بودم تا دخل را بسپارم دستش و بروم سروقت گرفتاری‌ام. همین دقایقی پیش قادر را دست به سر کرده بودم تا خیالم از جانب او آسوده باشد. وقتی دید اینجور دستپاچه می‌خواهم دکش کنم گردن لق‌لقویش را جنباند و گفت "تو مطمئنی امروز حالت خوبه؟!" گفتم مطمئنم اما دستم بدجوری بند است. و در پاسخ نگاه پرسانش فقط ساکت نگاهش کردم یعنی سئوالاتش را بگذارت برای یک وقت دیگر. حرفم را گرفت. دو حلقه فیلم گرفته شده را روی میز گذاشت و رفت. اربابم انگار دیر کرد. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. می‌دانستم حال مرجان از من بدتر است. اگر من دقیقه شماری می‌کردم او داشت در آن راهروی دراز نمناک لحظه‌شماری می‌کرد. اربابم بالاخره آمد. اما رنگ توی صورتش نبود. با اینکه نباید به من می‌گفت که کار‌آگاه را دیده است اما از اینکه سروکارش به اداره‌ی آگاهی افتاده بود دلش چنان از دست من پُر بود که تاب نیاورد زبان به دهان بگیرد. "برو مثل بچه‌ی آدم درستو بخون تا کار دست خودتو و دیگران ندادی. همینم مونده بود به کارآگاه سین جیم پس بدم." با اینکه یکه خوردم سعی کردم به روی خودم نیاورم. وقتی دخل را تحویل دادم به این هوا که برای رفتن به کلاس عجله دارم راه افتادم برم که اربابم صدایم زد. "کلید عکاسی رو بذار اینجا لازم دارم."

            یکه خورده سرم را برگرداندم تا نگاهش کنم ولی او خودش را به گشتن دنبال عکس یک مشتری در کشو میز مشغول کرده بود. با اینکه علت اینکار را می‌دانستم ولی برای رد گم کردن هم که شده لازم بود از او پرسشی کنم "مگه خودتون کلید ندارین؟" سرش را بلند کرد و با نگاهی که اصلا مهربان نبود گفت "گفتم بذار لازمش دارم." "پس چه جوری فردا در رو باز کنم؟ بی‌آنکه سرش را بلند کند گفت "خودم می‌کنم." زیرلبی گفتم "عکس‌های قادر رو هم ظاهر نکردم. تازه آورده." مصمم گفت "آیه نیامده که امشب حاضر بشه، فردا بکن" دیدم بدعنق‌تر از آن است که بشود باش بیشتر حرف زد. کلیدی را که هرگز به اندازه آنوقت لازمش نداشتم از جیب در آوردم و روی میز، کنار دستش گذاشتم و رفتم بیرون. جلو در اما خشکم زد. تا کلاهِ شاپوی لبه تا داده‌اش را از پشت شیشه‌ی قدی لبنیاتی آنور خیابان دیدم فهمیدم با یک کارآگاه روبرویم. یکدستش را گذاشته بود توی جیب بارانیش و یک شیشه‌ی پپسی کولا در دست دیگرش گرفته بود و قورت قورت سر می‌کشید. نگاهش را میخ کرده بود به در عکاسی سایه. وقتی مرا دید به هوای اینکه شیشه‌ی پپسی را بگذارد روی پیشخوان نگاهش را از من گرداند، ولی من شک نداشتم که خودش است. عین عکس شرلوک هلمز بود که روی کتابش چاپ شده بود. 

            راهی نداشتم جز اینکه مرجان را همانجا که بود رها کنم و مثل هر روز عصر راهم را بکشم و بروم خانه. سر راه مثل هر روز سیگار و نان و قاتُقی بخرم و برای مادرم ببرم. بعد هم کتاب و دفترم را بردارم و به هوای کلاس شبانه بیایم بیرون. هیچ راه دیگری نداشتم. بی‌شک کارآگاه به شکلی تعقیبم می‌کرد. وقتی وارد خانه شدم زن صاحبخانه بی‌صبرانه منتظرم بود تا ماجرای کارآگاه را برایم تعریف کند. هرچند سوء‌ظنی در نگاهش نبود ولی احساس کردم بدش نمی‌آید اگر چیزی از آن دختری که عکسش را دیده بود می‌دانم برایش تعریف کنم. گفتم یکی از مشتری‌های ما بود که با مادرش دعوا کرده و از خانه رفته بیرون. حالا دارند دربه‌در دنبالش می‌گردند. موضوع، خیلی توجهش را جلب نکرد. این بود که بچه‌اش را بغل زد و رفت تو. به ماردم که از همه چی بی‌خبر بود گفتم اگر شب نیامدم نگرانم نشود. اصلا نپرسید چرا. از خانه که در آمدم احساسم این بود که کارآگاه تعقیبم نمی‌کند. اشتباه نمی‌کردم. کار‌آگاه با اطمینان از اینکه من از مرجان خبری ندارم غیبش زده بود. حالا دیگر سه ساعتی از رفتن مرجان از عکاسی گذشته بود. به حمام پوریان که رسیدم با احتیاط وارد شدم. پای میز آقای پوریان، صاحب حمام، وقتی داشتم نمره‌ام را می‌گرفتم نگاهم را به دو صف طویل منتظرانی که در دو سوی راهروی دراز و نمناک نشسته بودند گرداندم و بلافاصله مطمئن شدم که مرجان در میانشان نیست. کمی پابه‌پا شدم تا یکبار دیگر برای اطمینان به راهرو نظر بیاندازم. دلم کمی شور افتاد. به این هوا که چیزی را فراموش کرده‌ام حرفی جویده جویده به آقای پوریان زدم و از حمام آمدم بیرون. چند قدم آنسوتر، نگران، سر چهارراه ایستادم. کجا ممکن بود رفته باشد؟ نمی‌دانستم به کدام سمت باید دنبالش می‌گشتم. با اینکه هوا تاریک بود از همانجا که ایستاده بودم می‌توانستم دور و بر عکاسی را ببینم. چراغ سر در عکاسی هنوز روشن بود. یکباره دلم حسابی شور افتاد. نکند کارآگاه بجای تعقیب من تا خانه، همانجا در لبنیاتی منتظر مرجان ایستاده بود و او را یافته بود؟ خواستم بروم بطرف عکاسی ولی ترسیدم آقای شجاعی اتفاقی بیاید بیرون و مرا ببیند. این بود که به طرف میدان ژاله سلانه‌سلانه راه افتادم. دو تا کوچه پائینتر تصمیم گرفتم برگردم و خیلی از حمام پوریان دور نشوم. هنوز به سر چهارراه نرسیده بودم که دیدمش. با لپ‌های گل‌انداخته از هُرم حمام نمره، و بخاری که آرام از موهای نیم خیسش بر می‌خاست از حمام پوریان در آمد، و تا مرا دید انگار دنیا را به او داده باشند بطرفم دوید و دستم را مثل بچه‌ی گمشده‌ای چسبید. "فکر کردم دیگه هرگز نمی‌بینمت. کجا بودی اینهمه وقت؟" برای اینکه نگرانش نکنم حرفی از کارآگاه نزدم فقط گفتم ناچار شدم سری به خانه بزنم و برگردم. بعد دلشوره‌ایکه چند لحظه‌ای با دیدن او ترکم کرده بود برگشت سراغم. با اینکه این احساس را نداشتم که کسی با یک بارانی تیره و کلاه‌شاپوی لبه تابدار به دنبالمان باشد اما حضور کسی که می‌توانست به نرمش یک گربه بر هّره‌ی بام‌ها راه برود را، سایه به سایه‌مان احساس کردم.

            باید هرچه زودتر از آنجا دور می‌شدیم. با دیدن اولین اتوبوسی که چند قدم آنطرفتر جلو ایستگاه ایستاد دستش را کشیدم و بطرف اتوبوس دویدیم. مسیر اتوبوس برایمان فرق نمی‌کرد. همینقدر که از آنجا دور می‌شد و ما را به طرف بالای شهر می‌برد کافی بود. بالای شهر احساس امنیت بیشتری می‌کردیم. در اتوبوس کتاب و دفترم را در ساک مرجان گذاشتم و گفتم بگذارد تا ساکش را من دست بگیرم. میدان فوزیه اتوبوس را عوض کردیم و تا وقتی نئون‌های رنگین و چشمنواز سینما مولن‌روژ  را ندیدیم از فکر در نیامدیم. من به این فکر می‌کردم که چگونه می‌توانستم مرجان را قانع کنم به خانه برگردد و به این بازی خطرناک ادامه ندهد. تصمیم داشتم در اولین فرصت تمام ماجرا را برایش تعریف کنم. از آمدن بی‌دلیل رشید به دیدن من در عکاسی، تا تحقیقات کارآگاه از ارباب و زن صاحبخانه‌ام. و از همه مهمتر اینکه دیگر جائی برای ماندن نداشت چرا که اربابم کلید عکاسی را از من گرفته بود. او اما به چه فکر می‌کرد، نمی‌دانستم. شاید به برادرش فکر می‌کرد که در همین لحظه پای تلفن نشسته بود و هیچ آرزوئی بزرگتر از شنیدن سلامتی او نداشت. شاید هم به خواستگارش می‌اندیشید که چگونه خبر فرار او از خانه تکانش می‌داد و امیدش را ناامید می‌کرد. و یا حتی به چیزی که در آلبوم برایم نوشته بود، و به واکنش احتمالی من فکر می‌کرد. هرچه بود وقتی اتوبوس جلو سینما مولن‌روژ ایستاد و من دستم را به شانه‌اش زدم تا پیاده شویم انگار از قعر چاهی تاریک بیرون آمده باشد بارها پلک‌هایش را به هم زد تا بخودش بیاید و موقعیتش را درک کند. پیاده‌رو جلو سینما از مشتریانی که پشت گیشه به انتظار آغاز فروش بلیت صف کشیده بودند شلوغ بود. آنقدر دختر و پسر جوان در صف و بیرون از آن، جلوی ویترین‌های برقی و رنگین سینما ولو بودند که حضور ما دوتا جلب توجه هیچکس را نمی‌کرد. در همین چند سال اخیر بالای شهر تهران از هر نظر با پائین شهر تفاوت یافته بود. اگر من و مرجان در همان ساعت جلو سینما سیلوانا در میدان ژاله از اتوبوس پیاده می‌شدیم نگاه همه به طرف ما کشیده می‌شد. و اگر جلو سینما رامسر در خیابان ری می‌بودیم بی‌تردید برای فرار از متلک‌های بچه‌های علاف باید آنجا را بلافاصله ترک می‌کردیم.

            از وقتی سینما مولن‌روژ با آن پرده وسیع سینما اسکوپ و سالن شیک و مدرن با صندلی‌های مخملی سرخ افتتاح شده بود چندین مغازه لوکس و یکی دو رستوران بزرگ هم در حول و حوش آن باز شده بودند. ما هردو گرسنه بودیم و جائی مناسبتر و مطمئن‌تر از رستوران تازه تاسیس پردیس که سر نبش همان خیابان قرار داشت پیدا نمی‌کردیم. با اینکه نگرانی و خستگی از نگاهمان می‌بارید اما سر و وضعمان خوب بود و به رستوران می‌خورد. تا بیایم به او بگویم اگر موافق است برویم در رستوران پردیس شام بخوریم یکباره دستم را کشید و با وحشتی که در نگاهش موج می‌زد گفت "بیا از اینجا بریم" من بی‌اختیار بدنبالش کشیده شدم و برای یک آن تمام مردمی که در صف سینما ایستاده بودند را به شکل مردانی با کلاه‌شاپو و بارانی تیره‌ی یقه بالا زده که زیر چشمی به من و مرجان نگاه می‌کردند دیدم. دست در دست به سرعت بطرف ایستگاه اتوبوس دویدیم و اتوبوسی را که در همان لحظه می‌خواست راه بیافتد گرفتیم. اتوبوس به سمت شمیران می‌رفت و ما پس از یکی دو ایستگاه آنقدر آرامش پیدا کردیم که بتوانیم با هم حرف بزنیم. وقتی من از ده‌ها مرد کلاه‌شاپوئی که در صف سینما ایستاده بودند حرف زدم مرجان همان‌ها را بشکل پسرانی دیده بود که کفش کتانی یک شکل بپا داشتند و سرانگست تمامی کفش‌هایشان سوراخ بود. بی‌هدف در ایستگاه بعدی پیاده شدیم. با دو تصویر مالیخولیائی متفاوت در ذهنمان به اولین رستورانی که جلومان سبز شد وارد شدیم. یک چلوکبابی کوچک بود که مثل عکاسی سایه چند پله از خیابان پائین‌تر قرار داشت. یک لحظه هردو با هم آرزو کردیم که کاش بجای چند پله چندین هزار پله از خیابان فاصله می‌گرفتیم! وقتی در قسمت خانوادگی چلوکبابی که با پاروانی از باقی سالن جدا شده بود نشستیم هیچکدام  نمی‌دانستیم که در توری قرار داریم که چهارگوشه‌اش به چهار نقطه مختلف تهران وصل است؛ عکاسی سایه در شهناز، کلاس شبانه‌ی حکمت در آب سردار، منزل قادر در تیردوقلو، و همین چلوکبابی خیام، جائی در کمرکش جاده قدیم شمیران.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (یک)(دو)(سه)(چهار)(پنج)(شش)(هفت)(هشت)(نُه)(ده)(یازده)(دوازده)(سیزده)(چهارده)(پانزده)(شانزده)(هفده)(هژده)(نوزده)(بیست)(بیست‌و‌یک)]

Posted by reza at March 1, 2007 08:02 PM
مطالب مرتبط
Comments

nice story! please write the rest here faster :) and why is it so complicated to write a comment for you ?! name , email and security code? I almost decided not to write anything

Posted by: who cares! at March 1, 2007 09:20 PM
Post a comment









Remember personal info?