[جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده) (نوزده) (بیست)]
زندان قصر شش بند داشت که مثل خیابانهائی که از یک میدانچهی ششگوش، منشعب بشوند از دفتر نگهبانی که در مرکز قرار داشت شروع، و به شش جهت کشیده میشدند.
بزرگترین و بیدر و پیکرترین آنها، بند سه بود که بندِ موقت (یا گاهی زندان موقت) نامیده میشد. ظرفیت رسمی بندِ موقت چهارصد نفر بود اما گاهی نزدیک به هزار نفر زندانی در آن میریختند. از بس در طول سالها اتاق و سلول و راهرو تازه ساخته به بند سه اضافه کرده بودند دیگر بند از قوارهی سابقش افتاده بود. هر بخش تازه از این بند هم در طی سالها نام خود را یافته بود مثل "بخش شیره کشخانه" که به دالان تاریک و درازی اطلاق میشد که به موازات بند سه در حیاط ساخته شده بود و معتادین تازه وارد را دستکم برای دو سه هفته در آن میریختند. یا "بخش قرنطینه" که دو اتاق بزرگ رودررو بود که با نزدیک به هفتاد تخت فلزیِ چهار طبقه، جنب نگهبانی قرار داشت. ساختمانِ اصلی بند، که قدمتی پنجاه ساله داشت، شامل راهروئی بلند بود با دو گونه سلول در دو سوی آن؛ سمت راست، سلولهائی که یک پله از راهرو گود افتاده بودند و بیش از پنجاه نفر ظرفیت نداشتند، و اتاقهای مقابل که وسعت زیادی داشتند و گاهی در هرکدام سی نفر کنار هم روی زمین دراز میکشیدند. سلولهای کوچک به دلیل محفوظ بودن و دور از چشم مامورین قرار داشتن مناسبترین محل محسوب میشدند که تنها زندانیان پولدار قادر به پرداخت سرقفلی آن بودند. هر روز چیزی نزدیک به صد نفر بازداشتی را که به اتهامهای ساده و گاهی سنگین در گوشه و کنار تهران دستگیر میشدند به بند موقت میآوردند و همان حدود هم با سپردن ضمانت یا گرفتن رضایت از شاکی خصوصیشان، پس از یکی دو روز، و گاهی یکی دو ماه، آزاد میشدند. تعداد اندکی از زندانیان هم که محکومیت قطعی میگرفتند بسته به میزان حبسشان به بندهای دیگر زندان انتقال مییافتند. بندرت هم پیش میآمد که متهمی برای مدتی طولانی، حتی برای بیش از یکسال در بند موقت میماند بیآنکه تکلیفش معین شده باشد. آقا یحیی خوش اقبال یکی از آنها بود. مضروبی که در قمارخانهی آقا یحیی چاقو خورده بود پس از یکماه بیهوشی در بیمارستان سوانح، بیآنکه بتواند واقعیت ماجرا را بر زبان بیاورد در گذشته بود، و ضارب همچنان ناپدید بود. بازپرس، در حکم بازداشت آقا یحیی نوشته بود که تا دستگیری دومین متهم به ضرب باید در بازداشت باشد و پروندهی او را به بایگانی موقت سپرده بود.
آقا یحیی دو ماه پس از دستگیری، وقتی مطمئن شد که این بلاتکلیفی به این زودیها پایان نخواهد یافت تصمیم گرفت به زندگی تازهاش سامان ببخشد. اولین کاری که کرد این بود که سر قفلی بهترین سلولبند را یکجا به کاک قدرت، زندانی سابقهدار بند، پرداخت کرد و همراه با چهار نوچهی تازهاش که در زندان به او پیوسته بودند در آنجا ساکن شد. با شُل کردن سر کیسه، و پخش چندین اسکناس صد تومانی بین چهار تا پاسبان پُست، چهار تا چاقوی ضامندار تهیه کرد که هر کدام را در محلی جاسازی کرد؛ یکی را در یکی از مستراحها، دومی را پای تنها درختی که در حیاط بند بود، سومی را در پاشنهی در سلول خودش، و آخری را بیرون از بند در خود محوطهی نگهبانی که زیر هشت نامیده میشد. قدم بعدیاش راه اندازیِ قمارخانهی تعطیل شدهاش در بیرون بود. آقا یحیی که بر خلاف اکثر زندانیان که از بیکسی کمتر ملاقاتی داشتند در هر نوبت چندین ملاقاتی داشت، به رستمخان (عاقل ِ مردی با ریش دو شاخ) فرمان داد ادارهی قهوهخانهاش را در سنگلج به یکی از شاگردانش بسپارد و خودش قمارخانهی پامنار را راهاندازی کند. آقا یحیی پیش از اینکه ورود و توزیع مواد مخدر در زندان را از چنگ چند زندانی و مامور خردهپا در بیاورد، و پخش انحصاری آنرا بعهده بگیرد یک گام خطرناک اما ضروری دیگر را باید برمیداشت، و آنهم گرفتن نَسق ِ مدعیانش، چه در میان زندانیان و چه در میان مامورین زندان بود. قرعهی فال به نام بلوچ، سلمانی ِ بند افتاد. بلوچ که سه سال پیش به جرم حمل مواد مخدر در مرز افغانستان دستگیر و به حبس ابد محکوم شده بود با اجازهی سرگرد شهری، رئیس زندان موقت، به جای انتقال به بند یک که بند زندانیان سنگین بود در بند سه نگاه داشته شد تا به شغل سلمانی که از دو سال پیش به او واگذار شده بود ادامه دهد. بلوچ بساط مختصرش را که بیش از یک صندلی پایه بلند و یک آینه نیمقد دیواری نبود تهِ راهرو بند، جائیکه تو رفتگی کوچکی در دیوار وجود داشت علم کرده بود. با اینکه دو سوم در آمد روزانهاش را رسما بعنوان باج به پاسبانهای پُست میداد باز هم درآمدش بقدری بود که نمیشد باور کرد مقامات زندان چنین امکانی را بیدلیل به او داده باشند. زندانیانی که مدتی طولانیتر از معمول در بند موقت میماندند معتقد میشدند که نباید در حضور او حرفهای پنهانی زد. برای زندانیان ناآشنا و از گرد راه رسیده، اما، تکیه کردن به دیوار راهرو و در انتظار نوبت تراشیدن ریش و کوتاه کردن مو نشستن، و با همبندان از این در و آندر حرف زدن بهترین راه وقتکشی محسوب میشد (داشتن تیغ سلمانی برای زندانیان ممنوع بود). در میان همین درد دلها گاهی رازهائی گفته میشد که به حق به درد خبرچینی به زیر هشت میخورد.
بلوچ با اینکه آدمی سربزیر بود و در تمام روز جز به تراشیدن سر و روی زندانیان (و گاهی هم البته پاسبانهای پُست) به کار دیگری نمیپرداخت اما هیکل درشت و بخصوص بر و بازوی ورزیدهاش نشان میداد که بیرون از زندان خیلی هم آدم بیسروصدا و آرامی نبوده است. همین ویژگی موجب شده بود که حتی بعضی از زندانیان شّر و مردم آزار که بیدلیل به پر و پای دیگران میپیچیدند جرات سر بسر گذاشتن با او را نداشته باشند. بلوچ زمستان و تابستان با یک پیراهن نازک چسبان که برجستگی سینه و بازوانش را نمایانتر میکرد راه میرفت. آقا یحیی بهانه را راحت به دست آورد. یکروز عصر در حالیکه مثل همیشه برای راحتی، شلوار کُردی گشادش را پوشیده بود و یک دستمال ابریشمی یزدی که به بلندی یک شال بود را دور مُچ دست راستش پیچیده بود، از مقابل بساط بلوچ رد شد و بیآنکه برای گرفتن نوبت اشارهای به او بکند آمد کنار یک زندانی که در تهِ راهرو چمباتمه زده بود نشست. نگاهش به زندانی ولی حواسش به بلوچ بود که داشت ریش کسی را اصلاح میکرد. بلوچ وقتی کارش تمام شد زندانی دیگری را که در راهرو منتظر نوبت بود صدا زد. آقا یحیی یکباره با صدای بلند که همه بشنوند خطاب به بلوچ گفت: مگه نوبت سرت نمیشه، پشت کوهی!؟
بلوچ که از برخورد او یکه خورده بود بیآنکه تیغ ریشتراشی را زمین بگذارد یک قدم به سمت آقا یحیی برداشت و با لهجهی خاص خودش گفت "کی بود دهانش گوزید؟!" آقا یحیی که همین را میخواست مثل فنر از جا پرید و در فاصله دو قدمی او ایستاد و خیره به او با دستمال پیچیده دور مچش ور رفت. زندانیها بیصدا و با فاصله به تماشا صف کشیدند. هیکل ورزیده و خوشتراش بلوچ با تیغ ریشتراشی برهنهایکه در دست داشت در دل همه جز حریفش ترس و نگرانی میریخت. آقا یحیی که در شلوار کُردیاش کوتاهتر و خپلهتر مینمود ناغافل به جلو جهید و با یک ضربت ناگهانی پا، تیغ را از دست بلوچ به کف راهرو پرتاب کرد. زندانیها انگار به تماشای فیلمی نشسته باشند ناخودآگاه کف زدند. بلوچ وقتی از غافلگیری در آمد به چابکی دست به جیب برد و پنجه بّکساش را بیرون کشید. آقا یحیی هم در پاسخ با حرکتی ظریف دستمال ابریشمی را از دور پنجهاش باز کرد و تیغهی ضامنداری را که در دست گوشتالویش به یک قلمتراش کوچک میماند نشان داد. دو حریف منتظر فرصت در دو قدمی یکدیگر برای لحظاتی دراز بیحرکت ایستادند. اولین قدم را بلوچ برداشت. پنجه بُکسی را که در دست راست داشت با سرعت بیش از ده بار از این دست به آن دست کرد و وقتی مطمئن شد چشم آقا یحیی ردِ آنرا گم کرده است با دست چپ ضربهای ناغافل بر کتف او فرود آورد و به عقب جهید. از جای برخورد پنجهبکس چهار لکه خون از چهار سوراخ پیراهن آقا یحیی بیرون زد. حالا نوبت آقا یحیی بود که چشمهاش را نشان دهد. آقا یحیی با جهشی نامنتظر خودش را به او رساند اما بجای فرود آوردن ضامندار که در دست راستش بود ضربهای سنگین با کف دست چپش بر پیشانی بلوچ زد. پیش از اینکه بلوچ تعادلش را باز یابد آقا یحیی با دو کف گُرگی ِ دیگر او را به سه کنجی ِ بند کشید؛ جائیکه رفیق و نارفیق از این سر تا آن سر تهران میدانست خلاصی از آن برای چربدستترین چاقوکشها غیر ممکن است. شِگردِ آقا یحیی، وقتی در قمارخانهاش با کسی درگیر میشد، همواره همین بود. حریفش را به سه کنجی میکشید و نه یک ضربه، نه دو ضربه، که با سرعت یک ماشین بُرش، هزار ضربه در ثانیه به فرق سر تا قوزک زانویش فرود میآورد. هربار که دستش بالا میرفت تیغهی ضامندارش در هوا برق میزد و وقتی فرود میآمد زخمی دراز و خونین بر پیشانی، گردن، شانه، بازو، سینه، شکم و کمر موجودی که در تله افتاده بود میانداخت که عمق هیچکدامشان از خراشی که یک سلمانی ناشی بر صورت یک مشتری میانداخت عمیقتر نبود. حریفِ غرقه در خون و وحشت، از راهی که آقا یحیی آگاهانه برایش باز میگذاشت میگریخت و وقتی در خیابان نفسی به آسودگی میکشید تازه در مییافت که با این زخمهای سطحی حتی نمیتواند ادعا کند که در یک چاقوکشی ِ جدی با آقا یحیی درگیر بوده است چه برسد به اینکه برود کلانتری شکایت کند!
بلوچ حالا در همین تله گیر کرده بود. وقتی پشتش به دیوار رسید و تعادلش را بازیافت توانست ضربهای کاریتر اینإبار بر گردهی چپ آقا یحیی فرود بیاورد. آقا یحیی اما سوزش خونبار زخم تازه را اصلا احساس نکرد چرا که حریف را در وضعیتی قرار داده بود که کارش را تمام شده میدید. با اینکه صدای خشک و فولادین باز شدن در سنگین بند، و فریاد ناسزاگونهی پاسبان پُست توجه تماشاگران بازی را از بازیگران بریده بود اما آقا یحیی نه صدا میشنید و نه کسی را جز حریفِ در تله افتادهاش میدید. دست راستش که نُک چاقوی ضامندار، تنها به اندازه یک بند انگشت از آن بیرون بود مثل پّره آسیاب میگردید و پرچَکهای خون را به سر و صورت حریف میپاشید. پاسبان پُست که مثل سایر زندانیان زبانش بند آمده بود تا پایان نمایش و فرار سراسیمهی بلوچ به سمت در نگهبانی، بیحرکت به تماشا ایستاد و تازه پس از رسیدن بلوچ به انتهای بند بود که از بُهت در آمد. آقا یحیی که کارش را کرده بود سعی کرد با پیچاندن دستمال ابریشمی به دور مُچ، چاقوی ضامندار را از دید پاسبان پنهان کند اما پاسبان با جهشی به جلو فریاد زد: بده اون چاقو رو ببینم.
هنوز حرفش تمام نشده بود که با یورش آقا یحیی عقب نشست. آقا یحیی که خون کتفش را پوشانده بود با نعرهای که چندین برابر فریاد پاسبان هیبت داشت گفت "پاتو جلو بذاری نعشتو همینجا میندازم" پاسبان که سخت جا خورده بود به این بهانه که در را برای بلوچ باز کند به طرف تهِ بند دوید و او را که خونین و نیمه جان به دیوار تکیه کرده بود با خود از بند بیرون برد. زندانیها مبهوت به آقا یحیی که سلانه سلانه به طرف سلولش میرفت نگاه میکردند و نگران آنچه داشت پیش میآمد بودند. تازه پای آقا یحیی به سلولش رسیده بود که در ِ بند، اینبار با سروصدای بیشتری باز شد. آقا یحیی از سلول در آمد و در حالیکه دستمال ابریشمی را دور مچش تاب میداد منتظر ایستاد تا سرگرد شهری که یک استوار و دو پاسبان باتون به دست به دنبالش بودند به صدارَس او برسند. آنگاه انگار بخواهد گُرگی را از رمه برماند با فریادی که بند را لرزاند جهشی به جلو کرد و در حالیکه تیغه چاقو را از لای دستمال ابریشمی به نمایش میگذاشت غرید "تف به گور پدر هرچی نشونداره!" سرگرد شهری که در تمام طول سالهای خدمتش در زندانهای مختلف و رودرروئی مستقیمش با لاتها و چاقوکشهای اسم و رسمدار، هرگز با چنین جانوری روبرو نشده بود آمد دهان به تهدید باز کند که آقا یحیی مهلتش نداد و با جِست دیگری، در یک قدمیاش ایستاد و چاقو را با ظرافت حرکت دست یک نقاش که قلم مویش را بر کرباس بکشد خطوطی متنافر در هوا رسم کرد و این فرصت را به استوار و پاسبانها داد تا با عجله و دستپاچگی سرگرد را دوره کنند و با همان سرعتی که آمده بودند به زیر هشت برگردند.
زندانیها که ته راهرو، در هم فشرده و ناباور، چشم به صحنه دوخته بودند جرات عادیترین حرکت از آنها سلب شده بود. بسیاری از تازهواردترها در این وحشت بودند که مبادا به جرم دیدن این صحنه تنبیه و شکنجه شوند! هیچکدام، نه پلیس و نه زندانی، به اندازهی آقا یحیی خیالش آسوده نبود. طرحش را طبق برنامه انجام داده بود و آماده بود پای لرزش هم بنشیند. گامهای بعدی را هم پیش بینی کرده بود. وقتی مطمئن شد که میخاش را، هم برای زندانیان، و هم برای زندانبانان کوبیده است آرام گرفت و به سلولش بازگشت. تنها کسی از زندانیان که منطق کار او را درک کرده بود پا پیش گذاشت تا در فیصله دادن به کار سهیم شود. کاک قدرت، ساکن قبلی سلول آقا یحیی، که به اتهام رهبری یک درگیری وسیع ایلی که به کشته شدن چندین تن از دو طرف انجامیده بود برای سومین سال در بلاتکیفی به سر میبرد، هرچند پا به سن داشت و پَرَش در این سالهای بندی غربت ریخته بود اما هیبت ایلیاش را در نگاه نافذش همچنان حفظ کرده بود. وقتی کاک قدرت با نگاه نگرانش اجازهی ورود خواست، آقا یحیی به احترام او از جا برخاست و او را بدرون برد. هیچکس از زندانیان ندید که در چند لحظهایکه کاک قدرت در سلول ماند چه میان آندو گذشت. آقا یحیی لحظهای به چشمان نافذ کاک قدرت که دستش را برای گرفتن چاقوی ضامندار دراز کرده بود خیره نگاه کرد و وقتی در عمق چشمانش دریافت که کاک قدرت نقشش را بدرستی میشناسد بدون کمترین مجادله دستمال ابریشمی بلند را از دور دستش باز کرد و چاقو را در کف دست کار کردهی او گذاشت. کاک قدرت با قدمهای شمرده به طرف نگهبانی رفت. پاسبانی که زیر هشت، پشت در ایستاده بود و از سوراخی بند را زیر نظر داشت در را به روی کاک قدرت باز کرد و او را به نگهبانی راه داد. کاک قدرت در اتاق سرگرد شهری، تا وقتی قول نگرفت که چوب و فلکی در کار نباشد چاقوی ضامندار را که در لیفهی شلوارش پنهان کرده بود روی میز سرگرد نگذاشت. سرگرد که غرور خدشهدار شدهاش را با فحشهای آبداری که بر زبان میآورد ترمیم میکرد به پاگونش قسم میخورد که روزی چنان پاپوشی برای آقا یحیی بدوزد که آرزوی آزادی را به گور ببرد. با اینهمه بر سر قول و قرارش با کاک قدرت ایستاد. چند دقیقهای از بازگشت کاک قدرت به بند نگذشته بود که یک استوار و دو گروهبان با سینهی سپر کرده در حالیکه با مشت و لگد زندانیان را از سر راه خود دور میکردند تا دم سلول آقا یحیی آمدند. آقا یحیی با شانههای خونین اما با سری افراشته از سلول در آمد و مطیع و سر براه، در میان آنان قرار گرفت تا او را به بند مجرد ببرند.
بند مجرد از سلولهای تازه سازی تشکیل میشد که بتازگی به بند سه اضافه شده بود؛ ده سلول کوچک یک در دو متر، تاریک و نمور و کثیف و بویناک که در محل سابق ملاقات ساخته شده و مختص تنبیه زندانیان زندان موقت بود (محل ملاقات فعلی سالنی بزرگ بود که امکانات امنیتی فراوانتری داشت). با خروج مامورین به همراه آقا یحیی از بند، زندانیان که داشتند نفسی به آسودگی میکشیدند هنوز پراکنده نشده بودند که در ِ زیر هشت باز شد و بلوچ با سری افکنده و چند نوار چسب طبی که به پیشانی و دماغ و بازو و سر و سینه ستبرش چسبیده بود، از بهداری بازگشت و به شایعاتی که در مورد زیرعمل جراحی بودن و یا حتی مرگ او داشت قدرت میگرفت پایان داد. زندانیها بیاختیار، یکدست و مرتب کفِ بلندی زدند و معلوم نبود این ابراز احساسات به خاطر بلوچ بود که پس از آن ضربههای خونبار سُر و مُر گنده باز گشته بود، یا به خاطر مهارتِ آقا یحیی در چاقو کشی بدون تلفات!
□□□
[جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده) (نوزده) (بیست)]