[جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده) (نوزده)]
او که به جرم سادهی چاقوکشی در قمارخانهی خودش در پامنار دستگیر شده بود و گمان نمیکرد بیش از چند روزی در بند موقت زندان قصر مهمان باشد پایش چنان گیر کرد که امید رهائی را دستکم برای سالیان سال از دست داد. چاقوکشی با جرزنی یکی از قماربازها شروع، و با دریده شدن شکمش توسط حریف پایان یافته بود. زننده از مهلکه گریخته بود و آنکه پایش در تله مانده بود آقا یحیی بود که به حمایت از او وارد دعوا شده بود. بازپرس شعبه یک اداره آگاهی تهران، نه ضمانت و نه وثیقهی مالی را پذیرفته بود و آقا یحیی را با یک قرار بازداشت تا دستگیری ضارب، و یا به هوش آمدن مضروب، روانه زندان موقت قصر کرده بود. مضروب با اینکه دو عمل جراحی روی کبد و طحالش انجام داده بودند هنوز از مرگ نجسته بود و در حالت کُما در بیمارستان سوانح بستری بود. ضارب هم آب شده بود و رفته بود توی زمین. این بود که پس از دو سه ماه انتظار بچههای آقا یحیی- که عمو یحیی صدایش میزدند- به حال خودشان رها شدند. آنهائی که قرار بود آیندهای داشته باشند دستشان به شاگردی در تعمیرگاه ماشین، یا پادوئی برای کاسبکارهای کوچک بند شد. اما آنهائی که چشمانداز فردایشان هم مثل امروزشان سیاه بود در دنیای آقا یحیی- گیرم بدون او- باقی ماندند. □ با افتادن آخرین برگ زرد چنار مقابل عکاسی سایه که با سوز برفی که از شمیرانات میآمد همزمان بود رشید، پیچیده در کلاه و شال گردنی پشمی سر زده به دیدار من آمد. با اینکه سر و وضعش نونوار بود اما همان کفش کتانی را به پا داشت که نُک انگشتش سوراخ بود. برخلاف چند روز گذشته سرم بدجوری شلوغ بود. دو مشتری منتظر بودند تا عکسشان را بیاندازم و دو سه نفر دیگر آمده بودند تا عکسهایشان را ببرند. دستکم دو حلقه از عکسهای دیروز قادر نیمساعتی بود که در تشتک شستشو توی آب قرار داشت که فرصت نمیکردم درشان بیاورم. سلام رشید را جواب دادم و به مشتریها رسیدم. با اینکه مشغول کارم بودم حواسم به او بود. اول کلاه و شال گردن و کاپشن نسبتا نواش را در آورد و روی دسته یکی از مبلها گذاشت. بعد از لای در نگاهی به تاریکخانه انداخت. لابد میخواست عکس مرجان را دید بزند. اما کور خوانده بود. من مدتها بود عکس را برداشته بودم و آقای شجاعی قابش را برای عکس دیگری مصرف کرده بود. بعد آمد نشست و سیگاری گیراند. چشمم به مچ دستش افتاد که یک مچبند آنرا پوشانده بود. نه، انگار مچبند نبود. باند بود. درست همان مچی که لغت مرجان را رویش خالکوبی کرده بود حالا باندپیچی بود. لابد میخواست از من پنهانش کند. تا سرم خلوت شود باندازه کافی وقت داشتم تا به نحوه برخوردم با او بیندیشم. چگونه باید با او برخورد میکردم؟ مستقیم و بیپرده. با اشاره به باند مچش پرسیدم: "خدا بد نده! در رفته؟" خندید و گفت: نه بابا، زخم شده. - زخم؟ زخم چی؟ به جای جواب قدمی بطرف تاریکخانه برداشت و با نیم نگاهی به درون اتاق پرسید: "عکس بچه محل مارو ورداشتی؟" مهلتش ندادم و گفتم: حرف تو حرف نیار، گفتم زخم چی؟ او هم مهلتم نداد "آخه به هم ربط داره، داداش!" دیدم حریف زبلتر از اینهاست. آمد جلو و باند دستش را باز کرد. دو سه تاولِ کورک مانند، کنار هم درست همانجا که قبلا خالکوبی بود دیده میشد. دو سه نقطهی آبی باقی مانده از خالکوبی هنوز روی تاولها وجود داشت. رشید آخرین پک را به سیگارش زد و در حالیکه ته سیگار را خاموش میکرد گفت: با آتیش سیگار سوزوندمش. - چی رو؟ - اسمشو اینجا خالکوبی کرده بودم. چنان کنجکاو شدم که عکسهای قادر را که هنوز در آب بود بکلی فراموش کردم. از نگاه تشنه و دهان بازماندهام فهمید که مشتاق بیشتر شنیدم. چند ماهی میشد که کمترین خبری از مرجان نداشتم. راستش تقریبا فراموشش کرده بودم. هرچند با بازگشت مادرم به خانه زندگیم به روال عادی افتاده بود اما ادامه ی تحصیل شبانه و مشغلههای ذهنی گوناگونی که از در و دیوار برایم میبارید جائی برای حفظ تصویر مرجان، که روزبروز بیشتر رنگ میباخت، در ذهنم باقی نمیگذاشت. رشید که نگاهش به چشم پرسان و دهان باز من بود سیگار دیگری گیراند و گفت: "خال رو خود مرجان روی مچ دستم کوبیده بود. یه روز که برای حاجیه خانم خرید کرده بودم و برده بودم خونهشون، حاجیه خانم یک دونه سیب درشت به من و یکی هم به مرجان داد و من رفتم کنار مرجان روی پلکون ایوون خونهشون نشستم تا سیبم رو بخورم. شاید دوازده سالم هم نشده بود. مرجان داشت تمرین گلدوزی میکرد. جعبه سوزننخ کوچک و قشنگش کنار دستش بود و عکس یک مرغابی رو روی یک دستمال سفید کپیه کرده بود و داشت با نخهای براق رنگی، روشو میدوخت. وقتی آمدم به دستمال دست بزنم گفت مواظب باش سوزن به دستت نره. گفتم من که از سوزن نمیترسم. جوالدوزم به دستم بره دردم نمیآره. خندید و باور نکرد. سوزن رو از دستش گرفتم و نک تیزش رو فرو کردم توی پوست مچ دستم. به جای من مرجان جیغ کوتاهی کشید و بعد که دید من دارم میخندم گفت بیا پس روی دستت گلدوزی کنم. گفتم بکن. اول میخواست عکس یک غاز رو بکشه. گفتم به جای غاز عکس خودت رو بکش. خندید و گفت عکس خودمو که نمیتونم بکشم اما اسممو میتوانم بنویسم. گفتم بنویس. اول با مداد اسمش را روی مچم نوشت، و بعد من یک قطره جوهر آبی رویش ریختم و گفتم بیا بدوز! با نگاهش پرسید واقعا حاضرم. من هم با نگاهم گفتم بیتردید. بعد سوزن رو ورداشت و روی اسمش که زیر لکه جوهر بسختی دیده میشد فرو کرد. هی فرو کرد در آورد. هی فرو کرد در آورد. با اینکه تیزیِ جوهر، سوزش دستمو زیاد کرده بود اما سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم. وقتی مخلوطی از خون و جوهر مچ دستم را پوشوند مرجان به وحشت افتاد و با همون دستمال گلدوزیش دستمو پاک کرد. نقش اسمش اما پاک نشد. همه ی این سالها. تا همین دیشب که خودم با آتیش سیگار سوزوندمش." باز هم از آن برق همیشگی در چشمانش خبری نبود. اگر در این حالت از او عکس میانداختم رشید دیگری میشد با نگاه و قلب دیگری. رشید انگار سنگینی نگاه مرا روی صورتش احساس کرده باشد خاکستر سیگارش را توی زیر سیگاری تکاند، پُک عمیقی به آن زد و به جای ادامه حرفش پرسید: "از قادر خبر داری؟" "چطور مگه؟" "همینجوری!" "آره دیروز عصر اینجا بود." دوباره نگاه پرسانم را به او دوختم تا بداند هنوز مشتاق شنیدن علت سوزاندن خالِ دست، و آمدنش پیش من هستم. تا به حرفش بیاورم گفتم: "خب، داشتی میگفتی؟" ولی آنچه او پس از آن به من گفت آشکارا دروغ بود. من این را از برقی که به نگاهش باز گشته بود فهمیدم، هرچند تا سه چهار ساعت پس از رفتن او واقعیت اصلی را درنیافتم. واقعیت این بود که او میخواست بداند آیا من از مرجان خبری دارم یا نه. خبری نه از گذشته که از همین دیروز عصر به بعد. دیروز عصر پس از یک مشاجرهی کوتاه با مادرش، مرجان ساک کوچکی برداشت و راه افتاد. حاجیه خانم که وسط خشم متوجه حرکت دخترش شده بود پرسید کجا دارد میرود. "میرم منزل نیّره، شب هم میمونم. فردا درس ندارم." حاجیه خانم پرسید: "از آقاداشی اجازه گرفتی؟" "سر راه میروم دفتر، اجازه میگیرم." "لازم نکرده، از همینجا تلفن بزن شاید اجازه نده." مرجان چنان بیتوجه اتاق را ترک کرد که نیمی از حرف مادرش را نشنید. حاجیه خانم گوشی را برداشت تا به اکبر آقا خبر بدهد. بعد پشیمان شد. دلش نیامد تا رسیدن مرجان به دفتر کارگاه، تن پسرش را بلرزاند. اما یک ساعت بعد وقتی خبری از پسرش نشد به او زنگ زد و تازه متوجه شد که مرجان اصلا به دفتر مراجعه نکرده است. بیش از حاجیه خانم، اکبر آقا نگران و دستپاچه شد. نه نیّره و نه مهتاب، خواهرهای مرجان، هیچکدام خبری از او نداشتند و هر دو قول دادند بمحض رسیدن مرجان به خانههایشان به اکبر آقا زنگ بزنند. اکبر آقا تا غروب، بیش از ده بار دیگر زنگ زد اما از مرجان خبری نبود. بحث و تشنج از دو هفته پیش در خانه راه افتاده بود. حاجیه خانم که آرزو داشت دامادیِ تنها پسرش را ببیند وقتی فهمید اکبر آقا به دختر یکی از منسوبینش بینظر نیست چون میدانست علت پا پیش نگذاشتنش وجود مرجان است که هنوز به خانهی بخت نرفته، یکبند پاپی ِ دخترک شد که اینقدر به بهانههای واهی خواستگارانش را دست به سر نکند. بویژه این آخری، آقا فریبرز را که پسر عموی ناتنیاش بود و در بازار کازرون کسب و کار پر رونقی داشت. بحث موقعی بالا گرفت که آقا فریبرز به بهانهی صلهی رحم سری به خانه آنها زد و یک دل نه صد دل عاشق مرجان شد. در همین یک هفتهای که از بازگشت او به کازرون میگذشت دستکم روزی دو بار خودش و مادرش به بهانههای مختلف از کازرون به حاجیه خانم و اکبر آقا زنگ زده بودند. شب پیش از آن، حاجیه خانم آگاهانه جلو اکبر آقا مرجان را زیر فشار گذاشته بود تا جواب مساعدی بگیرد. اکبر آقا که خودش موافق نظر مادرش بود، اما حرفی نزد چون دلش نمیخواست به نظر برسد برای باز کردن راه ازدواج خودش تلاش میکند. مرجان از سکوت آقاداشی استفاده کرد و به بهانهی درس خواندن بیآنکه جواب مادرش را بدهد اتاق را ترک کرد. در اتاق اما برایش مسلم بود که نمیتواند به این راحتیها از زیر این فشار در برود. کمترین علاقهای به پسر عمو، و خواستگارهای قبلیش احساس نمیکرد و با اینکه آرزوی رفت و آمد با پسران را داشت به تنها چیزی که فکر نمیکرد ازدواج بود. تصور اینکه یک زندگی مشابه مهتاب و نیّره را در پیش بگیرد برایش غیر قابل باور بود. گرچه این آینده را برای خودش اجتنابناپذیر میدید ولی امیدوار بود تا حد ممکن آغاز آنرا به تعویق بیاندازد. اتفاقا در مخالفتش با ازدواج فقط هم بر همین نکته پا میفشرد؛ اینکه هنوز خودش را بچه میداند و آمادگی زندگی مشترک با یک مرد را ندارد. ریزگی و ظرافتش کمک میکرد تا حرفش خیلی بیمعنا جلوه نکند. وقتی آفتاب غروب کرد و هنوز از مرجان خبری نرسید اکبر آقا که آشفتگی از چهرهاش میبارید پیشکار کارگاهش را صدا کرد و از او خواست برود مش خلیل را بیابد شاید او کمکی از دستش بربیاید. اکبر آقا سختش بود به صراحت به پیشکارش بگوید که حدس میزند رشید در فرار مرجان نقش داشته باشد. پیشکار که از زمان حاجی کازرونی در کارگاه کار میکرد نه تنها مش خلیل و رشید را خوب میشناخت بلکه از حساسیت منفی اربابش به رشید و علت این حساسیت هم آگاه بود. این بود که تا دفتر را ترک کرد تاکسی گرفت و رفت میدان کهنه فروشانِ دروازه قزوین، و مش خلیل را که با دو سه دست کت و شلوار نیمدار روی شانه، منتظر مشتری ایستاده بود پیدا کرد. بیآنکه از مرجان حرفی بزند جلوه داد که اتفاقی گذارش به این حدود افتاده و خواسته است احوالی از او بگیرد. وقتی از رشید پرسید پیرمرد با دلخوری گفت که اگر او خبری از رشید دارد خودش هم دارد! "یعنی اصلا نمیدونی کجاس؟" مش خلیل که رگهای از شک در نگاهش پیدا شده بود گفت: چرا نمیدونم کجاس؟ همین دور و برها ول میگرده. "منظورم اینه که دیشب خونه بود؟" و بلافاصله برای اینکه شک پیرمرد را بیشتر نکند گفت: "آخه یک کاری براش سراغ دارم." پیرمرد که بوضوح حرفش را باور نکرده بود گفت: "گاهی شبا میآد، گاهی شبا نمیآد. دیشبو یادم نیس. شاید هم خواب بودم اومده باشه." پیشکار موضوع را عوض کرد و کمی از ولایت و همسر دور افتادهاش پرسید و وقتی میخواست ترکش کند یک اسکناس ده تومانی در جیب کتش گذاشت و گفت به رشید بگوید کار خوبی برایش سراغ دارد و فردا در کارگاه منتظرش خواهد بود. پیرمرد که علت این پرمحبتی پیشکار را در نیافته بود تا آمدن رشید به خانه بیدار ماند. رشید اما به صرافت دریافت که این دعوت باید ربطی به مرجان داشته باشد. از یکسو کمی نگران شد اما از سوی دیگر امیدی در دلش جوانه زد که مبادا خبری خوش منتظرش باشد. برای اینکه دست به هیچ ریسکی نزده باشد تصمیم گرفت پیش از رفتن به کارگاه از شر خالکوبی روی مچ دستش خلاص شود. (او در تمام مدتی که در کارگاه بود به اشکال مختلف این خال را از اکبر آقا و پیشکارش پنهان کرده بود.) پیش از اینکه به رختخواب برود سیگاری گیراند و وقتی آتش گل انداخت بیمحابا آنرا به مچ دستش چسباند. بوی گوشت سوخته و سوزش دردناک آنرا به راحتی تحمل کرد و نام مرجان را بر پوست دستش سوزاند. صبح اول وقت در حالیکه سر و وضعش را کمی مرتبتر از همیشه کرده بود به کارگاه رفت. اکبر آقا، نگران و خوابزده اولین کسی بود که او را از پشت شیشهی دفتر دید. و بلافاصله مطمئن شد که رشید نمیتوانست خبری از مرجان داشته باشد وگرنه جرات نمیکرد به این راحتی در آنجا آفتابی شود. با اینهمه پیش از اینکه برای گرفتن کمک به اداره آگاهی زنگ بزند ترجیح داد تا پایان ملاقات پیشکارش با رشید دندان روی جگر بگذارد. پیشکار که در محوطهی سرپوشیده کارگاه مشغول کار بود با دیدن رشید که به حیاط وارد شد کارش را رها کرد و به گرمی با او دست داد. بعد او را به اتاق کوچکی که دفتر و دستکش در آن قرار داشت برد و بیآنکه تزلزی بخرج دهد واقعیت را به صراحت عنوان کرد. رشید که واقعا از شنیدن خبر فرار مرجان یکه خورده بود سعی کرد بگوید کمترین رابطهای با این مسئله ندارد ولی وقتی پیشکار به او اطمینان داد که حرفش را باور میکند کمی آرام گرفت و قول داد هر کاری از دستش بر بیاید برای یافتن مرجان بکند. پیشکار که از نگاه او به صداقت حرفش پی برده بود دو تا اسکناس بیست تومانی از جیبش در آورد و گفت: اگه خبری از مرجان پیدا کنی دهتا دیگه از همین اسکناسها پیش اکبر آقا داری. رشید اسکناسهای باد آورده را در جیبش گذاشت و اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد (اما البته بر زبان نیاورد) عکاسی سایه و من بود. با من اما واقعیت را در میان نگذاشت. وقتی دید هنوز دهانم برای شنیدن علت سوزاندن نام مرجان از پوست دستش باز است گفت: "همین دیروز شنیدم با یکی از جوونهای فامیلش رو هم ریخته. قول داده بود تا ابد منتظرم بمونه تا وقتی کار و بارم روبراه شد بروم خواستگاریش. اما حالا زده زیر قول و قرارش. تف به این معرفت!" بعد برای اینکه حرف را عوض کند بیمقدمه گفت: راستی یه مجلهی لختی تازه گیرم افتاده پر از عکس نمره یک. اگه موافق باشی چاپشون کنی در آمدش رو با هم نصف میکنیم. "چرا ندادیش به قادر؟" کمی پابپا شد و گفت: راستش خیلی بش اطمینان ندارم. تیپ من نیس. تازه چرا باید در آمدشو به جای نصف سه قسمت کنیم؟ میدانستم مجلهای در میان نیست. این بود که گفتم بدهد آن را دید بزنم. گفت همراهش نیست و برایم خواهد آورد. گفتم: "نه، فعلا برایم عملی نیست. اربابم مدتیه به من شک داره و همه چیزو کنترل میکنه." بعد نگاهی به ساعتم کردم تا به او بفهمانم که باید برود. نزدیک ظهر بود. رشید با یک خداحافظی ساده رفت و مرا با افکار مغشوشم تنها گذاشت. نان و پنیری به نیش کشیدم و مثل همیشه پشت میز چُرتم برد. وقتی صدای زنگوله بلند شد نتوانستم پلکم را که مثل کوه سنگینی میکرد باز کنم. از لای پلکهای نیمه بازم نگاهی به سوی در انداختم و او را دیدم که جلو در ایستاده بود. موهای فرفری و پرپشتش، اینبار کمی ژولیده، مثل یک پشتهی کمل از زیر شال گردنی که به سر کشیده بود بیرون بود. ساکی کوچک در دست داشت و نگاه خسته اما عمیق و دلربایش به من بود تا ببیند آیا بالاخره بجایش میآورم یا نه. چطور ممکن بود بجایش نیاورم؟ او هنوز هم اولین و بزرگترین عکس در آلبوم مغشوش ذهن من بود. وقتی نگاهم در نگاه رمیده و ترسیدهاش گره خورد هرگز گمان نمیبردم که تنها چند ساعت بعد چنان درگیر آن چشمها خواهم شد که از بند آقا یحیی خوش اقبال در زندان موقت قصر سر در خواهم آورد. □□□ [جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده) (نوزده)]