[جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده)]
رشید سر زده به عکاسی آمد. همان کفش کتانی را که نُکش سوراخ بود به پا، و پیراهنی نازک و آستین کوتاه به تن داشت.
پلهی آخر را جفت زد پائین، و از صدای زنگوله زد زیر خنده. بعد انگار از دیدن من پشت میز جا خورده باشد جلو در، خشکش زد. نگاهش را از من به عکسهای آویخته بر دیوار، و از دیوار به من گرداند و گفت: "عجب! پس تو اینجا کار میکنی!" طوری این حرف را زد که هم شوخی بود و هم جدی. آیا اتفاقی آمده بود و نمیدانست من اینجا کار میکنم؟ یا میدانست و داشت لودگی میکرد؟ شنبه بعد از ظهر بود و من دو روز بود از قادر بیخبر بودم. با اینهمه اگر در مورد من و عکاسی سایه با رشید حرف زده بود حتما ندایش را به من میداد. بر خودم مسلط شدم و در حالیکه دستم را برای دست دادن با رشید پیش میبردم گفتم: "چطور گذارت این طرفا افتاد؟" رشید که از فضولی چشمش یکجا بند نمیشد گفت: همینطور الابختکی!
- نمیدونستی اینجا کار میکنم؟
- تو رو نه، اما قادر رو میدونستم با عکاسی سایه کار میکنه.
این البته طبیعی بود. من خودم پشت تک تک عکسهای قادر مهر بیضی شکل عکاسی سایه را میزدم. آدرس عکاسی هم روی آن بود. (شماره تلفنش اما نبود چون آقای شجاعی تلفن را مدتها بعد از ساختن مُهر گرفته بود.) رشید در حالیکه به جستجوی زنگوله، به پشت در سَرَک میکشید گفت: "وقتی چشمم به تابلو عکاسی سایه افتاد فهمیدم این اسم آشناست. یکهو یادم اومد مهر این عکاسی رو ده بار پشت عکسهای یادگاری بچهمحلیهام دیدهم. گفتم بیام تو، شاید قادر اتفاقی اینجا باشه." بعد نگاه دیگری به دور و بر انداخت و پرسید: مال پدرته؟
خندیدم و گفتم: "آره اروای پدرم! نه بابا! اینجا کار میکنم". قدمی بطرف استودیو برداشت. من از پشت میز در آمدم تا استودیو را نشانش دهم. جلو در تاریکخانه که نیمه باز بود مکثی کرد و سرش را با احتیاط کرد تو. چراغ اتاق روشن بود. یکباره یک قدم به عقب برداشت و با شگفتی پرسید: "اهه، عکس این بچه محل ما اینجا چیکار میکنه؟" قلبم فرو ریخت. اصلا یادِ یادم رفته بود. چنان یادم رفته بود که تا لحظاتی منظورش را نفهمیدم. بعد که یک قدم جلوتر رفت تازه فهمیدم بند آب رفته است. رشید با چشمان ریز و زبلش به عکس قاب شدهی مرجان که بر دیوار تاریکخانه آویزان بود خیره مانده بود. در این حالت در نگاهش از آن فضولی و پرروئی خبری نبود. انگار چیزی غمگینش کرده بود. یا حواسش را برده بود به جائی که در دوردستهای ذهنش گم بود. از دستپاچگی در آمدم و با لحن زبلانهای که در صدایم بود گفتم: "ما اینجا از هر کجای عالم مشتری داریم!" رشید چیزی نگفت. صدای زنگوله نگذاشت بفهمم چرا حاضر جوابیش را از دست داده است. مشتری، مردی بود با سری طاس که تا چشمم به او افتاد شناختمش. سه روز پیش آمده بود و با کمی خجالت از من خواسته بود عکسی مودار برایش بیاندازم. من هم رویش را زمین نیانداختم. وقتی عکسش را از کشو در آوردم و به دستش دادم نگاه سپاسگزارش را از عکس به من گرداند و یک تومان اضافه بر مبلغ برای من روی میز گذاشت.
رشید در این فاصله انگار خودش را بازیافته باشد نگاهی به استودیو انداخت و آمد روی مبل چرمی دفتر نشست. تا چشمش به زیرسیگاری افتاد دست کرد جیبش و یک بسته سیگار زر در آورد و گفت: "میکشی؟" گفتم: "هنوز نه!" سیگارش را روشن کرد و گفت: "معلومه شکمت سیره." و وقتی نگاه پرسان مرا دید توضیح داد: ننهام وقتی که هنوز بود، همیشه پیش از اینکه سفره بندازه به آقام میگفت سیگارتو روشن کن میخوام شام بکشم. آقام سیگارشو روشن میکرد و فِرت فِرت میکشید، و اگه من کنارش بودم تو صورتم فوت میکرد تا اشتهای منو هم کور کنه. آقام میگفت مردم بعد از غذا سیگار دود میکنن تا غذاشون هضم بشه بتونن بازم بخورن اما ما فقیر بیچارهها پیش از غذا سیگار میکشیم تا از اشتها بیفتیم."
حواسم به چشمان زیرکش بود که حالا از پشت لایهی نازکی از دود به من نگاه میکرد. برای چه آمده بود؟ واقعا اتفاقی از اینجا رد میشد؟ چطور اینهمه مدت این اتفاق نیافتاد؟ تازه او که میدانست قادر صبح شنبه در عکاسی نیست. اگر میخواست او را ببیند باید میرفت محلهی خودش، پارک شهر. نکند آمدنش ربطی به مرجان داشت؟ نه! غیرممکن بود. چه ربطی میتوانست داشته باشد؟ وقتی آخرین پک را به سیگارش زد گفتم اگر دلش میخواهد میتوانم عکسی ازش بیاندازم. "گرون حساب نمیکنم!" گفت از عکس انداختن میترسد. "هرچه عکس انداختهم یا توی کلانتری بوده یا زندون. وقتی عکاس میبینم یاد پاسبان میافتم!"
من نمیدانستم رشید از دوازده سالگی تا حالا که هنوز هفده ساله بود دستکم پنج شش بار دستگیر شده، و دو بار حبس سنگین کشیده بود؛ یکبار چهار ماه و بار دیگر نزدیک به یکسال، البته در دارالتادیب نوجوانان. علتش هم دست داشتن در توزیع مواد مخدر بود (البته جلو من هم از اعتراف طفره میرفت). رشید برای آقا یحیی معروف به "یحیی خوشاقبال" کار میکرد که از باجگیرهای شناخته شده تهران بود و دستکم چهار قمارخانه را در چهارسوی تهران اداره میکرد. آقا یحیی غیر از رشید همواره ده پانزده بچهی کم سن و سال دیگر را هم برای توزیع تریاک و حشیش در خدمت داشت که همگی او را عمو یحیی صدا میزدند. هیچکدام از آنها به سن قانونی نرسیده بودند و بنابراین اگر گیر میافتادند حکمشان سنگین نبود. آقا یحیی هم نامردی نمیکرد و تا وقتی در بازداشت بودند حقوق هفتگیشان را مرتب و سر وقت به پدر و مادرشان میرساند. از بچهها هم انتظار مقاومت و پنهانکاری نداشت. خودش و کاسبی بزرگ غیر قانونیش کاملا لو رفته و رو بود ولی تا کنون با رشوههای کلان و نُک تیز ضامندار توانسته بود از محکومیت جدی بگریزد. هرچند، سالی نبود که دستکم یکی دو بار دستگیر نشده باشد.
رشید اولین عکسش را وقتی دوازده ساله بود در دارالتادیب انداخت. لباس سُربی رنگ زندان را به تن داشت و سرش از ته تراشیده بود. ترس نه تنها از نگاهش که از نوک مژههایش میبارید. و آخرین عکس را هم در بند صِغر سنیهای زندان موقت قصر، همین سال پیش انداخته بود. باز هم در لباس زندان با سری تراشیده اما بدون نشانی از ترس و نگرانی در نگاهش.
همانطور که برایم حرف میزد آمد توی استودیو و جلو دوربین نشست. من فیلم تازهای در دوربین گذاشتم و در حالیکه چراغها را برای یافتن زاویهای مناسب پس و پیش میبردم به حرفهایش گوش میدادم. "بچه سنگلج نیستم. بچه سلسبیلم. اما پاتوقم سنگلجه. پاتوقم که نه، کارم سنگلجه." خودش از حرفش خندهاش گرفت. "کار که نه. پُستم سنگلجه!" منظورش را میفهمیدم. آقا یحیی خوش اقبال، تهران را به ده منطقه تقسیم کرده بود و هر یک از این منطقهها را به یکی دو تا از این بچهها سپرده بود تا جنس را به مشتریهایش که در سراسر تهران پراکنده بودند برسانند.
"ننهام رو که سالهاست ندیدهام، اما آقام تو میدون دروازه قزوین کهنه فروشی میکنه. دکون و پیش تخت و از این حرفها نداره. لباس کهنههائی رو که از مردم در خونههاشون میخره، رفو و وصله پینه میکنه و میبره دروازه قزوین میفروشه. آقام میگه ننهام از این خراب شده گذاشت فرار کرد و برگشت کازرون." در این حالت که نشسته بود خودش بود. سرش زیر بود اما نگاهش را بالا، به من انداخته بود. در این حالت زبلی و زیرکی از نگاهش میبارید. نور صورتش را کمتر کردم تا برق چشمانش آشکارتر شود. همانطور که داشت به جملهی بعدیش فکر میکرد عکسش را انداختم. معترض گفت: "بابا یک حاضر میگفتی!" در همان حالت دومین عکس را هم انداختم و به خنده گفتم: انشالا دفعه بعد!
از استودیو که در آمدیم دو سه مشتری وارد شدند. تا کارشان را راه بیاندازم رشید سیگار دیگری گیراند و روی مبل نشست. با اینکه حضورش مزاحم فکر و تمرکزم بود اما تا نمیفهمیدم برای چه آمده است نمیخواستم برود. سرم که خلوت شد، خودش سربسته برایم گفت. دیشب آقایحیی خوش اقبال در یک چاقوکشی توی یکی از قمارخانههایش دستگیر شده بود و تا وضعش معلوم نمیشد بچهها باید هوای خودشان را میداشتند. اولین کار این بود که هیچکدام نباید سر پُستشان میرفتند وگرنه ممکن بود دستگیر میشدند. این بود که رشید هم علاف شده بود و برای وقتکشی آمده بود اینجا. خیالم آسوده شد که آمدنش به من، یا بخصوص به مرجان ربطی نداشت، هرچند از اینکه عکس او را در تاریکخانه دیده بود راضی نبودم. دیگر وقت نهار بود و هنوز پابپا میکرد. پرسید: "قادر عصر میاد دیگه؟" برای اینکه دکش کنم گفتم عصر که نه، غروب میآید آنهم اگر عکسی انداخته باشد. و اضافه کردم که اربابم معمولا موقع نهار سری به اینجا میزند. از نگاه زبلش فهمیدم که حرفم را باور نکرد ولی منظورم را سریع گرفت. بسته سیگار زر را در جیبش گذاشت و گفت: حالا کی عکسای من حاضر میشن؟
گفتم: "سه چهار روز دیگه، میدم قادر برات بیاره." و با خنده اضافه کردم: لابد تا اون موقع برگشتی سر پُستت دیگه؟
پیش از اینکه برود دستش را دراز کرد و با من دست داد. و من تازه متوجه یک لغت که روی پوست دستش، کمی بالاتر از مچ، خالکوبی کرده بود شدم. دستش را در دستم نگاه داشتم تا بتوانم آنرا بخوانم. اصلا خوانا نبود اما انگار نوشته بود: مرجان.
□□□
[جزوههای قبلی: (یک) (دو) (سه) (چهار) (پنج) (شش) (هفت) (هشت) (نُه) (ده) (یازده) (دوازده) (سیزده) (چهارده) (پانزده) (شانزده) (هفده) (هژده)]