February 25, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه هژده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده) (جزوه شانزده) (جزوه هفده)]

پنجشنبه غروب وقتی دخل را تحویل آقای شجاعی دادم با قادر رفتم منزلشان.

گفت مادرش آبگوشت مفصلی بار کرده و مرا هم دعوت کرده است. فهمیدم قادر ماجرای مادرم را برایش گفته است. پیش از آنکه به خانه برسیم، توی اتوبوس، قادر گفت که مادرش هر کاری از دستش ساخته باشد دریغ نمی‌کند. می‌دانستم هم خودش و هم مادرش از صمیم قلب این حرف را می‌زنند ولی چه کاری جز اظهار همدردی از دست آنها برمی‌آمد؟

مادر قادر وقتی مرا دید برای اولین بار از پای سماور بلند شد و صورتم را بوسید. احساس کردم اشکش را پنهان می‌کند. خواهرها و حتی غلام، برادر کوچک قادر هم به هوای مادرشان از جا بلند شدند و بی‌آنکه نگاهشان به من باشد وسط اتاق ایستادند. تنها کسی که جلو آمد مهین خواهر بزرگ قادر بود. در حالیکه گونه‌هایش از شرم سرخی می‌زد بسته‌ی کوچک کادو پیچی شده‌ای را به دستم داد و گفت برای مادرم ببرم. "کار دست خودمه. قابلی نداره." چنان هول و دست‌پاچه شدم که نزدیک بود بسته را بیاندازم زمین. مادر قادر با بوسیدن صورتم، بچه‌ها را با بلند شدن سرپاشان، و مهین با این هدیه داشتند، آمادگیشان را برای سهیم شدن در مشکل من به من اطلاع می‌دادند. من اما جز اینکه دست و پایم را گم کنم واکنش دیگری نمی‌شناختم. قادر که متوجه موضوع من شده بود دستم را کشید و به مادرش گفت: هر وقت غذا رو کشیدی صدام کن بیام ببرم. ما بالا راحت‌تریم.

            هدیه مهین را زیر بغلم گذاشتم و دنبال قادر رفتم بالا. قادر کمی در اتاق پا بپا شد و انگار دنبال چیزی بگردد به این و آن سوراخ سر کشید. پیدا بود می‌خواهد حرفی بزند ولی نمی‌داند از کجا شروع کند. برای اینکه سر حرف را باز کنم در حالیکه هدیه را روی طاقچه می‌گذاشتم گفتم: "خیلی خجالتم دادن!" قادر گردن لقلقویش را تکان داد و گفت: "کار دست خودشه." این را که می‌دانستم. قادر انگار حواسش به من نبود. حدسم درست بود. حواسش به پیشنهادی بود که مادرش همین امروز صبح به او درباره مادر من کرده بود. ولی گفته بود رویش نمی‌شود با خود من در میان بگذارد و از قادر خواسته بود خودش به من بگوید. شام را هم به همین خاطر دعوتم کرده بود تا قادر فرصت کافی برای طرح این پیشنهاد داشته باشد. قادر کادو خواهرش را بی‌دلیل برداشت و کمی کنارتر روی طاقچه گذاشت .گفت: مادرم یک قابله آشنا شناس داره که فامیل دور ماست، و خیلی با مادرم رفیقه. چهل ساله قابله است. مادرم می‌گه مادرت که مرخص شد بیارش همین جا. مستقیم از مریضخونه بیارش همین جا بمونه تا وقتش برسه. بچه رو که دنیا آورد ببرش خونه، یا هر کجا که دلت می‌خواد. اگه می‌خوای هر دوشون رو ببر. مادرت و بچه رو. اگر هم نمی‌خوای -فکرهات رو بکن- مادرم گفت اگر هم نمی‌خوای، قابله می‌تونه بچه رو ببره به عنوان بچه‌ی بی‌سرپرست بده پرورشگاه. دست و پای این کارها رو داره. این اولین بچه بی‌صاحبی نیست که دنیا می‌آره.

            ولی نیازم به هیچکدام از این کارها نیفتاد. وقتی فردای آنروز به امین‌آباد رفتم، پرستارها گفتند که مادرم را برده‌اند بیمارستان. توضیحش را هم قرار شد دکتر حبیبی به خودم بدهد. نیمساعت پشت در اتاق دکتر به انتظار نشستم و کم‌ترین اجازه‌ای به ذهنم ندادم که حدسی بزند. مثل کفتری که تا بخواهد جائی بنشیند کیشش بدهند فرصت ندادم ذهنم روی این مسئله که مادرم کجاست و چه بر او گذشته است مکث کند. اما وقتی دکتر حبیبی خودش شخصا در اتاقش را برویم باز کرد و مرا به درون برد انگار در قفس را باز کرده باشم ذهنم با سرعتی شگفت‌آور پرواز کرد و صدها حدس و گمان بر مبنای چهره‌ی جدی و متفکر دکتر زد که همه دور و بر یک خبر که نمی‌دانم خوش بود یا دردآور می‌گردید. و عجیب اینکه دکتر با همین لغات حرفش را شروع کرد. "نمی‌دانم این خبر برایت خوش است یا دردآور."

            حالا دیگر ذهنم رها شد و مادرم را در کفن سفیدی پوشاند و در تابوتی که در راهرو خانه‌مان قرار داشت گذاشت. زن صاحبخانه و همسر همسایه‌ی وسطی اشکریزان در دو طرف تابوت ایستاده بودند و من درحالیکه زیر بغل عمو باقر را گرفته بودم داشتم او را از پلکان بالا می‌بردم. قادر سر دوربینش را از شکاف کتش در آورده بود تا در فرصتی مناسب عکس بیاندازد. عکس واقعی اما داشت در درون من یکی پس از دیگری ظاهر می‌شد. پدرم که کراوات مشکی زده بود جلو در خانه ایستاده بود و مثل یک صاحب عزای واقعی به کسانی که وارد خانه می‌شدند دست می‌داد. از چهره خُرد شده‌اش پیدا بود که در جائی از درونش درد می‌کشید. من اما بیش از اینکه مرگ مادر عذابم بدهد این نگرانی که مبادا همه فکر کنند که من آرزوی این حادثه را داشتم روحم را می‌جوید. راستی مگر نداشتم؟ مگر پیش از آن هم فکر نکرده بودم که مرگ، و تنها مرگ مادرم می‌تواند من، او، و همه‌ی دنیا را از این مالیخولیائی که درگیرش هستیم رها کند؟ پس چه چیز را می‌خواستم پنهان کنم؟ و از که؟ مگر قرار بود به کسی بازجوئی پس بدهم؟ خوب شد که در خانه اتفاق نیافتاد. با من و مادرم، تنها. خوب شد هر چه شد دور از چشم و دسترس من اتفاق افتاد. آن‌هم در یک بیمارستان، و شاید یک زایشگاه، و در حضور دکتر و پرستار و ده‌ها شاهد دیگر. جائیکه حتی من نمی‌دانستم کجاست. و زمانی که حتی من نمی‌دانستم کی بود. تازه اگر این همه شاهد وجود نمی‌داشت هم مگر کسی می‌توانست این اتهام را باور کند که من در این کار دست داشتم؟ یا از این بی‌شرمانه‌تر ادعا کند که من قاتل مادر مریضم بودم. آنهم کسی مثل من که عاشق مادرم بودم و هنوز هم هستم؟ حتی در این لحظه که مثل یک اسیر تسلیم ذهن بیمار خودم شده‌ام؟

           دکتر حبیبی دستش را روی شانه‌ام گذاشت و مرا روی صندلی مقابل میزش نشاند. مثل غریقی که از آب گرفته شده باشد چشمان بی‌حالتم را به دهانش دوختم. دکتر بی‌آنکه پشت میزش برود بالای سر من ایستاد و با صدائی که انگار از آنسوی امواج می‌آمد گفت: بچه چند هفته‌ای بود که در رحم مادرت مرده بود و باید با جراحی در می‌آمد. مادرت اما بحمدالله صحیح و سالم است. همین فردا می‌توانی مستقیم او را از زایشگاه ببری خانه.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده) (جزوه شانزده) (جزوه هفده)]

Posted by reza at February 25, 2007 09:18 PM
مطالب مرتبط
Comments

پویای عزیز،
اگر تمام رمان را غلط‌گیری شده در اختیار داشتم مثل رمانهای دیگرم آن را تماما در اختیارتان گذاشته بودم. من هر شب هر قسمتی را که تصحیح می‌کنم بلافاصله آن را در این صفحه می‌گذارم. و اما در پاسخ پرسشتان که چند جزوه دیگر باقی مانده، باید بگویم که رمان، تازه از نیمه گذشته است. خیلی بی‌طاقتی نکنید! گرچه ارائه یک رمان به صورت جزوه، که قدیمی‌ترین شیوه‌ی انتشار رمان از زمان سروانتس تا چارلز دیکنز و داستایوسکی است، ممکن است در عصر اینترنت بیگانه به نظر برسد اما راستش را بخواهید برای من بازی جالبی بوده است. با این حال قول می‌دهم تا آنجا که وقت آزادم اجازه می‌دهد جزوه‌ها را این پس مفصلتر ارائه بدهم.
رضا علامه زاده

Posted by: رضا علامه زاده at February 26, 2007 06:53 PM

سلام / جون به سر شدم. لطفا جزوه ها را بلندتر كنيد. ضمنا چند تا جزوه تا پايان داستان باقي مونده؟

Posted by: pooya at February 26, 2007 09:08 AM
Post a comment









Remember personal info?