February 24, 2007

آلبوم خصوصی - جزوه هفده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده) (جزوه شانزده)]

توی تاریکخانه داشتم دو حلقه فیلمی که قادر دیروز غروب آورده بود را ظاهر می‌کردم.

حواسم به همه جا بود جز به عکس‌ها. چنان در کارم وارد شده بودم که چشم بسته فیلم‌ها را ظاهر و چاپ می‌کردم. فکرم مثل گنجشکِ گرسنه‌ای از این شاخه به آن شاخه می‌پرید. آخرین باری که به ملاقات مادرم رفتم، پرستار دکتر حبیبی گفت که برق انداختن را متوقف کرده‌اند و مادرم قرص‌های آرامبخش تازه‌ای از دکتر گرفته است که منظم و بدون مشکل استفاده می‌کند. "اگه انشاالله همینطور پیش بره ممکنه ماه آینده مرخص بشه."

          مرخص؟ با یک بچه توی شکمش؟ چند ماهه حامله بود؟ باید شش ماه می‌شد. توی آن پیراهن گشاد تیمارستان خیلی توی چشم نمی‌زد، اما حسابش را که می‌کردم باید شش‌ماهه می‌بود. مادرم اما روحیه‌اش خوب بود. چشم انتظار بود بیاید بیرون و بچه‌اش را دنیا بیاورد. انگار نه انگار مشکلی پیش آورده باشد نگاه مهربانش را به چشمان من می‌دوخت و می‌گفت: "نگران نباش پسرم. خودم می‌فهمم که داره حالم بهتر می‌شه. دیوونه که نیستم! این بچه حالم را خوب کرده. معجزه شده. باور کن پسرم من به معجزه اعتقاد دارم." بعد دوباره حرف‌های بی‌ربط می‌زد. "باز هم که تنها اومدی. فکر کردم پدرش با تو می‌آد ملاقات. من رو بگو که چقدر به خودم رسیدم!" راهی جز این نداشتم تا سعی کنم همه چیز را فراموش کنم. ولی این کار هم به راحتی عملی نبود. تا سرم را به چیزی مشغول می‌کردم این مشکل از یک جائی سرک می‌کشید و رخ نشان می‌داد. جمعه‌ی آخر پیش از امتحانات تجدیدی، یکبار همه درس‌ها را برای لیلا و محسن دوره کردم و ازشان خودم امتحان گرفتم. یک امتحان سخت. هر دو بیست شدند! وقتی امتحان تجدیدی‌شان را هم خوب دادند پدرم از سر خیابان، برای اولین بار، به عکاسی زنگ زد تا هم این خبر خوش را به من بدهد و هم مرا دعوت کند روز جمعه با آنها بروم منظریه، پیک‌نیک. خواستم مِن و مِن کنم ولی پدرم اجازه نداد. جمعه شب را از پیش با قادر قرار داشتم دوباره برویم بشکه، آبجو بزنیم. به دهانمان مزه کرده بود! این را البته پشت تلفن به پدرم نگفتم ولی قول دادم صبح جمعه اول وقت آنجا باشم. جمعه اول وقت که رسیدم بچه‌ها، دمق و دل‌نگران، در اتاقشان خزیده بودند. پدرم، برخلاف انتظار من، سرسنگین و ترشرو سلامم را زیرلبی پاسخ گفت. از او ترشروتر زن‌بابایم بود که با یک من عسل نمی‌شد یک انگشتش را دهان گذاشت. از سر و وضعشان پیدا بود که قضیه‌ی منظریه منتفی شده بود. باز از گُه خوردنم پشیمان شدم. لیلا که قیافه‌ی نگران مرا دید با صدای آرامی که فقط من شنیدم گفت: "به خودت نگیر داداش، اینها از چهار صبح مرافعه دارن." پدرم خلاف فرمان پروین خانم که گفته بود چون فردا صبح زود می‌خواهیم برویم منظریه شب بیرون نرود تا بوق سگ با دوستانش پیاله زده بود و مست و خراب دم‌دمای سحر آمده بود در رختخواب و با او که خون خونش را می‌خورد ور رفته بود. پروین خانم هم نه فقط به او دست نداده بود بلکه دو تا لَنترانی هم بارش کرده بود و رفته بود اتاق بچه‌ها در رختخواب لیلا دراز کشیده بود. صبح هم در پاسخ نگاه پرسان بچه‌ها فقط گفته بود "پیک‌نیک بی پیک‌نیک!" برای اینکه بچه‌ها را از دمغی در بیاورم آرام به لیلا گفتم نگران نباشد خودم امروز عصر می‌برمشان سینما. چنان خوشحال شد که نزدیک بود فریاد بزند و همه را خبر کند. دستش را گرفتم و با اشاره حالی‌اش کردم فعلا حرفش را نزند. محسن اما حواسش به ما بود و پرسان دوید طرف لیلا. لیلا در گوشی خبر را به او داد و بلافاصله دستش را کشید که حرفش را نزند. قول داد اما نتوانست جلو وسوسه‌اش را بگیرد و تا مریم نگاه پرسانش را به او دوخت دوید طرفش و در گوشش پچ‌پچ کرد. پیش از اینکه بتواند به او بفهماند که حالا وقت مطرح کردن آن نیست مریم به زرین هم خبر را رساند و تا من بیایم بجنبم داود، برادر کوچکم، شادی کنان به اتاق مادرش دوید و فریاد زد: داداش هادی امروز ما را می‌بره سینما.

            هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای توسری محکمی که مادرش زد توی اتاق پیچید. داود که خنده‌اش به گریه‌ای بلند بدل شده بود از اتاق دوید بیرون. مادرش به صدای بلندی که من و پدرم هم بشنویم فریاد زد: هر کس هر گوری می‌خواد بره، بره. شما یتیم شده‌ها باید بتمرگید تو خونه.

            فیلم‌ها را از روی بند خشک‌کن برداشتم و چراغ آگراندیسور را روشن کردم. حلقه اول از همان عکس‌های یادگاری در پارک‌شهر بود. عکس‌های دومین حلقه اما توجهم را جلب کرد: سه بچه، ژنده و چرک، کنار یک تشت رختشوئی نشسته‌اند و با نگاهی کنجکاو دارند مستقیم به عدسی دوربین نگاه می‌کنند؛ یک دختر بچه چند خال از موی چرک و ژولیده‌اش را با نوک انگشت به دهان برده و غرق فکر است، (انگار همان بچه‌ای‌ست که در عکس قبلی وسط دو تای دیگر نشسته است)؛ زنی تکیده در لباسی وصله پینه خورده دارد روی بند، رخت پهن می‌کند؛ دست پینه بسته‌ی زن( احتمالا همان زن) و دو شلوار وصله‌دار که روی بند آویزانند؛ بخشی از یک دیوار حصیری با پسرکی که دارد با یک تکه ذغال روی آن ضربدر می‌کشد؛ و بالاخره مردی با لباسی خاک و خُلی، در نور خاکستری غروب، با چهره‌ای دژم و خسته لب ایوان کاهگلی خانه‌اش نشسته و یک استکان چای به دست دارد. پشت سر او همسر و شش فرزند قد و نیم‌قدش در یک ردیف ایستاده‌اند و همگی به دوربین خیره شده‌اند. صورت پر چروک و کلاه شاپو گَرد گرفته‌ای که تا بالای گوش‌های مرد ِ خانه پائین کشیده شده جای شک برایم باقی نگذاشت که قادر این بار کفتر چاهی‌هایش را در خانه ی عبدالله بنا در کپرآباد شکار کرده است.

            قادر با اشتیاق برایم تعریف کرد که: "اگه می‌خواستم بزنم ده خشاب فیلم هم کم بود. اول بی‌آنکه دوربینم رو آفتابی کنم چرخی تو محله زدم و بعد سر صحبت رو با بچه‌ای که داشت جلو در خونه‌اش خاک بازی می‌کرد باز کردم. مادرش که داشت رخت می‌شست ترسیده اومد دم در، و وقتی دید قیافه من به هرچه می‌خوره جز مامور شهرداری و برزن و ژاندارمری، با روی خوش دعوتم کرد برم تو و یک لیوان آب خنک بخورم. دلم لک می‌زد که دوربین رو در بیارم و از تک تک این لحظه‌ها عکس بگیرم. اما حواسم جمع بود کاری نکنم که شک کنه و یا بترسه. زن یک لیوان آب از کوزه برام ریخت و من دوربین رو از زیر کتم در آوردم و گذاشتم روی ایوون. خودم رو به خوردن آب مشغول کردم تا اون و بچه‌هاش که حالا یواش یواش دور من جمع می‌شدن تا دلشون می‌خواد به دوربین نگاه کنن.  بعد وقتی یکی از پسر‌ها -همون که داره روی دیوار خط می‌کشه- شروع کرد به ور رفتن با دوربین. وقت رو مناسب دیدم و گفتم حالا برو پای دیوار تا یک عکس یادگاری ازت بندازم. با اولین شلیک راه باز شد! کاش از خرجش نمی‌ترسیدم و ده خشاب عکس می‌گرفتم. هنوز یکی دو تا فیلم دیگه توی حلقه بود که مرد خونه از کار اومد. عمله بود. وقتی من رو دوربین به دست تو حیاط دید چنان یکه خورد که می‌خواست فرار کنه. اما نگاه آروم زن و بچه و راحتی من نگرانیش رو خوابوند. چند دقیقه بعد گفتم بنشینه آخرین عکس رو از خود اون و خانواده‌اش بگیرم. نشست. گرفتم و قول دادم یکی رو قاب کنم و براش ببرم."

            قادر چنان با حرارت حرف می‌زد که متوجه نبود عکس‌های او مرا از عکاسی سایه کنده و با خود برده است بیرون. بیرونِ بیرون. جائی که یک قابله در پشت یک پاراوان کوچک که تختی چرمی در آن قرار داشت منتظر بود تا بیمار حامله‌ای را از بخش مخصوص برای سقط جنین بیاورند. قابله با اینکه بار اولش نبود به تیمارستان می‌آمد ولی ترسی آشکار در نگاهش بود. دو پرستار قلچماق مادرم را که مقاومت می‌کرد به پشت پاراوان کشاندند و روی تخت درازش کردند. یکی از پرستارها پیش از اینکه مادرم بتواند از تخت بلند شود آمپولی بر کپلش زد. قابله وقتی آثار کرختی را در سنگینی پلک‌های مادرم دید دست بکار شد. پرستارها از پشت پاراوان بیرون رفتند تا ناچار نباشند صحنه‌ی خونین سقط را تماشا کنند. اما لحظه‌ای بعد با صدای قابله‌ی پیر با عجله برگشتند. "این دیگه جنین نیس، بچه‌اس. ببین دست و پا درآورده. من چنین معصیتی نمی‌کنم. کار من نیست." دکتر حبیبی به پرستار سپرده بود اگر برای ملاقات آمدم خبرش کند. وقتی وارد اتاق شدم دکتر حبیبی با همان دلسوزی آشکار در نگاهش به من گفت بنشینم روی صندلی. نشستم و سعی کردم چشمم به چشمش نیافتد. انگار مقصر باشم از او خجالت می‌کشیدم. او تنها کسی بود که ماجرا را می‌دانست و همین باعث می‌شد من از نگاه کردن به چشمانش نگران باشم. دکتر حبیبی، انگار مشکل مرا درک کرده باشد، با این سئوال آغاز کرد: کسی غیر از من از جریان اطلاع داره؟

            گفتم: نه!

            - چرا نه؟ نمی‌خوای به پدرت بگی؟

            نمی‌دانستم چه بگویم. نمی‌خواستم وضعیت پدرم و رابطه سرد و بی‌تفاوت او را شرح دهم. همینقدر که از راز تازه زندگیم آگاهی داشت کافی بود. دیگر لازم نبود این لجن را بیشتر به هم بزنم. "آخه، تماس زیادی با او ندارم." "کس دیگری، فامیلی، آشنائی دور و برت نیست که بتونی با او در میون بذاری؟" کمی فکر کردم که یعنی دارم فامیل و آشنایان را در ذهنم مرور می‌کنم. ولی مگر چند نفر را داشتم که نیاز به این همه فکر باشد؟ گفتم:" نمی‌دونم. شاید هم کسی را داشته باشم." این حرف را طوری زدم که غیر مستقیم دلیل او را از این پرسش بشنوم.

            "من، راستش را بخواهی، بیش از مادرت نگران خود تو هستم. اگر بخوای همه این بار را به تنهائی بکشی از پا در می‌آی. آدم با حرف زدن با دیگران بارش رو سبک می‌کنه. این خودش یک راه معالجه است. من جدا نگران سلامت خود تو هستم." وقتی از اتاقش در آمدم همه‌ی کسانی را که می‌شناختم در ذهنم مرور کردم. حاضر نبودم این مشکل را با هیچکدام در میان بگذارم. مطمئن بودم هیچکدام هیچ کاری نمی‌توانستند برایم بکنند. جز اینکه چشمان نگرانشان را به من بدوزند و برایم دل بسوزانند کار دیگری ازشان ساخته نبود. و این همان چیزی بود که ازش نفرت داشتم؛ دلسوزی!

           عکس عبدالله بنا و هفت سر عائله‌اش را برداشتم و نگاه کردم. آیا بهتر نبود این غم را با خود او (قادر) تقسیم می‌کردم؟ سرم را از روی عکس بلند کردم و به قادر چشم دوختم. نمی‌دانم چه در نگاهم دید که لبخند از لبانش محو شد. "تو حالت خوبه؟" جوابی ندادم و برای اینکه بغضم را پنهان کنم لبم را به شدت گزیدم. دیگر تصمیمم را گرفته بودم. دکتر حبیبی راست می‌گفت. این بار سنگین‌تر از آن بود که تنهائی بتوانم حملش کنم. کس دیگری را هم جز او نداشتم. یک گیلاس عرق با شکم خالی می‌توانست آماده‌ام کند تا دلم را سبک کنم. حوصله‌ی بشکه و کافه و اینجور جاها را هم نداشتم. به قادر پیشنهاد کردم امشب نرود خانه و بیاید پیش من بماند. انگار التماسش کرده باشم بلافاصله موافقت کرد. می‌دانست چیزی در درونم فرو ریخته است که قادر به پنهان کردنش نیستم. دخل را که تحویل آقای شجاعی دادم دوربین و بند و بساط قادر را در قفسه گذاشتم و راه افتادیم. سر راه یک پنج‌سیری عرق کشمش از یک پیاله‌فروشی خریدم. بطری را که در یک پاکت پیچیده شده بود در جیبم گذاشتم و قبل از رسیدن به خانه نان و کالباسی هم فراهم کردم. هوا خنکی اوائل غروب را داشت. گفتم برویم پشت‌بام. پذیرفت. هر چه آنروز می‌گفتم چشم بسته اطاعت می‌کرد! روی بام، هنوز نرسیده شروع کردم. نه به حرف زدن بلکه به عرق خوردن. قادر، نگران، بطری را از دستم کشید. "چه خبر شده، هادی؟ فرصت بده منم لب بزنم!"

            دادم او هم لبی تر کند. بی‌آنکه دست به نان و کالباس بزنم خالی خالی عرق خوردم. حدسم درست در آمد. هنوز جرعه‌ای ته بطری باقی بود که از این دنیا با همه‌ی مقررات و اصول و فروعش خارج شدم. جائی فرود آمدم که آدم‌ها مثل اینکه روی ابر راه بروند به جای گام برداشتن می‌سُرند؛ جائی که فاصله میان دل و لب آدم از یک بند انگشت هم کمتر است؛ دنیائی که در آن سّر و راز و حرف‌های پنهانی مردم روی پیشانیشان نوشته می‌شود و هیچکس از هیچکس رودربایستی ندارد. آدم می‌تواند با رفیقش به همان راحتی که از دختر همسایه حرف می‌زند از خواهر خودش بگوید؛ همانطور که از زن همسایه می‌گوید از حامله شدن مادر بی‌شوهر خودش حرف بزند:

            "از سقف اتاق شروع شد. اول چکه کرد و بعد گچ دیوار مثل خمیر ورز داده ور آمد و تکه تکه ریخت پائین. صاحبخونه بنا خبر کرد تا قیرگونی همین پشت‌بوم خراب شده رو تعمیر کنه، و ماله‌ای به سقف اتاق ما بکشه. دو روز بیشتر کار نبود اما باید آفتاب در می‌اومد تا می‌شد کار کرد. هر چه اتفاق افتاد تو همون دو روز افتاد. من که از صبح تا غروب عکاسی بودم و نمی‌دونم از کجا شروع شد. اما هر چه بود تو همون دو روز بود. من خودم یکبار برای یک لحظه عبدالله بنا رو دیدم. روز آخر کارش بود. داشت بساطش رو جمع می‌کرد و از در خونه خارج می‌شد. می‌دونی کی بود؟ باور نمی‌کنی! همون بنائی که تو عکسش رو انداختی. همین دیروز توی کپرآباد! سرت رو زیر نینداز! بذار تو چشمات نگاه کنم وگرنه حرفم نمیاد. حواست هست چی گفتم؟ عبدالله بنا همون کسیه که تو دیروز عکس اون و زن و شش تا فرزندش رو تو کپرآباد انداختی. مادرم وقتی تو یبمارستان عیسی ابوحسین بیهوش بود چندین بار اسمش رو آورد. بازجوی آگاهی به من گفت. گفت تا شاکی نداشته باشه کاری از دست کسی ساخته نیست. شاکی؟ آخه کی می‌تونه شاکی باشه؟ مادرم؟ زکی! مادرم تازه پس از هزار سال غم و غصه مزه‌ی زندگی رو چشیده. حاضره بمیره اما بچه‌اش رو از دست نده. اگه از کسی شکایت داشته باشه از من و دکتر حبیبیه که می‌خواستیم بچه‌اش رو ازش بگیریم، نه از عبدالله بنا که بعد از ده هزار سال مثل یک آدم، مثل یک زن، یک زن معمولی، یک زن عادی، مثل همین زن همسایه‌مون به او نگاه کرده بود. ها، حرفم حساب نیست؟"

            قادر دیگر گوشش بدهکار من نبود. آخرین جرعه را از شیشه سرکشید و بطری خالی را چپاند توی جیب گشاد شلوارش مبادا یادمان برود و روی پشت‌بام بماند. حواسش هنوز جمع بود! بعد رفت لب هّره، رو به نرمه بادی که تازه وزیدن گرفته بود ایستاد. در حالیکه نگاهش به شب بود که داشت چیره می‌شد، افکارش را بر زبان آورد.

            "حساب تو با حساب مادرت فرق می‌کنه. بیخود می‌گم؟ تو می‌تونی بری سروقت همون بازجو، توی اداره آگاهی، و شکایت بکنی. اسمش رو می‌دونی. منظورم اسم عبدالله بناست. آدرسش رو بلدی. عکسش رو هم داری. حی و حاضر! می‌رن می‌گیرن چوب می‌کنن توی آستینش تا خودش مسئولیت بچه‌اش رو بعهده بگیره. از تو که کاری ساخته نیست. باقی همه هیچ، با بچه چکار می‌خوای بکنی؟ شوخی که نیست."

           سرم آرام آرام داشت گیج می‌رفت. حالا قادر نه روی هّره، روبروی من، که جائی بین هّره و پشت‌بام خانه‌ی همسایه، معلق در هوا، نشسته بود و نطق می‌کرد. می‌خواستم افکارم را بگویم اما زبانم نمی‌گردید. رفته بود چسبیده بود به سَق دهانم و مثل چوب خشک شده بود. می‌خواستم بگویم: "آخرش چی؟ عبدالله بنا می‌گوید باشد من که هفت سر عائله دارم یکی هم روش! تازه مگر مادرم پاره تنش را می‌دهد به آن بی‌کس و کار که با خودش ببرد توی آن بیغوله؟ می‌گوئی خودش هم برود؟ کجا برود؟ توی آن بیغوله که سگ عارش می‌آید زندگی کند؟ به عنوان هووی دیوانه‌ی یک زن گرفتار شش بچه‌دار؟ خیال می‌کنی برای چه رفته بودم کپرآباد؟ برای همین که یقه‌اش را بگیرم و وادارش کنم پای گندی که در آورده است بایستد. ولی از همان دور، حتی پیش از آنکه پایم را در آن بیغوله بگذارم فهمیدم این تنها توقعی است که نمی‌توانم از او داشته باشم."

            " راست می‌گی هادی. حق با توئه. بیا کار دیگه‌ای بکنیم. همین فردا بریم سر راهِ کپرآباد، پشت تپه‌ها قایم بشیم. وقتی دیدیم داره خسته و درمونده از سر کار برمی‌گرده خونه، یکباره بپریم بیرون و بریزیم سرش و تا می‌خوره بزنیمش. اونقدر مادر قحبه رو بزنیم تا لت و پار بشه. بذار نفهمه از کجا خورده!.."

            قادر از من مست‌تر بود، انگار. من با آن حالم می‌فهمیدم دارد دری‌وری می‌بافد. آمدم سرم را بیاندازم زیر دیدم نمی‌توانم. انگار کله‌ام روی یک فنر گردان قرار داشته باشد برای خودش می‌چرخید و دلم را آشوب می‌کرد. با هر بدبختی نگاهم را دوختم به قادر شاید سرگیجه‌ام کم شود. قادر لب هّره نبود. بین هّره و پشت‌بام همسایه هم نبود. خیلی دورتر، سوار بر یکی از ستاره‌هائی بود که آسمان شب تهران را در تصرف داشتند. ستاره نه. شهاب. یا ستاره‌ای که مثل شهاب برق می‌زد، و با سرعتی زیاد دور و نزدیک می‌شد. از جایم پریدم و خودم را به هّره رساندم. تا کمر خم شدم تا عُق بزنم. قادر از پشت بغلم زد و از هّره کنارم کشید. "می‌ریزی توی حیاط روی سر صابخونه‌ات لامصب!"

            خزیده، هُلم داد به طرف خَرَک. پای خَرَک دوزانو خم شدم و عُق زدم. عُق خشک. روده‌ام داشت بالا می‌آمد. آخر چیزی که نخورده بودم. زردابه‌ی صفراگونه‌ای از گوشه لبانم جاری شد، و احساس سبکی کردم. آرام پایم را از زیر تنه‌ی سنگینم درآوردم و همانجا روی آسفالت، دراز کشیدم. نسیمی لطیف پوست صورتم را نوازش می‌کرد. گفتم -و شاید، خیال می‌کنم که گفتم- می‌خواهم همینطوری همین جا تا صبح بخوابم. قادر گفت می‌رود برایم تشک می‌آورد. و رفت پائین. سرم را روی آسفالت سفت جا بجا کردم و طاقباز دراز کشیدم. چشمم را مستقیم به وسط آسمان دوختم. حالا نه تنها آسمان که نیمکره‌ی عالم را می‌دیدم. چشمم مثل چشم ماهی از یکسو هّره‌ی پشت‌بام را می‌دید و از سوی دیگر خرکِ آن را. انگار یک عدسی محدّب به شکل یک نیمکره‌ی کامل، در مقابل چشمم گرفته بودم و کهکشان را از پشت آن می‌دیدم. بی‌آنکه سرم را برگردانم قادر را به وضوح دیدم که از خَرَک در آمد. گهواره‌ای زیر بغل داشت. از کجا برداشته بود؟ نکند به جای اتاق ما به خانه‌ی همسایه طبقه دومی رفته بود و گهواره‌ی بچه‌ی آنها را به جای رختخواب من آورده بود. قادر گهواره را کنار هّره زمین گذاشت و به من نزدیک شد. من همانطور طاقباز چشمم را به وسط آسمان، وسط فلک، وسط کهکشان، دوخته بودم و با آن چشمی که مثل چشم ماهی صد و هشتاد درجه دور و برش را می‌دید نیازی نداشتم برای دیدن او سرم را به سویش برگردانم. قادر دستان کشیده و بلندش را از همانجا که ایستاده بود دراز کرد و مرا مثل بچه‌ای از جایم کند. در سفری بلند و نرم و کشیده، از زمین تا گاهواره، بر دست‌های مهربان قادر سوار شدم و سبک و آرام و رها به خواب رفتم.

 □□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده) (جزوه پانزده) (جزوه شانزده)]

Posted by reza at February 24, 2007 09:53 PM
مطالب مرتبط
Comments

سلام
بعد از خواندن شبهای لیدز قسمت 7 و جزوه هفده که گویا اشتباها" هغده تایپ شده، رمان تابستان تلخ را خواندم. رمان بقدری گیرا، دلنشین و آموزنده بود که تا تمام آنرا نخواندم نتوانستم کار دیگری انجام دهم، با اجازه شما رمان را در کامپیوترم ذخیره کرده ام تا دوباره سر فرصت بخوانمش. از زحماتی که کشیده اید و میکشید تا بهره ای به من و امثال من برسد صمیمانه تشکر و قدردانی مینمایم. همیشه ایام بکامتان باد.

Posted by: قاسم at February 25, 2007 05:21 AM
Post a comment









Remember personal info?