February 22, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه پانزده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده)]

آقای شجاعی، اربابم، همانطور که خواسته بودم بجای عصر، مستقیم از بانک به عکاسی آمد تا من به کار مادرم برسم.

من صبح پیش از اینکه خانه را ترک کنم به مادرم گفته بودم آماده باشد تا ظهر بیایم دنبالش با هم برویم منزل عمو باقر. نمی‌دانم منظورم را درست فهمید یا نه، ولی گفت حوصله ندارد. اما وقتی گفتم عمو باقر منتظر ماست سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. ظهر که رسیدم خانه مادرم توی راهرو نشسته بود و داشت سیگار می‌کشید. لباس بهتری تنش کرده و چارقد نظیفی به سر داشت. گفتم یکدست لباس خانه توی زنبیلش بگذارد تا اگر شب ماندنی شد لباس تازه‌اش خراب نشود. با اینکه از این پیشنهاد خوشش نیامد اما مخالفتی نکرد و سردستی یکی دو تکه چیز برداشت و پرسید: نهار دعوتمون کرده؟

            گفتم: "نه مامان، نهار می‌خوام ببرمت کباب بخوریم". انگار باورش نشده باشد رویش را از من برگرداند و پُکی عمیق به ته سیگارش زد. گفتم به جان مامان شوخی نمی‌کنم، و دست کردم جیبم یک اسکناس بیست تومانی درآوردم و جلو چشمش گرفتم. دستم را کنار زد و در حالیکه چادرش را سر می‌کرد جلو جلو راه افتاد. سر راه، قبل از اینکه اتوبوس امین آباد را بگیریم به یک کبابی بزرگ که بویش خیابان را برداشته بود رفتیم. سر غذا، فقط یکبار گفت راه خانه عمو باقر که اینقدر طول نداشت. من هم انگار نشنیده باشم به روی خودم نیاوردم. با اینکه در اتوبوس، بخصوص وقتی به امین‌آباد نزدیک می‌شدیم، انتظار داشتم حرفی بزند ولی نزد. انگار فهمیده بود کجا دارد می‌رود و نمی‌خواست مخالفت کند. وقتی گفت یادم نرود سیگار برای یک هفته برایش بخرم، مطمئن شدم فهمیده است. برای اینکه غم سنگینی را که در چشمانش می‌دیدم سبک کنم گفتم: گوش کن مامان، قرار نیست یک هفته بمونی. من امروز با دکترت حرف زدم. همین فردا پس فردا کارت تموم میشه و خودم می‌آم برت می‌گردونم خونه.

            رویم نشد اسمی از سقط جنین ببرم. دکتر حبیبی، تنها کسی که از من در مورد حاملگی مادرم شنیده بود، گفت بیاورمش امین‌آباد و بستریش کنم. قول داد ظرف یکی دو روز قابله‌ای را خبر می‌کند تا بچه را سقط کند. و برای آرامش من گفته بود: از این نوع گرفتاری‌ها تو خود درمانگاه هم کم پیش نمی‌آد. ما به این جور مسائل عادت داریم.

            کار مادرم اما به درازا کشید. قابله از سقط جنینی که دست و پا در آورده سر باز زد. "این دیگه جنین نیس، دکتر، بچه‌اس. معصیت داره." تلاش برای انداختن بچه، حال روانی مادرم را وخیم‌تر کرد بطوریکه در هفته دوم به بخش بیماران سنگین که به شدت زیر مراقبت بودند منتقل شد. در اولین ملاقاتی که در بخش تازه با مادرم کردم او با سری تراشیده که جای اتصال شوک برقی روی شقیقه‌هایش دیده می‌شد همراه با یک پرستار، در لباسی چرکمرده، به اتاق آورده شد. قیافه‌اش با این موی کوتاه به عکسی از من می‌ماند که روی تصدیق کلاس ششم دبستانم نصب شده است. تا مرا دید بازویش را از دست پرستارها رها کرد و خودش را به بغلم انداخت و هق هق کنان گفت: می‌خواستن خواهرت را بکشند. دیدی این بی‌مروت‌ها چطور می‌خواستن بچه‌ام را از من بگیرن؟

          تا هفته‌ها جای خالی مادرم در خانه چنان رنجم می‌داد که تا دیر وقت شب به هر طریق بیرون می‌ماندم تا وقتی به خانه می‌رسم سرم را بگذارم و بخوابم. بعد ذره ذره به وضع تازه‌ام عادت کردم. اولین نشانه‌ی عادت این بود که پس از یک وقفه‌ی طولانی، آلبوم مرجان را با خودم به عکاسی بردم تا سر فرصت پاسخی برایش بنویسم. ظهر، وقتی سرم از مشتری خلوت شد آلبوم را روی میز کارم گذاشتم و از اولین صفحه یکی یکی عکس‌ها و نوشته‌ها را خواندم و به آنچه باید در پاسخ آخرین نوشته‌ی مرجان می‌نوشتم اندیشیدم. چیزی به ذهنم نمی‌رسید. در واقع آنچه را تمایل داشتم بنویسم نمی‌شد در یک جمله نوشت. دلم می‌خواست سفره‌ی دلم را باز می‌کردم و از تنهائی وحشتناکم برایش حرف می‌زدم، و می‌پرسیدم چرا رابطه‌اش را با من در همین حد نگاهداشته است، و چرا یک کلام از خودش و مسائلش با من در میان نمی‌گذارد. دلم می‌خواست ماجرای گرفتاری‌های اخیرم را به کسی می‌گفتم، و چه کسی بهتر از او در زندگیم پیدا می‌شد. این حرف‌ها را که نمی‌شد در آلبوم نوشت. مسلما او آلبوم را در خانه نگه‌می‌داشت و اگر کسی آنرا می‌دید کارش تمام بود. بعد فکر کردم همین حرف‌ها را در نامه‌ای بنویسم و به همراه آلبوم به قادر بدهم تا هر دو را یکجا به او بدهد. با اینکه این فکر غیر عملی به نظر نمی‌رسید اما نمی‌دانم چرا این کار را نکردم. شاید حوصله‌ی دردسر تازه‌ای را نداشتم. بالاخره به جای چسباندن عکس و نوشتن یک جمله، تصمیم گرفتم صفحه‌ی مقابل را با علامت ضربدر خط بکشم تا بفهمد که دیگر منتظر دریافت این آلبوم نیستم.

            آلبوم پیش از اینکه به دست مرجان برسد هشت ده روزی دست قادر ماند. روزی که قادر خبر دیدن مرجان را برایم آورد دلم مثل عکس ِ نور خورده کدر بود. تعطیلی مدارس و دانشگاه‌ها دست به دست گرما و دمه‌ی مردادماه تهران داده بود و لَختی و کِرختی در شهر می‌بارید. هوا چنان سنگین و بی‌حرکت بود که برگ، بر نازک‌ترین سر شاخه‌ی چنار خیابان، تکان نمی‌خورد. از قادر که خسته و عرق‌ریزان از پارک شهر می‌آمد خواستم تا آمدن آقای شجاعی بماند تا امشب را، این جمعه شب لعنتی را، با هم باشیم. چنان خوشحال شد که رفت توی دستشوئی و سرش را گرفت زیر شیر آب سرد، و خیس و تِلیس بیرون آمد. بعد با اشاره به دوربینش پیشنهاد کرد برویم کپرآباد کفتر چاهی بزنیم. اصلا دل و دماغ این کار را نداشتم. قول دادم یکی از همین روزها برای عکسبرداری با هم به کپرآباد برویم ولی امشب می‌خواستم کاری بکنیم متفاوت. قبول کرد. گفتم بیا برویم لبی تر کنیم. خندید و در حالیکه گردن لقلقویش را تکان می‌داد گفت: واقعا؟ گفتم: پس چی فکر کردی؟!

            برای اینکه قادر از شر هاسِل بلاد سنگینش آسوده شود، دوربین و خورجینش را در قفسه تاریکخانه گذاشتم و به محض اینکه مزد هفتگی‌ام را از آقای شجاعی گرفتم راه افتادیم. قادر گفت برویم آبجو بشکه. اسمش را شنیده بودم ولی هیچوقت آنجا نرفته بودم. راستش تا آنروز جز یکی دو بار آن هم یکی دو لب، مشروب نخورده بودم. گفتم: "باشه". اتوبوس گرفتیم و چهارراه کالج پریدیم پائین. پیش از اینکه به کافه‌ی کوچک و شلوغ وارد شویم مست بودیم. خوشی و بی‌خیالی غریبی، نمی‌دانم از کجا در من پیدا شده بود و این حالت را در قادر هم، وقتی که در طبقه بالای یک اتوبوس دو طبقه نشسته بودیم و او با رنگ تکان اتوبوس بشکن می‌زد، می‌دیدم. پس از فشارهای یکی دو ماه اخیر این تنها ساعتی بود که احساس سبکی و رهائی می‌کردم. همان یک لیوان آبجوی خنک و کف کرده کافی بود که چشمانم قیلی پیلی برود. لیوان که نبود، لَتَر بود. این هوا! یک لیوان دیگر هم اُرد دادیم تا با خیارشورهای باقیمانده، شریکی بزنیم. قادر که پیدا بود بار اولش نبود، یک کم نمک روی کف آبجو پاشید و لیوان عرق کرده را داد دستم. این دیگر بیشتر از اولی چسبید. نیمی از لیوان را بی‌هوا سر کشیدم و برگرداندم دستش. حالا دیگر سِیر عالم را می‌کردم. از روی بالکن یک وجبی، جائیکه نشسته بودیم، کافه کوچکی که جمعیت در آن لول می‌زد را خرمنجائی سرپوشیده و وسیع می‌دیدم با هزاران وجینگر مست که چلیک‌های آبجو را بر سر دست بلند کرده بودند و قورت قورت سر می‌کشیدند. وقتی بیرون آمدیم و هوای تازه‌ی غروب به صورتم خورد یادم آمد آنچه در کافه دیده بودم تصویری بود مانده در ذهنم از آخرین فیلمی که در سینما دیده بودم. "راستی، بیا بریم سینما". قادر با هر چه من می‌خواستم موافق بود. به نزدیک‌ترین سینمائی که سر راهمان سبز شد، با اینکه اواسط فیلم بود، وارد شدیم. یک فیلم جنگی پر خون و خونریزی آمریکائی بود که درست نقطه‌ی مقابل روحیه ما در آن لحظه قرار داشت. فیلم که تمام شد نماندیم تا سئانس بعد که نیمه‌ی اول فیلم را ببینیم. بعکس، برای اینکه اثر خشونت‌بار فیلم را از روحمان پاک کنیم، و به دنیای تلطیف شده‌ی مستی برگردیم، به کافه‌ی شلوغ جنب سینما چپیدیم و یکی یک بطری آبجو شمس بالا رفتیم و مثل آدم برگشتیم به خیابان!

            شب شده بود. گرم و شرجی. از آن شب‌های داغ تابستان تهران که خانواده‌ها را سر پل تجریش با یک دانه بلال یا یک فال گردوی تازه علاف می‌کند. ما اما درست بعکس تاکسی گرفتیم و سرازیر شدیم طرف گمرک. قادر که رویش نمی‌شد اسمش را بیاورد به راننده گفت: "شکوفه نو". اما راننده از قیافه‌مان فهمید اهل کاباره نیستیم. این بود که دو تا کوچه پائین‌تر, ما را جلو شهرنو پیاده کرد. بوی ارزان‌ترین جماع ممکن، مشاممان را زد. بی‌آنکه به چشم هم نگاه کنیم، یا حتی کلامی حرف بزنیم، خیابان اول را با سرعت گَز کردیم و برگشتیم. قلعه جای ما نبود. یا هنوز جای ما نشده بود. در آن حالی که من داشتم حاضر بودم به دنبال هر یک از این خانم‌هائی که جلو در نشسته بودند و به چشم مشتری نگاهمان می‌کردند، تا سر کوه قاف بدوم، تنها اگر بیرون از این قلعه می‌بودند و این امکان را به من می‌دادند تا به خودم بقبولانم نگاه آنها به من – دستکم در همین یک لحظه – برای خود من است. تا بوی عفن ِقلعه را از ذهنمان پاک کنیم به دورترین کافه‌ی جهان رفتیم. گشنه بودیم ولی هوس مستی داشتیم. قادر که همان دو تا آبجو پلکش را سنگین کرده بود بی‌آنکه با من مشورت کند همراه غذا یک چتول عرق هم سفارش داد.

            سیر و پُر و پاتیل در آمدیم و یک خیابان آنسوتر لب جوی خشک آب، زیر چناری قطور نشستیم و من قصه‌ی بیماری مادرم را که تا آنروز از قادر پنهان می‌کردم برایش باز گفتم. البته آنقدر مست نبودم که ماجرای حاملگی را هم بگویم. این چیزی بود که هنوز شریکی برایش یافت نمی‌شد و می‌باید برای مدتی دیگر در دلم باقی می‌ماند. قادر بی‌آنکه یک کلام حرف بزند به سخنرانی بریده بریده و بی‌سر و ته من گوش داد. وقتی بالاخره سرم را بلند کردم دیدم که به هوای برخاستن، چشمان خیسش را از من پنهان می‌کند.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده) (جزوه چهارده)]

Posted by reza at February 22, 2007 04:21 PM
مطالب مرتبط
Comments

سلام
امشب زود به رختخواب رفتم, ساعت 1.30 بامداد به وقت گرینویچ بود که از خواب برخواستم, اتوماتیک وار به طبقه پایین و به پای لب تاپم آمدم, شبهای زیادی مونس تنهاییم بوده و است بعد از مرور سرسری اخبار به سراغ مطالب دلخواهم آمدم و مثل همیشه استفاده بردم.واقعا" این موضوع جزوات مرا سخت مشغول خود کرده, شاید بخاطر اینکه خودم با فقر بیگانه نیستم اینچنین مرا تحت تاثیر قرار داده. بهر حال تا چه پیش آید؟ منتظر بقیه مطالب این جزوه ها هستم و از شما تشکر مینمایم.

Posted by: قاسم at February 23, 2007 03:25 AM
Post a comment









Remember personal info?