February 20, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه چهارده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده)]

از جایم تکان نخوردم. فقط آرام بر تپه نشستم و به دنیای کوچکی که حالا داشت در نور سرخک گرفته‌ی غروب غرق می‌شد چشم دوختم.

دنبال چه می‌گشتم؟ دنبال که؟ دنبال بنائی که شش بچه‌ی قد و نیم قدش همان‌هائی هستند که آن پائین با کون برهنه و پیراهن ژنده دارند خاک بازی می‌کنند؟ دنبال بنائی که همسر زردزخمیش، با دست‌هائی که از فرط رختشوئی برای دیگران مثل خمیر نان بربری پف کرده است دارد در جوی پر لجن محله، ژنده پاره‌های بچه‌هایش را می‌شوید؟ یا دنبال بنائی که زندان افتادن و یکی دو سالی از این زندگی سگی خلاصی یافتن برایش نعمتی است که به سادگی نصیبش نمی‌شود؟

            تا تاریک شدن هوا همانجا نشستم و کپرآباد را که در غبار سیاه شب به تدریج تیره و تیره‌تر می‌شد نگاه کردم. بعد تصمیمم را گرفتم. بی‌آنکه دیگر به آن بیاندیشم راه بازگشت را پیش گرفتم. پس از اینکه سری به خانه زدم و نان و پنیری با مادرم خوردم گفتم بگیرد بخوابد چون ممکن است دیر برگردم. نگاه بی‌حالتش را به من دوخت و انگار منظورم را دریافته باشد پلک‌های سنگینش را یکی دو بار بهم زد. نمی‌خواستم با ماندن پیش او و نگاه به چهره معصوم و درد کشیده‌اش خللی در تصمیمم راه یابد. بلند شدم و راه افتادم طرف تیر دوقلو، منزل قادر، تا این شب لعنتی را تنها نباشم. قادر با دیدن من بال در آورد. بخصوص وقتی اطمینانش دادم که مشکلی در میان نیست و بی‌حالی من ناشی از خستگی است. قادر مرا که ترجیح می‌دادم در اتاق بالا با او تنها باشم به اصرار برد اتاق مادرش. مادر قادر پای سماور نفتی روشنی نشسته بود و با ورود من با خوشروئی به چای دعوتم کرد. برادر خواهرهای او هم خودشان را کمی جمع و جور کردند و یکی یکی جلو پایم بلند شدند. هوا داغ بود و با اینکه در و پنجره‌ها را چارطاق باز گذاشته بودند اتاق دم داشت. چای را که خوردیم من و قادر رفتیم بالا و همان روی پشت‌بام، جلو در اتاقش، نشستیم و من از سوژه‌ای که برایش پیدا کرده بودم حرف زدم. "باید می‌بودی و عکس می‌انداختی. من اتفاقی گذرم به اونجا افتاده بود وگرنه دوربین با خودم می‌بردم. تو باید می‌بودی و عکس می‌گرفتی." نشانی را از من گرفت و گفت یکی از همین روزها می‌رود سروقتش. بعد انگار متوجه پریشانی من شده باشد سئوال پیچم کرد. اول خیال کرد با آقای شجاعی، اربابم، دعوایم شده. بعد فکر کرد مشکلی با صاحبخانه پیش آمده. وقتی دید حتی حوصله پاسخ گفتن را هم ندارم دیگر پیله نکرد ولی از قیافه‌اش فهمیدم که مطمئن شد من درگیر مسئله‌ای هستم. انگار چیزی یادش آمده باشد چهره‌اش باز شد و درحالیکه به اتاقش می‌رفت گفت: راستی، آلبومت!

            آنقدر گیج بودم که یک لحظه منظورش را نفهمیدم. ولی پیش از اینکه آلبوم به دست از اتاق در بیاید فهمیدم که مرجان را دوباره دیده است. آلبوم را از دستش گرفتم ولی بازش نکردم. قادر حالا دیگر میخ من شده بود. خواست چیزی بگوید ولی سردی نگاه من پشیمانش کرد. دیروقت شب گفتم که باید آخرین اتوبوس را بگیرم و برگردم. اصرار زیادی نکرد و فقط گفت: "اگه از دست من کاری ساخته است روی من حساب کن." بعد که دید سرم را به تایید تکان دادم لبخند مهربانی زد و گفت: پس چی فکر کردی!؟

            وقتی رسیدم خانه، مادرم خواب بود. بدون روانداز، چنان بی‌حرکت و بی‌صدا دراز کشیده بود که یک لحظه فکر کردم دور از جان مرده است. سرم را تا نزدیک صورتش پائین آوردم و تازه هُرم گرم نفس آرامَش را حس کردم. احساسی دوگانه و غریب به قلبم هجوم آورد. یک لحظه‌ی گذرا از ذهنم گذشت که راستی اگر مادرم مرده بود آیا من و او، هر دو ، آسوده نمی‌شدیم. بلافاصله از شرم این فکر خون به صورتم هجوم آورد، و بی‌اختیار برای راندن آن از ذهنم سرم را به عقب و جلو تکان دادم. کله‌ام مثل قُلّک جِغجِغ می‌کرد. سعی کردم ذهنم را منحرف کنم اما وجدان شرمسارم معترف بود که یک لحظه، یک آن، یک لَمحه‌ی گذرا، آرزوی مرگ مادرم را کرده بودم. دوباره نگاهم را به او برگرداندم. این بار انگار واقعا مرده بود. صورتش پف داشت و لای چشمش کمی باز مانده بود. دوباره همان فکر شیطانی به ذهنم هجوم آورد. نه، شیطانی نبود. در آن لحظه که به ذهنم آمد شیطانی نبود. حتی می‌توانم بگویم چیزی از امید به رهائی با خود داشت. اما رهائی از چی؟ از دست مادر بیمار و بی‌پناهم؟ این فکر اگر شیطانی نبود پس چه بود؟ هرچه بود باعث شد دوباره زانو بزنم و صورتم را به دهانش نزدیک کنم تا ببینم هنوز نفس می‌کشد یا نه. هُرم نفس یا صدای ضربان قلبم باعث شد مادرم کمی تکان بخورد و مرا از پرداختن به افکار غیر واقعی (شیطانی یا غیر آن) باز دارد.

            اتاق مثل کوره داغ بود. سال پیش چنین شب‌هائی را می‌رفتیم پشت‌بام می‌خوابیدیم. هیچکس در اتاق خوابش نمی‌برد. صاحبخانه در حیاط، و طبقه دومی‌ها در ایوان جلو اتاقشان می‌خوابیدند. اما من این روزها از ترس مادرم حرف پشت‌بام را جلواش نمی‌زدم. می‌ترسیدم نیمه شب وقتی به مستراح می‌رود از پشت‌بام پرت شود.

            می‌دانستم خوابم نخواهد برد. نه تنها از گرما و دم اتاق، که از آشوبی که در مغزم برپا بود. به آرامی تشک و ملافه و متکایم را برداشتم و با احتیاط به پشت‌بام رفتم. هوا صاف بود و نرمه بادی دلچسب بفهمی نفهمی پوستم را نوازش می‌کرد. جایم را وسط پشت‌بام انداختم و با زیرپوش رکابی لبِ هّره، در مقابل نسیم، نشستم و به پشت‌بام‌های تاریک شهر چشم دوختم. خنک که شدم به یاد مرجان و آلبوم افتادم. جدا از مشکل فعلی‌ام، این تماس عجیب دیگر داشت ذره ذره جذابیتش را برایم از دست می‌داد. هرگز نمی‌دانستم کی آلبوم به دستش می‌رسد و کی آنرا برمی‌گرداند. هر وقت دلش می‌خواست، یا می‌توانست، راهش را کج می‌کرد و در پارک شهر به بهانه‌ی عکس گرفتن به قادر نزدیک می‌شد. بی‌یک کلام حرف، آلبوم را از او می‌گرفت و یا به او پس می‌داد، و دیگر برای مدت‌ها پیدایش نمی‌شد. در آلبوم هم جز یکی دو جمله ادبی یا یکی دو بیت شعر که زیر عکس‌ها می‌نوشت هیچ حرف و سخنی از خودش و من و رابطه‌مان به میان نمی‌آورد. چند بار از قادر خواستم اگر دوباره او را دید از او بخواهد سری به عکاسی بزند و یا اگر نمی‌تواند دستکم علتش را به او بگوید، و یا در همین آلبوم برای من بنویسد، ولی او هرگز این فرصت را به قادر نمی‌داد. یکباره پیدایش می‌شد. با عجله و انگار کسی مراقبش باشد به قادر نزدیک می‌شد، و با همان سرعت که آمده بود غیبش می‌زد.

            با احتیاط و بی سر و صدا رفتم پائین و آلبوم را برداشتم و برگشتم پشت‌بام. رختخوابم را نزدیک‌تر به هّره کشاندم تا در نور خفیف لامپی که روی خَرَکِ پشت‌بام همسایه روشن بود آلبوم را ببینم. باز هم یک عکس رنگی بزرگ از پشت جلد مجله‌ای بریده و وسط یک صفحه چسبانده بود. عکس پروانه‌ای سفید بود که داشت از پرچم شقایقی خودرو، که در دامنه‌ی تپه‌ای سبز شده بود، شهد می‌مکید. جمله‌ی کوتاهی که زیرش نوشته بود را در آن نور خفیف به سختی توانستم بخوانم: کاش پروانه می‌بودم!

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده) (جزوه سیزده)]

Posted by reza at February 20, 2007 12:49 PM
مطالب مرتبط
Comments

قلم زيبای شما قابل تحسين است.

Posted by: REZA at February 20, 2007 11:53 PM
Post a comment









Remember personal info?