February 19, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه سیزده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده)]

پیش از آنکه مادرم از بیمارستان مرخص شود، یک بازجوئی کامل به یک کارآگاه اداره آگاهی پس دادم.

دکتر سوانح، گزارش کرده بود که مادرم به دلیل حاملگی بدون ازدواج دچار فشار روحی شده و دست به خودکشی زده بود. در گزارش آمده بود که مادرم در حالتی میان بیهوشی و هوش آمدن بارها اسم بنائی را برده بود که احتمالا پدر بچه‌ایست که در شکم دارد. 

            کارآگاه، در اتاق پرستارها در بخش سوانح – که در آن ساعت خالی بود – سین جیم مفصلی از من کرد. و من ناچار به تفصیل از ماجرای پدر، و بیماری مادرم حرف زدم. کارآگاه که قیافه خودش به تصویری که از عبدالله بنا در ذهنم مانده بود شباهت داشت، بیشترین پرسش را در مورد همو کرد. گفتم دو یا سه روزی در خانه ما کار می‌کرد و من در تمام روز بیرون بودم و تنها چیزی را که فکرش را نمی‌کردم همین بود. کارآگاه تمام حرف‌هایم را یادداشت کرد و گفت: اگه خودت یا مادرت شکایت نکنین من نمی‌تونم تعقیبش کنم. گفتم اجازه بدهد تا مادرم از بیمارستان مرخص شود آنوقت ببینم چه باید کرد. اگر شکایت ضرورت داشت با ایشان تماس می‌گرفتم.

            ولی شکایت کدام درد را درمان می‌کرد؟

            دو روز بعد مادرم را که از نخوردی، رنگ به چهره نداشت به خانه بردم. زن صاحبخانه یک قابلمه آش برای مادرم درست کرده بود و به من داد تا به او بخورانم. می‌دانستم دوران نقاهت چند روزی بیشتر طول نمی‌کشد و می‌گذرد. با بیماری بزرگ‌ترش هم تا حالا کنار آمده بودم و باز هم می‌آمدم. با مشکل تازه‌ای که هر روز و هفته رشد می‌کرد، اما، نمی‌دانستم چه کنم. از دست هیچکس هم کمکی ساخته نبود. به تک تک نزدیکان و آشنایانم فکر کردم ولی هرچه بیشتر می‌گشتم کمتر می‌یافتم. تقاضای کمک و همفکری که هیچ، حتی رویم نمی‌شد مسئله را با آنها در میان بگذارم. به پدر و زن بابایم هم فکر کردم. ولی اگر دنیا با خبر می‌شد باید از آندو پنهان می‌ماند. عمو باقر و آقای شجاعی، اربابم، هم کاری ازشان ساخته نبود. به قادر هم سختم بود بگویم. یکروز که قادر با خوشحالی خبر آورد که مرجان را دیده و آلبوم را به او داده است از واکنش سرد من فهمید که باید درگیر مشکلی باشم. گردن لقلقویش را جنباند و پرسید: "چیزی شده؟" گفتم "نه" و نتوانستم خودم را راضی کنم حرف مادرم را بزنم. یک لحظه به این فکر کردم که شاید مادر قادر بتواند کاری برایم بکند، بعد دیدم فکر بی‌معنائی است و جز اینکه دیگر نتوانم چشم به چشمشان بیاندازم فایده دیگری ندارد. تنها کاری که می‌ماند این بود که آن بنّای بی‌ناموس را پیدا کنم تا مسئولیت دسته گلی که به آب داده بود را به گردن خودش بیاندازم.

            آدرس عبدالله بنّا را به این بهانه که سقف تاریکخانه‌ی "عکاسی سایه" نیاز به مرمت دارد از صاحبخانه‌مان پرسیدم. وقتی قلم و کاغذ یادداشت را در دستم دید پوزخندی زد و گفت: "آدرس ِ نوشتنی که نداره این بیچاره! باید همینطوری برات بگم. اسم کپرآباد به گوشت خورده؟" کپرآباد محله‌ای خارج از محدوده و غیر مجاز بود که یکشبه در بیابان‌های میان دو فلکه‌ی تهران‌پارس سبز شده بود.

            روز بعد وقتی دخل را تحویل آقای شجاعی دادم راه افتادم طرف فوزیه. با اتوبوس تا فلکه اول تهران‌پارس را رفتم و یکی از خیابان‌های فرعی سمت راست را گرفتم و راه افتادم. همه خیابان‌ها با خانه‌های نوساز و نیمه‌ساز به تپه‌های خشک و خاکی پهناوری ختم می‌شد که کپرآباد در میانشان برپا شده بود. فقیرترین عمله بناهائی که این شهرک تازه را می‌ساختند با خانوادها‌شان در خانه‌های پرچینی و اتاقک‌های خشت و گلی کپرآباد زندگی می‌کردند؛ هم به محل کارشان نزدیک بودند و هم، دستکم تا پایان یافتن کار ساختمانی شهرک، خیالشان از هجوم ماموران شهرداری راحت بود. خانه‌های اواخر خیابان هنوز نیمه‌کاره بود و کارگرها و بنّاها همچنان مشغول بودند. بی‌آنکه واقعا دنبال عبدالله بنّا بگردم، همچنان که در حاشیه خیابان پیش می‌رفتم، چشمم از این کارگر به آن کارگر می‌گشت. تنها یکبار، آن هم فقط برای چند دقیقه دیده بودمش ولی چهره‌ی تکیده و پر چروکش دائم جلو چشمم بود، و مسلما با اولین نگاه بجایش می‌آوردم.

            خیابان که تمام شد جز تپه‌های خاکی، با گوَن‌ها و بوته‌های خشکی که رویشان را پوشانده بود، چیزی در مقابلم نبود. اگر مطمئن نمی‌بودم، مسلما بازمی‌گشتم چرا که کمترین نشانی از یک محله‌ی بزرگ و شلوغ و پر جمعیت در پشت این بیغوله به چشم نمی‌خورد. به بالای اولین تپه که رسیدم کپرآباد زیر پایم بود. پنهان از چشم جهان، در احاطه‌ی تپه‌های خاکی، دنیای کوچکی بود مثل دنیای مورچگان که می‌شد با فوتی بر بادش داد. ده‌ها خانه‌ی کپری، با دیوارهای ساخته شده از حلب‌های خالی روغن و پنیر و کشک، و سقف‌های شکل یافته از تکه‌های برزنت و کارتن‌های خالی شیرخشک و بیسکویت و ماکارونی، چندین ده خانوار پر عائله، ژنده و لَچَر و چرکمرده را در خود پناه داده بود. پاهایم گوئی سه‌پایه‌ی دوربین، برفراز تپه‌ی خاکی کاشته شد، و تصویری زگیل مانند، کریه و چرکین، بر ذهنم حک کرد. آه، کاش قادر را با خود آورده بودم!

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده) (جزوه دوازده)]

Posted by reza at February 19, 2007 07:20 PM
مطالب مرتبط
Comments

سلام
من همیشه از سایت شما و دیگران استفاده مینمایم , معمولا" هم عادت ندارم در سایتها کامنت بگذارم ولی در مورد این سایت و مخصوصا" این جزوات یک تا سیزده آنچنان مجذوب روایی و روانی نوشته ها شده ام که اگر چیزی در حد ابراز سپاس و قدردانی از نویسنده را در این کامنت ابراز ندارم, احساس مهمانی را خواهم داشت که از او به نحو احسن پذیرایی شده اما مهمان از روی خودخواهی و غرور بیجا که خود واقف بر آن است, حاضر به ابراز تشکر از میزبان نمی باشد.لذا از بابت توشه ای که از این نوشته ها بر می دارم, هزار بار سپاس, هزاران بار سپاس, و بلاخره سپاسگزارم بخاطر اینهمه انگیزه فکر کردن که در من بوجود آوردید. ایام بکام

Posted by: قاسم at February 20, 2007 04:27 PM

ghalam ravan va zibaye shoma ma ra be tahsin va midarad.

Posted by: Reza at February 20, 2007 01:00 AM
Post a comment









Remember personal info?