[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده)]
مادرم هر شب، شام را روی چراغ سه فتیلهای که در پاگرد پلکان قرار داشت آماده میکرد و منتظر من میماند.
اگر از حرف زدن زیر لبیاش بگذری باقی کارهایش معقول بود. قرصهای اعصابش را بموقع میخورد، اتاق کوچک و دَستدون کنار آنرا که به اضافهی پاگردِ پلکان، در اجاره ما بود پاکیزه نگاه میداشت. یکی دو هفته یکبار رخت چرکمان را میبرد بالای پشتبام کوچک خانه، توی تشت میشست و روی بندی که از خَرَک به هرّهی رو به کوچه وصل کرده بودم پهن میکرد. نهار را، نان و پنیری، به تنهائی سَق میزد چون من هم هَلههُولهای در عکاسی میخوردم. بعد، بسته به اینکه چقدر پول داشتم و چه برایش خرید میکردم، شام را آماده میکرد. هرچه بود برایش فرق نمیکرد، نان و خرما، یا خورشت بادمجان – که چه خوب بلد بود با حداقل مواد، استادانه آنرا بپزد. تنها چیزی که برایش مهم بود روزی یک بسته سیگار اشنوش بود که غروب به غروب برایش میآوردم و او هم بلافاصله با یک تیغ شکستهی ناسِت همه را از وسط نصف میکرد تا دو برابر بکشد!
با سرد شدن هوا خانه برای مادرم به زندانی با درهای بسته بدل شد. دیگر نه میتوانست در پاگرد به انتظار من بنشیند، و نه مثل وقتی که دلش میگرفت میتوانست برود پشتبام. یکبار وقتی از کلاس شبانه برگشتم مادرم توی پاگرد پلکان منتظرم بود. چراغ سهفتیلهای را روشن کرده و لای پایش گذاشته بود تا گرم شود. باز تا مرا دید از اینکه توی این سرمای کشنده او را بدون سیگار گذاشتهام گله کرد. بسته اشنو را به دستش دادم و پرسیدم چرا به جای نشستن پای بخاری توی اتاق، اینجوری اینجا نشسته است. " آخه اگه شعله بگیره به دامن چادرت که جزغاله میشی، مامان." انگار پرتترین حرف عالم را زده باشم سرش را از من برگرداند و سیگارش را روشن کرد. وقتی رفتم توی اتاق، تازه فهمیدم چرا در این سرما بیرون نشسته است. من همان روز صبح، پیش از اینکه بیرون بروم، بخاری والور را نفت کرده و روشن کرده بودم. اما سقف اتاق، درست بالای بخاری چکه کرده بود و حالا بخاری خیس آب بود. دیگر صدایم در آمد. "آخه میتونستی این بخاری صاحب مرده رو کنار بکشی و یک کاسه بذاری زیر این چکهها. اینکه دیگه عقل نمیخواد..." هنوز حرفم از دهانم در نیامده، پشیمان شدم. امیدوار بودم نشنیده باشد. یا مثل همیشه حواسش نبوده باشد. چیزی مثل یک بغض راه گلویم را بسته بود. یک کاسه گذاشتم زیر چکهها، و برگشتم توی راهرو. مادرم سه فتیلهای را خاموش کرده و رو به پلکان داشت سیگار دود میکرد. پشتش به من بود. چارقدش روی شانهاش سُریده، و موهای پرپشت جو گندمیاش پریشانتر از همیشه بود. کمی ایستادم تا شاید سرش را به طرف من بگرداند و من در نگاهش احساسش را بخوانم. ولی تکان نخورد. برگشتم با قابدستمالی، والور را خشک کردم تا بهانه برای حرف زدن داشته باشم. " مامان، کبریتتو بده بخاری رو روشن کنم." پاسخی نشنیدم. آمدم توی راهرو و دوباره از پشت سر نگاهش کردم. کبریت را گذاشته بود کنار دستش تا خودم برش دارم. با من قهر بود! کبریت را برداشتم ولی بجای برگشتن به اتاق، کنارش زانو زدم و از پشت بغلش کردم. حالا شانههایش در بازوی من میلرزید، و من صدای قلبش را که مثل قلب گنجشک میزد میشنیدم. پشت دستم از اشک چشمانش خیس بود. مادرم بیآنکه سرش را به سوی من برگرداند درآغوشم یک دلِ سیر گریه کرد. من هم کردم. مثل خود او، سرم را گذاشتم روی گردهی شانهاش و مثل یک بچه اشک ریختم.
خودم هم نمیدانم چرا اینقدر دلم گرفته بود. این سرما، و این سقفی که داشت چکه میکرد یک نگرانی ناآشنا و غریب به جانم میریخت. سرم را از شانه مادرم برداشتم و به اتاق رفتم. کاسه، پُر شده بود و چکهها از سطح آب لبپر میزد و روی جاجیم میریخت. آب را خالی کردم و دیگی بزرگتر را به جای کاسه زیر چکهها گذاشتم. نه، این سقف این زمستان را تاب نمیآورد. دور جائی که چکه میکرد به اندازه یک مجمعهی بزرگ نَم برداشته بود. اگر نه امشب، فردا گچ خیس خورده، هوار سرمان میشد. رفتم پائین و به صاحبخانه که همین حالا با چرخ طوافیاش وارد حیاط پر برف شده بود خبر چکه کردن سقف را دادم. با دماغ سرخ شده از سرما، یک تُک پا آمد بالا و سقف را دید زد. گفت فردا میرود سراغ یک بنّای آشنا. شب، رختخواب مادرم و خودم را گوشهای انداختم که اگر گچ سقف ریخت، روی سرمان هوار نشود. همین هم شد. صبح سحر از سرما و صدای ریزش گچ نمکشیده، از خواب پریدم. به جای دیگ، حالا یک تشت بزرگ رختشوئی را زیرش گذاشتم و رفتم دوباره دراز بکشم. ولی مگر خوابم میبرد؟ یک کسی در درونم، یک آدم مزاحم و اذیت کنی در جائی از ذهنم، لانه کرده بود که تا میدید چیزی کلافهام کرده و تاب و توانم را ربوده است، مثل جِن ظاهر میشد، و زهرش را در جای جای بدنم میریخت. این بار به شکل پدرم در مقابلم ظاهر شد، آنهم نه در حالت عادی بلکه در یکی از همان لحظاتی که مثل یک عکس برای ابد در ذهنم ثبت شده است:
مادرم باز هم دارد شیون میکند. من در حیاط، لب پاشویهی حوض کوچک و خزه بسته خانهی کوچکمان نشستهام و دارم آب بازی میکنم که پیش از شنیدن شیون مادرم صدای افتادن چیزی سنگین را از بالکن به حیاط میشنوم. نگاهم را که میگردانم من هم مثل مادرم شیون میکنم. این زرین خواهر چهار ساله من است که حالا روی زمین پهن شده و خون از دماغش بیرون میزند. من چند سالهام؟ دو ساله؟ سه ساله؟ پس چطور این لحظه را اینجور با جزئیات به یاد دارم؟ مگر عکسش را جائی دیدهام؟ نه. شاید مادرم پیش از اینکه حرف زدن با دیگران را برای همیشه ترک کند برایم تعریف کرده است. یا شاید عفت خانم – آن فامیل دور، و دوست نزدیک مادرم که تلخترین خاطرهها را به شیرینترین شکل تعریف میکرد- برایم گفته باشد. و یا شاید واقعا از آن عکس برداشته بودم. مگر نمیشود بدون دوربین عکس برداشت؟ چرا نمیشود؟ مگر اولین سفر انسان به فضا پیش از اختراع هواپیما صورت نگرفته است؟ مگر انسان بسیار بسیار پیش از ساختن زیر دریائی به اعماق اقیانوسها سفر نکرده است؟ پس چرا نتواند پیش از ساختن دوربین عکس بیاندازد؟ به همان اندازه دقیق؟ به همان اندازه خاطرهانگیز؟ و به همان اندازه قابل استناد؟
تا از این تصور شوم و لعنتی رهائی پیدا کنم، دوباره نگاهم را به لکهی نمکشیده در سقف اتاق که داشت مثل جای مشت زیر چشم، ورم میکرد دوختم و به خودم گفتم اینکه اینهمه نگرانی ندارد. کدام سقف تاب اینهمه باران و برف را میآورد؟ بدرک که ریخت! بگذار همهی خانه برُمبد. مال پدرم که نیست! تازه همین فردا یک بنا میآید و دو تا ماله میکشد و قال قضیه را میکند.
ولی این حرفها انگار در آن بامداد زمستانی به خرجم نمیرفت. نگرانی داشت چکه چکه از سقف میبارید و دلشورهام را افزون میکرد؛ دلشورهای که با برف و باران میآمد؛ با بزرگتر شدن تدریجی لکهی نَم روی سقف میآمد. نه، با ایندو نمیآمد، بلکه با بنُائی میآمد که قرار بود فردا سقف را لکهگیری کند. کار لکهگیری سقف اتاق یکی دو روزی خانهمان را آشفته کرد. باقی کار هم ماند برای یک روز آفتابی، وقتی که ته ماندهی برف در پشتبام آب شده باشد. عبدالله بنا، میانسال و تکیده، با آن کلاه لگنی خاک گرفته که برای پنهان کردن کچلی تا روی گوشها پائینش میآورد، پشت بام را هم سردستی مرمت کرد و رفت. پیش از اینکه بهار زودرس، ختم سرما و برف را بگیرد یک روز جمعه آفتابی و سرد مادرم را بردم سه راه آذری دیدن عمو باقر. چندین بار بود آقای شجاعی، اربابم، پیغام میآورد که عمو باقر احوال من و مادرم را جویا شده و گفته چرا سری به او نمیزنم. مادرم رخت تمیزش را بَر کرد و چارقد چارخانهی کُرکیاش را مثل شال دور سرش پیچید و راه افتادیم. کاش دوربین همراهم بود و عکسش را میانداختم! برخلاف موی جوگندمی بیوقت سفید شده، و رد پای درد دور چشمان بیحالتش، هنوز جوان و زیبا بود. عمو باقر تا صدای مرا از پشت در شنید با چوب زیر بغل به پیشباز من و مادرم آمد و به گرمی ما را بوسید و به درون برد. مادرم، شاید با یادآوری خاطره بهترین دوستش خاله عفت، چشمانش تر شد و خیلی معقول گالشش را جلوی در درآورد و رفت روی مخدّهی کوچکی بالای اتاق نشست. عمو باقر تنها آدم در عالم بود که من نگران رفتار مادرم در مقابلش نبودم.
وقتی رفتم توی آشپزخانهی کوچک تا برای ریختن و آوردن چای به عمو باقر کمک کنم، او با صدائی که به اتاق نرسد گفت که پدرم چند بار به او گفته از اینکه من دیگر به او سر نزدهام دلگیر شده است. میگفت برادر خواهرهایم خیلی برای من بهانه میگیرند و تا صدای در بلند میشود با هم از جا میپرند و به امید دیدار من تا پشت در میدوند. خود من هم دلم کم هوای آنها را نمیکرد. بارها تصمیم گرفته بودم سرزده به خانهشان بروم. میدانستم بچهها از خوشحالی پر در خواهند آورد. اما وقتی چهره نامهربان و نگاه طلبکار مادرشان را به یاد میآوردم از شوق میافتادم. از آن بازدارندهتر نگاه بیتفاوت پدرم بود که یا به خاطر دلخوشی زنش و یا به خاطر اینکه میخواست با هر چه به مادرم ارتباط مییافت بیگانه باقی بماند از رنگ و بوی آشنائی خالی بود.
با تغییر فصل، روحیه مادرم خوب جوری عوض شد. اول خیال کردم مال تغییر هواست. چوب خشک در هوای تهران جوانه میزند چه رسد به دل آدمیزاد. انگار یاد جوانیش افتاده باشد لب پنجره رو به کوچه مینشست و تمام روز ترانه میخواند. ترانههای این و آن را. و گاهی هم نغمههائی از خودش در میآورد که به دل آدم مینشست. میدانستم ته صدائی دارد اما از بس تمام این سالها سکوت کرده بود لحنش را فراموش کرده بودم. خَش غمناکی در صدایش بود که گیرایش میکرد. با این همه یکی دو بار خانم همسایه پائینی (همان خانواده فرهنگی)، طوریکه به من برنخورد، خواهش کرد به مادرم بگویم ظهرها زیاد بلند آواز نخواند چون بچهشان بد اداست و بدخواب میشود. تازه امتحانات زودرس آخر سال کلاس شبانهام را داده بودم که درد مادرم را فهمیدم. وقتی عرقریزان و خسته، از عکاسی به خانه آمدم، مادرم در کنج اتاق نشسته بود و داشت پینهدوزی میکرد. چند تکه پارچهی رنگ وارنگ را به هم دوخته بود و تراشههای پارچه از چارقد تا دامنش را پوشانده بود. سلامش کردم و گفتم بلند شود خرید روزانه را از دستم بگیرد. انگار نشنیده باشد به دوخت و دوزش ادامه داد. با اینکه پیدا بود دارد بیمنطق تکه پارچهها را گَل هم میکند، برای اینکه حواسش را به جا بیاورم پرسیدم آیا دارد جورابهای مرا وصله میکند. سرش را بلند کرد و نگاه امیدوارش را به من دوخت و گفت: نه، دارم برای خواهرت پیرهن میدوزم.
اول فکر کردم از پریشانفکری این را میگوید. شاید یاد زرین افتاده بود. و یا یاد لیلا خواهر شیرخوارهام که دو سه سال پس از داغ زرین، داغی تازه بر دل پدر و مادرم نهاده بود. و بر دل من هم. چون مثل یک فرشته کوچک میپرستیدمش. من خودم خیلی کوچک بودم که لیلا دنیا آمد. با این حال همه چیزش را به یاد دارم. از لحظه تولد تا مرگ جانکاهش در کمتر از دو سالگی را. اگر تک تک لحظاتی که از او در ذهن دارم را تصویر کنم آلبومی خواهد شد صد صفحهای. در یک بعد از ظهر گرم و طاقتفرسای تابستان تهران، وقتی مادرم روی یک جاجیم در سایه دیوار حیاط دراز کشیده بود تا چرتی بزند، و من در کوچه با بچههای محله تیلهبازی میکردم، لیلا چهار دست و پا به طرف حوض تاتی کرده بود. هُرم آفتاب بچه را به سوی خنکی آب کشیده بود، و لیلا از لبهی سیمانی حوض بالا رفته بود و به محض اینکه خواسته بود روی سکوی پاشویه بنشیند لیزی لزج خزه او را سرانده بود وسط حوض، و بچه بیآنکه فرصت کند فریادی بکشد در آب سبز و جِرم گرفتهی حوض کوچک خانهمان غرق شده بود.
مادرم دوخت و دوز را رها کرد و نگاه امیدوارش را دوباره به من دوخت. این سرخوشی بیدلیل البته زیاد نپائید. یکی دو هفته بعد حالش از این رو به آن رو شد. زمزمههای غمناکی میکرد و اشک میریخت. این را از چشم پف کرده و سرخش میفهمیدم. جلوی من، همان چند ساعتی که پیش از خواب در خانه بودم، خیلی بیتابی نمیکرد. پاسخ پرسشهایم را هم نمیداد. دلم نمیآمد برش گردانم به امینآباد لعنتی. اسمش را اگر میبردم فریادی میشد و دیگر نمیشد جلوش را گرفت. تصمیم گرفتم با دکتر حبیبی در امیناباد تماس بگیرم. همین کار را هم کردم. با اینکه دستم نمیرفت از عکاسی به تیمارستان زنگ بزنم، ولی زدم. نیمساعت پشت خط از این دست به آن دست شدم تا بالاخره دکتر گوشی را گرفت. تا اسمم را گفتم و نشانی مادرم را دادم مرا به جا آورد و اولین سئوالش (حتی پیش از آنکه از مادرم بپرسد و یا علت زنگ زدنم را جویا شود) در مورد تحصیلم بود. گفتم کلاس اول طبیعی را شبانه با نمرات خوب قبول شدهام. تبریک گفت و تازه از مادرم پرسید. ماجرا را گفتم. با حوصله گوش کرد و گفت برایش قرص آرامبخش قویتری مینویسد و میتوانم بروم امینآباد بگیرم. قرصها بیاثر نبود. اما مادرم را در یک حالت بُهت فرو برد. حالا دیگر نه آواز میخواند و نه گریه میکرد، فقط یک گوشه مینشست و غرق در دریای افکارش به یک گوشه زل میزد. چنان از دنیا بیرون بود که تا آتش سیگار دستش را نمیسوزاند خاموشش نمیکرد. با اینکه آرامشش باعث خیالجمعی من بود اما هر شب که به خانه برمیگشتم میترسیدم در اثر بهت، سیگارش را خاموش نکرده و خانه را به آتش کشیده باشد.
به همین دلیل آنروز غروب وقتی از عکاسی به خانه برمیگشتم از وضعیت غیر طبیعی جلو خانهمان یکباره دلم شور افتاد. زن صاحبخانه در حالیکه یکی از بچههایش را با چادر نماز به کمرش بسته بود و دیگری را در آغوش داشت نگاه نگرانش را به اینسو و آنسو میگرداند. اشتباه نمیکردم، چون تا مرا دید به طرفم دوید و گفت: حال مادرت بهم خورد.
هندوانه سنگین، و نان و پنیری را که برای شام خریده بودم بیاختیار وسط خیابان زمین گذاشتم تا بدوم بالا. اما زن صاحبخانه جلوم را گرفت و با لبی لرزان گفت: "بردنش بیمارستان، با آمبولانس." فکر کردم عوضی میشنوم، یا زن صاحبخانه به لحاظ رعایت من تیمارستان را بیمارستان گفته است. ولی نه. زن صاحبخانه از راهرو صدای خِرخِر و دست و پا زدن مادرم را که در پاگرد پله، جلو در اتاقمان افتاده بود شنیده و بالا رفته بود. مادرم بیهوش کف راهرو افتاده بود و فقط گهگاه با تشنجی شدید تکان میخورد. زن صاحبخانه به کوچه دویده بود و سراسیمه کمک خواسته بود. یکی از همسایههای روبرو که خانهشان تلفن داشت به بیمارستان عیسی ابو حسین زنگ زده بود و ساعتی بعد آمده بودند با آمبولانس مادرم را برده بودند.
وقتی رسیدم بیمارستان، مادرم هنوز بیهوش بود. معدهاش را شستشو داده بودند و از خطر گذشته بود ولی شاید تا پس فردا هم به هوش نمیآمد. حدود نود تا قرص آرامبخشی را که دکتر حبیبی برای سه ماه او داده بود یکجا بلعیده بود. دکتر بخش سوانح، وقتی مرا دید از پدرم پرسید. برای اینکه ناچار نشوم آلبوم کهنهی زندگی دردناک مادر و پدرم را جلو یک غریبه ورق بزنم، گفتم پدر ندارم و من و مادرم با هم زندگی میکنیم. دکتر چنان جا خورد که انگار هرگز پسر بیپدری را ندیده بوده است. وقتی نگاه پرسان و تعجبزده مرا دید گفت منظورش پدرم نیست، بلکه شوهر مادرم است. "مادرم شوهر نداره، دکتر."
دکتر نفس بلندی کشید و لحن صحبتش را عوض کرد. "میدونستی مادرت حامله است؟" چشمانم چنان گشاد شد که دکتر منتظر پاسخ من نشد. نفس بلند دیگری کشید و به طرف تخت بیمار بعدی رفت و مرا بهت زده و منگ در کنار تخت مادرم تنها گذاشت. باورش هرچند مشکل بود ولی این واقعیت داشت که مادرم حامله بود، و پدر بچهای که در شکم داشت بنائی بود که در یک روز زمستانی برای لکهگیری سقف، گذارش به خانه ما افتاده بود و دیگر سایهاش را هم ندیده بودیم.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده) (جزوه یازده)]
سلام
تمام اين يازده جزوه را يك جا خواندم, نه يك بار كه هر جزوه را چند بار خواندم, زيبايي كلام و نگارش اگر نگويم بي نظير بايد بگويم واقعا" كم نظير است. مدتها بود كه نوشته اي بدين پر باري كه هر جمله اش انسان را منقلب و به فكر وا ميدارد نخوانده بودم. به جرات ميتوانم بگويم اين نوشته در اين زمانه از بينوايان ويكتورهوگو در آن زمانه چيزي كم ندارد كه هيچ بلكه در اين دوران در مقايسه با آن دوران از آن بالاتر نيز هست. منتظر مابقي جزوات هستم. هميشه ايام شاد باشيد
عشق به نوع بشر شايد زيباترين ولنتاين دنيا باشه
Posted by: حاج خليل(امير خليل زاده) at February 17, 2007 01:37 PM