February 14, 2007

آلبوم خصوصی – جزوه یازده

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده)]

مرجان کوچک‌ترین دختر خانواده‌ای سنتی و مرفه بود که در خانه‌ای بزرگ در یکی از قدیمی‌ترین کوچه‌های سنگلج زندگی می‌کرد.

مردِ خانه، برادر بزرگش اکبر آقا کازرونی بود که حالا در سن بیست و هفت هشت سالگی به مردان میانسال پر تجربه می‌مانست. از چهارده سالگی وقتی که پدرشان به مرگی نابهنگام درگذشت با داشتن تنها تصدیق کلاس ششم دبستان، اداره‌ی کاسبی بزرگ پدر را یک تنه به‌عهده گرفت و به شکلی باور نکردنی از پس کار برآمد. پدرش که از خرده مالکین کازرون بود ده سال پیش از مرگش کارگاه کاشی و موزائیک سازی بزرگی در سنگلج راه انداخت که بشکل چشمگیری موفق بود. تهران، پوشش کهنه‌ی خشت و کاهگل را از تن در آورده بود و محصولات کارگاه نقش (که نام موزائیک سازی حاجی کازرونی بود) روپوش برازنده‌ای برای عمارت‌های تازه‌ی شهر بود. اکبر آقا همان روز تشییع جنازه پدرش، وقتی به عنوان مرد خانواده جلو تابوت او ایستاده بود به روح پدرش سوگند خورد که تا سه خواهر خردسالش را از آب و گِل در نیاورد، و به خانه‌ی بخت نفرستد، اسم ازدواج را نبرد. آنقدر جدی و باپشتکار و مدیر بود که حاجیه خانم، مادرش، حتی پس از گذشت سیزده سال و کهنه شدن کامل مرگ شوهرش هرگز باور نمی‌کرد که پیش از فرستادن مرجان، کوچک‌ترین دخترش به خانه‌ی بخت، بتواند به بزرگ‌ترین آرزوی زندگیش، یعنی دیدن اکبر آقا در لباس دامادی، برسد.

            نیّره، خواهر بزرگ‌تر، که در وقت مرگ پدرش ده ساله بود، بمحض پایان تحصیلات ابتدائی و رسیدن به سن چهارده سالگی، به رسم همه‌ی دخترهای فامیل کازرونی، با یکی از چندین خواستگار جوان و مرفه‌اش ازدواج کرد. او حالا سه بچه‌ی قد و نیمقد داشت که اکبر آقا مثل نوه‌هایش با آنها برخورد می‌کرد. مهتاب، دختر دوم، سه سال از خواهرش کوچک‌تر بود، و درست بهمان دلیل سه سال بعد (با گرفتن تصدیق کلاس ششم و رسیدن به سن چهارده سالگی) با جوانی مشابه شوهر نیّره ازدواج کرد و حالا یک دختر و پسر دوقلو داشت که سوگلی حاجیه خانم بودند. پدر دوقلوها هر روز صبح بدون استثنا پیش از اینکه به حجره‌اش در بازار برود مهتاب و دوقلوها را با ماشین به خانه‌ی حاجیه خانم می‌آورد و غروب در بازگشت، آنها را برمی‌داشت.

            مرجان اما از جنس دیگری بود. نه تنها ته تغاری مادر، که عزیز دردانه‌ی اکبر آقا هم بود. وقتی پدرش مُرد دو ساله بود، و خاطراتی که از پدرش داشت نه از خود زندگی که از عکس‌های قاب شده در قاب عکس‌های نقره‌ای چیده شده روی طاقچه، برداشت شده بود. وقتی به سن چهارده سالگی رسید و تصدیق کلاس ششمش را گرفت اصرار کرد که درسش را در دبیرستان ادامه بدهد. در آنوقت چنان ظریف و کوچک بود که تصور شوهر دادنش به ذهن حاجیه خانم و اکبر آقا هم نمی‌رسید. این بود که علیرغم سنت نسل اندر نسلشان، مادر و برادر با ادامه‌ی تحصیل او موافقت کردند. در تمام فامیل کازرونی، از مرد و زن، علیرغم وضع مرفه‌شان- و شاید اصلا به همین دلیل- مرجان تنها کسی بود که پا به دبیرستان می‌گذاشت.

            تا وقتی در دبستان بود هرگز تنها به مدرسه رفت و آمد نمی‌کرد. پیش از اینکه خواهر دومش تصدیق ششم را بگیرد، هر دو با هم می‌رفتند و برمی‌گشتند، اما دو سال آخر دبستان را اغلب با مش‌خلیل، ارابه‌چی کارگاه موزائیک‌سازی نقش همراه می‌شد. پیرمرد معمولا پیش از اینکه ارابه را که کلّه سحر با کاشی و موزائیک بار زده بود، سر ساختمان مشتری برساند یک تُک پا با مرجان تا مدرسه می‌رفت چرا که اکبر آقا، اربابش، با اینکه دبستان فقط دو تا خیابان آنطرف‌تر بود می‌ترسید مبادا دوچرخه‌ای، ماشینی به او بزند. عصرها اما پیرمرد اکثرا در کارگاه نبود و به ناچار پسر کوچکش، که شاید فقط یکسال از مرجان بزرگ‌تر بود، این وظیفه را بعهده می‌گرفت. پسرک که تنها چهار کلاس درس خوانده و مدرسه را رها کرده بود، کنار پدرش در کارگاه کار می‌کرد. از جارو و پارو و پادوئی گرفته تا پیغام رساندن به این و آن، و برگرداندن مرجان از مدرسه از وظائف روزمره‌اش بود.

            با ورود مرجان به دبیرستان اما همه چیز تغییر کرد. در واقع حتی چند ماهی پیش از ورود او به دبیرستان این تغییر اتفاق افتاده بود. اکبر آقا مدتی بود از پسر مش‌خلیل که علیرغم سن کمش زیرک و زرنگ بود خوشش نمی‌آمد. اولین کاری که کرد رفت و آمد او را به خانه ممنوع کرد (او معمولا در طول روز برای خرید و کمک‌های دیگر به حاجیه خانم چندین بار به خانه آنها می‌رفت و می‌آمد) بعد وقتی یکی دو بار چند اسکناس ده تومانی از دخل ناپدید شد اکبر آقا بی‌آنکه سعی کند گناهش را بگردن او بیاندازد بخودش قبولاند که این بچه دستش کج است و جایش اینجا نیست. اما این را هم می‌دانست با وجود مش‌خلیل در کارگاه، رفت و آمد پسرش به هر حال ادامه خواهد یافت. این بود که با همه اطلائی که از وضع بد مش‌خلیل داشت، و علیرغم همشهری‌گری و آشنائی سالیان سال پیرمرد با پدرش، بالاخره او را جواب کرد.

            از دست دادن کار، زندگی مش‌خلیل را از هم پاشید. او که هفده هژده سال پیش، با همه‌ی تنگدستی برای سومین بار تجدید فراش کرده بود دست زن سومش را گرفته بود و از یکی از دهات کازرون به تهران کوچ کرده بود و در موزائیک‌سازی حاجی کازرونی، مالک سابق ده‌شان، مشغول کار شده بود. تنها فرزند از همسر سومش در اتاقکی اجاره‌ای در حوالی سلسبیل بدنیا آمده بود. بچه هنوز سه سالش نشده بود که حاجی کازرونی، ارباب مش‌خلیل، به سکته قلبی درگذشته بود اما بلافاصله اکبر آقا، وارث حاجی، با همان حقوق پیرمرد را در شغل ارابه‌چی نگاه داشته بود.

           وقتی اکبر آقا، مصمم و جدی، از او خواست کار دیگری پیدا کند، مش‌خلیل انگار انتظارش را داشته باشد فقط سرش را زیر انداخت و پذیرفت. مدتی بود که احساس می‌کرد اکبر آقا از حضور پسرش در کارگاه راضی نیست. می‌دانست اکبر آقا از نزدیکی بیش از حد مرجان به او نگران شده و گم شدن چند اسکناس را بهانه کرده است. اشتباه نمی‌کرد. مرجان با هیچکس به اندازه پسر مش‌خلیل راحت نبود. گاهی که سر زده برای دیدار اکبر آقا – که آقاداشی صدایش می‌کرد- به کارگاه می‌آمد یکسر بسراغ جوانک می‌رفت و با او از این در و آن در حرف می‌زد. در این جور مواقع، مش‌خلیل بارها دیده بود که اکبر آقا به بهانه‌ای مرجان را به دفتر صدا می‌زد و بی‌آنکه اجازه بدهد به کارگاه برگردد به خانه روانه‌اش می‌کرد.

            مش خلیل پس از بیرون آمدن از کارگاه به هر کاری دست زد. وضع مالی رقت‌انگیز و زندگی بی‌ریشه‌ای که برای همسر سوم و فرزندش درست کرده بود بالاخره با اولین تکان بر باد رفت. همسرش بی‌آنکه نگاهی پشت سر بیاندازد چمدان کهنه‌اش را بست و به کازرون برگشت. پیرمرد پس از دست زدن به کارهائی بی‌نتیجه بالاخره به خرید و فروش لباس کهنه پرداخت و جائی نسبتا ثابت برای خودش در میدان خاکی کهنه فروشان دروازه قزوین پیدا کرد. پسرش هم که زیرکی و هشیاری از نگاهش می‌بارید چون طعمه‌ای آماده بلعیده شدن، در تالاب بزرگی که تهران نام داشت، به امان خدا رها شد. طولی نکشید که دستش به کارهای مشکوک باز شد و پس از اینکه چند ماهی در دارالتادیب زندانی کشید جواز لازمه برای پیوستن به شکل حرفه‌ای به ابواب جمعی آقا یحیی خوش اقبال، باجگیر معروف تهران را به دست آورد. با اینهمه نام و یاد مرجان را هرگز از ذهنش واننهاد.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه) (جزوه ده)]

Posted by reza at February 14, 2007 11:24 AM
مطالب مرتبط
Comments
Post a comment









Remember personal info?