[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه)]
از پارک که در آمدم دو سه بار پیاده رو برفپوش را گرفتم و بالا و پائین رفتم.
سرما دیگر بدجوری در تنم رسوخ کرده بود. از ناامیدی بود البته، از اینکه دیگر مطمئن شده بودم بیخود در چنین هوائی خودم را علاف مرجان کرده بودم. تا سر چهار راه بعدی رفتم و کنار بساط لبوفروشی که به قدرتی خدا و سوز سرما کارش آنروز سکه بود، ایستادم و بیآنکه چیزی بخرم دستان یخزدهام را از لای چند مشتری در هُرم شیرین بخار چغندر گرم کردم. همانجا به ذهنم رسید که بیخود رشید را دَک کردم. میتوانستم سوغات عمویش را دید بزنم، و اگر بدرد خور بود قراری با او بگذارم و قادر را بسراغش بفرستم. از اینکه این همه سرد و بیروح با او حرف زده بودم شرمم شد. آیا از او میترسیدم؟ یا خودم را در سطح دیگری میپنداشتم؟ نمیدانم. آنچه برایم مسلم بود این بود که رشید با همه نزدیکی آشکاری که به شخصیت خود من داشت در دلم ننشسته بود. انگار او را رقیب خودم میپنداشتم، یا حتی رقیب عشقی خودم! افکاری را که انگار برای مقابله با سرمای گزنده به ذهنم هجوم آورده بود، قاطعانه پس زدم و با خودم گفتم "کاش رشید هنوز همان دور و برها باشد." بود. وقتی پارک یخزده را دوباره طی کردم و از در شمالی خارج شدم او را آنسوی خیابان، نبش باشگاه شعبان جعفری دیدم که در حالیکه از سرما خودش را مچاله کرده بود داشت با دو جوانک دیگر حرف میزد. با احتیاط و بی عجله خیابان خلوت و سُرسُری را طی کردم به این امید که مرا ببیند و از دو جوانک جدا شود. نمیخواستم جلو آندو از سوغاتی عمویش حرف بزنم. هر دو مثل خود رشید لاغر و فرز به نظر میآمدند. با اینکه لباس کهنه به تن داشتند اما ژنده نبودند و لباسها سوار تنشان بود. وقتی رشید چشمش به من افتاد بیآنکه چیزی از آندو پنهان کند دستش را روی مجلهای که در جیب بغل پالتوی گشادش داشت گذاشت و با صدای بلند گفت: میدونستم بر میگردی.
من هم ترسم ریخت و برای اینکه از او عقب نیافتم گفتم دستم بند یکی بود. با لبخندی از شیطنت، طوری این حرف را زدم که او، بخصوص آندو جوان دیگر، گول ظاهر تر و تمیز و غلط انداز مرا نخورند و بدانند در لاتبازی از آنها کم نمیآورم. حرفم بی اثر نبود چرا که هر سه قدمی به طرف من برداشتند و دست یخزدهشان را دراز کردند تا با من دست بدهند. هنوز دستم در دست نفر سوم بود که چشم او پشت سر من به چیزی یا کسی افتاد که ناگهان حالتش عوض شد. ترسیده، دستش را از دستم بیرون کشید و با نگاه نگران به طرف خیابان راه افتاد. پیش از آنکه سرم را برگردانم تا علت ترس او را دریابم، نفر دوم هم بیآنکه حرفی بزند، ترسیده، به همان سو براه افتاد. من سرم را برگرداندم و دو پاسبان را در فاصله چند قدمی، پشت سرم دیدم. هر چند من هم مثل بچههای دیگر با ترس از پاسبان بدنیا آمده بودم اما باز هم دلیل وحشت بیاندازه آندو را نفهمیدم تا وقتی رشید هم به آن طرف جوی آب جفت زد تا بگریزد ولی چنان سُر خورد که کنار خیابان روی برف ولو شد. من از جایم تکان نخوردم چرا که دلیلی برای فرار نداشتم. این بود که برای کمک به رشید به طرف او رفتم ولی همان لحظه دست یکی از دو پاسبان پس یقهام را چسبید و با فشار من را به دیوار باشگاه چسباند. پاسبان دوم به رشید مهلت نداد از جایش برخیزد و در حالیکه چکمهاش را روی گرده او گذاشته و او را به زمین فشار میداد شروع کرد به گشتن جیبهای پالتوش. نمیدانم ظاهر نسبتا تمیز من بود یا چیزی از معصومیت در نگاهم که پاسبان را واداشت با من همان رفتاری را نکند که همکارش با رشید میکرد. پاسبان با زدن ضربهای زیر دو بازویم به من فهماند که دستهایم را بالا نگهدارم. پیش از اینکه امرش را اطاعت کنم آلبوم را از زیر بغلم برداشتم و لای پایم گذاشتم. پاسبان تک تک جیبهایم را گشت و وقتی چیزی نیافت آلبوم را از لای پایم بیرون کشید. چشمش یک لحظه روی عکس زیبائی که خودم از مرجان گرفته بودم میخ شد، و بعد نگاهی سر سری به باقی صفحات انداخت و آلبوم را گذاشت زیر بغلم.
پاسبان دوم بیآنکه پایش را از روی گرده رشید بردارد جستجویش را تمام کرد و جز سوغات عموی رشید چیزی نیافت. رشید سر پا ایستاد و بیآنکه اثری از ترس در نگاهش باشد برفها را از تن و بدنش روبید. پاسبانها که عکس لختی پشتِ جلد، چشمشان را گرفته بود انگار کارشان را فراموش کرده باشند به دیوار باشگاه تکیه کردند و غرقِ تماشای مجله شدند. رشید صبر کرد تا پاسبانها دلِ سیر عکسهای لختی را دید بزنند، بعد با حالتی بین شوخی و جدی به پاسبان بغل دستیاش گفت: "خودم پنجاه تومن از یکی خریدمش، میخواستم صد تومن ردش کنم به این. حالا شما بردار همان پنجاه تومن را بده!" پاسبان مجله را لوله کرد و محکم توی سر رشید کوبید و گفت: "جنس رو کجا رد کردی مادر قحبه؟" رشید با قیافه حق بجانب به پاسبان دوم که انگار از قبل او را میشناخت رو کرد و گفت: من که از مواد پاکم به علی.
- پس چرا می خواستی بزنی به چاک؟ اگه ریگی تو کفش رفقات نبود چرا گذاشتن در رفتن؟
- منم اگه میتونستم در میرفتم سرکار. آخه آدم عاقل که با پاسبان جماعت در نمیافته!
پاسبانها زدند زیر خنده و بعد همان پاسبان اولی رویش را به من گرداند و گفت: پس تو هم توی کار عکس لختی هستی؟
زبانم چنان بند آمد که تا بیایم اولین کلمه را بگویم جانم به لبم رسید. خوشبختانه چشم پاسبان به یکی دیگر از عکسها بود و منتظر پاسخ من نبود. با تاخیری که بیشتر به درد تائید میخورد تا حاشا گفتم: عکس لختی؟ من اتفاقی اینجا بودم.
پاسبان با اشاره به آلبوم مرجان پرسید: "اون چیه زیر بغلت؟" پیش از اینکه من پاسخی بدهم همکارش دست او را کشید و عکس لختی بزرگ وسط مجله را نشانش داد. بعد هر دو بیآنکه اعتنائی به ما بکنند رفتند زیر سایبان در باشگاه، و در حالیکه با خودشان ور میرفتند میخ عکسها شدند. رشید با چشمکی به من اشاره کرد که راهم را بگیرم و بروم، و با نیشخند به پاسبانها گفت: "کارتون که تموم شد بدین ما هم یک نگاهی بش بندازیم!" و بیآنکه مجلهاش را طلب کند از طرف دیگر به راه افتاد.
تمام هفته قادر آلبوم مرا با خودش به پارک برد و آورد اما از مرجان خبری نشد. راز زندگی مرجان قرار بود تا مدتی مثل عکسهای گرفته اما ظاهر نشده، از چشم کنجکاو من پنهان بماند.
□□□
[جزوههای قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت) (جزوه نُه)]