February 10, 2007

آلبوم خصوصی - جزوه نُه

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت)]

آلبوم را مرجان در پارک شهر به قادر داده بود تا به من برساند.

قادر انگار داشت فیلم برایم تعریف می‌کرد با آب و تاب حرف می‌زد: "وقتی چشمم بش افتاد بی‌اختیار رفتم طرفش. دیدم انگار منتظر من باشه ایستاد و در حالیکه مراقب دور و برش بود این آلبوم رو از کیفش در آورد و با عجله به دستم داد. گفت: لطفا بدهیدش به هادی آقا. گفتم: چشم. گفت: جوابش رو بعدا ازتون می‌گیرم."

          قادر آمده بود حرفی بزند و سئوالی بکند ولی مرجان دیگر رفته بود. یک هفته کشید تا توانستم جوابش را بدهم. عکس خودم را، همان عکسی را که قادر روز آخرین دیدارم با او از من گرفته بود، در صفحه مقابل، در آلبوم چسباندم و با خطی نه چندان خوش اما به همان درشتی نوشتم: "و عکاس‌ها!" و آلبوم را دادم دست قادر. یکی دو روز بعد، قادر مرجان را دیده بود که با دوستانش از پارک شهر می‌گذشت. "نرفتم طرفش. ترسیدم شاید نخواد جلو  همشاگردی‌هاش با من حرف بزنه. اما چند لحظه بعد مرجان از اونها جدا شد و اومد طرف من. من هم آلبوم رو بش برگردوندم."

           این بازی شیرین اما زجردهنده برای ماه‌ها به همین شکل ادامه یافت. هفته‌ای یکی دو بار مرجان در صفحه سمت راست عکسی، کارت پستالی، نقاشی بریده از مجله‌ای، برایم می‌چسباند و زیرش جمله‌ای، قطعه‌ای، شعری متناسب با آن، می‌نوشت و به قادر می‌داد تا به من برساند. من هم با همان زبان، از شورم، از عشقم، از دردم، و از تنهائیم برایش می‌نوشتم و با قطعه عکسی، طرحی، منظره‌ای تزئینش می‌کردم و برایش می‌فرستادم. در طول آن چند قرن، چندین بار جمعه‌ها، آلبوم زیر بغل، به پارک شهر رفتم تا شاید ببینمش و خودم آنرا به او برسانم ولی هرگز موفق به دیدارش نشدم. تا اینکه در یک جمعه‌ی برفی که دلم سخت گرفته بود به دلم برات شد که او را می‌بینم. آلبوم را دو روز پیش قادر برایم آورده بود. آخرین عکسی که مرجان از مجله‌ای بریده و برایم چسبانده بود دختری را نشان می‌داد که سرش را غمگنانه خم کرده و به یک نت موسیقی به بزرگی یک چنگ تکیه داده بود. زیر آن برایم نوشته بود: "چه شب‌ها که با موسیقی صدایت بخواب رفته‌ام". در پاسخ، عکسی را که تابستان پیش خودم از بالای پشت بام خانه‌امان، در گرگ و میش بامداد، از خیابان باریک  و خلوت جلو خانه انداخته بودم، در صفحه مقابل چسباندم و زیرش نوشتم: "و چه شب‌ها که به امید شنیدنش خواب را از چشمانم راندم."

            پنجشنبه عصر وقتی قادر به عکاسی آمد به او گفتم که به دلم برات شده فردا مرجان را خواهم دید. با خنده زد پس گردنم و گفت فردا سگ از لانه‌اش در نمی‌آید. راست می‌گفت. برف تا خود صبح بارید و وقتی برای پارو کردن پشت بام، بالا رفتم تهران به پنبه زاری درندشت با غوزه‌های ترکیده می‌مانست. کارم که تمام شد آلبوم را زدم زیر بارانی نیمدار کلفتم و راه افتادم. از مفت آباد تا فوزیه جز جای پای من و چند برف پاروکن روی مخمل سفیدی که با بادِ سوزدار موج بر می‌داشت، اثری از عبور دیده نمی‌شد. بادِ سرد، گرده‌ی ریز و یخزده برف را از زمین بلند می‌کرد و به پرده‌ی دماغ، لاله‌ی گوش، و زیر پلک چشم آدم می‌مالید. اینکه می‌دانستم قادر نخواهد آمد باعث نمی‌شد راه دراز میدان فوزیه تا پارک شهر را، که با چند مسافر یخزده دیگر در اتوبوسی سُر خوران طی می‌کردم، بدون حضور او سپری کنم. او در خیال من در حالیکه دوربینش را زیر پالتو سربازیش هفت لا قایم کرده بود از همین حالا روی درختی، لای شاخه‌ای، یا پشت پرچینی کمین کرده بود تا وقتی من در درندشت خلوت و برفپوش پارک شهر، آلبوم را به دست یخزده‌ی مرجان می‌دهم ناغافل و پنهانی از ما عکس بگیرد و فردا وقتی به عکاسی می‌آید فیلمش را جلو من بگذارد و بگوید: فقط حدس بزن.

       و من ناباور بگویم: از من و مرجان که نیست؟

 و قادر بگوید: پس چی فکر کردی!

 ولی این اتفاق، متاسفانه، فقط در ذهن من افتاد. که کاش در واقعیت نیز می‌افتاد! حادثه اما دور از چشم قادر و دوربینش رخ داد. من ده دقیقه‌ای بود در پارک شهر که پرنده در آن پر نمی‌زد چشم انتظار مرجان ول می‌گشتم و برای اینکه پایم یخ نزند هر چند لحظه یکبار درجا ورجه ورجه می‌کردم که به جای او آشنای قادر، رشید، را دیدم. سرش را مثل لاک پشت در یقه پالتو نیمداری که لابد مال عمویش بود چپانده بود و در حالیکه سعی می‌کرد پایش را جای پای من در برف بگذارد تا بیش از آن برفابه در گالش کهنه‌اش جمع نشود، داشت به طرف من می‌آمد. خواستم خودم را به ناآشنائی بزنم ولی رشید زبل‌تر از آن بود که این فرصت را به من بدهد. از همان دور برایم دست تکان داد و در حالیکه بخار سفیدی از دهان و لوله‌های دماغش بیرون می‌زد با صدای بلند فریاد زد: "پس قادر کجاس؟" به این امید که شرش را کم کند گفتم: "من چه خبر دارم؟"

            لحن غیر صمیمی‌ام را زیر سبیلی در کرد و وقتی به من رسید دست یخزده اش را پیش آورد و با من دست داد. بعد انگار رازی را با من در میان می‌گذاشت دور و برش را نگاه کرد و گفت: "براش سوغاتی دارم". و بعد از روی پالتو به بر آمدگی جیب بغلش اشاره کرد و اضافه کرد: از انگلیس.

            برای اینکه خودم را بی‌اطلاع و بی‌علاقه نشان دهم گفتم حالا که نیست. این را هم زیر سبیلی در کرد. کمی پابپا شد و حرفی نزد. می‌خواست بداند چرا در این هوا که سگ از لانه‌اش در نمی‌آمد تک و تنها در پارک علافی می‌کنم. اما لحن سرد من این اجازه را به او نمی‌داد که روراست این را از من بپرسد. اهل کوتاه آمدن هم نبود. دستانش را نه تنها برای گرم شدن که برای به دست آوردن فرصت فکر کردن، به هم سائید و نگاهی از پشت بارانی به آلبومی که زیر بغل داشتم انداخت اما هیچ نگفت. من سرم را به چهار سوی پارک گرداندم. خبری از مرجان که هیچ، از هیچ جنبده‌ای نبود. با اینکه سرما ذره ذره داشت حالی‌ام می‌کرد که خیلی به آنچه به دلم برات شده بود امید نبندم، باز  نخواستم این شانس کوچک را به خاطر حضور بی‌معنای رشید ضایع کنم. این بود که بی‌نگاه به او گفتم "منو باش فکر کردم بچه ها میان برفبازی"، و بی‌آنکه منتظر واکنش رشید بشوم به طرف در جنوبی پارک راه افتادم. رشید چند لحظه‌ای مکث کرد و بعد راه افتاد. از چلپ چلپ پایش در برفابه فهمیدم دارد پایش را جای پای خودش می‌گذارد و بطرف در شمالی می‌رود.

□□□

[جزوه‌های قبلی: (جزوه یک) - (جزوه دو) - (جزوه سه) - (جزوه چهار) - (جزوه پنج) (جزوه شش) (جزوه هفت) (جزوه هشت)]

Posted by reza at February 10, 2007 12:28 PM
مطالب مرتبط
Comments

good job!

Posted by: what so ever! at February 11, 2007 11:41 PM
Post a comment









Remember personal info?